.
اگه اشتباهی پول واریز کردی خودتو نیاز همون لحظه سریع با بانک تماس بگیر و گزارش بده!
توی همون ساعات اولیه شانس پرگشت پول بیشتره
اینا شماره تماس بانکهای نگهش دار شاید به روز به کارت اومد
بانک ملی: ۰۹۶۲۲
بانک ملت ۱۵۵۶
بانک صادرات ۰۹۶۰۲
بانک سپه ۱۵۵۷
بانک تجارت: ۱۵۵۴
بانک کشاورزی ۰۹۶۰۳
بانک آینده ۰۲۱-۲۷۶۶۳۲۰۰
بانک اقتصاد نوین: ۰۲۱-۴۸۰۳۱۰۰۰
بانک سامان ۰۲۱-۶۴۲۲
بانک مسکن ۰۲۱-۶۱۰۸۸۹۰۰
بانک ایران زمین: ۰۲۱-۲۷۸۴۲۰۰۰
بانک شهر ۰۲۱-۸۷۶۱۱
بانک دی ۰۲۱-۲۸۹۳۰
بانک مهر ایران ۰۲۱-۸۹۱۱۱
بانک پارسیان: ۰۲۱-۸۲۱۸۶۰۰۰
بانک رسالت ۰۲۱-۴۷۴۷
بانک پاسارگاد: ۰۲۱-۸۲۸۹۰
بانک توسعه تعاون: ۶۴۲۳۰۲۱
اگه اشتباهی پول واریز کردی خودتو نیاز همون لحظه سریع با بانک تماس بگیر و گزارش بده!
توی همون ساعات اولیه شانس پرگشت پول بیشتره
اینا شماره تماس بانکهای نگهش دار شاید به روز به کارت اومد
بانک ملی: ۰۹۶۲۲
بانک ملت ۱۵۵۶
بانک صادرات ۰۹۶۰۲
بانک سپه ۱۵۵۷
بانک تجارت: ۱۵۵۴
بانک کشاورزی ۰۹۶۰۳
بانک آینده ۰۲۱-۲۷۶۶۳۲۰۰
بانک اقتصاد نوین: ۰۲۱-۴۸۰۳۱۰۰۰
بانک سامان ۰۲۱-۶۴۲۲
بانک مسکن ۰۲۱-۶۱۰۸۸۹۰۰
بانک ایران زمین: ۰۲۱-۲۷۸۴۲۰۰۰
بانک شهر ۰۲۱-۸۷۶۱۱
بانک دی ۰۲۱-۲۸۹۳۰
بانک مهر ایران ۰۲۱-۸۹۱۱۱
بانک پارسیان: ۰۲۱-۸۲۱۸۶۰۰۰
بانک رسالت ۰۲۱-۴۷۴۷
بانک پاسارگاد: ۰۲۱-۸۲۸۹۰
بانک توسعه تعاون: ۶۴۲۳۰۲۱
❤14
#پارت_130
- من الان رئیستم! دیگه دوست پسرت نیستم که حرف روی حرفم بیاری و مطیع نازتو بکشم.
بعد با عصبانیت و اخمانی به شدت درهم، انبوهی از پوشهها رو روی میزم کوبید و به ثانیه نکشیده از اتاقم خارج شد.
زیرلب نالیدم:
- خدایا دعامو اجابت کن و منو از دست این مرد نجات بده.
بعد با خستگی و درموندگی تموم پوشهای برداشتم.
هنوز دوسال دیگه با این شرکت قرارداد همکاری داشتم و بعد سالها جدایی از تنها عشق زندگیم، شرکت در آستانهی ورشکستگی سهامش رو فروخته و خریدارشم از بخت بدم میکائیله.
نفسکلافهای کشیدم و با متمرکز کردن ذهنم سخت مشغول شدم و هیج توجهای به زمان نکردم؛ تا زمانی که دوباره صداش رو شنیدم:
- هنوز تموم نکردی رویسا؟
با بالا آوردن سرم آخ آرومی زمزمه کردم و دستی به گردن دردناکم کشیدم.
نگاهی به دور و اطراف انداختم و تازه فهمیدم هوا کاملا تاریک شده.
- ببینم خوبی؟
لحن بم خشدارش، برخلاف چند ساعت پیش سرزنشگر و عصبی نبود، بلکه بیشتر یه نگرانی پنهان داشت.
- خوبم... تقریبا نصفشون تمومه.
صندلی کنارمو عقب کشید و با فاصلهی خیلی کم کنارم نشست.
