نفسش را که حبس کرده بود، آرام بیرون داد.
چند لحظه همانجا ایستاد.
بعد یاد زانیار افتاد.
اگر او چند روز بود مدرسه نیامده بود، شاید واقعاً مریض شده بود.
آژوان وارد سالن مدرسه شد.
چشمش به یکی از پسرهای کلاس افتاد؛ همان پسری که چند بار دیده بود همراه زانیار از یک ماشین پیاده میشود.
به طرفش رفت.
ـ ببخشید...
پسر برگشت.
آژوان پرسید:
ـ زانیار رو میشناسی؟
پسر سری تکان داد.
ـ آره.
ـ چند روزه ندیدمش. میدونی چرا مدرسه نمیاد؟
پسر بیخیال جواب داد:
ـ مریض شده.
آژوان با نگرانی پرسید:
ـ خیلی؟
ـ نمیدونم. چند روزه حالش خوب نیست. نتونسته بیاد مدرسه.
بعد بدون اینکه منتظر سؤال دیگری بماند، از آژوان فاصله گرفت.
......
ماشین جلوی خانهای بزرگ ایستاد.
بزرگ تر از عمارت کریمخان در روستا.
آژوان از پشت شیشه چند لحظه به ساختمان روبهرو خیره ماند.
خانهای بود که با هیچکدام از خانههایی که تا آن روز دیده بود شباهت نداشت.
بزرگ، باشکوه و آرام.
حتی نمای بیرونیاش هم چیزی از زندگیای را نشان میداد که آژوان هیچوقت به آن نزدیک نشده بود.
از آقا کمال تشکر کرد و پیاده شد.
چند ضربه به در زد.
در باز شد و زن میانسالی در چارچوب آن جای گرفت.
از پوشش و رفتار آرامش میشد حدس زد که از خدمتکاران خانه است.
نگاهی به آژوان انداخت.
ـ بفرمایید؟
آژوان کمی مکث کرد.
ـ من دوست زانیارم. برای دیدنش اومدم.
زن لبخند مؤدبانهای زد و در را بیشتر باز کرد.
ـ بفرمایید داخل.
آژوان قدم به خانه گذاشت.
از راهرو گذشتند و وارد پذیرایی شدند.
برای چند ثانیه نگاهش را به زمین دوخت.
کف خانه با سنگهای سفید و براق پوشیده شده بود؛ سنگهایی که نور لوسترها را در خود منعکس میکردند.
چند دست مبل کلاسیک با فاصله در سالن چیده شده بود.
گوشهبهگوشهی خانه پر بود از وسایل تزئینی؛ گلدانهای بزرگ، مجسمههای ظریف، قابهای چشمگیر و اشیایی که برای آژوان بیشتر شبیه چیزهایی بودند که فقط در ویترین مغازهها دیده میشدند.
آرام راه میرفت.
چشمهایش بیاختیار این طرف و آن طرف میرفت.
خانه آنقدر بزرگ بود که صدای قدمهایش در سکوت آن گم میشد.
زن میانسال هنوز چند قدم جلوتر نرفته بود که صدای قدمهایی از سمت دیگر آمد.
زن جوانی ظاهر شد.
خوشپوش و آراسته بود؛ با چهرهای مهربان و لبخندی که از همان ابتدا صمیمیت عجیبی داشت.
تا آژوان را دید، جلو آمد.
ـ سلام پسرم
آژوان سر تکان داد.
ـ سلام
زن لبخند زد و بیمقدمه او را در آغوش گرفت.
آژوان برای لحظهای جا خورد.
زن آرام گفت:
ـ خیلی ممنونم که اومدی.
آژوان با شرمندگی سرش را پایین انداخت.
ـ خواهش میکنم... زانیار دوستمِه. نگرانش شده بودم.
زن از آغوشش بیرون آمد و با نگاه محبتآمیزی به او خیره شد.
_باید آژوان باشی زانیار جان خیلی ازت تعریف کرده.
آژوان لبخند کوتاهی زد.
صدای قدمهایی از سمت پلهها بلند شد.
صدایی آهسته و کشیده.
هر دو برگشتند.
زانیار از پلهها پایین میآمد.
لبخند داشت.
همان لبخندی که همیشه روی لب هایش بود.
اما این بار چیزی با همیشه فرق داشت.
صورتش رنگ نداشت.
دور چشمهایش حلقههای تیره افتاده بود .
آژوان بیاختیار چند قدم جلو رفت.
ـ زانیار...
زانیار لبخندش را پررنگتر کرد.
ـ خوشحالم که اومدی.
آژوان روبهرویش ایستاد.
چشم از صورتش برنمیداشت.
ـ چند روزه مدرسه نیومدی. گفتن مریض شدی.
زانیار لحظهای نگاهش را دزدید.
بعد دوباره لبخند زد.
ـ آره... یه کم مریض بودم.
چند لحظه همانجا ایستاد.
بعد یاد زانیار افتاد.
اگر او چند روز بود مدرسه نیامده بود، شاید واقعاً مریض شده بود.
آژوان وارد سالن مدرسه شد.
چشمش به یکی از پسرهای کلاس افتاد؛ همان پسری که چند بار دیده بود همراه زانیار از یک ماشین پیاده میشود.
به طرفش رفت.
ـ ببخشید...
پسر برگشت.
آژوان پرسید:
ـ زانیار رو میشناسی؟
پسر سری تکان داد.
ـ آره.
ـ چند روزه ندیدمش. میدونی چرا مدرسه نمیاد؟
پسر بیخیال جواب داد:
ـ مریض شده.
آژوان با نگرانی پرسید:
ـ خیلی؟
ـ نمیدونم. چند روزه حالش خوب نیست. نتونسته بیاد مدرسه.
بعد بدون اینکه منتظر سؤال دیگری بماند، از آژوان فاصله گرفت.
......
ماشین جلوی خانهای بزرگ ایستاد.
بزرگ تر از عمارت کریمخان در روستا.
آژوان از پشت شیشه چند لحظه به ساختمان روبهرو خیره ماند.
خانهای بود که با هیچکدام از خانههایی که تا آن روز دیده بود شباهت نداشت.
بزرگ، باشکوه و آرام.
حتی نمای بیرونیاش هم چیزی از زندگیای را نشان میداد که آژوان هیچوقت به آن نزدیک نشده بود.
از آقا کمال تشکر کرد و پیاده شد.
چند ضربه به در زد.
در باز شد و زن میانسالی در چارچوب آن جای گرفت.
از پوشش و رفتار آرامش میشد حدس زد که از خدمتکاران خانه است.
نگاهی به آژوان انداخت.
ـ بفرمایید؟
آژوان کمی مکث کرد.
ـ من دوست زانیارم. برای دیدنش اومدم.
زن لبخند مؤدبانهای زد و در را بیشتر باز کرد.
ـ بفرمایید داخل.
آژوان قدم به خانه گذاشت.
از راهرو گذشتند و وارد پذیرایی شدند.
برای چند ثانیه نگاهش را به زمین دوخت.
کف خانه با سنگهای سفید و براق پوشیده شده بود؛ سنگهایی که نور لوسترها را در خود منعکس میکردند.
چند دست مبل کلاسیک با فاصله در سالن چیده شده بود.
گوشهبهگوشهی خانه پر بود از وسایل تزئینی؛ گلدانهای بزرگ، مجسمههای ظریف، قابهای چشمگیر و اشیایی که برای آژوان بیشتر شبیه چیزهایی بودند که فقط در ویترین مغازهها دیده میشدند.
آرام راه میرفت.
چشمهایش بیاختیار این طرف و آن طرف میرفت.
خانه آنقدر بزرگ بود که صدای قدمهایش در سکوت آن گم میشد.
زن میانسال هنوز چند قدم جلوتر نرفته بود که صدای قدمهایی از سمت دیگر آمد.
زن جوانی ظاهر شد.
خوشپوش و آراسته بود؛ با چهرهای مهربان و لبخندی که از همان ابتدا صمیمیت عجیبی داشت.
تا آژوان را دید، جلو آمد.
ـ سلام پسرم
آژوان سر تکان داد.
ـ سلام
زن لبخند زد و بیمقدمه او را در آغوش گرفت.
آژوان برای لحظهای جا خورد.
زن آرام گفت:
ـ خیلی ممنونم که اومدی.
آژوان با شرمندگی سرش را پایین انداخت.
ـ خواهش میکنم... زانیار دوستمِه. نگرانش شده بودم.
زن از آغوشش بیرون آمد و با نگاه محبتآمیزی به او خیره شد.
_باید آژوان باشی زانیار جان خیلی ازت تعریف کرده.
آژوان لبخند کوتاهی زد.
صدای قدمهایی از سمت پلهها بلند شد.
صدایی آهسته و کشیده.
هر دو برگشتند.
زانیار از پلهها پایین میآمد.
لبخند داشت.
همان لبخندی که همیشه روی لب هایش بود.
اما این بار چیزی با همیشه فرق داشت.
صورتش رنگ نداشت.
دور چشمهایش حلقههای تیره افتاده بود .
آژوان بیاختیار چند قدم جلو رفت.
ـ زانیار...
زانیار لبخندش را پررنگتر کرد.
ـ خوشحالم که اومدی.
آژوان روبهرویش ایستاد.
چشم از صورتش برنمیداشت.
ـ چند روزه مدرسه نیومدی. گفتن مریض شدی.
زانیار لحظهای نگاهش را دزدید.
بعد دوباره لبخند زد.
ـ آره... یه کم مریض بودم.
❤27👍3
#شانو
#پارت۲۸
اواخر اسفند بود.
شهر بوی رفتن زمستان و آمدن بهار میداد.
خیابانها شلوغتر از همیشه بودند و مردم، هر کدام به شکلی در تکاپوی رسیدن سال نو.
یکی سبزهای در دست داشت، یکی کیسههای خرید را به زحمت حمل میکرد و صدای فروشندهها از هر گوشهی بازار و خیابان به گوش میرسید.
اما آژوان، درست مثل سال گذشته، هیچ ذوقی برای آمدن سال جدید نداشت.
از وقتی مادربزرگش رفته بود، نوروز برایش دیگر آن معنای قدیم را نداشت.
نه خانهای داشت که در آن سفرهی هفتسین پهن شود، نه پیرزنی که گوشهی اتاق بنشیند و با آمدن او لبخند بزند، نه کسی که چشمانتظار بازگشتش باشد.
تمام بچههای خوابگاه، یکییکی رفته بودند.
هر کدام با ساک یا بقیچه ای در دست، راهی شهر و روستای خود شده بودند؛ جایی که خانوادهای منتظرشان بود، مادری چشم به راهشان داشت یا پدری از پشت پنجره آمدنشان را به انتظار نشسته بود.
همه رفته بودند...
جز آژوان.
چون کسی را نداشت که دلش برایش تنگ شود.
کسی منتظرش نبود.
نزدیک غروب بود که از چاپخانه برمیگشت.
خستگی تمام روز روی شانههایش سنگینی میکرد و قدمهایش بیحوصله روی پیادهرو کشیده میشد.
در میان شلوغی خیابان، چشمش به زن دستفروشی افتاد که گوشهای از پیادهرو بساطش را پهن کرده بود.
زن با صدای بلند رهگذران را به خرید دعوت میکرد.
جمعیت زیادی دور بساطش حلقه زده بودند.
آژوان قصد ایستادن نداشت، اما چیزی در میان آن همه رنگ و شلوغی، بیاختیار نگاهش را گرفت.
قدمهایش آهسته شد.
بعد، بدون اینکه خودش هم بفهمد چرا، به جمعیت نزدیک شد.
روی پارچهای که زن روی زمین پهن کرده بود، شانهها و آینههای چوبی زیبایی چیده شده بود؛ با نقشهایی ظریف روی دستههایشان.
کنار آنها، بستههای کوچک رنگارنگی قرار داشت که آژوان حتی نمیدانست به چه کاری میآیند.
زن جوانی از میان جمعیت یکی از بستهها را برداشت و باز کرد.
چیزی شبیه گیرههای تزئینی مو بود.
زن یکی از آنها را برداشت و با لبخند به موهای دختر کوچکش زد.
آژوان نگاهش روی دختر ماند.
موهای دختر بلند و طلایی بود.
طلایی...
درست مثل موهای شانو.
برای چند ثانیه، صدای خیابان در گوش آژوان محو شد.
تصویر شانو بیاجازه در ذهنش نشست.
موهای طلاییاش که روی شانههایش میریخت...
صورتش...
و لبخندی که همیشه با دیدنش، چیزی در دل آژوان را آرام میکرد.
دستش جلو رفت.
از میان گیرههای فلزی، گیرهای برداشت.
یک پروانهی کوچک فلزی بود.
آژوان آن را کف دستش نگه داشت.
در ذهنش شانو را دید؛ همان موهای طلایی، همان صورت معصوم...
و این پروانه که میان موهایش نشسته بود.
بیاختیار لبخند زد.
بعد، انگار که دیگر نمیتوانست دست خالی از آنجا برود، دست برد و یک شانهی چوبی زیبا برداشت.
آینهی چوبی کوچکی هم انتخاب کرد.
همه را به زن دستفروش داد.
ـ اینا رو حساب میکنید؟
زن لبخندی زد و مشغول حساب کردن شد.
آژوان پول را پرداخت و وسایل را با احتیاط گرفت.
برای اولین بار بعد از مدتها، دلیلی داشت که دلش میخواست به خاطرش زودتر به روستا برگردد.
....
آقا کمال و خانوادهاش آمادهی رفتن به روستا بودند.
آژوان هم همراهشان راهی شد.
در تمام مسیر، دستش چند بار بیاختیار به جیب پیراهن و شلوار محلیاش رفت.
سوغاتیهای شانو را آنجا گذاشته بود.
گیرهی پروانهای، شانه و آینهی چوبی.
هر چند دقیقه یکبار مطمئن میشد هنوز سر جایشان هستند.
انگار گنجی گرانبها را با خود حمل میکرد.
نزدیک روستا که شدند، آژوان از پشت شیشهی ماشین به دوردست خیره شد.
و ناگهان...
روستا از میان پیچ جاده نمایان شد.
چشمهایش بیاختیار خیس شد.
نم اشک، منظرهی روبهرو را برای لحظهای تار کرد.
نمیدانست چرا.
او دیگر در آن روستا خانوادهای نداشت.
کسی منتظرش نبود.
حتی خانهای که روزی برایش آشنا بود، دیگر معنای گذشته را نداشت.
اما همین که روستا را دید، چیزی در وجودش زنده شد.
شوقی عجیب، گرم و عمیق؛
چیزی شبیه مورفین که آرام در رگهایش میدوید و خستگی تمام ماههای گذشته را برای لحظهای از تنش بیرون میکشید.
خانهها...
کوهها...
کوچههای آشنا...
و خاطراتی که هنوز در گوشهوکنار آن خاک نفس میکشیدند.
ماشین وارد محوطهی عمارت شد.
آژوان همان لحظه متوجه چند ماشین غریبه در حیاط شد.
رفتوآمد زیادی جریان داشت.
اهالی عمارت در تکاپو بودند و هر کس کاری انجام میداد.
انگار مهمان های مهمی برای خان آمده بود.
همین که آژوان پیاده شد، چند نفر از اهالی عمارت با دیدنش جلو آمدند.
با گرمی در آغوشش گرفتند.
ـ آژوان!
ـ بالاخره برگشتی پسر!
لبخند روی لب آژوان نشست.
#پارت۲۸
اواخر اسفند بود.
شهر بوی رفتن زمستان و آمدن بهار میداد.
خیابانها شلوغتر از همیشه بودند و مردم، هر کدام به شکلی در تکاپوی رسیدن سال نو.
یکی سبزهای در دست داشت، یکی کیسههای خرید را به زحمت حمل میکرد و صدای فروشندهها از هر گوشهی بازار و خیابان به گوش میرسید.
اما آژوان، درست مثل سال گذشته، هیچ ذوقی برای آمدن سال جدید نداشت.
از وقتی مادربزرگش رفته بود، نوروز برایش دیگر آن معنای قدیم را نداشت.
نه خانهای داشت که در آن سفرهی هفتسین پهن شود، نه پیرزنی که گوشهی اتاق بنشیند و با آمدن او لبخند بزند، نه کسی که چشمانتظار بازگشتش باشد.
تمام بچههای خوابگاه، یکییکی رفته بودند.
هر کدام با ساک یا بقیچه ای در دست، راهی شهر و روستای خود شده بودند؛ جایی که خانوادهای منتظرشان بود، مادری چشم به راهشان داشت یا پدری از پشت پنجره آمدنشان را به انتظار نشسته بود.
همه رفته بودند...
جز آژوان.
چون کسی را نداشت که دلش برایش تنگ شود.
کسی منتظرش نبود.
نزدیک غروب بود که از چاپخانه برمیگشت.
خستگی تمام روز روی شانههایش سنگینی میکرد و قدمهایش بیحوصله روی پیادهرو کشیده میشد.
در میان شلوغی خیابان، چشمش به زن دستفروشی افتاد که گوشهای از پیادهرو بساطش را پهن کرده بود.
زن با صدای بلند رهگذران را به خرید دعوت میکرد.
جمعیت زیادی دور بساطش حلقه زده بودند.
آژوان قصد ایستادن نداشت، اما چیزی در میان آن همه رنگ و شلوغی، بیاختیار نگاهش را گرفت.
قدمهایش آهسته شد.
بعد، بدون اینکه خودش هم بفهمد چرا، به جمعیت نزدیک شد.
روی پارچهای که زن روی زمین پهن کرده بود، شانهها و آینههای چوبی زیبایی چیده شده بود؛ با نقشهایی ظریف روی دستههایشان.
کنار آنها، بستههای کوچک رنگارنگی قرار داشت که آژوان حتی نمیدانست به چه کاری میآیند.
زن جوانی از میان جمعیت یکی از بستهها را برداشت و باز کرد.
چیزی شبیه گیرههای تزئینی مو بود.
زن یکی از آنها را برداشت و با لبخند به موهای دختر کوچکش زد.
آژوان نگاهش روی دختر ماند.
موهای دختر بلند و طلایی بود.
طلایی...
درست مثل موهای شانو.
برای چند ثانیه، صدای خیابان در گوش آژوان محو شد.
تصویر شانو بیاجازه در ذهنش نشست.
موهای طلاییاش که روی شانههایش میریخت...
صورتش...
و لبخندی که همیشه با دیدنش، چیزی در دل آژوان را آرام میکرد.
دستش جلو رفت.
از میان گیرههای فلزی، گیرهای برداشت.
یک پروانهی کوچک فلزی بود.
آژوان آن را کف دستش نگه داشت.
در ذهنش شانو را دید؛ همان موهای طلایی، همان صورت معصوم...
و این پروانه که میان موهایش نشسته بود.
بیاختیار لبخند زد.
بعد، انگار که دیگر نمیتوانست دست خالی از آنجا برود، دست برد و یک شانهی چوبی زیبا برداشت.
آینهی چوبی کوچکی هم انتخاب کرد.
همه را به زن دستفروش داد.
ـ اینا رو حساب میکنید؟
زن لبخندی زد و مشغول حساب کردن شد.
آژوان پول را پرداخت و وسایل را با احتیاط گرفت.
برای اولین بار بعد از مدتها، دلیلی داشت که دلش میخواست به خاطرش زودتر به روستا برگردد.
....
آقا کمال و خانوادهاش آمادهی رفتن به روستا بودند.
آژوان هم همراهشان راهی شد.
در تمام مسیر، دستش چند بار بیاختیار به جیب پیراهن و شلوار محلیاش رفت.
سوغاتیهای شانو را آنجا گذاشته بود.
گیرهی پروانهای، شانه و آینهی چوبی.
هر چند دقیقه یکبار مطمئن میشد هنوز سر جایشان هستند.
انگار گنجی گرانبها را با خود حمل میکرد.
نزدیک روستا که شدند، آژوان از پشت شیشهی ماشین به دوردست خیره شد.
و ناگهان...
روستا از میان پیچ جاده نمایان شد.
چشمهایش بیاختیار خیس شد.
نم اشک، منظرهی روبهرو را برای لحظهای تار کرد.
نمیدانست چرا.
او دیگر در آن روستا خانوادهای نداشت.
کسی منتظرش نبود.
حتی خانهای که روزی برایش آشنا بود، دیگر معنای گذشته را نداشت.
اما همین که روستا را دید، چیزی در وجودش زنده شد.
شوقی عجیب، گرم و عمیق؛
چیزی شبیه مورفین که آرام در رگهایش میدوید و خستگی تمام ماههای گذشته را برای لحظهای از تنش بیرون میکشید.
خانهها...
کوهها...
کوچههای آشنا...
و خاطراتی که هنوز در گوشهوکنار آن خاک نفس میکشیدند.
ماشین وارد محوطهی عمارت شد.
آژوان همان لحظه متوجه چند ماشین غریبه در حیاط شد.
رفتوآمد زیادی جریان داشت.
اهالی عمارت در تکاپو بودند و هر کس کاری انجام میداد.
انگار مهمان های مهمی برای خان آمده بود.
همین که آژوان پیاده شد، چند نفر از اهالی عمارت با دیدنش جلو آمدند.
با گرمی در آغوشش گرفتند.
ـ آژوان!
ـ بالاخره برگشتی پسر!
لبخند روی لب آژوان نشست.
❤18👍3
بعد از سلام و احوالپرسی کوتاه، بدون فوت وقت به سمت اتاق خودش رفت.
در را باز کرد.
همهچیز همانطور بود که روز رفتنش گذاشته بود.
مرتب...
تمیز...
آشنا.
چند لحظه همانجا ایستاد.
انگار زمان در این اتاق متوقف شده بود.
وسایلش را گوشهای گذاشت و سوغاتیهای شانو را با احتیاط بیرون آورد.
نگاهی دوباره به آنها انداخت.
