حاجی نادر که جای سه آدم بالغ ره گرفته بود بعد سرفه گفت
_ ولا حاجی عاصم ، مه میگم که پشت خودت و خانوادیت پای لچ کردن تا آبروی تانه خدشه دار کنن ، به ای طریق پایین کشت کنن و نمانن سر بلند کنی ، بچها گفتن همی بچه(به مه اشاره کرد) دشمن دار شده ، نمیفامیم دیگه راست است یا نه مگم گفتن همرای نوفل کدام مشکل پیدا کرده
حاجی میرزا جرعه از چایش نوشید و گفت
_ تنها تو نشنیدی کلگی شنیدن ، مچم کی گفت که همی نوفل قصد جان همی نواسه ره کرده بود
زایا که فاز رفیق بودن برش دست داده بود گفت
_ غلط فهمی شده حاجی صاحب ، ما همرای نوفل کدام حق تقسیم نا شده نداریم
آقابزرگ به تایید حرف زایا سر تکان داد و گفت
_ راست میگه ، دیشب هم نوفل جای ره پیدا کرد ، مه در منطقه های سیاه کار ندارم ولی نوفل مثل آب خوردن پیدا کرد
حاجی نادر ابرو بالا داد و با خنده بی معنی گفت
_ هَی هَی ، او در همی کار ها نام داره
بی حوصله گفتم
_ نوفل ره کلگی میشناسه ، چشم نفر ره پیش رویت از کاسه میکشه و آدم دو گپه هم نیست ، زور کسی هم برش نمیرسه که از ترس خودشه پت کنه ، آدم چند گپه و چند کاره هم نیست ، بخایه کاری کنه پیش چشم کلگی میکنه ، نیاز نداره بره تا پیش پولیس و بگویه بیا تو بگیرش مه زورم نمیرسه
بچه حاجی نادر سر تکان داد و گفت
_ راست میگن ، نوفل موش مردگی یاد نداره ، مه در همو سر بلاک های که از ما میخرید دیده بودمش ، آدمی نبود که ترسو باشه و دو رو باشه
حاجی نادر خندید و گفت
_ نام خدا جوانا میشناسنش
میرزا_ مه ندیدیمش ، مگم شنیدیم که سنش کلان نیست
بچه نادر به ما اشاره کرد و گفت
_ همسن های ما است
آقابزرگ _ خدا یار جانش ، خلاصه ما سر نوفل مشکوک نیستیم
نادر پوزخند بی معنی دیگی زد و گفت
_ ولا مشکوک باشیم هم زور کسی به او نمیرسه ، بهتر است در مورد موضوع خودما بحث کنیم
سلیمان سنگی که رفیق آقابزرگ هم بود گفت
_ او سایه است ، سایه ، بهتر است گپ ما بیجای نره در مجلس ، ما سر و کاری همرایش نداریم و بی احترامی هم برش نمیکنیم
صدرا آهسته در گوشم گفت
_ ترس شه..
نمیفامم چند ساعت همرای اینا نشستیم که بلاخره بعد غذای چاشت رفتن و به آقابزرگ التماس کردم که با مهمان های دیگیش خودش بشینه و مه نمیشینم که قبول کرد و رفت مهمان خانه ، صدرا با آقابزرگ رفت و در لحظه آخر ریان و زایا ره هم با خود کش کرد ،حق داشت واقعاً دور همی های خسته کننده ای بود ، دیدم دلارام آمد پایین و گفت
_ لالایم شان کجا هستن خان صاحب
_ مهمان خانه رفتن
دلارام بعد چند دقیقه نشستن گفت
_ امروز زخم های تانه پاک کردین؟
سر به نشانه منفی تکان دادم که بلند شد و رفت ولی به چند لحظه نکشید با ظرف که داخلش لوازم بود برگشت و در یک قدمی مه ایستاد شد و گفت
_ کمی دور بخورین که پاک شأن کنم
_ به زحمت میشی چوچه
لبخندی زد و گفت
_ رحمت است
بلند شدم که کرتی مه بکشم ولی دلارام عقب نرفت ، اصلا تکان نخورد ، نه تنها تکان نخورد که چهار چشمه منتظر بود مه خلاص کنم و دوباره بشینم ، آرام کرتی مه کشیدم تا دستم در بدنش تماس پیدا نکنه ، همو قسم که دوباره می نشستم گفتم
_ چیزی شده؟
با کومه های سرخ شده گفت
_ نه
و آرام شروع کرد به پاک کردن صورتم ، ایقدر نزدیک آمده بود که حسم میکردم قرار است در آغوش بگیریم ، حرکاتش عجیب بود و دست هایش لرزان ، کومه هایش هم سرخ و نفس هایش سریع بود .
نفس های داغش به صورتم و گردنم میخورد و باعث میشد مور مور شوم ، دلارام هم هیچ اهمیتی نمیداد تا خودشه عقب بکشه ، آرام گفتم
_ دلارام جان ، مه کمی حساس هستم ، پیش گردنم نفس نکش
خودشه عقب کشید و گفت
_ ببخشین ، فکرم نبود
لبخندی زدم و گفتم
_ خدا ببخشه
دلارام وقتی بعد پنج دقیقه کار شه خلاص کرد و رو به روی مه روی میز نشست و گفت
_ درد دارین؟
تکیه دادم و گفتم
_ نه ، دیگه از برکت تو جور شد
لبخند دخترانه زیبایی زد و خجالت زده گفت
_ خواهش میکنم
_ دیگرا کجا هستن ، خانه آرام است
دلارام _ پدرم شان مهمان خانه هستن ، مادرم شان هم منزل بالا در اتاق سلطان بانو ، لباس های سلطان بانو ره جمع دارن ، گریه و فغان عمه ها کاملاً سر دردم کرد ، مه هم پایین آمدم
_ آوین هم بالا بود؟
دلارام یکباره گرفته شد ،سر تکان داد و گفت
_ در اتاق بالا خوابیده
_ خو، درس هایت چطور میگذره
آهی کشید و گفت
_ دلم است رهایش کنم
_ چرا؟
_ نمیفامم ،خسته هستم ،حوصله هیچ احد و من الناسی ره ندارم
_ چیزی شده؟ مشکلی داری ؟
آهی کشید و گفت
_ چی بگویم ؟ چی بشنوی
دوباره آهی کشید و گفت
_ خلاصه که تصمیم همی است
_ در خانه کدام گپی شده؟
نگاهی به اطراف انداخت و گفت
_ سر و صدای داخل خانه باعث میشه هر چی خاندیم از ذهنم پاک شوه ، مادرم تمام روز در یک غم پدرم است ، پدرم هم که...
_ ولا حاجی عاصم ، مه میگم که پشت خودت و خانوادیت پای لچ کردن تا آبروی تانه خدشه دار کنن ، به ای طریق پایین کشت کنن و نمانن سر بلند کنی ، بچها گفتن همی بچه(به مه اشاره کرد) دشمن دار شده ، نمیفامیم دیگه راست است یا نه مگم گفتن همرای نوفل کدام مشکل پیدا کرده
حاجی میرزا جرعه از چایش نوشید و گفت
_ تنها تو نشنیدی کلگی شنیدن ، مچم کی گفت که همی نوفل قصد جان همی نواسه ره کرده بود
زایا که فاز رفیق بودن برش دست داده بود گفت
_ غلط فهمی شده حاجی صاحب ، ما همرای نوفل کدام حق تقسیم نا شده نداریم
آقابزرگ به تایید حرف زایا سر تکان داد و گفت
_ راست میگه ، دیشب هم نوفل جای ره پیدا کرد ، مه در منطقه های سیاه کار ندارم ولی نوفل مثل آب خوردن پیدا کرد
حاجی نادر ابرو بالا داد و با خنده بی معنی گفت
_ هَی هَی ، او در همی کار ها نام داره
بی حوصله گفتم
_ نوفل ره کلگی میشناسه ، چشم نفر ره پیش رویت از کاسه میکشه و آدم دو گپه هم نیست ، زور کسی هم برش نمیرسه که از ترس خودشه پت کنه ، آدم چند گپه و چند کاره هم نیست ، بخایه کاری کنه پیش چشم کلگی میکنه ، نیاز نداره بره تا پیش پولیس و بگویه بیا تو بگیرش مه زورم نمیرسه
بچه حاجی نادر سر تکان داد و گفت
_ راست میگن ، نوفل موش مردگی یاد نداره ، مه در همو سر بلاک های که از ما میخرید دیده بودمش ، آدمی نبود که ترسو باشه و دو رو باشه
حاجی نادر خندید و گفت
_ نام خدا جوانا میشناسنش
میرزا_ مه ندیدیمش ، مگم شنیدیم که سنش کلان نیست
بچه نادر به ما اشاره کرد و گفت
_ همسن های ما است
آقابزرگ _ خدا یار جانش ، خلاصه ما سر نوفل مشکوک نیستیم
نادر پوزخند بی معنی دیگی زد و گفت
_ ولا مشکوک باشیم هم زور کسی به او نمیرسه ، بهتر است در مورد موضوع خودما بحث کنیم
سلیمان سنگی که رفیق آقابزرگ هم بود گفت
_ او سایه است ، سایه ، بهتر است گپ ما بیجای نره در مجلس ، ما سر و کاری همرایش نداریم و بی احترامی هم برش نمیکنیم
صدرا آهسته در گوشم گفت
_ ترس شه..
نمیفامم چند ساعت همرای اینا نشستیم که بلاخره بعد غذای چاشت رفتن و به آقابزرگ التماس کردم که با مهمان های دیگیش خودش بشینه و مه نمیشینم که قبول کرد و رفت مهمان خانه ، صدرا با آقابزرگ رفت و در لحظه آخر ریان و زایا ره هم با خود کش کرد ،حق داشت واقعاً دور همی های خسته کننده ای بود ، دیدم دلارام آمد پایین و گفت
_ لالایم شان کجا هستن خان صاحب
_ مهمان خانه رفتن
دلارام بعد چند دقیقه نشستن گفت
_ امروز زخم های تانه پاک کردین؟
سر به نشانه منفی تکان دادم که بلند شد و رفت ولی به چند لحظه نکشید با ظرف که داخلش لوازم بود برگشت و در یک قدمی مه ایستاد شد و گفت
_ کمی دور بخورین که پاک شأن کنم
_ به زحمت میشی چوچه
لبخندی زد و گفت
_ رحمت است
بلند شدم که کرتی مه بکشم ولی دلارام عقب نرفت ، اصلا تکان نخورد ، نه تنها تکان نخورد که چهار چشمه منتظر بود مه خلاص کنم و دوباره بشینم ، آرام کرتی مه کشیدم تا دستم در بدنش تماس پیدا نکنه ، همو قسم که دوباره می نشستم گفتم
_ چیزی شده؟
با کومه های سرخ شده گفت
_ نه
و آرام شروع کرد به پاک کردن صورتم ، ایقدر نزدیک آمده بود که حسم میکردم قرار است در آغوش بگیریم ، حرکاتش عجیب بود و دست هایش لرزان ، کومه هایش هم سرخ و نفس هایش سریع بود .
نفس های داغش به صورتم و گردنم میخورد و باعث میشد مور مور شوم ، دلارام هم هیچ اهمیتی نمیداد تا خودشه عقب بکشه ، آرام گفتم
_ دلارام جان ، مه کمی حساس هستم ، پیش گردنم نفس نکش
خودشه عقب کشید و گفت
_ ببخشین ، فکرم نبود
لبخندی زدم و گفتم
_ خدا ببخشه
دلارام وقتی بعد پنج دقیقه کار شه خلاص کرد و رو به روی مه روی میز نشست و گفت
_ درد دارین؟
تکیه دادم و گفتم
_ نه ، دیگه از برکت تو جور شد
لبخند دخترانه زیبایی زد و خجالت زده گفت
_ خواهش میکنم
_ دیگرا کجا هستن ، خانه آرام است
دلارام _ پدرم شان مهمان خانه هستن ، مادرم شان هم منزل بالا در اتاق سلطان بانو ، لباس های سلطان بانو ره جمع دارن ، گریه و فغان عمه ها کاملاً سر دردم کرد ، مه هم پایین آمدم
_ آوین هم بالا بود؟
دلارام یکباره گرفته شد ،سر تکان داد و گفت
_ در اتاق بالا خوابیده
_ خو، درس هایت چطور میگذره
آهی کشید و گفت
_ دلم است رهایش کنم
_ چرا؟
_ نمیفامم ،خسته هستم ،حوصله هیچ احد و من الناسی ره ندارم
_ چیزی شده؟ مشکلی داری ؟
آهی کشید و گفت
_ چی بگویم ؟ چی بشنوی
دوباره آهی کشید و گفت
_ خلاصه که تصمیم همی است
_ در خانه کدام گپی شده؟
نگاهی به اطراف انداخت و گفت
_ سر و صدای داخل خانه باعث میشه هر چی خاندیم از ذهنم پاک شوه ، مادرم تمام روز در یک غم پدرم است ، پدرم هم که...
❤4👍2🔥2🕊1
#زالوس_پارت33
#جلد_پنجم
_ فقط عکس العمل عجیب نشان نته
ریان _ اوره نظر به عمل تو پیش میرم ، بنال
_ آغایت منتظر است بعد از چهل ننیش زن بگیره
متعجب گفت
_ چی ؟
زایا متعجب گفت
_ والله که اینا مادر خطا هستن
صدرا_ والله که مه هم همی ره میگفتم
ریان زود کنارم نشست و گفت
_ تو از کجا خبر شدی ؟
_ از یک منبع معتبر
_ میگم از کجا خبر شدی؟
_ چقدر احمق هستی ، چی اهمیتی داره؟ مهم ای هست که خبر شدم
ریان _ از چی وقت ای زن گرفته گر شده؟ خود مادرم به زور تحملش میکنه
_ عمه هایت خواستگار هستن و خواستگاری ره اونا کردن
ریان _ عمه هایم زیاده خوردن همرای تو
_ مره چیکار داری احمق ؟
ریان_ از دهنم برامد ، چپ باش
زایا_ حالی چی میکنی؟
_ حتی ایره هم گفتن یک لحظه بخاطر زن گرفتنش کسی ره در خانه آرام نمانده و نمیمانه آب از گلون کسی پایان بره
صدرا _ او خو از اول بی غیرت بود
ریان_ تو صبر ، مه میگم چرا هر شب اینا مهمانی دارن ، چقدر بی شرف هستن ، بد کردن همرای پدر شان
_ پدر شأن آقابزرگ است
صدرا_ راه حل شه مه برت میگم ، ناحق فشار ته بالا نبر ،گوشکو
آمد و کنار ریان نشست و گفت
_شب وقت......
بلاخره مهمان ها رفتن و غذای شب کنار هم جمع شدیم ، ریان به حدی عصبی بود که حس میکردم هر لحظه ممکن است منفجر شوه ، البته حق هم داشت ، مادرش از قوم دیگی بود که پدرش به زور و التماس گرفته بودش ، در طول ای همه سال مثل هر خانواده نارام دیگی زدن و کندن زیادی داشتن ولی آخرش دوباره ناراحتیش به مادرش رسید
پدرش کنار آقابزرگ نشسته بود و یک آرنج شه مانده بود روی میز و چرت میزد ، مطمئناً به ای فکر میکرد که چقسم تا چهل سلطان صبر کنه که بعدش زن بگیره
برگشتم و به مادر ریان نگاه کردم ، میان چین و چروک های محو صورتش ناراحتی عظیمی بود، صدرا آرام گفت
_ تره وله لب و روی ازی ره سیل کو ، زن گرفتگر است
وقتی غذا ره چیدن آقابزرگ بسم الله بلندی گفت و همه شروع کردن به غذا خوردن ، دست به سینه گره گردم و تکیه دادم به چوکی و به خوردن و تخته کردن اعضای خائن فامیل خیره شدم ، هنوز فسق و فساد دیگرا زیر یک عالمه خاک مخفی شده بود.
ریان با صدای بلند رو به مادرش گفت
_مادر... صبح میایم پشت تان ، میریم بلاک ، کالای خودته هم جمع کو،دیانا ، دیبا و دلارام، شما ره هم میگم ، آماده باشین ، تا هر وقت دل تان شد اینجه باشین و هر وقت خاستین برین بلاک
رحمت کاکا نگاهی متعجب به ریان انداخت و گفت
_ چرا؟
ریان_ چون ضرورت نیست در خانه تو باشن ، دلت هم تنگ شد برو خانه رسول و زنش
پدر ریان که از طرز صحبت ریان متعجب بود یکباره نان پیش رویشه محکم زد در روی ریان و گفت
_ چی میگی تو خر چوچه پدر نالت ؟ چی میگی
آقابزرگ با صدای بلند رو به رحمت گفت
_ بار دیگه ای گستاخی ته نکنی
رحمت _ صبر کو آقاجان ، چی میگه ای بی تربیه
ریان مشت محکمی روی قاب خود زد که صدای بدی تولید کرد و شکست ، دستش افگار شد ولی به رویش ناورد ،بلند شد و با صدای بلند رو به پدرش گفت
_ مه نه از تو سوال کردیم و نه نظریه خاستیم، تو چپ باش
آقابزرگ _ چی گپ است بچیم ؟ چرا گپ نزنه؟
پدر ریان دوباره متعجب رو به آقابزرگ گفت
_ چی گپ است چی است آقا جان ؟ بزن در رویش که گپ زدن شه بفامه
دستمال ره دادم در دست ریان و گفتم
_ چرا بزنه در روی ریان؟ مادر شه جمع میکنه از زیر دست و پایت کاکا
زایا رو به آقابزرگ گفت
_ همی دختر هایت که اینجه شیشته گی هستن و به دروغ در سر و روی شان میزنن آقاجان ، همی نا بی خیال سلطان بانو و وفات شأن شدن ، حرمت ره زیر پا کردن و کل شان به کاکایم خواستگاری رفتن ، حالی هم منتظر هستن زود چهل سلطان بانو بگذره که برن و زنه برش بگیرن ، به ای اشک های تمساح هیچ کس بازی نخورین ، هم خود شأن هم دخترای شان نه در قصه شما هستن و نه سلطان بانو
عمه روبینا زود گفت
_بد نکو او بچه ، ای گپ پیش از فوت مادرم بود
زایا شانه بالا انداخت و گفت
_ آقاجان خودش میفامه گپ کی ره باور کنه
رسول رو به کاکایم گفت
_ زن چی گپ چی پدر؟
رحمت _ بد کردین همرای همی تربیه تان ، شما ره آدم شیر داده یا خر ؟ شما پدر ره بشناسین صدای تا نه ای رقم بلند نمیکنین
ریان رو به آقابزرگ گفت
_ مه ای آدم ره نمیشناسم آقاجان ،به شما که پدرم هستین میگم ،سه تا خواهر مه در او خانه آرامش ندارن ، مادرم روز خوش نداره ، مه تمام روز در شرکت کلیم گنده شدگی است و سرم خم است کار کنم تا مادر و خواهر هایم در سگ دانی زندگی کنن؟
رحمت با چیغ گفت
_ او پدر نالت بی اصل و نسب ، سگ دانی خانه مره میگی؟
❤1🕊1👍1🥰1😍1
صدرا رو به ینگه گفت
_ هیچ پشت امو کالا هم نرین ینگه ، بازار ره کالا گرفته ، بانین به زن نو کاکایم ، حالی که سلطان بانو نیست و خانه ما تاریک است بجایش شما بیایین و تاج سر ما باشین ، نه زیاد هستین و نه بار
مادر با صدای آرام رو به رحمت گفت
_ بسیار عیب است ، رییسه چی روز بدی که از خاطر شما نکشید ایور ، زندگیش سیاه شد سرطان سینه گرفتش ، مویش رفت مگم تا حالی احترام تانه داره ، در یک دقیقه در رویش پای میمانین و زن میگیرین
ریان_ در خواب خود بگیره ، او خانه که داخلش زندگی میکنه از آقابزرگ ما است ، در یک دقیقه میندازیش بیرون ،بره باز از سر زن بگیره
رحمت یکی زد به صورتش و گفت
_ آقاجان ، پدرم ، اینا تره خیله دست خود جور کردن نمیبینی ؟ از تو سوء استفاده میکنن
آقابزرگ یکباره منفجر شد و با صدای بلند گفت
_ چپ شو پدر تو ره هم نالت از آقاجان ته هم ، بی ناموس رو روی همی مادر تازه فوت شده ته نکردی رفتی سر زن گرفتن ؟ ها؟ تو بد کردی همرای پدرت که بی اجازه رفتی زن گرفتن ، تف در روی تان همرای اولاد شدن ته ،تف در روی دخترمم در روی بچه مم ، تف در امو روز که شما اولاد مه شدین تخم خر ، تخمهای سگ ، خدا شاهد است ، به امو پروردگار ، خبر شوم زن گرفته گر شدی یا اولاد و زن ته در خانه نارام کردی در یک دقیقه سر ته زیر بالت میکنم ، مه ایقدر زندگی ره به سختی جور نکردیم که تو بیایی سر مره در مرداری بزنی
رحمت عصبی گفت
_حالی همی خودت زن نگرفتی
آقابزرگ _ اینه مه *** خوردم ، مه اولاد نداشتم که زن گرفتم ، تو چی نداری؟ ها؟ اگه از اولش دخترم به دنیا میامد مه چرا زن میگرفتم ؟ عه
رو به عمه روبینا کرد و گفت
_ تو و ای سه تا قنچق سگ دیگیت اگه پای در خانه مردم به زن دوم ماندین ، تف تان میکنیم ، گندگی ره باز در رنگ تان میکنم هر جای که رفتین برین
تا عمه خاست دوباره گپ بزنه آقابزرگ آمد و ریان ره در بغلش کش کرد و گفت
_ تو پدر کلان داری، بی صاحب نیستی ، زمین در آسمان بخوره مه نمیمانم اشکت بیرون شوه ، ای عروس ها هم دختر های مه هستن ، وقتی به شما وقت دارم و به نواسه های دیگه نه به ای معنا نیست که مه اونا ره در نظر ندارم ، نواسه شش قدم از اولاد نزدیک تر است ، صد تای رحمت ره به یک تار موی دلارام مه برابر نمیکنم ،خاصا که اولادم باشه ، یا حمیده یا راضیه ، کل تان بند بازوی مه هستین
رحمت منفجر شده بود مگم از ترس پیسه و خانه صدای شه نمیکشید ، آقابزرگ رو به ینگه گفت
_ تو هم خودته چملک نکو ، مه به تو بیگانه نبودم ، پدرت بودم ، میامدی به مه میگفتی
یگنه که گریه میکرد رو به آقابزرگ گفت
_ هَی آقاجان ، به ننو ها گفتم مگم یک خنده بالای دیگه هم زدن ، گفتم
دیبا _ تنها عمه ها نبودن آقاجان ، تمام دختر های شان هم دست به یکی کرده بود...