ضربان قلبم ناگهان بالا رفت و معذب نگاهش کردم.
- اگه امشب تمومش نکنیم فردا سمینار بهم میریزه!
خیلی یهویی دست گرم مردونهش رو روی دستم قفل کرد.
یکه خورده به خودم اومدم و دستمو از زیر دستش کشیدم و اون بیتوجه گفت:
- انگاری سردته. مگه این اتاق لعنتی شوفاژ نداره؟
- دو روزه خراب شده
بلند شد و بی هیچ اجازهای کتش رو از تنش در آورد و دورم پیچید.
یاد خاطرات گذشته بغض بیخ گلوم نشوند. این توجهش رو درک نمیکردم و حوصلهی بحث هم نداشتم.
- لازم نبود رئیس!
از قصد کلمهی آخرم رو به زبون آوردم و تلخندی کنج لبش نشست.
از چندسال پیش شکستهتر و در عین حال جذابتر شده بود.
- یکم استراحت کن تا من بقیه رو چک کنم
- خسته نیستم. می.شه لطفا از اتاق بری بیرون تا تمومش کنم؟
آخه دیگه دوست دخترت نیستم که نازمو بکشی!
برخورد و رفتارهای این یک ماهش که رئیس شده بود، به قدری قلبم رو شکسته بود که حالا با نیش و زخمزبون میخواستم تلافی کنم.
– هر وقت خستهای لجباز و غرغرو میشی!
کلافه اخم درهم کشیدم.
خونسردیش رفته.رفته حرصمو درمیآورد.
- اونوقت پشت میز بخوابم؟ دیوونهای چیزی هستی؟
- تو بغلم میخوابی نه پشت میز... هیچکس تو شرکت نیست فقط من و تویم.
حدقهی چشمام گشاد شدن. نه... نه کاملا زده بود به سرش.
- هیچکس اینجا نیست و تو جرئت نداری نزدیکم بشی میکائیل!
اما در صدم ثانیه با اون هیکل و قامت فهمیدم که هم جراتش رو داره و هم توانشو...
- مطمئنی خوشگلم؟
چیزی درون تیلههای نافذش تغییر کرد.
اون برق آشنا و پُر شیطنت به یکباره درخشید و تا به خودم بجنبم و از پشت میز بلند بشم، دستاشو دور بازوهام حلقه کرد و به نرمی مثل پر کا منو سمت خودش کشید.
نه خشونتی داشت، نه عجلهای...
دقیقاً مثل کسی که از مدتها قبل میدونست این صحنه بالاخره اتفاق میافته.
نفس توی سینهم حبس شد.
- میکائیل! چیکار میکنی آخه؟
آروم سرمو روی سینهی ستبرش گذاشت.
جایی که ضربان قلبش محکم و یکنواخت میکوبید و بازوهای قطورش همچون طناب محکم دورم پیچیده شدن، طوری که هیچ راهی برای فرار نمونه.
– همون کاری که باید از اول میکردم.
لحن صداش گرم، آروم و به طرز خطرناکی مهربون بود.
- ولی این درست نیست! نکن! بیشتر از این عذابم نده!
نوازشوار روی موهام دست کشید و من بیشتر توی آغوشش فرو رفتم.
– یکم بخواب!
بزار بعد مدتها جفتمون آروم بشیم و یادم بره دیگه ندارمت... حتی یادم بره چطور بدون هیچ توضیحی تنهام گذاشتی!
بالاخره دست از تقلا کشیدم و آروم سرجام موندم و دم عمیقی از عطر تنش گرفتم.
تسلیم شده بودم… اما نه در برابر اون...
در برابر آرامشی که سعی داشتم ازش فرار کنم.
- تو یه اشتباهی رویسا... و من دیوانهوار اشتباهمو دوست دارم!
سر بالا کشیدم و فاصلهی صورتهامون کم و کمتر شد و لب که روی لبهام کوبید، یاد گذشته افتادم!
من نباید دوباره نزدیکش میشدم، لعنت به من!
نباید دوباره تو خطر مینداختمش...😱🥲💔
https://t.me/+0BIXCpP-85FmMWI0
https://t.me/+0BIXCpP-85FmMWI0
https://t.me/+0BIXCpP-85FmMWI0
❌️عاشقانهای پر شور و معمایی که از دل رازهای گذشته جونه میزنه و جدایی میشه تاوان دو قلب عاشق اما...
- من الان رئیستم! دیگه دوست پسرت نیستم که حرف روی حرفم بیاری و مطیع نازتو بکشم.