بعد جایی دور از دسترس گذاشتشان؛ جایی که هیچکس بیاجازه سراغشان نرود.
دلش نمیخواست حتی یک خط روی شانه بیفتد یا گیرهی پروانهای گم شود.
کمی بعد از اتاق بیرون آمد.
آقا عثمان همان نزدیکی بود.
همین که آژوان را دید، گفت:
ـ خان منتظرته پسر.
آژوان سر تکان داد.
از پلهها بالا رفت.
هنوز چند پله بیشتر نرفته بود که کومار از اتاق بیرون آمد.
پوزخند گوشهی لبش بود.
پشت لبش سبز شده بود و صورتش پر از جوشهای ریز بود.
نگاهی از سر تا پا به آژوان انداخت.
ـ میبینم که برگشتی.
آژوان فقط پاسخ کوتاهی داد.
ـ بله.
بیآنکه مکث کند، از کنارش گذشت و به سمت اتاق مهمان رفت.
تقهای آرام به در زد.
صدایی از داخل آمد.
ـ بیا تو.
آژوان در را باز کرد.
خان در رأس جمع نشسته بود.
آقا کمال کنارش قرار داشت و چند مرد دیگر آن طرف خان نشسته بود.
فوزیهخانم، همسر آقا کمال، کژین، دو دختر کریمخان و زن زنان جوان دیگری همراه دختر بچه و پسر بچه هایشان در اتاق بودند.
آژوان سلام بلندی کرد.
همه نگاهها به سمت او برگشت.
آژوان جلو رفت.
خان با دیدنش لبخند پهنی زد.
ـ بهبه...
دستش را جلو آورد.
ـ ببینید کی اینجاست!
آژوان نزدیکتر شد.
خان با غرور ادامه داد:
ـ پزشک آینده ی روستامون!
چند نفر لبخند زدند.
خان نگاهش را میان جمع چرخاند.
ـ پسر تحصیلکردهمون برگشته.
بعد رو به آژوان کرد و با همان لحن مطمئن و مقتدرش گفت:
ـ به امید خدا، همینجا توی روستا یه درمونگاه درستوحسابی برات مهیا میکنم.
آژوان لبخند کمرنگی زد.
خم شد.
دستان خان را گرفت و با احترام بوسید.
ـ لطف شماست، خان.
در را باز کرد.
همهچیز همانطور بود که روز رفتنش گذاشته بود.
مرتب...
تمیز...
آشنا.
چند لحظه همانجا ایستاد.
انگار زمان در این اتاق متوقف شده بود.
وسایلش را گوشهای گذاشت و سوغاتیهای شانو را با احتیاط بیرون آورد.
نگاهی دوباره به آنها انداخت.
بعد جایی دور از دسترس گذاشتشان؛ جایی که هیچکس بیاجازه سراغشان نرود.
دلش نمیخواست حتی یک خط روی شانه بیفتد یا گیرهی پروانهای گم شود.
کمی بعد از اتاق بیرون آمد.
آقا عثمان همان نزدیکی بود.
همین که آژوان را دید، گفت:
ـ خان منتظرته پسر.
آژوان سر تکان داد.
از پلهها بالا رفت.
هنوز چند پله بیشتر نرفته بود که کومار از اتاق بیرون آمد.
پوزخند گوشهی لبش بود.
پشت لبش سبز شده بود و صورتش پر از جوشهای ریز بود.
نگاهی از سر تا پا به آژوان انداخت.
ـ میبینم که برگشتی.
آژوان فقط پاسخ کوتاهی داد.
ـ بله.
بیآنکه مکث کند، از کنارش گذشت و به سمت اتاق مهمان رفت.
تقهای آرام به در زد.
صدایی از داخل آمد.
ـ بیا تو.
آژوان در را باز کرد.
خان در رأس جمع نشسته بود.
آقا کمال کنارش قرار داشت و چند مرد دیگر آن طرف خان نشسته بود.
فوزیهخانم، همسر آقا کمال، کژین، دو دختر کریمخان و زن زنان جوان دیگری همراه دختر بچه و پسر بچه هایشان در اتاق بودند.
آژوان سلام بلندی کرد.
همه نگاهها به سمت او برگشت.
آژوان جلو رفت.
خان با دیدنش لبخند پهنی زد.
ـ بهبه...
دستش را جلو آورد.
ـ ببینید کی اینجاست!
آژوان نزدیکتر شد.
خان با غرور ادامه داد:
ـ پزشک آینده ی روستامون!
چند نفر لبخند زدند.
خان نگاهش را میان جمع چرخاند.
ـ پسر تحصیلکردهمون برگشته.
بعد رو به آژوان کرد و با همان لحن مطمئن و مقتدرش گفت:
ـ به امید خدا، همینجا توی روستا یه درمونگاه درستوحسابی برات مهیا میکنم.
آژوان لبخند کمرنگی زد.
خم شد.
دستان خان را گرفت و با احترام بوسید.
ـ لطف شماست، خان.
❤25
Forwarded from تبلیغات سایه❤️
خوشگلا این رمان ها به درخواست شما آماده شدن👇👇👇
https://t.me/addlist/Md7t4tEYPns3NTA0
پارت گذاری منظم ، قلم قوی و قصهی جذاب هستش👌
بااحترام به همه عزیزان
تنها چند ساعت محدود فرصت دارید عضو این کانال ها بشید🙏❤️
https://t.me/addlist/Md7t4tEYPns3NTA0
از ویژگیهای رمان های این لیست
پارت گذاری منظم ، قلم قوی و قصهی جذاب هستش👌
بااحترام به همه عزیزان
تنها چند ساعت محدود فرصت دارید عضو این کانال ها بشید🙏❤️
#شانو
#پارت۲۹
کریمخان همراه آقا کمال و مهمانهایش قصد داشتند برای شکار و اسبسواری به دشت بروند.
وقتی آژوان را دیدند، خان با همان لحن همیشگیاش گفت:
ـ تو هم بیا پسر.
آژوان لبخند مؤدبی زد و سر تکان داد.
ـ ممنونم، خان. شما برید. من امروز کار دارم.
کریمخان اصرار بیشتری نکرد.
جمع راه افتاد.
آژوان اما همانجا ماند و رفتنشان را تماشا کرد.
او نه دلش شکار میخواست، نه اسبسواری.
تمام فکرش جای دیگری بود.
تمام راه، یک چیز در ذهنش میچرخید:
شانو.
سوغاتیهایی که برایش خریده بود، در اتاقش منتظرش بودند.
گیرهی پروانهای، شانه و آینهی چوبی.
نمیدانست شانو کجاست.
چه میکند.
اصلاً امروز او را خواهد دید یا نه.
اما باید پیدایش میکرد.
آژوان راه افتاد.
برای رفتن به زمین فوتبال، باید از کوچهی خانهی شانو میگذشت.
بهانهی خوبی بود.
میتوانست وانمود کند برای دیدن بازی بچهها میرود.
صدای بچهها را از دور میشنید؛ فریادها و خندههایشان در فضای روستا میپیچید.
اما آژوان حتی یک بار هم سرش را به سمت زمین فوتبال برنگرداند.
تمام حواسش به خانهای بود که چند قدم دیگر به آن میرسید.
دلش میخواست شانو را ببیند.
فقط برای یک لحظه.
شاید پشت پنجره باشد.
شاید جلوی خانه ایستاده باشد.
شاید در کوچه باشد.
نزدیک خانه که رسید، چند دختر بچه را دید که کنار هم جمع شده بودند.
قدمهایش کند شد.
نگاهش میان دخترها چرخید.
امید داشت موهای طلایی آشنایی میانشان ببیند.
اما شانو نبود.
از کنارشان گذشت.
نگاهش یک بار دیگر به خانه افتاد.
ساکت بود.
پس شانو کجا بود؟
آژوان چند قدم جلوتر رفت و بعد به فکرش رسید:
چشمه.
باغ شمسالله.
شاید آنجا باشد.
باغ شمسالله نزدیکتر بود.
مسیرش را عوض کرد و از جلوی باغ گذشت.
مردها و زنهای زیادی مشغول کار بودند.
صدای بیل و تبر و گفتوگویشان در باغ پیچیده بود.
آژوان آهسته قدم میزد و با دقت میان آدمها را نگاه میکرد.
اما شانو آنجا هم نبود.
نفسش را آهسته بیرون داد.
به سمت چشمه رفت.
صدای آب، هرچه جلوتر میرفت، واضحتر میشد.
وقتی به چشمه رسید، کنار آن نشست.
پشتش را به سنگ بزرگی تکیه داد و برای لحظهای چشمهایش را بست.
هوای خنک صورتش را نوازش میکرد.
هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که صدای سم اسبها از دور بلند شد.
آژوان چشم باز کرد.
دو اسب از میان مسیر خاکی نزدیک میشدند.
کومار بود و یکی از مهمانهای کریمخان؛ مردی قدبلند و چهارشانه که سوارکاریاش از همان دور هم به چشم میآمد.
وقتی نزدیک شدند، آژوان به احترام مهمان خان از جا بلند شد.
کومار گوشهی چشمی به او انداخت.
ـ اینجا چی کار میکنی؟
آژوان پاسخی نداد.
کومار چند لحظه منتظر ماند.
سکوت آژوان بیشتر عصبانیش کرد.
ـ برگرد عمارت. مهمون داریم. شاید عثمان کاری داشته باشه. الان دست تنهاست.
آژوان هنوز چیزی نگفت.
مرد قدبلند که تا آن لحظه ساکت مانده بود، نگاهی به آژوان انداخت.
ـ کومار... آژوان همون پسریه که کریمخان میگفت تو اسبسواری کسی حریفش نمیشه؟
کومار صاف نشست و با غرور سینه جلو داد.
ـ بچهی رعیت رو چه به اسبسواری؟
بعد خندید.
ـ بچه بود. یه بار شانسی سوار اسب پدرم شد و یه کم تازوند. همین.
مرد لبخندی زد.
ـ پس نظرت چیه الان با آژوان یه مسابقه بدین؟
کومار لحظهای مکث کرد.
نگاهش را به آژوان دوخت.
ـ من که حرفی ندارم، اما آژوان باید برگرده عمارت. گفتیم مهمون داریم.
مرد بیاعتنا شانه بالا انداخت.
ـ لازم نیست برگرده.
بعد رو به آژوان کرد.
ـ بیا با ما.
به اسب خودش اشاره کرد.
ـ تو با اسب من کومار هم با اسب خودش.
سپس لبخندی زد.
ـ نظرت چیه، آژوان؟
آژوان مردد ماند.
ـ نمیدونم، چون...
مرد حرفش را برید.
ـ بیا پسر.
لبخندش پررنگتر شد.
ـ اگه از کومار ببری، یه جایزهی خوب پیش من داری.
آژوان برای لحظهای به مسیر روستا نگاه کرد.
دلش هنوز پیش شانو بود.
اما شاید اسبسواری فرصتی میشد تا کمی بیشتر در دشت بماند.
سرش را بلند کرد.
ـ باشه.
کومار همان لحظه افسار اسبش را کشید.
چهرهاش دیگر اثری از آن لبخند نداشت.
خشم در چشمهایش نشسته بود.
اسب را به حرکت درآورد و مرد مهمان نیز پشت سرش راه افتاد.
آژوان میخواست از کنار چشمه دور شود که ناگهان چیزی در دوردست نگاهش را گرفت.
چند دختر، قد و نیمقد، از میان راه به سمت چشمه میآمدند.
آژوان ایستاد.
چشمهایش را ریز کرد.
قلبش یکباره به تپش افتاد.
یکی از دخترها را میشناخت.
آن موهای طلایی...
آن قامت ظریف...
خودش بود.
شانو.
کنار خواهر بزرگترش میآمد.
اما انگار کمی لنگ میزد.
آژوان بیاختیار لبخند زد.
رو به کومار و مرد مهمان که کمی جلوتر رفته بودند، با صدای بلند گفت:
ـ شما برید... منم الان میام!
و به سمت دخترها رفت.
این بار دیگر لازم نبود دنبال شانو بگردد.
#پارت۲۹
کریمخان همراه آقا کمال و مهمانهایش قصد داشتند برای شکار و اسبسواری به دشت بروند.
وقتی آژوان را دیدند، خان با همان لحن همیشگیاش گفت:
ـ تو هم بیا پسر.
آژوان لبخند مؤدبی زد و سر تکان داد.
ـ ممنونم، خان. شما برید. من امروز کار دارم.
کریمخان اصرار بیشتری نکرد.
جمع راه افتاد.
آژوان اما همانجا ماند و رفتنشان را تماشا کرد.
او نه دلش شکار میخواست، نه اسبسواری.
تمام فکرش جای دیگری بود.
تمام راه، یک چیز در ذهنش میچرخید:
شانو.
سوغاتیهایی که برایش خریده بود، در اتاقش منتظرش بودند.
گیرهی پروانهای، شانه و آینهی چوبی.
نمیدانست شانو کجاست.
چه میکند.
اصلاً امروز او را خواهد دید یا نه.
اما باید پیدایش میکرد.
آژوان راه افتاد.
برای رفتن به زمین فوتبال، باید از کوچهی خانهی شانو میگذشت.
بهانهی خوبی بود.
میتوانست وانمود کند برای دیدن بازی بچهها میرود.
صدای بچهها را از دور میشنید؛ فریادها و خندههایشان در فضای روستا میپیچید.
اما آژوان حتی یک بار هم سرش را به سمت زمین فوتبال برنگرداند.
تمام حواسش به خانهای بود که چند قدم دیگر به آن میرسید.
دلش میخواست شانو را ببیند.
فقط برای یک لحظه.
شاید پشت پنجره باشد.
شاید جلوی خانه ایستاده باشد.
شاید در کوچه باشد.
نزدیک خانه که رسید، چند دختر بچه را دید که کنار هم جمع شده بودند.
قدمهایش کند شد.
نگاهش میان دخترها چرخید.
امید داشت موهای طلایی آشنایی میانشان ببیند.
اما شانو نبود.
از کنارشان گذشت.
نگاهش یک بار دیگر به خانه افتاد.
ساکت بود.
پس شانو کجا بود؟
آژوان چند قدم جلوتر رفت و بعد به فکرش رسید:
چشمه.
باغ شمسالله.
شاید آنجا باشد.
باغ شمسالله نزدیکتر بود.
مسیرش را عوض کرد و از جلوی باغ گذشت.
مردها و زنهای زیادی مشغول کار بودند.
صدای بیل و تبر و گفتوگویشان در باغ پیچیده بود.
آژوان آهسته قدم میزد و با دقت میان آدمها را نگاه میکرد.
اما شانو آنجا هم نبود.
نفسش را آهسته بیرون داد.
به سمت چشمه رفت.
صدای آب، هرچه جلوتر میرفت، واضحتر میشد.
وقتی به چشمه رسید، کنار آن نشست.
پشتش را به سنگ بزرگی تکیه داد و برای لحظهای چشمهایش را بست.
هوای خنک صورتش را نوازش میکرد.
هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که صدای سم اسبها از دور بلند شد.
آژوان چشم باز کرد.
دو اسب از میان مسیر خاکی نزدیک میشدند.
کومار بود و یکی از مهمانهای کریمخان؛ مردی قدبلند و چهارشانه که سوارکاریاش از همان دور هم به چشم میآمد.
وقتی نزدیک شدند، آژوان به احترام مهمان خان از جا بلند شد.
کومار گوشهی چشمی به او انداخت.
ـ اینجا چی کار میکنی؟
آژوان پاسخی نداد.
کومار چند لحظه منتظر ماند.
سکوت آژوان بیشتر عصبانیش کرد.
ـ برگرد عمارت. مهمون داریم. شاید عثمان کاری داشته باشه. الان دست تنهاست.
آژوان هنوز چیزی نگفت.
مرد قدبلند که تا آن لحظه ساکت مانده بود، نگاهی به آژوان انداخت.
ـ کومار... آژوان همون پسریه که کریمخان میگفت تو اسبسواری کسی حریفش نمیشه؟
کومار صاف نشست و با غرور سینه جلو داد.
ـ بچهی رعیت رو چه به اسبسواری؟
بعد خندید.
ـ بچه بود. یه بار شانسی سوار اسب پدرم شد و یه کم تازوند. همین.
مرد لبخندی زد.
ـ پس نظرت چیه الان با آژوان یه مسابقه بدین؟
کومار لحظهای مکث کرد.
نگاهش را به آژوان دوخت.
ـ من که حرفی ندارم، اما آژوان باید برگرده عمارت. گفتیم مهمون داریم.
مرد بیاعتنا شانه بالا انداخت.
ـ لازم نیست برگرده.
بعد رو به آژوان کرد.
ـ بیا با ما.
به اسب خودش اشاره کرد.
ـ تو با اسب من کومار هم با اسب خودش.
سپس لبخندی زد.
ـ نظرت چیه، آژوان؟
آژوان مردد ماند.
ـ نمیدونم، چون...
مرد حرفش را برید.
ـ بیا پسر.
لبخندش پررنگتر شد.
ـ اگه از کومار ببری، یه جایزهی خوب پیش من داری.
آژوان برای لحظهای به مسیر روستا نگاه کرد.
دلش هنوز پیش شانو بود.
اما شاید اسبسواری فرصتی میشد تا کمی بیشتر در دشت بماند.
سرش را بلند کرد.
ـ باشه.
کومار همان لحظه افسار اسبش را کشید.
چهرهاش دیگر اثری از آن لبخند نداشت.
خشم در چشمهایش نشسته بود.
اسب را به حرکت درآورد و مرد مهمان نیز پشت سرش راه افتاد.
آژوان میخواست از کنار چشمه دور شود که ناگهان چیزی در دوردست نگاهش را گرفت.
چند دختر، قد و نیمقد، از میان راه به سمت چشمه میآمدند.
آژوان ایستاد.
چشمهایش را ریز کرد.
قلبش یکباره به تپش افتاد.
یکی از دخترها را میشناخت.
آن موهای طلایی...
آن قامت ظریف...
خودش بود.
شانو.
کنار خواهر بزرگترش میآمد.
اما انگار کمی لنگ میزد.
آژوان بیاختیار لبخند زد.
رو به کومار و مرد مهمان که کمی جلوتر رفته بودند، با صدای بلند گفت:
ـ شما برید... منم الان میام!
و به سمت دخترها رفت.
این بار دیگر لازم نبود دنبال شانو بگردد.
❤24
#شانو
#پارت۳۰
امروز هم مثل تمام روزهای این چند ماه، شانو با غم از خواب بیدار شد.
ماهها از آن روز تلخ گذشته بود؛ از روزی که پایش شکست و لگنش آسیب دید و دنیا برایش به اندازهی خانه شان کوچک شد.
درد جسمش حالا دیگر تمام شده بود. دیگر عصایی در کار نبود و میتوانست راه برود، اما هنوز کمی میلنگید؛ لنگیدنی که برای دیگران شاید ناچیز به نظر میرسید، اما برای شانو به سنگینی تمام دنیا بود.
او از نگاههای آدمها متنفر بود.
از آن لحظهای که کسی چند ثانیه بیشتر از معمول به پایش نگاه میکرد، یا هنگام راه رفتنش آهستهتر قدم برمیداشت تا مبادا او عقب بماند. از نگاههای پر از ترحم، از لبخندهایی که پشتشان دلسوزی پنهان بود، از زمزمههایی که وقتی از کنارشان میگذشت شروع میشد.
برای شانو، ترحم گاهی از خود درد هم سنگینتر بود.
صبح آن روز، از همان ساعتی که نخستین ماشین مهمانها وارد روستا شدند، همهجا پر از جنبوجوش بود. بچهها سر کوچهها جمع شده بودند و بزرگترها دربارهی مهمانهایی که از شهر آمده بودند حرف میزدند. صدای رفتوآمد، صدای سلام و احوالپرسی و گاهی خنده، در کوچهها میپیچید.
اما شانو هیچ شوقی برای دیدنشان نداشت.
برای او هیچکدام از آن اتفاقها مهم نبود.
تنها آرزویی که در تمام این ماهها در دلش مانده بود، سادهتر از آن بود که کسی بفهمد؛ میخواست یک روز صبح از خواب بیدار شود، پاهایش را روی زمین بگذارد و وقتی راه میرود، دیگر کسی متوجه لنگیدن او نشود.
فقط همین.
بعدازظهر، شنو بالاخره توانست او را راضی کند که از خانه بیرون بیاید.
گفتند به چشمه بروند؛ همان جایی که همیشه پناه کوچکشان بود. جایی دور از هیاهوی روستا، دور از چشم آدمها و دور از نگاههایی که شانو دیگر تحملشان را نداشت.
از پشت خانه راه افتادند.
شنو آرامتر از همیشه قدم برمیداشت تا با شانو هماهنگ باشد، اما سعی میکرد طوری رفتار کند که شانو احساس نکند به خاطر پایش مراقب اوست. شانو هم چیزی نمیگفت. فقط سرش پایین بود و با انگشتان کوچکش گوشهی لباسش را گرفته بود.
وقتی به نزدیکی چشمه رسیدند، شنو لبخندی زد.
آنجا همیشه پناهشان بود.
صدای آب، خنکای هوا و سنگهای آشنایی که بارها رویشان نشسته بودند، برای چند لحظه غم را از دل آدم دور میکرد.
اما درست پیش از آنکه کنار چشمه بنشینند، شانو متوجه پسری شد که کمی دورتر ایستاده بود.
پسر نوجوان، از آن سوی چشمه، خیره به آنها نگاه میکرد.
شانو ابتدا اهمیتی نداد.
اما چند ثانیه بعد، نگاهش دوباره به سمت او برگشت.
چیزی در آن چهره آشنا بود.
قلب کوچکش ناگهان تندتر زد.
چشمهایش را ریز کرد و با دقت بیشتری نگاه کرد.
آژوان بود.
