@artnazanin_2
من کلاس های آنلاین آموزش طراحی چهره رو شروع کردم دارم برگزار می کنم خوشحال میشم عضو کانالم بشی و همراهم باشی❤️❤️
هزینه کل دورم ( ۶ ترم ) که بچه ها می تونن ۰ تا ۱۰۰ طراحی چهره رو یاد بگیرن برای ظرفیت محدود فقط ۲۹۰ هزار تومانه😭😍❤️
من کلاس های آنلاین آموزش طراحی چهره رو شروع کردم دارم برگزار می کنم خوشحال میشم عضو کانالم بشی و همراهم باشی❤️❤️
هزینه کل دورم ( ۶ ترم ) که بچه ها می تونن ۰ تا ۱۰۰ طراحی چهره رو یاد بگیرن برای ظرفیت محدود فقط ۲۹۰ هزار تومانه😭😍❤️
❤8
تصاحب شده در خون.pdf
3.9 MB
🔶️ #تصاحب_شده_در_خون
🔷️ نویسنده: #لیانا_دیاکو
🔶️ ژانر: #مافیایی #عاشقانه #هیجانی #اروتیک
خلاصه:
اون فقط ۱۹ سالشه که پدر و برادرش برای گسترش و تدوام صلح مجبورش میکنن با کسی که نمی شناسه ازدواج کنه. وقتی با چشم بند و زنجیر به تخت می بندنش فکر میکنه اخر خط ترسه تا اینکه سردی تیغه ی شمشیر رو روی بدنش حس میکنه اما واقعا اون شوهرشه که میخواد بکشتش؟!
#جدید
🔷️ نویسنده: #لیانا_دیاکو
🔶️ ژانر: #مافیایی #عاشقانه #هیجانی #اروتیک
خلاصه:
اون فقط ۱۹ سالشه که پدر و برادرش برای گسترش و تدوام صلح مجبورش میکنن با کسی که نمی شناسه ازدواج کنه. وقتی با چشم بند و زنجیر به تخت می بندنش فکر میکنه اخر خط ترسه تا اینکه سردی تیغه ی شمشیر رو روی بدنش حس میکنه اما واقعا اون شوهرشه که میخواد بکشتش؟!
#جدید
❤8
سعادت اباد.pdf
37.8 MB
📘نام رمان : #سعادت_آباد
📘ژانر : #عاشقانه
📘نویسنده : #بهاره_حسنی
📘خلاصه :
درباره دختری به اسم سوزانه که عاشق پسر عموش رستان میشه و باهاش رابطه برقرار میکنه و ازش حامله میشه.
این حس کاملا دو طرفه بوده ولی مشکلاتی اتفاق میوفته که باعث جدایی این ها میشه و رستان سوزان رو ترک میکنه و طی یکماه خبر ازدواجش به سوزان میرسه!و سوزان مجبور میشه بچه رو سقط کنه و از خانواده طرد میشه،خانواده ای پسر دوست و دختر رو بی ارزش میدونن ، ک باعث میشه سوزان چند سال به دستور پدر و عموش ک همون پدر رستان هست محکوم به تنها زندگی کردن بشه و ...
حالا بعد گذشت ۱۲ سال رستان برمیگرده با دخترش ، این ها دوباره همو میبینن و پرده از راز ها برداشته میشه
📘ژانر : #عاشقانه
📘نویسنده : #بهاره_حسنی
📘خلاصه :
درباره دختری به اسم سوزانه که عاشق پسر عموش رستان میشه و باهاش رابطه برقرار میکنه و ازش حامله میشه.
این حس کاملا دو طرفه بوده ولی مشکلاتی اتفاق میوفته که باعث جدایی این ها میشه و رستان سوزان رو ترک میکنه و طی یکماه خبر ازدواجش به سوزان میرسه!و سوزان مجبور میشه بچه رو سقط کنه و از خانواده طرد میشه،خانواده ای پسر دوست و دختر رو بی ارزش میدونن ، ک باعث میشه سوزان چند سال به دستور پدر و عموش ک همون پدر رستان هست محکوم به تنها زندگی کردن بشه و ...
حالا بعد گذشت ۱۲ سال رستان برمیگرده با دخترش ، این ها دوباره همو میبینن و پرده از راز ها برداشته میشه
❤18👍1
بازنده ی عشق.pdf
2.9 MB
رمان: #بازنده_ی_عشق
نویسنده: #سلوا_قاسمی
ژانر: #عاشقانه
خلاصه:
داستانی با حرفای ناگفته؛ با حسرت هایی که درک نشدند، با چشمانی که همدیگر را پرسیدند و با دل هایی که همدیگر را پس زدند.
