عینک آفتابیم و جابه جا کردم و راه افتادم تو بازار
چشمم به برادرزاده فاضل جلوم افتاد
اینجاچیکار میکنه؟ فکر نمیکردم با این همه ثروت و دم و دستگاه پاش و تو بازار دست فروشها بذاره!
یاد دیشب تو عروسی افتادم
چند بار اومد سمتم و با پررویی تمام و با لحن سردی بهم گفت عینکت و بردار! نمیدونم چرا اصرار داشت چشمهام رو ببینه! منم چون از لحن دستوریش اصلاً خوشم نیومد محلش ندادم! کلاً حس خوبی بهش نداشتم! یه جوری بود! مرموز و مغرور بود و زیادی جدی! حتی جرات نداشتم مستقیم تو چشمهای ترسناکش نگاه کنم! از بالا به آدم نگاه میکرد و یه جوری رفتار میکرد انگار مالک دنیاست!
نگاهی به سر تا پاش انداختم
این بار دشداشه پوشیده بود! الحق زیادی خوشتیپ و خوش هیکل بود و همه چی بهش میومد! با اینکه این لباس اصلاً طبق سلیقه من نبود و دلم نمیخواست بابا بپوشه؛ ولی عجیب تو تن اون جذاب بود!
نمیدونم سنگینیه نگاهم رو حس کرد یا چی که روش و برگردوند سمتم
دستپاچه نگاهم رو ازش گرفتم و با دیدن شالها سراسیمه سمتش و یکی و برش داشتم و نگاهی انداختم و از فروشنده قیمتش رو پرسیدم
با شنیدن قیمت سرم سوت کشید
- چه خبره؟
- ابریشم خانوم!
- تخفیف میدین بگیرم!
نگاهی به پشت سرم انداخت
- شما اصلاً لازم نیست پولی پرداخت کنین!
اول فکر کردم داره تعارف میکنه؛ ولی با دیدن چهره مصممش کنجکاو سرم و چرخوندم ببینم نگاهش به کیه
با دیدن برادرزاده فاضل؛ اونم با نگاهی خیره روی خودم تعجب کردم
پشت من چیکار میکنه؟
فروشنده ادامه داد:
- این شال رو مهمون آقا هستین خانوم!
از این کارش اصلاً خوشم نیومد! دلم نمیخواست پول شالم رو اون پرداخت کنه!
خواستم خودم حساب کنم فروشنده قبول نکرد
- حساب شده خانوم!
کلافه پول و گرفتم طرف برادر زاده فاضل که حتی اسمشم نمیدونستم و تا اومدم لب باز کنم روش رو برگردوند و رفت
مات موندم
یعنی چی این رفتارهاش؟
پا تند کردم سمتش و از دهنم در رفت
- هوی آقا؟
از حرکت ایستاد و دستهاش و پشت کمرش قفل کرد و برگشت طرفم
سریع رفتم سمتش و پول و گذاشتم توی جیب لباسش
- احتیاجی به پول و هدیه کسی ندارم!
نگاهش پر ازحیرت و ناباوری شد! انگار به هیچ وجه انتظار همچین واکنشی رو ازم نداشت و فکر میکرد از خدا خواسته پولش و قبول میکنم!
دستش و فرو کرد تو جیبش و پول و درآورد و پرت کرد روی زمین
از این حرکتش حسابی جا خوردم و معنیش و متوجه نشدم
نکنه داره بهم توهین میکنه؟
به هیچ وجه طاقت تحقیر و توهین کسی و نداشتم و بدون اینکه بتونم خودم و کنترل کنم پول و با پام شوت کردم طرفش
- به چه جراتی تحقیرم میکنی؟ فکر کردی کی هستی؟
ابرویی بالا انداخت و بالاخره زبون باز کرد و با لحن یخ و خوفناکش چند کلمهای به عربی گفت
حتی یک کلمهاش رو هم متوجه نشدم؛ اما مشخص بود داره تهدیدم میکنه!