تقریباً یک سال بود که او را ندیده بود.
آخرین بار، چند روز مانده به عید سال قبل،
بعد از آن درگیری تلخ با پدرش، شانو دیگر نتوانسته بود از خانه بیرون بیاید. پای شکسته و لگن آسیبدیدهاش ماهها او را به اتاق و حیاط خانه محدود کرده بود.
فقط یک بار، از پشت پنجره، آژوان را دیده بود؛ همان روزی که با ماشین از جلوی خانه شان رد شد.
شانو آن روز آنقدر به او نگاه کرده بود تا ماشین در پیچ کوچه ناپدید شد.
بعد از آن دیگر آژوان را ندیده بود.
حالا، بعد از نزدیک یک سال، ناگهان درست روبهرویش ایستاده بود.
شانو بیاختیار پشت شنو پناه گرفت.
نمیخواست آژوان او را ببیند.
نه با این پای کمی لنگان.
نه با این چهرهی غمگین.
نه با آن نگاههایی که خودش از دیدنشان فرار میکرد.
اما آژوان شانو را دیده بود.
چند قدم بلند برداشت و خودش را به آنها رساند. آنقدر سریع آمده بود که نفسش کمی به شماره افتاده بود و گونههایش از دویدن سرخ شده بود.
با همان لبخند آشنایش سلام کرد.
شانو چیزی نگفت.
فقط از پشت شنو، با آن چشمهای روشن و رنگیاش، به آژوان نگاه کرد.
آژوان دستش را داخل جیبش برد.
چند لحظه انگار دنبال چیزی میگشت. بعد بستهی کوچکی را بیرون آورد و به سمت شانو گرفت.
ـ اینا رو از شهر برای تو گرفتم.
شانو به دست او خیره ماند.
آژوان ادامه داد:
ـ جایزهی اینه که درسهات رو خیلی خوب یاد گرفتی.
لحنش ساده بود؛ آنقدر ساده که انگار دادن این هدیهها هیچ اهمیتی ندارد.
اما برای شانو، اهمیت داشت.
خیلی زیاد.
با این حال دست کوچکش را جلو نبرد.
شنو آرام دست دراز کرد و هدیهها را از آژوان گرفت.
آژوان چند لحظه به شانو نگاه کرد.
شاید انتظار داشت چیزی بگوید.
شاید انتظار داشت لبخندی بزند.
اما شانو هنوز همانطور ساکت ایستاده بود.
آژوان لبخند کوتاهی زد، سرش را تکان داد و پیش از آنکه حرف دیگری بزند، راه افتاد.
#پارت۳۰
امروز هم مثل تمام روزهای این چند ماه، شانو با غم از خواب بیدار شد.
ماهها از آن روز تلخ گذشته بود؛ از روزی که پایش شکست و لگنش آسیب دید و دنیا برایش به اندازهی خانه شان کوچک شد.
درد جسمش حالا دیگر تمام شده بود. دیگر عصایی در کار نبود و میتوانست راه برود، اما هنوز کمی میلنگید؛ لنگیدنی که برای دیگران شاید ناچیز به نظر میرسید، اما برای شانو به سنگینی تمام دنیا بود.
او از نگاههای آدمها متنفر بود.
از آن لحظهای که کسی چند ثانیه بیشتر از معمول به پایش نگاه میکرد، یا هنگام راه رفتنش آهستهتر قدم برمیداشت تا مبادا او عقب بماند. از نگاههای پر از ترحم، از لبخندهایی که پشتشان دلسوزی پنهان بود، از زمزمههایی که وقتی از کنارشان میگذشت شروع میشد.
برای شانو، ترحم گاهی از خود درد هم سنگینتر بود.
صبح آن روز، از همان ساعتی که نخستین ماشین مهمانها وارد روستا شدند، همهجا پر از جنبوجوش بود. بچهها سر کوچهها جمع شده بودند و بزرگترها دربارهی مهمانهایی که از شهر آمده بودند حرف میزدند. صدای رفتوآمد، صدای سلام و احوالپرسی و گاهی خنده، در کوچهها میپیچید.
اما شانو هیچ شوقی برای دیدنشان نداشت.
برای او هیچکدام از آن اتفاقها مهم نبود.
تنها آرزویی که در تمام این ماهها در دلش مانده بود، سادهتر از آن بود که کسی بفهمد؛ میخواست یک روز صبح از خواب بیدار شود، پاهایش را روی زمین بگذارد و وقتی راه میرود، دیگر کسی متوجه لنگیدن او نشود.
فقط همین.
بعدازظهر، شنو بالاخره توانست او را راضی کند که از خانه بیرون بیاید.
گفتند به چشمه بروند؛ همان جایی که همیشه پناه کوچکشان بود. جایی دور از هیاهوی روستا، دور از چشم آدمها و دور از نگاههایی که شانو دیگر تحملشان را نداشت.
از پشت خانه راه افتادند.
شنو آرامتر از همیشه قدم برمیداشت تا با شانو هماهنگ باشد، اما سعی میکرد طوری رفتار کند که شانو احساس نکند به خاطر پایش مراقب اوست. شانو هم چیزی نمیگفت. فقط سرش پایین بود و با انگشتان کوچکش گوشهی لباسش را گرفته بود.
وقتی به نزدیکی چشمه رسیدند، شنو لبخندی زد.
آنجا همیشه پناهشان بود.
صدای آب، خنکای هوا و سنگهای آشنایی که بارها رویشان نشسته بودند، برای چند لحظه غم را از دل آدم دور میکرد.
اما درست پیش از آنکه کنار چشمه بنشینند، شانو متوجه پسری شد که کمی دورتر ایستاده بود.
پسر نوجوان، از آن سوی چشمه، خیره به آنها نگاه میکرد.
شانو ابتدا اهمیتی نداد.
اما چند ثانیه بعد، نگاهش دوباره به سمت او برگشت.
چیزی در آن چهره آشنا بود.
قلب کوچکش ناگهان تندتر زد.
چشمهایش را ریز کرد و با دقت بیشتری نگاه کرد.
آژوان بود.
تقریباً یک سال بود که او را ندیده بود.
آخرین بار، چند روز مانده به عید سال قبل،
بعد از آن درگیری تلخ با پدرش، شانو دیگر نتوانسته بود از خانه بیرون بیاید. پای شکسته و لگن آسیبدیدهاش ماهها او را به اتاق و حیاط خانه محدود کرده بود.
فقط یک بار، از پشت پنجره، آژوان را دیده بود؛ همان روزی که با ماشین از جلوی خانه شان رد شد.
شانو آن روز آنقدر به او نگاه کرده بود تا ماشین در پیچ کوچه ناپدید شد.
بعد از آن دیگر آژوان را ندیده بود.
حالا، بعد از نزدیک یک سال، ناگهان درست روبهرویش ایستاده بود.
شانو بیاختیار پشت شنو پناه گرفت.
نمیخواست آژوان او را ببیند.
نه با این پای کمی لنگان.
نه با این چهرهی غمگین.
نه با آن نگاههایی که خودش از دیدنشان فرار میکرد.
اما آژوان شانو را دیده بود.
چند قدم بلند برداشت و خودش را به آنها رساند. آنقدر سریع آمده بود که نفسش کمی به شماره افتاده بود و گونههایش از دویدن سرخ شده بود.
با همان لبخند آشنایش سلام کرد.
شانو چیزی نگفت.
فقط از پشت شنو، با آن چشمهای روشن و رنگیاش، به آژوان نگاه کرد.
آژوان دستش را داخل جیبش برد.
چند لحظه انگار دنبال چیزی میگشت. بعد بستهی کوچکی را بیرون آورد و به سمت شانو گرفت.
ـ اینا رو از شهر برای تو گرفتم.
شانو به دست او خیره ماند.
آژوان ادامه داد:
ـ جایزهی اینه که درسهات رو خیلی خوب یاد گرفتی.
لحنش ساده بود؛ آنقدر ساده که انگار دادن این هدیهها هیچ اهمیتی ندارد.
اما برای شانو، اهمیت داشت.
خیلی زیاد.
با این حال دست کوچکش را جلو نبرد.
شنو آرام دست دراز کرد و هدیهها را از آژوان گرفت.
آژوان چند لحظه به شانو نگاه کرد.
شاید انتظار داشت چیزی بگوید.
شاید انتظار داشت لبخندی بزند.
اما شانو هنوز همانطور ساکت ایستاده بود.
آژوان لبخند کوتاهی زد، سرش را تکان داد و پیش از آنکه حرف دیگری بزند، راه افتاد.
❤17
شانو رفتنش را نگاه کرد.
چند ثانیه بعد، فقط پشت سرش دیده میشد و بعد میان راه و درختها گم شد.
شنو بسته را باز کرد.
یکییکی هدیهها را بیرون آورد؛ یک شانهی چوبی، آینهای کوچک با قاب چوبی و در آخر، گیرهای فلزی به شکل پروانه.
گیره در نور عصر برق زد.
رنگ طلاییاش چشم شانو را گرفت.
شنو آن را بالا آورد و با ذوق گفت:
ـ ببین شانو... پروانهست!
شانو برای نخستین بار در آن روز، واقعاً نگاهش کرد.
پروانهی کوچک طلایی روی کف دست شنو نشسته بود.
لبهای شانو آرام از هم باز شد.
و لبخندی کوچک، بسیار کوچک، روی صورت غمگینش نشست.
آن لبخند شاید برای دیگران هیچ نبود.
اما برای شانو، بعد از ماهها اندوه، چیزی شبیه باز شدن پنجرهای کوچک در اتاقی تاریک بود.
دستش را جلو برد و پروانه را گرفت.
انگشتهای کوچکش آرام روی بالهای فلزی آن کشیده شد.
برای چند لحظه، نه پایش مهم بود، نه نگاه مردم، نه حرفهای روستا و نه آن غمی که ماهها در دلش جا خوش کرده بود.
فقط یک پروانهی کوچک طلایی بود...
و دختربچهای نهساله که بعد از ماهها، دوباره توانسته بود لبخند بزند.
چند ثانیه بعد، فقط پشت سرش دیده میشد و بعد میان راه و درختها گم شد.
شنو بسته را باز کرد.
یکییکی هدیهها را بیرون آورد؛ یک شانهی چوبی، آینهای کوچک با قاب چوبی و در آخر، گیرهای فلزی به شکل پروانه.
گیره در نور عصر برق زد.
رنگ طلاییاش چشم شانو را گرفت.
شنو آن را بالا آورد و با ذوق گفت:
ـ ببین شانو... پروانهست!
شانو برای نخستین بار در آن روز، واقعاً نگاهش کرد.
پروانهی کوچک طلایی روی کف دست شنو نشسته بود.
لبهای شانو آرام از هم باز شد.
و لبخندی کوچک، بسیار کوچک، روی صورت غمگینش نشست.
آن لبخند شاید برای دیگران هیچ نبود.
اما برای شانو، بعد از ماهها اندوه، چیزی شبیه باز شدن پنجرهای کوچک در اتاقی تاریک بود.
دستش را جلو برد و پروانه را گرفت.
انگشتهای کوچکش آرام روی بالهای فلزی آن کشیده شد.
برای چند لحظه، نه پایش مهم بود، نه نگاه مردم، نه حرفهای روستا و نه آن غمی که ماهها در دلش جا خوش کرده بود.
فقط یک پروانهی کوچک طلایی بود...
و دختربچهای نهساله که بعد از ماهها، دوباره توانسته بود لبخند بزند.
❤20
#شانو
#پارت۳۱
اسبها آماده شده بودند.
دوست کریمخان، که آژوان حالا میدانست آقا هیوا نام دارد، به سمت او آمد. افسار اسبش را به دست آژوان سپرد و با صدایی آرام گفت:
ـ روی کومار رو کم کنی، منم حال تو رو خوب میکنم.
بعد لبخندی زد و دستش را روی شانهی آژوان گذاشت.
ـ برو ببینم چیکار میکنی.
آژوان لبخند کوتاهی زد.
پیش از آنکه پایش را در رکاب بگذارد، سرش را بلند کرد و به سمت کریمخان نگاه کرد. با احترام اجازه گرفت و وقتی خان با تکان سر موافقت کرد، دستش را روی یال اسب گذاشت و بهآرامی سوار شد.
اسب، حیوانی بلندبالا و بینهایت زیبا بود؛ گردنی کشیده، یالی سیاه و براق و پاهایی قدرتمند داشت. با هر نفس، پرههای بینیاش باز و بسته میشد و سمهایش بیقرار خاک زیر پا را میخراشیدند.
آژوان افسار را در دست گرفت.
کمر ش را صاف کرد
. پاهایش محکم در رکاب قرار گرفت و دستش با نرمی روی افسار نشست. هیچ حرکت اضافهای نمیکرد. نه بدنش را بیجهت تکان میداد و نه افسار را میکشید.
کومار چند متر آنطرفتر روی اسبش نشسته بود.
چهرهاش از همان ابتدا نشان میداد که این مسابقه برایش فقط یک سرگرمی نیست.
او میخواست آژوان را شکست بدهد.
میخواست به همه ثابت کند که پسر کریمخان بودن، چیزی بیشتر از یک نام است.
آقا هیوا مسیر را نشان داد.
مسیر از کنار باغها میگذشت، بعد از شیب کوتاهی پایین میرفت و به دشتی باز میرسید؛ جایی که چند سنگ بزرگ در انتهای دشت به عنوان نقطهی برگشت مشخص شده بود.
هیوا گفت:
ـ تا اون سنگها میرین، دورش میچرخین و برمیگردین. هرکی زودتر به اینجا برسه، برندهست.
کومار پوزخندی زد.
ـ این که مسابقه نیست.
هیوا چیزی نگفت.
فقط نگاهش را بین دو سوار چرخاند.
چند نفر از مردان ایستاده بودند و تماشا میکردند. کریمخان هم کمی دورتر ایستاده بود و با دقت به آژوان نگاه میکرد.
لحظهای سکوت همهجا را گرفت.
آقا هیوا دستش را بالا برد.
ـ آماده...
آژوان کمی به جلو خم شد.
اسب زیر بدنش بیقرار شد.
ـ یک...
کومار افسار را محکمتر گرفت.
ـ دو...
سمها خاک را کنار زدند.
ـ سه!
هر دو اسب همزمان به حرکت درآمدند.
کومار از همان ابتدا با تمام توان تاخت.
صدای سمها در دشت پیچید و گرد و خاک پشت سر اسبها بلند شد.
اما آژوان برخلاف او، شتابزده حرکت نمیکرد.
چند ثانیه اول، اسبش را کنترل میکرد و اجازه میداد با ریتم خودش حرکت کند.
کومار جلو افتاده بود.
صدای فریادش از دور شنیده میشد و با غرور شانههایش را عقب داده بود.
اما آژوان عجلهای نداشت.
چشمهایش به مسیر بود.
باد به صورتش میخورد و یال اسب در هوا میرقصید.
هرچه به دشت باز نزدیکتر شدند، آژوان اندکی افسار را آزاد کرد.
اسب ناگهان سرعت گرفت.
یک گام...
دو گام...
و بعد انگار تمام بدن حیوان با زمین یکی شد.
کومار هنوز جلو بود، اما فاصله به سرعت کم میشد.
آژوان از سمت راست به او نزدیک شد.
صدای سمها بلندتر شد.
کومار برای نخستین بار سرش را برگرداند.
چشمهایش از تعجب باز شد.
آژوان درست کنار او بود.
کومار افسار را کشید و اسبش را بیشتر به جلو راند.
اما آژوان فقط لبخند بسیار کوتاهی زد.
دستش را کمی پایین آورد.
فشار مختصری با پاهایش وارد کرد.
اسب مثل تیری که از کمان رها شده باشد، جلو کشید.
در چند ثانیه، از کومار فاصله گرفت.
پشت سر آژوان فقط گرد و خاک باقی مانده بود.
به نقطهی برگشت رسید.
اسب را کمی به سمت چپ هدایت کرد.
حیوان تقریباً روی یک نیمدایرهی تند چرخید.
شن زیر سمهایش پاشید و یالش در هوا پیچید.
آژوان حتی تعادلش را از دست نداد.
کومار هنوز چندین متر عقبتر بود.
آژوان دور سنگ بزرگ چرخید و مسیر برگشت را در پیش گرفت.
حالا دیگر هیچکس نمیتوانست به نتیجه شک کند.
او جلو بود.
نه با اختلافی کم.
با فاصلهای که لحظهبهلحظه بیشتر میشد.
آژوان در مسیر برگشت دیگر نیازی به نگاه کردن پشت سرش نداشت.
باد صورتش را میسوزاند، اما لبخندی کمرنگ گوشهی لبش نشسته بود.
صدای سمهای اسبش مثل ضربههای منظم طبل روی زمین میکوبید.
کومار هرچه در توان داشت به اسبش فشار میآورد.
اما فاصله کم نمیشد.
برعکس، بیشتر میشد.
وقتی آژوان به نزدیکی نقطهی شروع رسید، چند نفر از مردانی که تماشا میکردند ناخودآگاه جلو آمدند.
هیوا از همان دور فریاد زد:
ـ آفرین آژوان!
آژوان چند متر مانده به خط پایان، کمی افسار را کشید.
اسب هنوز میخواست بتازد، اما آژوان آرامش کرد.
و چند لحظه بعد، با اختلافی چشمگیر از خط پایان گذشت.
کومار هنوز در دوردست بود.
آژوان اسب را متوقف کرد.
نفسهای حیوان بلند و سنگین شده بود و بخار گرمی از بینیاش بیرون میآمد. آژوان دستش را روی گردن اسب کشید و آرامش کرد.
#پارت۳۱
اسبها آماده شده بودند.
دوست کریمخان، که آژوان حالا میدانست آقا هیوا نام دارد، به سمت او آمد. افسار اسبش را به دست آژوان سپرد و با صدایی آرام گفت:
ـ روی کومار رو کم کنی، منم حال تو رو خوب میکنم.
بعد لبخندی زد و دستش را روی شانهی آژوان گذاشت.
ـ برو ببینم چیکار میکنی.
آژوان لبخند کوتاهی زد.
پیش از آنکه پایش را در رکاب بگذارد، سرش را بلند کرد و به سمت کریمخان نگاه کرد. با احترام اجازه گرفت و وقتی خان با تکان سر موافقت کرد، دستش را روی یال اسب گذاشت و بهآرامی سوار شد.
اسب، حیوانی بلندبالا و بینهایت زیبا بود؛ گردنی کشیده، یالی سیاه و براق و پاهایی قدرتمند داشت. با هر نفس، پرههای بینیاش باز و بسته میشد و سمهایش بیقرار خاک زیر پا را میخراشیدند.
آژوان افسار را در دست گرفت.
کمر ش را صاف کرد
. پاهایش محکم در رکاب قرار گرفت و دستش با نرمی روی افسار نشست. هیچ حرکت اضافهای نمیکرد. نه بدنش را بیجهت تکان میداد و نه افسار را میکشید.
کومار چند متر آنطرفتر روی اسبش نشسته بود.
چهرهاش از همان ابتدا نشان میداد که این مسابقه برایش فقط یک سرگرمی نیست.
او میخواست آژوان را شکست بدهد.
میخواست به همه ثابت کند که پسر کریمخان بودن، چیزی بیشتر از یک نام است.
آقا هیوا مسیر را نشان داد.
مسیر از کنار باغها میگذشت، بعد از شیب کوتاهی پایین میرفت و به دشتی باز میرسید؛ جایی که چند سنگ بزرگ در انتهای دشت به عنوان نقطهی برگشت مشخص شده بود.
هیوا گفت:
ـ تا اون سنگها میرین، دورش میچرخین و برمیگردین. هرکی زودتر به اینجا برسه، برندهست.
کومار پوزخندی زد.
ـ این که مسابقه نیست.
هیوا چیزی نگفت.
فقط نگاهش را بین دو سوار چرخاند.
چند نفر از مردان ایستاده بودند و تماشا میکردند. کریمخان هم کمی دورتر ایستاده بود و با دقت به آژوان نگاه میکرد.
لحظهای سکوت همهجا را گرفت.
آقا هیوا دستش را بالا برد.
ـ آماده...
آژوان کمی به جلو خم شد.
اسب زیر بدنش بیقرار شد.
ـ یک...
کومار افسار را محکمتر گرفت.
ـ دو...
سمها خاک را کنار زدند.
ـ سه!
هر دو اسب همزمان به حرکت درآمدند.
کومار از همان ابتدا با تمام توان تاخت.
صدای سمها در دشت پیچید و گرد و خاک پشت سر اسبها بلند شد.
اما آژوان برخلاف او، شتابزده حرکت نمیکرد.
چند ثانیه اول، اسبش را کنترل میکرد و اجازه میداد با ریتم خودش حرکت کند.
کومار جلو افتاده بود.
صدای فریادش از دور شنیده میشد و با غرور شانههایش را عقب داده بود.
اما آژوان عجلهای نداشت.
چشمهایش به مسیر بود.
باد به صورتش میخورد و یال اسب در هوا میرقصید.
هرچه به دشت باز نزدیکتر شدند، آژوان اندکی افسار را آزاد کرد.
اسب ناگهان سرعت گرفت.
یک گام...
دو گام...
و بعد انگار تمام بدن حیوان با زمین یکی شد.
کومار هنوز جلو بود، اما فاصله به سرعت کم میشد.
آژوان از سمت راست به او نزدیک شد.
صدای سمها بلندتر شد.
کومار برای نخستین بار سرش را برگرداند.
چشمهایش از تعجب باز شد.
آژوان درست کنار او بود.
کومار افسار را کشید و اسبش را بیشتر به جلو راند.
اما آژوان فقط لبخند بسیار کوتاهی زد.
دستش را کمی پایین آورد.
فشار مختصری با پاهایش وارد کرد.
اسب مثل تیری که از کمان رها شده باشد، جلو کشید.