بعد با عصبانیت و اخمانی به شدت درهم، انبوهی از پوشهها رو روی میزم کوبید و به ثانیه نکشیده از اتاقم خارج شد.
زیرلب نالیدم:
- خدایا دعامو اجابت کن و منو از دست این مرد نجات بده.
بعد با خستگی و درموندگی تموم پوشهای برداشتم.
هنوز دوسال دیگه با این شرکت قرارداد همکاری داشتم و بعد سالها جدایی از تنها عشق زندگیم، شرکت در آستانهی ورشکستگی سهامش رو فروخته و خریدارشم از بخت بدم میکائیله.
نفسکلافهای کشیدم و با متمرکز کردن ذهنم سخت مشغول شدم و هیج توجهای به زمان نکردم؛ تا زمانی که دوباره صداش رو شنیدم:
- هنوز تموم نکردی رویسا؟
با بالا آوردن سرم آخ آرومی زمزمه کردم و دستی به گردن دردناکم کشیدم.
نگاهی به دور و اطراف انداختم و تازه فهمیدم هوا کاملا تاریک شده.
- ببینم خوبی؟
لحن بم خشدارش، برخلاف چند ساعت پیش سرزنشگر و عصبی نبود، بلکه بیشتر یه نگرانی پنهان داشت.
- خوبم... تقریبا نصفشون تمومه.
صندلی کنارمو عقب کشید و با فاصلهی خیلی کم کنارم نشست.
ضربان قلبم ناگهان بالا رفت و معذب نگاهش کردم.
- اگه امشب تمومش نکنیم فردا سمینار بهم میریزه!
خیلی یهویی دست گرم مردونهش رو روی دستم قفل کرد.
یکه خورده به خودم اومدم و دستمو از زیر دستش کشیدم و اون بیتوجه گفت:
- انگاری سردته. مگه این اتاق لعنتی شوفاژ نداره؟
- دو روزه خراب شده
بلند شد و بی هیچ اجازهای کتش رو از تنش در آورد و دورم پیچید.
یاد خاطرات گذشته بغض بیخ گلوم نشوند. این توجهش رو درک نمیکردم و حوصلهی بحث هم نداشتم.
- لازم نبود رئیس!
از قصد کلمهی آخرم رو به زبون آوردم و تلخندی کنج لبش نشست.
از چندسال پیش شکستهتر و در عین حال جذابتر شده بود.
- یکم استراحت کن تا من بقیه رو چک کنم
- خسته نیستم. می.شه لطفا از اتاق بری بیرون تا تمومش کنم؟
آخه دیگه دوست دخترت نیستم که نازمو بکشی!
برخورد و رفتارهای این یک ماهش که رئیس شده بود، به قدری قلبم رو شکسته بود که حالا با نیش و زخمزبون میخواستم تلافی کنم.
– هر وقت خستهای لجباز و غرغرو میشی!
کلافه اخم درهم کشیدم.
خونسردیش رفته.رفته حرصمو درمیآورد.
- اونوقت پشت میز بخوابم؟ دیوونهای چیزی هستی؟
- تو بغلم میخوابی نه پشت میز... هیچکس تو شرکت نیست فقط من و تویم.
حدقهی چشمام گشاد شدن. نه... نه کاملا زده بود به سرش.
- هیچکس اینجا نیست و تو جرئت نداری نزدیکم بشی میکائیل!
اما در صدم ثانیه با اون هیکل و قامت فهمیدم که هم جراتش رو داره و هم توانشو...
- مطمئنی خوشگلم؟
چیزی درون تیلههای نافذش تغییر کرد.
اون برق آشنا و پُر شیطنت به یکباره درخشید و تا به خودم بجنبم و از پشت میز بلند بشم، دستاشو دور بازوهام حلقه کرد و به نرمی مثل پر کا منو سمت خودش کشید.
نه خشونتی داشت، نه عجلهای...
دقیقاً مثل کسی که از مدتها قبل میدونست این صحنه بالاخره اتفاق میافته.
نفس توی سینهم حبس شد.
- میکائیل! چیکار میکنی آخه؟
آروم سرمو روی سینهی ستبرش گذاشت.
جایی که ضربان قلبش محکم و یکنواخت میکوبید و بازوهای قطورش همچون طناب محکم دورم پیچیده شدن، طوری که هیچ راهی برای فرار نمونه.
– همون کاری که باید از اول میکردم.
لحن صداش گرم، آروم و به طرز خطرناکی مهربون بود.
