نیــلوفــر آلــپ .pdf
5 MB
#نیلوفر_آلپ 📚⬆️
نویسنده: #مهرسار_و_حانیه
صفحه: 984
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی #ازدواج_اجباری #همخونه
خلاصه:نیلوفر دختری از تبار غم گوشه ای از این شهر بزرگ با سختی های زندگی دست و پنجه نرم میکنه تا میون باتلاق کثافت هایی که روز به روز جامعه رو فرا میگیره فرو نره، انصافا هم تاحالا خوب موفق بوده اما یه بازیگوشی و کنجکاوی کوچیک که برای خیلی ها عادیه کار دستش میده و سرنوشت جدیدی براش رقم میخوره که برای نیلوفر اون یه فاجعه اس...
#جدید
نویسنده: #مهرسار_و_حانیه
صفحه: 984
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی #ازدواج_اجباری #همخونه
خلاصه:نیلوفر دختری از تبار غم گوشه ای از این شهر بزرگ با سختی های زندگی دست و پنجه نرم میکنه تا میون باتلاق کثافت هایی که روز به روز جامعه رو فرا میگیره فرو نره، انصافا هم تاحالا خوب موفق بوده اما یه بازیگوشی و کنجکاوی کوچیک که برای خیلی ها عادیه کار دستش میده و سرنوشت جدیدی براش رقم میخوره که برای نیلوفر اون یه فاجعه اس...
#جدید
❤7🤡2😈2
دروود بر شما عزیزان
یک کتی خانوم داریم و هزار و یک ماجرا 😍😍
با ما همراه بشین در کانال :👇👇
https://t.me/Story_113Z
داستان های زندگی 😍
دویست و بیست قسمت آماده و مابقی قسمت ها ، روزانه اشتراک گذاری میشه .
رمان زیبای : هم قسم
یک کتی خانوم داریم و هزار و یک ماجرا 😍😍
با ما همراه بشین در کانال :👇👇
https://t.me/Story_113Z
داستان های زندگی 😍
دویست و بیست قسمت آماده و مابقی قسمت ها ، روزانه اشتراک گذاری میشه .
رمان زیبای : هم قسم
😍6❤3👏1
💖#رمان_1411
💖خلاصه:
ی دختر فضول به اسم آترا ک دنبال هیجان و رو کردن دست آقازادههاست به درخواستِ دوست پسر خبرنگارش میره از سلبریتی ها و آقازاده اطلاعات جمع میکنه ... توی یکی از این اطلاعات جمع کردنااش یه آزمایشگاه یه آقازاده رو ک باباش یه سرهنگ اعدامیه میرسه و توسط این پسر داستان ک قدرتمند و جذاب و آلفا🥹 و... دزدیده میشه و قرار میشه در ازای اذیت نشدن خونوادش برای این کاپو [نادین] کار کنه و ...
در اصل برای بابای کاپو پاپوش درست کردن و به ناحق اعدام شده خلاصه کاپو میخواد انتقام خون ناحق باباشوو از باعث و بانیاش ک یازده نفرن بگیره سر همین آزمایشگاه مخفی دارع ک توش داروهای کمیاب و تولید میکنه تا وارد بازار کنه و اسمشو سرِ زبوناا در کنه ک دشمنای باباش بشناسنش و ....
💖شخصیت دختر[آترا]: لوس ، مستقل ، با معرفت ، رک ، بی پروا ، بشدت فداکارررر😂
نازپرورده
💖شخصیت پسر [نادین]: آدماش کاپو صداش میکنن البته علتشمم برمیگردع ک این بابا ی دوست دختر ایتالیایی داشته اونم کاپو صداش میزدع دیه از اون موقع لقبش کاپو شد ، خیلیی خونسرد ، حامی ، یُبس ، سرد ، مغرور
💖داستان دو تا زوج دارع ، زوج اصلی آترا و نادینِ ، زوج دوم سام و سایه ک قصه اوناام مفصل توو طول رمان گفته شده .
