چرا گاهی تغییر نظامهای سیاسی منجر به تغییرات اساسی نمیشود؟
📌شاید تاریخ بارها شاهد این داستان بوده است که در جامعهای بیعدالتی، نابرابری و ظلم در طول زمان گسترش یافت و بخشهایی از جامعه به حاشیه رانده شده و صدایشان شنیده نشد، مردم از نظام حکمرانی موجود به تنگ آمدند و تعداد کثیری از مردم، خواهان تغییر وضعیت موجود شدند، مردم به امید اصلاحات اساسی و دستیابی به نظامی عادلانهتر، هزینهها پرداختند، به امید آنکه تحولی بنیادین در نظام حکمرانی واقع شود، عدالت، گسترش یافته، فرصت مشارکت معنادار برای همهی گروهها فراهم شده و نابرابری کاهش یابد. نظام استبدادی را برانداختند و طرحی نو در انداختند. سالها گذشت. مردم دیدند دوباره ظلم و بیعدالتی گسترش یافت و نارضایتی بالا گرفت و مردم دریافتند تغییری اساسی اتفاق نیفتاده است. نمونهی آن را میتوان در وضعیتی که واتسلاف هاول در کتاب قدرت بیقدرتان در اروپای شرقی توصیف میکند، مشاهده نمود.
📌یکی از دلایل چنین شرایطی، ماهیتِ قدرتی است که اکثر نظامهای حکمرانی از آن بهره میگیرند. هر چند نظام جدیدی شکل گرفته، اما در واقع، ماهیتِ قدرتی که از آن استفاده میکند با ماهیت قدرتی که نظام قبل به کار میبرده، یکی است و در واقع ساختار قدرت تغییر نکرده است و فقط شکل آن عوض شده، به عبارت دیگر، قاعدهی بازی همان است و فقط بازیگران تغییر یافتهاند. بنابراین در دراز مدت نمیتوان شاهد تحولات اساسی بود. اصلاحات اجتماعی، اغلب، ماهیتِ این قدرت را هدف نمیگیرد و تلاشی برای تغییر آن نمیکند. زیرا اکثرا، این نوع قدرت، پذیرفته شده و به طور جدی زیر سوال نمیرود و شاید نوعی هژمونی ایجاد شده است. در حالیکه تا ماهیتِ این قدرت تغییر نکند، هر روز از شکلی به شکلی درمیآید و خود را زیر پوششی آراستهتر پنهان میکند و به شکلی ظریفتر و نرمتر ظاهر میشود و خود را نظامندتر میکند و ابعاد و پیچیدگیهای جدیدی مییابد، به گونهای که به سختی میتوان آن را تشخیص داد، اما نتایج و عملکردش در درازمدت نشان میدهد که این، همان قدرت است.
📌این همان قدرتی است که از بالا به پایین اعمال میشود. همراه با فشار، تحمیل و کنترل است. صاحبانِ این نوع قدرت از آن در راستای منافع خود و تحمیل اراده و خواست خود بر سایر بخشهای جامعه که قدرت کمتری دارند، استفاده میکنند. این نوع قدرت که با فرهنگِ رقابت در دنیای امروز بسیار همخوانی دارد، همواره شرایطی ایجاد میکند که گروهی برنده و گروهی بازنده باشند. آنهایی که بازنده میشوند، به حاشیه رانده شده، ظرفیتهایشان آن گونهکه شایسته است، رشد نمیکند و فرصت مشارکت معنادار از ایشان سلب میشود. اگر میزانِ این نوع قدرت، در بین افراد و گروهها نابرابر باشد، رابطهی سلطه برقرار میشود و اگر برابر باشد، موازنهی قدرت و بنبست پیش میآید، مانند بنبستهای سیاسی که برخی پارلمانها را تا حدِ تعطیلی میکشاند یا مدتهای طولانی تصمیمگیری را دچار اختلال میکند. این نوع قدرت، تنوع و کثرت را برنمیتابد و به جایآنکه آن را فرصت ببیند، تهدید تلقی میکند. نتیجهی اِعمال این قدرت، کاهشِ قدرت در افراد و گروههای دیگر است.
📌گروهی که این قدرت را دارند تمام توان خود را به کار میگیرند تا آن را در دستانِ خود نگهدارند و وضعِ موجود را حفظ نمایند، تا دیگران نتوانند قدرت را از ایشان بگیرند. حال، اگر تحتِ شرایطی، آنها، که به حاشیه رانده شدهاند، قدرت را به دست گیرند، چه بسا آنها نیز از ستمگر تقلید کرده و به همان شیوه، اِعمال قدرت نمایند و این چنین، شیوهی اعمال قدرت در جامعه بازتولید شده، ادامه مییابد و در حوزههای مختلف، تسری پیدا میکند. نظریهپردازانِ حوزه قدرت درماهیتِ این نوع قدرت و اشکال مختلف آن بسیار سخن گفتهاند و آن را با عنوان "قدرت بر رویِ" توصیف میکنند.
📌این نوع قدرت، فقط محدود به نظامهای توتالیتر نیست، بلکه بسیاری از اشکال نظامهای دموکراسی نیز از همین نوع قدرت استفاده میکنند. تفاوتی که وجود دارد این است که نظامهای تمامیتخواه، قایل به تمرکز این قدرت هستند، اما برخی نظامهای دموکراسی، مراکز متعدد این قدرت را در جامعه به رسمیت شناخته و اجازه میدهند با هم در کسب منافع خود رقابت کنند. شاید به این خاطر است که در این نظامها، هر چند روابطِ سلطه مانند نظامهای توتالیتر، عریان نیست، اما به صورتِ خشونتِ ساختاری، بخشهایی از جامعه را که قدرت کمتری دارند، به حاشیه میراند و مورد تبعیض قرار میدهد. زیرا ماهیتِ این نوع قدرت، تبعیض، بیعدالتی و نابرابری را در جامعه ایجاب میکند. بنابراین یکی از تحولاتِ اساسی در راستای کاهش نابرابری، تغییرِ ماهیتِ قدرتی است که در نظامهای حکمرانی به کار گرفته میشود.
گروه رویش
@Royesh200
📌شاید تاریخ بارها شاهد این داستان بوده است که در جامعهای بیعدالتی، نابرابری و ظلم در طول زمان گسترش یافت و بخشهایی از جامعه به حاشیه رانده شده و صدایشان شنیده نشد، مردم از نظام حکمرانی موجود به تنگ آمدند و تعداد کثیری از مردم، خواهان تغییر وضعیت موجود شدند، مردم به امید اصلاحات اساسی و دستیابی به نظامی عادلانهتر، هزینهها پرداختند، به امید آنکه تحولی بنیادین در نظام حکمرانی واقع شود، عدالت، گسترش یافته، فرصت مشارکت معنادار برای همهی گروهها فراهم شده و نابرابری کاهش یابد. نظام استبدادی را برانداختند و طرحی نو در انداختند. سالها گذشت. مردم دیدند دوباره ظلم و بیعدالتی گسترش یافت و نارضایتی بالا گرفت و مردم دریافتند تغییری اساسی اتفاق نیفتاده است. نمونهی آن را میتوان در وضعیتی که واتسلاف هاول در کتاب قدرت بیقدرتان در اروپای شرقی توصیف میکند، مشاهده نمود.
📌یکی از دلایل چنین شرایطی، ماهیتِ قدرتی است که اکثر نظامهای حکمرانی از آن بهره میگیرند. هر چند نظام جدیدی شکل گرفته، اما در واقع، ماهیتِ قدرتی که از آن استفاده میکند با ماهیت قدرتی که نظام قبل به کار میبرده، یکی است و در واقع ساختار قدرت تغییر نکرده است و فقط شکل آن عوض شده، به عبارت دیگر، قاعدهی بازی همان است و فقط بازیگران تغییر یافتهاند. بنابراین در دراز مدت نمیتوان شاهد تحولات اساسی بود. اصلاحات اجتماعی، اغلب، ماهیتِ این قدرت را هدف نمیگیرد و تلاشی برای تغییر آن نمیکند. زیرا اکثرا، این نوع قدرت، پذیرفته شده و به طور جدی زیر سوال نمیرود و شاید نوعی هژمونی ایجاد شده است. در حالیکه تا ماهیتِ این قدرت تغییر نکند، هر روز از شکلی به شکلی درمیآید و خود را زیر پوششی آراستهتر پنهان میکند و به شکلی ظریفتر و نرمتر ظاهر میشود و خود را نظامندتر میکند و ابعاد و پیچیدگیهای جدیدی مییابد، به گونهای که به سختی میتوان آن را تشخیص داد، اما نتایج و عملکردش در درازمدت نشان میدهد که این، همان قدرت است.
📌این همان قدرتی است که از بالا به پایین اعمال میشود. همراه با فشار، تحمیل و کنترل است. صاحبانِ این نوع قدرت از آن در راستای منافع خود و تحمیل اراده و خواست خود بر سایر بخشهای جامعه که قدرت کمتری دارند، استفاده میکنند. این نوع قدرت که با فرهنگِ رقابت در دنیای امروز بسیار همخوانی دارد، همواره شرایطی ایجاد میکند که گروهی برنده و گروهی بازنده باشند. آنهایی که بازنده میشوند، به حاشیه رانده شده، ظرفیتهایشان آن گونهکه شایسته است، رشد نمیکند و فرصت مشارکت معنادار از ایشان سلب میشود. اگر میزانِ این نوع قدرت، در بین افراد و گروهها نابرابر باشد، رابطهی سلطه برقرار میشود و اگر برابر باشد، موازنهی قدرت و بنبست پیش میآید، مانند بنبستهای سیاسی که برخی پارلمانها را تا حدِ تعطیلی میکشاند یا مدتهای طولانی تصمیمگیری را دچار اختلال میکند. این نوع قدرت، تنوع و کثرت را برنمیتابد و به جایآنکه آن را فرصت ببیند، تهدید تلقی میکند. نتیجهی اِعمال این قدرت، کاهشِ قدرت در افراد و گروههای دیگر است.
📌گروهی که این قدرت را دارند تمام توان خود را به کار میگیرند تا آن را در دستانِ خود نگهدارند و وضعِ موجود را حفظ نمایند، تا دیگران نتوانند قدرت را از ایشان بگیرند. حال، اگر تحتِ شرایطی، آنها، که به حاشیه رانده شدهاند، قدرت را به دست گیرند، چه بسا آنها نیز از ستمگر تقلید کرده و به همان شیوه، اِعمال قدرت نمایند و این چنین، شیوهی اعمال قدرت در جامعه بازتولید شده، ادامه مییابد و در حوزههای مختلف، تسری پیدا میکند. نظریهپردازانِ حوزه قدرت درماهیتِ این نوع قدرت و اشکال مختلف آن بسیار سخن گفتهاند و آن را با عنوان "قدرت بر رویِ" توصیف میکنند.
📌این نوع قدرت، فقط محدود به نظامهای توتالیتر نیست، بلکه بسیاری از اشکال نظامهای دموکراسی نیز از همین نوع قدرت استفاده میکنند. تفاوتی که وجود دارد این است که نظامهای تمامیتخواه، قایل به تمرکز این قدرت هستند، اما برخی نظامهای دموکراسی، مراکز متعدد این قدرت را در جامعه به رسمیت شناخته و اجازه میدهند با هم در کسب منافع خود رقابت کنند. شاید به این خاطر است که در این نظامها، هر چند روابطِ سلطه مانند نظامهای توتالیتر، عریان نیست، اما به صورتِ خشونتِ ساختاری، بخشهایی از جامعه را که قدرت کمتری دارند، به حاشیه میراند و مورد تبعیض قرار میدهد. زیرا ماهیتِ این نوع قدرت، تبعیض، بیعدالتی و نابرابری را در جامعه ایجاب میکند. بنابراین یکی از تحولاتِ اساسی در راستای کاهش نابرابری، تغییرِ ماهیتِ قدرتی است که در نظامهای حکمرانی به کار گرفته میشود.
گروه رویش
@Royesh200
آیا تحولِ ماهیتِ قدرت، در نظام حکمرانی امکانپذیر است؟
📌بسیاری از نظامهای حکمرانی از قدرتِ مبتنی بر سلطه استفاده میکنند، قدرتی که ماهیت آن، کنترلگری، فشار و تحمیل است و در ادبیات علمی از آن با عنوان "قدرت بر رویِ" یاد میشود. اما این تنها محدود به این نظامها نیست. تظاهراتِ این نوع قدرت را در روابط اعضای خانواده، در روابط بین دانشآموزان و معلمان و مدیران در مدرسه و در روابط استاد و دانشجو در دانشگاه، در محیط کار، در گفتگوهایی که با هدف متقاعدسازی دیگران صورت میگیرد، و بسیاری از فضاهای اجتماعی دیگر نیز میتوان مشاهده نمود. این امر، نشان میدهد قدرت در گفتمانهای غالب در دنیای امروز و در ذهنیتِ جمعیِ ما، بیشتر همین مفهوم را دارد.
📌با وجود آنکه پارادایم حاکم در سطوح مختلف، این نوع قدرت را بازتولید میکند و به رسمیت میشناسد، برخی متوجه ناکارآمدی و زیانبار بودن این نوع قدرت شدهاند و مفاهیمِ دیگری از قدرت، از جمله در ادبیات علمی مطرح گردیده است. جان لاک و برخی دیگر از اندیشمندان، قدرت را توانایی ایجاد تغییر میدانند و از آن با عنوان "قدرت برای" یاد میکنند. در این تعریف، قدرت یک ظرفیتِ درونی است که بر خلاف قدرت مبتنی بر سلطه انحصاری نبوده، بلکه همه انسانها دارایِ آن میباشند و منشا عاملیتِ فردی است و از طریق آن افراد میتوانند زندگی خود را شکل داده و جامعه را تغییر دهند.