- ولی این درست نیست! نکن! بیشتر از این عذابم نده!
نوازشوار روی موهام دست کشید و من بیشتر توی آغوشش فرو رفتم.
– یکم بخواب!
بزار بعد مدتها جفتمون آروم بشیم و یادم بره دیگه ندارمت... حتی یادم بره چطور بدون هیچ توضیحی تنهام گذاشتی!
بالاخره دست از تقلا کشیدم و آروم سرجام موندم و دم عمیقی از عطر تنش گرفتم.
تسلیم شده بودم… اما نه در برابر اون...
در برابر آرامشی که سعی داشتم ازش فرار کنم.
- تو یه اشتباهی رویسا... و من دیوانهوار اشتباهمو دوست دارم!
سر بالا کشیدم و فاصلهی صورتهامون کم و کمتر شد و لب که روی لبهام کوبید، یاد گذشته افتادم!
من نباید دوباره نزدیکش میشدم، لعنت به من!
نباید دوباره تو خطر مینداختمش...😱🥲💔
https://t.me/+0BIXCpP-85FmMWI0
https://t.me/+0BIXCpP-85FmMWI0
https://t.me/+0BIXCpP-85FmMWI0
❌️عاشقانهای پر شور و معمایی که از دل رازهای گذشته جونه میزنه و جدایی میشه تاوان دو قلب عاشق اما...
❤17
کانال کافه رمان خونه📖
https://t.me/+fdfFScojiDQ5Mzhk
ماهلین مأمور امنیتی۲۵ ساله است. در بزرگترین مأموریتش مجبور میشود هویت جدیدی بگیرد: یک بازیگر تازهوارد که قرار است در فیلمی بزرگ بازی کند. اما هدف او بازیگری نیست—باید به کارگردان فیلم نزدیک شود، کسی که مظنون است پشتبند یک شبکهٔ پیچیدهی قاچاق و فساد باشد.
ماهلین وارد دنیایی میشود که هیچ چیزش را بلد نیست، از تست بازیگری تا فرش قرمز. و هر قدمی که برمیدارد، قضیه مبهمتر، خطرناکتر و شخصیتر میشود…
ماهلین وارد دنیایی میشود که هیچ چیزش را بلد نیست، از تست بازیگری تا فرش قرمز. و هر قدمی که برمیدارد، قضیه مبهمتر، خطرناکتر و شخصیتر میشود…
❤1
• نام گروه : «𝐇𝐔𝐍𝐓𝐄𝐑𝐒 𝐎𝐅 𝐒𝐄𝐂𝐑𝐄𝐓𝐒»
• تعداد عضو : 81
• توضیحات :
🌟 گروه گرگ بازی: جایی که هیجان و استراتژی در هم میآمیزند! هر شب با دوستان جدید به دنیای رازآلود گرگها و روستاییان سفر کنید و با چالشهای مهیج، لحظات فراموشنشدنی بسازید! 🐺✨
• لینک گروه :
━┅┅ ✦ ┅┅━
🔗 https://t.me/+ojUdAbHJeKA4MDE0
• تعداد عضو : 81
• توضیحات :
🌟 گروه گرگ بازی: جایی که هیجان و استراتژی در هم میآمیزند! هر شب با دوستان جدید به دنیای رازآلود گرگها و روستاییان سفر کنید و با چالشهای مهیج، لحظات فراموشنشدنی بسازید! 🐺✨
• لینک گروه :
━┅┅ ✦ ┅┅━
🔗 https://t.me/+ojUdAbHJeKA4MDE0
Telegram
𝐖𝐎𝐋𝐕𝐄𝐒 𝐎𝐅 𝐍𝐈𝐆𝐇
🌟 گروه گرگ بازی: جایی که هیجان و استراتژی در هم میآمیزند! هر شب با دوستان جدید به دنیای رازآلود گرگها و روستاییان سفر کنید و با چالشهای مهیج، لحظات فراموشنشدنی بسازید! 🐺✨
❤3
کانال کافه رمان خونه📖
• نام گروه : «𝐇𝐔𝐍𝐓𝐄𝐑𝐒 𝐎𝐅 𝐒𝐄𝐂𝐑𝐄𝐓𝐒» • تعداد عضو : 81 • توضیحات : 🌟 گروه گرگ بازی: جایی که هیجان و استراتژی در هم میآمیزند! هر شب با دوستان جدید به دنیای رازآلود گرگها و روستاییان سفر کنید و با چالشهای مهیج، لحظات فراموشنشدنی بسازید! 🐺✨ • لینک گروه : ━┅┅…
اگر دنبال هیجان هستید
دنبال جایی که بازی کنید همراه با چت با دوستان خوب