💖قلمش قوی همونطور ک از نویسنده توقع میرفت البته اخراش یکم کشدار شده بود لامصب تموم نمیشد💀 ٫,نویسنده خیلی به جزییات پرداخته بود هیچ نقطه مبهمی نداشت همه چی واضح و شفاف ، بنظر من تنها ایرادش طولانی بودنشه...
کشش رمان زیاد بود اما روند داستان جوری نبود خیلی کندم پیش بره ..
💖رمان فلش بک ندارع ، فاقد الفاظ رکیک و جنسی هست ، صحنه باز ندارع ، عاشقانههاش اوکیه ، راوی داستان اول شخص و چند نفره گاهی از زبون زوج اول آترا و نادینه گاهی از زبون سایه ..
💖مثلث عشقی هم ندارع و راجبِ شخصیتااای فرعی هم خیلی عالی توصیفشون کرده و وارد جزئیات شده بود ، اینمم بگمم ک شما علت این ۱۴۱۱ رو هم توو داستان میفهمین..
#نقد
💖خلاصه:
ی دختر فضول به اسم آترا ک دنبال هیجان و رو کردن دست آقازادههاست به درخواستِ دوست پسر خبرنگارش میره از سلبریتی ها و آقازاده اطلاعات جمع میکنه ... توی یکی از این اطلاعات جمع کردنااش یه آزمایشگاه یه آقازاده رو ک باباش یه سرهنگ اعدامیه میرسه و توسط این پسر داستان ک قدرتمند و جذاب و آلفا🥹 و... دزدیده میشه و قرار میشه در ازای اذیت نشدن خونوادش برای این کاپو [نادین] کار کنه و ...
در اصل برای بابای کاپو پاپوش درست کردن و به ناحق اعدام شده خلاصه کاپو میخواد انتقام خون ناحق باباشوو از باعث و بانیاش ک یازده نفرن بگیره سر همین آزمایشگاه مخفی دارع ک توش داروهای کمیاب و تولید میکنه تا وارد بازار کنه و اسمشو سرِ زبوناا در کنه ک دشمنای باباش بشناسنش و ....
💖شخصیت دختر[آترا]: لوس ، مستقل ، با معرفت ، رک ، بی پروا ، بشدت فداکارررر😂
نازپرورده
💖شخصیت پسر [نادین]: آدماش کاپو صداش میکنن البته علتشمم برمیگردع ک این بابا ی دوست دختر ایتالیایی داشته اونم کاپو صداش میزدع دیه از اون موقع لقبش کاپو شد ، خیلیی خونسرد ، حامی ، یُبس ، سرد ، مغرور
💖داستان دو تا زوج دارع ، زوج اصلی آترا و نادینِ ، زوج دوم سام و سایه ک قصه اوناام مفصل توو طول رمان گفته شده .
💖قلمش قوی همونطور ک از نویسنده توقع میرفت البته اخراش یکم کشدار شده بود لامصب تموم نمیشد💀 ٫,نویسنده خیلی به جزییات پرداخته بود هیچ نقطه مبهمی نداشت همه چی واضح و شفاف ، بنظر من تنها ایرادش طولانی بودنشه...
کشش رمان زیاد بود اما روند داستان جوری نبود خیلی کندم پیش بره ..
💖رمان فلش بک ندارع ، فاقد الفاظ رکیک و جنسی هست ، صحنه باز ندارع ، عاشقانههاش اوکیه ، راوی داستان اول شخص و چند نفره گاهی از زبون زوج اول آترا و نادینه گاهی از زبون سایه ..
💖مثلث عشقی هم ندارع و راجبِ شخصیتااای فرعی هم خیلی عالی توصیفشون کرده و وارد جزئیات شده بود ، اینمم بگمم ک شما علت این ۱۴۱۱ رو هم توو داستان میفهمین..
