راستین
33 subscribers
6 photos
6 videos
3 links
Download Telegram
خواهم که نه آباد، که ویران گردم
آواره و بیچاره و حیران گردم

راه مجنون را بروم رستم‌وار
لیلی گویان و اشک ریزان گردم
✍2👍1
از درد دلم در آسمان غوغایی است
کش مثل، درون دنیی و عقبا نیست

اسرار و فسون دل ما را جز دوست
والله نداند که چگونه یا چیست
💯2👍1
از گردش افلاک نشاید غم برد
تا جام به دست است، میی باید خورد

هیهات از آن کسی که با خویش آمد
جامی در دست دید و لب خشک بمرد
❤2👍1
در عالم جسم، همچو نرد و شطرنج
باید که کسی برد حظ و دیگر رنج

پس تند مباش وقت تنگی با کس
کاینگونه بود رسم سرای اسپنج
❤2👍2
درد اسـت مـرا جـانـا، از تـو چـه کـنـم پـنـهـان
عاشق چه بود؟ جسمی؛ معشوق چه باشد؟ جان

در زیر حجاب تن، آن ماهرخ رهزن
استاده کمین کرده، خود در ره درویشان

ای ماه ترا جاه است، از کیست چنین کینه؟
درویش چه میجویی؟ بنگر که تویی سلطان

سر هاست به قربانت، در راه بس افتاده
طرفه نبود آری، با عشق تو این چوگان

یاران همه برخیزید، ار با هش و هم تیزید
این رستم و این پنجه، این فرصت و این میدان

از شوق چنان شیرین، گر سر بنهی بی شک
کامت شکرین گردد، خسرو شوی و خاقان

شاه است چنین مردی، کو بنده شود حق را
ور زن بود او باشد، تاجی به سرِ مردان
❤2✍2
چو دوست را از دشمن نمی‌شناسی باز
به سوی هر کس ساده میاز دست نیاز
❤5
Audio
❤3🔥1
نیست انگار امروز
روز آزادی درد
حرف و فریاد و گله
حبس در سینۀ مرد
منتظر تا شاید
گوش اگر نه، اقلا
جفت چشمی بینا
چهره‌ی سرخش را دریابد

عاشقم کن ای دوست
عاشق باد و درخت
که از این آدم ها سیر شدم

و از این بالاتر،
از خودم بیزارم
که ترا از خود دور
کردم و خود را گور
در هوایی ساکن
در نگاهی خسته
در تنی بی حرکت
در سری آشفته

تو بیا تا شب را
در زمان صبح کنی
کینه ام با خود را
در دلم صلح کنی

ابر ها منتظرند
قرن ها آبستن
تا به هنگام وصال
همچون روز فراق
بحر ها گریه کنند
با صدای پایت
❤3✍1
how lucky, for a man to find
in some foreign, deserted land
a treasure not below (as he thought)
but high up on the sand
lonely as him, a flower wild
righteous, shining, standing to guide
for beauty captures, not to keep
but only, to set free.


Dedicated to Emily Dickinson
❤2✍1
چه مبارک است، که مردی بیابد
در سرزمینی غریب و متروکه
گنجی نه در اعماق (آنگونه که فکر می‌کرد)
بلکه آن بالا، روی سطح شن
مثل خودش تنها، گلی وحشی
درستکار، درخشان، ایستاده تا راه را نشان دهد
چرا که «زیبایی» تسخیر نمی‌کند تا اسیر بگیرد
بلکه تا رهایی دهد.

پیشکش به امیلی دیکنسون

(گرچه زیره است به کرمان اما
چه کنم وسع بضاعت این است)
❤2✍2
بیا و روشن کن روز و هم شب من را
که نیست خورشید آسمان دگر کافی

به وقت بی کسی و زمهریر تنهایی
برایم از ته دل یک لباس می‌بافی؟
❤3😍1
از دلم آمد فغانی با خروش
که مخسپ ای خفته برخیز و بجوش

زآسمان تا به زمین ملک تو است
منگر این دو روز را در چاه پست

خیز و رقصی کن فلک را خیره کن
بر غم و بر غصه عالم تیره کن

پادشاهی ملک خود را ناشناخت
بهر نانی در خیابان ها شتافت

که دهیدم ورنه مردم اللها
بنده را رزقی بده ای بی بها

مر گدایانش چو دیدند آن چنین
خنده بگرفتند و او اندر حنین

بعد از آن نان خوردن او آمد به خود
پرس کرد و گفت کان خنده چه بد

زان دراویش آمدش پیش آن زمان
زیرکی هشیار مردی کاردان

گفت آخر خواجه تو نان خواستی
از مقام خویشتن می کاستی

ما گمان بردیم تو از بهر جان
آمدی درویش را گیری نه نان

کاخ آنجا را همی بینی؟ تراست
اینچنین بی خان و مان خاقان چراست؟

بنگر آن دیهیم را بر فرق خویش
چه شدستت کاین چنین ماتی و کیش؟

اندکی رفتی در اندیشه خدیو
یادش آمد از همه نیرنگ دیو

گفت یادم آمدی ای مرد خوب
بیش از این زین گمرهیم سر مکوب

شاه بودم لیک بندۀ حق بدم
چون خدایی خواستم بی ره شدم

ای خوشا سرکوفتی کز حق رسد
نزد حق اشکسته عمر نو برد

نه هر آتش سوز دارد یا که درد
این سخن ابلیس نتوان فهم کرد

از خدا شیرین طلب داری ثمر
داس آمد بر تو سر را پس مبر
❤2✍1
دستمی کوتاه و او اوج فلک
پایمی سست و خیالم تیزتک

عاشق ار گشتی به اندازه بشو
عشق بی حد مرگ شد بی هیچ شک
❤3
به سوی اتاقم میدوم
چراغ ها را خاموش میکنم
به زیر پتو میخزم
به تو فکر میکنم
چشمهایم را نمیبندم
نمیخواهم خوابم ببرد
فقط میخواهم
به تو فکر کنم
❤7
تو
مرا
بدترینِ بلایا هستی

هر بار
به سخن گفتن با من برمیخیزی و
میدانی که دلم ویرانِ تو میشود

و نیز میدانی که جز زیر آوار ها
جایی ندارم

ولی باز
برمیگردی
تا مبادا در خرابه ها
تکه ای از دلم
مانده باشد
که آن را نبرده باشی
❤5👏1
ویرانه ای است این جهان
صد مهر، بسته بر دهان
ما را خمش کرد از فغان
یا رب تو بگشا این زبان

آه از دل غم‌سوخته
مهرت به جانم دوخته
من در نیاز و عاشقی
تو بی وفا، کین توخته

جان جهان، جان جهان
جان منی و عاشقان
درمانی و ما خستگان
سلطانی و ما بندگان

از خویش بیشت خواستم
در این سخن، بس راستم
می‌سنج ما را در بلا
جان را بلا آراسته‌ام

دیوانه گشتم بهر تو
خوش کرده غرقم بحر تو
بیچاره گشتم کاینچنین
دستی زنم در تو ز نو

جان جهانی و خوشی
جان میدهی و میکشی
بدهی و گیری آن حق است
گر آبی و گر آتشی

کردی صدف را پر ز در
مر بستگان‌اند از تو حر
زنجیر کردی همچو پر
شیرین شده هر حکم مر

چشمم شده تشنه ترا
چشمت شده دشنه مرا
ای هور بندم چشم را
دل بازخواهد ماجرا
❤5
سوگوارم بر تو و بر خویشتن پیچم همی
عقل سر پیچید، پس از سر به خاک افکندمی

عشق تیره کرد روزم را و خوابم را حرام
عقل و عشق و خویش را بر خویش دشمن دیدمی

ای نگار تشنه بر خون، دست از من باز دار
گرچه بس خوبی و من از خویش بیشت خواهمی

بی خبر از درد ما بگذشتنت بهتر بود
ترسمت گیرد چنین آتش که در دل دارمی
❤2
لحظه هایت را
خالی از من
زندگی کن

و من
سرم را
پر از خیال تو خواهم کرد
و نفسم را
به نام تو
عطرآگین
❤2
جهان
بی من میرود

و من
بر صخره ای
به یادِ تو نشسته ام

به راستی
آیا تو خارج از خیال من
بوده ای؟
❤2
در عشق تو جستم امان، تو که نمیدانی
هم از خود و هم دیگران، تو که نمیدانی

عاشق شدن، ساده نمود اما کنون دیدم
حال دل دیوانگان، تو که نمیدانی

پندم به گوش آمد ولی گوشم ندادش راه
سر گشته‌اند این حاجبان، تو که نمیدانی

چشمم ببیند لیک دستان عاجز از کارند
دل گشته ملک فاتحان، تو که نمیدانی

پیچد سر از فرمان زبان هنگام دیدارت
کس از تو کی پیچد عنان؟ تو که نمیدانی

مستغنی از مایی و مشغولی به سلطانی
روز و شب بیچارگان، تو که نمیدانی

مسرور ساز و مست می، از حال درویشان
از خون دل، وز ناله‌شان، تو که نمیدانی

سوی جدایی میرود این کاروان یا وصل؟
آهسته تر ای ساربان، تو که نمیدانی

سر در خیالت غرقه گشت از یاد شد سامان
سودای این آشفتگان، تو که نمیدانی

ای گل چو خرم میشوی، یادی ز بلبل کن
سختی صبر اندر خزان تو که نمیدانی

کوری تو زاهد، شک به عشق راستین کفر است
سوزیدن پروانگان، تو که نمیدانی
❤2✍1