📌برخی دیگر از اندیشمندان چون هانا آرنت، تنها بر قدرتی که از جمع و گروه و در نتیجهی همکاری ظاهر میشود، تاکید میکنند. این قدرت زمانی ظاهر میشود که افراد ظرفیتهای درونی خود را جهت همکاری با یکدیگر، در راستای هدفی مشترک بهکار میگیرند. نتیجهی بهکارگیری قدرتِ مبتنی بر همکاری، ارزشگذاری بر تنوع و تفاوت میان افراد و گروههایی است که با هم همکاری میکنند. زیرا این تنوع، خود، منشا قدرت بیشتر است و این تفاوتها به نفع همگان است. بر خلاف قدرتِ مبتنی بر سلطه که تنوع و تفاوت را بر نمیتابد و آن را تهدید میبیند.
📌وقتی نسبت به تنوع، ارزشگذاری شود، فضایی ایجاد میشود که هر فردی فرصت مییابد، تا ظرفیتهای خود را شکوفا کند و فرصت مشارکت به تک تک اعضای جامعه داده میشود. بر خلافِ قدرت مبتنی بر سلطه که همواره بخشی از جامعه را به حاشیه میراند و از مشارکت، محروم میکند.
📌قدرتِ مبتنی بر همکاری سبب میشود حتی زمانیکه قدرتها برابر نیستند، قدرتِ آنکه کمتر است، افزایش یابد و اگر برابر باشد، قدرتِ طرفین، افزایش مییابد. بدان معنا که بر خلاف قدرت مبتنی بر سلطه که اِعمالِ آن، قدرت را در دیگران کاهش میدهد، اِعمالِ این نوع قدرت، نتیجهاش افزایش قدرت دیگران است. بنابراین با وجود نظام سلسلهمراتبی در نظامهای حکمرانی، تنها بهکارگیریِ قدرتِ مبتنی بر همکاری، میتواند منجر به توانافزاییِ همهی افراد و گروهها شود و امکان ظهور ظرفیتهایشان را فراهم کند.
📌با وجود آنکه هانا آرنت و برخی دیگر از اندیشمندان حوزه قدرت، قدرت مبتنی بر سلطه را خشونت میدانند و آن را به عنوانِ "قدرت" طبقهبندی نمیکنند. اما در پارادایم حاکم و بسیاری از گفتمانهاییکه در ذیل آن در جریان است، قدرت به معنای قدرتِ مبتنی بر سلطه است. از آنجاییکه گفتمانها بر اندیشه و عملکرد ما تاثیر میگذارند، شاید به این دلیل است که نه تنها اکثر نظامهای حکمرانی بر اساس این قدرت عمل میکنند، بلکه این نوع قدرت در حوزههای مختلف در جامعه نیز بهکار گرفته میشود.
📌خوشبختانه در دنیای امروز در برخی حوزههای حکمرانی، الگوهایی بر اساس قدرت مبتنی بر همکاری و قدرت، به معنای ِایجادِ تغییر، در حال شکلگیری است. هر چند محدودند، اما نشان از آگاهی و تمایل بخشی از جامعه دارد که خواهان تحولی اساسی در حوزه حکمرانی است. تغییری که به جای تمرکز بر شکل حکمرانی، بر پیش فرضها و نوعِ قدرتی که به کار گرفته میشود، متمرکز است. نمونهی این الگوها را میتوان در حکمرانی قضایی و شکلگیری دادگاههای مبتنی بر همکاری (collaborative court) و دادگاههای درمان مدار، در حکمرانی شهری که در برخی کشورها، ادارهی شهرها و محلهها را به شهروندان سپرده است، در روزنامهنگاریِ شهروندی (civic journalism) در حکمرانی حوزه رسانه مشاهده نمود. هر چند این الگوها در حوزههای دیگرِ حکمرانی ایجاد شده، اما بهکارگیری این قدرت در حکمرانی سیاسی، چندان به چشم نمی خورد و هنوز با آن فاصله زیادی داریم. اما می توان امیدوار بود که این حرکت آغاز شده و هر چند در حاشیه گفتمان های غالب است شاید با گذشت زمان افراد و گروه های بیشتری به این توجه کنند که تغییر مفهوم قدرت در نظام های حکمرانی می تواند تحولی اساسی به سوی ایجاد نظام هایی عادلانه تر باشد .
گروه رویش
@Royesh200
📌بسیاری از نظامهای حکمرانی از قدرتِ مبتنی بر سلطه استفاده میکنند، قدرتی که ماهیت آن، کنترلگری، فشار و تحمیل است و در ادبیات علمی از آن با عنوان "قدرت بر رویِ" یاد میشود. اما این تنها محدود به این نظامها نیست. تظاهراتِ این نوع قدرت را در روابط اعضای خانواده، در روابط بین دانشآموزان و معلمان و مدیران در مدرسه و در روابط استاد و دانشجو در دانشگاه، در محیط کار، در گفتگوهایی که با هدف متقاعدسازی دیگران صورت میگیرد، و بسیاری از فضاهای اجتماعی دیگر نیز میتوان مشاهده نمود. این امر، نشان میدهد قدرت در گفتمانهای غالب در دنیای امروز و در ذهنیتِ جمعیِ ما، بیشتر همین مفهوم را دارد.
📌با وجود آنکه پارادایم حاکم در سطوح مختلف، این نوع قدرت را بازتولید میکند و به رسمیت میشناسد، برخی متوجه ناکارآمدی و زیانبار بودن این نوع قدرت شدهاند و مفاهیمِ دیگری از قدرت، از جمله در ادبیات علمی مطرح گردیده است. جان لاک و برخی دیگر از اندیشمندان، قدرت را توانایی ایجاد تغییر میدانند و از آن با عنوان "قدرت برای" یاد میکنند. در این تعریف، قدرت یک ظرفیتِ درونی است که بر خلاف قدرت مبتنی بر سلطه انحصاری نبوده، بلکه همه انسانها دارایِ آن میباشند و منشا عاملیتِ فردی است و از طریق آن افراد میتوانند زندگی خود را شکل داده و جامعه را تغییر دهند.
📌برخی دیگر از اندیشمندان چون هانا آرنت، تنها بر قدرتی که از جمع و گروه و در نتیجهی همکاری ظاهر میشود، تاکید میکنند. این قدرت زمانی ظاهر میشود که افراد ظرفیتهای درونی خود را جهت همکاری با یکدیگر، در راستای هدفی مشترک بهکار میگیرند. نتیجهی بهکارگیری قدرتِ مبتنی بر همکاری، ارزشگذاری بر تنوع و تفاوت میان افراد و گروههایی است که با هم همکاری میکنند. زیرا این تنوع، خود، منشا قدرت بیشتر است و این تفاوتها به نفع همگان است. بر خلاف قدرتِ مبتنی بر سلطه که تنوع و تفاوت را بر نمیتابد و آن را تهدید میبیند.
📌وقتی نسبت به تنوع، ارزشگذاری شود، فضایی ایجاد میشود که هر فردی فرصت مییابد، تا ظرفیتهای خود را شکوفا کند و فرصت مشارکت به تک تک اعضای جامعه داده میشود. بر خلافِ قدرت مبتنی بر سلطه که همواره بخشی از جامعه را به حاشیه میراند و از مشارکت، محروم میکند.
📌قدرتِ مبتنی بر همکاری سبب میشود حتی زمانیکه قدرتها برابر نیستند، قدرتِ آنکه کمتر است، افزایش یابد و اگر برابر باشد، قدرتِ طرفین، افزایش مییابد. بدان معنا که بر خلاف قدرت مبتنی بر سلطه که اِعمالِ آن، قدرت را در دیگران کاهش میدهد، اِعمالِ این نوع قدرت، نتیجهاش افزایش قدرت دیگران است. بنابراین با وجود نظام سلسلهمراتبی در نظامهای حکمرانی، تنها بهکارگیریِ قدرتِ مبتنی بر همکاری، میتواند منجر به توانافزاییِ همهی افراد و گروهها شود و امکان ظهور ظرفیتهایشان را فراهم کند.
📌با وجود آنکه هانا آرنت و برخی دیگر از اندیشمندان حوزه قدرت، قدرت مبتنی بر سلطه را خشونت میدانند و آن را به عنوانِ "قدرت" طبقهبندی نمیکنند. اما در پارادایم حاکم و بسیاری از گفتمانهاییکه در ذیل آن در جریان است، قدرت به معنای قدرتِ مبتنی بر سلطه است. از آنجاییکه گفتمانها بر اندیشه و عملکرد ما تاثیر میگذارند، شاید به این دلیل است که نه تنها اکثر نظامهای حکمرانی بر اساس این قدرت عمل میکنند، بلکه این نوع قدرت در حوزههای مختلف در جامعه نیز بهکار گرفته میشود.
📌خوشبختانه در دنیای امروز در برخی حوزههای حکمرانی، الگوهایی بر اساس قدرت مبتنی بر همکاری و قدرت، به معنای ِایجادِ تغییر، در حال شکلگیری است. هر چند محدودند، اما نشان از آگاهی و تمایل بخشی از جامعه دارد که خواهان تحولی اساسی در حوزه حکمرانی است. تغییری که به جای تمرکز بر شکل حکمرانی، بر پیش فرضها و نوعِ قدرتی که به کار گرفته میشود، متمرکز است. نمونهی این الگوها را میتوان در حکمرانی قضایی و شکلگیری دادگاههای مبتنی بر همکاری (collaborative court) و دادگاههای درمان مدار، در حکمرانی شهری که در برخی کشورها، ادارهی شهرها و محلهها را به شهروندان سپرده است، در روزنامهنگاریِ شهروندی (civic journalism) در حکمرانی حوزه رسانه مشاهده نمود. هر چند این الگوها در حوزههای دیگرِ حکمرانی ایجاد شده، اما بهکارگیری این قدرت در حکمرانی سیاسی، چندان به چشم نمی خورد و هنوز با آن فاصله زیادی داریم. اما می توان امیدوار بود که این حرکت آغاز شده و هر چند در حاشیه گفتمان های غالب است شاید با گذشت زمان افراد و گروه های بیشتری به این توجه کنند که تغییر مفهوم قدرت در نظام های حکمرانی می تواند تحولی اساسی به سوی ایجاد نظام هایی عادلانه تر باشد .
گروه رویش
@Royesh200
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ویدئو برگرفته از صفحه گفتمان ایران
آیا بحران کرونا فرصتی پیش آورده که در مورد برخی پیش فرض ها که اساس نظم اجتماعی کنونی را می سازد، بازنگری کنیم؟
گروه رویش
@Royesh200
آیا بحران کرونا فرصتی پیش آورده که در مورد برخی پیش فرض ها که اساس نظم اجتماعی کنونی را می سازد، بازنگری کنیم؟
گروه رویش
@Royesh200
گفتگوی گروه رویش با آمنه بختیاری، دکترای جامعه شناسی فرهنگی و پژوهشگر پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی پژوهشکده مطالعات اجتماعی (بخش اول)
📌دکتر بختیاری در پاسخ به این سوال که "شبکههای اجتماعی و رسانه چه جایگاهی در بین نوجوانان و جوانان دارد و چه تاثیری بر آنها میگذارد؟" توضیح دادند:
در دهههای اخیر جامعه ایرانی از نظر فناوریهای نوین ارتباطی و اطلاعاتی وارد مرحله جدیدی شده و سرعت اطلاعات و ارتباطات دیجیتالی بسیار شدت گرفته که از آن به عنوان جامعه اطلاعاتی یاد میشود.
در جامعه اطلاعاتی با فروپاشی مرزهای زمانی و مکانی، امکان ارتباط فراقلمرویی مهیا شدهاست و افراد توانایی پیدا کردن راههای جدیدی جهت تعاملات و کسب اطلاعات بیشتر را پیدا کردهاند. به عبارتی در این گستره این فرصت در اختیار سوژهها قرار گرفته تا بدون حضور فیزیکی با یکدیگر تعامل داشته باشند و این آیین فضای مجازی و اینترنتی پدیدآورنده نوعی اجتماعی و انسان جدیدی شده که جوانان و نوجوانان مخاطبان اصلی چنین ایدهای هستند.
گروههای نوجوان و جوان به دلیل قرار داشتن در مراحل رشد شخصیت فردی، تغییرات فیزیکی، بیولوژیکی، روحی و فکری دارای روحیه تنوع طلبی، خلاقیت، گرایش به برقراری ارتباط با دیگران، حس کنجکاوی و علاقه به داشتن زندگی متفاوت بوده، بنابراین متنوع بودن فضای شبکه های اجتماعی در برقراری ارتباط، تبادل آزادانه اطلاعات و عدم وجود عرصه عمومی در این شبکهها موجبات حضور فعال آنها شده است.
لذا شبکههای اجتماعی با برنامهریزی و تمرکز بر نیازهای روحی، جسمی، فکری این گروهها و همچنین محدودیتهای اجتماعی و خانوادگی جوامع به ویژه نگاه سنتی که بر جامعه ایرانی حاکم است توانسته بر نوع منش و رفتار و عقاید، تفریح، تغذیه، ورزش و انتخاب موسیقی و در کل سلایق آنان تاثیر گذاشته و موجبات شکلگیری سبکهای نوین زندگی در نوجوانان و جوانان میشود.
باید در نظر داشت که گسترش سریع و فراگیر شبکههای اجتماعی در بین گروههای نوجوان و جوان به دلیل حساسیتهای بیشتر این گروهها در مقایسه با سایر گروهها آسیبهایی را بر آنها وارد خواهد کرد. چرا که تغییر سبک زندگی آنها بدون داشتن سواد رسانهای تهدیدی جدی برای آنها خواهد بود.