#نقد
❤7👍3
#پارتصدونه
- میشه من با خاله ازدباج تونم؟ خوشدل و مهلبونه، بگلشم نرمه! زن من باشه؟
لبم را با خجالت میگزم. ریز میخندم و زیر چشمی به استادم که همین یکروز پرستار بچهاش هستم، نگاه میکنم!
- اوم... منم همیشه آرزو داشتم یه شوهر کوچولوی مهربون مثل شما داشته باشم!
بادی به غبغب میاندازد و با چشمان زیبایش دلبری میکند:
- دختلا توچولوان، نه پسلا!
آخ از ذهن جنسیتزدهی این بچه! لببرمیچینم:
- اگه زنت بشم باید باهام مهربون باشیا! بوسم کنی... نازم کنی...
سردار سعی میکند خودش را به نشنیدن بزند... اما من میدانستم که چهار دانگ حواسش اینجا بود!
دایان روی زانوهایش بلند میشود تا گونهام را ببوسد:
- خوب شد؟ بازم میخوای؟
شیطنت میکنم... طرف دیگر صورتم را سمتش میگیرم:
- آره! تعادلمو از دست میدم، اینورم بوس کن.
یک ماچ آبدار روی طرف دیگر صورتم مینشاند...
از صدای بوسهاش سردار تکانی میخورد!
دستش را پشت گردن و روی پیشانیاش میکشد…
- علوسم؟ شبا هم پیشم میخوابی؟ بازم بوست تونم!
استاد گرجی با چهرهای گرگرفته به سمتمان میچرخد و تشر میزند:
- بسه دیگه دایان هیچی بهت نمیگم پررو میشی! وقتی الگوت اون عموی همهکارته همین میشه دیگه!
دایان چینی به بینیاش میاندازد:
- عمو میگه ازدباج نمیتنه، ولی من زن میخوام!
پدرش به نظر کاملا عصبانی میرسد. عرق ریز و درشت روی صورتش پیدا میشود...
- تو بیجا کردی! پاشو برو تو اتاقت! حرفای گنده گنده میزنه برای من!
دست زیر بازوی لاغر بچه میاندازد و بلندش میکند، بهتزده میگویم:
- چیکارش دارید؟
چشمان سرخش را به من میدوزد و میغرد:
- اصلا از این وضعیت خوشم نمیآد!
سنگین نفس میکشد! با تحیر لب میزنم:
- وا! مگه چیه؟
اصلاً نمیتوانم بهت و حیرتم را پنهان کنم. یک شوخی و دل به دل بچه دادن را چرا انقدر بزرگ میکند؟
دایان چشمکی به رویام میزند:
- بیذا بابا بله، بوستم میتنم زن گشنگم.
صورتم از نگه داشتن لبخندم درد میگیرد و استاد گرجی شاکی صدایش میزند:
- دایان!
دایان هم حق به جانب میگوید:
- چیه؟ مگه خودت زن ندالی؟
گرجی عنق و پوکرفیس جوابش را میدهد:
- نخیر ندارم! پسر بدی نباش دایان، باید برم!
- ولی من زن میخوام!
قبل از اینکه پدر و پسر بیش از این باهم درگیر شوند، خودم را جلو میکشم و دست دایان را میگیرم:
- شما به کارتون برسید، ما باهم کنار میآییم.
نگاه سرخ و عصبیاش را به من میدوزد و میغرد:
- انقدر با پسرم لاس نزن!
نمیدانم بخندم یا بهم بربخورد! منطقش را نمیفهمم واقعا!
خیره و در سکوت نگاهش میکنم. دایان دستی برایش تکان میدهد:
- بای بای بابایی! من و زنمو تنها بذال!
بعد دست من را محکم میگیرد:
- زنم بیا بلیم ماشاژت بیدم. از بابام نالاحت نشو، خودش زن نداله حسودیش میشه!
صدای شلیک خندهی من و غرش خشمگین پدرش یکی میشود و خم میشوم برای بوسیدن گونههای تپل و سفیدش:
- شوهر جذابتر و مهربونتر از تو عمرا پیدا نمیکنم.