در چند ثانیه، از کومار فاصله گرفت.
پشت سر آژوان فقط گرد و خاک باقی مانده بود.
به نقطهی برگشت رسید.
اسب را کمی به سمت چپ هدایت کرد.
حیوان تقریباً روی یک نیمدایرهی تند چرخید.
شن زیر سمهایش پاشید و یالش در هوا پیچید.
آژوان حتی تعادلش را از دست نداد.
کومار هنوز چندین متر عقبتر بود.
آژوان دور سنگ بزرگ چرخید و مسیر برگشت را در پیش گرفت.
حالا دیگر هیچکس نمیتوانست به نتیجه شک کند.
او جلو بود.
نه با اختلافی کم.
با فاصلهای که لحظهبهلحظه بیشتر میشد.
آژوان در مسیر برگشت دیگر نیازی به نگاه کردن پشت سرش نداشت.
باد صورتش را میسوزاند، اما لبخندی کمرنگ گوشهی لبش نشسته بود.
صدای سمهای اسبش مثل ضربههای منظم طبل روی زمین میکوبید.
کومار هرچه در توان داشت به اسبش فشار میآورد.
اما فاصله کم نمیشد.
برعکس، بیشتر میشد.
وقتی آژوان به نزدیکی نقطهی شروع رسید، چند نفر از مردانی که تماشا میکردند ناخودآگاه جلو آمدند.
هیوا از همان دور فریاد زد:
ـ آفرین آژوان!
آژوان چند متر مانده به خط پایان، کمی افسار را کشید.
اسب هنوز میخواست بتازد، اما آژوان آرامش کرد.
و چند لحظه بعد، با اختلافی چشمگیر از خط پایان گذشت.
کومار هنوز در دوردست بود.
آژوان اسب را متوقف کرد.
نفسهای حیوان بلند و سنگین شده بود و بخار گرمی از بینیاش بیرون میآمد. آژوان دستش را روی گردن اسب کشید و آرامش کرد.
❤19
آقا هیوا با خندهی بلند به سمتش آمد.
چشمهایش از خوشحالی برق میزد.
ـ احسنت به تو پسر
می دونستم روی این خانزاده ی نازپرورده رو کم می کنی؟
بعد با رضایت دست محکمی روی شانهی آژوان زد.
ـ این دیگه کم کردن رو نیست... نابودش کردی
مگه نه کریم خان!
کریمخان هم لبخند زد.
موفقیت های آژوان همیشه برای او مسرت بخش بود.
کمال که از ابتدا با نگرانی مسابقه را دنبال میکرد، حالا لبخند رضایت روی صورتش داشت.
با افتخار به آژوان نگاه کرد و در دل او را تحسین کرد.
اما آنطرف، کومار با چهرهای درهم و برافروخته از اسب پایین آمد.
دستهایش از شدت خشم میلرزید.
به آژوان نگاه کرد؛ به چهرهی آرامش، به دستی که هنوز روی گردن اسب بود و به مردانی که پیروزی او را تحسین میکردند.
چیزی درون کومار میسوخت.
او شکست خورده بود.
نه با اختلافی ناچیز.
نه به خاطر بدشانسی.
آژوان او را به شکلی قاطع و بیرحمانه شکست داده بود.
کومار فکهایش را روی هم فشرد.
نگاهش را از آژوان برنداشت.
با خشم و غضبی که از صورتش میبارید، دوباره سوار شد افسار اسبش را کشید و بیآنکه حتی نگاهی به جمع بیندازد، از آنها فاصله گرفت.
صدای سمهای اسبش کمکم دور شد، اما سکوتی که رفتنش به جا گذاشته بود، خیلی زود با صدای شاد هیوا شکسته شد.
ـ خیلی سوارکار ماهری هستی! زیاد تمرین داشتی؟
آژوان پوزخند کوتاهی زد و سرش را تکان داد.
ـ نه... اصلاً تمرینی نداشتم.
هیوا با تعجب ابرو بالا انداخت.
ـ اصلاً؟
آژوان چیزی نگفت.
از آن طرف، کمال که هنوز نگاهش به اسب و آژوان بود، گفت:
ـ من شنیدم پدرش هم سوارکار قابلی بوده.
همین یک جمله کافی بود.
لبخند از صورت آژوان محو شد.
ابروهایش در هم رفت و نگاهش برای لحظهای روی زمین ثابت ماند.
نام پدرش...
هیچ وقت آژوان نمیخواست چیزی دربارهی او بشنود.
نه تعریفش را میخواست و نه بدگوییاش را.
برای آژوان، پدرش بیشتر از آنکه یک پدر باشد یک جای خالی بزرگی بود که سالها تلاش کرده بود به آن فکر نکند. نمیخواست بداند چه کسی بوده، کجا رفته و چرا رفته است. نمیخواست کسی گذشتهای را که خودش با زحمت در گوشهای از ذهنش دفن کرده بود، دوباره بیرون بکشد.
هیوا تغییر ناگهانی چهرهی آژوان را دید.
حرفی نزد.
فقط چند لحظه به او نگاه کرد؛ نگاهی کوتاه اما دقیق.
بعد انگار برای اینکه آن سنگینی را از میانشان بردارد، افسار اسب را دوباره در دست آژوان گذاشت.
ـ پس سوارکاری تو خونته.
آژوان سر بلند کرد.
هیوا لبخند زد و ادامه داد:
ـ این اسب رو میبینی؟
آژوان به اسب نگاه کرد.
هیوا دستی روی گردن حیوان کشید.
ـ اسمش چاوانه.
بعد افسار را محکمتر در دست آژوان گذاشت.
ـ از امروز چاوان برای تو.
آژوان چند لحظه فکر کرد درست شنیده یا نه.
ـ برای... من؟
هیوا خندید.
ـ آره، برای تو.
آژوان مات نگاهش میکرد.
هیوا ادامه داد:
ـ فقط یه شرط داره. هر وقت من اومدم روستا، اجازه بده یه کم باهاش سواری کنم.
آژوان هنوز چیزی نمیگفت.
چشمهایش بین صورت هیوا و اسب رفتوآمد میکرد.
انگار نمیتوانست باور کند مردی که چند دقیقه پیش او را برای مسابقه به میدان فرستاده بود، حالا اسبش را به او بخشیده باشد.
هیوا با خنده گفت:
ـ بگیر دیگه!
آژوان دستش را جلو نبرد.
هیوا افسار را کمی به سمت او گرفت.
ـ گفتم که جایزهی خوبی پیش من داری.
بعد با شیطنت اضافه کرد:
ـ قبولش کن تا پشیمون نشدم.
آژوان بالاخره دستش را دراز کرد و افسار را گرفت.
انگشتهایش دور بند چرمی بسته شد.
چاوان آرام سرش را پایین آورد و پوزهاش را به دست آژوان نزدیک کرد.
آژوان دست دیگرش را روی گردن اسب کشید.
چشمهایش از خوشحالی برق میزد.
ـ احسنت به تو پسر
می دونستم روی این خانزاده ی نازپرورده رو کم می کنی؟
بعد با رضایت دست محکمی روی شانهی آژوان زد.
ـ این دیگه کم کردن رو نیست... نابودش کردی
مگه نه کریم خان!
کریمخان هم لبخند زد.
موفقیت های آژوان همیشه برای او مسرت بخش بود.
کمال که از ابتدا با نگرانی مسابقه را دنبال میکرد، حالا لبخند رضایت روی صورتش داشت.
با افتخار به آژوان نگاه کرد و در دل او را تحسین کرد.
اما آنطرف، کومار با چهرهای درهم و برافروخته از اسب پایین آمد.
دستهایش از شدت خشم میلرزید.
به آژوان نگاه کرد؛ به چهرهی آرامش، به دستی که هنوز روی گردن اسب بود و به مردانی که پیروزی او را تحسین میکردند.
چیزی درون کومار میسوخت.
او شکست خورده بود.
نه با اختلافی ناچیز.
نه به خاطر بدشانسی.
آژوان او را به شکلی قاطع و بیرحمانه شکست داده بود.
کومار فکهایش را روی هم فشرد.
نگاهش را از آژوان برنداشت.
با خشم و غضبی که از صورتش میبارید، دوباره سوار شد افسار اسبش را کشید و بیآنکه حتی نگاهی به جمع بیندازد، از آنها فاصله گرفت.
صدای سمهای اسبش کمکم دور شد، اما سکوتی که رفتنش به جا گذاشته بود، خیلی زود با صدای شاد هیوا شکسته شد.
ـ خیلی سوارکار ماهری هستی! زیاد تمرین داشتی؟
آژوان پوزخند کوتاهی زد و سرش را تکان داد.
ـ نه... اصلاً تمرینی نداشتم.
هیوا با تعجب ابرو بالا انداخت.
ـ اصلاً؟
آژوان چیزی نگفت.
از آن طرف، کمال که هنوز نگاهش به اسب و آژوان بود، گفت:
ـ من شنیدم پدرش هم سوارکار قابلی بوده.
همین یک جمله کافی بود.
لبخند از صورت آژوان محو شد.
ابروهایش در هم رفت و نگاهش برای لحظهای روی زمین ثابت ماند.
نام پدرش...
هیچ وقت آژوان نمیخواست چیزی دربارهی او بشنود.
نه تعریفش را میخواست و نه بدگوییاش را.
برای آژوان، پدرش بیشتر از آنکه یک پدر باشد یک جای خالی بزرگی بود که سالها تلاش کرده بود به آن فکر نکند. نمیخواست بداند چه کسی بوده، کجا رفته و چرا رفته است. نمیخواست کسی گذشتهای را که خودش با زحمت در گوشهای از ذهنش دفن کرده بود، دوباره بیرون بکشد.
هیوا تغییر ناگهانی چهرهی آژوان را دید.
حرفی نزد.
فقط چند لحظه به او نگاه کرد؛ نگاهی کوتاه اما دقیق.
بعد انگار برای اینکه آن سنگینی را از میانشان بردارد، افسار اسب را دوباره در دست آژوان گذاشت.
ـ پس سوارکاری تو خونته.
آژوان سر بلند کرد.
هیوا لبخند زد و ادامه داد:
ـ این اسب رو میبینی؟
آژوان به اسب نگاه کرد.
هیوا دستی روی گردن حیوان کشید.
ـ اسمش چاوانه.
بعد افسار را محکمتر در دست آژوان گذاشت.
ـ از امروز چاوان برای تو.
آژوان چند لحظه فکر کرد درست شنیده یا نه.
ـ برای... من؟
هیوا خندید.
ـ آره، برای تو.
آژوان مات نگاهش میکرد.
هیوا ادامه داد:
ـ فقط یه شرط داره. هر وقت من اومدم روستا، اجازه بده یه کم باهاش سواری کنم.
آژوان هنوز چیزی نمیگفت.
چشمهایش بین صورت هیوا و اسب رفتوآمد میکرد.
انگار نمیتوانست باور کند مردی که چند دقیقه پیش او را برای مسابقه به میدان فرستاده بود، حالا اسبش را به او بخشیده باشد.
هیوا با خنده گفت:
ـ بگیر دیگه!
آژوان دستش را جلو نبرد.
هیوا افسار را کمی به سمت او گرفت.
ـ گفتم که جایزهی خوبی پیش من داری.
بعد با شیطنت اضافه کرد:
ـ قبولش کن تا پشیمون نشدم.
آژوان بالاخره دستش را دراز کرد و افسار را گرفت.
انگشتهایش دور بند چرمی بسته شد.
چاوان آرام سرش را پایین آورد و پوزهاش را به دست آژوان نزدیک کرد.
آژوان دست دیگرش را روی گردن اسب کشید.
❤27
Rozh Novel:
#شانو
#پارت۳۲
مهمانهای کریمخان کمکم آمادهی رفتن میشدند.
چند نفر مشغول جابهجایی وسایل بودند و رانندهها ماشینها را برای حرکت آماده میکردند.
آژوان مقابل آقا هیوا ایستاده بود.
مرد درست روبهرویش، با آن قامت بلند و شانههای پهن، از آژوان یک سر و گردن بلندتر بود. اندامی ورزیده داشت، با سینهای ستبر، سبیل پرپشت و سیاهی که به چهرهاش ابهت میبخشید. لباسهای مرتب و خوشدوختش، عطر ملایمی که با هر حرکت در هوا میپیچید و طرز حرف زدن گرم و دلنشینش، از او مردی ساخته بود که بیآنکه تلاشی کند، نگاهها را به سوی خود میکشاند.
آژوان با دقت به او نگاه میکرد.
شاید خودش هم نمیدانست چرا حضور این مرد چنین تأثیری بر او گذاشته است. در تمام عمرش، مردان زیادی دیده بود؛ مردانی که بعضی با دیدن لباسهای کهنه و دستهای پینهبستهاش تحقیرش کرده بودند و بعضی دیگر، از سر دلسوزی با او رفتار کرده بودند.
اما آقا هیوا فرق داشت.
در رفتارش نه تحقیر بود و نه ترحم. با او همانطور حرف میزد که با مردی همسنوسال خودش حرف میزد؛ محترمانه، صمیمی و بیتکلف.
آژوان برای نخستین بار در زندگیاش آرزو کرد وقتی بزرگتر شد، مردی شبیه او باشد.
مردی با قامتی استوار، کلامی سنجیده و نگاهی گرم.
آقا هیوا دستش را به سمت او دراز کرد.
ـ خیلی از آشنایی باهات خوشحال شدم، آژوان.
آژوان دست او را فشرد.
هیوا با لبخند ادامه داد:
ـ از کریمخان و کمال شنیدم که چقدر درسخون و تلاشگری. معلومه برای رسیدن به چیزی که میخوای، زحمت میکشی. مطمئنم آیندهی درخشانی پیش روت داری.
آژوان لبخند زد. تعریف شنیدن برایش چندان آشنا نبود؛ بهخصوص وقتی از زبان مردی میشنید که به نظرش همهچیز در وجودش نشانی از بزرگی داشت.
ـ ممنونم، آقا هیوا. لطف دارین.
هیوا دستش را یک بار دیگر فشرد و با همان لحن گرم گفت:
ـ به امید دیدار، آژوان.
ـ به امید دیدار، آقا هیوا.
مرد با لبخندی دوستانه از او فاصله گرفت و به سمت ماشین رفت. همسرش و دختر خردسالش از قبل منتظر بودند. دخترک دست کوچکش را به شیشهی ماشین چسبانده بود و با کنجکاوی به حیاط نگاه میکرد.
چند لحظه بعد، هر سه سوار شدند.
ماشین از حیاط عمارت بیرون رفت و به دنبال آن، صدای موتور در پیچ کوچهها محو شد.
یادش به چاوان افتاد.
بیاختیار لبخندی روی لبش نشست.
به سمت اصطبل راه افتاد.
چاوان کنار اسب کومار و اسب کریمخان ایستاده بود. نور آفتاب از شکاف سقف چوبی اصطبل به داخل میتابید و روی یال سیاه و براقش مینشست. اسب با شنیدن صدای قدمهای آژوان گوشهایش را تکان داد و سرش را به سوی او چرخاند.
آژوان نزدیک شد.
دستش را روی پیشانی اسب گذاشت و آرام تا میان یال و گردنش پایین آورد. چاوان بیقرار نبود؛ با آرامش ایستاده بود و گاهی پوزهاش را به دست او میمالید.
آژوان هنوز باورش نمیشد.
این اسب زیبا، این حیوان نیرومند که تا همین چند روز پیش متعلق به آقا هیوا بود، حالا مال خودش شده بود.
مال خودش!
برای پسری که در تمام زندگیاش بهندرت چیزی داشت که بتواند بیهیچ تردیدی بگوید متعلق به اوست، این اتفاق معنای بزرگی داشت.
حالا چاوان را داشت.
موجود زندهای که افسارش در دست او بود و با صدای قدمهایش گوش تیز میکرد.
آژوان دستش را روی گردن اسب کشید و پیشانیاش را برای لحظهای به سر او تکیه داد.
لبخندش آرامآرام محو شد.
چند روز دیگر باید به شهر برمیگشت.
فکر دور شدن از چاوان، آن هم درست وقتی که هنوز فرصت نکرده بود به بودنش عادت کند، دلش را فشرد. در شهر نه جایی داشت و نه کسی را میشناخت که بتواند با خیال راحت اسب را به او بسپارد.
نمیتوانست چاوان را با خودش ببرد.
از طرفی، دلش هم نمیآمد اسب را در روستا رها کند و به شهر برگردد، بیآنکه بداند چه کسی از او مراقبت خواهد کرد.
دستش از حرکت ایستاد.
برای لحظهای، اندوهی آرام بر چهرهاش نشست.
اما ناگهان به یاد آقا عثمان افتاد.
شاید میتوانست از او بخواهد چند روزی مراقب چاوان باشد.
آژوان مطمئن بود که آقا عثمان درخواستش را رد نمیکند.
امید کوچکی در دلش جوانه زد.
افسار چاوان را گرفت و از اصطبل بیرون آمد. آفتاب عصر روی حیاط افتاده بود و سایهی درختان تا نزدیکی پلههای عمارت کشیده میشد.
کریمخان و کمال در تراس نشسته بودند. قلیان میانشان قرار داشت و صفحهی شطرنج روی میز کوچکی پیش رویشان بود. کریمخان مهرهای را جابهجا کرد و با رضایت به حرکتش نگاه انداخت، اما پیش از آنکه فرصت کند چیزی بگوید، چشمش به آژوان افتاد که افسار چاوان را در دست گرفته بود و از مقابل تراس میگذشت.
#شانو
#پارت۳۲
مهمانهای کریمخان کمکم آمادهی رفتن میشدند.
چند نفر مشغول جابهجایی وسایل بودند و رانندهها ماشینها را برای حرکت آماده میکردند.
آژوان مقابل آقا هیوا ایستاده بود.
مرد درست روبهرویش، با آن قامت بلند و شانههای پهن، از آژوان یک سر و گردن بلندتر بود. اندامی ورزیده داشت، با سینهای ستبر، سبیل پرپشت و سیاهی که به چهرهاش ابهت میبخشید. لباسهای مرتب و خوشدوختش، عطر ملایمی که با هر حرکت در هوا میپیچید و طرز حرف زدن گرم و دلنشینش، از او مردی ساخته بود که بیآنکه تلاشی کند، نگاهها را به سوی خود میکشاند.
آژوان با دقت به او نگاه میکرد.
شاید خودش هم نمیدانست چرا حضور این مرد چنین تأثیری بر او گذاشته است. در تمام عمرش، مردان زیادی دیده بود؛ مردانی که بعضی با دیدن لباسهای کهنه و دستهای پینهبستهاش تحقیرش کرده بودند و بعضی دیگر، از سر دلسوزی با او رفتار کرده بودند.
اما آقا هیوا فرق داشت.
در رفتارش نه تحقیر بود و نه ترحم. با او همانطور حرف میزد که با مردی همسنوسال خودش حرف میزد؛ محترمانه، صمیمی و بیتکلف.
آژوان برای نخستین بار در زندگیاش آرزو کرد وقتی بزرگتر شد، مردی شبیه او باشد.
مردی با قامتی استوار، کلامی سنجیده و نگاهی گرم.
آقا هیوا دستش را به سمت او دراز کرد.
ـ خیلی از آشنایی باهات خوشحال شدم، آژوان.
آژوان دست او را فشرد.
هیوا با لبخند ادامه داد:
ـ از کریمخان و کمال شنیدم که چقدر درسخون و تلاشگری. معلومه برای رسیدن به چیزی که میخوای، زحمت میکشی. مطمئنم آیندهی درخشانی پیش روت داری.
آژوان لبخند زد. تعریف شنیدن برایش چندان آشنا نبود؛ بهخصوص وقتی از زبان مردی میشنید که به نظرش همهچیز در وجودش نشانی از بزرگی داشت.
ـ ممنونم، آقا هیوا. لطف دارین.
هیوا دستش را یک بار دیگر فشرد و با همان لحن گرم گفت:
ـ به امید دیدار، آژوان.
ـ به امید دیدار، آقا هیوا.
مرد با لبخندی دوستانه از او فاصله گرفت و به سمت ماشین رفت. همسرش و دختر خردسالش از قبل منتظر بودند. دخترک دست کوچکش را به شیشهی ماشین چسبانده بود و با کنجکاوی به حیاط نگاه میکرد.
چند لحظه بعد، هر سه سوار شدند.
ماشین از حیاط عمارت بیرون رفت و به دنبال آن، صدای موتور در پیچ کوچهها محو شد.
یادش به چاوان افتاد.
بیاختیار لبخندی روی لبش نشست.
به سمت اصطبل راه افتاد.
چاوان کنار اسب کومار و اسب کریمخان ایستاده بود. نور آفتاب از شکاف سقف چوبی اصطبل به داخل میتابید و روی یال سیاه و براقش مینشست. اسب با شنیدن صدای قدمهای آژوان گوشهایش را تکان داد و سرش را به سوی او چرخاند.
آژوان نزدیک شد.
دستش را روی پیشانی اسب گذاشت و آرام تا میان یال و گردنش پایین آورد. چاوان بیقرار نبود؛ با آرامش ایستاده بود و گاهی پوزهاش را به دست او میمالید.
آژوان هنوز باورش نمیشد.
این اسب زیبا، این حیوان نیرومند که تا همین چند روز پیش متعلق به آقا هیوا بود، حالا مال خودش شده بود.
مال خودش!
برای پسری که در تمام زندگیاش بهندرت چیزی داشت که بتواند بیهیچ تردیدی بگوید متعلق به اوست، این اتفاق معنای بزرگی داشت.
حالا چاوان را داشت.
موجود زندهای که افسارش در دست او بود و با صدای قدمهایش گوش تیز میکرد.
آژوان دستش را روی گردن اسب کشید و پیشانیاش را برای لحظهای به سر او تکیه داد.