چرا که شبکههای اجتماعی سرشار از پیامها واطلاعات مختلف پیرامون موضوعات متنوع هستند. چه ما درستی این پیامها را تشخیص بدهیم و چه درستی پیامها را تشخیص ندهیم، این پیامها دائما چشمها و گوشهای ما را نشانه گرفتهاند. زمانی که ما خود را به دست امواج رسانهای می سپاریم، و در عین حال نیز رصد و پالایشی پیرامون پیامها نداریم، ذهن ما به «رویههای خودکار» متکی میشود و وارد یک روال خلسهآور شده که باعث میشود به پیامهایی که ممکن است برای ما سودمند باشند توجه نکنیم و ما ندانیم که چه چیزی را از دست میدهیم.
غرق شدن زیر بار پیامهای رسانهای باعث میشود تا در بلندمدت ما دچار «خستگی پیام» شویم، به طوری که توانایی تمرکزمان را از دست میدهیم. و به قول هربرت سیمون «غنای اطلاعات، فقر توجه میآورد». در حالی که انتخابها بیشمارند، اما این انتخابهای بیش از حد می تواند ما را فلج کند و نتوانیم دست به کنش بزنیم. بنابراین ما نیازمند چشمانداز رسانهای هستیم که کنترل و آگاهی امان را افزایش دهیم و فعالانه خودمان را در معرض رسانهها قرار دهیم و معنای پیامهایی که با آنها مواجه میشویم را تفسیر و پردازش کنیم. به جای آنکه تفکر اسفنجی داشته باشیم و هرآنچه را که می بینیم، می شنویم و می خوانیم را در ذهنمان جذب کنیم باید تفکر غربالی داشته باشیم تا به طور نظاممند و منطقی بر مهمترین مسائل بپردازیم و سایر مسائل را نادیده بگیریم.
بهتر است مواجهه با رسانهها براساس مهارتهای سواد رسانهای باشد؛ به این معنی که به جای آن که به سادگی پیامها را به همان صورت که دیده میشوند بپذیریم، می توانیم به طور عمیق تر، دقیق تر و جدی تر عناصر سازنده آن را که در درون پیام است ببینیم، عناصر که، چه، کجا، چرا و چگونه را بررسی، ارزیابی و قضاوت کنیم و آنها را با استانداردهای خودمان مقایسه کنیم. در غیر این صورت گذران بیش از حد زمان با رسانه ها، ذهن ها را تنبل می کند، قدرت آفرینشگری را تضعیف و ما را به معتادان خواب آلود رسانهها بدل می کند.و بعضا بر اثر تکرار رسانهای سبکهای نامناسبی را در زندگی ما ایجاد می کند.
بنابراین در این برهه از زمان توجه رهیافت های سواد رسانهای یعنی : تفکر انتقادی، ایجاد ارتباط و گفتگو، تعاون و همکاری و خلاقیت و از همه مهمتر اخلاق ارتباطی و مسئولیت اجتماعی لازم و ضروری است.
@Royesh200
📌دکتر بختیاری در پاسخ به این سوال که "شبکههای اجتماعی و رسانه چه جایگاهی در بین نوجوانان و جوانان دارد و چه تاثیری بر آنها میگذارد؟" توضیح دادند:
در دهههای اخیر جامعه ایرانی از نظر فناوریهای نوین ارتباطی و اطلاعاتی وارد مرحله جدیدی شده و سرعت اطلاعات و ارتباطات دیجیتالی بسیار شدت گرفته که از آن به عنوان جامعه اطلاعاتی یاد میشود.
در جامعه اطلاعاتی با فروپاشی مرزهای زمانی و مکانی، امکان ارتباط فراقلمرویی مهیا شدهاست و افراد توانایی پیدا کردن راههای جدیدی جهت تعاملات و کسب اطلاعات بیشتر را پیدا کردهاند. به عبارتی در این گستره این فرصت در اختیار سوژهها قرار گرفته تا بدون حضور فیزیکی با یکدیگر تعامل داشته باشند و این آیین فضای مجازی و اینترنتی پدیدآورنده نوعی اجتماعی و انسان جدیدی شده که جوانان و نوجوانان مخاطبان اصلی چنین ایدهای هستند.
گروههای نوجوان و جوان به دلیل قرار داشتن در مراحل رشد شخصیت فردی، تغییرات فیزیکی، بیولوژیکی، روحی و فکری دارای روحیه تنوع طلبی، خلاقیت، گرایش به برقراری ارتباط با دیگران، حس کنجکاوی و علاقه به داشتن زندگی متفاوت بوده، بنابراین متنوع بودن فضای شبکه های اجتماعی در برقراری ارتباط، تبادل آزادانه اطلاعات و عدم وجود عرصه عمومی در این شبکهها موجبات حضور فعال آنها شده است.
لذا شبکههای اجتماعی با برنامهریزی و تمرکز بر نیازهای روحی، جسمی، فکری این گروهها و همچنین محدودیتهای اجتماعی و خانوادگی جوامع به ویژه نگاه سنتی که بر جامعه ایرانی حاکم است توانسته بر نوع منش و رفتار و عقاید، تفریح، تغذیه، ورزش و انتخاب موسیقی و در کل سلایق آنان تاثیر گذاشته و موجبات شکلگیری سبکهای نوین زندگی در نوجوانان و جوانان میشود.
باید در نظر داشت که گسترش سریع و فراگیر شبکههای اجتماعی در بین گروههای نوجوان و جوان به دلیل حساسیتهای بیشتر این گروهها در مقایسه با سایر گروهها آسیبهایی را بر آنها وارد خواهد کرد. چرا که تغییر سبک زندگی آنها بدون داشتن سواد رسانهای تهدیدی جدی برای آنها خواهد بود.
چرا که شبکههای اجتماعی سرشار از پیامها واطلاعات مختلف پیرامون موضوعات متنوع هستند. چه ما درستی این پیامها را تشخیص بدهیم و چه درستی پیامها را تشخیص ندهیم، این پیامها دائما چشمها و گوشهای ما را نشانه گرفتهاند. زمانی که ما خود را به دست امواج رسانهای می سپاریم، و در عین حال نیز رصد و پالایشی پیرامون پیامها نداریم، ذهن ما به «رویههای خودکار» متکی میشود و وارد یک روال خلسهآور شده که باعث میشود به پیامهایی که ممکن است برای ما سودمند باشند توجه نکنیم و ما ندانیم که چه چیزی را از دست میدهیم.
غرق شدن زیر بار پیامهای رسانهای باعث میشود تا در بلندمدت ما دچار «خستگی پیام» شویم، به طوری که توانایی تمرکزمان را از دست میدهیم. و به قول هربرت سیمون «غنای اطلاعات، فقر توجه میآورد». در حالی که انتخابها بیشمارند، اما این انتخابهای بیش از حد می تواند ما را فلج کند و نتوانیم دست به کنش بزنیم. بنابراین ما نیازمند چشمانداز رسانهای هستیم که کنترل و آگاهی امان را افزایش دهیم و فعالانه خودمان را در معرض رسانهها قرار دهیم و معنای پیامهایی که با آنها مواجه میشویم را تفسیر و پردازش کنیم. به جای آنکه تفکر اسفنجی داشته باشیم و هرآنچه را که می بینیم، می شنویم و می خوانیم را در ذهنمان جذب کنیم باید تفکر غربالی داشته باشیم تا به طور نظاممند و منطقی بر مهمترین مسائل بپردازیم و سایر مسائل را نادیده بگیریم.
بهتر است مواجهه با رسانهها براساس مهارتهای سواد رسانهای باشد؛ به این معنی که به جای آن که به سادگی پیامها را به همان صورت که دیده میشوند بپذیریم، می توانیم به طور عمیق تر، دقیق تر و جدی تر عناصر سازنده آن را که در درون پیام است ببینیم، عناصر که، چه، کجا، چرا و چگونه را بررسی، ارزیابی و قضاوت کنیم و آنها را با استانداردهای خودمان مقایسه کنیم. در غیر این صورت گذران بیش از حد زمان با رسانه ها، ذهن ها را تنبل می کند، قدرت آفرینشگری را تضعیف و ما را به معتادان خواب آلود رسانهها بدل می کند.و بعضا بر اثر تکرار رسانهای سبکهای نامناسبی را در زندگی ما ایجاد می کند.
بنابراین در این برهه از زمان توجه رهیافت های سواد رسانهای یعنی : تفکر انتقادی، ایجاد ارتباط و گفتگو، تعاون و همکاری و خلاقیت و از همه مهمتر اخلاق ارتباطی و مسئولیت اجتماعی لازم و ضروری است.
@Royesh200
گفتگوی گروه رویش با آمنه بختیاری، دکترای جامعه شناسی فرهنگی و پژوهشگر پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی پژوهشکده مطالعات اجتماعی (بخش دوم)
دکتر بختیاری در پاسخ به این سوال که "جوانان چه نقشی و عاملیتی در شبکههای اجتماعی بازی میکنند؟ آیا صرفا مصرفکننده هستند یا عاملیت دارند؟" توضیح دادند:
📌با توجه به پذیراتر و گشودهتر بودن نسل جدید(نوجوانان و جوانان) از فناوریهای نوین ارتباطی و اطلاعاتی ،آنها نوعی از زندگی روزانه با فناوریها را تجربه میکنند.
مهارت و توانایی این نسل در استفاده از فناوریهای دیجیتالی و داشتن زندگی دیجیتالی به طور بالقوه سهم نوجوانان و جوانان را در کنشگری تغییر داده است. در واقع یک نوع همزیستی میان انسان و فناوری را مشاهده میکنیم که در ابعاد مختلف از سرگرمی تا فنی و علمی کاملا جلوه گر است.
فناوریها و شبکههای دیجیتالی بستری جهت خودابرازی و مشارکت و رشد خلاقیتها در نوجوانان و جوانان شده است. وقتی نوجوانان و جوانان در موقیتهای واقعی اجتماعی و خانوادگی بستری برای خودابرازی خود در حوزههای مختلف پیدا نمیکنند، این فضا به دلیل آزادی و قدرت بخشی که دارد فرصتهای مختلف در حوزهها و ابعاد مختلف را به جوانان برای مشارکت تعاملی را میدهد.
لذا این مسئله باعث شده آنها از محدودیتهای بدیهی که در اجتماع و خانواده بعضا وجود دارد، رها شده و در نتیجه تعامل با این فضاها، به ساختارزدایی یا ساختاریابی مجدد و نوین دست زده و به مهارت های فرهنگی، علمی و فنی مجهز شوند. همانطور که ریموند ویلیامز گفته است فناوریها به ابداع و اختراع فنی در کاربران منجر می شود.
@Royesh200
دکتر بختیاری در پاسخ به این سوال که "جوانان چه نقشی و عاملیتی در شبکههای اجتماعی بازی میکنند؟ آیا صرفا مصرفکننده هستند یا عاملیت دارند؟" توضیح دادند:
📌با توجه به پذیراتر و گشودهتر بودن نسل جدید(نوجوانان و جوانان) از فناوریهای نوین ارتباطی و اطلاعاتی ،آنها نوعی از زندگی روزانه با فناوریها را تجربه میکنند.
مهارت و توانایی این نسل در استفاده از فناوریهای دیجیتالی و داشتن زندگی دیجیتالی به طور بالقوه سهم نوجوانان و جوانان را در کنشگری تغییر داده است. در واقع یک نوع همزیستی میان انسان و فناوری را مشاهده میکنیم که در ابعاد مختلف از سرگرمی تا فنی و علمی کاملا جلوه گر است.
فناوریها و شبکههای دیجیتالی بستری جهت خودابرازی و مشارکت و رشد خلاقیتها در نوجوانان و جوانان شده است. وقتی نوجوانان و جوانان در موقیتهای واقعی اجتماعی و خانوادگی بستری برای خودابرازی خود در حوزههای مختلف پیدا نمیکنند، این فضا به دلیل آزادی و قدرت بخشی که دارد فرصتهای مختلف در حوزهها و ابعاد مختلف را به جوانان برای مشارکت تعاملی را میدهد.
لذا این مسئله باعث شده آنها از محدودیتهای بدیهی که در اجتماع و خانواده بعضا وجود دارد، رها شده و در نتیجه تعامل با این فضاها، به ساختارزدایی یا ساختاریابی مجدد و نوین دست زده و به مهارت های فرهنگی، علمی و فنی مجهز شوند. همانطور که ریموند ویلیامز گفته است فناوریها به ابداع و اختراع فنی در کاربران منجر می شود.
@Royesh200
آیا مفهوم منافع ملی در حال تغییر است؟
📌از زمانیکه دولت- ملتها شکل گرفته و هویت ملی ایجاد شده، منافع ملی در تعیین روابط میان کشورها نقش راهبردی داشته است. درک حاکمان و سیاستمداران از منافع کشور، در تعیین خط مشیها و تصمیمگیریها در سطح ملی تعیینکننده بودهاند. در دنبالکردن منافع ملی، هر کشوری، منافع خود را در تضاد و مقابل منافع سایر کشورها میبیند و این اصل، پذیرفته و نهادینه شده است که کشورها بر اساس درک خود از منافع خود، تصمیم میگیرند و آنچه به نفع یک کشور است، میتواند به ضرر سایر کشورها باشد و عرصهی بینالملل، محل چانهزنی و زورآزمایی است، تا هر آنکه، قدرت بیشتری دارد در راستای منافع خود حرکت کند. این اصلی است که دههها زیربنایِ روابط بینالملل را ساخته است.