هنوز کمر راست نکردهام که دستی قوی و گرم دور کمرم حلقه میشود و صدای خشنش در گوشم میپیچد:
- بابای دایانم مهربون و جذابهها! تستش کن بدت نمیآد. دستاشم برای ماساژ بزرگتر از اون فسقلیه!
حرکت دستهایش روی کمرم، حرارت تنم بالا را میبرد و دایان پا روی زمین میکوبد:
- باباااا زنمو ندزد!
https://t.me/+PjoNfGYH7c1hOGM0
https://t.me/+PjoNfGYH7c1hOGM0
https://t.me/+PjoNfGYH7c1hOGM0
https://t.me/+PjoNfGYH7c1hOGM0
استادش دلش گیره، میخواست بچهاش و شاگرد کوچولوی دلبرشو باهم آشنا کنه که پسر پنج سالهاش زودتر دست به کار شد و زنشو قاپید🤪😂
- میشه من با خاله ازدباج تونم؟ خوشدل و مهلبونه، بگلشم نرمه! زن من باشه؟
لبم را با خجالت میگزم. ریز میخندم و زیر چشمی به استادم که همین یکروز پرستار بچهاش هستم، نگاه میکنم!
- اوم... منم همیشه آرزو داشتم یه شوهر کوچولوی مهربون مثل شما داشته باشم!
بادی به غبغب میاندازد و با چشمان زیبایش دلبری میکند:
- دختلا توچولوان، نه پسلا!
آخ از ذهن جنسیتزدهی این بچه! لببرمیچینم:
- اگه زنت بشم باید باهام مهربون باشیا! بوسم کنی... نازم کنی...
سردار سعی میکند خودش را به نشنیدن بزند... اما من میدانستم که چهار دانگ حواسش اینجا بود!
دایان روی زانوهایش بلند میشود تا گونهام را ببوسد:
- خوب شد؟ بازم میخوای؟
شیطنت میکنم... طرف دیگر صورتم را سمتش میگیرم:
- آره! تعادلمو از دست میدم، اینورم بوس کن.
یک ماچ آبدار روی طرف دیگر صورتم مینشاند...
از صدای بوسهاش سردار تکانی میخورد!
دستش را پشت گردن و روی پیشانیاش میکشد…
- علوسم؟ شبا هم پیشم میخوابی؟ بازم بوست تونم!
استاد گرجی با چهرهای گرگرفته به سمتمان میچرخد و تشر میزند:
- بسه دیگه دایان هیچی بهت نمیگم پررو میشی! وقتی الگوت اون عموی همهکارته همین میشه دیگه!
دایان چینی به بینیاش میاندازد:
- عمو میگه ازدباج نمیتنه، ولی من زن میخوام!
پدرش به نظر کاملا عصبانی میرسد. عرق ریز و درشت روی صورتش پیدا میشود...
- تو بیجا کردی! پاشو برو تو اتاقت! حرفای گنده گنده میزنه برای من!
دست زیر بازوی لاغر بچه میاندازد و بلندش میکند، بهتزده میگویم:
- چیکارش دارید؟
چشمان سرخش را به من میدوزد و میغرد:
- اصلا از این وضعیت خوشم نمیآد!
سنگین نفس میکشد! با تحیر لب میزنم:
- وا! مگه چیه؟
اصلاً نمیتوانم بهت و حیرتم را پنهان کنم. یک شوخی و دل به دل بچه دادن را چرا انقدر بزرگ میکند؟
دایان چشمکی به رویام میزند:
- بیذا بابا بله، بوستم میتنم زن گشنگم.
صورتم از نگه داشتن لبخندم درد میگیرد و استاد گرجی شاکی صدایش میزند:
- دایان!