با اینکه یکم از لحنش ترسیدم؛ ولی سعی کردم حرفم و بزنم!
- برای من شاخ و شونه نکش! فهمیدی؟ من حسنام! ساکت نمیشینم هر کاری خواستی انجام بدی!
بر عکس انگار از حرفم خوشش اومده باشه سرش رو کج کرد و نگاهی سوزان و بیپروا به سر تا پام انداخت
- تجاسر!
نه از نگاهش خوشم اومد! نه بازم متوجه حرفش شدم؛ ولی قشنگ معلوم بود داره با نگاهش میخورتم!
بیطاقت اومدم لب باز کنم یه چیزی بارش کنم اومد جلوتر
بوی عطرش مشام رو پر کرد! لعنتی این عطرش نمیدونم چه مارکی بود؛ ولی محشر بود و به طرز جنون آمیزی جذبم میکرد! ناخودآگاه نفس عمیق کشیدم و چشمهام رو بستم و تا اومدم لذت ببرم عینکم از چشمهام کشیده شد
رنگم پرید و فوراً دستهام رو گذاشتم روی چشمهام
پدرام خیلی جدی و با هشدار تاکید کرده بود تو این شهر حق ندارم عینکم و بردارم! یا اجازه بدم هیچ مردی چشمهام و ببینه و حالا این مرد مصمم بود هر طور شده به خواستهاش برسه!
https://t.me/+2zGb9vrkP8YwMTA0
https://t.me/+2zGb9vrkP8YwMTA0
https://t.me/+2zGb9vrkP8YwMTA0
داستان از روزی شروع شد که پامو برای اولین بار گذاشتم به شهر مادریم و با اولین شوک زندگیم مواجه شدم! یه مرد ثروتمند از بزرگترین و معرفترین طایفه عرب مادربزرگم رو دزدید و باهاش ازدواج کرد! و حالا برادرزاده همین مرد که همه به خوی وحشی و حیوانی میشناسنش و عالم و آدم ازش حساب میبرن من و...
چشمم به برادرزاده فاضل جلوم افتاد
اینجاچیکار میکنه؟ فکر نمیکردم با این همه ثروت و دم و دستگاه پاش و تو بازار دست فروشها بذاره!
یاد دیشب تو عروسی افتادم
چند بار اومد سمتم و با پررویی تمام و با لحن سردی بهم گفت عینکت و بردار! نمیدونم چرا اصرار داشت چشمهام رو ببینه! منم چون از لحن دستوریش اصلاً خوشم نیومد محلش ندادم! کلاً حس خوبی بهش نداشتم! یه جوری بود! مرموز و مغرور بود و زیادی جدی! حتی جرات نداشتم مستقیم تو چشمهای ترسناکش نگاه کنم! از بالا به آدم نگاه میکرد و یه جوری رفتار میکرد انگار مالک دنیاست!
نگاهی به سر تا پاش انداختم
این بار دشداشه پوشیده بود! الحق زیادی خوشتیپ و خوش هیکل بود و همه چی بهش میومد! با اینکه این لباس اصلاً طبق سلیقه من نبود و دلم نمیخواست بابا بپوشه؛ ولی عجیب تو تن اون جذاب بود!
نمیدونم سنگینیه نگاهم رو حس کرد یا چی که روش و برگردوند سمتم
دستپاچه نگاهم رو ازش گرفتم و با دیدن شالها سراسیمه سمتش و یکی و برش داشتم و نگاهی انداختم و از فروشنده قیمتش رو پرسیدم
با شنیدن قیمت سرم سوت کشید
- چه خبره؟
- ابریشم خانوم!
- تخفیف میدین بگیرم!
نگاهی به پشت سرم انداخت
- شما اصلاً لازم نیست پولی پرداخت کنین!
