#دستِ_غیب ⚠️‼️
-دخترم کجاست؟!
نگاهش را وحشیانه به صورتم دوخت.
-دختر؟! کدوم دختر؟!
قدمی جلو آمد.
همونی که ولش کردی به امون خدا؟ همونی که پنج سال تنهاش گذاشتی؟!
زمین زیر پایم لرزید. چشمانم را بستم… هیچ حرفی نداشتم.
-ماهی…من ولش نکردم…من فقط…
نگذاشت جمله اش را تمام کند.
-ولش نکردی؟! پس این همه سال کجا بودی؟!
صدایش شکست،حلقه اشک در چشماش درخشید.
-تو ولش کردی، فرهاد! تو رفتی و من و این بچه رو تنها گذاشتی! گور بابای ماهگل اصلا، محض رضای خدا حتی یه زنگ نزدی ببینی بچه زندهست یا مرده!
انگشتش را محکم به سینهام کوبید:
-الان شدی آقای پدر؟! دخترم، دخترم راه انداختی؟! کجا بودی وقتی این بچه به پدر نیاز داشت؟!
دستش را گرفتم، مچش را محکم فشار دادم، نفسهایم کوتاه و تند بود:
-مجبور بودم برم! فکر کردی از خدام بود ولتون کنم؟!
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
https://t.me/+eOH6hShfNL5jZTBk
https://t.me/+eOH6hShfNL5jZTBk
https://t.me/+eOH6hShfNL5jZTBk
پس از پنج سال، دوباره با زنی روبهرو شده بودم که سالها قبل، ناخواسته رهاش کرده بودم .
و حالا، بعد از سال ها درست جایی که فکرشو نمیکردم، سرنوشت دوباره مارو سر راه هم قرار می ده...اینبار متفاوت تر از گذشته.
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
-دخترم کجاست؟!
نگاهش را وحشیانه به صورتم دوخت.
-دختر؟! کدوم دختر؟!
قدمی جلو آمد.
همونی که ولش کردی به امون خدا؟ همونی که پنج سال تنهاش گذاشتی؟!
زمین زیر پایم لرزید. چشمانم را بستم… هیچ حرفی نداشتم.
-ماهی…من ولش نکردم…من فقط…
نگذاشت جمله اش را تمام کند.
-ولش نکردی؟! پس این همه سال کجا بودی؟!
صدایش شکست،حلقه اشک در چشماش درخشید.
-تو ولش کردی، فرهاد! تو رفتی و من و این بچه رو تنها گذاشتی! گور بابای ماهگل اصلا، محض رضای خدا حتی یه زنگ نزدی ببینی بچه زندهست یا مرده!
انگشتش را محکم به سینهام کوبید:
-الان شدی آقای پدر؟! دخترم، دخترم راه انداختی؟! کجا بودی وقتی این بچه به پدر نیاز داشت؟!
دستش را گرفتم، مچش را محکم فشار دادم، نفسهایم کوتاه و تند بود:
-مجبور بودم برم! فکر کردی از خدام بود ولتون کنم؟!
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
https://t.me/+eOH6hShfNL5jZTBk
https://t.me/+eOH6hShfNL5jZTBk
https://t.me/+eOH6hShfNL5jZTBk
پس از پنج سال، دوباره با زنی روبهرو شده بودم که سالها قبل، ناخواسته رهاش کرده بودم .
و حالا، بعد از سال ها درست جایی که فکرشو نمیکردم، سرنوشت دوباره مارو سر راه هم قرار می ده...اینبار متفاوت تر از گذشته.
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
Telegram
دسـتِ غیـب
دستِ غیب🍂
وقتی همه چیز در حال سقوط است…
یک مرد مسن، زخمی از زندگی، میانِ مادر و کودکی
قرار میگیرد که...
نویسنده: پری نگار
تأسیس: 1404/9/15 🌿
پارت گذاری: هر روز یک الی دو پارت به جز تعطیلات رسمی
وقتی همه چیز در حال سقوط است…
یک مرد مسن، زخمی از زندگی، میانِ مادر و کودکی
قرار میگیرد که...
نویسنده: پری نگار
تأسیس: 1404/9/15 🌿
پارت گذاری: هر روز یک الی دو پارت به جز تعطیلات رسمی
❤11
در انتظار باران.pdf
5 MB
#در_انتظار_باران
نویسنده: #فاطمه_سادات_مظفری
صفحه: 2043
ژانر: #عاشقانه #انتقامی #معمایی
خلاصه:
بارانا دختری که قتل غیر عمد نامزد شریکش داریوش به گردنش میفته و برای اثبات قاتل نبودنش مجبور میشه با داریوش...؟؟؟
نویسنده: #فاطمه_سادات_مظفری
صفحه: 2043
ژانر: #عاشقانه #انتقامی #معمایی
خلاصه:
بارانا دختری که قتل غیر عمد نامزد شریکش داریوش به گردنش میفته و برای اثبات قاتل نبودنش مجبور میشه با داریوش...؟؟؟
❤6👍2🥰1