دایان هم حق به جانب میگوید:
- چیه؟ مگه خودت زن ندالی؟
گرجی عنق و پوکرفیس جوابش را میدهد:
- نخیر ندارم! پسر بدی نباش دایان، باید برم!
- ولی من زن میخوام!
قبل از اینکه پدر و پسر بیش از این باهم درگیر شوند، خودم را جلو میکشم و دست دایان را میگیرم:
- شما به کارتون برسید، ما باهم کنار میآییم.
نگاه سرخ و عصبیاش را به من میدوزد و میغرد:
- انقدر با پسرم لاس نزن!
نمیدانم بخندم یا بهم بربخورد! منطقش را نمیفهمم واقعا!
خیره و در سکوت نگاهش میکنم. دایان دستی برایش تکان میدهد:
- بای بای بابایی! من و زنمو تنها بذال!
بعد دست من را محکم میگیرد:
- زنم بیا بلیم ماشاژت بیدم. از بابام نالاحت نشو، خودش زن نداله حسودیش میشه!
صدای شلیک خندهی من و غرش خشمگین پدرش یکی میشود و خم میشوم برای بوسیدن گونههای تپل و سفیدش:
- شوهر جذابتر و مهربونتر از تو عمرا پیدا نمیکنم.
هنوز کمر راست نکردهام که دستی قوی و گرم دور کمرم حلقه میشود و صدای خشنش در گوشم میپیچد:
- بابای دایانم مهربون و جذابهها! تستش کن بدت نمیآد. دستاشم برای ماساژ بزرگتر از اون فسقلیه!
حرکت دستهایش روی کمرم، حرارت تنم بالا را میبرد و دایان پا روی زمین میکوبد:
- باباااا زنمو ندزد!
https://t.me/+PjoNfGYH7c1hOGM0
https://t.me/+PjoNfGYH7c1hOGM0
https://t.me/+PjoNfGYH7c1hOGM0
https://t.me/+PjoNfGYH7c1hOGM0
استادش دلش گیره، میخواست بچهاش و شاگرد کوچولوی دلبرشو باهم آشنا کنه که پسر پنج سالهاش زودتر دست به کار شد و زنشو قاپید🤪😂
❤13
- کجا بودی فرهاد جان؟! نگرانت شدم!
فرهاد به گلویم چنگ می اندازد.
- فرهاد جان و مرض! چندبار گفتم اینجوری صدام نکن؟!
از بوی بد دهان و لحنش مشخص است که مست است. درحال خفه شدنم و شروع به تقلا می کنم که می گوید: امشب عروسی طوطی بود! طوطی، عشقِ من زن یکی دیگه شد!
نمی دانم خوشحال باشم که دیگر خطر وجود طوطی زندگی ام را تهدید نمی کند یا نگران حال فرهاد باشم.
- خیلی خوشگل شده بود! مثل اون شب که قرار بود جواب بله به من بده و توی عوضی خرابش کردی!
به خود می لرزم. من حتی در مستیِ فرهاد هم برایش یک عوضی بودم!
دیگری تلاشی برای آزاد کردن خودم از زیر دستانش نمی کنم.
رگ پیشانی فرهاد متورم می شود و می گوید: طوطی الآن باید اینجا تو بغل من بود، اما دست تو دست شوهرش رفت سر خونه زندگی خودشون!
مرگ را به چشمانم می بینم و او درست زمانی که نفس کم می آورم رهایم می کند.
روی زمین سر می خورم و اشک هایم از گوشه ی چشمانم می چکد.
تا دیروز فرهاد امیدوار بود که روزی به طوطی می رسد، اما حالا...
فرهاد زیر لب حرف می زند. انگار دارد هذیان می گوید:
- خودم دیدم چراغ خونه شون روشن شد! حتما الآن بغل شوهرشه! نمی ذارم! نمی ذارم!
تلاش می کنم جلویش را بگیرم، اما زورم به او نمی رسد. از خانه خارج می شود. می دانم که با آن حال بدش کار دست خودش می دهد!