آقابزرگ وسط گپش گفت
_ "** خوردن همرای هفت پشت و پدر شان که مه باشم ، اینا اصل ندارن ،دختر هستن دیگه، دلسوز گفته در به در کردن مردمه
یکباره عمه راحله با غرش گفت
_ کی ره در به در کردیم پدر
آقابزرگ _ هر کس گپ بیمعنی به گفتن داره بره خانه خودش ،مه حوصله یک گروه اولاد دو روی و دروغگو ره ندارم ،نتانستم تربیه کنم تان
عمه فیروزه که تا حالی چپ بود گفت
_ ما ره میکَشین آقاجان ؟
آقابزرگ از لای دندان گفت
_ دیگه دفعه پت کاری کنی تف هم میکنمت
و دست ریان ره گرفت و رفت طرف منزل بالا ، پیش زینه برگشت طرف ما و گفت
_ بیایین بالا ، دلارام ، دیبا ، دیانا ، شمام بیایین
و برگشت و رفت ، رحمت کلا جام مانده بود و هیچ حرکتی نمیکرد ، کاش آقابزرگ دور میخورد همرای مشت در دهنش میزد تا دیگه دهن باز نکنه ، رو به دخترا گفتم
_ برین
دلارام خیره بود به مه ،در آخر غم صورتش لبخندی پنهان بود که کوشش میکرد پنهان باشه ، همه ما رفتیم بالا یک راست اتاق آقابزرگ که دیدیم آقابزرگ آرام با ریان گپ میزنه ، با دیدن ما خاموش شد و به دخترا گفت بشینین ، آقابزرگ دست دیبا ره گرفت و گفت
_ از خاطر کار پدر تان جیگر خون نشین ، ای در بین مرد ها قانون است ، مرد ها سال یک دفعه خر میشن
دیبا با سر خم گفت
_ استغفرالله آقاجان
آقابزرگ _ هر مشکلی در بین تان بود یک راست میایین به مه میگین ، تا مه زنده هستم و نفس میکشم نه میمانم جیگر تان خون شوه نه میمانم اشک تان بریزه ، هر وقت مره در قبر ماندین باز جیگر خونی کنین و بیچاره شوین
دیبا _ عمه ها نمیماندن آقاجان ، یک روز پیش از وفات سلطان بانو پیش چشم مادرم خواستگاری روان بودن ، مه که بلند شدم گپ بزنم همی عمه که خشویم است خیست در جانم و گفت طلاق مه میته ، گفت شما خودتان خبر دارین
_ هیچ پشت امو کالا هم نرین ینگه ، بازار ره کالا گرفته ، بانین به زن نو کاکایم ، حالی که سلطان بانو نیست و خانه ما تاریک است بجایش شما بیایین و تاج سر ما باشین ، نه زیاد هستین و نه بار
مادر با صدای آرام رو به رحمت گفت
_ بسیار عیب است ، رییسه چی روز بدی که از خاطر شما نکشید ایور ، زندگیش سیاه شد سرطان سینه گرفتش ، مویش رفت مگم تا حالی احترام تانه داره ، در یک دقیقه در رویش پای میمانین و زن میگیرین
ریان_ در خواب خود بگیره ، او خانه که داخلش زندگی میکنه از آقابزرگ ما است ، در یک دقیقه میندازیش بیرون ،بره باز از سر زن بگیره
رحمت یکی زد به صورتش و گفت
_ آقاجان ، پدرم ، اینا تره خیله دست خود جور کردن نمیبینی ؟ از تو سوء استفاده میکنن
آقابزرگ یکباره منفجر شد و با صدای بلند گفت
_ چپ شو پدر تو ره هم نالت از آقاجان ته هم ، بی ناموس رو روی همی مادر تازه فوت شده ته نکردی رفتی سر زن گرفتن ؟ ها؟ تو بد کردی همرای پدرت که بی اجازه رفتی زن گرفتن ، تف در روی تان همرای اولاد شدن ته ،تف در روی دخترمم در روی بچه مم ، تف در امو روز که شما اولاد مه شدین تخم خر ، تخمهای سگ ، خدا شاهد است ، به امو پروردگار ، خبر شوم زن گرفته گر شدی یا اولاد و زن ته در خانه نارام کردی در یک دقیقه سر ته زیر بالت میکنم ، مه ایقدر زندگی ره به سختی جور نکردیم که تو بیایی سر مره در مرداری بزنی
رحمت عصبی گفت
_حالی همی خودت زن نگرفتی
آقابزرگ _ اینه مه *** خوردم ، مه اولاد نداشتم که زن گرفتم ، تو چی نداری؟ ها؟ اگه از اولش دخترم به دنیا میامد مه چرا زن میگرفتم ؟ عه
رو به عمه روبینا کرد و گفت
_ تو و ای سه تا قنچق سگ دیگیت اگه پای در خانه مردم به زن دوم ماندین ، تف تان میکنیم ، گندگی ره باز در رنگ تان میکنم هر جای که رفتین برین
تا عمه خاست دوباره گپ بزنه آقابزرگ آمد و ریان ره در بغلش کش کرد و گفت
_ تو پدر کلان داری، بی صاحب نیستی ، زمین در آسمان بخوره مه نمیمانم اشکت بیرون شوه ، ای عروس ها هم دختر های مه هستن ، وقتی به شما وقت دارم و به نواسه های دیگه نه به ای معنا نیست که مه اونا ره در نظر ندارم ، نواسه شش قدم از اولاد نزدیک تر است ، صد تای رحمت ره به یک تار موی دلارام مه برابر نمیکنم ،خاصا که اولادم باشه ، یا حمیده یا راضیه ، کل تان بند بازوی مه هستین
رحمت منفجر شده بود مگم از ترس پیسه و خانه صدای شه نمیکشید ، آقابزرگ رو به ینگه گفت
_ تو هم خودته چملک نکو ، مه به تو بیگانه نبودم ، پدرت بودم ، میامدی به مه میگفتی
یگنه که گریه میکرد رو به آقابزرگ گفت
_ هَی آقاجان ، به ننو ها گفتم مگم یک خنده بالای دیگه هم زدن ، گفتم
دیبا _ تنها عمه ها نبودن آقاجان ، تمام دختر های شان هم دست به یکی کرده بود...
آقابزرگ وسط گپش گفت
_ "** خوردن همرای هفت پشت و پدر شان که مه باشم ، اینا اصل ندارن ،دختر هستن دیگه، دلسوز گفته در به در کردن مردمه
یکباره عمه راحله با غرش گفت
_ کی ره در به در کردیم پدر
آقابزرگ _ هر کس گپ بیمعنی به گفتن داره بره خانه خودش ،مه حوصله یک گروه اولاد دو روی و دروغگو ره ندارم ،نتانستم تربیه کنم تان
عمه فیروزه که تا حالی چپ بود گفت
_ ما ره میکَشین آقاجان ؟
آقابزرگ از لای دندان گفت
_ دیگه دفعه پت کاری کنی تف هم میکنمت
و دست ریان ره گرفت و رفت طرف منزل بالا ، پیش زینه برگشت طرف ما و گفت
_ بیایین بالا ، دلارام ، دیبا ، دیانا ، شمام بیایین
و برگشت و رفت ، رحمت کلا جام مانده بود و هیچ حرکتی نمیکرد ، کاش آقابزرگ دور میخورد همرای مشت در دهنش میزد تا دیگه دهن باز نکنه ، رو به دخترا گفتم
_ برین
دلارام خیره بود به مه ،در آخر غم صورتش لبخندی پنهان بود که کوشش میکرد پنهان باشه ، همه ما رفتیم بالا یک راست اتاق آقابزرگ که دیدیم آقابزرگ آرام با ریان گپ میزنه ، با دیدن ما خاموش شد و به دخترا گفت بشینین ، آقابزرگ دست دیبا ره گرفت و گفت
_ از خاطر کار پدر تان جیگر خون نشین ، ای در بین مرد ها قانون است ، مرد ها سال یک دفعه خر میشن
دیبا با سر خم گفت
_ استغفرالله آقاجان
آقابزرگ _ هر مشکلی در بین تان بود یک راست میایین به مه میگین ، تا مه زنده هستم و نفس میکشم نه میمانم جیگر تان خون شوه نه میمانم اشک تان بریزه ، هر وقت مره در قبر ماندین باز جیگر خونی کنین و بیچاره شوین
دیبا _ عمه ها نمیماندن آقاجان ، یک روز پیش از وفات سلطان بانو پیش چشم مادرم خواستگاری روان بودن ، مه که بلند شدم گپ بزنم همی عمه که خشویم است خیست در جانم و گفت طلاق مه میته ، گفت شما خودتان خبر دارین
❤3👍2🌚2💯1
#زالوس_پارت34
#جلد_پنجم
دیانا _ از یک طرف هم دیبا نمیگه مگم عمیم همرای ای نامزدیش بیخی وضعیت ماره خراب کرده آقاجان ،بهانه گیری ناحق ،جیگرخونی ناحق، سر و صدای ناحق ،پدرم هم که میشناسین، در گپ عمه ها دنیا ره سیاه میکنه
دیبا_ مه تصمیم مه گرفتیم آقاجان، دیگه همرای جاوید سر و کاری ندارم، نه جاوید و نه عمیم
آقابزرگ _ جاوید کدام اخلاق بد داره ؟
دیبا_ نه ، مگم در گپ عمیم خوش است و مره خوش داره و در پیشانی ترش عمیم جاوید دنیا ره سر مه دور میته
آقابزرگ_خیره ،جوانست بچیم ، تو که میفامی عقل دخترا شش برابر بچها زودتر پخته میشه ، چند وقت بعد عقلش پخته میشه ، مه خودم همرایش گپ میزنم
دیبا_به گپ نیست آقاجان، به همگی هوشیار است و به مه دیوانه، به همگی با احترام است و در مقابل مه بی احترام، به همه گی تحصیل کرده است به مه بی سواد، حرکاتش رفتارش در شأنش نیست،اصلا مثل پدرش یا شما اصیل رفتار نمیکنه ،یکباره در یاوه گویی میچسپه و میگه میگه تا که خودش خسته شوه، حتی دست بلند کرده تا مره بزنه ولی نزده
ریان_ خو تو چرا نمیگی؟ مه اینجه چیستم؟
دیبا_ به پدرم گفتم، گفت آدم آبروی شه سر دو تا گپ ناحق نمیبره
آقابزرگ _ تو گپ مره باور داری نداری؟
دیبا_ دارم آقاجان
آقابزرگ _ یا آدمش میکنم یا هم روانش میکنم پشت کارش ، دلارام و دیانا هم پس به اعصاب آرام درس تانه بخانین، گپ عروسی دیگه نیست ،باشه هم شما ره غرض نیست ، هیچ ضرورت نیست که به گپ های کلان های تان مغز تانه گنده کنین ، پدر تان هم آدم واری شیشت ، شیشت اگنه بره پشت کارش ،پناهش به خدا
دیانا رو به دیبا گفت
_ مه خو گفتم عمیم دروغ میگه به آقابزرگ بگو
ریان_ چی کنیم آقاجان ؟
آقابزرگ _ همی جمعگی خلاص شد برین خانه تان ، نرفتین هم باشین همینجه ، مگم پدر و مادر تانه روان میکنم تا پس بین یک دیگه جور بیاین و گپ شان جور شوه ، هر چند رحمت پدرت است و احترامش فرض است مگم کار تو هم خوبش بود ، پدر ته فاماندی میتانی ناموس ته جمع کنی و نگاه کنی
زایا_ ما از خود ما چیزی نیستیم آقاجان ، از شما یاد گرفتیم
آقابزرگ رو به دخترا گفت
_ دیگه گریه و جیگر خونی نکنین،عمر قسمی میگذره که چشم باز میکنی میبینی سنت شده هشتاد و نود، نه کسی در دور و برت است و نه غمخواری، ارزش نداره بچیم ،حالی هم همرای پدر تان قهر نباشین ، قسمی رفتار کنین هیچ گپی نشده تا گپ زیر شوه
دیبا بلند شد و گفت
_ پس عمیم و جاوید ره هم به شما میمانم
آقابزرگ _ آفرین، برین دیگه،گپ هایم یاد تان نره
دخترا بلند شدن و بعد بوسیدن دست آقابزرگ از اتاق خارج شدن ، آقابزرگ رو به ریان گفت
_ دیگه هیچ وقت در وقت غذا خوردن صدای ته نکشی ، حتی اگه نفر کشی و آدم کشی شده بود
ریان _ بچشم آقاجان ، ببخشین
آقابزرگ _ شما هم برین بیرون ، رحمت ره برم صدا کنین
بچشمی گفتیم و از اتاق بیرون شدیم ، همی که در ره بستم ریان بازو های شه نشان داد و گفت
_ دیدین؟
صدرا دست شه برد پیش دهن ریان و گفت
_ ببوس ، تو شاگرد خودم هستی
ریان یکی زد پشت دستش و برگشت ، رفتیم پایین که دیدیم دوباره پدر ها از نقشه گم هستن ، به احتمال نود درصد رفته بودن تا رحمت ره نصیحت کنن تا از سر خر شیطان پایین شوه و مثل آدم در خانه و زندگیش بچسپه ، رو به میلاد بچه اسین گفتم
_ برو رحمت کاکا ره بگو آقابزرگ زود همرایت کار داره
میلاد چشمی گفت و رفت طرف بیرون ، مادر ریان زود بازوی شه کش کرد و گفت
_ چی میگفتین؟
ریان دو تا زد روی دست مادرش و رو کرد به عمه ها و گفت
_ حیف است ، مه همیشه فکر میکردم شما از مادرم برم پیشتر هستین مخصوصاً عمه راحله ، مگم دیدم نه تنها که پیش نبودین که چاه کن هم بودین ، بسیار عیب است
جاوید_ حالی خودته نپندان ، بشین راحت گپ بزن
ریان رو کرد به جاوید و گفت
_ همرای تو هم کار دارم ، حالی بشین تا نوبتت برسه
جاوید که فامید گپ مربوط دیبا میشه خودشه عقب کشید و چیزی نگفت ، ریان به مادرش گفت امشب خانه بره تا ببینه گپ پدرش چی است ، مادرش هم قبول کرد ، از گپ های دلارام فهمیده میشد مادرش به همو رحمت خوش است
بلاخره بعد یک ساعت که رحمت در اتاق آقابزرگ بود آمد پایین و با مادر ریان رفتن خانه ، دخترا همینجه ماندن و ریان هم رفت همرای رسول گپ بزنه، زایا هم که خوابید چون از صبح وقت بیدار بود ، میخاستم آوین ره ببینم و کمی همرایش گپ بزنم ، به فکر ای که باز ممکن است در پشت آشپزخانه باشه از خانه بیرون شدم و دیدم یکی پشت درخت ها ایستاده است ، رفتم نزدیک که دیدم دلارام است ، مره ندیده بود و همی قسم سرگردان ای طرف و او طرف میرفت ، عمیقاً در فکر بود ، آرام خودمه گوشه کردم تا با دیدن مه اذیت نشه ، بعد پنج دقیقه برگشت و با چشم های سرخ و صورت بی رنگ رفت طرف خانه ، با دیدن دلارام فامیدم وضیعتش خوب نیست ، معلوم نیست پدرش در او خانه چی جهنمی ره راه انداخته بود که ای قسم ای دختر فروپاشی روانی
👍2🕊1❤1🔥1
داشته
دیگه فکرم از طرف آوین گرفته شد ، برگشتم و رفتم خانه و یک راست اتاقم ، بعد تبدیل کردن لباسم دراز کشیدم ، روز طولانی و پر ماجرایی داشتم
ولی اصلا خوابم نگرفته بود ،از یک طرف هم دلارام از فکرم بیرون نمیشد، میخاستم ببینم چی شدیش، عجیب به تشویشش بودم ، آرام بلند شدم و از اتاقم بیرون شدم ، نمیفامم ساعت یک بود یا دو ، از زینه ها رفتم بالا تا منزل سوم رسیدم ، رفتم طرف اتاق خالی که فکر میکنم همونجه باشه ، دو تا تقه زدم به در و بعد ای که صدای نشنیدم دوباره زدم ، آرام در باز شد و دیدم نصف صورت دلارام از لای در معلوم شد، با صدای گرفته که بیشتر شبیه گریه کردن بود گفت
_ بله
_ چیزی شده؟
دلارام زود گفت
_ نه نه
تا خاست در ره بسته کنه چشمم به تخت پشت سرش افتاد ، متعجب در ره بشدت زدم و بازش کردم، رفتم داخل و گفتم
_ چی میکنی؟
دلارام زود رفت طرف تخت که محکمش گرفتم و زدمش عقب ،رفتم و متعجب به مرگ موش و گیلاس آب خاکستری رنگ با کیک مشت شده که ذرات مرگ موش داخلش بود نگاه کردم، ذهنم یاری نمیکرد که دقیقاً بفامم دلارام میخاست چی بدی کنه ، مرگ موش ره برداشتم و متحیر گفتم
_ای چیست دلارام
دلارام با چشم های به خون نشسته آرام گفت
_ چیزی نیست
آرام گفتم
_یعنی چی که چیزی نیست؟ میخاستی چی کنی
دلارام دست انداخت که دست مه بالا کردم ، عصبی گفت
_ ربطی به تو نداره خان، بتیش به مه
_ چی ره بتم؟ خودکشی میکردی ؟
دلارام با گریه گفت
_میگم بتیش به مه
_ از تو سوال پرسیدم او دختر
یکباره دوید طرف گیلاس که وارخطا شدم و ناخاسته بازوی شه بشدت کش کردم و سیلی محکمی در صورتش زدم، به حدی که دست خودمه هم درد گرفت
دلارام دلش از گریه ضعف رفت و دست و پایش سست شد ، در جا از زدنش پشیمان شدم ، دل بد رقم سوخت ، زود کشیدمش در بغلم ، متعجب بودم ، از هرکی توقع ای کار ره میداشتم از دلارام نداشتم، قلبش مثل گنجشک میتپید
آرام گفتم
_چرا ایقدر احمق هستی؟
سر شه به سینیم فشار داد و فقط گریه کرد،درکش میکردم، بلاخره ای خانه ما بود، معلوم بود که یک نفر ره به گرفتن جان خودش راضی میکنن، ریانی که ماها در او خانه نمیره از او خانه متنفر است چی برسه به دختری که مخاطب شان هم قرار میگیره، در او خانه زندانی است و مثل زباله همرایش رفتار میشه
آرام موهای نرم شه نوازش کردم و گفتم
_ دلارام
ولی چیزی نگفت و فقط گریه کرد ، گریه کلمات ناگفته است ،حرف های که به زبان نمیشه گفت خودشانه به اشک تبدیل کرده و از چشم ها پایین میاین ،هر دو دستش روی صورتش بود و سرش هم به سینه مه چسپیده بود ، کاش قبل زدنش کمی فکر میکردم تا بیشتر ازی ناراحتش نمیکردم.
بعد پنج یا شش دقیقه گریه آرام شده بود ،آرام روی تخت نشست و مه هم کنارش ، موهای شه پشت گوشش زدم و گفتم
_ چی ایقدر تره بیچاره کرده که دست به خودکشی بزنی؟
دلارام پا های شه در شکمش جمع کرد و سرش ره سر زانویش ماند ، دست هایشه دور زانو هایش حلقه کرد و همو قسم که اشک هایش از گوشه چشم هایش روی بازویش میریختن خیره شد به مه، جیگرم واقعاً خون بود ، فقط به عاقبت کارش فکر میکردم
آهی کشیدم و گفتم
_حدس میزدم تو دختر قوی و هوشیار هستی، مگم دیدم اشتباه میکردم ، بی عقل و ضعیف بودی
ولی فقط نگاه میکرد ، عذاب وجدان گرفتم و گفتم
_ ایقسم موش مرده مره سیل نکو ، بگو چی گپ شده؟ مطمئن هستم میتانم کمکت کنم
دلارام چشم شه روی بازویش کشید تا اشکش پاک شده ، با صدای گرفته از اعماق دریا گفت
_ خسته هستم، میخایم بخوابم ، تا صد سال سیاه چشم باز نکنم ،کسی ره نبینم ، کسی نباشه ،آدمیزادی در اطرافم نباشه، تاریکی مطلق میخایم
آرام با انگشتم صورت شه نوازش کردم و گفتم
_ چی تره ایقدر خسته کرده چوچه؟چرا تاریکی مطلق ره به ما ترجیه میتی
_ کاش در یک خانواده غریب بدنیا میامدم، کاش خانوادیم نان به خوردن نمیداشتن ،کاش گدا میبودم ولی در ای خانه نمیبودم، نمیخایم عروسی کنم، نمیخایم عروس خانواده زرگر ها شوم، نمیخایم کسی در زندگیم دخالت کنه، نمیخایم تصمیم گیرنده زندگی مه آوین و راضیه باشن، نمیخایم تصمیم زندگی مه به همی ریشخندی گرفته شوه، مه یکی دیگه ره دوست دارم
_ همی؟بخاطر همی گپ ناچیز خودته میکشتی؟
همو قسم که اشک میریخت و به مه خیره بود گفت
_ ولی او مره نمیخایه ،عاشق است ،مره نمیبینه
_ گور پدرش، نبینه چی ببینه چی ؟ توره چیزی شوه چی اهمیتی داره؟ بعدشم تو چی کمبود داری که تره نگیره ؟از خدایش هم باشه ،دختر فامیده ،مقبول و از هر نگاه مکمل
_ گفتنش سادس ،در او خانه ، در او دانشگاه، در ای قصر ،در او بیرون هیچ جایی به مه نیست خان ،هیچکس اهمیتی به بودنم نمیته، در بین شان میشینم ولی قسمی که نیستم ،به گپم اهمیت نمیتن ،به بودنم ، به نظریاتم ، به جسمم و روحم پدرم ، مادرم ،خواهر ها ، بیدر ها هیچکس مره نمیبینه، مثل زباله هستم ،
دیگه فکرم از طرف آوین گرفته شد ، برگشتم و رفتم خانه و یک راست اتاقم ، بعد تبدیل کردن لباسم دراز کشیدم ، روز طولانی و پر ماجرایی داشتم
ولی اصلا خوابم نگرفته بود ،از یک طرف هم دلارام از فکرم بیرون نمیشد، میخاستم ببینم چی شدیش، عجیب به تشویشش بودم ، آرام بلند شدم و از اتاقم بیرون شدم ، نمیفامم ساعت یک بود یا دو ، از زینه ها رفتم بالا تا منزل سوم رسیدم ، رفتم طرف اتاق خالی که فکر میکنم همونجه باشه ، دو تا تقه زدم به در و بعد ای که صدای نشنیدم دوباره زدم ، آرام در باز شد و دیدم نصف صورت دلارام از لای در معلوم شد، با صدای گرفته که بیشتر شبیه گریه کردن بود گفت
_ بله
_ چیزی شده؟
دلارام زود گفت
_ نه نه
تا خاست در ره بسته کنه چشمم به تخت پشت سرش افتاد ، متعجب در ره بشدت زدم و بازش کردم، رفتم داخل و گفتم
_ چی میکنی؟
دلارام زود رفت طرف تخت که محکمش گرفتم و زدمش عقب ،رفتم و متعجب به مرگ موش و گیلاس آب خاکستری رنگ با کیک مشت شده که ذرات مرگ موش داخلش بود نگاه کردم، ذهنم یاری نمیکرد که دقیقاً بفامم دلارام میخاست چی بدی کنه ، مرگ موش ره برداشتم و متحیر گفتم
_ای چیست دلارام
دلارام با چشم های به خون نشسته آرام گفت
_ چیزی نیست
آرام گفتم
_یعنی چی که چیزی نیست؟ میخاستی چی کنی
دلارام دست انداخت که دست مه بالا کردم ، عصبی گفت
_ ربطی به تو نداره خان، بتیش به مه
_ چی ره بتم؟ خودکشی میکردی ؟
دلارام با گریه گفت
_میگم بتیش به مه
_ از تو سوال پرسیدم او دختر
یکباره دوید طرف گیلاس که وارخطا شدم و ناخاسته بازوی شه بشدت کش کردم و سیلی محکمی در صورتش زدم، به حدی که دست خودمه هم درد گرفت
دلارام دلش از گریه ضعف رفت و دست و پایش سست شد ، در جا از زدنش پشیمان شدم ، دل بد رقم سوخت ، زود کشیدمش در بغلم ، متعجب بودم ، از هرکی توقع ای کار ره میداشتم از دلارام نداشتم، قلبش مثل گنجشک میتپید
آرام گفتم
_چرا ایقدر احمق هستی؟
سر شه به سینیم فشار داد و فقط گریه کرد،درکش میکردم، بلاخره ای خانه ما بود، معلوم بود که یک نفر ره به گرفتن جان خودش راضی میکنن، ریانی که ماها در او خانه نمیره از او خانه متنفر است چی برسه به دختری که مخاطب شان هم قرار میگیره، در او خانه زندانی است و مثل زباله همرایش رفتار میشه
آرام موهای نرم شه نوازش کردم و گفتم
_ دلارام
ولی چیزی نگفت و فقط گریه کرد ، گریه کلمات ناگفته است ،حرف های که به زبان نمیشه گفت خودشانه به اشک تبدیل کرده و از چشم ها پایین میاین ،هر دو دستش روی صورتش بود و سرش هم به سینه مه چسپیده بود ، کاش قبل زدنش کمی فکر میکردم تا بیشتر ازی ناراحتش نمیکردم.
