کانال کافه رمان خونه📖
23.7K subscribers
700 photos
72 videos
17.8K files
7.69K links
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe

درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh

تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
Download Telegram
در سایه سار بید.pdf
5.5 MB
♦️ #در_سایه_سار_بید


✍🏻 نویسنده : پرن توفیقی ثابت
🎭 ژانر : عاشقانه = اجتماعی


خلاصه رمان :
آن وقت ها که دخترک سرخوش خانه باغ بودم ،صبح های بهاری برایم رنگ و بوی دیگری داشت.به باغ که میرفتم،از دیدن شکوفه های تازه جوانه زده جیغ شادی سر میدادم.
اولین کسی هم که با فریادم خبر میکردم ،آقاجان بود.
تا بیاید و به شکوفه ای که تازه از دل شاخه ی خشک دیروز سر برآورده نگاه کند.
آقاجان هم هر بار با متانت مخصوص خودش می آمد؛ آسه آسه و عصا زنان.
خاطره ی لبخند مهربان و دستی.......
پایان خوش!



21👍6🥰1😁1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دختره عضو یه تشکیلات خطرناکه، یه شب مجبور می‌شه نزدیک رئیس تشکیلات دشمن بشه تا باهاش بخوابه اما..💦🔥
https://t.me/+n0FKUpkpt9o3NTA0
تا لینک منقضی نشده سریع جوین شو👆🏻

#شطرنج
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
3
_اون موقعی که برای بودت باهام التماس میکردی رو یادت رفته؟الان که همه جوره پات موندم میخوای بری نفس؟
_اون موقع نمیدونستم با خودم و خانوادم چکار کرده بودی، اون موقع نمیدونستم که چه هیولایی هستی امیرارسلان.
پوزخندی زد و با اون اخمای در همش بهم نزدیک شد،ازش می ترسیدم عقب عقب رفتم که پام به گوشه ی تخت خورد و امیر ارسلان مثل یک شکارچی روم خیمه زد و دست وپا رو قفل کرد....
_امروز میخوام بهت یه درس بدم که به سرت نزنه هیچ وقت مقابلم زبون درازی کنی، امروز میشی مثل بقیه برام....امروز اون زبونی رو که خودم برات درازش کردم رو کوتاه میکنم
https://t.me/+f_STbp2jt1lmNTQ0

https://t.me/Roman_Khone_Ch
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚مسابقه جادوی جمله های پنهان📚

شماره ۱۰۴

تصمیم گرفتم خودم باشم ،
دختری آن سوی ستاره ها،
تسلیم نشو!


خانم رزا حقیقی ، کلاس پنجم مقطع ابتدایی مجتمع آموزشی پژوهش

#مجیک
#کتاب
#پژوهش

@PazhooheshSch
.
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
4
_حداقل بچه اش سالمه...

_بچه‌ی سالم، مادر سالم میخواد این بچه دو روز دیگه تو مدرسه و اجتماع خجالت میکشه با این مادر

_میگید چیکار کنم مادر من؟
_طلاقش بده بره
بفرستش کشورش جاش دختر خاله ات و بگیر هم مادر بچه ات میشه هم از خانمی و کمالات چیزی کم نداره

_اما مادر من......

_اما نداره دارنوش به خدا شیر سینه ام و حلالت نمی‌کنم
اخه اینم زنه تو گرفتی
_آنا عیب و ایرادی نداره نگو اینجوری
_چه جوری نگم ها؟
تا کی با رنگ مو و بزک و دوزک میخوایی قیافه اش و کاور کنی؟
دختره عین گچ دیواره
یک روز صبح رنگ نزاره پای ریشه موهاش فردا عین پیرزن هشتاد ساله موهای سفیدش میزنه بیرون
اول هفته ابروهاش سیاه اخر هفته کرمی
خرج ریمل خانم از خرج آرایشگاه عصمت خانمم بیشتره

این دختره دو روز دیگه کنار بچت راه بره همه بچه رو مسخره می‌کنن

_زنمه...دوستش...‌‌‌

_نگو دوستش دارم که دروغ محضه تو اگه این شیر برنج و دوست داشتی یه گوشه نگاهی بهش میکردی
یا اصلا شب تو یه اتاق باهاش میخوابیدی
دِ نداری بچه من

درد منم همینه تو بخاطر پولش اینو گرفتی حالام که صاحب همه چیز شدی ردش کن بره

_اگر فرنوش نتونه مادر خوبی برای بچم بشه چی؟
اصلا خاله رها دختر به من بچه دار میده

آناهیتا با شنیدن این حرف دارنوش نفسش بند اومد
وقتی صدای مادر شوهرش رو شنید منتظر حمایت دارنوش بود اما حالا.....

_معلومه که میده من قبلا باهاش حرف زدم اصلا کی بهتر از دختر خاله ات میاد میشه ملکه امپراطوریت بچه اتم عین بچه خودش بزرگ می‌کنه

ملکه؟
فرنوش؟
اونم ملکه‌ی امپراطوری که با پول های پدر آناهیتا ساخته شده بود

درد قلب دخترک هر لحظه بیشتر میشد اون فکر میکرد دارنوش با بقیه فرق داره و اونو به خاطر خودش میخواد اما حالا.....

_خب خب حالا کی این عنتر خانم طلاق میدی؟
_فعلا نمیتونم میخواد بره هند ارثیه اش و بفروشه
بزار بیاد پول ها رو بگیرم بعد....

_ولش کن تو این همه از دختره کندی یه یه قرون دو هزار بزار برا خودش

_نمیشه مادر من روش حساب کردم قراره سرمایه گذاری کنم اینجوری ثروتم دو برابر میشه

_هر جور صلاحه پس تا اون موقع با خاله ات حرف میزنم دخترشو صیغه کن بعدم به بهونه ماموریت پاشید برید چند روز ماه عسلی چیزی مادر.......

__میخوایی بری ماه عسل نامرد در حالی که من و یک تهران گردی نبردی؟

صدای زمزمه آروم آناهیتا رو کسی جز خودش نشنید
دختر به ظاهر ساده سفیر هند آروم از راه گذشت و به اتاقش رفت

__باید برم با بچه ام داغ بچه رو به دلت میزارم دارنوش شک نکن...

https://t.me/+kmsZdtT8Fo1hYjI0
https://t.me/+kmsZdtT8Fo1hYjI0

شنیدید دارنوش آژمان در حال ورشکستگیه؟

_اره
_اون که خیلی خرش میرفت

_میگن چند سال پیش نصف اموالشو سر یه سرمایه گذاری احمقانه از دست داده الانم تتمه شرکتش و یه تاجر هندی میخواد بخره

_تاجر هندی کی هست؟!
_یه کله گنده‌ی که همه مثل سگ ازش میترسن
زن نگو بالا بگو گرگیه برا خودش

_زنه؟؟؟؟ اسمش چیه
_آناهیتا کاراجی...........


#ممنوعه_بنر_واقعی_کپی_ممنوع
16
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
3
🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐣🐥🐥🐣🐥🐥🐥

۱.۲.۳.۴.۵.۶.۷........

لطفا مزاحم نشین

آخر پاییزه دارم جوجه هامو می‌شمارم..

😂😂😂
😁37😐53
هاش.pdf
1.5 MB
♥️ نام کتاب: #هاش

♥️ نویسنده: مطهره آراسته (یه دخی آروم)

♥️ ژانر: #رمان_ایرانی #عاشقانه #ترسناک

♥️ تعداد صفحات: 218

♥️ خلاصه:
درباره ی دختری به نام هانا است که یک خواهر به اسم سوزان دارد او پدر و مادرش را از دست می دهد و به یک محله ی فقیر نشین می رود و با مایکل (پسر شریک پدرش) ازدواج می کند و وارد خانه ای می شود و جن زده می شود. مایکل پسری است که از ۱۰ سالگی عاشق هانا است ولی در ۱۸ سالگی متوجه می شود که او یک فرزند قانونی نبوده است و این باعث می شود .مسیر زندگی اش تغییر کند اما بعد از ازدواج با هانا در تلاش است که همسر خود را از حصار ان جن آزاد کند که با اتفاقاتی روبه رو می شود.
5🥱1