مانکن نابودگر.pdf
8.7 MB
❤️رمان: #مانکن_نابودگر
❤️ نویسنده: #مریم_بهاور
❤️ ژانر: #عاشقانه #جنایی #معمایی
❤️خلاصه:
سرگرد اینترپل سام نیکنام ملقب به آلفاباس، مردی استثنایی و مشهور کسی هست که به دنبال گذشته رازآلودش کمر به قتل پانزده شخص میبندند، سام به دنبال تلخترین حقیقت زندگیش شمشیر دولبهای به دست گرفته و به رسم ویرانی، نابودگر متظاهر شده و با مخفی شدن تو نقاب فداکاری، انتقام قضاوتهای بیرحمانه اطرافیانش را میگیرد، او در گذشته غرق میشود تا این که....
❤️ نویسنده: #مریم_بهاور
❤️ ژانر: #عاشقانه #جنایی #معمایی
❤️خلاصه:
سرگرد اینترپل سام نیکنام ملقب به آلفاباس، مردی استثنایی و مشهور کسی هست که به دنبال گذشته رازآلودش کمر به قتل پانزده شخص میبندند، سام به دنبال تلخترین حقیقت زندگیش شمشیر دولبهای به دست گرفته و به رسم ویرانی، نابودگر متظاهر شده و با مخفی شدن تو نقاب فداکاری، انتقام قضاوتهای بیرحمانه اطرافیانش را میگیرد، او در گذشته غرق میشود تا این که....
❤2
برشی از این رمان فوقالعاده هیجان انگیز👇
جیغ زدم.
بلند...گوش خراش...جوری که حس کردم حنجره ام پاره شد.
_ باز کن این در لامصبو...توروخدا بذار بیام بیرون.لعنت بهت خب....لعنت به همه اتون اصلا....
میان نفس نفس زدن هایم در اتاق با صدای بدی باز و از پشت به دیوار کوبیده شد.
نگاه وحشت زده ی من مات مردی بود که با هیکل درشت و سر شانه های پهنش جلو آمد.
با هر قدمی که به تن لرزان من نزدیک میشد؛ قلبم مثل گنجشک توی سینه می کوبید.
زیادی چهره ی خشنی داشت و از همه مهم تر در برابر من ریزه میزه زیادی گنده بود.
ترسیده از طرز نگاه خشن و جدی اش ؛ آب گلویم را پس فرستادم که به سمت صورتم خم شد و
یک دسته از موهایم را بین انگشتان زبرش گرفت و با لحن وحشتناک و زمختش کنار گوشم پچ زد:
_قرار نیس از اینجا بری بیرون! نه تا وقتی که من نخوام! پس بی جیک جیک کردن؛ بشین سرجات!
هق زدم:
_ چی از جونم میخوای؟ از نگه داشتن من ؛چی بهت میرسه که پا گذاشتی روی هرچی رفاقت و مردانگیه؟!
پوزخند زد و گوشه ی لب بالا انداخت:
_ قراره یه عمر همینجا زندگی کنی چش قشنگ!کنار من! توی بغل من!
با غیظ و خشم از دهانم حرفی بیرون پرید که خودم را یک عمر بابت گفتنش تف و لعنت کردم.
_ من حتی حاضر نیستم کنار تو نفس بکشم. آقاااا نمیخوامت.بزار برم.
چشمانش به خون نشست و دست بند یقه ام کرد:
_ که حاضر نیستی کنار من حتی نفس بکشی آره ؟! وقتی زبونتو کوتاه کردم اونوقت یاد میگیری با بزرگتر از خودت چطوری صحبت کنی.