با پا گذاشتن به آن مجلس، آشنایی را می بیند که غریبه شده، غریبه ای را می بیند که روزی تمام سلول هایش اورا می شناختند، حالا با گذشت زمان و پیدایش دشمنی ها ، دوباره سد راه همدیگر شدند ...
🥀❣️
نویسنده: #سلوا_قاسمی
ژانر: #عاشقانه
خلاصه:
داستانی با حرفای ناگفته؛ با حسرت هایی که درک نشدند، با چشمانی که همدیگر را پرسیدند و با دل هایی که همدیگر را پس زدند.
با پا گذاشتن به آن مجلس، آشنایی را می بیند که غریبه شده، غریبه ای را می بیند که روزی تمام سلول هایش اورا می شناختند، حالا با گذشت زمان و پیدایش دشمنی ها ، دوباره سد راه همدیگر شدند ...
🥀❣️
❤8
در پناه هیچکسان.pdf
12 MB
رمان #در_پناه_هیچکسان
نویسنده: #اسما_پرهیز
ژانر: #درام #عاشقانه #جنایی #تراژدی #جدید
492 صفحه
خلاصه:
روایتی از زندگی زنی جوان که سالها در سایه،
با زندگی که خودش انتخاب نکرده، میجنگد.
زنی که زخمی و بی پناه از دل یک زندگی بیرون می آید.
حالا تنها چیزی که برایش باقی مانده، دختر کوچکش است و امیدی کمرنگ، برای شروعی دوباره!
درست زمانی که فکر میکند تکه های کوچک زندگیاش را کنار هم چیده، ناخواسته پا به دنیایی میگذارد که راه برگشتی از آن وجود ندارد.
و در میان سکوت رازها او باید تصمیم بگیرد...
وقتی همه چهره ها میلغزند، به کدامشان باید اعتماد کرد؟
❤9
هیولاهای بی رحم من (آغاز).pdf
7.1 MB
❤️رمان: #هیولاهای_بیرحم_من
❤️ مترجم: #نیالا
❤️ ژانر: #عاشقانه #فانتزی #بزرگسال #اروتیک #ریورس_هرام #انتقامی #دارک_رمنس
❤️خلاصه:
در دنیایی که پر از هیولاهای بیرحمه، اگه شکارچی نباشی، طعمهای. اورلیا اکوایناس دختریه که همه کنارش گذاشتن و فراموشش کردن.
مجبور شده زندگی منزوی و تنهایی داشته باشه؛ نه اجازه داره درباره قدرتهای خاصش حرفی بزنه و نه اجازه داره دنبال جفتهای تقدیرشده و پیوندخورده با روحش بگرده.
اون فقط منتظر روزیه که بتونه از این زندگی فرار کنه، به یه دانشگاه انسانی بره و دور از پدرش و هیولاهایی که ممکنه سراغش بیان، زندگی آزاد و آرومی برای خودش بسازه.
اما وقتی ازش میخوان موجودی زخمی رو که توی سیاهچالی زندانی شده درمان کنه، همهچیز عوض میشه.
چون اون هیولای زخمی تنها موجود خطرناکی نیست که اونجا در قفس نگه داشته شده...
و همون لحظه، مسیر زندگی اورلیا برای همیشه تغییر میکنه.
❤️ مترجم: #نیالا
❤️ ژانر: #عاشقانه #فانتزی #بزرگسال #اروتیک #ریورس_هرام #انتقامی #دارک_رمنس
❤️خلاصه:
در دنیایی که پر از هیولاهای بیرحمه، اگه شکارچی نباشی، طعمهای. اورلیا اکوایناس دختریه که همه کنارش گذاشتن و فراموشش کردن.
مجبور شده زندگی منزوی و تنهایی داشته باشه؛ نه اجازه داره درباره قدرتهای خاصش حرفی بزنه و نه اجازه داره دنبال جفتهای تقدیرشده و پیوندخورده با روحش بگرده.
اون فقط منتظر روزیه که بتونه از این زندگی فرار کنه، به یه دانشگاه انسانی بره و دور از پدرش و هیولاهایی که ممکنه سراغش بیان، زندگی آزاد و آرومی برای خودش بسازه.
اما وقتی ازش میخوان موجودی زخمی رو که توی سیاهچالی زندانی شده درمان کنه، همهچیز عوض میشه.
