کانال کافه رمان خونه📖
23.7K subscribers
700 photos
72 videos
17.8K files
7.69K links
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe

درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh

تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
3
_اون موقعی که برای بودت باهام التماس میکردی رو یادت رفته؟الان که همه جوره پات موندم میخوای بری نفس؟
_اون موقع نمیدونستم با خودم و خانوادم چکار کرده بودی، اون موقع نمیدونستم که چه هیولایی هستی امیرارسلان.
پوزخندی زد و با اون اخمای در همش بهم نزدیک شد،ازش می ترسیدم عقب عقب رفتم که پام به گوشه ی تخت خورد و امیر ارسلان مثل یک شکارچی روم خیمه زد و دست وپا رو قفل کرد....
_امروز میخوام بهت یه درس بدم که به سرت نزنه هیچ وقت مقابلم زبون درازی کنی، امروز میشی مثل بقیه برام....امروز اون زبونی رو که خودم برات درازش کردم رو کوتاه میکنم
https://t.me/+f_STbp2jt1lmNTQ0

https://t.me/Roman_Khone_Ch
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚مسابقه جادوی جمله های پنهان📚

شماره ۱۰۴

تصمیم گرفتم خودم باشم ،
دختری آن سوی ستاره ها،
تسلیم نشو!


خانم رزا حقیقی ، کلاس پنجم مقطع ابتدایی مجتمع آموزشی پژوهش

#مجیک
#کتاب
#پژوهش

@PazhooheshSch
.
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
4
_حداقل بچه اش سالمه...

_بچه‌ی سالم، مادر سالم میخواد این بچه دو روز دیگه تو مدرسه و اجتماع خجالت میکشه با این مادر

_میگید چیکار کنم مادر من؟
_طلاقش بده بره
بفرستش کشورش جاش دختر خاله ات و بگیر هم مادر بچه ات میشه هم از خانمی و کمالات چیزی کم نداره

_اما مادر من......

_اما نداره دارنوش به خدا شیر سینه ام و حلالت نمی‌کنم
اخه اینم زنه تو گرفتی
_آنا عیب و ایرادی نداره نگو اینجوری
_چه جوری نگم ها؟
تا کی با رنگ مو و بزک و دوزک میخوایی قیافه اش و کاور کنی؟
دختره عین گچ دیواره
یک روز صبح رنگ نزاره پای ریشه موهاش فردا عین پیرزن هشتاد ساله موهای سفیدش میزنه بیرون
اول هفته ابروهاش سیاه اخر هفته کرمی
خرج ریمل خانم از خرج آرایشگاه عصمت خانمم بیشتره

این دختره دو روز دیگه کنار بچت راه بره همه بچه رو مسخره می‌کنن

_زنمه...دوستش...‌‌‌

_نگو دوستش دارم که دروغ محضه تو اگه این شیر برنج و دوست داشتی یه گوشه نگاهی بهش میکردی
یا اصلا شب تو یه اتاق باهاش میخوابیدی
دِ نداری بچه من

درد منم همینه تو بخاطر پولش اینو گرفتی حالام که صاحب همه چیز شدی ردش کن بره

_اگر فرنوش نتونه مادر خوبی برای بچم بشه چی؟
اصلا خاله رها دختر به من بچه دار میده

آناهیتا با شنیدن این حرف دارنوش نفسش بند اومد
وقتی صدای مادر شوهرش رو شنید منتظر حمایت دارنوش بود اما حالا.....

_معلومه که میده من قبلا باهاش حرف زدم اصلا کی بهتر از دختر خاله ات میاد میشه ملکه امپراطوریت بچه اتم عین بچه خودش بزرگ می‌کنه

ملکه؟
فرنوش؟
اونم ملکه‌ی امپراطوری که با پول های پدر آناهیتا ساخته شده بود

درد قلب دخترک هر لحظه بیشتر میشد اون فکر میکرد دارنوش با بقیه فرق داره و اونو به خاطر خودش میخواد اما حالا.....

_خب خب حالا کی این عنتر خانم طلاق میدی؟
_فعلا نمیتونم میخواد بره هند ارثیه اش و بفروشه
بزار بیاد پول ها رو بگیرم بعد....

_ولش کن تو این همه از دختره کندی یه یه قرون دو هزار بزار برا خودش

_نمیشه مادر من روش حساب کردم قراره سرمایه گذاری کنم اینجوری ثروتم دو برابر میشه

_هر جور صلاحه پس تا اون موقع با خاله ات حرف میزنم دخترشو صیغه کن بعدم به بهونه ماموریت پاشید برید چند روز ماه عسلی چیزی مادر.......