ترسیده خودم را عقب کشیدم و شروع کردم به جیغ کشیدن که بی رحمانه دست روی دهانم گذاشت... 😢😱
https://t.me/+oDGP2SJsb2NlM2Zk
https://t.me/+oDGP2SJsb2NlM2Zk
Telegram
خان♠️دایی|آرزو هاشمآبادی
تنها کانال رسمی آرزو هاشمآبادی🤍✨
✍نویسنده رمانهای
« #نازدانه_حاجی💋 #یک_هیچ_به_او_باختم
#دلبرک_ممنوعه #اجبار_سیمین #جنون_زادگان
#غریبانه_عاشق_شدم #خاطره_باز»
ارتباط با نویسنده @A_S137w
#تبلیغات پذیرفته میشود❤️
پارت گذاری هر روز جز جمعه ها
✍نویسنده رمانهای
« #نازدانه_حاجی💋 #یک_هیچ_به_او_باختم
#دلبرک_ممنوعه #اجبار_سیمین #جنون_زادگان
#غریبانه_عاشق_شدم #خاطره_باز»
ارتباط با نویسنده @A_S137w
#تبلیغات پذیرفته میشود❤️
پارت گذاری هر روز جز جمعه ها
❤10
• نام گروه : «𝐖𝐎𝐋𝐕𝐄𝐒 𝐎𝐅 𝐓𝐇𝐄 𝐍𝐈𝐆𝐇𝐓»
• تعداد عضو : 85
━┅┅ ✦ ┅┅━
• لینک گروه :
🔗 https://t.me/+ojUdAbHJeKA4MDE0
• تعداد عضو : 85
━┅┅ ✦ ┅┅━
• لینک گروه :
🔗 https://t.me/+ojUdAbHJeKA4MDE0
Telegram
𝐖𝐎𝐋𝐕𝐄𝐒 𝐎𝐅 𝐍𝐈𝐆𝐇
🌟 گروه گرگ بازی: جایی که هیجان و استراتژی در هم میآمیزند! هر شب با دوستان جدید به دنیای رازآلود گرگها و روستاییان سفر کنید و با چالشهای مهیج، لحظات فراموشنشدنی بسازید! 🐺✨
کانال کافه رمان خونه📖
• نام گروه : «𝐖𝐎𝐋𝐕𝐄𝐒 𝐎𝐅 𝐓𝐇𝐄 𝐍𝐈𝐆𝐇𝐓» • تعداد عضو : 85 ━┅┅ ✦ ┅┅━ • لینک گروه : 🔗 https://t.me/+ojUdAbHJeKA4MDE0
گپ چت رمانخونه بیایدددد راجب رمان هم صحبت میشه
👍1
کانال کافه رمان خونه📖
• نام گروه : «𝐖𝐎𝐋𝐕𝐄𝐒 𝐎𝐅 𝐓𝐇𝐄 𝐍𝐈𝐆𝐇𝐓» • تعداد عضو : 85 ━┅┅ ✦ ┅┅━ • لینک گروه : 🔗 https://t.me/+ojUdAbHJeKA4MDE0
گپ بازی هستش دوستانی که علاقه مند هستن به این بازی عضو شن
نیــلوفــر آلــپ .pdf
5 MB
#نیلوفر_آلپ 📚⬆️
نویسنده: #مهرسار_و_حانیه
صفحه: 984
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی #ازدواج_اجباری #همخونه
خلاصه:نیلوفر دختری از تبار غم گوشه ای از این شهر بزرگ با سختی های زندگی دست و پنجه نرم میکنه تا میون باتلاق کثافت هایی که روز به روز جامعه رو فرا میگیره فرو نره، انصافا هم تاحالا خوب موفق بوده اما یه بازیگوشی و کنجکاوی کوچیک که برای خیلی ها عادیه کار دستش میده و سرنوشت جدیدی براش رقم میخوره که برای نیلوفر اون یه فاجعه اس...
#جدید
نویسنده: #مهرسار_و_حانیه
صفحه: 984
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی #ازدواج_اجباری #همخونه
خلاصه:نیلوفر دختری از تبار غم گوشه ای از این شهر بزرگ با سختی های زندگی دست و پنجه نرم میکنه تا میون باتلاق کثافت هایی که روز به روز جامعه رو فرا میگیره فرو نره، انصافا هم تاحالا خوب موفق بوده اما یه بازیگوشی و کنجکاوی کوچیک که برای خیلی ها عادیه کار دستش میده و سرنوشت جدیدی براش رقم میخوره که برای نیلوفر اون یه فاجعه اس...
#جدید
❤7🤡2😈2
دروود بر شما عزیزان
یک کتی خانوم داریم و هزار و یک ماجرا 😍😍
با ما همراه بشین در کانال :👇👇
https://t.me/Story_113Z
داستان های زندگی 😍
دویست و بیست قسمت آماده و مابقی قسمت ها ، روزانه اشتراک گذاری میشه .
رمان زیبای : هم قسم
یک کتی خانوم داریم و هزار و یک ماجرا 😍😍
با ما همراه بشین در کانال :👇👇
https://t.me/Story_113Z
داستان های زندگی 😍
دویست و بیست قسمت آماده و مابقی قسمت ها ، روزانه اشتراک گذاری میشه .