چون اون هیولای زخمی تنها موجود خطرناکی نیست که اونجا در قفس نگه داشته شده...
و همون لحظه، مسیر زندگی اورلیا برای همیشه تغییر میکنه.
❤12
لبخندِ سرخ🍒.pdf
13.4 MB
رمان : #لبخند_سرخ
نویسنده : #مهتا_عباسی
ژانر: #عاشقانه #جنایی #فانتزی #معمایی
تعداد صفحات :2172
خلاصه :
نیوشا کاراگاهی که درگیر پرونده های عادی و کسل کنندست، پرونده هایی بهش میدن که خشن و فراطبیعیه!
با موجوداتی رو به رو میشه که تو خوابم فکر نمیکرد وجود داشته باشن!
وقتی مرز بین عشق و خون میشکنه، اتفاقاتی میفته که ...
نویسنده : #مهتا_عباسی
ژانر: #عاشقانه #جنایی #فانتزی #معمایی
تعداد صفحات :2172
خلاصه :
نیوشا کاراگاهی که درگیر پرونده های عادی و کسل کنندست، پرونده هایی بهش میدن که خشن و فراطبیعیه!
با موجوداتی رو به رو میشه که تو خوابم فکر نمیکرد وجود داشته باشن!
وقتی مرز بین عشق و خون میشکنه، اتفاقاتی میفته که ...
🔥1
یه رمان جنجالی و جذاب😍👇
از ته دل ؛ با وحشتی که سلول به سلول تن یخ زده ام را درگیر کرده بود؛ جیغ زدم:
_ ولم کن؛ نمیخوام دیگه پامو بذارم توی اون خونه ی لعنتی...ولم کن ثااااامر
به یک باره با چهره ای کبود شده از خشم و نگاهی خشمگین توی صورتم عربده زد:
_ خفهههه شو...ولت کردم که جرات کردی از خونه ی من فرار کنی.....ولت کردم که شکمت از یه بی ناموس دیگه بالا اومده.
ولت کردم که آبرو برای من نگذاشتی. د اگه ولت نمی کردم حال و روزم این نبود پس خفه شو و دهنتو ببند فهمیدی یا نه؟!
اشک هایم پشت سر هم و بی وقفه به روی گونه هایم می ریخت.
با هر جمله ای که بر زبان آورد؛ تیری زهر آگین قلب شکسته ام را نشانه گرفت اما باز هم تلاش کردم تا از دست این مرد روانی که کم از یک شیر زخمی نداشت فرار کنم:
_ ولم کن. حاضرم صد بار دیگه فرار کنم ولی دیگه با توئه نامرد زندگی نکنم.ولم کن که به خدا خودمو می کُشم که از دست همه اتون راحت بشم.
نمی دانم کجای حرفی که زدم به مزاقش خوش نیامد که به آنی با پشت دست محکم به دهانم کوبید و از لای دندان های روی هم قفل شده اش غرید:
_ به قل و زنجير می بستمت ترمه....روانیم نکن که همینجا زنده و مرده اتو جلو چشات بیارم زن. ثامرو روانی نکن به جون خودت بنداز. مثل بچه ی آدم بیا بریم وگرنه کاری می کنم مرغای آسمون به حالت زار بزنن.
حلقه ی دست هایش را به دور بازوی ظریف و دردناکم محکم تر گره زد و مرا به سمت ماشینش کشاند.
هق زدم و به مردی فکر کردم که روی فرش خانه ؛با فک شکسته و دهان خون آلود ؛ دراز به دراز افتاده بود.
به کسی که تا آخرین لحظه مانع بُردن من توسط این شیر خشمگین شد اما هیچ وقت نتوانست حریف این مرد افسار گسیخته شود.
هق زدم و زیر شکمم به خاطر این حجم از ترس و استرس تیر کشید.
درست آن لحظه ای که این طور مرا وحشیانه به دنبال خودش می کشید؛ به این فکر کردم که اگه بفهمد بچه ی خودش را حامله ام چه طور و با چه رویی می خواهد این روز های تلخ و گس را جبران می کند؟!
برای یک لحظه آرزو کردم که ای کاش به گذشته برگردم تا شاید میتوانستم سرنوشت دیگری برای خودم رقم بزنم.
گذشته؟!
چه بد که همان گذشته هم به قدری تلخ بود که شک داشتم به آن روز ها برگردم یا نه... !
