کانال کافه رمان خونه📖
28.4K subscribers
724 photos
74 videos
17.9K files
7.87K links
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe

درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh

تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
Download Telegram
‍ -لُختمو میخوای ببینی؟

فکر میکنم شوخی میکند و میغرم:
-باز کن دیگه نچسبِ نسناس! لوس میشه حالا!

در یکهو باز میشود. دیدن همانا، محو شدن همانا!!

این آدمی که با یک تکه حوله دور کمرش روبروی من ایستاده و قطره های آب از موهایش چکه میکند.

از کنار فکش...گلو و ترقوه و بر روی سر و سینه و سیکس پک های شکم و پایین تر...خط حوله...اَه باقی اش را نمیتوانم ببینم شت!

-آه بقیش کو پس؟!

بهت زده ام...عجب چیزی قایم کرده بود زیر آن لباسهای مردانه و تشرت های مزخرف و شلوارهای کوردی گَله گشادش و...

خنده ام میگیرد. هیمن است؟!
-نه بابا!!
واقعا اینها سیکس پک هستند؟!

انگشت اشاره ام میرود تا شکمش را لمس کند که ببینم واقعی ست یا نه! دست میزنم..واقعی ست!

-وویی!

همانطور که انگشتم بغل نافش است، نگاهم بالا کشیده میشود تا چشمهایش! داشتم چه غلطی میکردم؟!!

لبهایم جمع میشوند و به یکباره و با خجالت میخندم. انگشتم را جمع میکنم و بی اراده میگویم:

-دست نزدم...کجا بودی؟!

نگاه از من و لپهای سرخ شده ام نمیگیرد.
- یه دستی بمال حالا!

-اممم نه دیگه نیازی نیست...متوجه شدم واقعیه!

اینبار کمی لبهایش کش می آیند. با راحتیِ تمام دست به کمر میزند، بی حیا!

-متوجه شدی یا خوردیش؟!

وای بخورمش! با خجالت گارد میگیرم:

-این چه طرز حرف زدنه؟! اصلا این چه طرزشه؟! فکر نمیکنید کارتون زشته که با این سر و وضع میاید دمِ در؟!

کوتاه میگوید:
-ببند خوشه...

کاش ببندم! اما نمیتوانم که...

-واقعا که...تو این ساختمان زن و بچه زندگی میکنن...این کار تجاوز به حقوق اعضای دیگرِ این ساختمانه و شما...

-بهت تجاوز شد؟!

نفسم بند میرود. او میگوید:

-ولی یکم دقت کن خوشه؟ برعکس نیس؟ به من بیشتر تجاوز شد با اون نگاهِ هیز و کثیفت به بدنم! انگشتمم که کردی!

دهانم یک متر باز میماند. جلوی چشم من حوله را می اندازد که جیغ میزنم:
-نه!!

-نگاه نکن خب!

چطور نگاه نکنم وقتی با آن عظمت جلوی چشمم است؟!

-وای خاک برسرم شورت پاته که!

میخندد:
-میخواستی نباشه؟!

هوم؟! نمیدانم!

یک شلوار گشاد کُردی به پا میکند که به خنده ام می اندازد.
-خنده ت واسه چیه؟!

اینبار بی اراده است خنده ای که با حیرت همراه است!
-خوشتیپ! منم تو شلوارت جا میشم؟

بهت زده میشود...خودم هم! دستم را میکشد و من توی بغلش فرو میروم. سپس کش شلوارش را از کمر جلو میکشد و سرم را داخل شلوارش فرو میبرد!

-بیا امتحان کن خب!

الان کلّه ی من داخل شلوار اوست؟!!

جیغ بنفشی می‌کشم و با حرص گازش می‌گیرم!

این دفعه نعره‌ی او از درد بلند می‌شود.
-آی آی کندیش!! ولش کن ولش کنننن!!


وای خاک عالم! فکر کنم دم و دستگاهش بود که اینطور گاز میگیرفتم!
🤣🤭
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0

دو همسایه با دو دنیا و عقیده متفاوت!