لبخندش آرامآرام محو شد.
چند روز دیگر باید به شهر برمیگشت.
فکر دور شدن از چاوان، آن هم درست وقتی که هنوز فرصت نکرده بود به بودنش عادت کند، دلش را فشرد. در شهر نه جایی داشت و نه کسی را میشناخت که بتواند با خیال راحت اسب را به او بسپارد.
نمیتوانست چاوان را با خودش ببرد.
از طرفی، دلش هم نمیآمد اسب را در روستا رها کند و به شهر برگردد، بیآنکه بداند چه کسی از او مراقبت خواهد کرد.
دستش از حرکت ایستاد.
برای لحظهای، اندوهی آرام بر چهرهاش نشست.
اما ناگهان به یاد آقا عثمان افتاد.
شاید میتوانست از او بخواهد چند روزی مراقب چاوان باشد.
آژوان مطمئن بود که آقا عثمان درخواستش را رد نمیکند.
امید کوچکی در دلش جوانه زد.
افسار چاوان را گرفت و از اصطبل بیرون آمد. آفتاب عصر روی حیاط افتاده بود و سایهی درختان تا نزدیکی پلههای عمارت کشیده میشد.
کریمخان و کمال در تراس نشسته بودند. قلیان میانشان قرار داشت و صفحهی شطرنج روی میز کوچکی پیش رویشان بود. کریمخان مهرهای را جابهجا کرد و با رضایت به حرکتش نگاه انداخت، اما پیش از آنکه فرصت کند چیزی بگوید، چشمش به آژوان افتاد که افسار چاوان را در دست گرفته بود و از مقابل تراس میگذشت.
❤19
صدایش زد:
ـ کجا به سلامتی، پسر؟
آژوان ایستاد و رو به او برگشت.
کریمخان با نگاهی به افسار اسب و سپس صورت آژوان، لبخند زد.
ـ مثه اینکه قرار بود به حسابوکتابهای من برسی!
آژوان افسار را کمی جابهجا کرد و با احترام جواب داد:
ـ چشم، کریمخان. زود برمیگردم و تا شب به همهشون رسیدگی میکنم.
کریمخان سری تکان داد.
ـ باشه، برو. مواظب خودت باش.
ـ چشم.
آژوان از آنها فاصله گرفت و از دروازهی عمارت بیرون رفت.
کمی دورتر، سوار شد.
اسب زیر وزنش تکانی خورد و سمهایش را روی خاک جابهجا کرد. آژوان افسار را در دست گرفت، پاهایش را در رکاب محکم کرد و با فشاری ملایم، او را به حرکت واداشت.
چاوان آرام از کوچه گذشت.
تصویری از یک جفت چشم روشن و موهای طلایی در ذهنش مانده بود؛ تصویری که حتی در هیاهوی مسابقه و شور پیروزی هم از خاطرش نرفته بود.
او برای دیدن شانو به چشمه رفته بود.
و حالا، با چاوانی که زیر پایش حرکت میکرد، بار دیگر همان مسیر را در پیش گرفته بود.
مسیر چشمه.
.....
شانهی چوبی را میان انگشتان کوچکش میچرخاند، قاب آینه را لمس میکرد و هر چند لحظه یکبار، گیرهی پروانهای را مقابل نور میگرفت تا برق طلایی بالهایش را تماشا کند.
در تمام زندگیاش، کمتر چیزی توانسته بود چنین شادی عمیقی را در دلش بیدار کند.
شنو با لبخند به او نزدیک شد.
ـ دوسشون داری؟
شانو سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست.
شنو گیرهی پروانهای را برداشت و مقابل چشمهایش گرفت.
ـ بیا موهاتو شونه کنم، بعدشم اینو بزنم به موهات. ببینم چقدر بهت میاد!
شانو بیآنکه حرفی بزند، پشت به او نشست و موهای بلند و طلاییاش را روی شانههایش ریخت.
شنو شانهی چوبی را برداشت و آرام میان موهایش حرکت داد. دندانههای شانه از میان رشتههای نرم مو گذشتند و گرههای کوچکی را که به هم پیچیده بودند، باز کردند.
شانو سرش را کمی بالا گرفت و به تصویر خودش در آینه نگاه کرد.
چهرهی کوچکش در قاب چوبی آینه پیدا بود؛ چشمهای روشن، گونههای ظریف و موهایی که حالا مرتب و براق روی شانههایش ریخته بودند.
شنو موهای کنار صورتش را مرتب کرد و گیرهی پروانهای را میان آنها نشاند.
ـ تموم شد! حالا نگاه کن!
شانو به آینه خیره ماند.
پروانهی طلایی میان موهای روشنش میدرخشید؛ انگار تکهای کوچک از آفتاب روی سرش نشسته باشد.
لبخندش عمیقتر شد.
.....
لنگ لنگان و دفتر و قلم به دست مسیر چشمه را طی کرد.
قدمهایش یکدست نبودند. پای آسیبدیدهاش هنگام راه رفتن کمی عقب میماند و بدن کوچکش برای حفظ تعادل، اندکی به یک سمت متمایل میشد.
کنار آب نشست.
کفشهایش را کنار گذاشت و پاهایش را در آب خنک فرو برد.
سرش را بالا گرفت.
شاخههای درختان در هم تنیده بودند و برگهای سبز، آسمان را در میان خود پنهان میکردند. نور خورشید از لابهلای آنها راهی برای عبور پیدا کرده بود و پرتوهای باریکش روی آب میافتاد؛ گاهی میدرخشیدند و گاهی با موجهای کوچک چشمه میشکستند.
نسیمی آرام از میان شاخهها گذشت.
چند برگ تکان خوردند و سایهها روی صورت شانو جابهجا شدند. نور روی چشمهای رنگیاش افتاد و برق ملایمی در آنها نشاند.
شانو بیاختیار لبخند زد.
برای لحظهای کوتاه، دنیا آنقدر آرام شده بود که میشد غصهها را فراموش کرد.
پاهایش را اندکی در آب تکان داد. موجهای کوچکی از اطراف انگشتانش گذشتند و به سنگهای کنار چشمه رسیدند.
سرش را به تنهی درخت تکیه داد و چشمهایش را نیمهبست.
صدای سم اسبی از پشت سرش به گوش رسید.
شانو چشم باز کرد.
صدای قدمها نزدیکتر شد؛ آرام و منظم، همراه با خشخش علفهای خشک زیر سمهای اسب.
دخترک سرش را چرخاند.
ابتدا اسب را دید؛ زیبا و بلندبالا، با یالی تیره که در نور عصر برق میزد.
بعد نگاهش بالاتر رفت.
و آژوان را دید که بر پشت اسب نشسته بود.
شانو بیحرکت ماند.
آژوان افسار را آرام کشید و چاوان را چند قدم آنطرفتر متوقف کرد. نگاهش بیدرنگ روی شانو نشست؛ روی موهای طلاییاش، روی گیرهی پروانهای که میان آنها میدرخشید و بعد روی صورت کوچکی که از دیدنش غافلگیر شده بود.
آژوان نگاهش را به گیره دوخت و لبخند آرامی روی لبهایش نشست.
شانو که تازه متوجه نگاه او شده بود، دستش را بالا برد و بیاختیار گیره را لمس کرد؛ انگار میخواست مطمئن شود هنوز همانجاست.
آژوان از اسب پایین آمد.
زمام چاوان را در دست گرفت و بهآرامی به سمت شانو رفت.
صدای آب همچنان میانشان جاری بود و نور خورشید، آخرین پرتوهای گرمش را از میان شاخهها به زمین میپاشید.
آژوان مقابل او ایستاد.
نگاهش به دفتر و مدادی که اولین روز مدرسه به او داده بود افتاد.
_آماده ای برای شروع درس هات؟؟
ـ کجا به سلامتی، پسر؟
آژوان ایستاد و رو به او برگشت.
کریمخان با نگاهی به افسار اسب و سپس صورت آژوان، لبخند زد.
ـ مثه اینکه قرار بود به حسابوکتابهای من برسی!
آژوان افسار را کمی جابهجا کرد و با احترام جواب داد:
ـ چشم، کریمخان. زود برمیگردم و تا شب به همهشون رسیدگی میکنم.
کریمخان سری تکان داد.
ـ باشه، برو. مواظب خودت باش.
ـ چشم.
آژوان از آنها فاصله گرفت و از دروازهی عمارت بیرون رفت.
کمی دورتر، سوار شد.
اسب زیر وزنش تکانی خورد و سمهایش را روی خاک جابهجا کرد. آژوان افسار را در دست گرفت، پاهایش را در رکاب محکم کرد و با فشاری ملایم، او را به حرکت واداشت.
چاوان آرام از کوچه گذشت.
تصویری از یک جفت چشم روشن و موهای طلایی در ذهنش مانده بود؛ تصویری که حتی در هیاهوی مسابقه و شور پیروزی هم از خاطرش نرفته بود.
او برای دیدن شانو به چشمه رفته بود.
و حالا، با چاوانی که زیر پایش حرکت میکرد، بار دیگر همان مسیر را در پیش گرفته بود.
مسیر چشمه.
.....
شانهی چوبی را میان انگشتان کوچکش میچرخاند، قاب آینه را لمس میکرد و هر چند لحظه یکبار، گیرهی پروانهای را مقابل نور میگرفت تا برق طلایی بالهایش را تماشا کند.
در تمام زندگیاش، کمتر چیزی توانسته بود چنین شادی عمیقی را در دلش بیدار کند.
شنو با لبخند به او نزدیک شد.
ـ دوسشون داری؟
شانو سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست.
شنو گیرهی پروانهای را برداشت و مقابل چشمهایش گرفت.
ـ بیا موهاتو شونه کنم، بعدشم اینو بزنم به موهات. ببینم چقدر بهت میاد!
شانو بیآنکه حرفی بزند، پشت به او نشست و موهای بلند و طلاییاش را روی شانههایش ریخت.
شنو شانهی چوبی را برداشت و آرام میان موهایش حرکت داد. دندانههای شانه از میان رشتههای نرم مو گذشتند و گرههای کوچکی را که به هم پیچیده بودند، باز کردند.
شانو سرش را کمی بالا گرفت و به تصویر خودش در آینه نگاه کرد.
چهرهی کوچکش در قاب چوبی آینه پیدا بود؛ چشمهای روشن، گونههای ظریف و موهایی که حالا مرتب و براق روی شانههایش ریخته بودند.
شنو موهای کنار صورتش را مرتب کرد و گیرهی پروانهای را میان آنها نشاند.
ـ تموم شد! حالا نگاه کن!
شانو به آینه خیره ماند.
پروانهی طلایی میان موهای روشنش میدرخشید؛ انگار تکهای کوچک از آفتاب روی سرش نشسته باشد.
لبخندش عمیقتر شد.
.....
لنگ لنگان و دفتر و قلم به دست مسیر چشمه را طی کرد.
قدمهایش یکدست نبودند. پای آسیبدیدهاش هنگام راه رفتن کمی عقب میماند و بدن کوچکش برای حفظ تعادل، اندکی به یک سمت متمایل میشد.
کنار آب نشست.
کفشهایش را کنار گذاشت و پاهایش را در آب خنک فرو برد.
سرش را بالا گرفت.
شاخههای درختان در هم تنیده بودند و برگهای سبز، آسمان را در میان خود پنهان میکردند. نور خورشید از لابهلای آنها راهی برای عبور پیدا کرده بود و پرتوهای باریکش روی آب میافتاد؛ گاهی میدرخشیدند و گاهی با موجهای کوچک چشمه میشکستند.
نسیمی آرام از میان شاخهها گذشت.
چند برگ تکان خوردند و سایهها روی صورت شانو جابهجا شدند. نور روی چشمهای رنگیاش افتاد و برق ملایمی در آنها نشاند.
شانو بیاختیار لبخند زد.
برای لحظهای کوتاه، دنیا آنقدر آرام شده بود که میشد غصهها را فراموش کرد.
پاهایش را اندکی در آب تکان داد. موجهای کوچکی از اطراف انگشتانش گذشتند و به سنگهای کنار چشمه رسیدند.
سرش را به تنهی درخت تکیه داد و چشمهایش را نیمهبست.
صدای سم اسبی از پشت سرش به گوش رسید.
شانو چشم باز کرد.
صدای قدمها نزدیکتر شد؛ آرام و منظم، همراه با خشخش علفهای خشک زیر سمهای اسب.
دخترک سرش را چرخاند.
ابتدا اسب را دید؛ زیبا و بلندبالا، با یالی تیره که در نور عصر برق میزد.
بعد نگاهش بالاتر رفت.
و آژوان را دید که بر پشت اسب نشسته بود.
شانو بیحرکت ماند.
آژوان افسار را آرام کشید و چاوان را چند قدم آنطرفتر متوقف کرد. نگاهش بیدرنگ روی شانو نشست؛ روی موهای طلاییاش، روی گیرهی پروانهای که میان آنها میدرخشید و بعد روی صورت کوچکی که از دیدنش غافلگیر شده بود.
آژوان نگاهش را به گیره دوخت و لبخند آرامی روی لبهایش نشست.
شانو که تازه متوجه نگاه او شده بود، دستش را بالا برد و بیاختیار گیره را لمس کرد؛ انگار میخواست مطمئن شود هنوز همانجاست.
آژوان از اسب پایین آمد.
زمام چاوان را در دست گرفت و بهآرامی به سمت شانو رفت.
صدای آب همچنان میانشان جاری بود و نور خورشید، آخرین پرتوهای گرمش را از میان شاخهها به زمین میپاشید.
آژوان مقابل او ایستاد.
نگاهش به دفتر و مدادی که اولین روز مدرسه به او داده بود افتاد.
_آماده ای برای شروع درس هات؟؟
❤26
#شانو
#پارت۳۳
بعد از تعطیلات عید، آژوان دوباره به شهر برگشته بود.
حیاط مدرسه مثل همیشه پر از هیاهوی پسرها بود. صدای خنده و شوخی از گوشهوکنار به گوش میرسید و چند نفر نزدیک دیوار، دنبال توپ کهنهای میدویدند که هر از گاهی از دستشان در میرفت و روی زمین خاکی میافتاد.
آژوان روی یکی از نیمکتهای فلزی نشسته بود. زانیار کنارش جا گرفته بود و به دیوار روبهرو نگاه میکرد.
حال زانیار نسبت به روزهای قبل بهتر به نظر میرسید، اما رنگپریدگی صورتش هنوز از بین نرفته بود. زیر چشمهایش گود افتاده بود و گاهی که حرف میزد، صدایش آنقدر آرام میشد که آژوان مجبور بود برای شنیدن حرفهایش سرش را به طرف او برگرداند.
آژوان از چاوان برای زانیار می گفت که در یک لحظه نگاهش به گوشهای از حیاط افتاد.
دو نفر از همان پسرهایی بودند که چندی پیش، پشت مدرسه دیده بود؛ همانهایی که حضورشان از همان ابتدا حس ناخوشایندی در دلش انداخته بود.
این بار تنها نبودند.
یکی از آنها دست پسری را گرفته بود و دیگری از پشت سر همراهیاش میکرد. پسر میانشان سرش را پایین انداخته بود و قدمهایش مردد بود. هر بار که میخواست سرعتش را کم کند، یکی از آن دو با اشارهای کوتاه و فشاری به بازویش، وادارش میکرد به راه رفتن ادامه دهد.
رفتارشان طوری بود که انگار فقط دارند با هم قدم میزنند؛ اما آژوان میتوانست چیزی را که پشت آن ظاهر عادی پنهان شده بود، حس کند.
دلش فرو ریخت.
آنها پسر را به سمت حیاط پشتی میبردند.
همانجایی که دفعهی قبل، پشت دیوار مدرسه دیده بودشان.
آژوان بیاختیار از جا نیمخیز شد، اما خودش را کنترل کرد. نمیخواست پیش از آنکه بفهمد ماجرا از چه قرار است، بیگدار به آب بزند.
یکی از پسرها کنار در ورودی حیاط پشتی نشست و طوری جا گرفت که انگار نگهبانی میدهد. دیگری، پسر ترسیده را با خودش به داخل برد.
چند لحظه بعد، هر سه از دید آژوان ناپدید شدند.
ـ چی شده؟
صدای زانیار او را به خودش آورد.
آژوان نگاهش را از در برداشت و به دوستش برگشت.
ـ هیچی.
زانیار با تردید نگاهش کرد.
ـ پس چرا یهو بلند شدی؟
آژوان سعی کرد نگرانیاش را پشت چهرهای عادی پنهان کند.
ـ یه کاری دارم. همینجا منتظرم بمون، الان برمیگردم.
زانیار خواست چیزی بپرسد، اما آژوان پیش از آنکه فرصت کند، از او فاصله گرفت.
به سمت دیگر حیاط رفت؛ جایی که دیوار قدیمی مدرسه به پشت بام ساختمان کوتاه انبار میرسید. آن قسمت کمتر در معرض دید بود و می دانست به حیاط پشتی راه دارد.
چند بار اطرافش را نگاه کرد.
کسی حواسش به او نبود.
دستهایش را روی لبهی زبر دیوار گذاشت و پایش را روی برجستگی کوچکی قرار داد. با زحمت خودش را بالا کشید. سنگها زیر دستش میلغزیدند و لبهی دیوار کف دستش را میخراشید، اما بالاخره توانست خودش را به آن سوی دیوار برساند.
آرام پایین پرید.
چند لحظه همانجا ایستاد تا مطمئن شود کسی متوجه حضورش نشده است.
از بالا نگاه کرد.
حیاط پشتی کسی نبود.
گوشهای از آن را علفهای هرز گرفته بود و کنار دیوار، تودهای از آجرهای شکسته و سنگهای باقیمانده از تعمیرات قدیمی مدرسه روی هم تلنبار شده بود.
آژوان قدمهایش را آهسته برداشت.
کمی جلوتر، سایهی چند نفر روی زمین افتاده بود.
صدای پچپچ میآمد.
خودش را خم کرد و از کنار دیوار پیش رفت. قلبش چنان محکم به سینه میکوبید که میترسید صدایش را بشنوند.
هرچه نزدیکتر میشد، صداها واضحتر میشدند.
بالاخره از پشت گوشهی دیوار توانست آنها را ببیند.
همان پسرها بودند.
اما این بار خبری از چیزی نبود که دفعهی قبل میانشان ردوبدل میشد.
پسری که آورده بودند، مقابلشان ایستاده بود. سرش پایین بود و شانههایش میلرزید. اشک روی گونههایش جاری شده بود و هر بار که سعی میکرد حرفی بزند، صدایش در گلویش میشکست.
آژوان نفسش را حبس کرد.
پسر در محاصرهی آنها بود و هیچ راهی برای فرار نداشت.
قویهیکلترینشان جلو رفت.
بدون هیچ هشدار یا حرفی، دستهای پسر را از پشت گرفت و آنها را به هم پیچاند. بعد او را به سمت دیوار کشید و سرش را با خشونت به دیوار چسباند.
پسر از درد ناله کرد و خواست خودش را رها کند، اما مردانهقامتتر از آن بود که بتواند از دست آنها خلاص شود.
دو نفر دیگر جلو آمدند و بازوهایش را محکم گرفتند.
آژوان برای لحظهای مات ماند.
هنوز نمیخواست باور کند چیزی را که در برابر چشمهایش اتفاق میافتاد.
اما وقتی دست پسر قویهیکل به سمت شلوار آن پسر رفت، حقیقت مثل ضربهای سنگین به صورتش خورد.
آنها میخواستند به او آزار برسانند.
#پارت۳۳
بعد از تعطیلات عید، آژوان دوباره به شهر برگشته بود.
حیاط مدرسه مثل همیشه پر از هیاهوی پسرها بود. صدای خنده و شوخی از گوشهوکنار به گوش میرسید و چند نفر نزدیک دیوار، دنبال توپ کهنهای میدویدند که هر از گاهی از دستشان در میرفت و روی زمین خاکی میافتاد.
آژوان روی یکی از نیمکتهای فلزی نشسته بود. زانیار کنارش جا گرفته بود و به دیوار روبهرو نگاه میکرد.
حال زانیار نسبت به روزهای قبل بهتر به نظر میرسید، اما رنگپریدگی صورتش هنوز از بین نرفته بود. زیر چشمهایش گود افتاده بود و گاهی که حرف میزد، صدایش آنقدر آرام میشد که آژوان مجبور بود برای شنیدن حرفهایش سرش را به طرف او برگرداند.
آژوان از چاوان برای زانیار می گفت که در یک لحظه نگاهش به گوشهای از حیاط افتاد.
دو نفر از همان پسرهایی بودند که چندی پیش، پشت مدرسه دیده بود؛ همانهایی که حضورشان از همان ابتدا حس ناخوشایندی در دلش انداخته بود.
این بار تنها نبودند.
یکی از آنها دست پسری را گرفته بود و دیگری از پشت سر همراهیاش میکرد. پسر میانشان سرش را پایین انداخته بود و قدمهایش مردد بود. هر بار که میخواست سرعتش را کم کند، یکی از آن دو با اشارهای کوتاه و فشاری به بازویش، وادارش میکرد به راه رفتن ادامه دهد.
رفتارشان طوری بود که انگار فقط دارند با هم قدم میزنند؛ اما آژوان میتوانست چیزی را که پشت آن ظاهر عادی پنهان شده بود، حس کند.
دلش فرو ریخت.
آنها پسر را به سمت حیاط پشتی میبردند.
همانجایی که دفعهی قبل، پشت دیوار مدرسه دیده بودشان.
آژوان بیاختیار از جا نیمخیز شد، اما خودش را کنترل کرد. نمیخواست پیش از آنکه بفهمد ماجرا از چه قرار است، بیگدار به آب بزند.
یکی از پسرها کنار در ورودی حیاط پشتی نشست و طوری جا گرفت که انگار نگهبانی میدهد. دیگری، پسر ترسیده را با خودش به داخل برد.