📌 اما سوال این است، آیا میتواند چیزی واقعا به نفع یک کشور باشد، در حالیکه به ضرر سایر کشورهاست؟ شاید این اصل، در قرنهای گذشته که روابطِ میان نقاط مختلف دنیا، اینطور درهمتنیده نبود، درست بوده و کارایی داشته است. اما آیا در دنیای امروز این اصل همچنان درست است؟
📌به نظر میرسد پاندمی کرونا این پیشفرض را زیر سوال برده و مورد تردید قرار داده است. در مواجهه با کرونا هر کشوری طبق روال سابق، منافع خود را در کنترل این بیماری، در تضاد با منافع سایر کشورها میدید. پس از آنکه واکسن آماده شد،کشورهای مختلف، بسته به میزان اهمیتی که برای سلامت مردمشان قایل بودند یا رشد اقتصادی خود را در گرویِ آن میدیدند، ثروت و امکانات خود را بهکار گرفتند، تا واکسن تهیه کنند. با وجود آنکه سازمان جهانی بهداشت با ایجاد طرحِ کوواکس تلاش کرد، عدالت در توزیع واکسن که تولید آن محدود بود، اجرا شود، کشورهای قدرتمندتر و ثروتمندتر به طرق مختلف از جمله لابیگری تلاش کردند، تا درصدِ بالایی از منابعِ محدودِ واکسن را به کشور خود اختصاص دهند، تا هرچه سریعتر واکسیناسیون انجام شود. حتی برخی کشورها با وجودِ کمبودِ واکسن، بیش از نیاز خود، واکسن خریدند و انبار کردند.
📌درکِ آنها از منافع ملی خود، سبب شد بسیاری از گروههای پرخطر در کشورهای فقیرتر از واکسیناسیون محروم شوند، در حالیکه در کشورهای ثروتمندتر، واکسیناسیون به گروههای کمخطر هم رسیده بود. آنها تصور میکردند با تمرکز بر واکسیناسیون کشور خود، میتوانند از این شرایط رهایی یافته و مشکلِ کرونا را در کشور خود حل کنند و زندگی عادی را از سر گیرند.
📌در حالیکه آنها سرگرم واکسیناسیون مردم کشور خود بودند، ویروس کرونا در گوشه و کنار دنیا در میان جمعیتهایی که واکسینه نشده بودند، میچرخید و میگردید و به انواع خطرناکتر و مسریتری جهش مییافت و نتیجه آن شد که هر روز جامعه جهانی با سویههای جدیدی از ویروس، مواجه شود و اثربخشی واکسنها کاهش یابد و حتی کشورهایی که درصد بالایی از مردم خود را واکسن زدهاند، مجبورند محدودیتهایی ایجاد کنند و واکسیناسیون را از سر گیرند.
📌کرونا به خوبی نشان داد در دنیایی به همپیوسته و وابسته نمیتواند چیزی به نفعِ کشوری باشد، در حالیکه به ضرر سایر کشورهاست. زیرا این بههموابستگی، در نهایت، سبب میشود، این ضرر، متوجهی آن کشور هم بشود. زمانی منافع یک کشور در دراز مدت تامین میشود که منافعِ سایر کشورها هم لحاظ گردد و منافع ملی در راستایِ منافع سایر کشورها، معنی و مفهوم مییابد.
📌هر چند این امر به دلیلِ نتایج و پیامدهای سریع پاندمی کرونا بیشتر خودش را نشان داد، در سایر حوزههای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و زیست محیطی نیز دیده میشود. کشورهایی که منافع ملی خود را در توسعهی اقتصادی میدانند که همراه با تولید گازهای گلخانهای است، گازهایی که منجر به تغیرات اقلیمی در دنیا شده و حاضر نیستند به دلایل منافع کوتاه مدت خود، آن را کاهش دهند، نمیتوانند از آسیبهای تغییرات اقلیمی در امان بمانند که خود، هزینههای اقتصادی-اجتماعی سنگینی را بر همان کشورها تحمیل میکند یا کشورهایی که با فروش اسلحه به کشورها و گروههای در حال جنگ، به آتشِ جنگ دامن میزنند، در نهایت ممکن است گرفتار سیل مهاجرین به کشورهای خود شوند که خود مسایل جدیدی را برایشان ایجاد میکند.
📌این مثالها و بسیاری مثالهای دیگر نشان میدهد، شاید لازم باشد در دنیای امروز، مفهوم منافع ملی مورد بازنگری قرار گرفته و متناسب با شرایط دنیای امروز تغییر کند. دنیایی که در آن روابطِ در همتنیده و پیچیدهای وجود دارد، وابستگیهای متقابل شکل گرفته، بهگونهایکه از آن به عنوان "دهکده جهانی" یاد میشود، در چنین دنیایی، شاید منافع ملی ایجاب میکند هر کشوری منافعِ خود را نه مستقل یا در تضاد، بلکه وابسته و مرتبط با منافعِ سایر کشورها ببیند، در غیر این صورت در دراز مدت نمیتواند از تبعات آن در امان بماند.
گروه رویش
@Royesh200
📌از زمانیکه دولت- ملتها شکل گرفته و هویت ملی ایجاد شده، منافع ملی در تعیین روابط میان کشورها نقش راهبردی داشته است. درک حاکمان و سیاستمداران از منافع کشور، در تعیین خط مشیها و تصمیمگیریها در سطح ملی تعیینکننده بودهاند. در دنبالکردن منافع ملی، هر کشوری، منافع خود را در تضاد و مقابل منافع سایر کشورها میبیند و این اصل، پذیرفته و نهادینه شده است که کشورها بر اساس درک خود از منافع خود، تصمیم میگیرند و آنچه به نفع یک کشور است، میتواند به ضرر سایر کشورها باشد و عرصهی بینالملل، محل چانهزنی و زورآزمایی است، تا هر آنکه، قدرت بیشتری دارد در راستای منافع خود حرکت کند. این اصلی است که دههها زیربنایِ روابط بینالملل را ساخته است.
📌 اما سوال این است، آیا میتواند چیزی واقعا به نفع یک کشور باشد، در حالیکه به ضرر سایر کشورهاست؟ شاید این اصل، در قرنهای گذشته که روابطِ میان نقاط مختلف دنیا، اینطور درهمتنیده نبود، درست بوده و کارایی داشته است. اما آیا در دنیای امروز این اصل همچنان درست است؟
📌به نظر میرسد پاندمی کرونا این پیشفرض را زیر سوال برده و مورد تردید قرار داده است. در مواجهه با کرونا هر کشوری طبق روال سابق، منافع خود را در کنترل این بیماری، در تضاد با منافع سایر کشورها میدید. پس از آنکه واکسن آماده شد،کشورهای مختلف، بسته به میزان اهمیتی که برای سلامت مردمشان قایل بودند یا رشد اقتصادی خود را در گرویِ آن میدیدند، ثروت و امکانات خود را بهکار گرفتند، تا واکسن تهیه کنند. با وجود آنکه سازمان جهانی بهداشت با ایجاد طرحِ کوواکس تلاش کرد، عدالت در توزیع واکسن که تولید آن محدود بود، اجرا شود، کشورهای قدرتمندتر و ثروتمندتر به طرق مختلف از جمله لابیگری تلاش کردند، تا درصدِ بالایی از منابعِ محدودِ واکسن را به کشور خود اختصاص دهند، تا هرچه سریعتر واکسیناسیون انجام شود. حتی برخی کشورها با وجودِ کمبودِ واکسن، بیش از نیاز خود، واکسن خریدند و انبار کردند.
📌درکِ آنها از منافع ملی خود، سبب شد بسیاری از گروههای پرخطر در کشورهای فقیرتر از واکسیناسیون محروم شوند، در حالیکه در کشورهای ثروتمندتر، واکسیناسیون به گروههای کمخطر هم رسیده بود. آنها تصور میکردند با تمرکز بر واکسیناسیون کشور خود، میتوانند از این شرایط رهایی یافته و مشکلِ کرونا را در کشور خود حل کنند و زندگی عادی را از سر گیرند.
📌در حالیکه آنها سرگرم واکسیناسیون مردم کشور خود بودند، ویروس کرونا در گوشه و کنار دنیا در میان جمعیتهایی که واکسینه نشده بودند، میچرخید و میگردید و به انواع خطرناکتر و مسریتری جهش مییافت و نتیجه آن شد که هر روز جامعه جهانی با سویههای جدیدی از ویروس، مواجه شود و اثربخشی واکسنها کاهش یابد و حتی کشورهایی که درصد بالایی از مردم خود را واکسن زدهاند، مجبورند محدودیتهایی ایجاد کنند و واکسیناسیون را از سر گیرند.
📌کرونا به خوبی نشان داد در دنیایی به همپیوسته و وابسته نمیتواند چیزی به نفعِ کشوری باشد، در حالیکه به ضرر سایر کشورهاست. زیرا این بههموابستگی، در نهایت، سبب میشود، این ضرر، متوجهی آن کشور هم بشود. زمانی منافع یک کشور در دراز مدت تامین میشود که منافعِ سایر کشورها هم لحاظ گردد و منافع ملی در راستایِ منافع سایر کشورها، معنی و مفهوم مییابد.
📌هر چند این امر به دلیلِ نتایج و پیامدهای سریع پاندمی کرونا بیشتر خودش را نشان داد، در سایر حوزههای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و زیست محیطی نیز دیده میشود. کشورهایی که منافع ملی خود را در توسعهی اقتصادی میدانند که همراه با تولید گازهای گلخانهای است، گازهایی که منجر به تغیرات اقلیمی در دنیا شده و حاضر نیستند به دلایل منافع کوتاه مدت خود، آن را کاهش دهند، نمیتوانند از آسیبهای تغییرات اقلیمی در امان بمانند که خود، هزینههای اقتصادی-اجتماعی سنگینی را بر همان کشورها تحمیل میکند یا کشورهایی که با فروش اسلحه به کشورها و گروههای در حال جنگ، به آتشِ جنگ دامن میزنند، در نهایت ممکن است گرفتار سیل مهاجرین به کشورهای خود شوند که خود مسایل جدیدی را برایشان ایجاد میکند.
📌این مثالها و بسیاری مثالهای دیگر نشان میدهد، شاید لازم باشد در دنیای امروز، مفهوم منافع ملی مورد بازنگری قرار گرفته و متناسب با شرایط دنیای امروز تغییر کند. دنیایی که در آن روابطِ در همتنیده و پیچیدهای وجود دارد، وابستگیهای متقابل شکل گرفته، بهگونهایکه از آن به عنوان "دهکده جهانی" یاد میشود، در چنین دنیایی، شاید منافع ملی ایجاب میکند هر کشوری منافعِ خود را نه مستقل یا در تضاد، بلکه وابسته و مرتبط با منافعِ سایر کشورها ببیند، در غیر این صورت در دراز مدت نمیتواند از تبعات آن در امان بماند.
گروه رویش
@Royesh200
گروه رویش برگزار میکند:
هماندیشی در باب امید اجتماعی در ایران
جلسه بحث و گفتگو با حضور دکتر سید جواد میری
چهارشنبه ۱۰ شهریور ساعت ۲۲ در کلابهاوس گروه رویش:
https://www.clubhouse.com/@royesh.group
@Royesh200
هماندیشی در باب امید اجتماعی در ایران
جلسه بحث و گفتگو با حضور دکتر سید جواد میری
چهارشنبه ۱۰ شهریور ساعت ۲۲ در کلابهاوس گروه رویش:
https://www.clubhouse.com/@royesh.group
@Royesh200
رویش
https://www.clubhouse.com/room/xLjXlprk
هماکنون در کلابهاوس گروه رویش گفتگو با آقای دکتر میری آغاز شده است.
4_5872774410368191367
<unknown>
دومین جلسه هماندیشی در باب امید اجتماعی در ایران
فایل صوتی جلسه بحث و گفتگو با حضور دکتر سید جواد میری
@Royesh200
فایل صوتی جلسه بحث و گفتگو با حضور دکتر سید جواد میری
@Royesh200
به بهانهی بازگشایی مدارس و دانشگاهها
جزءنگری در علوم چگونه بر عاملیت ما تاثیر میگذارد؟
📌تفکرِ جزءنگر، در طول دهههای گذشته در پیشرفت علوم اهمیت بهسزای داشته و تجزیه و تحلیل یک واقعیت به اجزاء و ابعاد کوچکتر، علوم را بیش از گذشته تخصصی نموده است. هدف از تقسیم یک واقعیت به اجزای کوچکتر، شناخت بهترِ واقعیتی است که در اصل، کلی، منسجم و به هم پیوسته بوده و ارتباطی ارگانیک میان اجزای آن وجود داشته است. اما به نظر میرسد جزءنگری در علوم از همان دوران مدرسه تا دانشگاه، چنان بر اندیشه، تفکر و نگرش ما تاثیر گذاشته و در ما نهادینه شده که در ذهنمان، واقعیت، بیشتر بهصورت اجزای جداگانه و منفک شکل میگیرد، نه به عنوانِ یک کلِ به هم پیوسته. گویا در دنیای واقعی هم، بهراستی چنین است. این نگرش سبب میشود نتوانیم ارتباط میان این اجزاء را ببینیم و آن را به صورت یک واقعیتِ یکپارچه درک کنیم. نیاموختهایم زمانیکه برای درکِ بهتر، به جزئیات و عمق فرو میرویم، بتوانیم ارتباط آن را با کل هستی درک کنیم.
📌این چنین است که مشاهده میشود دانشآموختگانِ جامعهشناسی، اصالت را به جامعه و ساختارهای اجتماعی میدهند و نقشِ فرد را کم اهمیت میدانند، روانشناسان، اصالت را به فرد داده و اهمیت چندانی به ساختارهای اجتماعی نمیدهند. بسیاری از دانشآموختگانِ اقتصاد، آن را زیر بنا دانسته و صرفا با تمرکز بر اقتصاد میخواهند مشکل اقتصاد را حل کنند و نقش فرهنگ، نهادهای اجتماعی، سیاست و اخلاق، کمتر در معادلات اقتصادی مطرح میشود. پزشکان با نگاهی درمان محور، تاثیر عوامل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و روانی را بر فرایند درمان نادیده میگیرند و صرفا به درمان علایم میپردازند.