بعد پنج یا شش دقیقه گریه آرام شده بود ،آرام روی تخت نشست و مه هم کنارش ، موهای شه پشت گوشش زدم و گفتم
_ چی ایقدر تره بیچاره کرده که دست به خودکشی بزنی؟
دلارام پا های شه در شکمش جمع کرد و سرش ره سر زانویش ماند ، دست هایشه دور زانو هایش حلقه کرد و همو قسم که اشک هایش از گوشه چشم هایش روی بازویش میریختن خیره شد به مه، جیگرم واقعاً خون بود ، فقط به عاقبت کارش فکر میکردم
آهی کشیدم و گفتم
_حدس میزدم تو دختر قوی و هوشیار هستی، مگم دیدم اشتباه میکردم ، بی عقل و ضعیف بودی
ولی فقط نگاه میکرد ، عذاب وجدان گرفتم و گفتم
_ ایقسم موش مرده مره سیل نکو ، بگو چی گپ شده؟ مطمئن هستم میتانم کمکت کنم
دلارام چشم شه روی بازویش کشید تا اشکش پاک شده ، با صدای گرفته از اعماق دریا گفت
_ خسته هستم، میخایم بخوابم ، تا صد سال سیاه چشم باز نکنم ،کسی ره نبینم ، کسی نباشه ،آدمیزادی در اطرافم نباشه، تاریکی مطلق میخایم
آرام با انگشتم صورت شه نوازش کردم و گفتم
_ چی تره ایقدر خسته کرده چوچه؟چرا تاریکی مطلق ره به ما ترجیه میتی
_ کاش در یک خانواده غریب بدنیا میامدم، کاش خانوادیم نان به خوردن نمیداشتن ،کاش گدا میبودم ولی در ای خانه نمیبودم، نمیخایم عروسی کنم، نمیخایم عروس خانواده زرگر ها شوم، نمیخایم کسی در زندگیم دخالت کنه، نمیخایم تصمیم گیرنده زندگی مه آوین و راضیه باشن، نمیخایم تصمیم زندگی مه به همی ریشخندی گرفته شوه، مه یکی دیگه ره دوست دارم
_ همی؟بخاطر همی گپ ناچیز خودته میکشتی؟
همو قسم که اشک میریخت و به مه خیره بود گفت
_ ولی او مره نمیخایه ،عاشق است ،مره نمیبینه
_ گور پدرش، نبینه چی ببینه چی ؟ توره چیزی شوه چی اهمیتی داره؟ بعدشم تو چی کمبود داری که تره نگیره ؟از خدایش هم باشه ،دختر فامیده ،مقبول و از هر نگاه مکمل
_ گفتنش سادس ،در او خانه ، در او دانشگاه، در ای قصر ،در او بیرون هیچ جایی به مه نیست خان ،هیچکس اهمیتی به بودنم نمیته، در بین شان میشینم ولی قسمی که نیستم ،به گپم اهمیت نمیتن ،به بودنم ، به نظریاتم ، به جسمم و روحم پدرم ، مادرم ،خواهر ها ، بیدر ها هیچکس مره نمیبینه، مثل زباله هستم ،
❤2👍2💔1
#زالوس_پارت35
#جلد_پنجم
از بودنم احساس آرامش نمیکنن ،خودمه کثیف فکر میکنم، حتی اشک هایم زیر نظرم گناه هستن، مه ای آدم پیش رویت نبودم ،آرام و سر به زیر ، خاموش ، بدون دخالت در زندگی کسی ، ولی مره نماندن ،راضیه و آوین بجایم تصمیم گرفتن خان، به پدرم جواب مثبت دادن تا خواستگاری ره قبول کنه ، چی کنم ؟ غیر خودکشی کار دیگی میتانم بکنم؟
_ آوین و راضیه چی کردن ؟
دوباره مثل قبل اشک های شه پاک کرد و گفت
_ در خانه ما بودن که اونا خواستگار آمدن ، راضیه هم اوقدر نه ولی آوین به پدرم گفت مه خام هستم و ضرورت نیست نظری بتم که در آینده پشیمان شوم ، در صورتی که فقط دو سال تفاوت سنی داریم ، گفت دختر است و نمیفامه چی به نیکش است و چی به بدش ، گفت تو که بتیش مه چیزی گفته نمیتانم
_ آوین گفت؟
_ حتی سر و صدای دیگه هم سرم کرد ، آوین پیامبر خانه ما تعیین شده ، به پدرم هم او خواستگاری میره ، مه چقدر ناچیز هستم ؟ چقدر که آوین تصمیم مره میگیره ، اصلا آوین چی داره که همگی به گپش هستن؟چرا همگی به گپ هایش احترام میمانن؟ چی داره که مه ندارم؟
دستی روی موهایش کشیدم و گفتم
_ وقتی کلان ها به تصمیم یکی احترام ماندن به معنی درست بودن او تصمیم نیست ، سن بزرگ یکی به معنی عاقل بودن نیست چوچه جان، مطمئناً آوین هم به خوبی تو فکر میکرده، در غیر صورت حتی آوین هم باشه بره اول به خود تصمیم بگیره ، اول خودشه بسازه باز به دیگرا ، هر چقدرم که آدم فامیده باشه باز هم دلیل نمیشه به ای که در زندگی تو یا کسی دیگه مداخله کنه و تصمیم بگیره
دلارام _ولی پدرم ای گپ هاره نمیفامه، مهم هم نیست برش، اصلا اهمیتی نمیته ، ماره آدم حساب نمیکنه
_ گور پدر پدرتم ، میفامی چرا گفتن هر خانمی به یک مرد نیاز داره که پشتش باشه؟ چون در مقابل مرد های دیگه ازش حفاظت کنه ، پدر ته بان به مه ، یا ریان یا صدرا و زکریا، ولی آوین ره اجازه نته به تو تصمیم بگیره،در قصه سنش هم نشو ، دیدی رویت پای مانده میشه پای ره بشکنان ، حتی اگه پدرت باشه
_ تو چی؟ اگه آوین ره ناراحت کنم تو ناراحت نمیشی
کمی جابجا شدم ، معلوم بود دلارام بو های برده پس مطمئن گفتم
_ ای که تره زیر پا میکنه دلیل نمیشه که سرش افتخار کنم ، حالی هم که گذشته مه خودم همرایش گپ میزنم تا بین تو و پدرت یا هر کس دیگی مداخله نکنه ،هیچ کسی جز خدا ارزش یک قطره اشک توره نداره ، خودت باید ای ره بفامی ، صبح نه دیگه صبح داکتر میشی و آدم های بسیاری بخاطر خوب شدن پیش تو میاین ولی اول خودته آرام کو و خوب شو
_ تو همرای آوین گپ هم بزنی او کار خودشه میکنه ، میفامم
_ بانش به مه ، اگه بار دیگه گپ زد بیا و بگو اویس دروغ گفته بودی
_ متاسف هستم
_ بخاطر که تصمیم داشتی به خودت آسیب بزنی؟
_ بخاطر که باعث شدم سرت به درد بیایه ، حس میکنم برم احسان کردی
_ احسان ره به خودت کو و خودته نکش ، منحیث استاد تجربه برت میگم بعداً هزار بار خدا ره شکر میکشی که ای اشتباه ره نکردی ، فقط به خودت اعتماد کو و به گپ مفت کسی اهمیت نته ، راه برد همی است
_ میشه...بانش ، زنده باشی ، باز هم متاسف هستم
_ چی میشه؟ گپ ته راحت بزن
_ بانش ، بهتر است برین ، کسی ببینه خوب نمیشه
_ دیگه سرت اعتماد ندارم
_ تا چی وقت بالای سرم ایستاد میباشین
_ تا وقتی عاقل شوی ،اگه بخاطر فشار های خانواده خودکشی میکردم حالی استخوانم هم نمیماند، مه که عین اندر بودم ، تو هنوز اصلی شان هستی
بلند شدم و گفتم
_ بخیز ، برو پیش مادرت
_ نیست
_ فراموش کرده بودم ، برو پیش حمیده ، در اتاقش تنها است
_ نمیخایم برم
دست شه گرفته و آرام بلندش کردم ، دو تا زدم به پیشانیش و گفتم
_ مره بچه کاکایت نبین بچه عمه هم نبین ، هر وقت چیزی ضرورت داشتی به مه بگو ، بی قید و شرط و شرمیدن های دخترانه ، فامیدی؟
دلارام _ هر وقت؟
_ هر وقت ، تو چوچه هستی ، وقت مه نمیگیری
وسط گریه ها لبخند محوی زد و گفت
_ یعنی ای گپ ره بخاطر که حالی دلت سوخته نمیگی؟
_ نه
_ یعنی وقتی زنگ بزنم و بگویم اویس خان بیا که فقط دو کلمه گپ دارم از سر کارت میخیزی میایی؟
_ مه خان هستم ، مطمئناً میتانم هر وقت دلم شد صحنه ره ترک کنم
_ مطمئن شدم
دو سه تا آرام با سر انگشت هایم زدم روی کومیش و گفتم
_ برو پیش حمیده و با اعصاب آرام بخواب ، فردا به گپ زدن وقت داریم ، اینا ره هم مه جمع میکنم
_ مه خودم جمع میکنم
_ فقط برو
دلارام چند ثانیه برم نگاه کرد و آرام از اتاق بیرون شد ،فکر میکردم حرکات آوین فقط با مه و بچها ای قسم است ولی حالی که میبینم در مقابل همگی بی رحمانه عمل میکنه....
❤2👍1👏1🌚1💔1🍓1
≤ حمیده _ میگم نصف شب بیخی وضعیتش خراب ، رویش کبود شدگی بود ، حالی هم در اتاق است
_ فامیدم حمیده ، گفتم به کسی چیزی نگو
_ نمیگم ولی حداقل به مه بگو
_ مشکلش شخصی بود ، ربطی به مه و تو نداره ، دیگه هم ای موضوع ره یاد نکو ، آوین کجاست ؟
حمیده _ پیش آقابزرگ بود ، خواسته بودش ، چرا پیشانیت ترش است ؟
_ بچیت کجاست؟
_ صدرا خان بردنش بیرن
سر تکان دادم و گفتم
_ صحیح است ، مه رفتم
_ سوال کردم
بی توجه به گپش راه مه گرفتم و رفتم طرف بالا که بالای زینه آقابزرگ پیش رویم آمد و گفت
_ وقت غذای چاشت است ، بیا سر میز
_ شما بفرمایین مه هم میایم
آقابزرگ آرام از زینه ها رفت پایین و مه رفتم طرف اتاقش ، داخل که شدم دیدم آوین با عینک های زره بینیش خیره است به ورق ها ، با دیدن ما بلند شد و همو قسم که ورق ها ره جمع میکرد گفت
_ برت یاد ندادن در بزنی؟
_ در اتاق آقابزرگ از تو اجازه بگیرم
رفتم داخل و در ره بستم ، آوین تا خاست بره بیرون بازوی شه کش کردم و گفتم
_ بیا ، کارت دارم
زود دست شه کشید عقب و گفت
_ بگو
_ حوصله اراجیف بافی ره ندارم ، فقط برت میگم در زندگی مردم مداخله نکو
_ منظورت چیست
_ دری گفتم ، تره به موضوعات خانوادگی و آینده مردم غرض نیست، پس کوشش کو خود ته دور بگیری آوین
_ ده و درخت چی ؟ گپ ته واضح بزن
یک قدم رفتم نزدیکش و گفتم
_ خو؟
سینه سپهر کرد و گفت
_ ها
_ خی گوشکو ، تره به خواستگاری دلارام غرض نیست ،نه به درسش ، نه به زندگیش نه به همسر آیندیش ، بجای اختلاط با رحمت ، به زندگی خودت برس ،تو زن رحمت نیستی ، خواهر زادیش هستی ، پس حد ته بفام
پوزخندی زد و گفت
_ اینا ره دلارام شیطانی کرده؟ زود خبر چینی کرده در شنگ چادرش بسته کرد به تو آورد
_اهمیتی نداره ، تو فقط در حدت باش ، همی
_ مه از تو نخاستیم که برم حد تعیین کنی ، پس در قدم اول خودت در حدت باش ، بر علاوه ، او گپ مامایم بود نه مه
_ خواستگاری رفتن به رحمت چی ؟
_ او مامایم است ، ضرورت باشه پشت میلیون نفر برش خواستگاری میرم
پوزخندی زدم و متعجب گفتم
_ کی به تو حق شه داده او او وقت؟
_خودم ،مامایم
_ مامایت گ*ه خورده همرای تو یکجای ، کلنگک بی معنی نکو و مثل آدم گپه بشنو ، مثل اولاد آدم سر جایت بشین آوین
آوین متعجب گفت
_ اصلا کی به تو حق داده که پیش رویمه ایستاد هستی و یکه به دو میکنی؟ تره چی به دلارام
_ آوین ، خودت باش ، از ای شخصیت مسخره که به خودت جور کردی فاصله بگیر ، نمی زیبیت
_ مه چیز دورغی نساختیم ، همی که است ، هر وقت هم ضرورت باشه تصمیم میگیرم و به تصمیمش احترام میمانم
بازوی شه چنگ زدم و بشدت فشار دادم تا حدی که دردش گرفت و صورتش جمع شد ، از لای دندان گفتم
_ بشین سر جایت ، ایقدر هوایی هم نشو
با سر تقی بدون ابرو خم دادن شانه داد و گفت
_ مه سر جایم هستم ، تو باید بری سر جای خودت
دوباره بشدت تکانش دادم و با تمام خشمم گفتم
_ از چی وقت ایقدر بی وجدان و بی حیا شدی؟ بخاطر ای حرکات وقیحانه تو نزدیک بود دلارام خودشه بکشه ، چی در خودت دیدی که باعث میشی یکی از جان و روح خود از دست تو تیر شوه آوین
متعجب گفت
_ چی؟
_ موش مردگی نکو ، تو هیولای کثیفی هستی ، خودته آدم کو ، همرای هرکس کردی همرای دلارام نکو ، او مثل تو عقده ای نیست ، یک خاشه اشتک است
_ مه عقده ای هستم ؟
_ نیستی؟ بخاطر دیده شدن و مهم بودن خودت و جلب توجه منحیث کی دلارامه به شوهر میتی؟
با صدای بلند گفت
_ چون او تره میخایه و تره دوست داره، فکر کردی چرا هر بار در جمع به تو چشم میدوزه و مخاطب گپ هایش تو هستی ، اگه به زندگی خودش بچسپه تره رها میکنه
_ چرا ایقدر ساده هستی ، هر کس که به مه سلام بته به معنی دوست داشتنم نیست
_ خودته به خریت نزن اویس ، کور هستی ؟ حرکات شه نمیبینی؟ نمیبینی پیش روی تو چقسم دست از پا خطا میکنه
_ به همی خاطر رفتی ینگه ره تبا کنی ؟ شوهر دلارام ره میتانم قبول کنم مگم زن دادن رحمت چی
_ نمیفامم ، خودم هم نمیفامم چرا رفتم ،اصلا خوب کردم ، شاید احمق شدم و شایدم بی وجدان
_ نشو ، نباید شوی ، عاقلانه رفتار کو ، به شاید شاید همی حالی زندگی تباه داری ، مه همیشه فکر میکردم تو فرق میکنی آوین ، خودت و طرز فکرت از ای خانواده متفاوت است ولی هر روز بیشتر نا امیدم میکنی ، هر روز بیشتر خودته با ای تصمیم های پوچت تحقیر میکنی و صورت کثیف ته نشان میکنی
_ کسی که مره تحقیر کرد تو هستی ، تو با تمام حرکاتت ، اگه کارم به اینجه کشیده شده هم گناه تو است ، حرکات و زندگی پر از لجن تو باعث شد مه ای رقم شوم و تصمیمات احمقانه بگیرم ، ترس از دست دادن تو باعث شده بود دیوانه شوم ، ولی حالی راه احمقانه ره پیش گرفتیم ، خدا لعنتت کنه اویس
_ فامیدم حمیده ، گفتم به کسی چیزی نگو
_ نمیگم ولی حداقل به مه بگو
_ مشکلش شخصی بود ، ربطی به مه و تو نداره ، دیگه هم ای موضوع ره یاد نکو ، آوین کجاست ؟
حمیده _ پیش آقابزرگ بود ، خواسته بودش ، چرا پیشانیت ترش است ؟
_ بچیت کجاست؟
_ صدرا خان بردنش بیرن
سر تکان دادم و گفتم
_ صحیح است ، مه رفتم
_ سوال کردم
بی توجه به گپش راه مه گرفتم و رفتم طرف بالا که بالای زینه آقابزرگ پیش رویم آمد و گفت
_ وقت غذای چاشت است ، بیا سر میز
_ شما بفرمایین مه هم میایم
آقابزرگ آرام از زینه ها رفت پایین و مه رفتم طرف اتاقش ، داخل که شدم دیدم آوین با عینک های زره بینیش خیره است به ورق ها ، با دیدن ما بلند شد و همو قسم که ورق ها ره جمع میکرد گفت
_ برت یاد ندادن در بزنی؟
_ در اتاق آقابزرگ از تو اجازه بگیرم
رفتم داخل و در ره بستم ، آوین تا خاست بره بیرون بازوی شه کش کردم و گفتم
_ بیا ، کارت دارم
زود دست شه کشید عقب و گفت
_ بگو
_ حوصله اراجیف بافی ره ندارم ، فقط برت میگم در زندگی مردم مداخله نکو
_ منظورت چیست
_ دری گفتم ، تره به موضوعات خانوادگی و آینده مردم غرض نیست، پس کوشش کو خود ته دور بگیری آوین
_ ده و درخت چی ؟ گپ ته واضح بزن
یک قدم رفتم نزدیکش و گفتم
_ خو؟
سینه سپهر کرد و گفت
_ ها
_ خی گوشکو ، تره به خواستگاری دلارام غرض نیست ،نه به درسش ، نه به زندگیش نه به همسر آیندیش ، بجای اختلاط با رحمت ، به زندگی خودت برس ،تو زن رحمت نیستی ، خواهر زادیش هستی ، پس حد ته بفام
پوزخندی زد و گفت
_ اینا ره دلارام شیطانی کرده؟ زود خبر چینی کرده در شنگ چادرش بسته کرد به تو آورد
_اهمیتی نداره ، تو فقط در حدت باش ، همی
_ مه از تو نخاستیم که برم حد تعیین کنی ، پس در قدم اول خودت در حدت باش ، بر علاوه ، او گپ مامایم بود نه مه
_ خواستگاری رفتن به رحمت چی ؟
_ او مامایم است ، ضرورت باشه پشت میلیون نفر برش خواستگاری میرم
پوزخندی زدم و متعجب گفتم
_ کی به تو حق شه داده او او وقت؟
_خودم ،مامایم
_ مامایت گ*ه خورده همرای تو یکجای ، کلنگک بی معنی نکو و مثل آدم گپه بشنو ، مثل اولاد آدم سر جایت بشین آوین
آوین متعجب گفت
_ اصلا کی به تو حق داده که پیش رویمه ایستاد هستی و یکه به دو میکنی؟ تره چی به دلارام
_ آوین ، خودت باش ، از ای شخصیت مسخره که به خودت جور کردی فاصله بگیر ، نمی زیبیت
_ مه چیز دورغی نساختیم ، همی که است ، هر وقت هم ضرورت باشه تصمیم میگیرم و به تصمیمش احترام میمانم
بازوی شه چنگ زدم و بشدت فشار دادم تا حدی که دردش گرفت و صورتش جمع شد ، از لای دندان گفتم
_ بشین سر جایت ، ایقدر هوایی هم نشو
با سر تقی بدون ابرو خم دادن شانه داد و گفت
_ مه سر جایم هستم ، تو باید بری سر جای خودت
دوباره بشدت تکانش دادم و با تمام خشمم گفتم
_ از چی وقت ایقدر بی وجدان و بی حیا شدی؟ بخاطر ای حرکات وقیحانه تو نزدیک بود دلارام خودشه بکشه ، چی در خودت دیدی که باعث میشی یکی از جان و روح خود از دست تو تیر شوه آوین
متعجب گفت
_ چی؟
_ موش مردگی نکو ، تو هیولای کثیفی هستی ، خودته آدم کو ، همرای هرکس کردی همرای دلارام نکو ، او مثل تو عقده ای نیست ، یک خاشه اشتک است
_ مه عقده ای هستم ؟
_ نیستی؟ بخاطر دیده شدن و مهم بودن خودت و جلب توجه منحیث کی دلارامه به شوهر میتی؟
با صدای بلند گفت
_ چون او تره میخایه و تره دوست داره، فکر کردی چرا هر بار در جمع به تو چشم میدوزه و مخاطب گپ هایش تو هستی ، اگه به زندگی خودش بچسپه تره رها میکنه
_ چرا ایقدر ساده هستی ، هر کس که به مه سلام بته به معنی دوست داشتنم نیست
_ خودته به خریت نزن اویس ، کور هستی ؟ حرکات شه نمیبینی؟ نمیبینی پیش روی تو چقسم دست از پا خطا میکنه
_ به همی خاطر رفتی ینگه ره تبا کنی ؟ شوهر دلارام ره میتانم قبول کنم مگم زن دادن رحمت چی
_ نمیفامم ، خودم هم نمیفامم چرا رفتم ،اصلا خوب کردم ، شاید احمق شدم و شایدم بی وجدان