رمان جذاب #دلبرک_ممنوعه🔞❌
✍ به قلم #آرزو_هاشم_آبادی 👇👇
https://t.me/+scrT1FSgi6xiODQ0
https://t.me/+scrT1FSgi6xiODQ0
از ته دل ؛ با وحشتی که سلول به سلول تن یخ زده ام را درگیر کرده بود؛ جیغ زدم:
_ ولم کن؛ نمیخوام دیگه پامو بذارم توی اون خونه ی لعنتی...ولم کن ثااااامر
به یک باره با چهره ای کبود شده از خشم و نگاهی خشمگین توی صورتم عربده زد:
_ خفهههه شو...ولت کردم که جرات کردی از خونه ی من فرار کنی.....ولت کردم که شکمت از یه بی ناموس دیگه بالا اومده.
ولت کردم که آبرو برای من نگذاشتی. د اگه ولت نمی کردم حال و روزم این نبود پس خفه شو و دهنتو ببند فهمیدی یا نه؟!
اشک هایم پشت سر هم و بی وقفه به روی گونه هایم می ریخت.
با هر جمله ای که بر زبان آورد؛ تیری زهر آگین قلب شکسته ام را نشانه گرفت اما باز هم تلاش کردم تا از دست این مرد روانی که کم از یک شیر زخمی نداشت فرار کنم:
_ ولم کن. حاضرم صد بار دیگه فرار کنم ولی دیگه با توئه نامرد زندگی نکنم.ولم کن که به خدا خودمو می کُشم که از دست همه اتون راحت بشم.
نمی دانم کجای حرفی که زدم به مزاقش خوش نیامد که به آنی با پشت دست محکم به دهانم کوبید و از لای دندان های روی هم قفل شده اش غرید:
_ به قل و زنجير می بستمت ترمه....روانیم نکن که همینجا زنده و مرده اتو جلو چشات بیارم زن. ثامرو روانی نکن به جون خودت بنداز. مثل بچه ی آدم بیا بریم وگرنه کاری می کنم مرغای آسمون به حالت زار بزنن.
حلقه ی دست هایش را به دور بازوی ظریف و دردناکم محکم تر گره زد و مرا به سمت ماشینش کشاند.
هق زدم و به مردی فکر کردم که روی فرش خانه ؛با فک شکسته و دهان خون آلود ؛ دراز به دراز افتاده بود.
به کسی که تا آخرین لحظه مانع بُردن من توسط این شیر خشمگین شد اما هیچ وقت نتوانست حریف این مرد افسار گسیخته شود.
هق زدم و زیر شکمم به خاطر این حجم از ترس و استرس تیر کشید.
درست آن لحظه ای که این طور مرا وحشیانه به دنبال خودش می کشید؛ به این فکر کردم که اگه بفهمد بچه ی خودش را حامله ام چه طور و با چه رویی می خواهد این روز های تلخ و گس را جبران می کند؟!
برای یک لحظه آرزو کردم که ای کاش به گذشته برگردم تا شاید میتوانستم سرنوشت دیگری برای خودم رقم بزنم.
گذشته؟!
چه بد که همان گذشته هم به قدری تلخ بود که شک داشتم به آن روز ها برگردم یا نه... !
رمان جذاب #دلبرک_ممنوعه🔞❌
✍ به قلم #آرزو_هاشم_آبادی 👇👇
https://t.me/+scrT1FSgi6xiODQ0
https://t.me/+scrT1FSgi6xiODQ0
Telegram
دلبرک ممنوعه|آرزوهاشم آبادی
📚رمان دلبرک ممنوعه ❤️🔥
به قلم✍️ آرزو هاشم آبادی
به قلم✍️ آرزو هاشم آبادی
❤12💘2🥰1👏1
-لُختمو میخوای ببینی؟
فکر میکنم شوخی میکند و میغرم:
-باز کن دیگه نچسبِ نسناس! لوس میشه حالا!
در یکهو باز میشود. دیدن همانا، محو شدن همانا!!
این آدمی که با یک تکه حوله دور کمرش روبروی من ایستاده و قطره های آب از موهایش چکه میکند.
از کنار فکش...گلو و ترقوه و بر روی سر و سینه و سیکس پک های شکم و پایین تر...خط حوله...اَه باقی اش را نمیتوانم ببینم شت!
-آه بقیش کو پس؟!
بهت زده ام...عجب چیزی قایم کرده بود زیر آن لباسهای مردانه و تشرت های مزخرف و شلوارهای کوردی گَله گشادش و...