📌جزء نگری سبب شده، تنها از زوایه و بعد خاصی به مسائل نگاه کنیم و سایر نگاهها و ابعادِ واقعیت را چندان به رسمیت نشناسیم. بنابراین جای تعجب نیست، وقتی جمعی از دانشآموختگانِ حوزههای مختلفِ علوم، دور هم جمع میشوند تا مسئلهی اجتماعی را بررسی کنند و برای آن راهکار بیابند، درکِ مشترک نسبت به مسئله، کمتر ایجاد میشود و ممکن است هر کس احساس کند، دیدگاه او، توسط دانشآموختگانِ سایر رشتهها بهخوبی درک نمیشود و ممکن است در گفتگوها همافزایی صورت نگیرد و راهکاری منسجم از آن جمع، حاصل نشود.
📌جزءنگری مانع از درکِ پیچیدگیِ واقعیت شده و مشکل بیشتر زمانی دیده میشود که با استفاده از دانشِ جزءنگر بخواهیم مسائل را حل کنیم. وقتی با نگاهی یک بعدی، مسائلی که چند بعدی و پیچیده هستند، بخواهد حل شود، یک جا آباد میشود، اما حتما چند جای دیگر خراب خواهد شد. تجربهی مسئلهی آب در ایران یکی از این نمونههاست. پیچیدگیِ مسئلهی آب در این است که با تمام حوزههای فعالیتهای اقتصادی، خدماتی، صنعتی و کشاورزی مرتبط است. آب با مقولاتی مانند عدالت، بیکاری، محیط زیست، مالیات، صادرات، واردات، کیفیت زندگی، سلامت، سبک زندگی، احساس نابرابری، سرمایهی اجتماعی، مسائل سیاسی و امنیتی مربوط است. ندیدن این جنبههای پیچیده در تصمیمگیریها و داشتن صرفا نگاهِ مهندسی و تکنیکی، نتایج فاجعهبار و بعضا جبرانناپذیری را ایجاد کرده است.
📌از سوی دیگر، این جزءنگری وقتی در ما نهادینه میشود، برجهانبینی ما تاثیرگذار است، زمانیکه به نژادها، ملیتها، اقوام، جنسیتها و فرهنگهای مختلف مینگریم، نمیتوانیم در پسِ آن، یک واقعیتِ کلی با عنوانِ نوع انسان را درک کنیم و هر یک از این گروههای انسانی را واقعیتِ جداگانه از سایر گروهها میشناسیم و نسبت به آنها، دیگریسازی میکنیم یا نمیتوانیم ارتباط و پیوستگیمان را با طبیعت درک کنیم، طبیعت را جدا از خود میبینیم و به بهانهی توسعه و رشد اقتصادی، نهایتِ بهرهکشی را از آن مینماییم. وقتی نگاهِ کلنگر را از دست میدهیم، ابعاد مادی و معنویِ وجود انسان را جدا از هم میبینیم و با تمرکز بر ابعادِ مادی در علوم و در حیاتِ اجتماعی، سیاسی و اقتصادی چنان رفتار میکنیم که گویا انسان هرگز ابعادِ معنوی نداشته است و یا این دو جنبه در هستیِ انسان و در هستیِ جامعه، ارتباطی با هم ندارند. ابعاد روحانی به عنوان واقعیتی جداگانه تنها به دنیای درون محدود میشود و تاثیرات آن بر حیات اجتماعی انکار شده و نادیده گرفته میشود و مادهگرایی به عنوانِ یک نیرویِ اجتماعیِ قدرتمند، بر هستیِ جامعه سایه میافکند.
گروه رویش
@Royesh200
جزءنگری در علوم چگونه بر عاملیت ما تاثیر میگذارد؟
📌تفکرِ جزءنگر، در طول دهههای گذشته در پیشرفت علوم اهمیت بهسزای داشته و تجزیه و تحلیل یک واقعیت به اجزاء و ابعاد کوچکتر، علوم را بیش از گذشته تخصصی نموده است. هدف از تقسیم یک واقعیت به اجزای کوچکتر، شناخت بهترِ واقعیتی است که در اصل، کلی، منسجم و به هم پیوسته بوده و ارتباطی ارگانیک میان اجزای آن وجود داشته است. اما به نظر میرسد جزءنگری در علوم از همان دوران مدرسه تا دانشگاه، چنان بر اندیشه، تفکر و نگرش ما تاثیر گذاشته و در ما نهادینه شده که در ذهنمان، واقعیت، بیشتر بهصورت اجزای جداگانه و منفک شکل میگیرد، نه به عنوانِ یک کلِ به هم پیوسته. گویا در دنیای واقعی هم، بهراستی چنین است. این نگرش سبب میشود نتوانیم ارتباط میان این اجزاء را ببینیم و آن را به صورت یک واقعیتِ یکپارچه درک کنیم. نیاموختهایم زمانیکه برای درکِ بهتر، به جزئیات و عمق فرو میرویم، بتوانیم ارتباط آن را با کل هستی درک کنیم.
📌این چنین است که مشاهده میشود دانشآموختگانِ جامعهشناسی، اصالت را به جامعه و ساختارهای اجتماعی میدهند و نقشِ فرد را کم اهمیت میدانند، روانشناسان، اصالت را به فرد داده و اهمیت چندانی به ساختارهای اجتماعی نمیدهند. بسیاری از دانشآموختگانِ اقتصاد، آن را زیر بنا دانسته و صرفا با تمرکز بر اقتصاد میخواهند مشکل اقتصاد را حل کنند و نقش فرهنگ، نهادهای اجتماعی، سیاست و اخلاق، کمتر در معادلات اقتصادی مطرح میشود. پزشکان با نگاهی درمان محور، تاثیر عوامل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و روانی را بر فرایند درمان نادیده میگیرند و صرفا به درمان علایم میپردازند.
📌جزء نگری سبب شده، تنها از زوایه و بعد خاصی به مسائل نگاه کنیم و سایر نگاهها و ابعادِ واقعیت را چندان به رسمیت نشناسیم. بنابراین جای تعجب نیست، وقتی جمعی از دانشآموختگانِ حوزههای مختلفِ علوم، دور هم جمع میشوند تا مسئلهی اجتماعی را بررسی کنند و برای آن راهکار بیابند، درکِ مشترک نسبت به مسئله، کمتر ایجاد میشود و ممکن است هر کس احساس کند، دیدگاه او، توسط دانشآموختگانِ سایر رشتهها بهخوبی درک نمیشود و ممکن است در گفتگوها همافزایی صورت نگیرد و راهکاری منسجم از آن جمع، حاصل نشود.
📌جزءنگری مانع از درکِ پیچیدگیِ واقعیت شده و مشکل بیشتر زمانی دیده میشود که با استفاده از دانشِ جزءنگر بخواهیم مسائل را حل کنیم. وقتی با نگاهی یک بعدی، مسائلی که چند بعدی و پیچیده هستند، بخواهد حل شود، یک جا آباد میشود، اما حتما چند جای دیگر خراب خواهد شد. تجربهی مسئلهی آب در ایران یکی از این نمونههاست. پیچیدگیِ مسئلهی آب در این است که با تمام حوزههای فعالیتهای اقتصادی، خدماتی، صنعتی و کشاورزی مرتبط است. آب با مقولاتی مانند عدالت، بیکاری، محیط زیست، مالیات، صادرات، واردات، کیفیت زندگی، سلامت، سبک زندگی، احساس نابرابری، سرمایهی اجتماعی، مسائل سیاسی و امنیتی مربوط است. ندیدن این جنبههای پیچیده در تصمیمگیریها و داشتن صرفا نگاهِ مهندسی و تکنیکی، نتایج فاجعهبار و بعضا جبرانناپذیری را ایجاد کرده است.
📌از سوی دیگر، این جزءنگری وقتی در ما نهادینه میشود، برجهانبینی ما تاثیرگذار است، زمانیکه به نژادها، ملیتها، اقوام، جنسیتها و فرهنگهای مختلف مینگریم، نمیتوانیم در پسِ آن، یک واقعیتِ کلی با عنوانِ نوع انسان را درک کنیم و هر یک از این گروههای انسانی را واقعیتِ جداگانه از سایر گروهها میشناسیم و نسبت به آنها، دیگریسازی میکنیم یا نمیتوانیم ارتباط و پیوستگیمان را با طبیعت درک کنیم، طبیعت را جدا از خود میبینیم و به بهانهی توسعه و رشد اقتصادی، نهایتِ بهرهکشی را از آن مینماییم. وقتی نگاهِ کلنگر را از دست میدهیم، ابعاد مادی و معنویِ وجود انسان را جدا از هم میبینیم و با تمرکز بر ابعادِ مادی در علوم و در حیاتِ اجتماعی، سیاسی و اقتصادی چنان رفتار میکنیم که گویا انسان هرگز ابعادِ معنوی نداشته است و یا این دو جنبه در هستیِ انسان و در هستیِ جامعه، ارتباطی با هم ندارند. ابعاد روحانی به عنوان واقعیتی جداگانه تنها به دنیای درون محدود میشود و تاثیرات آن بر حیات اجتماعی انکار شده و نادیده گرفته میشود و مادهگرایی به عنوانِ یک نیرویِ اجتماعیِ قدرتمند، بر هستیِ جامعه سایه میافکند.
گروه رویش
@Royesh200
چرا برخی نظامهای تعلیم و تربیت نمیتوانند زمینهساز تحولات پایدار شوند؟
📌فرد و جامعهای که در آن زندگی میکند، از هم جدا نیستند. رابطهای ارگانیک وجود دارد و دیالکتیکی بین آنها برقرار است. درونِ فرد، محیط اطرافش را شکل میدهد، محیط نیز بر درونِ فرد، تاثیرگذار است. بنابراین نمیتوان انتظار داشت، اصلاحِ تنها یکی از این دو، منجر به اصلاح و تحول همه چیز شود. هر تحولِ پایداری در نتیجهی تغییر فرد، جامعه و تعامل بین آنها روی میدهد.
📌پرورش ظرفیتهای درونی فرد که هدف بسیاری از نظامهای تعلیم و تربیتی است، در محیطی اتفاق میافتد و تداوم مییابد که از هر آنچه مانع خودشکوفایی انسان میشود، بهدور باشد. اما بسیاری از جوامع، چنین محیطی را برای افرادِ خود فراهم نمیکنند. این امر، اثربخشیِ این نظامها را کاهش میدهد. بنابراین هر نظام تعلیم و تربیتی که تنها به دنبالِ تغییر در افراد باشد، بدون اینکه تغییرِ شرایط جامعه را در برنامههای خود لحاظ کند، شاید در دستیابی به هدفِ رشدِ قابلیتهای فردی هم چندان موفق نباشد.
📌چه بسا نظامهای آموزشی، جوانانی را پرورش میدهند که وقتی وارد جامعه میشوند، در برابرِ ساختارها و شرایط اجتماعی، خود را عاجز مشاهده میکنند. ساختارهایی که از ایشان توانزدایی میکند و اجازه نمیدهد توانمندیهایی را که ارتقای آن، هدفِ نظام تعلیم و تربیتی بوده، بهطور معنادار ظاهر سازند.
📌به عنوان مثال، بسیاری از برنامههای پیشگیری از مصرف مواد، تلاش میکنند، تاثیرِ عوامل خطرِ مصرف مواد را بر جمعیت جوان کاهش دهد. این برنامهها با ارتقای تابآوری، خودکنترلی و سایر مهارتهای زندگی در جوانان به ایشان کمک میکند تا بر ناملایمات و استرسها فایق آیند. میتوان گفت این برنامهها تلاش میکنند جوانان را از تاثیراتِ منفی نیروهای مخرب اجتماعی دور کنند و به نوعی عایقبندی نمایند، تا از شرایطِ بدِ محیط اجتماعی خود عبور کنند، بدون اینکه آن را تغییر دهند. در حالیکه نمیتوان تحولی پایدار را در محیطی همچنان نامطلوب انتظار داشت.
📌به نظر میرسد تغییری که هدفِ یک نظامِ تعلیم و تربیتی است، زمانی میتواند تبدیل به تحولی پایدار شود، که افراد، در مسیرِ آموزش، به عنوانِ بخشی از فرایند آموزشی، فعالانه به تغییرِ شرایطِ اجتماعیِ خود بپردازند، تا محیطی مناسب برای خودشکوفاییِ خود و سایرین فراهم کنند. به عبارت دیگر، تغییرِ فرد و محیط، همزمان، بخشی از برنامه آموزشی باشد. در نتیجه، افرادی پرورش یابند که به طور همزمان، مسئولیت پیشرفت خود و مسئولیت پیشرفت جامعه خود را بر عهده گیرند. درحالیکه بسیاری از نظامهای آموزشی، از جمله در ایران، نهایت، افرادی را پرورش میدهد که مسئولیتِ رشدِ خود را میپذیرند.
📌در یکی از روستاهای جنوب ایران، تعدادی از جوانان که در یک برنامهی اجتماع محور شرکت کرده بودند، پس از مشورت با یکدیگر در مورد اینکه چگونه میتوان از مصرفِ مواد پیشگیری کرد، به این نتیجه میرسند که یکی از عواملی که ممکن است جوانان را در خطر مصرف مواد بیندازد، تنهایی است. بنابراین با دقت و حساسیت به جوانان روستایشان توجه میکنند و تلاش مینمایند، جوانانی را که تنهاتر هستند و دوستِ زیادی ندارند، در دایرهی دوستیِ خود وارد کنند و دورشان را بگیرند و بدینترتیب محیطی سالم در روستا ایجاد شود.