_ نشو ، نباید شوی ، عاقلانه رفتار کو ، به شاید شاید همی حالی زندگی تباه داری ، مه همیشه فکر میکردم تو فرق میکنی آوین ، خودت و طرز فکرت از ای خانواده متفاوت است ولی هر روز بیشتر نا امیدم میکنی ، هر روز بیشتر خودته با ای تصمیم های پوچت تحقیر میکنی و صورت کثیف ته نشان میکنی
_ کسی که مره تحقیر کرد تو هستی ، تو با تمام حرکاتت ، اگه کارم به اینجه کشیده شده هم گناه تو است ، حرکات و زندگی پر از لجن تو باعث شد مه ای رقم شوم و تصمیمات احمقانه بگیرم ، ترس از دست دادن تو باعث شده بود دیوانه شوم ، ولی حالی راه احمقانه ره پیش گرفتیم ، خدا لعنتت کنه اویس
👍3🕊1❤1🌚1💯1
#زالوس_پارت36
#جلد_پنجم
دستی به صورتم کشیدم و آرام گفتم
_ آوین ، یگانه کسی که مه دوستش دارم تو هستی ، نه کسی پیش از تو است و نه کسی بعد از تو ، جایگاه تو قسمی نیست که هر کس از راه برسه بگیریش ، همی حالی تو هم خواستگار داری ، منحیث یک مرد خی مه برم دست و پای مردم ره قطع کنم که نیاین
آوین _ اتفاقاً عروسی میکنم
_ تو بسیار بد میکنی
_ قسمی عروسی کنم یک چشمت خنده کنه و یکیش گریه
_ اعصاب مره خراب نکو آوین
_ زندگیت هم خراب شوه دیگه مربوط مه نمیشه ، برو به جهنم
_ چی گپ مفت زده روان هستی؟ میگم اعصاب مه خراب نکو ، مه تره میگم مردم از خاطر تو خوده میکشت و تو میگی عروسی میکنی؟
_ زندگیم به طرز عالیی بدون تو بی نقص است ، از زندگی مه گم شو
تکانش دادم و گفتم
_ چی بد میکنی ؟ چی ربطی داره؟ مه تا حد آخر کوشش مه میکنم که هم زندگی توره پس به روال عادی برگردانم هم از خودمه ، میبینی که مه به چی وضعیت میگذرانم ، حال و روزم گد و ود است ، سر و صورت مه نمیبینی؟ از حیله های بیرون خودمه خلاص کنم یا خانگی ؟ تو درک نداری ؟ در طول زمان که اینجه بودی ندیدی چی روز در سر مه آمد ؟ خر هم درک داره ولی تو نه ، ایقدر که تو بی وجدان هستی دیگه هیچکس نیست ،موضوع یاقوت گذشت و رفت ، تو یک شکست عشقی خوردی مگم از مه کل زندگیم به فنا بود ، تو در شرکت با اعصاب آرام ناراحت بودی و مه در میدان خدا مانده بودم ، بگذر دیگه ، کمی هم که شده تو دست مره بگی و کمکم کو ، به دیگرا شاخ و شانه میکشی و در جایش حتی زبان هم تکان نمیتی
_ ای تو بودی که یاقوت ره انتخاب کردی و رفتی ، تو بودی که رابطه ماره تمام کردی
_ اگه مه انتخابش میکردم چرا عروسی مه بهم میزدم ، اگه مه انتخابش میکردم حالی در بر سینیم زنم میبود
_ گیریم دوستش نداشتی ، بعد او چی؟ چرا بعد از بهم خوردن عروسیت دیگه مثل سابق نشدی
خنده عصبی کردم و متعجب گفتم
_ تو کور بودی ؟ ندیدی مه همرای دو چشم کور سر بستر شفاخانه افتادگی بودم ، ندیدی گردیم مرمی خورد ، پس آمدم در کار و بار نفتادم ، باز در مشکلات خودما ، فوت سلطان و آخرین بار هم همی پریشب نبود ، احمق هستی آوین ، کور هستی بی عقل
_ همیشه همی هستی ، مه پیشانی باز تره ندیدیم ، یا دشنام میتی یا اعصاب خراب هستی ، یا ناراحت هستی یا هم اصلا نیستی ، مه ای رقم رابطه و زندگی ره نمیخایم ،میخایم آرام باشم ، کنار مردی که خودم دوستش دارم ، میخایم برعکس دیگرا در مقابل مه آرام باشه ، لبخند بزنه تا بفامم آدم هستم ، تو اصلا مره هیچ حساب میکنی ، نادیده میگیری ، گمشو از زندگیم بیرون و بان به خود آینده بسازم
_ چی کنم؟ بخاطر ایکه مطمئن شوی میبینمت در پیش چشم آقابزرگ لب بوسی کنیم ؟ ای چی منطق است ، مه دست و پای میزنم ، بال بال میزنم که یک دقیقه تره ببینم و گپ بزنیم ، از عطرت ریه های مه پر کنم ولی تو همیشه همی وحشی و بی منطقی که بودی هستی ، متاسف هستم برت ، ایکه از بر کی ایقدر بالا میپری و میگی عروسی میکنی هم معلوم خاد شد
بشدت بازوی شه رها کردم و از اتاق بیرون شدم ، اعصابم خراب بود، تا حدی که حس میکردم مغزم میسوزه ، یک راست رفتم اتاقم و روی تخت بشدت نشستم ، همیشه همی است ، همگی احساسات خودشانه میبینن ، مشکلات خودشانه میبینن ، واقعاً احمقانه است ، تحقیر آمیز است ، بی بنیاد و مضحک است
بی حوصله دستی به صورتم کشیدم و نگاهی به اطراف انداختم که با دیدن زالوس روز بدم بدتر شد ، چشم ازش گرفتم و پوفی کشیدم که گفت
_کشتی هایت غرق شده؟
_ حالی فقط گم شو
_ انسان ها اگه از احساسات استفاده نمی کردن حالی زندگی بهتر میداشتن
_ تو که نمیکنی چرا ایقدر تباه و خانه خراب کن هستی
آمد پیش رویم و گفت
_ داتیس برت گفته که غیلان ها پشتت افتادن
_ لابد تنها هم تو میفامی
_ معلوم است
_ ببین ، اصلا حوصله اراجیف تره ندارم ،یک دو تا سوره میخانم گم میشی میری پشت کارت ، هیچ که نشد رمضان میایه
زالوس خندید و گفت
_ ای آدم ساده ،مهم ای است که غیلان ها تصمیم گرفتن جزای بی اجازه رفتن در خاک شانه از تو بگیرن
_ مه دقیقاً چی کردیم؟ او تو بودی که مره پشت کردی و بردی زیر دهن شان
_ ولی هیچکس اهمیتی به ای مسئله نمیته
_ داتیس موضوع ره حل میکنه، البته اگه راست بگویی
_ داتیس هم جزایی است ، تا چند وقتی داتیس بی داتیس
_ همی تره کم داشتم
زالوس _ میخایم یک هشدار برت بتم
_چی میخایی
_ دادم
_ چی ره
_ هشدار ره
_ در مورد چی
_ همی که هشدار دادم کافی است
یکباره از پیش چشمم ناپدید شد ، نگاهی دوباره به اطراف انداختم و دیدم نیست ، دروغ سر دروغ زالوس هم خسته کننده است
با زنگ خوردن تلفونم از جیبم کشیدم و دیدم کمیل است ، جواب دادم که گفت
_ کجا هستی
_ گفتی خانه باشم
_ اسلحیت کجاست
❤2👍2🥰1💯1💔1
_ در موتر است
_ مطمئن هستی؟
_ منظورت چی است
_ برو ببین دیگه، حله
زود بلند شدم و از اتاق بیرون شدم که دیدم آوین پیش چشمم سبز شد ، نمیخاستم صورت شه ببینم ، بدون نگاه کردن به صورتش با عجله از خانه بیرون شدم و رفتم گاراژ ، در موتر ره باز کردم و دست بردم طرف داشبورد و بازش کردم ، متعجب پوفی کشیدم و گفتم
_ است
کمیل _ است؟
_ است خو دو تا است ، یکیش از مه نیست
تا دست بردم طرف داشبود کمیل زود گفت
_ دست نزنی
دست مه پس کش کردم و گفتم
_ چرا؟
_ احتمالاً اثر انگشت تره رویش زدن ، چی است مدلش
_ بریتای هشت هزار
کمیل _ فامیدی یا نه؟
کمی فکر کردم ، یکباره آهانی کردم و گفتم
_ بریتای هشت هزار ، مرمی که داخل جسد پیدا شده
کمیل _ مه خودم میایم ، دست نزن
_ آقابزرگ خانه است
_ گور پدرش ، برو گمشو حالی
تلفون ره قطع کرد ، حالی میفامم چرا مقیم نام اسلحه پیدا شده ره دوازده گفته بود ، پس ای قسم بنیاد کاری شانه محکم میکردن ، آه سهیل ، یکبار در دستم بفتی همه ایناره از حلقت میکشم
بعد نیم ساعت کمیل تماس گرفت و گفت رسیده ، رفتم پیش در و دعوتش کردم داخل ، یک راست رفتیم گاراژ که کمیل با دستکش سفید رنگ که در دستش کرده بود هم اسلحه مره و هم بریتا ره ماند پشت کمرش ، دست کش ها ره انداخت داخل موتر و در شه بست ، رو به مه گفت
_ ایقدر اعصابم خراب است که میخایم گوش سهیل ره به دندان بگیرم و بکنمش ، بیشرف از سر جنازه دروغی تا کشتن و اتهام قتل پیش رفته ، نمیفامم مره ناچیز فکر کرده یا خودشه آدم کلان
_ نمیورداریش ؟
_ ورداشتنش چیزی نداره ، مهم ای هست که نام تو در ای گپ رفته ، اگه حالی کاری کنم نام تو ره در رسانه ها میگیرن ،از ایکه شاید در پرونده نام سهیل هم باشه باید فکر ته بگیری
_ حالی چی میکنی
_ مه کار خودمه میکنم ،فقط باید شهیر ره امروز ببینم ، قرار است بره خانیش
_ رهایش میکنی؟
_ همی قسم است
_ چرا؟
_ بسش است ، به قصد کشتن نگرفته بودمش پس کافی است
_ در ایقه وقت بلاخره عایدت از او چی شد؟
کومه مه کش کرد و گفت
_ تو
دست شه زدم کنار و گفتم
_ یکی میبینه ریشخند میشیم
دوباره کومه مه کش کرد و گفت
_ وضیعت او شبت که یادم میایه جیگرم خون میشه
دوباره دست شه زدم کنار و گفتم
_ خی اگه وقتی کور شده بودم میدیدی چی
به بار سوم کومه مه گرفت و گفت
_ او وقت هم خبرای ته داشتم ، البته از دور
بی حوصله دست شه محکم زدم و گفتم
_ ای بابا ، نکو دیگه
کمیل بی توجه دوباره کومه مه گرفت و گفت
_ پشتت دق شدیم ، بیا بریم چکر
پوفی کشیدم و دیگه غرضش نگرفتم و گفتم
_ کجا؟
_ بریم بکجایی ، میخایم کمی از کار و زندگی فاصله بگیرم ، گپ مقیم حل شوه بریم
_ منطقی است ، بیضو وضعیت های اینجه هم جر بنجر است ، میخایم یکی دو هفته اینجه ره نبینم
_ یکبار مشکلاتت کمی کمرنگ یا بی رنگ شوه ، نفس آسوده میکشی ، مگم هر دو ثانیه بعد یک گپ نو از زیر تو بیرون میشه
_ خودکشی هم کردم مگم نشد ، مجبور هستی تحمل کنی ، دست ته هم پس کو ، ریشخند نشو
بدون توجه گفت
_ بنظرت چطور است یک مسافرت بچگانه بریم؟ تو و گروهت مه و گروهم
_ منظورت زایای شان هستن ؟ اینا ره جمع کنم ببرم مسافرت؟ در خانه خو هم همینا هستن دیگه
_ بدت هم نمیایه ، البته دور از اینجه ، مثلاً بریم دِه ، خانه مه چطور است
_ تو امر کو ، البته باشه بعد از رمضان ،احتمال داره آقابزرگ بخاطر خستگی ما کار زیاد ره بندازه به بیدر ها و بچهای کاکا ، خودشم که پس میره کار هایش مانده
_ اگه ایکار شد رمضان ره خوده میندازیم خانه عاصم
_ تو بیا در قلبم ، جای به تو همیشه است
کمیل دست شه از کومیم کند و گفت
_ والله مه هم خسته هستم ، ولی با بچها دل ما دیگه میشه
_ اول موضوع سهیل و مقیم حل شوه بعدش ببینیم چی خاکی به سر بمالیم ، صبح هم جمعگی است
_ صبح هم در خانه بشین ، فکر نکنم سرت کار هم کنن ، مریض هستی
_کار که از اولش هم نمیکردم مگم ای نظارت کردن خسته کن است
_ بچه خان دیگه، چی چیزهای که تره خسته نمیکنه ، گپ مفت هم نزن
_ اسلحه هاره چی میکنی
_ تو گفتی قانونی پیش برو ، مه هم همی کار ره میکنم ، پس در قصیش نباش
_ به زحمت نشی
_ پدر یک دو تا اویس ره نالت که نتانیم برش کاری کنیم
خندیدم و گفتم
_ چای میخوری ؟
_ مه مثل تو بیکار نیستم ، حالی میرم ،بعدا خبر ته میگیرم
_ صحیح است ،گپ جدیدی شد برم بگو
_ سمه ده
کمیل برگشت و قدم زنام از خانه رفت بیرون ، رفتم داخل و دیدم نان ره خوردن ، کنار صدرا نشستم و گفتم
_ مطمئن هستی؟
_ منظورت چی است
_ برو ببین دیگه، حله
زود بلند شدم و از اتاق بیرون شدم که دیدم آوین پیش چشمم سبز شد ، نمیخاستم صورت شه ببینم ، بدون نگاه کردن به صورتش با عجله از خانه بیرون شدم و رفتم گاراژ ، در موتر ره باز کردم و دست بردم طرف داشبورد و بازش کردم ، متعجب پوفی کشیدم و گفتم
_ است
کمیل _ است؟
_ است خو دو تا است ، یکیش از مه نیست
تا دست بردم طرف داشبود کمیل زود گفت
_ دست نزنی
دست مه پس کش کردم و گفتم
_ چرا؟
_ احتمالاً اثر انگشت تره رویش زدن ، چی است مدلش
_ بریتای هشت هزار
کمیل _ فامیدی یا نه؟
کمی فکر کردم ، یکباره آهانی کردم و گفتم
_ بریتای هشت هزار ، مرمی که داخل جسد پیدا شده
کمیل _ مه خودم میایم ، دست نزن
_ آقابزرگ خانه است
_ گور پدرش ، برو گمشو حالی
تلفون ره قطع کرد ، حالی میفامم چرا مقیم نام اسلحه پیدا شده ره دوازده گفته بود ، پس ای قسم بنیاد کاری شانه محکم میکردن ، آه سهیل ، یکبار در دستم بفتی همه ایناره از حلقت میکشم
بعد نیم ساعت کمیل تماس گرفت و گفت رسیده ، رفتم پیش در و دعوتش کردم داخل ، یک راست رفتیم گاراژ که کمیل با دستکش سفید رنگ که در دستش کرده بود هم اسلحه مره و هم بریتا ره ماند پشت کمرش ، دست کش ها ره انداخت داخل موتر و در شه بست ، رو به مه گفت
_ ایقدر اعصابم خراب است که میخایم گوش سهیل ره به دندان بگیرم و بکنمش ، بیشرف از سر جنازه دروغی تا کشتن و اتهام قتل پیش رفته ، نمیفامم مره ناچیز فکر کرده یا خودشه آدم کلان
_ نمیورداریش ؟
_ ورداشتنش چیزی نداره ، مهم ای هست که نام تو در ای گپ رفته ، اگه حالی کاری کنم نام تو ره در رسانه ها میگیرن ،از ایکه شاید در پرونده نام سهیل هم باشه باید فکر ته بگیری
_ حالی چی میکنی
_ مه کار خودمه میکنم ،فقط باید شهیر ره امروز ببینم ، قرار است بره خانیش
_ رهایش میکنی؟
_ همی قسم است
_ چرا؟
_ بسش است ، به قصد کشتن نگرفته بودمش پس کافی است
_ در ایقه وقت بلاخره عایدت از او چی شد؟
کومه مه کش کرد و گفت
_ تو
دست شه زدم کنار و گفتم
_ یکی میبینه ریشخند میشیم
دوباره کومه مه کش کرد و گفت
_ وضیعت او شبت که یادم میایه جیگرم خون میشه
دوباره دست شه زدم کنار و گفتم
_ خی اگه وقتی کور شده بودم میدیدی چی
به بار سوم کومه مه گرفت و گفت
_ او وقت هم خبرای ته داشتم ، البته از دور
بی حوصله دست شه محکم زدم و گفتم
_ ای بابا ، نکو دیگه
کمیل بی توجه دوباره کومه مه گرفت و گفت
_ پشتت دق شدیم ، بیا بریم چکر
پوفی کشیدم و دیگه غرضش نگرفتم و گفتم
_ کجا؟
_ بریم بکجایی ، میخایم کمی از کار و زندگی فاصله بگیرم ، گپ مقیم حل شوه بریم
_ منطقی است ، بیضو وضعیت های اینجه هم جر بنجر است ، میخایم یکی دو هفته اینجه ره نبینم
_ یکبار مشکلاتت کمی کمرنگ یا بی رنگ شوه ، نفس آسوده میکشی ، مگم هر دو ثانیه بعد یک گپ نو از زیر تو بیرون میشه
_ خودکشی هم کردم مگم نشد ، مجبور هستی تحمل کنی ، دست ته هم پس کو ، ریشخند نشو
بدون توجه گفت
_ بنظرت چطور است یک مسافرت بچگانه بریم؟ تو و گروهت مه و گروهم
_ منظورت زایای شان هستن ؟ اینا ره جمع کنم ببرم مسافرت؟ در خانه خو هم همینا هستن دیگه
_ بدت هم نمیایه ، البته دور از اینجه ، مثلاً بریم دِه ، خانه مه چطور است
_ تو امر کو ، البته باشه بعد از رمضان ،احتمال داره آقابزرگ بخاطر خستگی ما کار زیاد ره بندازه به بیدر ها و بچهای کاکا ، خودشم که پس میره کار هایش مانده
_ اگه ایکار شد رمضان ره خوده میندازیم خانه عاصم
_ تو بیا در قلبم ، جای به تو همیشه است
کمیل دست شه از کومیم کند و گفت
_ والله مه هم خسته هستم ، ولی با بچها دل ما دیگه میشه
_ اول موضوع سهیل و مقیم حل شوه بعدش ببینیم چی خاکی به سر بمالیم ، صبح هم جمعگی است
_ صبح هم در خانه بشین ، فکر نکنم سرت کار هم کنن ، مریض هستی
_کار که از اولش هم نمیکردم مگم ای نظارت کردن خسته کن است
_ بچه خان دیگه، چی چیزهای که تره خسته نمیکنه ، گپ مفت هم نزن
_ اسلحه هاره چی میکنی
_ تو گفتی قانونی پیش برو ، مه هم همی کار ره میکنم ، پس در قصیش نباش
_ به زحمت نشی
_ پدر یک دو تا اویس ره نالت که نتانیم برش کاری کنیم
خندیدم و گفتم
_ چای میخوری ؟
_ مه مثل تو بیکار نیستم ، حالی میرم ،بعدا خبر ته میگیرم
_ صحیح است ،گپ جدیدی شد برم بگو
_ سمه ده
کمیل برگشت و قدم زنام از خانه رفت بیرون ، رفتم داخل و دیدم نان ره خوردن ، کنار صدرا نشستم و گفتم
💯3❤2🍓2👍1
#زالوس_پارت37
#جلد_پنجم
_ چی کردین
_ عروسی
_ ریان کجاست
_ پیش آقابزرگ رفته
_ چرا
_ مه چی بفامم ، زایا روان است شرکت
_ چرا باز؟
_ مچم سند های چی ره میره جور میکنه ، آقابزرگ گفت امروز هم بره و تا چهل روز دیگه رخصت ما میکنه ، گفت بچها ره از ولایت ها جمع میکنه که در شرکت باشن
به سقف نگاه کردم و گفتم
_ خدایا شکر
صدرا همو قسم که میخاست کسی گپ شه نشنوه آرام تر گفت
_ اینا هم شنبه رخصت هستن ، آقابزرگ پس روان است لندن ، بیضو خبر ماره هم نمیگیرن ، سلطان هم که در آسمان ها است ، آزادی مطلق بدست میاریم
_ فقط پیش ازی سلطان تره محکم میگرفت
_ حالی دل جمعی صد در صدی ، آقابزرگ عین در چهل سلطان میایه پس میره ، گفت از دور چک میکنه کی تره در دام پولیس انداخته
_ او موضوع خلاص شد ، ضرورت به آقابزرگ نیست
_ چیرقم خلاص شد؟
_ خلاص شد خلاص
دیگه عصر شده بود و هر کس در هر طرف افتادگی بود ، پدرم در مهمان خانه بود و با کاکا ها همونجه چای میخورن ، یکی دو نفری هم که مهمان میامد پیش اونا میرفت ، لب و روی کشال و پیشانی ترش آوین و صورت پکر دلارام هم روی اعصاب بود ، آوین هم حق داشت ولی نه اوقدری که خودش فکر میکرد ، یگانه کسی که نه حق به جانب بود و نه حقی داشت از نظر اینا مه بودم ، واقعاً موجود عجیبی است ای آوین .