***
آن شب فرهاد تصادف کرد و بعد از یک هفته زمانی که به هوش آمد حافظه اش را از دست داده بود!
و من هیچ حرفی از طوطی نگفتم و زندگی عاشقانه ی ما شروع شد.
***
سه سال بعد با پیدا شدن سروکله ی طوطی درحالیکه از همسرش جدا شده بود، حافظه ی فرهاد برگشت و...😱👇
https://t.me/+CzNuMG524WY1OGE0
من عاشق پسرعمویم بودم، اما او عاشق دوست صمیمی ام شد. طوطی که به اجبار خانواده اش سر سفره ی عقد نشسته بود از من خواست عروسی را به هم بزنم تا هم او راحت شود و هم من به فرهاد برسم!
فرهاد به گلویم چنگ می اندازد.
- فرهاد جان و مرض! چندبار گفتم اینجوری صدام نکن؟!
از بوی بد دهان و لحنش مشخص است که مست است. درحال خفه شدنم و شروع به تقلا می کنم که می گوید: امشب عروسی طوطی بود! طوطی، عشقِ من زن یکی دیگه شد!
نمی دانم خوشحال باشم که دیگر خطر وجود طوطی زندگی ام را تهدید نمی کند یا نگران حال فرهاد باشم.
- خیلی خوشگل شده بود! مثل اون شب که قرار بود جواب بله به من بده و توی عوضی خرابش کردی!
به خود می لرزم. من حتی در مستیِ فرهاد هم برایش یک عوضی بودم!
دیگری تلاشی برای آزاد کردن خودم از زیر دستانش نمی کنم.
رگ پیشانی فرهاد متورم می شود و می گوید: طوطی الآن باید اینجا تو بغل من بود، اما دست تو دست شوهرش رفت سر خونه زندگی خودشون!
مرگ را به چشمانم می بینم و او درست زمانی که نفس کم می آورم رهایم می کند.
روی زمین سر می خورم و اشک هایم از گوشه ی چشمانم می چکد.
تا دیروز فرهاد امیدوار بود که روزی به طوطی می رسد، اما حالا...
فرهاد زیر لب حرف می زند. انگار دارد هذیان می گوید:
- خودم دیدم چراغ خونه شون روشن شد! حتما الآن بغل شوهرشه! نمی ذارم! نمی ذارم!
تلاش می کنم جلویش را بگیرم، اما زورم به او نمی رسد. از خانه خارج می شود. می دانم که با آن حال بدش کار دست خودش می دهد!
***
آن شب فرهاد تصادف کرد و بعد از یک هفته زمانی که به هوش آمد حافظه اش را از دست داده بود!
و من هیچ حرفی از طوطی نگفتم و زندگی عاشقانه ی ما شروع شد.
***
سه سال بعد با پیدا شدن سروکله ی طوطی درحالیکه از همسرش جدا شده بود، حافظه ی فرهاد برگشت و...😱👇
https://t.me/+CzNuMG524WY1OGE0
من عاشق پسرعمویم بودم، اما او عاشق دوست صمیمی ام شد. طوطی که به اجبار خانواده اش سر سفره ی عقد نشسته بود از من خواست عروسی را به هم بزنم تا هم او راحت شود و هم من به فرهاد برسم!