__میخوایی بری ماه عسل نامرد در حالی که من و یک تهران گردی نبردی؟

صدای زمزمه آروم آناهیتا رو کسی جز خودش نشنید
دختر به ظاهر ساده سفیر هند آروم از راه گذشت و به اتاقش رفت

__باید برم با بچه ام داغ بچه رو به دلت میزارم دارنوش شک نکن...

https://t.me/+kmsZdtT8Fo1hYjI0
https://t.me/+kmsZdtT8Fo1hYjI0

شنیدید دارنوش آژمان در حال ورشکستگیه؟

_اره
_اون که خیلی خرش میرفت

_میگن چند سال پیش نصف اموالشو سر یه سرمایه گذاری احمقانه از دست داده الانم تتمه شرکتش و یه تاجر هندی میخواد بخره

_تاجر هندی کی هست؟!
_یه کله گنده‌ی که همه مثل سگ ازش میترسن
زن نگو بالا بگو گرگیه برا خودش

_زنه؟؟؟؟ اسمش چیه
_آناهیتا کاراجی...........


#ممنوعه_بنر_واقعی_کپی_ممنوع
16
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
3
🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐥🐣🐥🐥🐥

۱.۲.۳.۴.۵.۶.۷........

لطفا مزاحم نشین

آخر پاییزه دارم جوجه هامو می‌شمارم..

😂😂😂
😁37😐53
هاش.pdf
1.5 MB
♥️ نام کتاب: #هاش

♥️ نویسنده: مطهره آراسته (یه دخی آروم)

♥️ ژانر: #رمان_ایرانی #عاشقانه #ترسناک

♥️ تعداد صفحات: 218

♥️ خلاصه:
درباره ی دختری به نام هانا است که یک خواهر به اسم سوزان دارد او پدر و مادرش را از دست می دهد و به یک محله ی فقیر نشین می رود و با مایکل (پسر شریک پدرش) ازدواج می کند و وارد خانه ای می شود و جن زده می شود. مایکل پسری است که از ۱۰ سالگی عاشق هانا است ولی در ۱۸ سالگی متوجه می شود که او یک فرزند قانونی نبوده است و این باعث می شود .مسیر زندگی اش تغییر کند اما بعد از ازدواج با هانا در تلاش است که همسر خود را از حصار ان جن آزاد کند که با اتفاقاتی روبه رو می شود.
5🥱1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ _خیلی درد دارم مالک خان..همین امشب پیشم بمون..میترسم

نگاهش روی شکم برآمدم کشیده شد

امید داشتم از رفتن به مهمونی اونم با بنفشه منصرف شه اما حتی اگه خودش هم راضی میشد کنارم بمونه
مادرشوهرم و بنفشه نمیزاشتن!

مادرشوهرم چشم‌غره‌ای بهم رفت
دستش روی شونه مالک گذاشت


_به اَداهاش نگاه نکن پسرم، اینجوری میکنه که تو ولش نکنی!وگرنه من خودم اینجام حواسم هست بهش..

با صورتی جمع شده نگام کرد


_هر چی باشه دخترت تو شکمشه...مجبوریم تا به دنیا اومدن بچه، تحملش کنیم


وقتی بنفشه وارد اتاق شد ناخودآگاه دستام دور شکمم حلقه کردم

حرف مادرشوهرم قطع کرد و ادامه داد


_بعد از بدنیا اومدن نبات هم می‌فرستیمش همونجایی که بوده
پیش پدر و برادرای معتاد‌‌ش؛ مگه نه عزیزم؟

ناباور نگاشون کردم

مالک دست بنفشه رو پس زد

انتظار داشتم باهاشون مخالفت کنه
اما انتظارم زیادی بود
چرا فکر میکردم جلوی معشوقه‌ش طرف منی که به اجبار زنش شده بودم می‌گرفت!


نگاه جدی به بنفشه انداخت و گفت
_آماده شو..تو ماشین منتظرتم


وقتی دو تاشون با هم از اتاقم بیرون رفتن فخری‌خانوم با لحن بدی غرید


_هدفت از اینکه نمیزاری بچم خوش باشه چیه؟عین کنه چسبیدی به زندگیش


ویشگونی از پهلوم گرفت


_وایسا بچه بدنیا بیاد! پدرتو در میارم
میفرستیمت همون قبرستونی که بودی
دیگه پدرشوهر خدابیامرزت نیست که ازت دفاع کنه و لای پر قو بگیرتت


_حق ندارم از اون کسی که مثلا شوهرم بخوام روزای آخر حاملگیم کنارم بمونه؟


_نه، حق نداری! تو یه اجبار بودی براش از طرف پدرش، اگه تو نبودی الان بنفشه عروسم بود


وقتی اشکام دید نچی کرد


_فقط بلدی گریه کنی! میترسم آخرش با همین اشکات پسرمو رام خودت کنی!