یه دختر قرتی و باکلاس که زندگیش نظم خاصی داره. 😌
و یک پسر لات و ناخلف که بوکس و‌مبارزه و‌ لات بازی یکی از تفریحاتشه. 😕😂

امااا هردو به یه چیزی عقیده دارن. اونم اینکه میتونن اون یکی رو به زانو دربیارن!! و از اون خونه که حق خودشون میدونن فراری بدن😏

سر کینه و لجبازی باهم ازدواج میکنن. هیچکدوم قصد کوتاه اومدن ندارن و هر راهی رو میرن تا اون یکی کم بیاره. اما در آخر به جایی میرسه که...😉😝🔞

https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
5👏3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
نیل.pdf
11.8 MB
🔶️ #نیل
🔷️ نویسنده: #فاطمه_خاوریان (#سایه)
🔶️ ژانر: #عاشقانه 
🔷️ تعداد صفحات رمان: ۲۲۷۳
🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
عینک آفتابیم و جابه جا کردم و راه افتادم تو بازار
چشمم به برادرزاده فاضل جلوم افتاد
اینجا‌چیکار می‌کنه؟ فکر نمی‌کردم با این همه ثروت و دم و دستگاه پاش و تو بازار دست فروش‌ها بذاره!
یاد دیشب تو عروسی افتادم
چند بار اومد سمتم و با پررویی تمام و با لحن سردی بهم گفت عینکت و بردار! نمی‌دونم چرا اصرار داشت چشم‌هام رو ببینه! منم چون از لحن دستوریش اصلاً خوشم نیومد محلش ندادم! کلاً حس خوبی بهش نداشتم! یه جوری بود! مرموز و مغرور بود و زیادی جدی! حتی جرات نداشتم مستقیم تو چشم‌های ترسناکش نگاه کنم! از بالا به آدم نگاه می‌کرد و یه جوری رفتار می‌کرد انگار مالک دنیاست!
نگاهی به سر تا پاش انداختم
این بار دشداشه پوشیده بود! الحق زیادی خوشتیپ و خوش هیکل بود و همه چی بهش میومد! با اینکه این لباس اصلاً طبق سلیقه من نبود و دلم نمی‌خواست بابا بپوشه؛ ولی عجیب تو تن اون جذاب بود!
نمی‌دونم سنگینیه نگاهم رو حس کرد یا چی که روش و برگردوند سمتم
دستپاچه نگاهم رو ازش گرفتم و با دیدن شال‌ها سراسیمه سمتش و یکی و برش داشتم و نگاهی انداختم و از فروشنده قیمتش رو پرسیدم
با شنیدن قیمت سرم سوت کشید
- چه خبره؟
- ابریشم خانوم!
- تخفیف میدین بگیرم!
نگاهی به پشت سرم انداخت
- شما اصلاً لازم نیست پولی پرداخت کنین!
اول فکر کردم داره تعارف می‌کنه؛ ولی با دیدن چهره مصممش کنجکاو سرم و چرخوندم ببینم نگاهش به کیه
با دیدن برادرزاده فاضل؛ اونم با نگاهی خیره روی خودم تعجب کردم
پشت من چیکار می‌کنه؟
فروشنده ادامه داد:
- این شال رو مهمون آقا هستین خانوم!
از این کارش اصلاً خوشم نیومد! دلم نمی‌خواست پول شالم رو اون پرداخت کنه!
خواستم خودم حساب کنم فروشنده قبول نکرد
- حساب شده خانوم!
کلافه پول و گرفتم طرف برادر زاده فاضل که حتی اسمشم نمی‌دونستم و تا اومدم لب باز کنم روش رو برگردوند و رفت
مات موندم
یعنی چی این رفتار‌هاش؟
پا تند کردم سمتش و از دهنم در رفت
- هوی آقا؟
از حرکت ایستاد و دست‌هاش و پشت کمرش قفل کرد و برگشت طرفم
سریع رفتم سمتش و پول و گذاشتم توی جیب لباسش
- احتیاجی به پول و هدیه کسی ندارم!
نگاهش پر ازحیرت و ناباوری شد! انگار به هیچ وجه انتظار همچین واکنشی رو ازم نداشت و فکر می‌کرد از خدا خواسته پولش و قبول می‌کنم!
دستش و فرو کرد تو جیبش و پول و درآورد و پرت کرد روی زمین
از این حرکتش حسابی جا خوردم و معنیش و متوجه نشدم
نکنه داره بهم توهین می‌کنه؟
به هیچ وجه طاقت تحقیر و توهین کسی و نداشتم و بدون اینکه بتونم خودم و کنترل کنم پول و با پام شوت کردم طرفش
- به چه جراتی تحقیرم می‌کنی؟ فکر کردی کی هستی؟
ابرویی بالا انداخت و بالاخره زبون باز کرد و با لحن یخ و خوفناکش چند کلمه‌ای به عربی گفت
حتی یک کلمه‌اش رو هم متوجه نشدم؛ اما مشخص بود داره تهدیدم می‌کنه!
با اینکه یکم از لحنش ترسیدم؛ ولی سعی کردم حرفم و بزنم!
- برای من شاخ و شونه نکش! فهمیدی؟ من حسنام! ساکت نمی‌شینم هر کاری خواستی انجام بدی!
بر عکس انگار از حرفم خوشش اومده باشه سرش رو کج کرد و نگاهی سوزان و بی‌پروا به سر تا پام انداخت
- تجاسر!
نه از نگاهش خوشم اومد! نه بازم متوجه حرفش شدم؛ ولی قشنگ معلوم بود داره با نگاهش می‌خورتم!
بی‌طاقت اومدم لب باز کنم یه چیزی بارش کنم اومد جلوتر
بوی عطرش مشام رو پر کرد! لعنتی این عطرش نمی‌دونم چه مارکی بود؛ ولی محشر بود و به طرز جنون آمیزی جذبم می‌کرد! ناخودآگاه نفس عمیق کشیدم و چشم‌هام رو بستم و تا اومدم لذت ببرم عینکم از چشم‌هام کشیده شد
رنگم پرید و فوراً دست‌هام رو گذاشتم روی چشم‌هام
پدرام خیلی جدی و با هشدار تاکید کرده بود تو این شهر حق ندارم عینکم و بردارم! یا اجازه بدم هیچ مردی چشم‌هام و ببینه و حالا این مرد مصمم بود هر طور شده به خواسته‌اش برسه!
https://t.me/+2zGb9vrkP8YwMTA0
https://t.me/+2zGb9vrkP8YwMTA0
https://t.me/+2zGb9vrkP8YwMTA0
داستان از روزی شروع شد که پامو برای اولین بار گذاشتم به شهر مادریم و با اولین شوک زندگیم مواجه شدم! یه مرد ثروتمند از بزرگترین و معرف‌ترین طایفه عرب مادربزرگم رو دزدید و باهاش ازدواج کرد! و حالا برادرزاده همین مرد که همه به خوی وحشی و حیوانی می‌شناسنش و عالم و آدم ازش حساب می‌برن من و...
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🇲🇫📚
فرانسه با قصه
یادگیری زبان فرانسه در دلِ یک داستانِ ۳۰ هفته‌ای