Telegram
🦜 طوطیِ گربهصفت 🐈
نازیلا.ع خالق رمانهای:
🪝فاصله
🪝بدکردی
🪝خبطوخطا
🪝اوشاهدبود
🪝آمبیوالانس
🪝روباهمکارنیست
🪝هرگُلیبوییدارد
🪝بهگذشتهبرگردیم
🪝طوطیگربهصفت
🪝غرورمرادوستدارم
🪝گلینکوچکرستمخان
@romanazila
⚠️هرگونه کپی ممنوع🚫
ادمین @NazilaVip
🪝فاصله
🪝بدکردی
🪝خبطوخطا
🪝اوشاهدبود
🪝آمبیوالانس
🪝روباهمکارنیست
🪝هرگُلیبوییدارد
🪝بهگذشتهبرگردیم
🪝طوطیگربهصفت
🪝غرورمرادوستدارم
🪝گلینکوچکرستمخان
@romanazila
⚠️هرگونه کپی ممنوع🚫
ادمین @NazilaVip
❤5
#در_سایه_سار_بید
⛔️خلاصه:
رمان از زبون دختر داستان ابریشمه که توی خانواده تقریبا سنتی زندگی میکنه پدرش فوت شده
و الان با مادربزرگش زندگی میکنه خانواده عموش و مخصوصا پسرعموهاش شدیدا
حمایتش میکنن ودوسش دارن براهمه عزیزه غیراز عمه اش،ابریشم تو بچگی توسط خانواده واقعیش رها شده و توی این خانواده به سرپرستی گرفته شده
و شدیداااااا برای این خانواده و آلان عزیزه
دخترمون یه معمار و ورزشکار موفق که تو شرکت و باشگاه خانوادگیشون کارمیکنه،
یه دختر تخس و لجبازه و البته عاشق،عاشق پسرعموی ارشدش آلانه ولی فکرمیکنه یه حس یه طرفس
تااینکه یه شخص مرموز به اسم کیان وارد زندگیش میشه وابریشم دچارتردیدتوی احساساتش میشه ولی نمیدونه ورود کیان با نقشه هستش.....
⛔️شخصیت ها
⛔️آلان:شدیدااااا حمایتگر،زورگو،کله خراب،مقتدر،شدیدا روی ابریشم حساسه،یه پناه امن برای کل خانواده
⛔️ابریشم:لجباز،مهربون،کله خراب،عاشق خانوادشه
⛔️آراز:حامی،پایه خرابکاریای ابریشم،دقیقا مثل یه برادر پشتیبان ابریشم بود،کله خراب،بامزه
⛔️کلی شخصیت دیگه هم هستش که باهاشون اشنا میشن
⛔️داستان مثلث عشقی نداره و زوج اصلیمون آلان و ابریشم هستن.
⛔️قلم و متن رمان شیوا و روان هستش و معمای خاصی نداره.
⛔️شدیداااا کلکل های بین آراز و ابریشم و آلان بامزه هستش و همیشه حامی بودنشون برای همدیگه توی رمان به چشم میاد.
⛔️رمانش عاشقانه مختص به خودشو داره و من شدیدا دوسش داشتم.
⛔️در سایه سار بید یکی از اون رمانایی بود که من تعلل میکردم توی خوندنش ولی بعدش پشیمون شدم که چرا زودتر باهاش اشنا نشدم😢
⛔️امتیاز من به این رمان(۸/۱۰)
حتما بهتون پیشنهاد میکنم بخونین این زمانو و لذت ببرین
امتیاز کمی که دادم بابت فونت ریز بود وگرنه این رمان توی قلبم جاخوش کرده
#نقد_هدیه
https://t.me/Roman_Khone_Ch/53506
⛔️خلاصه:
رمان از زبون دختر داستان ابریشمه که توی خانواده تقریبا سنتی زندگی میکنه پدرش فوت شده
و الان با مادربزرگش زندگی میکنه خانواده عموش و مخصوصا پسرعموهاش شدیدا
حمایتش میکنن ودوسش دارن براهمه عزیزه غیراز عمه اش،ابریشم تو بچگی توسط خانواده واقعیش رها شده و توی این خانواده به سرپرستی گرفته شده
و شدیداااااا برای این خانواده و آلان عزیزه
دخترمون یه معمار و ورزشکار موفق که تو شرکت و باشگاه خانوادگیشون کارمیکنه،
یه دختر تخس و لجبازه و البته عاشق،عاشق پسرعموی ارشدش آلانه ولی فکرمیکنه یه حس یه طرفس
تااینکه یه شخص مرموز به اسم کیان وارد زندگیش میشه وابریشم دچارتردیدتوی احساساتش میشه ولی نمیدونه ورود کیان با نقشه هستش.....