چند لحظه بعد، هر سه از دید آژوان ناپدید شدند.
ـ چی شده؟
صدای زانیار او را به خودش آورد.
آژوان نگاهش را از در برداشت و به دوستش برگشت.
ـ هیچی.
زانیار با تردید نگاهش کرد.
ـ پس چرا یهو بلند شدی؟
آژوان سعی کرد نگرانیاش را پشت چهرهای عادی پنهان کند.
ـ یه کاری دارم. همینجا منتظرم بمون، الان برمیگردم.
زانیار خواست چیزی بپرسد، اما آژوان پیش از آنکه فرصت کند، از او فاصله گرفت.
به سمت دیگر حیاط رفت؛ جایی که دیوار قدیمی مدرسه به پشت بام ساختمان کوتاه انبار میرسید. آن قسمت کمتر در معرض دید بود و می دانست به حیاط پشتی راه دارد.
چند بار اطرافش را نگاه کرد.
کسی حواسش به او نبود.
دستهایش را روی لبهی زبر دیوار گذاشت و پایش را روی برجستگی کوچکی قرار داد. با زحمت خودش را بالا کشید. سنگها زیر دستش میلغزیدند و لبهی دیوار کف دستش را میخراشید، اما بالاخره توانست خودش را به آن سوی دیوار برساند.
آرام پایین پرید.
چند لحظه همانجا ایستاد تا مطمئن شود کسی متوجه حضورش نشده است.
از بالا نگاه کرد.
حیاط پشتی کسی نبود.
گوشهای از آن را علفهای هرز گرفته بود و کنار دیوار، تودهای از آجرهای شکسته و سنگهای باقیمانده از تعمیرات قدیمی مدرسه روی هم تلنبار شده بود.
آژوان قدمهایش را آهسته برداشت.
کمی جلوتر، سایهی چند نفر روی زمین افتاده بود.
صدای پچپچ میآمد.
خودش را خم کرد و از کنار دیوار پیش رفت. قلبش چنان محکم به سینه میکوبید که میترسید صدایش را بشنوند.
هرچه نزدیکتر میشد، صداها واضحتر میشدند.
بالاخره از پشت گوشهی دیوار توانست آنها را ببیند.
همان پسرها بودند.
اما این بار خبری از چیزی نبود که دفعهی قبل میانشان ردوبدل میشد.
پسری که آورده بودند، مقابلشان ایستاده بود. سرش پایین بود و شانههایش میلرزید. اشک روی گونههایش جاری شده بود و هر بار که سعی میکرد حرفی بزند، صدایش در گلویش میشکست.
آژوان نفسش را حبس کرد.
پسر در محاصرهی آنها بود و هیچ راهی برای فرار نداشت.
قویهیکلترینشان جلو رفت.
بدون هیچ هشدار یا حرفی، دستهای پسر را از پشت گرفت و آنها را به هم پیچاند. بعد او را به سمت دیوار کشید و سرش را با خشونت به دیوار چسباند.
پسر از درد ناله کرد و خواست خودش را رها کند، اما مردانهقامتتر از آن بود که بتواند از دست آنها خلاص شود.
دو نفر دیگر جلو آمدند و بازوهایش را محکم گرفتند.
آژوان برای لحظهای مات ماند.
هنوز نمیخواست باور کند چیزی را که در برابر چشمهایش اتفاق میافتاد.
اما وقتی دست پسر قویهیکل به سمت شلوار آن پسر رفت، حقیقت مثل ضربهای سنگین به صورتش خورد.
آنها میخواستند به او آزار برسانند.
❤16🔥3
پسرک با تمام توان تقلا میکرد. اشکهایش بیوقفه پایین میآمدند و صدای گریهاش میان دیوارهای خالی حیاط گم میشد.
آژوان دندانهایش را روی هم فشرد.
خشم در وجودش شعله کشید؛ خشمی داغ و کورکننده که برای لحظهای ترس را کنار زد.
چطور میتوانست بایستد و تماشا کند؟
چطور میتوانست صدای گریهی پسری را بشنود که هیچ راهی برای دفاع از خودش نداشت و هیچ کاری نکند؟
او خوب میدانست ترسیدن یعنی چه.
میدانست وقتی از تو قویترند و راه فراری نداری، چطور تمام بدنت از وحشت سفت میشود و حتی فریاد زدن هم دشوار میشود.
نمیتوانست اجازه بدهد آن پسر چنین چیزی را تجربه کند.
اما خودش هم تنها بود.
سه نفر بودند و از او قویتر به نظر میرسیدند. اگر مستقیم به سمتشان میرفت، احتمال زیادی داشت که پیش از آنکه بتواند کاری کند، او را هم زمین بزنند.
چشمش به اطراف چرخید.
باید کاری میکرد.
همین حالا.
آرام خودش را از گوشهی دیوار پایین کشید و پشت برآمدگی بزرگی در قسمت کناری حیاط پناه گرفت. نفسهایش تند شده بود. کف دستهایش عرق کرده بودند و قلبش بیوقفه میکوبید.
چشمش به تودهی آجر و سنگ افتاد.
چند تکه سنگ هم نزدیک پایش بود.
دستش را دراز کرد و یکی را برداشت.
انگشتهایش از شدت اضطراب درست فرمان نمیبردند. سنگ را محکم در مشت گرفت و از لبهی دیوار نگاهی به آنها انداخت.
پسر هنوز در چنگشان بود.
دیگر نمیتوانست صبر کند.
آژوان چشمهایش را برای لحظهای بست و سنگ را با تمام نیرویی که داشت پرتاب کرد.
سنگ به سر پسر قویهیکل خورد.
فریادی بلند حیاط را پر کرد.
مرد دستش را روی سرش گذاشت و با چهرهای درهم از درد عقب رفت. خون از لابهلای انگشتانش پایین آمد و روی صورتش لغزید.
ـ کدوم حرومزادهای بود؟!
دو نفر دیگر با شنیدن فریادش برگشتند، اما پیش از آنکه بفهمند چه اتفاقی افتاده، سنگ دیگری به سمتشان پرتاب شد.
یکی از سنگها به شانهی یکی خورد و دیگری به پهلوی نفر دوم.
هر دو با فریاد به عقب پریدند.
همین چند ثانیه کافی بود.
پسری که گرفتارشان بود، ناگهان خودش را از میان دستهایشان بیرون کشید. شلوارش را بالا کشید و بدون آنکه حتی پشت سرش را نگاه کند، با تمام سرعت دوید.
از کنار دیوار گذشت و از دیدشان ناپدید شد.
آژوان نفس راحتی نکشید.
هنوز کار تمام نشده بود.
سه پسر حالا متوجه شده بودند کسی در حیاط پشتی حضور دارد. آنها با خشم اطراف را نگاه کردند تا بالاخره چشمشان به آژوان افتاد که پشت برآمدگی دیوار پناه گرفته بود.
ـ اونجاست!
آژوان دیگر فرصت فکر کردن نداشت.
از جایش بیرون پرید و به سمت دیوار دوید. دستهایش را روی لبه گذاشت و پایش را بالا کشید، اما پیش از آنکه بتواند خودش را بالا ببرد، یکی از پسرها به او رسید.
دستی محکم به لباسش چنگ زد و او را از دیوار پایین کشید.
آژوان با پهلو روی زمین افتاد.
ضربه آنقدر شدید بود که برای لحظهای نفسش بند آمد.
هنوز نتوانسته بود خودش را جمعوجور کند که سایههایشان روی سرش افتادند.
ضربهی اول به پهلویش خورد.
بعد ضربهای دیگر.
آژوان دستهایش را جلوی صورتش گرفت تا از سرش محافظت کند. سعی کرد خودش را کنار بکشد، اما آنها از هر طرف محاصرهاش کرده بودند.
صدای ناسزا و فریاد در گوشش میپیچید.
ضربهی دیگری فرود آمد.
آژوان دندانهایش را به هم فشرد و درد را در خودش خفه کرد.
ناگهان فریاد یکی از پسرها بلند شد.
ـ آآخ! لعنتی!
ضربهها برای لحظهای متوقف شدند.
دو نفر از آنها سر برگرداندند.
آژوان که به سختی میتوانست چشمهایش را باز نگه دارد، از میان پاهایشان زانیار را دید.
زانیار با صورتی رنگپریده و بدنی که هنوز از بیماری ضعف داشت، چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و سنگی دیگر را در دست میفشرد.
سنگ بعدی را به طرفشان پرتاب کرد.
ـ ازش دور بشین!
صدایش بلندتر از آن بود که از گلوی نحیفش انتظار میرفت.
یکی از پسرها دستش را روی بازویش گذاشت و با خشم به سمت او چرخید.
زانیار عقب نرفت.
با اینکه صورتش از ترس رنگ باخته بود و نفسهایش به شماره افتاده بودند، باز هم سنگ دیگری برداشت.
آژوان با ناباوری نگاهش کرد.
زانیار نباید آنجا میبود.
باید روی همان نیمکت میماند، همانطور که از او خواسته بود.
اما آمده بود.
آمده بود دنبالش.
و حالا، با همان بدن ضعیف و رنگپریده، خودش را میان سه پسر خشمگین انداخته بود.
یکی از آنها به سمت زانیار هجوم برد.
زانیار سنگ را پرتاب کرد، اما این بار نتوانست مانع نزدیک شدنشان شود. دو نفر دیگر هم به طرفش رفتند و در چند لحظه او را محاصره کردند.
آژوان خواست بلند شود.
دستش را روی زمین گذاشت و تلاش کرد زانوانش را جمع کند، اما دردی تیز از پهلویش گذشت و دوباره روی زمین افتاد.
آژوان دندانهایش را روی هم فشرد.
خشم در وجودش شعله کشید؛ خشمی داغ و کورکننده که برای لحظهای ترس را کنار زد.
چطور میتوانست بایستد و تماشا کند؟
چطور میتوانست صدای گریهی پسری را بشنود که هیچ راهی برای دفاع از خودش نداشت و هیچ کاری نکند؟
او خوب میدانست ترسیدن یعنی چه.
میدانست وقتی از تو قویترند و راه فراری نداری، چطور تمام بدنت از وحشت سفت میشود و حتی فریاد زدن هم دشوار میشود.
نمیتوانست اجازه بدهد آن پسر چنین چیزی را تجربه کند.
اما خودش هم تنها بود.
سه نفر بودند و از او قویتر به نظر میرسیدند. اگر مستقیم به سمتشان میرفت، احتمال زیادی داشت که پیش از آنکه بتواند کاری کند، او را هم زمین بزنند.
چشمش به اطراف چرخید.
باید کاری میکرد.
همین حالا.
آرام خودش را از گوشهی دیوار پایین کشید و پشت برآمدگی بزرگی در قسمت کناری حیاط پناه گرفت. نفسهایش تند شده بود. کف دستهایش عرق کرده بودند و قلبش بیوقفه میکوبید.
چشمش به تودهی آجر و سنگ افتاد.
چند تکه سنگ هم نزدیک پایش بود.
دستش را دراز کرد و یکی را برداشت.
انگشتهایش از شدت اضطراب درست فرمان نمیبردند. سنگ را محکم در مشت گرفت و از لبهی دیوار نگاهی به آنها انداخت.
پسر هنوز در چنگشان بود.
دیگر نمیتوانست صبر کند.
آژوان چشمهایش را برای لحظهای بست و سنگ را با تمام نیرویی که داشت پرتاب کرد.
سنگ به سر پسر قویهیکل خورد.
فریادی بلند حیاط را پر کرد.
مرد دستش را روی سرش گذاشت و با چهرهای درهم از درد عقب رفت. خون از لابهلای انگشتانش پایین آمد و روی صورتش لغزید.
ـ کدوم حرومزادهای بود؟!
دو نفر دیگر با شنیدن فریادش برگشتند، اما پیش از آنکه بفهمند چه اتفاقی افتاده، سنگ دیگری به سمتشان پرتاب شد.
یکی از سنگها به شانهی یکی خورد و دیگری به پهلوی نفر دوم.
هر دو با فریاد به عقب پریدند.
همین چند ثانیه کافی بود.
پسری که گرفتارشان بود، ناگهان خودش را از میان دستهایشان بیرون کشید. شلوارش را بالا کشید و بدون آنکه حتی پشت سرش را نگاه کند، با تمام سرعت دوید.
از کنار دیوار گذشت و از دیدشان ناپدید شد.
آژوان نفس راحتی نکشید.
هنوز کار تمام نشده بود.
سه پسر حالا متوجه شده بودند کسی در حیاط پشتی حضور دارد. آنها با خشم اطراف را نگاه کردند تا بالاخره چشمشان به آژوان افتاد که پشت برآمدگی دیوار پناه گرفته بود.
ـ اونجاست!
آژوان دیگر فرصت فکر کردن نداشت.
از جایش بیرون پرید و به سمت دیوار دوید. دستهایش را روی لبه گذاشت و پایش را بالا کشید، اما پیش از آنکه بتواند خودش را بالا ببرد، یکی از پسرها به او رسید.
دستی محکم به لباسش چنگ زد و او را از دیوار پایین کشید.
آژوان با پهلو روی زمین افتاد.
ضربه آنقدر شدید بود که برای لحظهای نفسش بند آمد.
هنوز نتوانسته بود خودش را جمعوجور کند که سایههایشان روی سرش افتادند.
ضربهی اول به پهلویش خورد.
بعد ضربهای دیگر.
آژوان دستهایش را جلوی صورتش گرفت تا از سرش محافظت کند. سعی کرد خودش را کنار بکشد، اما آنها از هر طرف محاصرهاش کرده بودند.
صدای ناسزا و فریاد در گوشش میپیچید.
ضربهی دیگری فرود آمد.
آژوان دندانهایش را به هم فشرد و درد را در خودش خفه کرد.
ناگهان فریاد یکی از پسرها بلند شد.
ـ آآخ! لعنتی!
ضربهها برای لحظهای متوقف شدند.
دو نفر از آنها سر برگرداندند.
آژوان که به سختی میتوانست چشمهایش را باز نگه دارد، از میان پاهایشان زانیار را دید.
زانیار با صورتی رنگپریده و بدنی که هنوز از بیماری ضعف داشت، چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و سنگی دیگر را در دست میفشرد.
سنگ بعدی را به طرفشان پرتاب کرد.
ـ ازش دور بشین!
صدایش بلندتر از آن بود که از گلوی نحیفش انتظار میرفت.
یکی از پسرها دستش را روی بازویش گذاشت و با خشم به سمت او چرخید.
زانیار عقب نرفت.
با اینکه صورتش از ترس رنگ باخته بود و نفسهایش به شماره افتاده بودند، باز هم سنگ دیگری برداشت.
آژوان با ناباوری نگاهش کرد.
زانیار نباید آنجا میبود.
باید روی همان نیمکت میماند، همانطور که از او خواسته بود.
اما آمده بود.
آمده بود دنبالش.
و حالا، با همان بدن ضعیف و رنگپریده، خودش را میان سه پسر خشمگین انداخته بود.
یکی از آنها به سمت زانیار هجوم برد.
زانیار سنگ را پرتاب کرد، اما این بار نتوانست مانع نزدیک شدنشان شود. دو نفر دیگر هم به طرفش رفتند و در چند لحظه او را محاصره کردند.
آژوان خواست بلند شود.
دستش را روی زمین گذاشت و تلاش کرد زانوانش را جمع کند، اما دردی تیز از پهلویش گذشت و دوباره روی زمین افتاد.
❤19🎅1
ـ زانیار...
صدایش به زحمت از گلویش بیرون آمد.
هیچکس نشنید.
زانیار ضربهای خورد و به زمین افتاد.
آژوان همهچیز را میدید.
میدید که چگونه به دوستش حمله میکنند، چگونه زانیار سعی میکند از خودش دفاع کند و چگونه بدن نحیفش زیر ضربهها خم میشود.
اما دیگر نمیتوانست کاری کند.
دستهایش بیجان شده بودند.
صدای فریادها کمکم در گوشش دور شد. تصویر زانیار تار شد و دیوارهای حیاط در برابر چشمهایش به چرخش درآمدند.
آخرین چیزی که دید، زانیار بود که با صورتی خونی و خاکی روی زمین افتاده بود.
بعد پلکهای آژوان سنگین شدند.
تاریکی آرامآرام از گوشههای دیدش بالا آمد.
و پیش از آنکه بتواند بار دیگر نام دوستش را صدا بزند، چشمهایش بسته شدند.
دیگر چیزی نفهمید.
صدایش به زحمت از گلویش بیرون آمد.
هیچکس نشنید.
زانیار ضربهای خورد و به زمین افتاد.
آژوان همهچیز را میدید.
میدید که چگونه به دوستش حمله میکنند، چگونه زانیار سعی میکند از خودش دفاع کند و چگونه بدن نحیفش زیر ضربهها خم میشود.
اما دیگر نمیتوانست کاری کند.
دستهایش بیجان شده بودند.
صدای فریادها کمکم در گوشش دور شد. تصویر زانیار تار شد و دیوارهای حیاط در برابر چشمهایش به چرخش درآمدند.
آخرین چیزی که دید، زانیار بود که با صورتی خونی و خاکی روی زمین افتاده بود.
بعد پلکهای آژوان سنگین شدند.
تاریکی آرامآرام از گوشههای دیدش بالا آمد.
و پیش از آنکه بتواند بار دیگر نام دوستش را صدا بزند، چشمهایش بسته شدند.
دیگر چیزی نفهمید.
❤23
#شانو
#پارت۳۴
آفتاب نیمه جان پاییزی از پنجرهی بلند اتاق زانیار به داخل میتابید و روی میز چوبی اش پهن شده بود. صدای ورق خوردن کتاب و خشخش قلم در سکوت نسبی اتاق میپیچید.
آژوان مشغول نوشتن بود که زانیار سرش را کمی پایین آورد تا سطرهای دفترش را بهتر ببیند.
نور روی پیشانیاش افتاد.
آژوان بیاختیار دست از نوشتن کشید.
خط باریک و کمرنگی که روی پیشانی زانیار مانده بود، زیر نور آفتاب بیشتر به چشم میآمد؛ زخمی کوچک که شاید برای دیگران چیزی جز یادگار یک درگیری قدیمی نبود، اما برای آژوان دری بود رو به روزی که هنوز هم گاهی در خوابهایش تکرار میشد.
نگاهش روی آن خط ثابت ماند.
و ناگهان، درس، کتاب و صدای قلم از دنیای اطرافش محو شدند.
دوباره بوی خاک نمخوردهی حیاط پشتی را حس کرد. صدای فریادها در گوشش پیچید و تصویر سنگهایی که با دستهای لرزان به سوی آن پسرها پرتاب کرده بود، از برابر چشمهایش گذشت.
بعد، زمین سرد زیر بدنش...
ضربههایی که مجال بلند شدن به او نمیدادند...
و زانیار.
زانیارِ رنگپریدهای که با تمام ضعفش به سمت آنها آمده بود؛ با چشمهایی پر از ترس و دستهایی که سنگ در آنها میلرزید. همان پسری که حتی وقتی خودش هم زیر ضربهها خم میشد، دست از دفاع از دوستش برنداشت.
آژوان هنوز صدای فریادش را به یاد داشت.
هنوز به خاطر میآورد که چگونه، از میان پاهای آن پسرها، زانیار را دیده بود که به سویشان سنگ پرتاب میکرد و بعد، چهره ی خون آلودش در میان هجوم سایهها گم شده بود.
پس از آن، تاریکی آمده بود؛ تاریکی بیانتها.
تا اینکه چشم باز کرده و خودش را در اتاق سفید بیمارستان یافته بود. سرش از درد میسوخت و تمام بدنش کوفته بود، اما هیچکدام از آنها به اندازهی ترسی که با شنیدن نام زانیار در دلش افتاده بود، آزارش نمیداد.
زانیار کجا بود؟
چه بلایی سرش آمده بود؟
وقتی آقا کمال گفته بود حال دوستش خوب است، اشک بیاختیار از چشمهای آژوان سرازیر شده بود. اما وقتی فهمیده بود زانیار به خاطر بیماریاش وضعیت دشوارتری دارد و باید بیشتر زیر نظر پزشکها بماند، چیزی در دلش فرو ریخته بود؛ چیزی شبیه احساس گناهی سنگین که نمیدانست چطور باید از شرش خلاص شود.
روزها بعد، وقتی برای نخستین بار توانسته بود او را ببیند، خانوادهی زانیار هنوز در راهروی بیمارستان چشمانتظار بودند. چهرههای خسته و نگاههای نگرانشان نشان میداد که در آن روزهای سخت، هر لحظه را با ترس گذراندهاند.
و زانیار...
زانیار با همان صورت رنگپریده و آن خط تازه روی پیشانیاش، روی تخت دراز کشیده بود.
وقتی چشمش به آژوان افتاده بود، با وجود تمام درد و ضعفش لبخند زده بود؛ لبخندی کمرنگ، اما آشنا.
انگار میخواست بگوید هنوز اینجاست.
و هنوز دوست اوست.
پسری که آژوان نجاتش داده بود، ماجرا را به مدیر و معاون مدرسه رسانده بود.
بعد از پیگیریها، آن سه نفر اخراج شده بودند؛ اما برای آژوان، هیچ حکمی نمیتوانست آن تصویرها را از ذهنش پاک کند.
چند ماهی گذشته بود.
زخمهای بدنشان آرامآرام بهبود پیدا کردند. کبودیها محو شدند و دردها کمتر و کمتر شدند؛ اما خط باریک روی پیشانی زانیار باقی ماند.
و هر بار که آژوان آن را میدید، به یاد میآورد که دوستش با وجود تمام ضعفش، چگونه برای نجات او ایستاده بود.
از آن روز به بعد، دیگر میانشان چیزی شبیه فاصلههای معمول دوستی وجود نداشت.
آنها بدون آنکه قولی به هم بدهند، یاد گرفته بودند که در سختترین لحظهها میتوانند روی یکدیگر حساب کنند.
آژوان پلک زد.
صدای ورق خوردن کتاب او را به اتاق برگرداند.
زانیار سرش را بلند کرده بود و با تعجب نگاهش میکرد.
ـ چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
آژوان لحظهای به پیشانی او خیره ماند و بعد لبخند کمرنگی زد.
ـ هیچی.
زانیار اخم ساختگیای کرد.
ـ باز رفتی تو فکر؟
آخرش یه روز می فهمم عاشق شدی.
آژوان خندید و با آرنج آرام به پهلویش زد.
زانیار هم خندید و دوباره سرش را روی کتاب خم کرد.
آژوان به دفترش برگشت.
......
آژوان کتاب ریاضی را روی میز گشود و مدادش را برداشت. نور آفتاب از پشت پردههای نازک اتاق به درون میتابید و روی صفحههای کتاب، سایههای کمرنگی میانداخت. خانه آرام بود و تنها صدای ورق خوردن کتاب و گاهبهگاه کشیده شدن مداد روی کاغذ، سکوت اتاق را میشکست.
کژین روبهرویش نشسته بود؛ دفترش را باز کرده و قلمی میان انگشتانش گرفته بود. از وقتی آژوان آمده بود، چند بار تصمیم گرفته بود تمام حواسش را جمع کند و درس را یاد بگیرد، اما هر بار که پسر جوان شروع به توضیح دادن میکرد، رشتهی افکارش از دستش میگریخت.
#پارت۳۴
آفتاب نیمه جان پاییزی از پنجرهی بلند اتاق زانیار به داخل میتابید و روی میز چوبی اش پهن شده بود. صدای ورق خوردن کتاب و خشخش قلم در سکوت نسبی اتاق میپیچید.
آژوان مشغول نوشتن بود که زانیار سرش را کمی پایین آورد تا سطرهای دفترش را بهتر ببیند.
نور روی پیشانیاش افتاد.
آژوان بیاختیار دست از نوشتن کشید.
خط باریک و کمرنگی که روی پیشانی زانیار مانده بود، زیر نور آفتاب بیشتر به چشم میآمد؛ زخمی کوچک که شاید برای دیگران چیزی جز یادگار یک درگیری قدیمی نبود، اما برای آژوان دری بود رو به روزی که هنوز هم گاهی در خوابهایش تکرار میشد.
نگاهش روی آن خط ثابت ماند.
و ناگهان، درس، کتاب و صدای قلم از دنیای اطرافش محو شدند.
دوباره بوی خاک نمخوردهی حیاط پشتی را حس کرد. صدای فریادها در گوشش پیچید و تصویر سنگهایی که با دستهای لرزان به سوی آن پسرها پرتاب کرده بود، از برابر چشمهایش گذشت.
بعد، زمین سرد زیر بدنش...
ضربههایی که مجال بلند شدن به او نمیدادند...
و زانیار.
زانیارِ رنگپریدهای که با تمام ضعفش به سمت آنها آمده بود؛ با چشمهایی پر از ترس و دستهایی که سنگ در آنها میلرزید. همان پسری که حتی وقتی خودش هم زیر ضربهها خم میشد، دست از دفاع از دوستش برنداشت.
آژوان هنوز صدای فریادش را به یاد داشت.
هنوز به خاطر میآورد که چگونه، از میان پاهای آن پسرها، زانیار را دیده بود که به سویشان سنگ پرتاب میکرد و بعد، چهره ی خون آلودش در میان هجوم سایهها گم شده بود.
پس از آن، تاریکی آمده بود؛ تاریکی بیانتها.
تا اینکه چشم باز کرده و خودش را در اتاق سفید بیمارستان یافته بود. سرش از درد میسوخت و تمام بدنش کوفته بود، اما هیچکدام از آنها به اندازهی ترسی که با شنیدن نام زانیار در دلش افتاده بود، آزارش نمیداد.
زانیار کجا بود؟
چه بلایی سرش آمده بود؟
وقتی آقا کمال گفته بود حال دوستش خوب است، اشک بیاختیار از چشمهای آژوان سرازیر شده بود. اما وقتی فهمیده بود زانیار به خاطر بیماریاش وضعیت دشوارتری دارد و باید بیشتر زیر نظر پزشکها بماند، چیزی در دلش فرو ریخته بود؛ چیزی شبیه احساس گناهی سنگین که نمیدانست چطور باید از شرش خلاص شود.
روزها بعد، وقتی برای نخستین بار توانسته بود او را ببیند، خانوادهی زانیار هنوز در راهروی بیمارستان چشمانتظار بودند. چهرههای خسته و نگاههای نگرانشان نشان میداد که در آن روزهای سخت، هر لحظه را با ترس گذراندهاند.
و زانیار...
زانیار با همان صورت رنگپریده و آن خط تازه روی پیشانیاش، روی تخت دراز کشیده بود.
وقتی چشمش به آژوان افتاده بود، با وجود تمام درد و ضعفش لبخند زده بود؛ لبخندی کمرنگ، اما آشنا.
انگار میخواست بگوید هنوز اینجاست.
و هنوز دوست اوست.
پسری که آژوان نجاتش داده بود، ماجرا را به مدیر و معاون مدرسه رسانده بود.
بعد از پیگیریها، آن سه نفر اخراج شده بودند؛ اما برای آژوان، هیچ حکمی نمیتوانست آن تصویرها را از ذهنش پاک کند.
چند ماهی گذشته بود.
زخمهای بدنشان آرامآرام بهبود پیدا کردند. کبودیها محو شدند و دردها کمتر و کمتر شدند؛ اما خط باریک روی پیشانی زانیار باقی ماند.
و هر بار که آژوان آن را میدید، به یاد میآورد که دوستش با وجود تمام ضعفش، چگونه برای نجات او ایستاده بود.
از آن روز به بعد، دیگر میانشان چیزی شبیه فاصلههای معمول دوستی وجود نداشت.
آنها بدون آنکه قولی به هم بدهند، یاد گرفته بودند که در سختترین لحظهها میتوانند روی یکدیگر حساب کنند.
آژوان پلک زد.
صدای ورق خوردن کتاب او را به اتاق برگرداند.
زانیار سرش را بلند کرده بود و با تعجب نگاهش میکرد.
ـ چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
آژوان لحظهای به پیشانی او خیره ماند و بعد لبخند کمرنگی زد.
ـ هیچی.
زانیار اخم ساختگیای کرد.
ـ باز رفتی تو فکر؟
آخرش یه روز می فهمم عاشق شدی.
آژوان خندید و با آرنج آرام به پهلویش زد.
زانیار هم خندید و دوباره سرش را روی کتاب خم کرد.
آژوان به دفترش برگشت.
......
آژوان کتاب ریاضی را روی میز گشود و مدادش را برداشت. نور آفتاب از پشت پردههای نازک اتاق به درون میتابید و روی صفحههای کتاب، سایههای کمرنگی میانداخت. خانه آرام بود و تنها صدای ورق خوردن کتاب و گاهبهگاه کشیده شدن مداد روی کاغذ، سکوت اتاق را میشکست.
کژین روبهرویش نشسته بود؛ دفترش را باز کرده و قلمی میان انگشتانش گرفته بود. از وقتی آژوان آمده بود، چند بار تصمیم گرفته بود تمام حواسش را جمع کند و درس را یاد بگیرد، اما هر بار که پسر جوان شروع به توضیح دادن میکرد، رشتهی افکارش از دستش میگریخت.
❤16
آژوان با همان صبر همیشگی، فرمول را روی کاغذ نوشت و قدمبهقدم برایش توضیح داد.
ـ ببین، کژین، اول باید مقدار مجهول رو به دست بیاریم. اگه این قسمت رو درست متوجه بشی، بقیهی مسئله خیلی راحتتر میشه. لازم نیست فرمول رو حفظ کنی؛ باید بفهمی چرا ازش استفاده میکنیم.
صدایش آرام و شمرده بود. نه عجله میکرد و نه از اینکه مجبور شود یک نکته را چند بار توضیح دهد، خسته میشد. هر بار که کژین در محاسبهای اشتباه میکرد، دوباره از ابتدا شروع میکرد و با حوصله راه درست را نشانش میداد.
اما کژین دیگر چندان به عددها نگاه نمیکرد.
چشمهایش روی صورت آژوان مانده بود؛ روی حرکت لبهایش هنگام توضیح دادن، روی ابروهای سیاهش که وقت فکر کردن اندکی در هم میرفتند و بیشتر از همه، روی صدایش.
صدایی که برای آژوان چیزی جز وسیلهای برای رساندن مفهوم فرمولها نبود، برای کژین تمام اتاق را پر کرده بود.
او کلمات را میشنید، اما معنایشان را نمیفهمید. هر بار که آژوان مکث میکرد، دلش میخواست دوباره حرف بزند؛ نه برای آنکه مسئلهی دیگری را توضیح دهد، بلکه فقط برای اینکه آن صدا دوباره در اتاق بپیچد.
آژوان نوک مداد را روی آخرین خط گذاشت و سر بلند کرد.
ـ خب، متوجه شدی؟
کژین پاسخی نداد.
هنوز نگاهش به آژوان بود، اما انگار ذهنش کیلومترها دورتر از آن اتاق، در جایی ناشناخته پرسه میزد.
آژوان چند لحظه منتظر ماند. بعد با لحنی کمی بلندتر صدایش زد:
ـ کژین؟
دخترک پلک زد، اما باز هم چیزی نگفت.
این بار آژوان لبخند محوی زد و گفت:
ـ کژین خانم!
دخترک چنان به خودش آمد که انگار ناگهان کسی او را از خوابی عمیق بیدار کرده باشد.
ـ بله؟!
نگاه آژوان میان صورت او و دفتر باز روی میز چرخید.
ـ پرسیدم متوجه شدی یا نه.
کژین احساس کرد گرمایی ناگهانی از گردنش بالا میرود و روی گونههایش مینشیند. سرش را پایین انداخت و بیآنکه جرئت کند دوباره به چشمهای آژوان نگاه کند، قلمش را محکمتر میان انگشتانش گرفت.
ـ آره... یعنی... فکر کنم.
آژوان با تردید به او نگاه کرد.
ـ فکر میکنی؟ کژین، من ده دقیقهست دارم همین مسئله رو توضیح میدم!
در صدایش سرزنشی نبود؛ بیشتر شبیه تعجب بود. همین مهربانی ساده، خجالت کژین را بیشتر کرد.
ـ ببخشید. دوباره توضیح بده.
آژوان آهسته خندید و کتاب را کمی به سمت او چرخاند.
ـ اشکالی نداره. این بار خودت حلش کن. من نگاه میکنم.
بعد مسئلهی دیگری نوشت و مداد را کنار دفتر گذاشت.
کژین به اعداد خیره شد. چند لحظه قلم را روی کاغذ نگه داشت، بعد شروع به نوشتن کرد؛ عددی نوشت، خطی کشید و فرمولی را که به خاطر داشت، گوشهی صفحه آورد. اما هرچه بیشتر تلاش میکرد، کمتر میفهمید از کجا باید شروع کند.
تمام آن مدتی که آژوان با حوصله درس داده بود، او حتی نفهمیده بود مسئله دربارهی چیست!
لبهایش را به هم فشرد و وانمود کرد مشغول فکر کردن است. نمیتوانست اعتراف کند که به جای گوش دادن به درس، تمام مدت محو صدای معلم جوانش بوده است.
در همین لحظه، مادرش با سینیای در دست وارد اتاق شد. عطر چای تازهدم و کیک خانگی پیش از خودش به مشام رسید.
ـ خسته نباشید، بچهها. آژوان جان، خدا خیرت بده. نمیدونم این دختر من بدون کمک تو چطور میخواد از پس ریاضی بربیاد!
آژوان لبخندی زد و از جایش کمی بلند شد تا مادر کژین سینی را روی میز بگذارد.
ـ اختیار دارید. کژین با کمی تمرین خودش هم میتونه از پسش بربیاد.
مادر دختر نگاهی به دفتر باز انداخت و بعد با مهربانی رو به آژوان گفت:
ـ چای و کیک بخورید تا سرد نشده. راستی، امشب هم پیش ما بمون. شام رو کنار هم میخوریم. از وقتی رفتوآمدت کمتر شده، کمتر میبینیمت.
آژوان فنجان چای را برداشت، اما پیش از آنکه چیزی بنوشد، نگاهش به ساعت دیواری افتاد.
ـ ممنونم، دستتون درد نکنه. ولی امشب باید برم زانیار رو ببینم.
لبخند مادر کژین اندکی رنگ نگرانی گرفت.
ـ باز هم حالش خوب نیست؟
آژوان فنجان را روی نعلبکی گذاشت.
ـ چند روزیه دوباره به خاطر بیماریش خونهنشین شده. میخوام ببینم حالش چطوره. شاید تو درس ها هم کمک لازم داشته باشه.
نگرانی در صدایش پنهان نبود. حتی در همان لحظه که از اعداد و معادلات حرف میزد، ذهنش به سمت دوستش رفته بود؛ به روزهایی که بیماری او را از پا میانداخت و به نگرانیهایی که آژوان نمیتوانست بهسادگی از آنها دست بکشد.
مادر کژین آهی کشید.
ـ خدا شفا بده. جوونه، حیفه که اینقدر درد بکشه. انشاءالله زودتر خوب میشه.
ـ انشاءالله.
کژین سرش را پایین نگه داشته بود و قلم هنوز میان انگشتانش بود. از شنیدن نام زانیار، چیزی در دلش فرو نشست؛ نه از روی دلخوری، بلکه از آن رو که آژوان حتی وقتی در کنار آنها بود، بخشی از وجودش جایی دیگر میماند؛ کنار دوستی که به او نیاز داشت.
ـ ببین، کژین، اول باید مقدار مجهول رو به دست بیاریم. اگه این قسمت رو درست متوجه بشی، بقیهی مسئله خیلی راحتتر میشه. لازم نیست فرمول رو حفظ کنی؛ باید بفهمی چرا ازش استفاده میکنیم.
صدایش آرام و شمرده بود. نه عجله میکرد و نه از اینکه مجبور شود یک نکته را چند بار توضیح دهد، خسته میشد. هر بار که کژین در محاسبهای اشتباه میکرد، دوباره از ابتدا شروع میکرد و با حوصله راه درست را نشانش میداد.
اما کژین دیگر چندان به عددها نگاه نمیکرد.
چشمهایش روی صورت آژوان مانده بود؛ روی حرکت لبهایش هنگام توضیح دادن، روی ابروهای سیاهش که وقت فکر کردن اندکی در هم میرفتند و بیشتر از همه، روی صدایش.
صدایی که برای آژوان چیزی جز وسیلهای برای رساندن مفهوم فرمولها نبود، برای کژین تمام اتاق را پر کرده بود.
او کلمات را میشنید، اما معنایشان را نمیفهمید. هر بار که آژوان مکث میکرد، دلش میخواست دوباره حرف بزند؛ نه برای آنکه مسئلهی دیگری را توضیح دهد، بلکه فقط برای اینکه آن صدا دوباره در اتاق بپیچد.
آژوان نوک مداد را روی آخرین خط گذاشت و سر بلند کرد.
ـ خب، متوجه شدی؟
کژین پاسخی نداد.
هنوز نگاهش به آژوان بود، اما انگار ذهنش کیلومترها دورتر از آن اتاق، در جایی ناشناخته پرسه میزد.
آژوان چند لحظه منتظر ماند. بعد با لحنی کمی بلندتر صدایش زد:
ـ کژین؟
دخترک پلک زد، اما باز هم چیزی نگفت.
این بار آژوان لبخند محوی زد و گفت:
ـ کژین خانم!
دخترک چنان به خودش آمد که انگار ناگهان کسی او را از خوابی عمیق بیدار کرده باشد.
ـ بله؟!
نگاه آژوان میان صورت او و دفتر باز روی میز چرخید.
ـ پرسیدم متوجه شدی یا نه.
کژین احساس کرد گرمایی ناگهانی از گردنش بالا میرود و روی گونههایش مینشیند. سرش را پایین انداخت و بیآنکه جرئت کند دوباره به چشمهای آژوان نگاه کند، قلمش را محکمتر میان انگشتانش گرفت.
ـ آره... یعنی... فکر کنم.
آژوان با تردید به او نگاه کرد.
ـ فکر میکنی؟ کژین، من ده دقیقهست دارم همین مسئله رو توضیح میدم!
در صدایش سرزنشی نبود؛ بیشتر شبیه تعجب بود. همین مهربانی ساده، خجالت کژین را بیشتر کرد.
ـ ببخشید. دوباره توضیح بده.
آژوان آهسته خندید و کتاب را کمی به سمت او چرخاند.
ـ اشکالی نداره. این بار خودت حلش کن. من نگاه میکنم.
بعد مسئلهی دیگری نوشت و مداد را کنار دفتر گذاشت.
کژین به اعداد خیره شد. چند لحظه قلم را روی کاغذ نگه داشت، بعد شروع به نوشتن کرد؛ عددی نوشت، خطی کشید و فرمولی را که به خاطر داشت، گوشهی صفحه آورد. اما هرچه بیشتر تلاش میکرد، کمتر میفهمید از کجا باید شروع کند.
تمام آن مدتی که آژوان با حوصله درس داده بود، او حتی نفهمیده بود مسئله دربارهی چیست!
لبهایش را به هم فشرد و وانمود کرد مشغول فکر کردن است. نمیتوانست اعتراف کند که به جای گوش دادن به درس، تمام مدت محو صدای معلم جوانش بوده است.
در همین لحظه، مادرش با سینیای در دست وارد اتاق شد. عطر چای تازهدم و کیک خانگی پیش از خودش به مشام رسید.
ـ خسته نباشید، بچهها. آژوان جان، خدا خیرت بده. نمیدونم این دختر من بدون کمک تو چطور میخواد از پس ریاضی بربیاد!
آژوان لبخندی زد و از جایش کمی بلند شد تا مادر کژین سینی را روی میز بگذارد.
ـ اختیار دارید. کژین با کمی تمرین خودش هم میتونه از پسش بربیاد.
مادر دختر نگاهی به دفتر باز انداخت و بعد با مهربانی رو به آژوان گفت:
ـ چای و کیک بخورید تا سرد نشده. راستی، امشب هم پیش ما بمون. شام رو کنار هم میخوریم. از وقتی رفتوآمدت کمتر شده، کمتر میبینیمت.
آژوان فنجان چای را برداشت، اما پیش از آنکه چیزی بنوشد، نگاهش به ساعت دیواری افتاد.
ـ ممنونم، دستتون درد نکنه. ولی امشب باید برم زانیار رو ببینم.
لبخند مادر کژین اندکی رنگ نگرانی گرفت.
ـ باز هم حالش خوب نیست؟
آژوان فنجان را روی نعلبکی گذاشت.
ـ چند روزیه دوباره به خاطر بیماریش خونهنشین شده. میخوام ببینم حالش چطوره. شاید تو درس ها هم کمک لازم داشته باشه.
نگرانی در صدایش پنهان نبود. حتی در همان لحظه که از اعداد و معادلات حرف میزد، ذهنش به سمت دوستش رفته بود؛ به روزهایی که بیماری او را از پا میانداخت و به نگرانیهایی که آژوان نمیتوانست بهسادگی از آنها دست بکشد.
مادر کژین آهی کشید.
ـ خدا شفا بده. جوونه، حیفه که اینقدر درد بکشه. انشاءالله زودتر خوب میشه.
ـ انشاءالله.
کژین سرش را پایین نگه داشته بود و قلم هنوز میان انگشتانش بود. از شنیدن نام زانیار، چیزی در دلش فرو نشست؛ نه از روی دلخوری، بلکه از آن رو که آژوان حتی وقتی در کنار آنها بود، بخشی از وجودش جایی دیگر میماند؛ کنار دوستی که به او نیاز داشت.
❤14
مادرش فنجان چای را به طرف او گرفت.
ـ تو هم یک کم استراحت کن، دخترم. از بس به این کتابها زل زدی، چشمات خسته شد.
کژین فنجان را گرفت و لبخند کمرنگی زد.
اگر مادرش میدانست که او تمام این مدت چقدر کم به کتاب نگاه کرده، شاید دیگر چنین حرفی نمیزد.
آژوان تکهای از کیک برداشت و پس از نوشیدن چند جرعه چای، دوباره نگاهی به دفتر کژین انداخت.
ـ راستی، مسئله رو حل کردی؟
کژین تقریباً از یاد برده بود که دفتر هنوز مقابلش باز است.
نگاهش را به صفحه دوخت؛ به عددهای نامرتب و فرمول نیمهکارهای که هیچ راهی به جواب نداشت.
ـ هنوز نه.
آژوان صندلیاش را جلو کشید.
ـ اشکالی نداره. بیا ببینیم کجاش رو اشتباه رفتی.
و دوباره شروع کرد به توضیح دادن؛ آرام، صبور و بیخبر از اینکه برای کژین، سختترین بخش درس ریاضی نه فرمولها بودند و نه مسئلههای پیچیده.
سختترین بخش ماجرا این بود که باید یاد میگرفت چگونه در حضور آژوان، حواسش را جمع کند؛ وقتی حتی سادهترین کلمات از زبان او میتوانستند تمام فکرهایش را با خود ببرند.
و آژوان، بیآنکه چیزی از این آشفتگی بداند، با همان جدیت همیشگی تلاش میکرد به او ریاضی یاد بدهد؛ درحالیکه ذهن خودش، هر چند دقیقه یکبار، دوباره به سراغ زانیار میرفت.
ـ تو هم یک کم استراحت کن، دخترم. از بس به این کتابها زل زدی، چشمات خسته شد.