📌هر چند این برنامه در قالبِ یک برنامه اجتماع محور اجرا شد، اما میتواند نمونهای باشد که اگر نظامِ آموزشی، هدفِ خود را پرورشِ افرادی قرار دهد که علاوه بر رشد خود، مسئولیت رشد جامعهی خود را نیز بر عهده گیرند، میتواند با ایجاد تغییرِ همزمانِ فرد و محیط، زمینهی تحولاتِ پایدار را فراهم سازد.
گروه رویش
@Royesh200
📌فرد و جامعهای که در آن زندگی میکند، از هم جدا نیستند. رابطهای ارگانیک وجود دارد و دیالکتیکی بین آنها برقرار است. درونِ فرد، محیط اطرافش را شکل میدهد، محیط نیز بر درونِ فرد، تاثیرگذار است. بنابراین نمیتوان انتظار داشت، اصلاحِ تنها یکی از این دو، منجر به اصلاح و تحول همه چیز شود. هر تحولِ پایداری در نتیجهی تغییر فرد، جامعه و تعامل بین آنها روی میدهد.
📌پرورش ظرفیتهای درونی فرد که هدف بسیاری از نظامهای تعلیم و تربیتی است، در محیطی اتفاق میافتد و تداوم مییابد که از هر آنچه مانع خودشکوفایی انسان میشود، بهدور باشد. اما بسیاری از جوامع، چنین محیطی را برای افرادِ خود فراهم نمیکنند. این امر، اثربخشیِ این نظامها را کاهش میدهد. بنابراین هر نظام تعلیم و تربیتی که تنها به دنبالِ تغییر در افراد باشد، بدون اینکه تغییرِ شرایط جامعه را در برنامههای خود لحاظ کند، شاید در دستیابی به هدفِ رشدِ قابلیتهای فردی هم چندان موفق نباشد.
📌چه بسا نظامهای آموزشی، جوانانی را پرورش میدهند که وقتی وارد جامعه میشوند، در برابرِ ساختارها و شرایط اجتماعی، خود را عاجز مشاهده میکنند. ساختارهایی که از ایشان توانزدایی میکند و اجازه نمیدهد توانمندیهایی را که ارتقای آن، هدفِ نظام تعلیم و تربیتی بوده، بهطور معنادار ظاهر سازند.
📌به عنوان مثال، بسیاری از برنامههای پیشگیری از مصرف مواد، تلاش میکنند، تاثیرِ عوامل خطرِ مصرف مواد را بر جمعیت جوان کاهش دهد. این برنامهها با ارتقای تابآوری، خودکنترلی و سایر مهارتهای زندگی در جوانان به ایشان کمک میکند تا بر ناملایمات و استرسها فایق آیند. میتوان گفت این برنامهها تلاش میکنند جوانان را از تاثیراتِ منفی نیروهای مخرب اجتماعی دور کنند و به نوعی عایقبندی نمایند، تا از شرایطِ بدِ محیط اجتماعی خود عبور کنند، بدون اینکه آن را تغییر دهند. در حالیکه نمیتوان تحولی پایدار را در محیطی همچنان نامطلوب انتظار داشت.
📌به نظر میرسد تغییری که هدفِ یک نظامِ تعلیم و تربیتی است، زمانی میتواند تبدیل به تحولی پایدار شود، که افراد، در مسیرِ آموزش، به عنوانِ بخشی از فرایند آموزشی، فعالانه به تغییرِ شرایطِ اجتماعیِ خود بپردازند، تا محیطی مناسب برای خودشکوفاییِ خود و سایرین فراهم کنند. به عبارت دیگر، تغییرِ فرد و محیط، همزمان، بخشی از برنامه آموزشی باشد. در نتیجه، افرادی پرورش یابند که به طور همزمان، مسئولیت پیشرفت خود و مسئولیت پیشرفت جامعه خود را بر عهده گیرند. درحالیکه بسیاری از نظامهای آموزشی، از جمله در ایران، نهایت، افرادی را پرورش میدهد که مسئولیتِ رشدِ خود را میپذیرند.
📌در یکی از روستاهای جنوب ایران، تعدادی از جوانان که در یک برنامهی اجتماع محور شرکت کرده بودند، پس از مشورت با یکدیگر در مورد اینکه چگونه میتوان از مصرفِ مواد پیشگیری کرد، به این نتیجه میرسند که یکی از عواملی که ممکن است جوانان را در خطر مصرف مواد بیندازد، تنهایی است. بنابراین با دقت و حساسیت به جوانان روستایشان توجه میکنند و تلاش مینمایند، جوانانی را که تنهاتر هستند و دوستِ زیادی ندارند، در دایرهی دوستیِ خود وارد کنند و دورشان را بگیرند و بدینترتیب محیطی سالم در روستا ایجاد شود.
📌هر چند این برنامه در قالبِ یک برنامه اجتماع محور اجرا شد، اما میتواند نمونهای باشد که اگر نظامِ آموزشی، هدفِ خود را پرورشِ افرادی قرار دهد که علاوه بر رشد خود، مسئولیت رشد جامعهی خود را نیز بر عهده گیرند، میتواند با ایجاد تغییرِ همزمانِ فرد و محیط، زمینهی تحولاتِ پایدار را فراهم سازد.
گروه رویش
@Royesh200
چرا نمیتوانیم کارِ تیمی انجام دهیم؟
📌یکی از دوستان تعریف میکرد: " در مناسبتی تعدادی از کودکان فامیل جمع بودند، خواستم ایشان را با بازی سرگرم کنم. در گروههای دو نفری پای چپ یکی را به پای راست دیگری با پارچهای متصل کردم و از ایشان خواستم مسیری را با هم طی کنند و برگردند. در نهایت تعجب دیدم که این دو به جای آنکه با هم گام بردارند تا به نقطهی مورد نظر برسند، با وجودیکه پاهایشان به هم متصل بود، یکی سعی میکرد از دیگری جلو بزند و شکایت میکرد که دوستش عقب مانده است. در این میان یکی از بچهها میافتاد، با اینحال دیگری سعی میکرد، باز هم قدم به جلو بردارد، بدون توجه به اینکه همتیمیاش زمین افتاده است. با وجود آنکه این بازی ماهیتا مبتنی بر همکاری بود، این کودکان با شیوه رقابتی با آن مواجه شده بودند. شاید به این دلیل که تنها رقابت را آموخته و تجربه کرده بودند".
📌اغلب میگویند ما ایرانیان خیلی در کارِگروهی و تیمی موفق عمل نمیکنیم. شاید به این دلیل باشد که همکاری را نیاموختهایم. همکاری، آموختنی است. قابلیتی است که باید پرورش یابد. همانطور که رقابت، آموختنی است. ما رقابت را از دوران کودکی و نوجوانی در مدرسه میآموزیم و با تداومِ آن، در دوران جوانی در دانشگاه چنان در ما نهادینه میشود که گویا راه دستیابی به موفقیت، رقابت است. محیطِ اجتماعی، سیلسی و اقتصادی هم بر آن صحه میگذارد و همین را القا میکند و تقویت مینماید.
📌مدرسه به کودکان و نوجوانان میآموزد که باید به تنهایی تلاش کنند و با دیگران رقابت نمایند تا موفقیتی به دست آورند و تنها راه دستیابی به موفقیت و پاداش گرفتن از مسیر رقابت با دیگران میگذرد. مدرسه هم با ایجاد فضای هر چه رقابتیتر به آنهایی پاداش میدهد که در این رقابت پیروز میشوند و بقیه احساسِ شکست، حقارت، ناتوانی ، ناکامی و اندوه را تجربه میکنند و گاهی هم حسادت را و اگر این تجربه ادامه یابد، نه تنها پیوندهای دوستی ضعیف میشود، بلکه کودکان و نوجوانان تصویری از شکست و ناتوانی از خود، در ذهنشان نقش میبندد که میتواند بر زندگیشان سایه افکنده و بر میزان موفقینتشان در ادامه زندگی تاثیر داشته باشد.
📌داستان در آنجا بدتر میشود که در میانِ هوشهای مختلفی که برای انسان برشمردهاند، در مدرسه، تنها تعداد معدودی از این هوشها مانند هوش ریاضی-منطقی و هوش کلامی مورد توجه هستند و سایر هوشها از جمله هوش میانفردی که در گسترش روابط اجتماعی و در نقشی که فرد میتواند در انسجام اجتماعی بازی کند، اهمیت دارد، مورد غفلت قرار میگیرد و ارتقاء نمییابد.
📌در حالیکه همکاری یکی از عناصر مهم جامعهی منسجم است و جامعهی منسجم مهمترین بستر را برای پیشرفت فراهم میکند. برخلاف رقابت که پیوندها را ضعیف مینماید و اعتماد میان افراد را کاهش میدهد و با انسجام اجتماعی چندان همخوانی ندارد، همکاری در ارتقای پیوندهای اجتماعی، اعتماد اجتماعی، امید اجتماعی، نشاط اجتماعی، عاملیتِ جمعی و مشارکت اجتماعی نقش دارد.
📌همکاری را میتوان از کودکی و در مدرسه آموخت. این فضای آموزشی که کودکان نوجوانان، زمان زیادی را در آن سپری میکنند، میتواند امکان تجربهی زیستهی مبتنی بر همکاری را فراهم کند. تا تگرشها، مهارتها و صفاتی که لازمهی همکاری است در آنان ارتقا یابد وکودکان و نوجوانان مقتضیات همکاری را بیاموزند، اینکه همکاری مستلزم تعیین هدف مشترک است و ضروری است هر کس نقش خود را در راستای این هدف بازی کند و مهم است این نقش را هماهنگ با سایر افراد در گروه ایفا نماید.
📌کودکان و نوجوانان میتوانند در مدرسه نتایجِ حاصل از همکاری را مشاهده کنند، موفقیتهایی که نتیجهی کارِ گروهی است و ابعاد بیشتری از موفقیت فردی دارد، اینکه همگان در این همکاری، احساس موفقیت، شادی و توانمندی میکنند و آنکه ضعیفتر است، توانافزایی میشود. تمرینِ همکاری در مدرسه و حضور در فضایی که معلمان و مدیران هم، با همکاری یکدیگر کار میکنند، تبدیل به تجربهی زیستهای میشود که ممکن است افراد، حتی وقتی وارد جامعه و محیطی رقابتی میشوند، بتوانند در موقعیتهای مختلف آن را بهکار گیرند.
📌جامعهی ایران در حالِ گذار است، شاید مدارسِ همکاریمحور به جای رقابتمحور، آغازگرِ حرکتی در جامعه شود و افرادی را پرورش دهد که همکاری را آموختهاند و نمونههایی از آن را در جامعه و زندگی اجتماعی به نمایش میگذارند و آن را به عنوانِ یکی از عناصر انسجامبخش در جامعه بهکار میگیرند.
گروه رویش
@Royesh200
📌یکی از دوستان تعریف میکرد: " در مناسبتی تعدادی از کودکان فامیل جمع بودند، خواستم ایشان را با بازی سرگرم کنم. در گروههای دو نفری پای چپ یکی را به پای راست دیگری با پارچهای متصل کردم و از ایشان خواستم مسیری را با هم طی کنند و برگردند. در نهایت تعجب دیدم که این دو به جای آنکه با هم گام بردارند تا به نقطهی مورد نظر برسند، با وجودیکه پاهایشان به هم متصل بود، یکی سعی میکرد از دیگری جلو بزند و شکایت میکرد که دوستش عقب مانده است. در این میان یکی از بچهها میافتاد، با اینحال دیگری سعی میکرد، باز هم قدم به جلو بردارد، بدون توجه به اینکه همتیمیاش زمین افتاده است. با وجود آنکه این بازی ماهیتا مبتنی بر همکاری بود، این کودکان با شیوه رقابتی با آن مواجه شده بودند. شاید به این دلیل که تنها رقابت را آموخته و تجربه کرده بودند".
📌اغلب میگویند ما ایرانیان خیلی در کارِگروهی و تیمی موفق عمل نمیکنیم. شاید به این دلیل باشد که همکاری را نیاموختهایم. همکاری، آموختنی است. قابلیتی است که باید پرورش یابد. همانطور که رقابت، آموختنی است. ما رقابت را از دوران کودکی و نوجوانی در مدرسه میآموزیم و با تداومِ آن، در دوران جوانی در دانشگاه چنان در ما نهادینه میشود که گویا راه دستیابی به موفقیت، رقابت است. محیطِ اجتماعی، سیلسی و اقتصادی هم بر آن صحه میگذارد و همین را القا میکند و تقویت مینماید.
📌مدرسه به کودکان و نوجوانان میآموزد که باید به تنهایی تلاش کنند و با دیگران رقابت نمایند تا موفقیتی به دست آورند و تنها راه دستیابی به موفقیت و پاداش گرفتن از مسیر رقابت با دیگران میگذرد. مدرسه هم با ایجاد فضای هر چه رقابتیتر به آنهایی پاداش میدهد که در این رقابت پیروز میشوند و بقیه احساسِ شکست، حقارت، ناتوانی ، ناکامی و اندوه را تجربه میکنند و گاهی هم حسادت را و اگر این تجربه ادامه یابد، نه تنها پیوندهای دوستی ضعیف میشود، بلکه کودکان و نوجوانان تصویری از شکست و ناتوانی از خود، در ذهنشان نقش میبندد که میتواند بر زندگیشان سایه افکنده و بر میزان موفقینتشان در ادامه زندگی تاثیر داشته باشد.