⛔️شخصیت ها
⛔️آلان:شدیدااااا حمایتگر،زورگو،کله خراب،مقتدر،شدیدا روی ابریشم حساسه،یه پناه امن برای کل خانواده
⛔️ابریشم:لجباز،مهربون،کله خراب،عاشق خانوادشه
⛔️آراز:حامی،پایه خرابکاریای ابریشم،دقیقا مثل یه برادر پشتیبان ابریشم بود،کله خراب،بامزه
⛔️کلی شخصیت دیگه هم هستش که باهاشون اشنا میشن
⛔️داستان مثلث عشقی نداره و زوج اصلیمون آلان و ابریشم هستن.
⛔️قلم و متن رمان شیوا و روان هستش و معمای خاصی نداره.
⛔️شدیداااا کلکل های بین آراز و ابریشم و آلان بامزه هستش و همیشه حامی بودنشون برای همدیگه توی رمان به چشم میاد.
⛔️رمانش عاشقانه مختص به خودشو داره و من شدیدا دوسش داشتم.
⛔️در سایه سار بید یکی از اون رمانایی بود که من تعلل میکردم توی خوندنش ولی بعدش پشیمون شدم که چرا زودتر باهاش اشنا نشدم😢
⛔️امتیاز من به این رمان(۸/۱۰)
حتما بهتون پیشنهاد میکنم بخونین این زمانو و لذت ببرین
امتیاز کمی که دادم بابت فونت ریز بود وگرنه این رمان توی قلبم جاخوش کرده
#نقد_هدیه
https://t.me/Roman_Khone_Ch/53506
❤18🤗1😡1
در سایه سار بید.pdf
5.5 MB
♦️ #در_سایه_سار_بید
✍🏻 نویسنده : پرن توفیقی ثابت
🎭 ژانر : عاشقانه = اجتماعی
خلاصه رمان :
آن وقت ها که دخترک سرخوش خانه باغ بودم ،صبح های بهاری برایم رنگ و بوی دیگری داشت.به باغ که میرفتم،از دیدن شکوفه های تازه جوانه زده جیغ شادی سر میدادم.
اولین کسی هم که با فریادم خبر میکردم ،آقاجان بود.
تا بیاید و به شکوفه ای که تازه از دل شاخه ی خشک دیروز سر برآورده نگاه کند.
آقاجان هم هر بار با متانت مخصوص خودش می آمد؛ آسه آسه و عصا زنان.
خاطره ی لبخند مهربان و دستی.......
پایان خوش!
️
✍🏻 نویسنده : پرن توفیقی ثابت
🎭 ژانر : عاشقانه = اجتماعی
خلاصه رمان :
آن وقت ها که دخترک سرخوش خانه باغ بودم ،صبح های بهاری برایم رنگ و بوی دیگری داشت.به باغ که میرفتم،از دیدن شکوفه های تازه جوانه زده جیغ شادی سر میدادم.
اولین کسی هم که با فریادم خبر میکردم ،آقاجان بود.
تا بیاید و به شکوفه ای که تازه از دل شاخه ی خشک دیروز سر برآورده نگاه کند.
آقاجان هم هر بار با متانت مخصوص خودش می آمد؛ آسه آسه و عصا زنان.
خاطره ی لبخند مهربان و دستی.......
پایان خوش!
️
❤21👍6🥰1😁1
دختره عضو یه تشکیلات خطرناکه، یه شب مجبور میشه نزدیک رئیس تشکیلات دشمن بشه تا باهاش بخوابه اما..💦🔥
https://t.me/+n0FKUpkpt9o3NTA0
تا لینک منقضی نشده سریع جوین شو👆🏻
#شطرنج
https://t.me/+n0FKUpkpt9o3NTA0
تا لینک منقضی نشده سریع جوین شو👆🏻
#شطرنج