زایا که آمد خسته رفت در اتاقش و بعد چند دقیقه کنار آقابزرگ نشست و گفت
_ خلاص است آقاجان , شنبه ساعت چهار صبح هم پرواز تان است
آقابزرگ دو تا زد روی زانویش و گفت
_ زنده باشی نور چشمم
آوین_ مه چی کنم آقاجان ؟
آقابزرگ رو به آوین گفت
_ تو در کار خودت باش ، فعلآ مه دیگه آدم اعتباری ندارم که در جای تو بشانم ، ده روز بعد اسین که پس آمد باز تو استراحت کو
آوین _ بچشم آقاجان
آقابزرگ رو به مه گفت
_ خودت گپ مه میفامی یا بگویم
سر تکان دادم و گفتم
_ دل تان جمع ، اگه شد بیرون هم نمیرم
آقابزرگ _ کمی تحمل کو ، میبینی که اوضاع بر وفق مراد نیست ، مجبور هستیم کمی خودما ره محدود کنیم ، پس کمی آرام بشین
_ بچشم
بلاخره جمعگی سلطان بانو هم گذشت و همی چهار ساعت قبل هم آقابزرگ رفت دوباره پشت کارش ، دور میز همه خاموش نشسته بودن و هیچکس دست به غذا نمیبرد ، حقیقتا جای سلطان واقعاً خالی بود ، ایقدر که جای همو چیغ چیغ ها و تعنه هایش هم خالی بود ، مادر و پدر ریان هم دیروز صبح آمده بودن ولی روابط شأن همچنان شکر آب بود ، آوین هم مثل خمیر ترش کرده بود که از پریروز که لب و رویش کشال بود ، دلارام هم در چرت بود و همو قسم که دست هایش روی سینیش گره خورده بود و تکیه داده بود خیره بود به غذا و فقط چرت میزد، دلارام لاغر شده بود ،دور چشم هایش حلقه زده بودن ، چهریش تا حد آخر خسته و پکر بود ، اسین هم دیشب رفت ولایت تا چند ده روز دیگه باید پس میامد ، پدر رو به مه آهی کشید و گفت
_ دیگه باید بریم ، بریم به کار و زندگی ما برسیم ، همی بدبختی سر ما آمد و خدا صبر تحمل شه بر ما بته ، ای روز سر همه ما آمدنی است ، همو بهتر یک چیزی در توشه آخرت خود داشته باشیم ببریم ، خداوند مادر ماره مورد رحمت خود قرار بته و جنت الفردوس ره نصیبش کنه
همه با هم گفتیم
_ آمین
پدر_ گپ های آقابزرگ ره فامیدی دیگه ، حالی مردم در پشتت افتادگی هستن خودته کمی گوشه بگیر ،چند وقت در چشم نباشی بهتر است
فقط سر تکان دادم که پدر صدرا دست بالا کرد و دعا کرد ، وقتی تمام کرد آمین گفتیم و از دور میز بلند شدیم ، عمه ها که از پریروز لب و روی شان کشال بود با دخترا و مادر ها رفتن بالا تا لوازم شانه بگیرن ، ما هم با پدر ها تا گاراژ رفتیم ، پدر مره گوشه کش کرد و گفت
_ فکرت به صدرا هم باشه ، تنها بیرون نرین و در ای چند وقت هیچ نرین
همو قسم که دست هایم در پشت کمرم گره شده بود سر تکان دادم و گفتم
_ بچشم
پدر رو به زایا گفت
_ تو هم شنیدی زکریا
زایا _ شنیدم کاکا ، صحیح است
با آمدن خانم ها همه سوار موتر های شان شدن که عمه گفت
_ آوین کجاست
_ مه میبینم
رفتم خانه و دیدم نیست ، رفتم بالا هم نبود ، تا آمدیم پایین دیدم از طرف تهکو آمد بالا و گفت
_ چی شدن مادرم شان؟
نگاه مه ازش گرفتم و گفتم
_ در موتر
و برگشتم و از خانه بیرون شدم ، آوین هم به تعقیب مه آمد بیرون و رفت و سوار شد ، در بیرون ره که باز کردن موتر ها به نوبت از گاراژ بیرون شدن ، وقتی آخرین موتر که از اصیل بود رفت و در بسته شد صدرا اشک که اصلا وجود نداشت ره از صورتش پاک کرد و گفت
_ آزاد شدیم
زایا آهی بلندی کشید ، اول فحشی به تمام خانواده داد و همو قسم که طرف خانه میرفت گفت
_ یک هفته شد خدایا ، حیران هستم چی رقم زنده هستم
❤3🥰2👍1👌1
داخل خانه که شدیم صدرا یک راست رفت و گفت از سر تا آخر خانه ره مثل آیینه پاک کنن تا چیزی نمانه ، راست میگفت ، بوی عطر همگی در خانه مانده بود و حس میکردم خانه کاملاً به دیگه روی شده
نظر مه با صدای بلند گفتم
_ بوی عطر های شأن هم مانده ، خوب اسپری کاری کنن
ریان_ بوی عرق های شان است ، مثل خواب ترسناک بود
روی مبل نشستم و گفتم
_ ولی ای یک هفته پایان بودن سلطان بانو در ای خانه بود
زایا_ در کمال ناراحتی به همی خاطر هپی هستم
صدرا به تک مبل اشاره کرد و گفت
_ او مبل ره هم بشوین ، حس میکنم روح سلطان هنوزم سرش شیشتگی است
زایا نگاهی به مبل انداخت و گفت
_ در همو مبل جان یه حق سپرد ، آه
ریان_ خوبیت نداره ای گپای تان ، او مبل باید مهر زده شوه بخاطر ایکه سلطان بانو واری آدم ره از پا درآورد
بعد بلند شد و رفت روی مبل سلطان نشست و گفت
_ راست گفتن که هیچ مبلی مبل سلطان نمیشه ، مه میگم چرا ایقدر ای مبل ره خوش داشت ، چی خوب نرم است
زایا _ تو کو ؟
ریان بلند شد و زایا سر جایش نشست و گفت
_ اله ، راست میگه ، بقران نرم تر است
بلند شدم و گفتم
_ تو بخیز
زایا زود بلند شد که مه نشستم ، راست میگفتن ، نظر به دیگه مبل ها نرم تر بود ، صدرا هم آمد و نشست ولی دیگه بلند نشد و گفت
_ بنظر تان مجیب خبر شده دوست دخترش به رحمت حق پیوسته؟
ریان_ منحیث آخرین یاد یادگار ای مبل ره برش روان نکنیم؟
زایا_ وقت غم مبل شه خورده بود که بلاک به نامش زده بود ، یک مره به نام مجیب جان نزده بود
زایا بلند شد و گفت
_ چقدر خانه صفا داره ،. دیگه آقا بالاسر نیست که خودشه سر ما هفت و هشت کنه
ریان به میز غذا اشاره کرد و گفت
_ از بس اکت سیر بودن ره کردم براستی سیر شدم
صدرا تکیه داد و چشم بست ، آهی پر لبخندی کشید گفت
_ چقدر آرامش زیباست
_ تو که نباشی آرامش واقعی ره میبینیم
صدرا_ نشه حالی دست به یکی کنین و همو قسم که سلطان ره کشتین مره هم بکشین
همه به زایا نگاه کردیم که گفت
_ عه؟ چی است؟
ریان_ قاتل اصلی تو هستی بی وجدان
شانه بالا انداختم و گفتم
_ وقتی فکر میکنم یکی داخل ای خانه مرده از ترس خوابم نمیبره
زایا بوت شه کشید و پرتاب کرد طرف سر ریان و گفت
_ قاتل مه شدم و کیوت خانه جور کن شما
ریان هم قسم که ایستاده بود سر شه محکم گرفت و گفت
_ آخ سرم ، سرمممم
زایا_ حالی نازک تر از گل شدی
یکباره ریان طاق باز افتید و ضعف کرد ، متعجب همه نگاهش کردیم که صدرا گفت
_ چی شد؟
آرام رفتم بالای سرش ،چند تا با پا زدم به بازویش و گفتم
_ اوی ، قدو ، بخیز
ولی ریان تکانی نخورد ، صدرا متعجب بلند شد و گفت
_ کشتیش؟
زایا که خشک مانده بود گفت
_ عه؟
کنار ریان نشستم و با دست چند تا زدم در صورتش ولی تکان نخورد ، دست بردم طرف صدرا و گفتم
_ آب ، آب بته
صدرا زود جک آب ره داد در دستم که کمی ریختم روی دستم و زدم در صورتش ولی تکان نخورد ، زایا آمد و کمی خودشه خم کرد ، آرام گفت
_ ریان ، ریان جان ، بخیز ، چشم ته باز کو
وقتی دید دوباره تکان نمیخوره وارخطا جک آب ره از مه گرفت و یکباره خالیش کرد در صورت ریان و نکته جالبش که ریان هیچ تکان نمیخورد ، دیگه واقعاً ترس در جان همه ما آمد ، متعجب رو به زایا گفتم
_ چی بد میکنی احمق
زایا_ فکر کردم دروغ میگه
چشمی چرخاندم و دست مه گرفتم پیش بینیش ، زایا هم گوش شه ماند روی شکم زایا و صدرا نبض شه چک میکرد ،خدمت کارا هم دور ما جمع بود ، رو به زایا گفتم
_ ببریمش شفاخانه ؟
زایا_ شکمش تکان نمیخوره
_ نفس خو میکشه
خانمی که دستکش های بلند سرخی دستش بود آمد نزدیک و آرام به صدرا گفت
_ یک لحظه
صدرا زود رفت کنار ، خانم کنار ریان نشست و بعد دقیقه نگاه کردن برش دستش کش شه کشید و نبض شه گرفت ،رو به مه کرد و گفت
_ فشار شان سقوط کرده
صدرا متعجب گفت
_ سویج فشارش در پیشانیش بود ؟ همی که زدی خاموش شد؟
پوفی کشیدم که خانم گفت زود میایه ، رفت و بعد چند دقیقه به گیلاس که داخلش با قاشق چیزی ره هم میزد کنار ریان نشست و گفت
_ سر شه بالا بگیرین خان صاحب
زود دست بردم پشت گردنش و سر شه بالا گرفتم ، او هم با قاشق از آب داخل گیلاس آرام ریخت در حلق ریان و همی قسم تمام آب گیلاس ره برش داد و گفت
_ حالی بهوش میاین
_ از کجا فامیدی فشارش سقوط کرده ؟
به صورت ریان اشاره کرد و گفت
_ رنگ پوست صد درجه پریده ، دست ها بی رنگ شده ، پس فشار شان سقوط کرده ، دست های شانم احتمالا سرد است
صدرا زود دست ریان ره گرفت و گفت
_ راست میگه ، بیخی یخش زده
همه خاموش بالای سرش بودیم ، کرتی شه از جانش کشیدم و بوت و جراب شه خود زایا مثل جت کشید ، بعد چند دقیقه چشم باز کرد و گنس و گول به مه و دیگرا نگاه میکرد ، خدمه ها برگشتن سر کار شان.
نظر مه با صدای بلند گفتم
_ بوی عطر های شأن هم مانده ، خوب اسپری کاری کنن
ریان_ بوی عرق های شان است ، مثل خواب ترسناک بود
روی مبل نشستم و گفتم
_ ولی ای یک هفته پایان بودن سلطان بانو در ای خانه بود
زایا_ در کمال ناراحتی به همی خاطر هپی هستم
صدرا به تک مبل اشاره کرد و گفت
_ او مبل ره هم بشوین ، حس میکنم روح سلطان هنوزم سرش شیشتگی است
زایا نگاهی به مبل انداخت و گفت
_ در همو مبل جان یه حق سپرد ، آه
ریان_ خوبیت نداره ای گپای تان ، او مبل باید مهر زده شوه بخاطر ایکه سلطان بانو واری آدم ره از پا درآورد
بعد بلند شد و رفت روی مبل سلطان نشست و گفت
_ راست گفتن که هیچ مبلی مبل سلطان نمیشه ، مه میگم چرا ایقدر ای مبل ره خوش داشت ، چی خوب نرم است
زایا _ تو کو ؟
ریان بلند شد و زایا سر جایش نشست و گفت
_ اله ، راست میگه ، بقران نرم تر است
بلند شدم و گفتم
_ تو بخیز
زایا زود بلند شد که مه نشستم ، راست میگفتن ، نظر به دیگه مبل ها نرم تر بود ، صدرا هم آمد و نشست ولی دیگه بلند نشد و گفت
_ بنظر تان مجیب خبر شده دوست دخترش به رحمت حق پیوسته؟
ریان_ منحیث آخرین یاد یادگار ای مبل ره برش روان نکنیم؟
زایا_ وقت غم مبل شه خورده بود که بلاک به نامش زده بود ، یک مره به نام مجیب جان نزده بود
زایا بلند شد و گفت
_ چقدر خانه صفا داره ،. دیگه آقا بالاسر نیست که خودشه سر ما هفت و هشت کنه
ریان به میز غذا اشاره کرد و گفت
_ از بس اکت سیر بودن ره کردم براستی سیر شدم
صدرا تکیه داد و چشم بست ، آهی پر لبخندی کشید گفت
_ چقدر آرامش زیباست
_ تو که نباشی آرامش واقعی ره میبینیم
صدرا_ نشه حالی دست به یکی کنین و همو قسم که سلطان ره کشتین مره هم بکشین
همه به زایا نگاه کردیم که گفت
_ عه؟ چی است؟
ریان_ قاتل اصلی تو هستی بی وجدان
شانه بالا انداختم و گفتم
_ وقتی فکر میکنم یکی داخل ای خانه مرده از ترس خوابم نمیبره
زایا بوت شه کشید و پرتاب کرد طرف سر ریان و گفت
_ قاتل مه شدم و کیوت خانه جور کن شما
ریان هم قسم که ایستاده بود سر شه محکم گرفت و گفت
_ آخ سرم ، سرمممم
زایا_ حالی نازک تر از گل شدی
یکباره ریان طاق باز افتید و ضعف کرد ، متعجب همه نگاهش کردیم که صدرا گفت
_ چی شد؟
آرام رفتم بالای سرش ،چند تا با پا زدم به بازویش و گفتم
_ اوی ، قدو ، بخیز
ولی ریان تکانی نخورد ، صدرا متعجب بلند شد و گفت
_ کشتیش؟
زایا که خشک مانده بود گفت
_ عه؟
کنار ریان نشستم و با دست چند تا زدم در صورتش ولی تکان نخورد ، دست بردم طرف صدرا و گفتم
_ آب ، آب بته
صدرا زود جک آب ره داد در دستم که کمی ریختم روی دستم و زدم در صورتش ولی تکان نخورد ، زایا آمد و کمی خودشه خم کرد ، آرام گفت
_ ریان ، ریان جان ، بخیز ، چشم ته باز کو
وقتی دید دوباره تکان نمیخوره وارخطا جک آب ره از مه گرفت و یکباره خالیش کرد در صورت ریان و نکته جالبش که ریان هیچ تکان نمیخورد ، دیگه واقعاً ترس در جان همه ما آمد ، متعجب رو به زایا گفتم
_ چی بد میکنی احمق
زایا_ فکر کردم دروغ میگه
چشمی چرخاندم و دست مه گرفتم پیش بینیش ، زایا هم گوش شه ماند روی شکم زایا و صدرا نبض شه چک میکرد ،خدمت کارا هم دور ما جمع بود ، رو به زایا گفتم
_ ببریمش شفاخانه ؟
زایا_ شکمش تکان نمیخوره
_ نفس خو میکشه
خانمی که دستکش های بلند سرخی دستش بود آمد نزدیک و آرام به صدرا گفت
_ یک لحظه
صدرا زود رفت کنار ، خانم کنار ریان نشست و بعد دقیقه نگاه کردن برش دستش کش شه کشید و نبض شه گرفت ،رو به مه کرد و گفت
_ فشار شان سقوط کرده
صدرا متعجب گفت
_ سویج فشارش در پیشانیش بود ؟ همی که زدی خاموش شد؟
پوفی کشیدم که خانم گفت زود میایه ، رفت و بعد چند دقیقه به گیلاس که داخلش با قاشق چیزی ره هم میزد کنار ریان نشست و گفت
_ سر شه بالا بگیرین خان صاحب
زود دست بردم پشت گردنش و سر شه بالا گرفتم ، او هم با قاشق از آب داخل گیلاس آرام ریخت در حلق ریان و همی قسم تمام آب گیلاس ره برش داد و گفت
_ حالی بهوش میاین
_ از کجا فامیدی فشارش سقوط کرده ؟
به صورت ریان اشاره کرد و گفت
_ رنگ پوست صد درجه پریده ، دست ها بی رنگ شده ، پس فشار شان سقوط کرده ، دست های شانم احتمالا سرد است
صدرا زود دست ریان ره گرفت و گفت
_ راست میگه ، بیخی یخش زده
همه خاموش بالای سرش بودیم ، کرتی شه از جانش کشیدم و بوت و جراب شه خود زایا مثل جت کشید ، بعد چند دقیقه چشم باز کرد و گنس و گول به مه و دیگرا نگاه میکرد ، خدمه ها برگشتن سر کار شان.
❤4🌚2💔2👍1
#زالوس_پارت38
#جلد_پنجم
آرام به ریان گفتم
_ صدای مه میشنوی ریان ؟
نه چیزی گفت و نه حرکتی کرد ، آرام بلندش کردم و تره تر روی مبل شاندیمش ، دست و پایش میلرزید و صورتش سرد تر شده بود ، زایا همو قسم که با آستینش گردن ریان ره خشک میکرد بوسه به کومیش زد و گفت
_ بقران نمیفامیدم در یک زدن بطریت خالی میشه ریان
ولی ریان همچنان با چشمای خمار گنس بود و فقط دست و پایش میلرزید ، صدرا دست های ریان ره گرفت و گفت
بهتر نیست یک سروم بزنیمش
بیحوصله نگاهش کردم و گفتم
_ بزنش داکتر ، بگی بزن
صدرا چشمی چرخاند و گفت
_ یعنی داکتر بیایه
زایا _ راست میگه
و با سرعت با داکتر آقابزرگ تماس گرفت و او هم مه در همی شفاخانه نزدیک کار میکرد گفت میایه ، بهتر از رفتن بود ،مخصوصا بعد ای همه تهدید به بیرون نرفتن ، تا داکتر بیایه اطراف ره پاک کردن و لباس ریان یا تنها همو بلوز شه هم تبدیل کردیم ، لرزش دست و پایش عجیب ترسناک بود ، شایدم چون تا حالی ای وضعیت شه ندیده بودیم برما ترسناک تمام شد.
داکتر همونجه روی مبل به ریان سروم ره زد و گفت چند دقیقه حرکت نکنه و کمی میوه بخوره تا سر حال بیایه ، ریان کمی بهتر شده بود و از لرزش دست و پایش خبری نبود ، کنار نشستم و دوباره دمای دست های شه چک کردم ، همچنان سرد بود ، نگاهش کردم و گفتم
_ پتو بیارم برت؟
نچی کرد و چیزی نگفت ، صدرا خودش بلند شد و با میوه برگشت و کنارش نشست ، زایا دوباره گفت
_ بطریت جور شد ریان جان
ریان نگاهش کرد و با تهدید گفت
_ تو بشین شیمیم پس بیایه
زایا _ بلا بود و برکتش نه ،تجربه شد هر وقت گُل نمیشدی سویچ ته بزنیم
ریان رو به صدرا گفت
_ مه حوصله ندارم ، بخیز چند تا اموره بزن
صدرا رو به مه گفت
_ مه به ای بی حوصله میوه میتم ،بخیز چند تا اموره بزن
بلند شدم و گفتم
_ بیا اینجه زایا
زایا چشمی چرخاند و گفت
_ بشین در جایت ، حوصله ندارم
کرتی مه انداختم روی مبل و همو قسم که آستین های مه بالا میکردم گفتم
_ دلیل نگو بچه ، بیا اینجه
زایا_ میگم بشین در جایت
_ میگمت بیا اینجه
زایا خیز زد و گفت
_ بیا ، بیا پیش سیلت کنم چی میگی پدر گم مادر مرده فرزندی
خندیدم و گفتم
_ از بس بی اصل بودی نا بدنیا آمده پیر شدی ، کلیت در اشتکی سفید بود
زایا_ مه خو حداقل بی اصل بودم ، تو بی نسب بودی که هیچ امو آغایته ندیدی
_ کاشکی تره هم نمیدیدم
زایا آمد طرفم که صدرا گفت
_ گپ خراب نزنین ، اینجه مریض شیشته
ریان_ لیاظ مریض ره نکنین ، یک دیگه تانه بخورین
برگشتم و گفتم
_ چپ میشی یا سویچ ته بزنم ؟
ریان چشم چرخاند و گفت
_ مه سویچ ندارم، بوت ازو بی عقل کله سفید گرنگ بود
صدرا _ زایا بوت ته بان سر میز ، همی مه پدرت آمد بزنش سر به خود گُل میشه
زایا_ نه میمانمش به رحمت کاکا ، بیضو پدر بچه سویچ دارن هر دویش در ترق گُل میشن
صدرا دوباره یک لقمه داد در دهن ریان و گفت
_ امروز اگه رقص کنیم گناه میشه؟
_ چرا باید رقص کنی؟
صدرا_ به مناسبت ایکه ریان جان ما زندس
یکباره هر سه ما شروع کردیم و به چک چک زدن ، صدرا دوباره گفت
_ نُه بجه خانه خالی شوه آهنگ و رقص ره میمانیم ، هر چی باشه دل عزادار ره خوش کردن ثواب داره
دوباره سر جایم نشستم و گفتم
_ منطقی است ، زایا جهت کشتن یک آدم عزادار است پس باید کمی حال شه خوب کنیم
ریان رو به صدرا گفت
_ ای چیست یک لقمه میوه ره در حلقم انداخته روان هستی؟ برو کمی نان بیار
صدرا یکی زد پس گردن ریان و گفت
_ بگو بیارن ، مه نوکرت معلوم میشم؟
ریان _ تف به ذات خراب
_ تف به خودت
ریان_ تف به کل تان
زایا_ چیزی هم گفته نمیشیت که ضعف میکنی
ریان_ همی پیشتر دست و پای مه میبوسیدی کله پخته یی
زایا برو بابای گفت و دوباره سر جایش نشست ، ریان کم کم رنگ گرفت و دمای بدنش عادی شد و وقتی سرومش تمام شد همونجه روی مبل خوابید ، رخصتی ما طولانی است و روز اولش واقعاً خسته کن بود ، خداوند یک ماه دیگه ره بخیر بگذرانه
بلند شدم و نمبر کمیل ره گرفتم ، بعد چند زنگ جواب داد و گفت
_ پس زنگت میزنم
و بدون ایکه اجازه بته یک کلام گپ بزنم زود قطع کرد ، زایا رفت اتاقش ولی دوباره آمد ، میخاست قسمی نشان بته که خسته است و حوصله ما ره نداره مگم خسته بود ولی حوصله ماره داشت ، لباس شه تبدیل کرده بود ، یک بلوز بی آستین و برزوی نیمه پوشیده بود ، به ریان اشاره کرد و گفت
_ جور شد؟
فقط سر به نشانه مثبت تکان دادم که صدرا گفت
_ کجا هستن نوفل خیل
_ در نوفل خیل دانی
_ یک نریم خانه شأن
_ نه ، چرا باید بری و خودته در خانه مردم بدون دعوت بندازی ،
❤2👍1😍1
_ تو که رفته بودی
_ مه دعوت بودم ، تو چی هستی برعلاوه ما تحریم هستیم
صدرا _ منطقی است
زایا پوفی کشید و گفت
_ دلم تنگ شدههمه
_ قیچی بیارم درز های شه بکن باز شوه
زایا _ پَل هم بیاری باز نمیشه
_ آب بازی چطور است؟
صدرا بلند شد و گفت
_ خوب است شکر سلام میرسانه ، مه نیکر میپوشم میایم ، مسابقه میتین؟
زایا _ نفس یا پیشی؟
_ نفس ، مسابقه نفس
زایا_ نه نه ، نمیکنم ، ای میفامه مه نفسم کوتاهی میکنه
صدرا رفت طرف اتاقش و به دو دقیقه نرسید با نیکر نیمه پس آمد و بالای سر ریان ایستاد شد و گفت
_ ایرم بگویم ؟
_ مچم؟ ضعف نکنه
زایا_ چیزی نمیشه ، ای سویچ داره ناحق ضعف نمیکنه ، بیدارش کو ، بریم
هر دوی ما رفتیم و ریان ره هم صدرا بیدار کرد ولی ریان گفت علاقه به آب بازی نداره ، رفتیم بالای حویلی و کنار هم ایستاد شدیم ، همی که زایا سه گفت هر سه ما خوده انداختیم و تا او طرف رفتیم که مثل همیشه خودش برنده شد ، دو بار دیگه هم خودش با فاصله یک اینچی از ما برنده شد ، وقتی متوقف شدیم از سنگ خودمه گرفتم و گفتم
_ مسابقه نفس بتین
صدرا_ صحیح است بگی
زایا_ نه ، ای ناحق میبره
_ تو سه دفعه بردی ما گریه کردیم ؟
صدرا_ راست میگه بگی
ریان که در گوشه ایستاده بود گفت
_ مه خو میگم همرای ازو بازی نکنین ، دیدی نوبت باخت خودش گریخت
زای متعجب گفت
_ مه گریختم سویچی ؟ بگی ، بگی مسابقه بتیم
لبخند پیروزمندانه زدم و از هم فاصله گرفتم ،با سه گفتن ریان نفس در سینه حبس کردم و رفتم داخل ، مطمئناً زایا حذف است چون نفسش کوتاهی میکنه ولی صدرا سرسخت بود و رقیب قوی ، با چشم های باز زیر آب بودم که یکباره رو به رویم چیز عجیبی دیدم ، عجیب تر از چیزی که بتانم توصیف کنم ، نه تنها عجیب بود که ترسناک و دلهره آور هم بود ، صورتش ... اصلا ... زبانم کلا بند آمد ، صورتی نبود ، سری هم نبود ، فقط دست و پا بود و شالی بوجی مانند در جای سرش ، جای سر و صورتش نبود ولی شالش قالب سر ره داشت ، متعجب تا خودمه بکشم بالا یکباره دست و پایمه محکم کشید داخل آب و سر بشدت کوبید به پشت سرم ، بخاطر آب حرکتش سلو بود ولی دردش شدید بود ، ترسیده هر کاری که میتانستم بخاطر تکان دادن دست و پایم کردم ولی دریغ از ذره تکان خوردن ، دیگه از مسابقه هم گذشته بود ، نفسم در کل بند شده میرفت و از دلتنگی و بی نفسی میخاستم زودتر بالای آب بیایم ولی بیشتر محکمم میگرفت و بیشتر مره داخل تاریکی داخل میکشید ، یکباره چشم هایم قفل شد در تاریکی داخل صورتش ، مثلی که داخل چاه تاریکی میرفتم ، از بین تاریکی چشم های دیدم ، چشم های عجیبی بودن ، باعث میشدن دست از تقلا به بیرون شدن بکشم
غرق شدم
داخل چاه چشم هایش سقوط کردم
هر لحظه بیشتر اطرافم تاریک میشد
یکباره موهایم کشیده شد ، همی که روی آب رفتم نفس عمیق کشیدم و با صدا هوا ره به ریه هایم کشیدم ، پی در پی نفس میگرفتم و دست به صورتم میکشیدم تا خیرگی نگاهم که بخاطر آب بود از بین بره ، زایا که روی دو پا لب حوض نشسته بود متعجب گفت
_ احمق مسابقه میتی ، خودکشی که نمیکردی
صدرا _ کجایت خون کرده ؟
نفس زنان دستی به پشت سرم کشیدم ولی مکان درد ره نیافتم ، دست مه گرفتم پیش چشمم و دیدم خون است ، مطمئناً بخاطر ضربه بود ولی....