متدِ غیرِ آکادمیک
• مناسب بزرگسالان و نوجوانان
• جزوه اختصاصی برای شروع فرانسه از صفر
• تدریس گرامر پنهان در دلِ داستان تا سطح A2
• تمرین خوانش، درک قصه و روایت‌گری به زبان فرانسه در کلاس
• تمرین لحن، تلفظ و بیان درست فرانسه در کلاس

• مشاورهٔ رایگان

برای دریافت مشاوره به آیدی زیر در تلگرام پیام دهید

📩 @ayatn392
یا به شماره زیر تلفن کنید
📞 09128058303
(ساعات پاسخگویی ۱۹ تا ۲۱)
🔥32👍1👌1
وارموش‌ (1) (2).pdf
1.3 MB
🔶️ #وارموش

🔷️ نویسنده: #عطیه_خلیلي

🔶️ ژانر: #عاشقانه #رمانتیك

خلاصه:
ترانه کسی که تنها بودن را بجای با خانواده بودن ترجیح داد کسی که تنهایی را با شلوغی طاق زد سکوت او تنهایی را به آغوش کشید اما تنها ماندن همیشه انتخابش به دست خودمان نیست این جریان زندگی ست که در پلکی بر هم زدند مانند دژاوی به یکباره فقط خودت نجات دهنده خودت می‌شوی ترانه تنها در حال زندگی روزمره و انرمال خودش را طی می‌کرد.
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2
پسر عموی من.pdf
4 MB
#پسر_عموی_من
#پسرعموی_من

نویسنده : #ناشناس
ژانر : #عاشقانه #اروتیک #بزرگسال

خلاصه :
رادین پسر عموی نهال، با او که هنوز سنی کمی دارد وارد رابطه میشود ....
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM