کانال کافه رمان خونه📖
23.7K subscribers
700 photos
72 videos
17.8K files
7.69K links
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe

درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh

تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
Download Telegram
- کجا بودی فرهاد جان؟! نگرانت شدم!

فرهاد به گلویم چنگ می اندازد.

- فرهاد جان و مرض! چندبار گفتم اینجوری صدام نکن؟!

از بوی بد دهان و لحنش مشخص است که مست است. درحال خفه شدنم و شروع به تقلا می کنم که می گوید: امشب عروسی طوطی بود! طوطی، عشقِ من زن یکی دیگه شد!

نمی دانم خوشحال باشم که دیگر خطر وجود طوطی زندگی ام را تهدید نمی کند یا نگران حال فرهاد باشم.

- خیلی خوشگل شده بود! مثل اون شب که قرار بود جواب بله به من بده و توی عوضی خرابش کردی!

به خود می لرزم. من حتی در مستیِ فرهاد هم برایش یک عوضی بودم!

دیگری تلاشی برای آزاد کردن خودم از زیر دستانش نمی کنم.

رگ پیشانی فرهاد متورم می شود و می گوید: طوطی الآن باید اینجا تو بغل من بود، اما دست تو دست شوهرش رفت سر خونه زندگی خودشون!

مرگ را به چشمانم می بینم و او درست زمانی که نفس کم می آورم رهایم می کند.

روی زمین سر می خورم و اشک هایم از گوشه ی چشمانم می چکد.

تا دیروز فرهاد امیدوار بود که روزی به طوطی می رسد، اما حالا...

فرهاد زیر لب حرف می زند. انگار دارد هذیان می گوید:
- خودم دیدم چراغ خونه شون روشن شد! حتما الآن بغل شوهرشه! نمی ذارم! نمی ذارم!

تلاش می کنم جلویش را بگیرم، اما زورم به او نمی رسد. از خانه خارج می شود. می دانم که با آن حال بدش کار دست خودش می دهد!

***

آن شب فرهاد تصادف کرد و بعد از یک هفته زمانی که به هوش آمد حافظه اش را از دست داده بود!

و من هیچ حرفی از طوطی نگفتم و زندگی عاشقانه ی ما شروع شد.

***

سه سال بعد با پیدا شدن سروکله ی طوطی درحالیکه از همسرش جدا شده بود، حافظه ی فرهاد برگشت و...😱👇
https://t.me/+CzNuMG524WY1OGE0
من عاشق پسرعمویم بودم، اما او عاشق دوست صمیمی ام شد. طوطی که به اجبار خانواده اش سر سفره ی عقد نشسته بود از من خواست عروسی را به هم بزنم تا هم او راحت شود و هم من به فرهاد برسم!
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
#در_سایه_سار_بید

⛔️خلاصه:
رمان از زبون دختر داستان ابریشمه که توی خانواده تقریبا سنتی زندگی میکنه پدرش فوت شده
و الان با مادربزرگش زندگی میکنه خانواده عموش و مخصوصا پسرعموهاش شدیدا
حمایتش میکنن ودوسش دارن براهمه عزیزه غیراز عمه اش،ابریشم تو بچگی توسط خانواده واقعیش رها شده و توی این خانواده به سرپرستی گرفته شده
و شدیداااااا برای این خانواده و آلان عزیزه
دخترمون یه معمار و ورزشکار موفق که تو شرکت و باشگاه خانوادگیشون کارمیکنه،
یه دختر تخس و لجبازه و البته عاشق،عاشق پسرعموی ارشدش آلانه ولی فکرمیکنه یه حس یه طرفس
تااینکه یه شخص مرموز به اسم کیان وارد زندگیش میشه وابریشم دچارتردیدتوی احساساتش میشه ولی نمیدونه ورود کیان با نقشه هستش.....


⛔️شخصیت ها

⛔️آلان:شدیدااااا حمایتگر،زورگو،کله خراب،مقتدر،شدیدا روی ابریشم حساسه،یه پناه امن برای کل خانواده


⛔️ابریشم:لجباز،مهربون،کله خراب،عاشق خانوادشه


⛔️آراز:حامی،پایه خرابکاریای ابریشم،دقیقا مثل یه برادر پشتیبان ابریشم بود،کله خراب،بامزه

⛔️کلی شخصیت دیگه هم هستش که باهاشون اشنا میشن


⛔️داستان مثلث عشقی نداره و زوج اصلیمون آلان و ابریشم هستن.


⛔️قلم و متن رمان شیوا و روان هستش و معمای خاصی نداره.


⛔️شدیداااا کلکل های بین آراز و ابریشم و آلان بامزه هستش و همیشه حامی بودنشون برای همدیگه توی رمان به چشم میاد.


⛔️رمانش عاشقانه مختص به خودشو داره و من شدیدا دوسش داشتم.


⛔️در سایه سار بید یکی از اون رمانایی بود که من تعلل میکردم توی خوندنش ولی بعدش پشیمون شدم که چرا زودتر باهاش اشنا نشدم😢


⛔️امتیاز من به این رمان(۸/۱۰)
حتما بهتون پیشنهاد میکنم بخونین این زمانو و لذت ببرین
امتیاز کمی که دادم بابت فونت ریز بود وگرنه این رمان توی قلبم جاخوش کرده


#نقد_هدیه


https://t.me/Roman_Khone_Ch/53506
18🤗1😡1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
3
در سایه سار بید.pdf
5.5 MB
♦️ #در_سایه_سار_بید


✍🏻 نویسنده : پرن توفیقی ثابت
🎭 ژانر : عاشقانه = اجتماعی


خلاصه رمان :
آن وقت ها که دخترک سرخوش خانه باغ بودم ،صبح های بهاری برایم رنگ و بوی دیگری داشت.به باغ که میرفتم،از دیدن شکوفه های تازه جوانه زده جیغ شادی سر میدادم.
اولین کسی هم که با فریادم خبر میکردم ،آقاجان بود.
تا بیاید و به شکوفه ای که تازه از دل شاخه ی خشک دیروز سر برآورده نگاه کند.
آقاجان هم هر بار با متانت مخصوص خودش می آمد؛ آسه آسه و عصا زنان.
خاطره ی لبخند مهربان و دستی.......
پایان خوش!



21👍6🥰1😁1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دختره عضو یه تشکیلات خطرناکه، یه شب مجبور می‌شه نزدیک رئیس تشکیلات دشمن بشه تا باهاش بخوابه اما..💦🔥
https://t.me/+n0FKUpkpt9o3NTA0
تا لینک منقضی نشده سریع جوین شو👆🏻

#شطرنج
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
3
_اون موقعی که برای بودت باهام التماس میکردی رو یادت رفته؟الان که همه جوره پات موندم میخوای بری نفس؟
_اون موقع نمیدونستم با خودم و خانوادم چکار کرده بودی، اون موقع نمیدونستم که چه هیولایی هستی امیرارسلان.
پوزخندی زد و با اون اخمای در همش بهم نزدیک شد،ازش می ترسیدم عقب عقب رفتم که پام به گوشه ی تخت خورد و امیر ارسلان مثل یک شکارچی روم خیمه زد و دست وپا رو قفل کرد....
_امروز میخوام بهت یه درس بدم که به سرت نزنه هیچ وقت مقابلم زبون درازی کنی، امروز میشی مثل بقیه برام....امروز اون زبونی رو که خودم برات درازش کردم رو کوتاه میکنم
https://t.me/+f_STbp2jt1lmNTQ0

https://t.me/Roman_Khone_Ch
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚مسابقه جادوی جمله های پنهان📚

شماره ۱۰۴

تصمیم گرفتم خودم باشم ،
دختری آن سوی ستاره ها،
تسلیم نشو!


خانم رزا حقیقی ، کلاس پنجم مقطع ابتدایی مجتمع آموزشی پژوهش

#مجیک
#کتاب
#پژوهش

@PazhooheshSch
.
3