با تیری که شکمم کشید جیغ زدم


_آخ...درد دارم


ترسیده جلو اومد

_چت شد یهو؟


لبم محکم گاز گرفتم

_بهتون گفتم از صبح همش دردم میگیره..مالکم رفت..الان چیکار کنم..ایی


_خبه خبه ،ننه من‌غریبم بازیات بزار کنار..دکتر گفت دو هفته دیگه عملته


با درد طاقت فرسایی که سراغم اومد جیغ زدم

_به مالک زنگ بزن..خواهش میکنم..اخ دارم میمیرم


انگار رنگم به حدی پریده بود که کم‌کم ترسید

_باشه باشه الان زنگ میزنم خیلی دور نشدن..یکم تحمل کن میاد الان


نفسام سنگین شده بود
نمیدونم چقدر گذشت که از درد زیاد بی‌حال روی تخت دراز کشیدم

صدای محکم کوبیدن در باعث شد یکم چشمام باز کنم


مالک با همون کت‌شلواری که تنش بود سمتم دویید


_طــلا ؟

سرمو تو دستش گرفت سیلی آرومی زد


_طلا صدامو میشنوی؟


با حالی نزار لب زدم

_درد...درد دارم


صدای بنفشه رو شنیدم که با پوزخند گفت


_نمایش جدیدش! برای اینکه نزاره منو و تو با هم بریم مهمونی


_خفه شو بنفشه..فقط خفه شو! مجبورم کردی زنم ول کنم و به اون مهمونی مسخره بیام...


وقتی چشمام بستم آخرین صدایی که شنیدم صدای فریاد مالک بود🔥👇🏼
https://t.me/+8MDiUUOyWzQ4YTc0
https://t.me/+8MDiUUOyWzQ4YTc0
https://t.me/+8MDiUUOyWzQ4YTc0
https://t.me/+8MDiUUOyWzQ4YTc0
طلا دختری رنج کشیده که بعد از مرگ پدرشوهرش، شوهرش که با اجبار باهاش ازدواج کرده بود و حاصل اون ازدواج یه دختر به اسم نبات بود طلاقش میده و حضانت بچه‌ش و میگیره.. اما در آینده مالک با تمایلات جنسی عجیب‌‌غریبش از حس مادرانه طلا سواستفاده میکنه و در صورتی اجازه دیدن دخترش میده که درخواستاشو....
https://t.me/+8MDiUUOyWzQ4YTc0
https://t.me/+8MDiUUOyWzQ4YTc0
این رمان خوندنش برای هر سنی مناسب نیست🔞🔥
29👍1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍1
📚 رمان پرنیان شب


✍️ به قلم پونه سعیدی


📝 خلاصه
همه چیز از یک خالکوبی شروع شد، خالکوبی فرشته مرگ که به جای ظاهر شدن رو بدن یک مرد تعلیم دیده! رو بدن دختری ظاهر شد که از همه چیز بی خبر بود!
دختری که حالا باید پا به گروه مرگ بذاره! گروهی مملو از مبارزین و خوناشام های چند صد ساله که سالهاست عضویت هیچ دختری رو به خودش ندیده!
هیچکس نمیتونه مخالفت کنه! حتی رئیس بزرگ، چون این دختر یه برگزیده است! کسی که قراره از همه ممنوعه ها عبور کنه و رئیس بزرگ رو به چالش بکشه! چالشی از جنس عشق، قدرت و خون!


🔘 عاشقانه، طنز، ترسناک، ماجراجویی، فانتزی، معمایی، تخیلی


🌀این رمان از نوع فروشی‌ست، پس از مطالعه 393 صفحه نمونه کتاب‌ (عیارسنج) اگر علاقمند بودید بعد از افزودن به سبد خرید در صفحه کتاب، به صفحه سبد خرید مراجعه کرده و حق اشتراک خواندن بقیه صفحات را پرداخت کنید تا در صفحه کتابخانۀ اپلیکیشن بتوانید رمان را تا آخر مطالعه کنید. رمان برای خریداران کامل است و تعداد کل صفحات 2415 می باشد.


نصب رایگان اپلیکیشن باغ استور برای همه موبایل ها :
https://baghstore.net/app/
14