📌داستان در آنجا بدتر میشود که در میانِ هوشهای مختلفی که برای انسان برشمردهاند، در مدرسه، تنها تعداد معدودی از این هوشها مانند هوش ریاضی-منطقی و هوش کلامی مورد توجه هستند و سایر هوشها از جمله هوش میانفردی که در گسترش روابط اجتماعی و در نقشی که فرد میتواند در انسجام اجتماعی بازی کند، اهمیت دارد، مورد غفلت قرار میگیرد و ارتقاء نمییابد.
📌در حالیکه همکاری یکی از عناصر مهم جامعهی منسجم است و جامعهی منسجم مهمترین بستر را برای پیشرفت فراهم میکند. برخلاف رقابت که پیوندها را ضعیف مینماید و اعتماد میان افراد را کاهش میدهد و با انسجام اجتماعی چندان همخوانی ندارد، همکاری در ارتقای پیوندهای اجتماعی، اعتماد اجتماعی، امید اجتماعی، نشاط اجتماعی، عاملیتِ جمعی و مشارکت اجتماعی نقش دارد.
📌همکاری را میتوان از کودکی و در مدرسه آموخت. این فضای آموزشی که کودکان نوجوانان، زمان زیادی را در آن سپری میکنند، میتواند امکان تجربهی زیستهی مبتنی بر همکاری را فراهم کند. تا تگرشها، مهارتها و صفاتی که لازمهی همکاری است در آنان ارتقا یابد وکودکان و نوجوانان مقتضیات همکاری را بیاموزند، اینکه همکاری مستلزم تعیین هدف مشترک است و ضروری است هر کس نقش خود را در راستای این هدف بازی کند و مهم است این نقش را هماهنگ با سایر افراد در گروه ایفا نماید.
📌کودکان و نوجوانان میتوانند در مدرسه نتایجِ حاصل از همکاری را مشاهده کنند، موفقیتهایی که نتیجهی کارِ گروهی است و ابعاد بیشتری از موفقیت فردی دارد، اینکه همگان در این همکاری، احساس موفقیت، شادی و توانمندی میکنند و آنکه ضعیفتر است، توانافزایی میشود. تمرینِ همکاری در مدرسه و حضور در فضایی که معلمان و مدیران هم، با همکاری یکدیگر کار میکنند، تبدیل به تجربهی زیستهای میشود که ممکن است افراد، حتی وقتی وارد جامعه و محیطی رقابتی میشوند، بتوانند در موقعیتهای مختلف آن را بهکار گیرند.
📌جامعهی ایران در حالِ گذار است، شاید مدارسِ همکاریمحور به جای رقابتمحور، آغازگرِ حرکتی در جامعه شود و افرادی را پرورش دهد که همکاری را آموختهاند و نمونههایی از آن را در جامعه و زندگی اجتماعی به نمایش میگذارند و آن را به عنوانِ یکی از عناصر انسجامبخش در جامعه بهکار میگیرند.
گروه رویش
@Royesh200
رویش
چرا نمیتوانیم کارِ تیمی انجام دهیم؟ 📌یکی از دوستان تعریف میکرد: " در مناسبتی تعدادی از کودکان فامیل جمع بودند، خواستم ایشان را با بازی سرگرم کنم. در گروههای دو نفری پای چپ یکی را به پای راست دیگری با پارچهای متصل کردم و از ایشان خواستم مسیری را با…
نظر ارسالی از طرف مخاطبین
رقابت لازمه حرکت روبه جلوست.
فکر نمیکنم مشکل اصلی عدم توانایی کار تیمی، در این باشد که ما همکاری کردن را نیاموخته ایم و بلد نیستیم.
بلد نبودن یک بحث است و نخواستن به کار تیمی یک بحث دیگر.
آنچه در فرهنگ ما و در کار ما تبدیل به ارزش شده است فردگرایی است.
مدرسه هم در همین راستا حرکت می کند.
رقابت لازمه حرکت روبه جلوست.
فکر نمیکنم مشکل اصلی عدم توانایی کار تیمی، در این باشد که ما همکاری کردن را نیاموخته ایم و بلد نیستیم.
بلد نبودن یک بحث است و نخواستن به کار تیمی یک بحث دیگر.
آنچه در فرهنگ ما و در کار ما تبدیل به ارزش شده است فردگرایی است.
مدرسه هم در همین راستا حرکت می کند.
رویش
نظر ارسالی از طرف مخاطبین رقابت لازمه حرکت روبه جلوست. فکر نمیکنم مشکل اصلی عدم توانایی کار تیمی، در این باشد که ما همکاری کردن را نیاموخته ایم و بلد نیستیم. بلد نبودن یک بحث است و نخواستن به کار تیمی یک بحث دیگر. آنچه در فرهنگ ما و در کار ما تبدیل به ارزش…
با تشکر از دیدگاهی که بیان فرمودید با شما موافق هستم که فردگرایی، بستر مهمی را در این زمینه فراهم میکند و اینکه فردگرایی در ایران تبدیل به ارزش و هنجار شده و نظام آموزشی و مدارس ما نیز تحت تاثیر همین جریان هستند و به دلیل فردگرایی است که مدارس ما رقابت محور شدهاند. اما نکتهای که در این متن مورد توجه قرار گرفته، جنبهی دیگری از این جریان یعنی عدم موفقیت در کار تیمی را نشان میدهد. گاهی حتی زمانی که قرار است با افراد دیگر، کار تیمی و گروهی انجام دهیم و همکاری کنیم، ممکن است چندان موفق عمل نکنیم. زیرا همکاری، مستلزم پرورش قابلیت است و کار سادهای نیست. قابلیتِ همکاری مستلزم پرورش مجموعه به هم پیوستهای از دانش، نگرش، مهارت و صفات است. در این متن به نوعی تاکید براین موارد و تاثیر تجربه زیسته و تمرین کردن همکاری و کار گروهی از دوران کودکی و دیدن نتایج مثبت آن از جمله در احساس موفقیت میباشد که میتواند احتمالِ بهکارگیری همکاری را به عنوان یک عامل انسجامبخش در طول زندگی در موقعیتهای مختلف افزایش دهد.
در بسترِ فردگرایی، رقابت به عنوان تنها عامل موفقیت شناخته میشود. اما موفقیتهایی که از رقابت به دست میآید، به نظر محدودتر از موفقیتهایی است که در نتیجهی همکاری با دیگران برای فرد حاصل میشود. زیرا هر فرد یا گروهی هر چند توانمند باشد، ظرفیتهای محدودی دارد، اما در همکاری، ظرفیتهای افراد و گروه های مختلف با هم در راستای هدفی مشترک به اشتراک گذاشته میشوند، هر فردی توانمندی خاصی را به گروه میآورد که میتواند در راستای پیشرفت جمع، بهکار گرفته شود و نقصان من با کمال دیگری و نقصان دیگری با کمال من کامل میشود. حتی در سطح کلان این مسئله خودش را نشان داده است. سال گذشته در مجمع عمومی سازمان ملل برای حل مشکل کرونا و تهیه واکسن رقابت شدیدی بین کشورهای مختلف دیده میشد. هر کشوری تلاش میکرد اولین کشوری باشد که واکسن تولید کرده و با لابیگری بتواند بیشترین واکسنها را برای کشور خود تهیه کند و بتواند کشور خود را از این مسئله رهایی بخشد. اما در عمل حتی کشورهایی که درصد بالایی از جمعیت خود را واکسینه کردند، نتوانستند خود را از این شرایط رهایی بخشند. به این دلیل امسال در مجمع عمومی سازمان ملل، همگرایی بیشتری بین کشورها در این زمینه ایجاد شده بود. زیرا متوجه شدند دستاوردهایی که با همکاری با یکدیگر میتوانند برای حل مشکل کرونا در کشورشان بهدست آورند، بیشتر از زمانی است که در این زمینه با یکدیگر رقابت میکنند.
گروه رویش
@Royesh200
در بسترِ فردگرایی، رقابت به عنوان تنها عامل موفقیت شناخته میشود. اما موفقیتهایی که از رقابت به دست میآید، به نظر محدودتر از موفقیتهایی است که در نتیجهی همکاری با دیگران برای فرد حاصل میشود. زیرا هر فرد یا گروهی هر چند توانمند باشد، ظرفیتهای محدودی دارد، اما در همکاری، ظرفیتهای افراد و گروه های مختلف با هم در راستای هدفی مشترک به اشتراک گذاشته میشوند، هر فردی توانمندی خاصی را به گروه میآورد که میتواند در راستای پیشرفت جمع، بهکار گرفته شود و نقصان من با کمال دیگری و نقصان دیگری با کمال من کامل میشود. حتی در سطح کلان این مسئله خودش را نشان داده است. سال گذشته در مجمع عمومی سازمان ملل برای حل مشکل کرونا و تهیه واکسن رقابت شدیدی بین کشورهای مختلف دیده میشد. هر کشوری تلاش میکرد اولین کشوری باشد که واکسن تولید کرده و با لابیگری بتواند بیشترین واکسنها را برای کشور خود تهیه کند و بتواند کشور خود را از این مسئله رهایی بخشد. اما در عمل حتی کشورهایی که درصد بالایی از جمعیت خود را واکسینه کردند، نتوانستند خود را از این شرایط رهایی بخشند. به این دلیل امسال در مجمع عمومی سازمان ملل، همگرایی بیشتری بین کشورها در این زمینه ایجاد شده بود. زیرا متوجه شدند دستاوردهایی که با همکاری با یکدیگر میتوانند برای حل مشکل کرونا در کشورشان بهدست آورند، بیشتر از زمانی است که در این زمینه با یکدیگر رقابت میکنند.
گروه رویش
@Royesh200
چانهزنی در گلاسگو
📌کنفرانس تغییرات اقلیمی در میان اعتراضات هواداران حفظ محیط زیست برگزار شد. با وجود هشدارهای سازمانهای جهانی در مورد فجایعِ زیست محیطی که در راه است، تصمیمات و اقدامات کشورها در این کنفرانس، به نظر نارسا و ناکافی میآید. وعدههایی که به قولِ یکی از فعالان محیط زیست، بیشتر جنبهی پروپاگاندا دارند تا اینکه ضمانتِ اجرایی داشته و بر اساس آن بتوان چشماندازی برای آیندهی بشر ترسیم نمود. شاید با وجود هژمونی نظام سرمایهداری و بازار در دنیای امروز، نتایجی بیش از این هم انتظار نمیرفت.
📌اقتصادی که منطقش، سود و منفعت بیشتر است و بر پایهی خودخواهی و منفعت طلبی انسان بنا شده و همواره شرایطی را در محیط و جامعه فراهم میسازد که این جنبه را در وجود انسانها بیشتر تقویت کند، به دنبالِ کسب سود بیشتر در زمانِ کوتاه است. پس چگونه میتوان انتظار داشت که به پایداری، وفادار بماند و محیط زیست را حفظ کند. هر جا که محیط زیست با منافع فوری بازار در تضاد قرار گیرد، این محیط زیست است که تخریب میشود، چون نظام بازار نمیتواند منتظر منافع بلند مدت بماند.
📌مشکلاتی که اقتصادِ سرمایه داری برای محیط زیست ایجاد نموده، ریشه در پیشفرضهای این نظام دارد، اینکه انسان ذاتا و فقط خودخواه و منفعت طلب است، افراد و گروهها در جامعه دارای تضادِ منافع هستند، بنابراین رقابتِ آزاد، عادلانهترین راه، برای اقتصاد پیشرو است. اینگونه، هدفِ فعالیت اقتصادی، سود بیشتر و راه رسیدن به آن، رقابتی بیپایان میشود و "انسانِ اقتصادی" تولید و برساخته میگردد و در این رقابت و سودجویی، پایداریِ طبیعت و جامعه فدا میشود.
📌در پاسخ به نظام سرمایهداری، نظام سوسیالیستی شکل گرفت که مشکلات تازهای را ایجاد نمود. هر چند به اندازهی اقتصادِ سرمایه داری، محیط زیست را تخریب نمیکرد، اما بر خلاف نظام سرمایهداری که از خودخواهی به عنوان عاملِ انگیزش برای فعالیتِ اقتصادی بهره میبرد، این نظام، خودخواهی را سرکوب کرده و انسان را بدون انگیره برای فعالیتِ اقتصادی رها نموده، رشد اقتصادی را کاهش داده و فقر را به ارمغان آورده است و نتوانسته جایگزین مناسبی برای اقتصاد سرمایه داری باشد.
📌مهمترین فعالیت بشری که در تغییرات اقلیمی موثر بوده، اقتصاد است. هر چند طرفداران محیط زیست تلاش میکنند با فشار بر دولتها این شرایط را تغییر دهند، اما اقتصادی که بر اساس رقابتِ سودجویانه شکل گرفته، در ماهیتِ خود با پایداری همخوانی ندارد. ایجادِ پایداری در شرایطِ اقلیمی، صرفا با اِعمالِ یکسری فشارها بردولتها، تصویب برخی قوانین و تعهدات بینالمللی به دست نمیآید و گاه ممکن است بسیار ناامیدکننده باشد، این امر، مستلزم از جمله تغییرات بنیادین در نظام اقتصادی از پیشفرضها، منطق و هدف فعالیت اقتصادی است که میتواند منجر به تحولی پایدار در این حوزه شده، امید تازهای ایجاد نماید.
📌از جمله سوالاتی که باید به آن پاسخ داده شود، این است که چه برداشتهای دیگری از انسان میتواند اساسِ نظام اقتصادی قرار گیرد و در این راه از چه عواملِ انگیزشی به غیر از خودخواهی و منفعت طلبی در وجود انسان میتوان بهره گرفت که با پایداری محیط زیست و پایداری جامعه همخوانی داشته باشد. اگر هدف اقتصاد، سود بیشتر نباشد، چه میتواند جایگزین شود که با نیازهای جامعهی امروز سازگار باشد؟ و بسیاری سوالات بنیادین دیگر که نه تنها اقتصاددانان را به چالش میکشد، بلکه نیازمندِ تلاشی میانرشتهای و اجماعِ ذینفعان مختلف در این حوزه است.