رمان زیبای : هم قسم
😍6❤3👏1
💖#رمان_1411
💖خلاصه:
ی دختر فضول به اسم آترا ک دنبال هیجان و رو کردن دست آقازادههاست به درخواستِ دوست پسر خبرنگارش میره از سلبریتی ها و آقازاده اطلاعات جمع میکنه ... توی یکی از این اطلاعات جمع کردنااش یه آزمایشگاه یه آقازاده رو ک باباش یه سرهنگ اعدامیه میرسه و توسط این پسر داستان ک قدرتمند و جذاب و آلفا🥹 و... دزدیده میشه و قرار میشه در ازای اذیت نشدن خونوادش برای این کاپو [نادین] کار کنه و ...
در اصل برای بابای کاپو پاپوش درست کردن و به ناحق اعدام شده خلاصه کاپو میخواد انتقام خون ناحق باباشوو از باعث و بانیاش ک یازده نفرن بگیره سر همین آزمایشگاه مخفی دارع ک توش داروهای کمیاب و تولید میکنه تا وارد بازار کنه و اسمشو سرِ زبوناا در کنه ک دشمنای باباش بشناسنش و ....
💖شخصیت دختر[آترا]: لوس ، مستقل ، با معرفت ، رک ، بی پروا ، بشدت فداکارررر😂
نازپرورده
💖شخصیت پسر [نادین]: آدماش کاپو صداش میکنن البته علتشمم برمیگردع ک این بابا ی دوست دختر ایتالیایی داشته اونم کاپو صداش میزدع دیه از اون موقع لقبش کاپو شد ، خیلیی خونسرد ، حامی ، یُبس ، سرد ، مغرور
💖داستان دو تا زوج دارع ، زوج اصلی آترا و نادینِ ، زوج دوم سام و سایه ک قصه اوناام مفصل توو طول رمان گفته شده .
💖قلمش قوی همونطور ک از نویسنده توقع میرفت البته اخراش یکم کشدار شده بود لامصب تموم نمیشد💀 ٫,نویسنده خیلی به جزییات پرداخته بود هیچ نقطه مبهمی نداشت همه چی واضح و شفاف ، بنظر من تنها ایرادش طولانی بودنشه...
کشش رمان زیاد بود اما روند داستان جوری نبود خیلی کندم پیش بره ..
💖رمان فلش بک ندارع ، فاقد الفاظ رکیک و جنسی هست ، صحنه باز ندارع ، عاشقانههاش اوکیه ، راوی داستان اول شخص و چند نفره گاهی از زبون زوج اول آترا و نادینه گاهی از زبون سایه ..
💖مثلث عشقی هم ندارع و راجبِ شخصیتااای فرعی هم خیلی عالی توصیفشون کرده و وارد جزئیات شده بود ، اینمم بگمم ک شما علت این ۱۴۱۱ رو هم توو داستان میفهمین..
#نقد
💖خلاصه:
ی دختر فضول به اسم آترا ک دنبال هیجان و رو کردن دست آقازادههاست به درخواستِ دوست پسر خبرنگارش میره از سلبریتی ها و آقازاده اطلاعات جمع میکنه ... توی یکی از این اطلاعات جمع کردنااش یه آزمایشگاه یه آقازاده رو ک باباش یه سرهنگ اعدامیه میرسه و توسط این پسر داستان ک قدرتمند و جذاب و آلفا🥹 و... دزدیده میشه و قرار میشه در ازای اذیت نشدن خونوادش برای این کاپو [نادین] کار کنه و ...
در اصل برای بابای کاپو پاپوش درست کردن و به ناحق اعدام شده خلاصه کاپو میخواد انتقام خون ناحق باباشوو از باعث و بانیاش ک یازده نفرن بگیره سر همین آزمایشگاه مخفی دارع ک توش داروهای کمیاب و تولید میکنه تا وارد بازار کنه و اسمشو سرِ زبوناا در کنه ک دشمنای باباش بشناسنش و ....