خنده ام میگیرد. هیمن است؟!
-نه بابا!!
واقعا اینها سیکس پک هستند؟!
انگشت اشاره ام میرود تا شکمش را لمس کند که ببینم واقعی ست یا نه! دست میزنم..واقعی ست!
-وویی!
همانطور که انگشتم بغل نافش است، نگاهم بالا کشیده میشود تا چشمهایش! داشتم چه غلطی میکردم؟!!
لبهایم جمع میشوند و به یکباره و با خجالت میخندم. انگشتم را جمع میکنم و بی اراده میگویم:
-دست نزدم...کجا بودی؟!
نگاه از من و لپهای سرخ شده ام نمیگیرد.
- یه دستی بمال حالا!
-اممم نه دیگه نیازی نیست...متوجه شدم واقعیه!
اینبار کمی لبهایش کش می آیند. با راحتیِ تمام دست به کمر میزند، بی حیا!
-متوجه شدی یا خوردیش؟!
وای بخورمش! با خجالت گارد میگیرم:
-این چه طرز حرف زدنه؟! اصلا این چه طرزشه؟! فکر نمیکنید کارتون زشته که با این سر و وضع میاید دمِ در؟!
کوتاه میگوید:
-ببند خوشه...
کاش ببندم! اما نمیتوانم که...
-واقعا که...تو این ساختمان زن و بچه زندگی میکنن...این کار تجاوز به حقوق اعضای دیگرِ این ساختمانه و شما...
-بهت تجاوز شد؟!
نفسم بند میرود. او میگوید:
-ولی یکم دقت کن خوشه؟ برعکس نیس؟ به من بیشتر تجاوز شد با اون نگاهِ هیز و کثیفت به بدنم! انگشتمم که کردی!
دهانم یک متر باز میماند. جلوی چشم من حوله را می اندازد که جیغ میزنم:
-نه!!
-نگاه نکن خب!
چطور نگاه نکنم وقتی با آن عظمت جلوی چشمم است؟!
-وای خاک برسرم شورت پاته که!
میخندد:
-میخواستی نباشه؟!
هوم؟! نمیدانم!
یک شلوار گشاد کُردی به پا میکند که به خنده ام می اندازد.
-خنده ت واسه چیه؟!
اینبار بی اراده است خنده ای که با حیرت همراه است!
-خوشتیپ! منم تو شلوارت جا میشم؟
بهت زده میشود...خودم هم! دستم را میکشد و من توی بغلش فرو میروم. سپس کش شلوارش را از کمر جلو میکشد و سرم را داخل شلوارش فرو میبرد!
-بیا امتحان کن خب!
الان کلّه ی من داخل شلوار اوست؟!!
جیغ بنفشی میکشم و با حرص گازش میگیرم!
این دفعه نعرهی او از درد بلند میشود.
-آی آی کندیش!! ولش کن ولش کنننن!!
وای خاک عالم! فکر کنم دم و دستگاهش بود که اینطور گاز میگیرفتم!
🤣🤭
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
دو همسایه با دو دنیا و عقیده متفاوت!
یه دختر قرتی و باکلاس که زندگیش نظم خاصی داره. 😌
و یک پسر لات و ناخلف که بوکس ومبارزه و لات بازی یکی از تفریحاتشه. 😕😂
امااا هردو به یه چیزی عقیده دارن. اونم اینکه میتونن اون یکی رو به زانو دربیارن!! و از اون خونه که حق خودشون میدونن فراری بدن😏
سر کینه و لجبازی باهم ازدواج میکنن. هیچکدوم قصد کوتاه اومدن ندارن و هر راهی رو میرن تا اون یکی کم بیاره. اما در آخر به جایی میرسه که...😉😝🔞
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
فکر میکنم شوخی میکند و میغرم:
-باز کن دیگه نچسبِ نسناس! لوس میشه حالا!
در یکهو باز میشود. دیدن همانا، محو شدن همانا!!
این آدمی که با یک تکه حوله دور کمرش روبروی من ایستاده و قطره های آب از موهایش چکه میکند.
از کنار فکش...گلو و ترقوه و بر روی سر و سینه و سیکس پک های شکم و پایین تر...خط حوله...اَه باقی اش را نمیتوانم ببینم شت!
-آه بقیش کو پس؟!
بهت زده ام...عجب چیزی قایم کرده بود زیر آن لباسهای مردانه و تشرت های مزخرف و شلوارهای کوردی گَله گشادش و...