کژین فنجان را گرفت و لبخند کمرنگی زد.
اگر مادرش میدانست که او تمام این مدت چقدر کم به کتاب نگاه کرده، شاید دیگر چنین حرفی نمیزد.
آژوان تکهای از کیک برداشت و پس از نوشیدن چند جرعه چای، دوباره نگاهی به دفتر کژین انداخت.
ـ راستی، مسئله رو حل کردی؟
کژین تقریباً از یاد برده بود که دفتر هنوز مقابلش باز است.
نگاهش را به صفحه دوخت؛ به عددهای نامرتب و فرمول نیمهکارهای که هیچ راهی به جواب نداشت.
ـ هنوز نه.
آژوان صندلیاش را جلو کشید.
ـ اشکالی نداره. بیا ببینیم کجاش رو اشتباه رفتی.
و دوباره شروع کرد به توضیح دادن؛ آرام، صبور و بیخبر از اینکه برای کژین، سختترین بخش درس ریاضی نه فرمولها بودند و نه مسئلههای پیچیده.
سختترین بخش ماجرا این بود که باید یاد میگرفت چگونه در حضور آژوان، حواسش را جمع کند؛ وقتی حتی سادهترین کلمات از زبان او میتوانستند تمام فکرهایش را با خود ببرند.
و آژوان، بیآنکه چیزی از این آشفتگی بداند، با همان جدیت همیشگی تلاش میکرد به او ریاضی یاد بدهد؛ درحالیکه ذهن خودش، هر چند دقیقه یکبار، دوباره به سراغ زانیار میرفت.
❤23🔥2
#شانو
#پارت۳۵
بیشتر از یک سال از آخرین باری که آژوان به روستا برگشته بود، میگذشت.
آخرین بار، نوروز سال گذشته بود؛ روزهایی که بوی بهار در کوچههای روستا پیچیده بود و او، میان دیدارهای کوتاه و دلتنگیهای انباشته، چند صباحی را در هوای آشنای زادگاهش گذرانده بود. قرار بود تابستان دوباره برگردد، اما بیماری صاحبکارش و مسئولیتهایی که ناگهان بر دوش او افتاده بود، مجال سفر را از او گرفته بود.
کومار تنها پسر کریمخان قرار بود
با دختر خان چند آبادی آن طرف تر ازدواج کند و
خانوادهی آقا کمال عازم روستا بودند،
اما آژوان امتناع کرد از رفتن.
بهانه ای برای ماندن در شهر پیدا کرده بود؛ امتحانات فشردهای که قرار بود پس از تعطیلات عید برگزار شوند.
دیدن کومار در لباس دامادی آخرین چیزی بود که از دنیا می خواست.
هر چند امتحانها هم بهانه بودند.
دلیل واقعی ماندنش، پسری بود که این روزها بیش از هر زمان دیگری به او نیاز داشت؛ زانیار.
آژوان نمیتوانست بیماری او را نادیده بگیرد. نمیتوانست به روستا برگردد، درحالیکه میدانست شاید بتواند کاری برای نجات جان دوستش انجام دهد؛ کاری که حتی فکر کردن به آن هم دلش را میلرزاند.
میخواست یکی از کلیههایش را به زانیار بدهد.
فقط پدر زانیار از این تصمیم با خبر بود.
مخالفت کرد اما آژوان مصمم بود
مخصوصا این اواخر که زانیار کاملا خانه نشین شده بود.
خوب میدانست اگر آقا کمال از نیتش باخبر شود، هرگز اجازه نخواهد داد چنین خطری را به جان بخرد. برای همین، سکوت کرده بود؛ سکوتی سنگین که هر روز بیشتر از روز قبل، درونش ریشه میدواند.
آن صبح، درحالیکه وسایل خانوادهی آقا کمال را برای سفر آماده میکرد، دلش جای دیگری بود.
دلشوره داشت و مضطرب بود.
ساک بزرگی را برداشت و در صندوق عقب ماشین گذاشت. بعد، لحظهای دستش را روی لبهی صندوق نگه داشت و به رو به رو خیره شد.
دلش برای روستا تنگ شده بود؛ برای هوای پاک کوهستان، برای کوچههای خاکی و خانههایی که هنوز تصویرشان در ذهنش زنده بود. برای چاوان، اسب زیبایش که فقط همان یکبار دیده بودش، و بیشتر از همه، برای دختر کوچولوی موطلاییای که هنوز خودش نمیدانست چقدر در دل آژوان جا باز کرده است.
دلش میخواست همین حالا سوار ماشین شود و همراه آنها برود؛ چند روزی از هیاهوی شهر فاصله بگیرد، در هوای روستا نفس بکشد و دوباره آن چشمهای روشن را ببیند.
اما بعضی دلتنگیها را باید به خاطر چیزهای مهمتری تحمل کرد.
و برای آژوان، این روزها هیچچیزی مهمتر از خوب شدن حال زانیار نبود.
صدای آقا کمال او را از افکارش بیرون کشید.
ـ آژوان!
سر بلند کرد.
آقا کمال که کنار ماشین ایستاده بود، با نگاهی آمیخته به نگرانی و ناباوری به او خیره شد.
ـ مطمئنی که نمیخوای بیای؟ فقط چند روزه.
زود برمیگردیم.
هرچی باشه تو و کومار با هم دوست بودید یه جور بی احترامی به خانواده ی خانِ نیومدنت.
آژوان لبخند کمرنگی زد و در صندوق عقب را بست.
ـ خیر پیش، آقا کمال. اگه میتونستم، حتماً میاومدم.
از طرف من به کومار و خان هم تبریک بگید.
آقا کمال چند لحظه نگاهش کرد؛ انگار هنوز قانع نشده بود، اما اصراری هم نکرد.
ـ باشه، پسرم. مواظب خودت و خونه باش. هرچی لازم داری، توی خونه هست. به همسایهی روبهروییمون هم سپردم حواسش بهت باشه. اگه چیزی احتیاج داشتی، حتماً بهش بگو.
ـ چشم. نگران نباشید.
دست دادند. آقا کمال دستش را لحظهای بیشتر در دست آژوان نگه داشت و بعد، با همان مهربانی همیشگی، دست بر شانهاش گذاشت.
ـ دیدن کومار با اون سبیل های یکی در میون و گردن درازش تو لباس دومادی واقعا دیدن داشت که تو خودتو محروم کردی.
آژوان خندید.
ـ به سلامت برید و برگردید.
همسر آقا کمال هم سوار ماشین شد .
کژین هم از خانه بیرون آمد.
کمی نزدیک شد و با نگاهی که هنوز تهماندهای از امید در آن بود، پرسید:
ـ یعنی واقعاً نمیای، آژوان؟
آژوان نگاهش کرد.
ـ نه. مجبورم شهر بمونم.
_برات یه تکه از کیک تولدم رو تو یخچال گذاشتم
حتما بخوریش.
همین دیروز تولد پانزدهسالگیاش را جشن گرفته بود.
_باشه ممنون.
کژین لحظهای سکوت کرد. بعد لبخندی زد؛ لبخندی ساده، بیآنکه بخواهد ناراحتیاش را نشان دهد.
ـ باشه. پس مواظب خودت باش.
ـ ممنون. شما هم مواظب خودتون باشید.
کژین به سمت ماشین برگشت، اما پیش از آنکه سوار شود، یک بار دیگر به او نگاه کرد.
ـ خداحافظ، آژوان.
ـ خدا به همراهتون.
درها بسته شدند و ماشین آرام از مقابل خانه حرکت کرد.
آژوان همانجا ایستاد و رفتنشان را تماشا کرد. گردوخاک باریکی پشت چرخها بلند شد و با دور شدن ماشین، کمکم در هوای شهر محو شد.
وقتی دیگر چیزی از ماشین دیده نمیشد، نگاهش را از جاده گرفت.
نفس عمیقی کشید و دستهایش را در جیبش فرو برد.
......
#پارت۳۵
بیشتر از یک سال از آخرین باری که آژوان به روستا برگشته بود، میگذشت.
آخرین بار، نوروز سال گذشته بود؛ روزهایی که بوی بهار در کوچههای روستا پیچیده بود و او، میان دیدارهای کوتاه و دلتنگیهای انباشته، چند صباحی را در هوای آشنای زادگاهش گذرانده بود. قرار بود تابستان دوباره برگردد، اما بیماری صاحبکارش و مسئولیتهایی که ناگهان بر دوش او افتاده بود، مجال سفر را از او گرفته بود.
کومار تنها پسر کریمخان قرار بود
با دختر خان چند آبادی آن طرف تر ازدواج کند و
خانوادهی آقا کمال عازم روستا بودند،
اما آژوان امتناع کرد از رفتن.
بهانه ای برای ماندن در شهر پیدا کرده بود؛ امتحانات فشردهای که قرار بود پس از تعطیلات عید برگزار شوند.
دیدن کومار در لباس دامادی آخرین چیزی بود که از دنیا می خواست.
هر چند امتحانها هم بهانه بودند.
دلیل واقعی ماندنش، پسری بود که این روزها بیش از هر زمان دیگری به او نیاز داشت؛ زانیار.
آژوان نمیتوانست بیماری او را نادیده بگیرد. نمیتوانست به روستا برگردد، درحالیکه میدانست شاید بتواند کاری برای نجات جان دوستش انجام دهد؛ کاری که حتی فکر کردن به آن هم دلش را میلرزاند.
میخواست یکی از کلیههایش را به زانیار بدهد.
فقط پدر زانیار از این تصمیم با خبر بود.
مخالفت کرد اما آژوان مصمم بود
مخصوصا این اواخر که زانیار کاملا خانه نشین شده بود.
خوب میدانست اگر آقا کمال از نیتش باخبر شود، هرگز اجازه نخواهد داد چنین خطری را به جان بخرد. برای همین، سکوت کرده بود؛ سکوتی سنگین که هر روز بیشتر از روز قبل، درونش ریشه میدواند.
آن صبح، درحالیکه وسایل خانوادهی آقا کمال را برای سفر آماده میکرد، دلش جای دیگری بود.
دلشوره داشت و مضطرب بود.
ساک بزرگی را برداشت و در صندوق عقب ماشین گذاشت. بعد، لحظهای دستش را روی لبهی صندوق نگه داشت و به رو به رو خیره شد.
دلش برای روستا تنگ شده بود؛ برای هوای پاک کوهستان، برای کوچههای خاکی و خانههایی که هنوز تصویرشان در ذهنش زنده بود. برای چاوان، اسب زیبایش که فقط همان یکبار دیده بودش، و بیشتر از همه، برای دختر کوچولوی موطلاییای که هنوز خودش نمیدانست چقدر در دل آژوان جا باز کرده است.
دلش میخواست همین حالا سوار ماشین شود و همراه آنها برود؛ چند روزی از هیاهوی شهر فاصله بگیرد، در هوای روستا نفس بکشد و دوباره آن چشمهای روشن را ببیند.
اما بعضی دلتنگیها را باید به خاطر چیزهای مهمتری تحمل کرد.
و برای آژوان، این روزها هیچچیزی مهمتر از خوب شدن حال زانیار نبود.
صدای آقا کمال او را از افکارش بیرون کشید.
ـ آژوان!
سر بلند کرد.
آقا کمال که کنار ماشین ایستاده بود، با نگاهی آمیخته به نگرانی و ناباوری به او خیره شد.
ـ مطمئنی که نمیخوای بیای؟ فقط چند روزه.
زود برمیگردیم.
هرچی باشه تو و کومار با هم دوست بودید یه جور بی احترامی به خانواده ی خانِ نیومدنت.
آژوان لبخند کمرنگی زد و در صندوق عقب را بست.
ـ خیر پیش، آقا کمال. اگه میتونستم، حتماً میاومدم.
از طرف من به کومار و خان هم تبریک بگید.
آقا کمال چند لحظه نگاهش کرد؛ انگار هنوز قانع نشده بود، اما اصراری هم نکرد.
ـ باشه، پسرم. مواظب خودت و خونه باش. هرچی لازم داری، توی خونه هست. به همسایهی روبهروییمون هم سپردم حواسش بهت باشه. اگه چیزی احتیاج داشتی، حتماً بهش بگو.
ـ چشم. نگران نباشید.
دست دادند. آقا کمال دستش را لحظهای بیشتر در دست آژوان نگه داشت و بعد، با همان مهربانی همیشگی، دست بر شانهاش گذاشت.
ـ دیدن کومار با اون سبیل های یکی در میون و گردن درازش تو لباس دومادی واقعا دیدن داشت که تو خودتو محروم کردی.
آژوان خندید.
ـ به سلامت برید و برگردید.
همسر آقا کمال هم سوار ماشین شد .
کژین هم از خانه بیرون آمد.
کمی نزدیک شد و با نگاهی که هنوز تهماندهای از امید در آن بود، پرسید:
ـ یعنی واقعاً نمیای، آژوان؟
آژوان نگاهش کرد.
ـ نه. مجبورم شهر بمونم.
_برات یه تکه از کیک تولدم رو تو یخچال گذاشتم
حتما بخوریش.
همین دیروز تولد پانزدهسالگیاش را جشن گرفته بود.
_باشه ممنون.
کژین لحظهای سکوت کرد. بعد لبخندی زد؛ لبخندی ساده، بیآنکه بخواهد ناراحتیاش را نشان دهد.
ـ باشه. پس مواظب خودت باش.
ـ ممنون. شما هم مواظب خودتون باشید.
کژین به سمت ماشین برگشت، اما پیش از آنکه سوار شود، یک بار دیگر به او نگاه کرد.
ـ خداحافظ، آژوان.
ـ خدا به همراهتون.
درها بسته شدند و ماشین آرام از مقابل خانه حرکت کرد.
آژوان همانجا ایستاد و رفتنشان را تماشا کرد. گردوخاک باریکی پشت چرخها بلند شد و با دور شدن ماشین، کمکم در هوای شهر محو شد.
وقتی دیگر چیزی از ماشین دیده نمیشد، نگاهش را از جاده گرفت.
نفس عمیقی کشید و دستهایش را در جیبش فرو برد.
......
❤16👍1
آرام چشمهایش را باز کرد.
چند لحظه طول کشید تا پلکهای سنگینش را کاملاً از هم بگشاید و به سقف سفید بالای سرش خیره بماند. نور سردی از چراغهای اتاق میتابید و بوی آشنای مواد ضدعفونیکننده در هوا پیچیده بود.
بیمارستان...
اما چیزی درست نبود.
منتظر بود درد، مثل موجی سنگین به جانش بیفتد؛ همان درد طاقتفرسایی که آخرین بار تمام وجودش را در خود فرو برده بود. بااینحال، هیچ دردی احساس نمیکرد. نه سوزشی، نه فشاری و نه حتی آن کشیدگی آزاردهندهای که انتظار داشت با کوچکترین حرکت در بدنش بپیچد.
ابروهایش در هم رفتند.
یعنی چه؟
بهآرامی سرش را چرخاند و نگاهی به اطراف انداخت. اتاق خالی بود. سکوت غریبی بر فضا سایه انداخته بود؛ سکوتی که بیشتر از هر صدایی مضطربش میکرد.
نگاهش روی تخت، میز کنار آن و پردهی نیمهکشیدهی پنجره لغزید. همهچیز عادی به نظر میرسید، اما ذهنش از پیدا کردن پاسخی برای این آرامش غیرمنتظره عاجز بود.
ناگهان خاطرهای مبهم از ذهنش گذشت.
با عجله دستش را به سمت پیراهنش برد و لبهی آن را بالا زد.
چشمهایش از ناباوری گشاد شدند.
پوست شکمش صاف بود؛ نه اثری از زخم، نه رد بخیهای و نه حتی نشانی از آن جراحتی که باید هنوز با هر حرکت به او یادآوری میکرد چه بر سرش آمده است.
چند بار پلک زد، انگار با این کار میتوانست تصویر پیش رویش را تغییر دهد.
اما چیزی عوض نشد.
لبهی پیراهنش را رها کرد و پاهایش را از تخت پایین آورد.
لحظهای همانجا نشست و به دستهایش خیره شد؛ دستهایی که هنوز گرمای انگشتان زانیار را به یاد داشتند.
زانیار...
نام او مثل جرقهای در تاریکی ذهن آژوان درخشید.
آخرین تصویری که به خاطر میآورد، اتاق عمل بود. نور تند چراغها، صورتهای پوشیدهی پزشکان و دستی که در میان دستهایش میفشرد؛ دست زانیار.
آژوان انگشتانش را محکم دور دست او حلقه کرده بود، انگار میترسید اگر لحظهای رهایش کند، دیگر هرگز نتواند دوباره لمسش کند.
و زانیار...
قطرههای اشک از گوشهی چشمهایش سرازیر میشدند. با آنکه لبهایش میلرزید، سعی میکرد چیزی بگوید؛ چیزی که آژوان دیگر به خاطر نمیآورد. تنها نگاهش در ذهن او مانده بود؛ نگاهی آکنده از ترس، اندوه و حرفهایی که فرصت نکرده بودند بر زبان بیایند.
بعد از آن...
هیچ.
نه صدایی، نه تصویری و نه خاطرهای.
آژوان بهآرامی از جا بلند شد. پاهایش استوار بودند. بدنش سبک بود؛ بیش از آنچه باید. با قدمهایی محتاط به سمت در رفت و دستگیره را پایین کشید.
راهروی بیمارستان در برابرش امتداد داشت؛ روشن، خلوت و غرق در سکوت.
بیرون آمد و به دو سوی راهرو نگاه کرد. نمیدانست باید دنبال چه کسی بگردد یا اصلاً چه سؤالی بپرسد.
فقط یک چیز را میدانست.
او آخرین بار در اتاق عمل، دست زانیار را در دست داشت.
و حالا، بیآنکه بداند چه اتفاقی افتاده، بیآنکه حتی زخمی بر بدنش باقی مانده باشد، از تخت بیمارستان برخاسته بود.
آژوان نفسش را حبس کرد.
چه اتفاقی افتاده بود؟
چند لحظه طول کشید تا پلکهای سنگینش را کاملاً از هم بگشاید و به سقف سفید بالای سرش خیره بماند. نور سردی از چراغهای اتاق میتابید و بوی آشنای مواد ضدعفونیکننده در هوا پیچیده بود.
بیمارستان...
اما چیزی درست نبود.
منتظر بود درد، مثل موجی سنگین به جانش بیفتد؛ همان درد طاقتفرسایی که آخرین بار تمام وجودش را در خود فرو برده بود. بااینحال، هیچ دردی احساس نمیکرد. نه سوزشی، نه فشاری و نه حتی آن کشیدگی آزاردهندهای که انتظار داشت با کوچکترین حرکت در بدنش بپیچد.
ابروهایش در هم رفتند.
یعنی چه؟
بهآرامی سرش را چرخاند و نگاهی به اطراف انداخت. اتاق خالی بود. سکوت غریبی بر فضا سایه انداخته بود؛ سکوتی که بیشتر از هر صدایی مضطربش میکرد.
نگاهش روی تخت، میز کنار آن و پردهی نیمهکشیدهی پنجره لغزید. همهچیز عادی به نظر میرسید، اما ذهنش از پیدا کردن پاسخی برای این آرامش غیرمنتظره عاجز بود.
ناگهان خاطرهای مبهم از ذهنش گذشت.
با عجله دستش را به سمت پیراهنش برد و لبهی آن را بالا زد.
چشمهایش از ناباوری گشاد شدند.
پوست شکمش صاف بود؛ نه اثری از زخم، نه رد بخیهای و نه حتی نشانی از آن جراحتی که باید هنوز با هر حرکت به او یادآوری میکرد چه بر سرش آمده است.
چند بار پلک زد، انگار با این کار میتوانست تصویر پیش رویش را تغییر دهد.
اما چیزی عوض نشد.
لبهی پیراهنش را رها کرد و پاهایش را از تخت پایین آورد.
لحظهای همانجا نشست و به دستهایش خیره شد؛ دستهایی که هنوز گرمای انگشتان زانیار را به یاد داشتند.
زانیار...
نام او مثل جرقهای در تاریکی ذهن آژوان درخشید.
آخرین تصویری که به خاطر میآورد، اتاق عمل بود. نور تند چراغها، صورتهای پوشیدهی پزشکان و دستی که در میان دستهایش میفشرد؛ دست زانیار.
آژوان انگشتانش را محکم دور دست او حلقه کرده بود، انگار میترسید اگر لحظهای رهایش کند، دیگر هرگز نتواند دوباره لمسش کند.
و زانیار...
قطرههای اشک از گوشهی چشمهایش سرازیر میشدند. با آنکه لبهایش میلرزید، سعی میکرد چیزی بگوید؛ چیزی که آژوان دیگر به خاطر نمیآورد. تنها نگاهش در ذهن او مانده بود؛ نگاهی آکنده از ترس، اندوه و حرفهایی که فرصت نکرده بودند بر زبان بیایند.
بعد از آن...
هیچ.
نه صدایی، نه تصویری و نه خاطرهای.
آژوان بهآرامی از جا بلند شد. پاهایش استوار بودند. بدنش سبک بود؛ بیش از آنچه باید. با قدمهایی محتاط به سمت در رفت و دستگیره را پایین کشید.
راهروی بیمارستان در برابرش امتداد داشت؛ روشن، خلوت و غرق در سکوت.
بیرون آمد و به دو سوی راهرو نگاه کرد. نمیدانست باید دنبال چه کسی بگردد یا اصلاً چه سؤالی بپرسد.
فقط یک چیز را میدانست.
او آخرین بار در اتاق عمل، دست زانیار را در دست داشت.
و حالا، بیآنکه بداند چه اتفاقی افتاده، بیآنکه حتی زخمی بر بدنش باقی مانده باشد، از تخت بیمارستان برخاسته بود.
آژوان نفسش را حبس کرد.
چه اتفاقی افتاده بود؟
❤20🤔2