اول فکر کردم داره تعارف میکنه؛ ولی با دیدن چهره مصممش کنجکاو سرم و چرخوندم ببینم نگاهش به کیه
با دیدن برادرزاده فاضل؛ اونم با نگاهی خیره روی خودم تعجب کردم
پشت من چیکار میکنه؟
فروشنده ادامه داد:
- این شال رو مهمون آقا هستین خانوم!
از این کارش اصلاً خوشم نیومد! دلم نمیخواست پول شالم رو اون پرداخت کنه!
خواستم خودم حساب کنم فروشنده قبول نکرد
- حساب شده خانوم!
کلافه پول و گرفتم طرف برادر زاده فاضل که حتی اسمشم نمیدونستم و تا اومدم لب باز کنم روش رو برگردوند و رفت
مات موندم
یعنی چی این رفتارهاش؟
پا تند کردم سمتش و از دهنم در رفت
- هوی آقا؟
از حرکت ایستاد و دستهاش و پشت کمرش قفل کرد و برگشت طرفم
سریع رفتم سمتش و پول و گذاشتم توی جیب لباسش
- احتیاجی به پول و هدیه کسی ندارم!
نگاهش پر ازحیرت و ناباوری شد! انگار به هیچ وجه انتظار همچین واکنشی رو ازم نداشت و فکر میکرد از خدا خواسته پولش و قبول میکنم!
دستش و فرو کرد تو جیبش و پول و درآورد و پرت کرد روی زمین
از این حرکتش حسابی جا خوردم و معنیش و متوجه نشدم
نکنه داره بهم توهین میکنه؟
به هیچ وجه طاقت تحقیر و توهین کسی و نداشتم و بدون اینکه بتونم خودم و کنترل کنم پول و با پام شوت کردم طرفش
- به چه جراتی تحقیرم میکنی؟ فکر کردی کی هستی؟
ابرویی بالا انداخت و بالاخره زبون باز کرد و با لحن یخ و خوفناکش چند کلمهای به عربی گفت
حتی یک کلمهاش رو هم متوجه نشدم؛ اما مشخص بود داره تهدیدم میکنه!
با اینکه یکم از لحنش ترسیدم؛ ولی سعی کردم حرفم و بزنم!
- برای من شاخ و شونه نکش! فهمیدی؟ من حسنام! ساکت نمیشینم هر کاری خواستی انجام بدی!
بر عکس انگار از حرفم خوشش اومده باشه سرش رو کج کرد و نگاهی سوزان و بیپروا به سر تا پام انداخت
- تجاسر!
نه از نگاهش خوشم اومد! نه بازم متوجه حرفش شدم؛ ولی قشنگ معلوم بود داره با نگاهش میخورتم!
بیطاقت اومدم لب باز کنم یه چیزی بارش کنم اومد جلوتر
بوی عطرش مشام رو پر کرد! لعنتی این عطرش نمیدونم چه مارکی بود؛ ولی محشر بود و به طرز جنون آمیزی جذبم میکرد! ناخودآگاه نفس عمیق کشیدم و چشمهام رو بستم و تا اومدم لذت ببرم عینکم از چشمهام کشیده شد
رنگم پرید و فوراً دستهام رو گذاشتم روی چشمهام
پدرام خیلی جدی و با هشدار تاکید کرده بود تو این شهر حق ندارم عینکم و بردارم! یا اجازه بدم هیچ مردی چشمهام و ببینه و حالا این مرد مصمم بود هر طور شده به خواستهاش برسه!
https://t.me/+2zGb9vrkP8YwMTA0
https://t.me/+2zGb9vrkP8YwMTA0
https://t.me/+2zGb9vrkP8YwMTA0
داستان از روزی شروع شد که پامو برای اولین بار گذاشتم به شهر مادریم و با اولین شوک زندگیم مواجه شدم! یه مرد ثروتمند از بزرگترین و معرفترین طایفه عرب مادربزرگم رو دزدید و باهاش ازدواج کرد! و حالا برادرزاده همین مرد که همه به خوی وحشی و حیوانی میشناسنش و عالم و آدم ازش حساب میبرن من و...