ریان _ کله ته چیشد؟
نفس زنان گفتم
_ وقت پایین رفتن خورد
ریان _ تو از وسط حوض پایین رفتی در کجا خورد ؟
_ نمیفامم......نمیفامم
زود از آب بیرون آمدم و لب حوض کنار زایا نشستم ، او چشم ها از فکرم دور نمیرفتن... بخاطر عجیب نبودن شأن بود یا عجیب بودن شان؟ ....
≤ صدرا آهنگ شه بلند تر کرد و همچنان به خود میرقصید ، پیراهن تنبان هم پوشیده بود تا کاملاً خودشه در عروسی حس کنه
زایا کنار مه نشست و گفت
_ چی ره سیل داری
_ بچه کاکایته
_ بچه مامایت است
_ شکمبه دوست نمیشه اندر دوست ، شما اندر هستین
_ اتفاقاً یگانه کسی که تره گردن گرفت همی اندر ها بودن
_ نخیر ، مه در خانه پدر کلان اصلیم هستم ، دیگه مادر کلان هم ندارین که کیس شما قوی تر شوه
ریان رو به مه گفت
_ حس میکنم دلم بد میشه
بی حوصله گفتم
_ ای بابا ، تو که حامله نیستی ، یا ضعف میکنی یا دلت به میوه میره یا دل بد میشی
زایا_ میشه باشه ، معجزه نشده باشه
ریان _ چپ باشین ، دلم بد داره
صورتش جمع میشد و چشم های شه بهم فشار میداد ،صدرا وسط رقص بی معنیش با صدای بلند گفت
_ قروت بتینش
_ راست میگه
زایا مسلم ره صدا کرد و گفت یک تا قروت بیاره ، وقتی آورد ریان با ایق و عوق خورد و کمی بهتر شد ولی همچنان علائم بارداری در بدنش مشاهده میشد.
_ مه دعوت بودم ، تو چی هستی برعلاوه ما تحریم هستیم
صدرا _ منطقی است
زایا پوفی کشید و گفت
_ دلم تنگ شدههمه
_ قیچی بیارم درز های شه بکن باز شوه
زایا _ پَل هم بیاری باز نمیشه
_ آب بازی چطور است؟
صدرا بلند شد و گفت
_ خوب است شکر سلام میرسانه ، مه نیکر میپوشم میایم ، مسابقه میتین؟
زایا _ نفس یا پیشی؟
_ نفس ، مسابقه نفس
زایا_ نه نه ، نمیکنم ، ای میفامه مه نفسم کوتاهی میکنه
صدرا رفت طرف اتاقش و به دو دقیقه نرسید با نیکر نیمه پس آمد و بالای سر ریان ایستاد شد و گفت
_ ایرم بگویم ؟
_ مچم؟ ضعف نکنه
زایا_ چیزی نمیشه ، ای سویچ داره ناحق ضعف نمیکنه ، بیدارش کو ، بریم
هر دوی ما رفتیم و ریان ره هم صدرا بیدار کرد ولی ریان گفت علاقه به آب بازی نداره ، رفتیم بالای حویلی و کنار هم ایستاد شدیم ، همی که زایا سه گفت هر سه ما خوده انداختیم و تا او طرف رفتیم که مثل همیشه خودش برنده شد ، دو بار دیگه هم خودش با فاصله یک اینچی از ما برنده شد ، وقتی متوقف شدیم از سنگ خودمه گرفتم و گفتم
_ مسابقه نفس بتین
صدرا_ صحیح است بگی
زایا_ نه ، ای ناحق میبره
_ تو سه دفعه بردی ما گریه کردیم ؟
صدرا_ راست میگه بگی
ریان که در گوشه ایستاده بود گفت
_ مه خو میگم همرای ازو بازی نکنین ، دیدی نوبت باخت خودش گریخت
زای متعجب گفت
_ مه گریختم سویچی ؟ بگی ، بگی مسابقه بتیم
لبخند پیروزمندانه زدم و از هم فاصله گرفتم ،با سه گفتن ریان نفس در سینه حبس کردم و رفتم داخل ، مطمئناً زایا حذف است چون نفسش کوتاهی میکنه ولی صدرا سرسخت بود و رقیب قوی ، با چشم های باز زیر آب بودم که یکباره رو به رویم چیز عجیبی دیدم ، عجیب تر از چیزی که بتانم توصیف کنم ، نه تنها عجیب بود که ترسناک و دلهره آور هم بود ، صورتش ... اصلا ... زبانم کلا بند آمد ، صورتی نبود ، سری هم نبود ، فقط دست و پا بود و شالی بوجی مانند در جای سرش ، جای سر و صورتش نبود ولی شالش قالب سر ره داشت ، متعجب تا خودمه بکشم بالا یکباره دست و پایمه محکم کشید داخل آب و سر بشدت کوبید به پشت سرم ، بخاطر آب حرکتش سلو بود ولی دردش شدید بود ، ترسیده هر کاری که میتانستم بخاطر تکان دادن دست و پایم کردم ولی دریغ از ذره تکان خوردن ، دیگه از مسابقه هم گذشته بود ، نفسم در کل بند شده میرفت و از دلتنگی و بی نفسی میخاستم زودتر بالای آب بیایم ولی بیشتر محکمم میگرفت و بیشتر مره داخل تاریکی داخل میکشید ، یکباره چشم هایم قفل شد در تاریکی داخل صورتش ، مثلی که داخل چاه تاریکی میرفتم ، از بین تاریکی چشم های دیدم ، چشم های عجیبی بودن ، باعث میشدن دست از تقلا به بیرون شدن بکشم
غرق شدم
داخل چاه چشم هایش سقوط کردم
هر لحظه بیشتر اطرافم تاریک میشد
یکباره موهایم کشیده شد ، همی که روی آب رفتم نفس عمیق کشیدم و با صدا هوا ره به ریه هایم کشیدم ، پی در پی نفس میگرفتم و دست به صورتم میکشیدم تا خیرگی نگاهم که بخاطر آب بود از بین بره ، زایا که روی دو پا لب حوض نشسته بود متعجب گفت
_ احمق مسابقه میتی ، خودکشی که نمیکردی
صدرا _ کجایت خون کرده ؟
نفس زنان دستی به پشت سرم کشیدم ولی مکان درد ره نیافتم ، دست مه گرفتم پیش چشمم و دیدم خون است ، مطمئناً بخاطر ضربه بود ولی....
ریان _ کله ته چیشد؟
نفس زنان گفتم
_ وقت پایین رفتن خورد
ریان _ تو از وسط حوض پایین رفتی در کجا خورد ؟
_ نمیفامم......نمیفامم
زود از آب بیرون آمدم و لب حوض کنار زایا نشستم ، او چشم ها از فکرم دور نمیرفتن... بخاطر عجیب نبودن شأن بود یا عجیب بودن شان؟ ....
≤ صدرا آهنگ شه بلند تر کرد و همچنان به خود میرقصید ، پیراهن تنبان هم پوشیده بود تا کاملاً خودشه در عروسی حس کنه
زایا کنار مه نشست و گفت
_ چی ره سیل داری
_ بچه کاکایته
_ بچه مامایت است
_ شکمبه دوست نمیشه اندر دوست ، شما اندر هستین
_ اتفاقاً یگانه کسی که تره گردن گرفت همی اندر ها بودن
_ نخیر ، مه در خانه پدر کلان اصلیم هستم ، دیگه مادر کلان هم ندارین که کیس شما قوی تر شوه
ریان رو به مه گفت
_ حس میکنم دلم بد میشه
بی حوصله گفتم
_ ای بابا ، تو که حامله نیستی ، یا ضعف میکنی یا دلت به میوه میره یا دل بد میشی
زایا_ میشه باشه ، معجزه نشده باشه
ریان _ چپ باشین ، دلم بد داره
صورتش جمع میشد و چشم های شه بهم فشار میداد ،صدرا وسط رقص بی معنیش با صدای بلند گفت
_ قروت بتینش
_ راست میگه
زایا مسلم ره صدا کرد و گفت یک تا قروت بیاره ، وقتی آورد ریان با ایق و عوق خورد و کمی بهتر شد ولی همچنان علائم بارداری در بدنش مشاهده میشد.
🕊2👍1🔥1😍1
#زالوس_پارت39
#جلد_پنجم
دستی به زخم سرم کشیدم و رو به زایا گفتم
_ چند روز به رمضان مانده ؟
شانه بالا انداخت و گفت
_ دو روز
_ چی کنیم؟
ریان_ خانه ره گل میزنیم
چشمی چرخاندم و گفتم
_ منظورم مهمانی ها رمضانی بوده،اگه به افطار بیاین چی؟
صدرا که به ناحق حرکات بی معنی که هیچ شباهتی به رقص نداشتن ره انجام میداد گفت
_ خود آقابزرگ گفت که تا مه نیستم در خانه های تان بشینین
زایا_ اونا اصلا در قصه ای موضوع نیستن ، خانه آغای ما گفته میخیزن میاین
_ بر علاوه بخاطر لج و بی ادب نشان دادن ما هم که شده افطاری دعوت میکنن
ریان_ نمیریم ، دست رد به سینه شان میزنیم
صدرا _ راست میگه ، بیضو ما بی ادب هستیم ، بریم و نریم چی فرقی میکنه
زایا _ رفتن شه نمیگم بی عقلا ، آمدن شانه میگم
_ یک شب است دیگه ، مه خوده مریض میندازم مره ببرین شفاخانه
زایا _ در رمضان مه دروغ نمیگم
_ یادم رفته بود رمضان میشه
صدرا تا خاست گپ بزنه تلفونم زنگ خورد ، دیگه نفامیدم به بچها چی گفت بلند شدم و بخاطر اذیت نشدن از طرف موسیقی صدرا رفتم او طرف و جواب دادم
_ باید شش ساعت پیش زنگ میزدی
کمیل _ در ره باز کو ، حله
زود از خانه رفتم بیرون و به بچها گفتم در ره باز کنن ، وقتی موترش داخل خانه شد دیدم کل شان هستن ، پیاده که شدن کمیل بدون گپ رفت طرف خانه ، آریاس و بچها شفا باشه گفتن و سلام و احوالپرسی کردن ، وقتی رفتیم داخل احسام با دیدن صدرا گفت
_ رمضان است اووو
صدرا متعجب از رقص ماند و به ما نگاه کرد ، دست برد و بعد خاموش کردن آهنگ رو به مه گفت
_ ای چی عادت است بی خبر میری مهمان میاری
زایا بلند شد و با آریاس و بچها بجز کمیل سلام داد ، ریان هم از همو مبل سلام داد چون حوصله نداشت بلند شوه ، صدرا ولی با همگی دست و سلام و علیک کرد ، کمیل به تلویزیون اشاره کرد و گفت
_ روشن کو ، مره ایسو
ریموت ره ازم گرفت و زد سر کانال خبری و خودش نشست ، متعجب به مقیم که با سر و صورت زخمی گپ میزد نگاه کردم ، لبخند عریضی زدم و تکیه دادم به مبل ، بطرز احمقانه فراموش کرده بودم که طرف مقابل مقیم کمیل نوفل است ، صدرا دو تا چک زد و گفت
_ شاباس نوفل ، به همی خاطر است که کمیل برت میزیبه
آریاس _ چی گپ است ؟ او کیست؟
_ یک بیشرف بود دیگه
کمیل تلویزیون ره خاموش کرد و گفت
_ دیگه دلت جمع باشه
_ سهیل چی؟
کمیل_ تکانش ندادیم ، حالی بانش
سر تکان دادم که پدرام رو به ریان گفت
_ خیر باشه ، چرا رنگت پریده
صدرا_ کاکا میشیم
ریان رو به صدرا گفت
_ یک دقیقه زبان به دهن بگیر و چپ باش ، اصلا به رقصت ادامه بته
احسام _ یک گزینه دیگه ره انتخاب کنین ، موسیقی ره در رمضان کنار بانین بهتر است
پدرام_ خو؟ چی شدیت؟
زایا_ امروز فشارش سقوط کرده بود ، تا بحالی سر حال نشده
احسام _ گرمی زده شدی؟
ریان نچی کرد و گفت
_ مه اصلا بیرون نرفتم امروز
احسام _ پدرام هم همی رقم است ، تا گرمی شوه گَنس میشه
پدرام_ مه بنظرت گنس معلوم میشم؟
احسام _ چشم هایت حالت خاصی داره ، مثل...نمیگم
زایا رو به کمیل گفت
_ چی شد که تصمیم گرفتی انتقام اویس ره تو بگیری نوفل
کمیل _ دار دنیا یک تا اویس دارم ، همی یک کار ره هم برش نکنم ؟
آریاس نچ نچی کرد و گفت
_ پیش روی خودم فروختیم ؟ واقعاً ؟
کمیل _ یک تا هم آریاس ،کاپی که ندارین خو یکی یکی هستین
احسام_ من از بیگانگان دیگر ننالم... متاسف هستم واقعاً
پدرام از کنارش بلند شد و رفت کنار صدرا نشست و گفت
_ دوری بهتر است
صدرا_ متاسف هستم واقعاً
کمیل _ تو دیگه چرا؟ به تو که امید نداده بودم
صدرا_ به مه هم بر خورد
زایا شانه بالا انداخت و گفت
_ حتی به مه هم برخورد
کمیل _ بهتر
آریاس _ چیزی به خوردن نیست ؟
صدرا _ چی میخوری؟
_ یک چیز تازه ، یک چیز سرد بهتر است
صدرا رفت پیش مسلم ، ریان رو به آریاس گفت
_ چرا او چوچه ره ناوردین؟
آریاس _ نبود ، فکر کنم سر کارش بود
احسام _ نه گفت سودا روان میکنه به مادر و پدرش بخاطر رمضان
آریاس اهانی کرد و گفت
_ مچم ، به مه نگفت
احسام _ تو خانه نبودی ، پیش خوارت بودی
آریاس _ او وقت رفته بود
احسام _ نه ،پس آمد خبر داد
آریاس _ چرا نگفتی
احسام _ میگم نبودی
آریاس _ خدا میدانه دیگه چی ها ره پت کردی
پدرام_ سگرت ته ورداشته بود ، گفته بودی در موتر افتاده ، او ره به زور به مه هم داد هر دوی ما کشیدم
آریاس متعجب دست برد داخل جیبش و گفت
_ای خو پیشتر هم از مه گرفت
پدرام _ گناهش نیست ، ساده گیر کرده
آریاس رو به احسام گفت
_ پس میخری
❤2👍1😍1💯1💔1🍓1
احسام متعجب گفت
_ مه مال یافته شده ره گرفتم ، چرا تاوان بتم؟
آریاس چشمی چرخاند و گفت
_ باز گپ میزنیم
احسام _ مه به کسی سگرت مگرت نمیخرم گفته باشم ، در ای رمضان گردن مه بسته نمیکنم ، استغفرالله ربی و اتوب الیه
احسام رو به زایا گفت
_ دلم است پیش از رمضان کله ره سفید کنم ، چطور است ؟
زایا دستی به موهای سفیدش کشید و گفت
_ مه دلم است سیاهش کنم
احسام زود گفت
_ چرا؟
زایا _ تنوع ، ببینم چهریم چقسم میشه
احسام_ فکس پری ها واری هستی البته از جنس مذکرش ، تو فقط ریش بان ببینم چقسم معلوم میشی
یکباره مه ، صدرا و ریان بلند خندیدیم ، صدرا به زایا اشاره کرد و گفت
_ ایشان کوسه تشریف دارن
احسام _ واقعاً ؟
زایا چشمی چرخاند و گفت
_ خداوند نعمت داده که چهار پنج ساعت به ریش اصلاح کردن وقت ضایع نکنم
احسام _ وقت اضافه ره نماز میخانی یا روزه میگیری ؟
زایا_ حالی رمضان میشه ، میگیرم و میخانم دیگه
آریاس _ نماز که تنها به رمضان نیست پری
زایا_ مهم ای هست که میخانم
پدرام _ بز از پای خود گوسفند از پای خود اویزان هستن
ریان _ ریا نشه مه میخانم ، یگان وقت یک وقت تا سه وقت هم میخانم یگان روز هم هیچ
احسام با ابرو های بالا رفته گفت
_ ریا شد بیدر
آریاس _ ما که تصمیم ما ره گرفتیم ، یک پدرام یگان دفعه میره تا شرکت او هم به یک دو دقیقه ، ختم میگیریم و ختم میکنیم
زایا با ابرو های بالا رفته گفت
_ چی رقم
کمیل _ به عاصم میگفتین دو کلمه از دین برتان بگویه ، ختم میگیریم منظورش از ذکر و ختم میکنیم هم منظورش از قرآنکریم است
صدرا_ مه هستم ، یک جزء به مه هم بتین
کمیل دوباره با افسوس گفت
_ ختم جزء به جزء هم در دین نیست ، ساخته خود مردم است ، از اول تا آخر بخانین تا منظور شه بگیرین و استفاده کنین
ریان_ نوفل ، وقتی ایقدر در مورد دین ایقدر میفامی چرا مافیا شدی
کمیل _ تو که مافیا نیستی چرا نمیفامی
ریان رو به مه گفت
_ دوازده متر زبان داره
خندیدم و گفتم
_ ای گپ ها ره بانین ، مه میگم چطور است بعد چهلم سلطان بانو بریم چکر ؟
کمیل_ ای نظریه مه بود
_ خو همو تو
پدرام _ اگه منظورتان طبیعت است مه قبول دارم
صدرا_ همچنان
زایا_ چکر داخلی ؟
احسام _ ببخشین آقا زاده ولی پدرم مره تا خانه آریاس اجازه نمیته ، فکر میکنی میمانه برم چکر خارجی؟
سر تکان دادم و گفتم
_ خو؟
_ آریاس شانه بالا انداخت و گفت
_ مه بیکار هستم
ریان _ اگه آل مستی باز نیایه صحیح است
_ خی صحیح است ، مقصد یا. تان نره ، حافظه مه ضعیف است
احسام بلند شد و گفت
_ بخیز کمیل ، مره برسان
کمیل به ساعت نگاه کرد و گفت
_ نو یازده بجه است
احسام _ باید ساعت نه میرفتم خانه ، مادرم به تشویش میشه گفته بودم میایم
آریاس _ ناراحت هم شوه اولین کسی که مورد هدف قرار میته مه هستم
احسام _ هیسس، نام مادر مره در زبان نگیری اگنه همینجه دو تکیت میکنم
آریاس برو بابای گفت و بلند شد ، رو به پدرام گفت
_ چرا لم دادی؟ بخیز
پدرام آهی کشید و گفت
_ هر دفعه دو دقیقه میایین خلاص
صدرا_ یگانه کسی که پشت ما دق میشه همی پدرام ساده دل است
کمیل بلند شد و گفت
_ صبح ساعت چهار پشتت میایم
متعجب گفتم
_ صبح؟
سر تکان داد و گفت
_ هم
_ مه چند روز میشه خواب نکردیم ، نمیشه عصر بیایی؟
کمیل _ خواب هر وقت میشه کرد ولی کار ره نه
احسام یکباره از پشت سرش صورت شه نزدیک آورد و بوسه به صورت کمیل زد و گفت
_تا کمیل ره داشته باشی هیچ ضرورتی به کتاب های انگیزشی نیست
کمیل با آرام صورت شه پاک کرد و رو به احسام گفت
_ گفتم مره ماچ نکو
احسام _ تو مره به وجد میاری ، گناهم نیست
وقتی از خانه بیرون شدیم کمیل دوباره تأکید که ساعت چهار آماده باشم تا وقتی آمد منتظر نمانه ، وقتی بچها رفتن زایای شان دیگه بخاطر خوابیدن به اتاق های شأن نرفتن ، دیگه نه آقابزرگ تفتیشی ما بود و نه سلطان گپدان ، پس راحتی ره با تمام وجود حس کرده روی مبل ها خوابیدن ، ولی مه بخاطر آلارم تلفون آمدم اتاق تا ریان بخاطر سر و صدا بیدار نشه ، بیضو وضعیتش چندان خوب نیست
با زنگ مکرر تلفون چشم باز کردم و از کنارم برداشتمش ، کمیل بود ، جواب دادم و با چشم های بسته گفتم
_ پیش در هستم
کمیل پوفی کشید و گفت
_ چرا جواب نمیتی کودن ، نیم ساعت شد پشت در پشت زنگ میزنم
_ در حمام بودم
کمیل بعد فحش زیبایش گفت
_ میخیزی یا نه؟
سر جایم نشستم و گفتم
_ خیستم بابا
تلفون ره قطع کردم و بعد شستن دست و صورتم لباس مه پوشیدم و از اتاق بیرون شدم ، وقتی به در بیرون رسیدم دوباره برگشتم داخل خانه و تلفون مه گرفتم ، از خانه که بیرون شدم ساعت پنج و چهل دقیقه بود ، دو موتر تعقیبی بود پس احتمالا جای آرامی قرار نبود بریم
_ مه مال یافته شده ره گرفتم ، چرا تاوان بتم؟
آریاس چشمی چرخاند و گفت
_ باز گپ میزنیم
احسام _ مه به کسی سگرت مگرت نمیخرم گفته باشم ، در ای رمضان گردن مه بسته نمیکنم ، استغفرالله ربی و اتوب الیه
احسام رو به زایا گفت
_ دلم است پیش از رمضان کله ره سفید کنم ، چطور است ؟
زایا دستی به موهای سفیدش کشید و گفت
_ مه دلم است سیاهش کنم
احسام زود گفت
_ چرا؟
زایا _ تنوع ، ببینم چهریم چقسم میشه
احسام_ فکس پری ها واری هستی البته از جنس مذکرش ، تو فقط ریش بان ببینم چقسم معلوم میشی
یکباره مه ، صدرا و ریان بلند خندیدیم ، صدرا به زایا اشاره کرد و گفت
_ ایشان کوسه تشریف دارن
احسام _ واقعاً ؟