گروه رویش
@Royesh200
📌کنفرانس تغییرات اقلیمی در میان اعتراضات هواداران حفظ محیط زیست برگزار شد. با وجود هشدارهای سازمانهای جهانی در مورد فجایعِ زیست محیطی که در راه است، تصمیمات و اقدامات کشورها در این کنفرانس، به نظر نارسا و ناکافی میآید. وعدههایی که به قولِ یکی از فعالان محیط زیست، بیشتر جنبهی پروپاگاندا دارند تا اینکه ضمانتِ اجرایی داشته و بر اساس آن بتوان چشماندازی برای آیندهی بشر ترسیم نمود. شاید با وجود هژمونی نظام سرمایهداری و بازار در دنیای امروز، نتایجی بیش از این هم انتظار نمیرفت.
📌اقتصادی که منطقش، سود و منفعت بیشتر است و بر پایهی خودخواهی و منفعت طلبی انسان بنا شده و همواره شرایطی را در محیط و جامعه فراهم میسازد که این جنبه را در وجود انسانها بیشتر تقویت کند، به دنبالِ کسب سود بیشتر در زمانِ کوتاه است. پس چگونه میتوان انتظار داشت که به پایداری، وفادار بماند و محیط زیست را حفظ کند. هر جا که محیط زیست با منافع فوری بازار در تضاد قرار گیرد، این محیط زیست است که تخریب میشود، چون نظام بازار نمیتواند منتظر منافع بلند مدت بماند.
📌مشکلاتی که اقتصادِ سرمایه داری برای محیط زیست ایجاد نموده، ریشه در پیشفرضهای این نظام دارد، اینکه انسان ذاتا و فقط خودخواه و منفعت طلب است، افراد و گروهها در جامعه دارای تضادِ منافع هستند، بنابراین رقابتِ آزاد، عادلانهترین راه، برای اقتصاد پیشرو است. اینگونه، هدفِ فعالیت اقتصادی، سود بیشتر و راه رسیدن به آن، رقابتی بیپایان میشود و "انسانِ اقتصادی" تولید و برساخته میگردد و در این رقابت و سودجویی، پایداریِ طبیعت و جامعه فدا میشود.
📌در پاسخ به نظام سرمایهداری، نظام سوسیالیستی شکل گرفت که مشکلات تازهای را ایجاد نمود. هر چند به اندازهی اقتصادِ سرمایه داری، محیط زیست را تخریب نمیکرد، اما بر خلاف نظام سرمایهداری که از خودخواهی به عنوان عاملِ انگیزش برای فعالیتِ اقتصادی بهره میبرد، این نظام، خودخواهی را سرکوب کرده و انسان را بدون انگیره برای فعالیتِ اقتصادی رها نموده، رشد اقتصادی را کاهش داده و فقر را به ارمغان آورده است و نتوانسته جایگزین مناسبی برای اقتصاد سرمایه داری باشد.
📌مهمترین فعالیت بشری که در تغییرات اقلیمی موثر بوده، اقتصاد است. هر چند طرفداران محیط زیست تلاش میکنند با فشار بر دولتها این شرایط را تغییر دهند، اما اقتصادی که بر اساس رقابتِ سودجویانه شکل گرفته، در ماهیتِ خود با پایداری همخوانی ندارد. ایجادِ پایداری در شرایطِ اقلیمی، صرفا با اِعمالِ یکسری فشارها بردولتها، تصویب برخی قوانین و تعهدات بینالمللی به دست نمیآید و گاه ممکن است بسیار ناامیدکننده باشد، این امر، مستلزم از جمله تغییرات بنیادین در نظام اقتصادی از پیشفرضها، منطق و هدف فعالیت اقتصادی است که میتواند منجر به تحولی پایدار در این حوزه شده، امید تازهای ایجاد نماید.
📌از جمله سوالاتی که باید به آن پاسخ داده شود، این است که چه برداشتهای دیگری از انسان میتواند اساسِ نظام اقتصادی قرار گیرد و در این راه از چه عواملِ انگیزشی به غیر از خودخواهی و منفعت طلبی در وجود انسان میتوان بهره گرفت که با پایداری محیط زیست و پایداری جامعه همخوانی داشته باشد. اگر هدف اقتصاد، سود بیشتر نباشد، چه میتواند جایگزین شود که با نیازهای جامعهی امروز سازگار باشد؟ و بسیاری سوالات بنیادین دیگر که نه تنها اقتصاددانان را به چالش میکشد، بلکه نیازمندِ تلاشی میانرشتهای و اجماعِ ذینفعان مختلف در این حوزه است.
گروه رویش
@Royesh200
کنشگری در شرایط دشوار اجتماعی
کنشگری یا درماندگی؟
📌کنشگری، اقدامی است که به صورت داوطلبانه بوده، همراه با برنامهریزی و تفکر برای دستیابی به وضعیتی مطلوبتر در شرایط اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی ….انجام میشود. در کنشگری بیشتر منافع جمعی و گروهی مورد نظر قرار میگیرد. کنشگری از جمله، مستلزم حس تعلق به جامعه، احساس مسئولیت اجتماعی و امید به تغییر و بهبود شرایطِ موجود است.
📌 اما در جامعهی امروز ایران، بر اثر فشارهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، کم و بیش نوعی بیتفاوتی و انفعال اجتماعی دیده میشود. ناامیدی از اینکه دیگر هیچ اقدامی فایده ندارد و منجر به بهبود شرایط نمیشود. گرفتاری در یک درماندگی آموخته شده که نمیتوان کاری کرد و راهی وجود ندارد. شاید به دلیل عدم پاسخ موثر به مطالبات مردمی یا وجود ساختارهایی که خیلی، امید اجتماعی را ارتقا نمیدهند یا فقدان چشمانداز برای آینده.
📌کنشگری که زمانی ویژگی طبقهی متوسط شناخته میشد، به دلیل فقر و مشکلات اقتصادی که بیش از گذشته، گریبانگیر این طبقه شده، آنها را نیز درگیر تلاش برای بقا نموده تا کنشگری برای بهبودِ شرایط عمومیِ جامعه. در نتیجه، آنچه بیشتر دیده میشود، اتمیزه شدن، در لاکِ خود فرو رفتن، گلیم خود را از آب بیرون کشیدن و مهاجرت برای نجات زندگیِ خود است.
📌آنچه این شرایط را بدتر میکند، پذیرشِ ذهنیتِ قربانی است، اینکه افراد و گروهها بپذیرند که قربانیِ یک وضعیت هستند. در اینصورت، از خود فرافکنی میکنیم و به وضعیت، شرایط، ساختارها و سیستمها ارجاع میدهیم و به این باور میرسیم که دیگر، کاری از ما برنمیآید. با داشتنِ ذهنیتِ قربانی،کنشگری و عاملیت، برای همیشه پایان مییابد و این ذهنیت، بیشتر قوت میگیرد که راهِ برونرفت از شرایط، نه کنشگری، بلکه منجی است که بیاید و مسایل را حل نماید و به قولِ دکتر مقصود فراستخواه، در این شرایط، جامعه دچار مثلث تروماتیک میشود که یک طرفش قربانی است که میخواهد فقط خود را حفظ کند و رهایی دهد، طرف دیگرش، قهرمان و منجی است که بیاید و معجزهای کند و نجات بخشد و طرف دیگر، شرورِ فرصتطلبِ پوچگراست که در این چرخِ کرخکنندهی سرگیجهآور، دچارِ پوچیِ منفی و مخرب شده است و به این باور رسیده که باید فرصتطلبی کند.
📌در حالیکه جامعهی امروز ایران، به دلیل دشواریهای بسیار ، بحرانهای متعدد و عدم انسجام، بیش از گذشته نیازمند کنشگران و سوژههای فعال است. نیازمندِ کنشهای مختلف فردی، گروهی، اِن جی اویی، صنفی در حوزههای مختلف اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی ……است، که به شیوهای انسجامبخش و اخلاقی در بهبود شرایط تلاش کنند. برای رسیدن به اهدافِ بزرگ باید امروز قدمهای کوچک و متناسب با امکانات برداشت. آنچه کنشهایِ امروز را موثر میکند، شکلگیری دغدغههای مشترک، همافزایی و حمایت از یکدیگر در بازسازی جامعه ایران است و ناظر بودن به خیرِ عمومی و نه خیرِ خود در هر کنشی که انجام میشود. باشد که جویبارها جاری شوند و به هم بپیوندند و رودی بسازند و خشکیهای این سرزمین را آبیاری کنند .
گروه رویش
@Royesh200
کنشگری یا درماندگی؟
📌کنشگری، اقدامی است که به صورت داوطلبانه بوده، همراه با برنامهریزی و تفکر برای دستیابی به وضعیتی مطلوبتر در شرایط اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی ….انجام میشود. در کنشگری بیشتر منافع جمعی و گروهی مورد نظر قرار میگیرد. کنشگری از جمله، مستلزم حس تعلق به جامعه، احساس مسئولیت اجتماعی و امید به تغییر و بهبود شرایطِ موجود است.
📌 اما در جامعهی امروز ایران، بر اثر فشارهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، کم و بیش نوعی بیتفاوتی و انفعال اجتماعی دیده میشود. ناامیدی از اینکه دیگر هیچ اقدامی فایده ندارد و منجر به بهبود شرایط نمیشود. گرفتاری در یک درماندگی آموخته شده که نمیتوان کاری کرد و راهی وجود ندارد. شاید به دلیل عدم پاسخ موثر به مطالبات مردمی یا وجود ساختارهایی که خیلی، امید اجتماعی را ارتقا نمیدهند یا فقدان چشمانداز برای آینده.
📌کنشگری که زمانی ویژگی طبقهی متوسط شناخته میشد، به دلیل فقر و مشکلات اقتصادی که بیش از گذشته، گریبانگیر این طبقه شده، آنها را نیز درگیر تلاش برای بقا نموده تا کنشگری برای بهبودِ شرایط عمومیِ جامعه. در نتیجه، آنچه بیشتر دیده میشود، اتمیزه شدن، در لاکِ خود فرو رفتن، گلیم خود را از آب بیرون کشیدن و مهاجرت برای نجات زندگیِ خود است.
📌آنچه این شرایط را بدتر میکند، پذیرشِ ذهنیتِ قربانی است، اینکه افراد و گروهها بپذیرند که قربانیِ یک وضعیت هستند. در اینصورت، از خود فرافکنی میکنیم و به وضعیت، شرایط، ساختارها و سیستمها ارجاع میدهیم و به این باور میرسیم که دیگر، کاری از ما برنمیآید. با داشتنِ ذهنیتِ قربانی،کنشگری و عاملیت، برای همیشه پایان مییابد و این ذهنیت، بیشتر قوت میگیرد که راهِ برونرفت از شرایط، نه کنشگری، بلکه منجی است که بیاید و مسایل را حل نماید و به قولِ دکتر مقصود فراستخواه، در این شرایط، جامعه دچار مثلث تروماتیک میشود که یک طرفش قربانی است که میخواهد فقط خود را حفظ کند و رهایی دهد، طرف دیگرش، قهرمان و منجی است که بیاید و معجزهای کند و نجات بخشد و طرف دیگر، شرورِ فرصتطلبِ پوچگراست که در این چرخِ کرخکنندهی سرگیجهآور، دچارِ پوچیِ منفی و مخرب شده است و به این باور رسیده که باید فرصتطلبی کند.
📌در حالیکه جامعهی امروز ایران، به دلیل دشواریهای بسیار ، بحرانهای متعدد و عدم انسجام، بیش از گذشته نیازمند کنشگران و سوژههای فعال است. نیازمندِ کنشهای مختلف فردی، گروهی، اِن جی اویی، صنفی در حوزههای مختلف اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی ……است، که به شیوهای انسجامبخش و اخلاقی در بهبود شرایط تلاش کنند. برای رسیدن به اهدافِ بزرگ باید امروز قدمهای کوچک و متناسب با امکانات برداشت. آنچه کنشهایِ امروز را موثر میکند، شکلگیری دغدغههای مشترک، همافزایی و حمایت از یکدیگر در بازسازی جامعه ایران است و ناظر بودن به خیرِ عمومی و نه خیرِ خود در هر کنشی که انجام میشود. باشد که جویبارها جاری شوند و به هم بپیوندند و رودی بسازند و خشکیهای این سرزمین را آبیاری کنند .
گروه رویش
@Royesh200
گفتگویی در باب امید اجتماعی .pdf
11.9 MB
کتاب گفتگویی در باب امید اجتماعی کاوشی در مفهوم امید اجتماعی به مقتضای جامعه ایران است. این کتاب که ماحصل مطالعه و گفتگوی گروه رویش با افراد مختلف است به بررسی ارتباط امید اجتماعی با مفاهیم کلیدی مانند قدرت، مشارکت، کنشگری، تغییر، اعتماد و... می پردازد.
( نسخه مخصوص چاپ)
@Royesh200
( نسخه مخصوص چاپ)
@Royesh200
گفتگویی در باب امید اجتماعی - PDF (4).pdf
12.2 MB
کتاب گفتگویی در باب امید اجتماعی کاوشی در مفهوم امید اجتماعی به مقتضای جامعه ایران است. این کتاب که ماحصل مطالعه و گفتگوی گروه رویش با افراد مختلف است به بررسی ارتباط امید اجتماعی با مفاهیم کلیدی مانند قدرت، مشارکت، کنشگری، تغییر، اعتماد و... می پردازد.
( نسخه مخصوص مطالعه آنلاین)
@Royesh200
( نسخه مخصوص مطالعه آنلاین)
@Royesh200