Telegram
جـــــ🎯ــــــونور
صیدِ دو چشم میشود آنکه شکار میکند
نیست عجب که عاقبت شیر تو رام میشود
#کپی_از_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد
نیست عجب که عاقبت شیر تو رام میشود
#کپی_از_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد
❤3
🇲🇫📚
فرانسه با قصه
یادگیری زبان فرانسه در دلِ یک داستانِ ۳۰ هفتهای
متدِ غیرِ آکادمیک
• مناسب بزرگسالان و نوجوانان
• جزوه اختصاصی برای شروع فرانسه از صفر
• تدریس گرامر پنهان در دلِ داستان تا سطح A2
• تمرین خوانش، درک قصه و روایتگری به زبان فرانسه در کلاس
• تمرین لحن، تلفظ و بیان درست فرانسه در کلاس
• مشاورهٔ رایگان
برای دریافت مشاوره به آیدی زیر در تلگرام پیام دهید
📩 @ayatn392
یا به شماره زیر تلفن کنید
📞 09128058303
(ساعات پاسخگویی ۱۹ تا ۲۱)
فرانسه با قصه
یادگیری زبان فرانسه در دلِ یک داستانِ ۳۰ هفتهای
متدِ غیرِ آکادمیک
• مناسب بزرگسالان و نوجوانان
• جزوه اختصاصی برای شروع فرانسه از صفر
• تدریس گرامر پنهان در دلِ داستان تا سطح A2
• تمرین خوانش، درک قصه و روایتگری به زبان فرانسه در کلاس
• تمرین لحن، تلفظ و بیان درست فرانسه در کلاس
• مشاورهٔ رایگان
برای دریافت مشاوره به آیدی زیر در تلگرام پیام دهید
📩 @ayatn392
یا به شماره زیر تلفن کنید
📞 09128058303
(ساعات پاسخگویی ۱۹ تا ۲۱)
🔥3❤2👍1👌1
وارموش (1) (2).pdf
1.3 MB
🔶️ #وارموش
🔷️ نویسنده: #عطیه_خلیلي
🔶️ ژانر: #عاشقانه #رمانتیك
خلاصه:
ترانه کسی که تنها بودن را بجای با خانواده بودن ترجیح داد کسی که تنهایی را با شلوغی طاق زد سکوت او تنهایی را به آغوش کشید اما تنها ماندن همیشه انتخابش به دست خودمان نیست این جریان زندگی ست که در پلکی بر هم زدند مانند دژاوی به یکباره فقط خودت نجات دهنده خودت میشوی ترانه تنها در حال زندگی روزمره و انرمال خودش را طی میکرد.
🔷️ نویسنده: #عطیه_خلیلي
🔶️ ژانر: #عاشقانه #رمانتیك
خلاصه:
ترانه کسی که تنها بودن را بجای با خانواده بودن ترجیح داد کسی که تنهایی را با شلوغی طاق زد سکوت او تنهایی را به آغوش کشید اما تنها ماندن همیشه انتخابش به دست خودمان نیست این جریان زندگی ست که در پلکی بر هم زدند مانند دژاوی به یکباره فقط خودت نجات دهنده خودت میشوی ترانه تنها در حال زندگی روزمره و انرمال خودش را طی میکرد.
❤5
پسر عموی من.pdf
4 MB
#پسر_عموی_من
#پسرعموی_من
نویسنده : #ناشناس
ژانر : #عاشقانه #اروتیک #بزرگسال
خلاصه :
رادین پسر عموی نهال، با او که هنوز سنی کمی دارد وارد رابطه میشود ....
#پسرعموی_من
نویسنده : #ناشناس
ژانر : #عاشقانه #اروتیک #بزرگسال
خلاصه :
رادین پسر عموی نهال، با او که هنوز سنی کمی دارد وارد رابطه میشود ....