زایا چشمی چرخاند و گفت
_ خداوند نعمت داده که چهار پنج ساعت به ریش اصلاح کردن وقت ضایع نکنم
احسام _ وقت اضافه ره نماز میخانی یا روزه میگیری ؟
زایا_ حالی رمضان میشه ، میگیرم و میخانم دیگه
آریاس _ نماز که تنها به رمضان نیست پری
زایا_ مهم ای هست که میخانم
پدرام _ بز از پای خود گوسفند از پای خود اویزان هستن
ریان _ ریا نشه مه میخانم ، یگان وقت یک وقت تا سه وقت هم میخانم یگان روز هم هیچ
احسام با ابرو های بالا رفته گفت
_ ریا شد بیدر
آریاس _ ما که تصمیم ما ره گرفتیم ، یک پدرام یگان دفعه میره تا شرکت او هم به یک دو دقیقه ، ختم میگیریم و ختم میکنیم
زایا با ابرو های بالا رفته گفت
_ چی رقم
کمیل _ به عاصم میگفتین دو کلمه از دین برتان بگویه ، ختم میگیریم منظورش از ذکر و ختم میکنیم هم منظورش از قرآنکریم است
صدرا_ مه هستم ، یک جزء به مه هم بتین
کمیل دوباره با افسوس گفت
_ ختم جزء به جزء هم در دین نیست ، ساخته خود مردم است ، از اول تا آخر بخانین تا منظور شه بگیرین و استفاده کنین
ریان_ نوفل ، وقتی ایقدر در مورد دین ایقدر میفامی چرا مافیا شدی
کمیل _ تو که مافیا نیستی چرا نمیفامی
ریان رو به مه گفت
_ دوازده متر زبان داره
خندیدم و گفتم
_ ای گپ ها ره بانین ، مه میگم چطور است بعد چهلم سلطان بانو بریم چکر ؟
کمیل_ ای نظریه مه بود
_ خو همو تو
پدرام _ اگه منظورتان طبیعت است مه قبول دارم
صدرا_ همچنان
زایا_ چکر داخلی ؟
احسام _ ببخشین آقا زاده ولی پدرم مره تا خانه آریاس اجازه نمیته ، فکر میکنی میمانه برم چکر خارجی؟
سر تکان دادم و گفتم
_ خو؟
_ آریاس شانه بالا انداخت و گفت
_ مه بیکار هستم
ریان _ اگه آل مستی باز نیایه صحیح است
_ خی صحیح است ، مقصد یا. تان نره ، حافظه مه ضعیف است
احسام بلند شد و گفت
_ بخیز کمیل ، مره برسان
کمیل به ساعت نگاه کرد و گفت
_ نو یازده بجه است
احسام _ باید ساعت نه میرفتم خانه ، مادرم به تشویش میشه گفته بودم میایم
آریاس _ ناراحت هم شوه اولین کسی که مورد هدف قرار میته مه هستم
احسام _ هیسس، نام مادر مره در زبان نگیری اگنه همینجه دو تکیت میکنم
آریاس برو بابای گفت و بلند شد ، رو به پدرام گفت
_ چرا لم دادی؟ بخیز
پدرام آهی کشید و گفت
_ هر دفعه دو دقیقه میایین خلاص
صدرا_ یگانه کسی که پشت ما دق میشه همی پدرام ساده دل است
کمیل بلند شد و گفت
_ صبح ساعت چهار پشتت میایم
متعجب گفتم
_ صبح؟
سر تکان داد و گفت
_ هم
_ مه چند روز میشه خواب نکردیم ، نمیشه عصر بیایی؟
کمیل _ خواب هر وقت میشه کرد ولی کار ره نه
احسام یکباره از پشت سرش صورت شه نزدیک آورد و بوسه به صورت کمیل زد و گفت
_تا کمیل ره داشته باشی هیچ ضرورتی به کتاب های انگیزشی نیست
کمیل با آرام صورت شه پاک کرد و رو به احسام گفت
_ گفتم مره ماچ نکو
احسام _ تو مره به وجد میاری ، گناهم نیست
وقتی از خانه بیرون شدیم کمیل دوباره تأکید که ساعت چهار آماده باشم تا وقتی آمد منتظر نمانه ، وقتی بچها رفتن زایای شان دیگه بخاطر خوابیدن به اتاق های شأن نرفتن ، دیگه نه آقابزرگ تفتیشی ما بود و نه سلطان گپدان ، پس راحتی ره با تمام وجود حس کرده روی مبل ها خوابیدن ، ولی مه بخاطر آلارم تلفون آمدم اتاق تا ریان بخاطر سر و صدا بیدار نشه ، بیضو وضعیتش چندان خوب نیست
با زنگ مکرر تلفون چشم باز کردم و از کنارم برداشتمش ، کمیل بود ، جواب دادم و با چشم های بسته گفتم
_ پیش در هستم
کمیل پوفی کشید و گفت
_ چرا جواب نمیتی کودن ، نیم ساعت شد پشت در پشت زنگ میزنم
_ در حمام بودم
کمیل بعد فحش زیبایش گفت
_ میخیزی یا نه؟
سر جایم نشستم و گفتم
_ خیستم بابا
تلفون ره قطع کردم و بعد شستن دست و صورتم لباس مه پوشیدم و از اتاق بیرون شدم ، وقتی به در بیرون رسیدم دوباره برگشتم داخل خانه و تلفون مه گرفتم ، از خانه که بیرون شدم ساعت پنج و چهل دقیقه بود ، دو موتر تعقیبی بود پس احتمالا جای آرامی قرار نبود بریم
🕊1❤1👍1🥰1👌1😍1💯1
#زالوس_پارت40
#جلد_پنجم
، تا کمیل چشمش به مه افتاد از موتر پیاده شد که زود گفتم
_ صبر ، دستم نزنی
عصبی گفت
_ هزار دفعه گفتمت که مدیریت زمان داشته باشه او بچه
_ زمان مره مدیر قبول نداره
بی حوصله گفت
_ دیر شد
رفتم و همزمان سوار شدیم ، کمربند مه بستم تا راست نشستم اسلحه زیر بینیم گرفته شد ، با ابرو های بالا رفته آرام گفتم
_ کتی او چیزا مزاق نمیشه نوفل
_ میفامی چند ساعت است پشت در هستم
_ چند ساعت نه ، چند دقیقه
تا دوباره فشار داد گفتم
_ صحیح است ، مزاق کردم
ازم فاصله گرفت و اسلحه ره انداخت در بغلم ، حرکت کرد و گفت
_ پاکِ پاک است
برتای مه برداشتم و گفتم
_ چی کردیش
_ گذشته سیاه ته پاک کردم ، دیگه حتی او فیلم ها هم نمیتانن تره قاتل معرفی کنن
_ ماچ برت ، کجا میریم ؟
_ دیشب نگفتم ؟
_ نه ، پیش بچه ها بودیم ، تعقیبی به چیست؟
سر تکان داد و گفت
_ سورپرایز باشه
_ سورپرایز های تو از شب های قبرستان هم ترسناک تر است
کمیل _ نا شکر نباش بچه أته ،مه ناجی تو هستم
_ واقعاً غریق نجات خوبی هستی بوله جان ، شکر در قدت
خندید و گفت
_ یک چشم خواب نکردیم ، نیم سری گرفتیم
_ میگفتی یک دوا میدادمت
کمیل نچی کرد و گفت
_ معده درد هستم
_ کجایت جور است ؟ غرازه شدی دیگه نوفل ، به همی زودی
آهی کشید و گفت
_ به ایقدر زودی هم که میگی نیست ، هر روزش صد ها سال گذشته ، دیگه پیر هم شدیم
_ سی و سه اوقدرم پیر نیست ، والله از اونو رحمت چوچه تر معلوم میشی
_ جدی میگی؟
_ در ای گل صبح مزاقم از کجا شد؟
_ خی خوب ماندیم؟
مثل خودش کومه شه گرفتم و گفتم
_ خوب بودی ، افراط گرایی نکو ، بر من تو به مثال پنیر میمانی ، بگویم به بچها تو هم کوسه هستی
_ مه کوسه چی کنم احمق؟
_ اگه بگویم باور میکنن
دست مه زد کنار و گفت
_ ریشم از موی سر تو کرده پر پشت تر است ، سیل کو مقبولی ره
دوباره کومه شه گرفتم و گفتم
_ خی از سر ، تو بر من به مثال عسل میمانی
_ عسل یا بوره اَو ، پس کو دست ته
بدون توجه گفتم
_ آیا مادر شما زنبور بود؟
_ مادر خودت زنبور بود
_ از خودم را نمیدانم ولی از شما قطعا زنبور بوده که همچین عسلی تولید کرده
بلند خندید و همو قسم که دست مه بشدت زد کنار فحشی نثارم کرد
نچ نچی کردم و گفتم
_ تو بچه خوب هستی ، یک همی عادت دَو زدن ته هم گم کنی خواستگار پیدا میکنی
کمیل _ تا تو باشی در خانه مره هیچ دختری نمیزنه
_ اینه ، بقران مه و تو که یکجای باشیم کلگی طرف تو سیل میکنه
_ حتماً میگن ای بدرنگه چرا همرایت آوردی
سیلی در صورتش زدم و گفتم
_ سر گپم گپ نزن
خندید و دوباره فحشی نثارم کرد ، وقتی رسیدیم هوا کاملاً روشن شده بود ، نگاهی به ساعت انداختم پنج شده بود ، کمیل به بلاک پیش رویش اشاره کرد و گفت
_ هشدار _ بلاک مسکونی است ، پس هر حرکتت در خاموشی باید انجام شوه
_ حرکت چی
برگشت و به فیروز گفت
_ پنج دقیقه بعد بالا بیایین
و دست مه گرفت و رفتیم داخل بلاک ، منتظر لفت نماند و از زینه ها رفتیم بالا که گفت
_ در ای سن هم باید بجای زنم همرای تو دست به دست بگردم
_ زن وفا نداره ، رفیق ته نگاه کو ، ماچت کنم؟
_ چپ شو
وقتی به منزل سوم رسیدم پشت دری متوقف شد ، از جیبش کلیدی کشید و داخل در انداخت و آرام قفل در ره باز کرد ،قسمی که معلوم میشد بلاک مربوط کمیل نمیشد پس کلید شه گرفته بود یا ساخته بود ، آرام در ره باز کرد و اسلحه شه ماشه کش کرد ، پس مه هم باید همی کار ره میکردم ، وقتی ماشه کش کردم کمیل اشاره کرد از پشتش برم ، از داخل اتاقی صدای میامد پس هدف معلوم شد ، کمیل پشت در متوقف شد و در یک حرکت در ره باز کرد ، رفتیم داخل که دست های شه از هم کمی باز کرد و رو به جمع که گرد هم نشسته بودم و در حال نوشیدن و قطعه بازی بودن گفت
_ سلام علیکم و رحمة الله
سهیل متعجب از بین شان بلند شد که کمیل با ابرو های بالا رفته رو به مرد کناریش گفت
_ نصیری ؟
نصیری نگاهی به اطراف انداخت و گفت
_ فقط با دو...
کمیل سر به نشانه تاسف تکان داد و گفت
_ اینجه جایت نیست ، برو
نصیری متعجب گفت
_ ببی....
کمیل با صدای بلند رو به نصیری گفت
_ بفرما
نصیری قطعه های شه انداخت و بعد گرفتن تلفونش از روی میز از کنار مه گذشت و رفت ، صورتش بشدت آشنا بود ولی نمیشناختم
کمیل به تمام شان اشاره کرد و رو به مه گفت
_ معرفی میکنم عمرسان ، تک تک اینا با مقیم در تلک موش که به تو ماندن دست دارن
سهیل ره که میشناختم ، حاجی صمد و شمس الدین ره هم میشناختم و هیچ دلیلی به دشمنی همرای شان نداشتم ، دیگرا جدید بودن ، هر سه شانه نمیشناختم ، اصلا در جای ندیده بودم شأن
❤3👍2🔥1🥰1💔1
ترس های صورت شان دیدنی بود و خوب عادی بود ، حتی مه هم وقتی کمیل طرف مقابلم بود میترسیدم در صورتی که مطمئن بودم قصد کشتن مه نداشت چی برسه به بعضی اینا که تنها نام نوفل ره شنیده بودن
سهیل آب دهن شه قورت داد و گفت
_ غلط فهمی شده نوفل
کمیل در ره بست و قفل کرد ، روی تک مبل نشست و رو به سهیل گفت
_ مقیم برت سلام رساند بود ، وقت نشد برت بگویم
سهیل که از صورتش معلوم بود در حال سر هم کردن جملات خیر واقعی است گفت
_ مه از حرکت مامایم خبر نداشتم
_ وقتی خبر نداشتی چطو مامای تو یکباره سر مه دست ماند که در قتل عمد مره مظنون اصلی بگیره ؟
سهیل_ میتانم قسم بخورم که مه خبر ندارم
_مقیم نزدیک ترین آدم روی به تو بود و بعد گرفتن فیلم ها یکباره تو دور شدی و مقیم نزدیک ؟
سهیل_ ببین عمرسان ، مامایم همرای ما قطع رابطه کرده ، چند سال میشه
کمیل رو به یکی از مرد هاکه ریش سفیدی داشت و سرش کاملا کَل بود گفت
_ به رمضان آمادگی میگیری حاجی سخی ؟ با شراب شروع میکنی و با حج خلاص ؟ بوه هم آوردی که از حالی یاد بگیره چقسم حاجی برتر باشه؟
مردی که حاجی سخی بود متعجب رو به کمیل گفت
_ نوفل صاحب ، مه و بچیم هیچ شناختی از مقیم نداریم
_ دوشنبه هفته پیش که در قرغه دیدیش چی ؟
با چشم های برامده گفت
_ او وقت نمیفامیدم که قرار است مقیم ره ببینم ، ما فقط به تبدیل هوا رفته بودیم
کمیل رو به مه گفت
_ تک تک شأن دست به دست کردن و تا وزیر رفتن که مثل آب خوردن نیروی های ویژه تره در نا کجا آباد بردن
شمس الدین رو به مه گفت
_ ببین خان صاحب ، مه نان و نمک آقابزرگ ره خوردیم پس دلیلی به ای کار ندارم نوفل
کمیل آرام دوباره رو به مه گفت
_ ای ره خو میشناسی
سرتکان دادم و گفتم
_ تلویزیون... از همی است
کمیل_ دقت کرده بودی که آدم های کدام شبکه پیش رویت قرش قرش عکس میگرفتن
_ اصلا فکرم نشده بود
حاجی صمد ولی با بی چشمی گفت
_ ای دام است ، اصلا خود عاصم خان خبر داره نواسه پر نام و نشانش با مافیا دست به یکی کرده ؟
کمیل نچ نچی کرد و گفت
_ میبینی چی رقم آدم ها ره سر دسترخوان تان راه دادین عمرسان
رو به سهیل گفتم
_ کاش زور آخر ته میزدی و مطمئن میشدی کارت نمی لنگه
برگشتم طرف شمس الدین و گفتم
_ کار خوبی نکردی کاکا شمس
کمیل بلند شد و آرام در ره باز کرد و گفت
_ بهتر است باقی دور همی تانه در اینجه ادامه نتین
به مه اشاره کرد که هر دوی ما از اتاق بیرون شدیم ، فیروز از پیش روی ما گذشت و با بچها داخل اتاق شدن ، وقتی رفتیم پایین و سوار شدیم ، دستی به صورتم کشیدم و با ابرو های گره خورده خیره شدم به در بلاک که هر پنج شه سر به زیر انداختن در موتر و فیروز حرکت کرد و رفتن ، کمیل نگاهم کرد و گفت
_ چی شد ، جیگر خون شدی؟
_ یگانه چیزی که زیر ذوقم میزنه دشمنی به ناحق مردم است
کمیل پوزخندی زد و حرکت کرد ، ابرو های شه بالا انداخت و گفت
_ ضرورت نیست حتماً کاری کنی ، چهار رپه جیبت مردم ره دشمن جانت میسازه ، حتی چهار رپه هم نه ، یک لقمه نان خشک که از گلونت پایین میره ره مردم دیده نمیتانن ، مهم نیست چقدر بخاطر شأن خوب باشی ،مهم ای هست که هیچکس نمیتانه ببینه تو در جای نرم تر میخوابی
آهی کشیدم و گفتم
_ زمانی بود که گرگ به گوسفند حمله میکرد ، ولی حالی گوسفند خون گوسفند ره میخوره
کمیل _ به همی خاطر است که از رهگذر ها هم متنفر هستم ، هر کس چیزی کثیفی در ذهنش داره که دستش برسه عملیش کنه ، مثل هر متجاوز دیگی ، قدم اول ره همیشه برمیدارن و دومش میمانه به تو که قدم شه قطع کنی ، اینا هم به ناحق با هم دست به یکی نکردن ،یکی به دیگه جایگاه و مقام بالا تر پیشنهاد دادن ، تو باید خوشحال باشی که پیدای شان کردی
پوزخندی زدم و گفتم
_ ای تو بودی که پیدای شأن کردی
کمیل _ مه و تو چی فرقی میکنه ، مهم نتیجه است ،حالی هم لب و رویته کشال نگی ، شمس که پدرت نبود
سر تکان دادم و گفتم
_ دلم به خودم میسوزه ، ایقدر بدبختی بخاطر کار نکرده حرام است
کمیل نگاهی به اطراف انداخت و گفت
_ ساعت چند است ؟
_ شش و نیم
_ یک کله پاچه چطور است ؟
_ خوب است سلام میرسانه
_ خانه بریم یا کله پزی
_ هیچ حوصله سر و صدا نیست ، برو در همو طویله خودت
_ منظورت طویله خودتان است
کومه شه گرفتم و گفتم
_ نه از تو
دست مه زد کنار و گفت
_ یک دفعه دیگه دستت در جانم بخوره در ره باز میکنم پایین میندازمت
دوباره کومه شه گرفتم و گفتم
_ کله پاچه پخته کردی؟
پوفی کشید و گفت
_ بخاطر پاهایم هر صبح کمی میخورم
سهیل آب دهن شه قورت داد و گفت
_ غلط فهمی شده نوفل
کمیل در ره بست و قفل کرد ، روی تک مبل نشست و رو به سهیل گفت
_ مقیم برت سلام رساند بود ، وقت نشد برت بگویم
سهیل که از صورتش معلوم بود در حال سر هم کردن جملات خیر واقعی است گفت
_ مه از حرکت مامایم خبر نداشتم
_ وقتی خبر نداشتی چطو مامای تو یکباره سر مه دست ماند که در قتل عمد مره مظنون اصلی بگیره ؟
سهیل_ میتانم قسم بخورم که مه خبر ندارم
_مقیم نزدیک ترین آدم روی به تو بود و بعد گرفتن فیلم ها یکباره تو دور شدی و مقیم نزدیک ؟
سهیل_ ببین عمرسان ، مامایم همرای ما قطع رابطه کرده ، چند سال میشه
کمیل رو به یکی از مرد هاکه ریش سفیدی داشت و سرش کاملا کَل بود گفت
_ به رمضان آمادگی میگیری حاجی سخی ؟ با شراب شروع میکنی و با حج خلاص ؟ بوه هم آوردی که از حالی یاد بگیره چقسم حاجی برتر باشه؟
مردی که حاجی سخی بود متعجب رو به کمیل گفت
_ نوفل صاحب ، مه و بچیم هیچ شناختی از مقیم نداریم
_ دوشنبه هفته پیش که در قرغه دیدیش چی ؟
با چشم های برامده گفت
_ او وقت نمیفامیدم که قرار است مقیم ره ببینم ، ما فقط به تبدیل هوا رفته بودیم
کمیل رو به مه گفت
_ تک تک شأن دست به دست کردن و تا وزیر رفتن که مثل آب خوردن نیروی های ویژه تره در نا کجا آباد بردن
شمس الدین رو به مه گفت
_ ببین خان صاحب ، مه نان و نمک آقابزرگ ره خوردیم پس دلیلی به ای کار ندارم نوفل
کمیل آرام دوباره رو به مه گفت
_ ای ره خو میشناسی
سرتکان دادم و گفتم
_ تلویزیون... از همی است
کمیل_ دقت کرده بودی که آدم های کدام شبکه پیش رویت قرش قرش عکس میگرفتن
_ اصلا فکرم نشده بود
حاجی صمد ولی با بی چشمی گفت
_ ای دام است ، اصلا خود عاصم خان خبر داره نواسه پر نام و نشانش با مافیا دست به یکی کرده ؟
کمیل نچ نچی کرد و گفت
_ میبینی چی رقم آدم ها ره سر دسترخوان تان راه دادین عمرسان
رو به سهیل گفتم
_ کاش زور آخر ته میزدی و مطمئن میشدی کارت نمی لنگه
برگشتم طرف شمس الدین و گفتم
_ کار خوبی نکردی کاکا شمس
کمیل بلند شد و آرام در ره باز کرد و گفت
_ بهتر است باقی دور همی تانه در اینجه ادامه نتین
به مه اشاره کرد که هر دوی ما از اتاق بیرون شدیم ، فیروز از پیش روی ما گذشت و با بچها داخل اتاق شدن ، وقتی رفتیم پایین و سوار شدیم ، دستی به صورتم کشیدم و با ابرو های گره خورده خیره شدم به در بلاک که هر پنج شه سر به زیر انداختن در موتر و فیروز حرکت کرد و رفتن ، کمیل نگاهم کرد و گفت
_ چی شد ، جیگر خون شدی؟
_ یگانه چیزی که زیر ذوقم میزنه دشمنی به ناحق مردم است
کمیل پوزخندی زد و حرکت کرد ، ابرو های شه بالا انداخت و گفت