خنده ام میگیرد. هیمن است؟!
-نه بابا!!
واقعا اینها سیکس پک هستند؟!
انگشت اشاره ام میرود تا شکمش را لمس کند که ببینم واقعی ست یا نه! دست میزنم..واقعی ست!
-وویی!
همانطور که انگشتم بغل نافش است، نگاهم بالا کشیده میشود تا چشمهایش! داشتم چه غلطی میکردم؟!!
لبهایم جمع میشوند و به یکباره و با خجالت میخندم. انگشتم را جمع میکنم و بی اراده میگویم:
-دست نزدم...کجا بودی؟!
نگاه از من و لپهای سرخ شده ام نمیگیرد.
- یه دستی بمال حالا!
-اممم نه دیگه نیازی نیست...متوجه شدم واقعیه!
اینبار کمی لبهایش کش می آیند. با راحتیِ تمام دست به کمر میزند، بی حیا!
-متوجه شدی یا خوردیش؟!
وای بخورمش! با خجالت گارد میگیرم:
-این چه طرز حرف زدنه؟! اصلا این چه طرزشه؟! فکر نمیکنید کارتون زشته که با این سر و وضع میاید دمِ در؟!
کوتاه میگوید:
-ببند خوشه...
کاش ببندم! اما نمیتوانم که...
-واقعا که...تو این ساختمان زن و بچه زندگی میکنن...این کار تجاوز به حقوق اعضای دیگرِ این ساختمانه و شما...
-بهت تجاوز شد؟!
نفسم بند میرود. او میگوید:
-ولی یکم دقت کن خوشه؟ برعکس نیس؟ به من بیشتر تجاوز شد با اون نگاهِ هیز و کثیفت به بدنم! انگشتمم که کردی!
دهانم یک متر باز میماند. جلوی چشم من حوله را می اندازد که جیغ میزنم:
-نه!!
-نگاه نکن خب!
چطور نگاه نکنم وقتی با آن عظمت جلوی چشمم است؟!
-وای خاک برسرم شورت پاته که!
میخندد:
-میخواستی نباشه؟!
هوم؟! نمیدانم!
یک شلوار گشاد کُردی به پا میکند که به خنده ام می اندازد.
-خنده ت واسه چیه؟!
اینبار بی اراده است خنده ای که با حیرت همراه است!
-خوشتیپ! منم تو شلوارت جا میشم؟
بهت زده میشود...خودم هم! دستم را میکشد و من توی بغلش فرو میروم. سپس کش شلوارش را از کمر جلو میکشد و سرم را داخل شلوارش فرو میبرد!
-بیا امتحان کن خب!
الان کلّه ی من داخل شلوار اوست؟!!
جیغ بنفشی میکشم و با حرص گازش میگیرم!
این دفعه نعرهی او از درد بلند میشود.
-آی آی کندیش!! ولش کن ولش کنننن!!
وای خاک عالم! فکر کنم دم و دستگاهش بود که اینطور گاز میگیرفتم!
🤣🤭
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
دو همسایه با دو دنیا و عقیده متفاوت!
یه دختر قرتی و باکلاس که زندگیش نظم خاصی داره. 😌
و یک پسر لات و ناخلف که بوکس ومبارزه و لات بازی یکی از تفریحاتشه. 😕😂
امااا هردو به یه چیزی عقیده دارن. اونم اینکه میتونن اون یکی رو به زانو دربیارن!! و از اون خونه که حق خودشون میدونن فراری بدن😏
سر کینه و لجبازی باهم ازدواج میکنن. هیچکدوم قصد کوتاه اومدن ندارن و هر راهی رو میرن تا اون یکی کم بیاره. اما در آخر به جایی میرسه که...😉😝🔞
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
https://t.me/+XuSBzrGyqdRhMjc0
Telegram
خرده فرمایشات آقا/شیرین نورنژاد
دو تا همسایه که از وقتی چشمشون به جمال هم روشن شد، تصمیم گرفتن چشم دیدن همدیگه رو نداشته باشن. اما چی میشه که یهو چشم باز میکنن میبینن خواهر برادر شدن؟
💞عاشقانه و طنز💞
🥳پایان خوش🥳
🌱تا انتها رایگان🌱
🫧پارت گذاری منظم🫧
💞عاشقانه و طنز💞
🥳پایان خوش🥳
🌱تا انتها رایگان🌱
🫧پارت گذاری منظم🫧
❤6👏3