💖شخصیت دختر[آترا]: لوس ، مستقل ، با معرفت ، رک ، بی پروا ، بشدت فداکارررر😂
نازپرورده
💖شخصیت پسر [نادین]: آدماش کاپو صداش میکنن البته علتشمم برمیگردع ک این بابا ی دوست دختر ایتالیایی داشته اونم کاپو صداش میزدع دیه از اون موقع لقبش کاپو شد ، خیلیی خونسرد ، حامی ، یُبس ، سرد ، مغرور
💖داستان دو تا زوج دارع ، زوج اصلی آترا و نادینِ ، زوج دوم سام و سایه ک قصه اوناام مفصل توو طول رمان گفته شده .
💖قلمش قوی همونطور ک از نویسنده توقع میرفت البته اخراش یکم کشدار شده بود لامصب تموم نمیشد💀 ٫,نویسنده خیلی به جزییات پرداخته بود هیچ نقطه مبهمی نداشت همه چی واضح و شفاف ، بنظر من تنها ایرادش طولانی بودنشه...
کشش رمان زیاد بود اما روند داستان جوری نبود خیلی کندم پیش بره ..
💖رمان فلش بک ندارع ، فاقد الفاظ رکیک و جنسی هست ، صحنه باز ندارع ، عاشقانههاش اوکیه ، راوی داستان اول شخص و چند نفره گاهی از زبون زوج اول آترا و نادینه گاهی از زبون سایه ..
💖مثلث عشقی هم ندارع و راجبِ شخصیتااای فرعی هم خیلی عالی توصیفشون کرده و وارد جزئیات شده بود ، اینمم بگمم ک شما علت این ۱۴۱۱ رو هم توو داستان میفهمین..
#نقد
❤7👍3
#پارتصدونه
- میشه من با خاله ازدباج تونم؟ خوشدل و مهلبونه، بگلشم نرمه! زن من باشه؟
لبم را با خجالت میگزم. ریز میخندم و زیر چشمی به استادم که همین یکروز پرستار بچهاش هستم، نگاه میکنم!
- اوم... منم همیشه آرزو داشتم یه شوهر کوچولوی مهربون مثل شما داشته باشم!
بادی به غبغب میاندازد و با چشمان زیبایش دلبری میکند:
- دختلا توچولوان، نه پسلا!
آخ از ذهن جنسیتزدهی این بچه! لببرمیچینم:
- اگه زنت بشم باید باهام مهربون باشیا! بوسم کنی... نازم کنی...
سردار سعی میکند خودش را به نشنیدن بزند... اما من میدانستم که چهار دانگ حواسش اینجا بود!
دایان روی زانوهایش بلند میشود تا گونهام را ببوسد:
- خوب شد؟ بازم میخوای؟
شیطنت میکنم... طرف دیگر صورتم را سمتش میگیرم:
- آره! تعادلمو از دست میدم، اینورم بوس کن.
یک ماچ آبدار روی طرف دیگر صورتم مینشاند...
از صدای بوسهاش سردار تکانی میخورد!
دستش را پشت گردن و روی پیشانیاش میکشد…
- علوسم؟ شبا هم پیشم میخوابی؟ بازم بوست تونم!
استاد گرجی با چهرهای گرگرفته به سمتمان میچرخد و تشر میزند:
- بسه دیگه دایان هیچی بهت نمیگم پررو میشی! وقتی الگوت اون عموی همهکارته همین میشه دیگه!
دایان چینی به بینیاش میاندازد:
- عمو میگه ازدباج نمیتنه، ولی من زن میخوام!
پدرش به نظر کاملا عصبانی میرسد. عرق ریز و درشت روی صورتش پیدا میشود...
- تو بیجا کردی! پاشو برو تو اتاقت! حرفای گنده گنده میزنه برای من!
دست زیر بازوی لاغر بچه میاندازد و بلندش میکند، بهتزده میگویم:
- چیکارش دارید؟
چشمان سرخش را به من میدوزد و میغرد:
- اصلا از این وضعیت خوشم نمیآد!
سنگین نفس میکشد! با تحیر لب میزنم:
- وا! مگه چیه؟
اصلاً نمیتوانم بهت و حیرتم را پنهان کنم. یک شوخی و دل به دل بچه دادن را چرا انقدر بزرگ میکند؟
دایان چشمکی به رویام میزند:
- بیذا بابا بله، بوستم میتنم زن گشنگم.
صورتم از نگه داشتن لبخندم درد میگیرد و استاد گرجی شاکی صدایش میزند:
- دایان!
دایان هم حق به جانب میگوید:
- چیه؟ مگه خودت زن ندالی؟
گرجی عنق و پوکرفیس جوابش را میدهد:
- نخیر ندارم! پسر بدی نباش دایان، باید برم!
- ولی من زن میخوام!
قبل از اینکه پدر و پسر بیش از این باهم درگیر شوند، خودم را جلو میکشم و دست دایان را میگیرم:
- شما به کارتون برسید، ما باهم کنار میآییم.
نگاه سرخ و عصبیاش را به من میدوزد و میغرد:
- انقدر با پسرم لاس نزن!
نمیدانم بخندم یا بهم بربخورد! منطقش را نمیفهمم واقعا!
خیره و در سکوت نگاهش میکنم. دایان دستی برایش تکان میدهد:
- بای بای بابایی! من و زنمو تنها بذال!
بعد دست من را محکم میگیرد:
- زنم بیا بلیم ماشاژت بیدم. از بابام نالاحت نشو، خودش زن نداله حسودیش میشه!
صدای شلیک خندهی من و غرش خشمگین پدرش یکی میشود و خم میشوم برای بوسیدن گونههای تپل و سفیدش:
- شوهر جذابتر و مهربونتر از تو عمرا پیدا نمیکنم.
هنوز کمر راست نکردهام که دستی قوی و گرم دور کمرم حلقه میشود و صدای خشنش در گوشم میپیچد:
- بابای دایانم مهربون و جذابهها! تستش کن بدت نمیآد. دستاشم برای ماساژ بزرگتر از اون فسقلیه!
حرکت دستهایش روی کمرم، حرارت تنم بالا را میبرد و دایان پا روی زمین میکوبد:
- باباااا زنمو ندزد!
https://t.me/+PjoNfGYH7c1hOGM0
https://t.me/+PjoNfGYH7c1hOGM0
https://t.me/+PjoNfGYH7c1hOGM0
https://t.me/+PjoNfGYH7c1hOGM0
استادش دلش گیره، میخواست بچهاش و شاگرد کوچولوی دلبرشو باهم آشنا کنه که پسر پنج سالهاش زودتر دست به کار شد و زنشو قاپید🤪😂
- میشه من با خاله ازدباج تونم؟ خوشدل و مهلبونه، بگلشم نرمه! زن من باشه؟
لبم را با خجالت میگزم. ریز میخندم و زیر چشمی به استادم که همین یکروز پرستار بچهاش هستم، نگاه میکنم!
- اوم... منم همیشه آرزو داشتم یه شوهر کوچولوی مهربون مثل شما داشته باشم!
بادی به غبغب میاندازد و با چشمان زیبایش دلبری میکند:
- دختلا توچولوان، نه پسلا!
آخ از ذهن جنسیتزدهی این بچه! لببرمیچینم:
- اگه زنت بشم باید باهام مهربون باشیا! بوسم کنی... نازم کنی...
سردار سعی میکند خودش را به نشنیدن بزند... اما من میدانستم که چهار دانگ حواسش اینجا بود!
دایان روی زانوهایش بلند میشود تا گونهام را ببوسد:
- خوب شد؟ بازم میخوای؟
شیطنت میکنم... طرف دیگر صورتم را سمتش میگیرم:
- آره! تعادلمو از دست میدم، اینورم بوس کن.
یک ماچ آبدار روی طرف دیگر صورتم مینشاند...
از صدای بوسهاش سردار تکانی میخورد!
دستش را پشت گردن و روی پیشانیاش میکشد…
- علوسم؟ شبا هم پیشم میخوابی؟ بازم بوست تونم!
استاد گرجی با چهرهای گرگرفته به سمتمان میچرخد و تشر میزند:
- بسه دیگه دایان هیچی بهت نمیگم پررو میشی! وقتی الگوت اون عموی همهکارته همین میشه دیگه!
دایان چینی به بینیاش میاندازد:
- عمو میگه ازدباج نمیتنه، ولی من زن میخوام!
پدرش به نظر کاملا عصبانی میرسد. عرق ریز و درشت روی صورتش پیدا میشود...
- تو بیجا کردی! پاشو برو تو اتاقت! حرفای گنده گنده میزنه برای من!
دست زیر بازوی لاغر بچه میاندازد و بلندش میکند، بهتزده میگویم:
- چیکارش دارید؟
چشمان سرخش را به من میدوزد و میغرد:
- اصلا از این وضعیت خوشم نمیآد!
سنگین نفس میکشد! با تحیر لب میزنم:
- وا! مگه چیه؟
اصلاً نمیتوانم بهت و حیرتم را پنهان کنم. یک شوخی و دل به دل بچه دادن را چرا انقدر بزرگ میکند؟
دایان چشمکی به رویام میزند:
- بیذا بابا بله، بوستم میتنم زن گشنگم.
صورتم از نگه داشتن لبخندم درد میگیرد و استاد گرجی شاکی صدایش میزند:
- دایان!
دایان هم حق به جانب میگوید:
- چیه؟ مگه خودت زن ندالی؟
گرجی عنق و پوکرفیس جوابش را میدهد:
- نخیر ندارم! پسر بدی نباش دایان، باید برم!
- ولی من زن میخوام!
قبل از اینکه پدر و پسر بیش از این باهم درگیر شوند، خودم را جلو میکشم و دست دایان را میگیرم:
- شما به کارتون برسید، ما باهم کنار میآییم.
نگاه سرخ و عصبیاش را به من میدوزد و میغرد:
- انقدر با پسرم لاس نزن!
نمیدانم بخندم یا بهم بربخورد! منطقش را نمیفهمم واقعا!
خیره و در سکوت نگاهش میکنم. دایان دستی برایش تکان میدهد:
- بای بای بابایی! من و زنمو تنها بذال!
بعد دست من را محکم میگیرد:
- زنم بیا بلیم ماشاژت بیدم. از بابام نالاحت نشو، خودش زن نداله حسودیش میشه!
صدای شلیک خندهی من و غرش خشمگین پدرش یکی میشود و خم میشوم برای بوسیدن گونههای تپل و سفیدش:
- شوهر جذابتر و مهربونتر از تو عمرا پیدا نمیکنم.
هنوز کمر راست نکردهام که دستی قوی و گرم دور کمرم حلقه میشود و صدای خشنش در گوشم میپیچد:
- بابای دایانم مهربون و جذابهها! تستش کن بدت نمیآد. دستاشم برای ماساژ بزرگتر از اون فسقلیه!
حرکت دستهایش روی کمرم، حرارت تنم بالا را میبرد و دایان پا روی زمین میکوبد:
- باباااا زنمو ندزد!
https://t.me/+PjoNfGYH7c1hOGM0
https://t.me/+PjoNfGYH7c1hOGM0
https://t.me/+PjoNfGYH7c1hOGM0
https://t.me/+PjoNfGYH7c1hOGM0
استادش دلش گیره، میخواست بچهاش و شاگرد کوچولوی دلبرشو باهم آشنا کنه که پسر پنج سالهاش زودتر دست به کار شد و زنشو قاپید🤪😂
❤13
- کجا بودی فرهاد جان؟! نگرانت شدم!
فرهاد به گلویم چنگ می اندازد.
- فرهاد جان و مرض! چندبار گفتم اینجوری صدام نکن؟!
از بوی بد دهان و لحنش مشخص است که مست است. درحال خفه شدنم و شروع به تقلا می کنم که می گوید: امشب عروسی طوطی بود! طوطی، عشقِ من زن یکی دیگه شد!
نمی دانم خوشحال باشم که دیگر خطر وجود طوطی زندگی ام را تهدید نمی کند یا نگران حال فرهاد باشم.
- خیلی خوشگل شده بود! مثل اون شب که قرار بود جواب بله به من بده و توی عوضی خرابش کردی!
به خود می لرزم. من حتی در مستیِ فرهاد هم برایش یک عوضی بودم!
دیگری تلاشی برای آزاد کردن خودم از زیر دستانش نمی کنم.
رگ پیشانی فرهاد متورم می شود و می گوید: طوطی الآن باید اینجا تو بغل من بود، اما دست تو دست شوهرش رفت سر خونه زندگی خودشون!
مرگ را به چشمانم می بینم و او درست زمانی که نفس کم می آورم رهایم می کند.
روی زمین سر می خورم و اشک هایم از گوشه ی چشمانم می چکد.
تا دیروز فرهاد امیدوار بود که روزی به طوطی می رسد، اما حالا...
فرهاد زیر لب حرف می زند. انگار دارد هذیان می گوید:
- خودم دیدم چراغ خونه شون روشن شد! حتما الآن بغل شوهرشه! نمی ذارم! نمی ذارم!
تلاش می کنم جلویش را بگیرم، اما زورم به او نمی رسد. از خانه خارج می شود. می دانم که با آن حال بدش کار دست خودش می دهد!
***
آن شب فرهاد تصادف کرد و بعد از یک هفته زمانی که به هوش آمد حافظه اش را از دست داده بود!
و من هیچ حرفی از طوطی نگفتم و زندگی عاشقانه ی ما شروع شد.
***
سه سال بعد با پیدا شدن سروکله ی طوطی درحالیکه از همسرش جدا شده بود، حافظه ی فرهاد برگشت و...😱👇
https://t.me/+CzNuMG524WY1OGE0
من عاشق پسرعمویم بودم، اما او عاشق دوست صمیمی ام شد. طوطی که به اجبار خانواده اش سر سفره ی عقد نشسته بود از من خواست عروسی را به هم بزنم تا هم او راحت شود و هم من به فرهاد برسم!
فرهاد به گلویم چنگ می اندازد.
- فرهاد جان و مرض! چندبار گفتم اینجوری صدام نکن؟!
از بوی بد دهان و لحنش مشخص است که مست است. درحال خفه شدنم و شروع به تقلا می کنم که می گوید: امشب عروسی طوطی بود! طوطی، عشقِ من زن یکی دیگه شد!
نمی دانم خوشحال باشم که دیگر خطر وجود طوطی زندگی ام را تهدید نمی کند یا نگران حال فرهاد باشم.
- خیلی خوشگل شده بود! مثل اون شب که قرار بود جواب بله به من بده و توی عوضی خرابش کردی!
به خود می لرزم. من حتی در مستیِ فرهاد هم برایش یک عوضی بودم!
دیگری تلاشی برای آزاد کردن خودم از زیر دستانش نمی کنم.
رگ پیشانی فرهاد متورم می شود و می گوید: طوطی الآن باید اینجا تو بغل من بود، اما دست تو دست شوهرش رفت سر خونه زندگی خودشون!
مرگ را به چشمانم می بینم و او درست زمانی که نفس کم می آورم رهایم می کند.
روی زمین سر می خورم و اشک هایم از گوشه ی چشمانم می چکد.
تا دیروز فرهاد امیدوار بود که روزی به طوطی می رسد، اما حالا...
فرهاد زیر لب حرف می زند. انگار دارد هذیان می گوید:
- خودم دیدم چراغ خونه شون روشن شد! حتما الآن بغل شوهرشه! نمی ذارم! نمی ذارم!
تلاش می کنم جلویش را بگیرم، اما زورم به او نمی رسد. از خانه خارج می شود. می دانم که با آن حال بدش کار دست خودش می دهد!
***
آن شب فرهاد تصادف کرد و بعد از یک هفته زمانی که به هوش آمد حافظه اش را از دست داده بود!
و من هیچ حرفی از طوطی نگفتم و زندگی عاشقانه ی ما شروع شد.
***
سه سال بعد با پیدا شدن سروکله ی طوطی درحالیکه از همسرش جدا شده بود، حافظه ی فرهاد برگشت و...😱👇
https://t.me/+CzNuMG524WY1OGE0
من عاشق پسرعمویم بودم، اما او عاشق دوست صمیمی ام شد. طوطی که به اجبار خانواده اش سر سفره ی عقد نشسته بود از من خواست عروسی را به هم بزنم تا هم او راحت شود و هم من به فرهاد برسم!
Telegram
🦜 طوطیِ گربهصفت 🐈
نازیلا.ع خالق رمانهای:
🪝فاصله
🪝بدکردی
🪝خبطوخطا
🪝اوشاهدبود
🪝آمبیوالانس
🪝روباهمکارنیست
🪝هرگُلیبوییدارد
🪝بهگذشتهبرگردیم
🪝طوطیگربهصفت
🪝غرورمرادوستدارم
🪝گلینکوچکرستمخان
@romanazila
⚠️هرگونه کپی ممنوع🚫
ادمین @NazilaVip
🪝فاصله
🪝بدکردی
🪝خبطوخطا
🪝اوشاهدبود
🪝آمبیوالانس
🪝روباهمکارنیست
🪝هرگُلیبوییدارد
🪝بهگذشتهبرگردیم
🪝طوطیگربهصفت
🪝غرورمرادوستدارم
🪝گلینکوچکرستمخان
@romanazila
⚠️هرگونه کپی ممنوع🚫
ادمین @NazilaVip
❤5