_ ضرورت نیست حتماً کاری کنی ، چهار رپه جیبت مردم ره دشمن جانت میسازه ، حتی چهار رپه هم نه ، یک لقمه نان خشک که از گلونت پایین میره ره مردم دیده نمیتانن ، مهم نیست چقدر بخاطر شأن خوب باشی ،مهم ای هست که هیچکس نمیتانه ببینه تو در جای نرم تر میخوابی
آهی کشیدم و گفتم
_ زمانی بود که گرگ به گوسفند حمله میکرد ، ولی حالی گوسفند خون گوسفند ره میخوره
کمیل _ به همی خاطر است که از رهگذر ها هم متنفر هستم ، هر کس چیزی کثیفی در ذهنش داره که دستش برسه عملیش کنه ، مثل هر متجاوز دیگی ، قدم اول ره همیشه برمیدارن و دومش میمانه به تو که قدم شه قطع کنی ، اینا هم به ناحق با هم دست به یکی نکردن ،یکی به دیگه جایگاه و مقام بالا تر پیشنهاد دادن ، تو باید خوشحال باشی که پیدای شان کردی
پوزخندی زدم و گفتم
_ ای تو بودی که پیدای شأن کردی
کمیل _ مه و تو چی فرقی میکنه ، مهم نتیجه است ،حالی هم لب و رویته کشال نگی ، شمس که پدرت نبود
سر تکان دادم و گفتم
_ دلم به خودم میسوزه ، ایقدر بدبختی بخاطر کار نکرده حرام است
کمیل نگاهی به اطراف انداخت و گفت
_ ساعت چند است ؟
_ شش و نیم
_ یک کله پاچه چطور است ؟
_ خوب است سلام میرسانه
_ خانه بریم یا کله پزی
_ هیچ حوصله سر و صدا نیست ، برو در همو طویله خودت
_ منظورت طویله خودتان است
کومه شه گرفتم و گفتم
_ نه از تو
دست مه زد کنار و گفت
_ یک دفعه دیگه دستت در جانم بخوره در ره باز میکنم پایین میندازمت
دوباره کومه شه گرفتم و گفتم
_ کله پاچه پخته کردی؟
پوفی کشید و گفت
_ بخاطر پاهایم هر صبح کمی میخورم
👍2💯1😐1
#زالوس_پارت41
#جلد_پنجم
_ تو که هر صبح یک تا کله پاچه بخوری نسل گوسفند منقرض میشه
نچی کرد و گفت
_ گوسفند بوی میته ناحق امو اشتها ره خراب میکنه ، گاو خوب است
_ تو کله خوردن ته بان ، نفر ها ره چی میکنی
_ کارت نباشه ،هر چقدر که خودته از همی گپ ها دور بگیری بهتر است ، حالی که در منجلاب رفتی دست و پا نزنی به فایدیت است
_ نگفتم کاری میکنم ، میگم چی میکنی؟
_ گفتم تره چی ، بشین در جایت
_ در جایم هستم
به خانه اشاره کرد و گفت
_ بوی کله پاچه تا اینجه آمد
متعجب گفتم
_ از ای کرده دروغ کته تر میگفتی ، از ده متری خانه در موتر بوی آمد ؟
خندید و گفت
_ مقصد تو چپ باش
در خانه باز شد و کمیل موتر ره برد داخل و وقتی پیاده شدیم لب حوضچه نشستم و گفتم
_ هموتو یک تا چاقو هم بیار
کمیل برگشت و گفت
_ مه برت چاقو بیارم ؟
_ خانه تو است مه بیارم ؟
رفت و بعد چند دقیقه با یک چاقو برگشت ، لباس شه تبدیل کرده بود ، کنارم نشست و گفت
_ آوین چطور است
شانه بالا انداختم و گفتم
_ مقصد است ، مه از گپ یاقوت تا حالی بیرون نشدیم
_ نامش هم اعصاب مه خراب میکنه ، مثل خنجر میخوره در قلبم
_ تنها گپ قلب نیست ، یاقوت مثل سایه سیاه در زندگیم مانده ، نه از گپش بیرون میشم نه از دردش ، آوین هم پشت امو گپ ره گرفته و هر روز عادت هایش و پرخاشگری هایش بدتر از قبل میشه
کمیل _ حق داره ولی تا وقتی که جبران نکرده باشی ، موضوع عادی نبود ، یاقوت یکباره زندگی سه نفر ره از یک رو به دیگه رو کرد ، سه سال مکمل ره به بیهوده کاری هایش به خون و غم کشید
_ یگانه چیزی که یادم نمیره شوک او زدنت در شفاخانه بود ، باز اندایوالک هایته هم یاد داده بودی که مره دو و دشنام بتن
کمیل خندید و گفت
_ یادم نیار
_ خجالت بکش ، بخاطر او زدگی تو استخوان بینیم تا حالی صدا میته ، مخصوصاً ایکه هیچ چیز هم نمیفامیدم ، مثل یک تا اشتک بیگناه بودم بقران
_ مه که نمیفامیدم واقعاً حافظه ته از دست دادی
چاقو ره از دستش کش کردم و گفتم
_ بس کو ، صدایته نکش ، مره تربوزه
دست برد داخل آب و کوچک ترین شه گرفت که گفتم
_ یک گشنه نبودی که شدی
چشمی چرخاند و بزرگ تر شه گرفت و ماند لب حوضچه و گفت
_ بگی تخته کو ، چی بلا نادیده هستی تو ، در او قصر نان نمیتن برتان
_ مال مفت مزه دیگی داره
_ حاجی سخي کیست؟
نگاهم کرد و گفت
_ حاجی سخی کیست ؟
_ طوطی سخنگو شدی ، اموی که در بلاک دیدیم
اهانی کرد و گفت
_ حاجی سخی کلان خان ده.... است ، البته بود ، دیگه پدرش خودشه شور داده نمیتانه
_ پس نصیری کی بود که بدون گپ روانش کردی
کمیل همو قسم که لقمه میزد گفت
_ محمد نصیری ، پدر پدرام است ، فقط نمیفامم سهیل ره از کجا میشناخت و چرا در اونجه بود
متعجب گفتم
_ همی پدرام خودما؟
سر تکان داد و گفت
_ مه هم در جا گفتم بره بخاطر پدرام بود ، در بین سهیل و مقیم او چیکاره است ره نمیفامم ، مقصد خدا کنه در گپ دستگیری تو دست نداشته باشه ، اگه پایش داخل ای مسئله باشه باز خرم در گل میمانه
_ پدر پدرام چیکارس؟
_ تاجر و تولید کننده است
_ جالب است ، او ره هیچ نمیشناسم
_ گپ همینجه است ، مطمئناً خودش یا زنگ میزنه یا یک رقم مره پیدا میکنه که گپ شه بزنه ، دروغ و راست شه دیگه نمیفامم
≤ داخل که رفتم دیدم بچها غذا میخورن ، سر جای خودم نشستم که زایا گفت
_ کجا بودی
_ کار داشتم ،باز چرا رنگ در رخ نداری قدو ، صبح رمضان است ، ای قسم که در دو روز میموری
ریان قاشق شه ماند و گفت
_ اشتها هم ندارم
صدرا_ تو که همی حالی تخته داشتی
ریان به قابش اشاره کرد و گفت
_ کو؟
زایا_ بهتر است بری پیش داکتر ، مه در رمضان مرده داری کرده نمیتانم
صدرا_ راست میگه ، فقط شش سال است در قحطی بودی ، حتی....
خیره شد به صورتش گفت
_ حتی چشم هایت هم دورش سیاه شده ، افسردگی مزمن گرفتی ؟
ریان پوفی کشید و گفت
_ داکتر گزینه درستی است
زایا_ خی شب بریم ،حالی گرمی است
صدرا_ در موتر میری و بعدشم در شفاخانه ، در کجا گرمیت میکنه دقیقاً ؟
زایا_ همی که پای مه بیرون بانم گرمیم میکنه
صدرا خندید و گفت
_ کلیت کبوتر واری است ای بلا اکت و ناز تره سیل کو
_ مطمئن هستی کدام چیز مشکوک نخوردی یا ننوشیدی ؟
ریان_ ایقدر همرای مردم در شیشت و برخاست بودم که هیچ چیز نخوره بودم
رو به زایا گفتم
_صبح رمضان است ، شفاخانه شب بیر و بار میباشه ، حالی بریم زود خلاص شوه
زایا _ پیش اونو کل بریم ، نامش یادم رفت
_ به همی خاطر میگم که وقت بریم مریض نداشته باشه ، قدو اگه غذا نمیخوری برو لباس های ته تبدیل کو
ریان_ حوصله نیست ،همینا صحیح هستن
❤2👍2🔥1👌1💯1
صدرا _ مه هم سیر شدم ، تو نمیری پیرکی؟
زایا_ چرا ، از تنها بودن بهتر است ، مه لباس مه تبدیل میکنم میایم
صدرا و زایا رفتن و بعد ده دقیقه آمدن ، رفتیم و سوار موتر آقابزرگ شدیم که رانندیش مه بودم ، از خانه که بیرون شدیم یک راست رفتیم شفاخانه و بعد نیم ساعت نوبت ریان رسید ، رفتیم پیش داکتر که بعد یک عالمه احوال پرسی و تسلیت گفتن چند تا معاینه داد به ریان ، اول گفت زردی شاید باشه ولی در جا گفت اشتباه کرده ، وقتی نتایج ره از لابراتوار آوردن داکتر رو به ریان گفت
_ همو حدس دوم بوده ، کم خونی شدید گرفتین خانزاده
زایا دست شه ماند روی صورتش تا نخنده ، مه که کلا چشم از شان گرفتم و دوختم به در و دیوار ، صدرا هم آرام سر شه خاراند و خودشه کنترل کرد ، داکتر دوباره گفت
_ دوای شه خودم برتان نوشته میکنم ، ولی کوشش کنین زیاد عدس بخورین ، انار هم روز یک وعده بخورین خوبتر میشه و همی قسم میوه های خونساز زیاد استفاده کنین ، چند وقتی هم زیر نور مستقیم آفتاب نباشین بهتر است تا گنسی و ضعف سر تان نیایه
زایا _ دلیلش چی است؟
داکتر عینک های شه کشید و گفت
_ بعضی اوقات بخاطر ضعیفی خود بدن کم خونی پیش میایه
ریان _ دیگه چی ؟
داکتر_ورزش سقیل نکنین ، بنظرم در رمضان استراحت کنین بهتر است ، انرژی زیادی هم در جیم مصرف نکنین ، چند حرکت در خانه بعد شام مشکلی نداره ، اگه مراعات کنین تا همی یک ماه مشکل تان حل میشه
ریان بعد گرفتن نسخه و تشکری بلند شد ،سر جمع خداحافظی گفتیم و از اتاق داکتر بیرون شدیم ، وقتی از دوا خانه داخل شفاخانه دوا های ریان ره گرفتیم یک راست سوار موتر شدیم و حرکت کردیم ، زایا برگشت و رو به ریان گفت
_ ببین ،اگه دختر میبودی درکت میکردم ولی حالی مغزم قفل شده
صدرا خندید و گفت
_ اولش علائم بارداری بود و بعدش علائم پریودی ، خدا روند سوم ره از سرت بخیر بگذرانه بچه کاکا
خندیدم و گفتم
_ به حق چیز های ندیده ، یک همی کم خونی تره ندیده بودیم که دیدیم
ریان آهی کشید و گفت
_ خدا بیاره در سرتان
صدرا _ آمین ، ما هم مشکلات دخترانه مثل تو داشته باشیم
ریان_ چقدر بی عقل هستی ، خون خو تنها در بدن دختر ها نیست
زایا_ مگم کم خونی در قشر ذکور ره نو دیدیم
_ حس میکنم دو دقیقه دیگه تشریح بتی ضعف میکنی قدو
خانه که رسیدیم رفتیم داخل ، صدرا یکی زد به گرده ریان ولی تا چیزی بگویه آخ ریان رفت هوا و گرده شه گرفت ، صدرا متعجب گفت
_ مه که محکم نزدم قدو
با ابرو های بالا رفته رفتم طرفش و گفتم
_ چی شد؟
زود راست شد و گفت
_ گردیم چخ شد
با چشم های کوچک شده به زایا نگاه کردم که یکباره زایا گرفتش ، زود پیراهن شه زدم بالا که ابرو هایم بهم گره خورد و صورتم جمع شد ، متعجب گفتم
_ چاقو....خوردی ریان؟
زایا رهایش کرد و کنار مه آمد و او هم متعجب گفت
_ چی؟
صدرا که کنارم بود دست ماند روی پیشانیش و گفت
_ در کجا خوردی؟ احمق ای وضعیت خرابت از همی خاطر بود؟
ریان که صورتش گرفته شده بود موش مرده مثل مظنون ها به ما نگاه میکرد بشدت زدم کنار و رفت آرام روی مبل نشست ، رفتیم و زود پیش رویش ایستاد شدیم ، زایا آرام گفت
_ چی وقت چاقو خوردی؟
ریان_ مهم نیست
زایا یکی زد در سینیش و گفت
_ میگم چی وقت خوردی؟
ریان دوباره پوفی کشید
_ پیش پریروز
متعجب گفتم
_ تو اصلا بیرون نرفتی ، چی بلای سرت آمده ؟
صدرا_ گم شدنت هم سر همی بود؟ چرا کوک هایش جوش نخورده ، کی کرده؟
ریان _ از دست خودم رفت ،برین سر جای تان
با صورت جمع شده و صدای بلند عصبی گفتم
_ گفت کی کرده؟
ریان دستی به صورتش کشید و گفت
_ کمی سر و صدایم همرای جاوید بلند شد
_ رسماً تره زخمی کرده ، سر و صدا چیست
زایا_ از چهریش میگی مورچه از زیر پایش آسیب نمیبینه
_ خو وقتی زخمی بودی پت کردنش دیگه چی معنی داشت؟ رفتیم تا شفاخانه میگفتی صحیح میدوختنش دیگه بی شرف
ریان_ به همی خاطر نشان نمیدادم
_ تو بد میکردی
رو به زایا گفتم
_ ببرش دیگه
صدرا_ راست میگه دعا کو التهاب نکرده باشه ، اصلا چرا باز شده
ریان رو به مه تهدید آمیز گفت
_ بشین سر جایت
رو به صدرا گفتم
_ تو هم فکر ته بگی
برگشتم و بخاطر که ریان مره نگیره با سرعت از خانه بیرون شدم ، دوباره سوار موتر شدم و حرکت کردم ، دلم به حال ریان میسوخت ، صحیح است که مثل مارمولک است ولی عاجز ترین بچه که دیدیم ریان است ، در مقابل عمه ها و کاکا ها هم تا حد آخر محترمانه رفتار میکنه پس دلیلی نداره جاوید از سلاح سرد در مقابل بچه مامایش که خسربریش هم میشه استفاده کنه.
زایا_ چرا ، از تنها بودن بهتر است ، مه لباس مه تبدیل میکنم میایم
صدرا و زایا رفتن و بعد ده دقیقه آمدن ، رفتیم و سوار موتر آقابزرگ شدیم که رانندیش مه بودم ، از خانه که بیرون شدیم یک راست رفتیم شفاخانه و بعد نیم ساعت نوبت ریان رسید ، رفتیم پیش داکتر که بعد یک عالمه احوال پرسی و تسلیت گفتن چند تا معاینه داد به ریان ، اول گفت زردی شاید باشه ولی در جا گفت اشتباه کرده ، وقتی نتایج ره از لابراتوار آوردن داکتر رو به ریان گفت
_ همو حدس دوم بوده ، کم خونی شدید گرفتین خانزاده
زایا دست شه ماند روی صورتش تا نخنده ، مه که کلا چشم از شان گرفتم و دوختم به در و دیوار ، صدرا هم آرام سر شه خاراند و خودشه کنترل کرد ، داکتر دوباره گفت
_ دوای شه خودم برتان نوشته میکنم ، ولی کوشش کنین زیاد عدس بخورین ، انار هم روز یک وعده بخورین خوبتر میشه و همی قسم میوه های خونساز زیاد استفاده کنین ، چند وقتی هم زیر نور مستقیم آفتاب نباشین بهتر است تا گنسی و ضعف سر تان نیایه
زایا _ دلیلش چی است؟
داکتر عینک های شه کشید و گفت
_ بعضی اوقات بخاطر ضعیفی خود بدن کم خونی پیش میایه
ریان _ دیگه چی ؟
داکتر_ورزش سقیل نکنین ، بنظرم در رمضان استراحت کنین بهتر است ، انرژی زیادی هم در جیم مصرف نکنین ، چند حرکت در خانه بعد شام مشکلی نداره ، اگه مراعات کنین تا همی یک ماه مشکل تان حل میشه
ریان بعد گرفتن نسخه و تشکری بلند شد ،سر جمع خداحافظی گفتیم و از اتاق داکتر بیرون شدیم ، وقتی از دوا خانه داخل شفاخانه دوا های ریان ره گرفتیم یک راست سوار موتر شدیم و حرکت کردیم ، زایا برگشت و رو به ریان گفت
_ ببین ،اگه دختر میبودی درکت میکردم ولی حالی مغزم قفل شده
صدرا خندید و گفت
_ اولش علائم بارداری بود و بعدش علائم پریودی ، خدا روند سوم ره از سرت بخیر بگذرانه بچه کاکا
خندیدم و گفتم
_ به حق چیز های ندیده ، یک همی کم خونی تره ندیده بودیم که دیدیم
ریان آهی کشید و گفت
_ خدا بیاره در سرتان
صدرا _ آمین ، ما هم مشکلات دخترانه مثل تو داشته باشیم
ریان_ چقدر بی عقل هستی ، خون خو تنها در بدن دختر ها نیست
زایا_ مگم کم خونی در قشر ذکور ره نو دیدیم
_ حس میکنم دو دقیقه دیگه تشریح بتی ضعف میکنی قدو
خانه که رسیدیم رفتیم داخل ، صدرا یکی زد به گرده ریان ولی تا چیزی بگویه آخ ریان رفت هوا و گرده شه گرفت ، صدرا متعجب گفت
_ مه که محکم نزدم قدو
با ابرو های بالا رفته رفتم طرفش و گفتم
_ چی شد؟
زود راست شد و گفت
_ گردیم چخ شد
با چشم های کوچک شده به زایا نگاه کردم که یکباره زایا گرفتش ، زود پیراهن شه زدم بالا که ابرو هایم بهم گره خورد و صورتم جمع شد ، متعجب گفتم
_ چاقو....خوردی ریان؟
زایا رهایش کرد و کنار مه آمد و او هم متعجب گفت
_ چی؟
صدرا که کنارم بود دست ماند روی پیشانیش و گفت
_ در کجا خوردی؟ احمق ای وضعیت خرابت از همی خاطر بود؟
ریان که صورتش گرفته شده بود موش مرده مثل مظنون ها به ما نگاه میکرد بشدت زدم کنار و رفت آرام روی مبل نشست ، رفتیم و زود پیش رویش ایستاد شدیم ، زایا آرام گفت
_ چی وقت چاقو خوردی؟
ریان_ مهم نیست
زایا یکی زد در سینیش و گفت
_ میگم چی وقت خوردی؟
ریان دوباره پوفی کشید
_ پیش پریروز
متعجب گفتم
_ تو اصلا بیرون نرفتی ، چی بلای سرت آمده ؟
صدرا_ گم شدنت هم سر همی بود؟ چرا کوک هایش جوش نخورده ، کی کرده؟
ریان _ از دست خودم رفت ،برین سر جای تان
با صورت جمع شده و صدای بلند عصبی گفتم
_ گفت کی کرده؟
ریان دستی به صورتش کشید و گفت
_ کمی سر و صدایم همرای جاوید بلند شد
_ رسماً تره زخمی کرده ، سر و صدا چیست
زایا_ از چهریش میگی مورچه از زیر پایش آسیب نمیبینه
_ خو وقتی زخمی بودی پت کردنش دیگه چی معنی داشت؟ رفتیم تا شفاخانه میگفتی صحیح میدوختنش دیگه بی شرف
ریان_ به همی خاطر نشان نمیدادم
_ تو بد میکردی
رو به زایا گفتم
_ ببرش دیگه
صدرا_ راست میگه دعا کو التهاب نکرده باشه ، اصلا چرا باز شده
ریان رو به مه تهدید آمیز گفت
_ بشین سر جایت
رو به صدرا گفتم
_ تو هم فکر ته بگی
برگشتم و بخاطر که ریان مره نگیره با سرعت از خانه بیرون شدم ، دوباره سوار موتر شدم و حرکت کردم ، دلم به حال ریان میسوخت ، صحیح است که مثل مارمولک است ولی عاجز ترین بچه که دیدیم ریان است ، در مقابل عمه ها و کاکا ها هم تا حد آخر محترمانه رفتار میکنه پس دلیلی نداره جاوید از سلاح سرد در مقابل بچه مامایش که خسربریش هم میشه استفاده کنه.
👍8❤2🔥1🌚1💯1
رمان های هراتی
صدرا _ مه هم سیر شدم ، تو نمیری پیرکی؟ زایا_ چرا ، از تنها بودن بهتر است ، مه لباس مه تبدیل میکنم میایم صدرا و زایا رفتن و بعد ده دقیقه آمدن ، رفتیم و سوار موتر آقابزرگ شدیم که رانندیش مه بودم ، از خانه که بیرون شدیم یک راست رفتیم شفاخانه و بعد نیم ساعت…
۲۰ پارت از رمان جذاب #زالوس خدمت شما
۱۰ پارت هدیه
ریکت بدیم لینک چینل هم پخش کنن...❤️😍
۱۰ پارت هدیه
ریکت بدیم لینک چینل هم پخش کنن...❤️😍
🌸@Roman_herati🌸
👌4❤2💔2👍1🥰1👏1💯1🙈1