درنهایت ادب احترام صمیمیت
گروهی برای رهایی ازمشکلات وغم
میتونید به خانواده کوچک ما بپیوندید
لحظات شاد و پرهیجان
دنبال جایی که بازی کنید همراه با چت با دوستان خوب
درنهایت ادب احترام صمیمیت
گروهی برای رهایی ازمشکلات وغم
میتونید به خانواده کوچک ما بپیوندید
لحظات شاد و پرهیجان
❤1👍1
مانکن نابودگر.pdf
8.7 MB
❤️رمان: #مانکن_نابودگر
❤️ نویسنده: #مریم_بهاور
❤️ ژانر: #عاشقانه #جنایی #معمایی
❤️خلاصه:
سرگرد اینترپل سام نیکنام ملقب به آلفاباس، مردی استثنایی و مشهور کسی هست که به دنبال گذشته رازآلودش کمر به قتل پانزده شخص میبندند، سام به دنبال تلخترین حقیقت زندگیش شمشیر دولبهای به دست گرفته و به رسم ویرانی، نابودگر متظاهر شده و با مخفی شدن تو نقاب فداکاری، انتقام قضاوتهای بیرحمانه اطرافیانش را میگیرد، او در گذشته غرق میشود تا این که....
❤️ نویسنده: #مریم_بهاور
❤️ ژانر: #عاشقانه #جنایی #معمایی
❤️خلاصه:
سرگرد اینترپل سام نیکنام ملقب به آلفاباس، مردی استثنایی و مشهور کسی هست که به دنبال گذشته رازآلودش کمر به قتل پانزده شخص میبندند، سام به دنبال تلخترین حقیقت زندگیش شمشیر دولبهای به دست گرفته و به رسم ویرانی، نابودگر متظاهر شده و با مخفی شدن تو نقاب فداکاری، انتقام قضاوتهای بیرحمانه اطرافیانش را میگیرد، او در گذشته غرق میشود تا این که....
❤2
برشی از این رمان فوقالعاده هیجان انگیز👇
جیغ زدم.
بلند...گوش خراش...جوری که حس کردم حنجره ام پاره شد.
_ باز کن این در لامصبو...توروخدا بذار بیام بیرون.لعنت بهت خب....لعنت به همه اتون اصلا....
میان نفس نفس زدن هایم در اتاق با صدای بدی باز و از پشت به دیوار کوبیده شد.
نگاه وحشت زده ی من مات مردی بود که با هیکل درشت و سر شانه های پهنش جلو آمد.
با هر قدمی که به تن لرزان من نزدیک میشد؛ قلبم مثل گنجشک توی سینه می کوبید.
زیادی چهره ی خشنی داشت و از همه مهم تر در برابر من ریزه میزه زیادی گنده بود.
ترسیده از طرز نگاه خشن و جدی اش ؛ آب گلویم را پس فرستادم که به سمت صورتم خم شد و
یک دسته از موهایم را بین انگشتان زبرش گرفت و با لحن وحشتناک و زمختش کنار گوشم پچ زد:
_قرار نیس از اینجا بری بیرون! نه تا وقتی که من نخوام! پس بی جیک جیک کردن؛ بشین سرجات!
هق زدم:
_ چی از جونم میخوای؟ از نگه داشتن من ؛چی بهت میرسه که پا گذاشتی روی هرچی رفاقت و مردانگیه؟!
پوزخند زد و گوشه ی لب بالا انداخت:
_ قراره یه عمر همینجا زندگی کنی چش قشنگ!کنار من! توی بغل من!
با غیظ و خشم از دهانم حرفی بیرون پرید که خودم را یک عمر بابت گفتنش تف و لعنت کردم.
_ من حتی حاضر نیستم کنار تو نفس بکشم. آقاااا نمیخوامت.بزار برم.
چشمانش به خون نشست و دست بند یقه ام کرد:
_ که حاضر نیستی کنار من حتی نفس بکشی آره ؟! وقتی زبونتو کوتاه کردم اونوقت یاد میگیری با بزرگتر از خودت چطوری صحبت کنی.
ترسیده خودم را عقب کشیدم و شروع کردم به جیغ کشیدن که بی رحمانه دست روی دهانم گذاشت... 😢😱
https://t.me/+oDGP2SJsb2NlM2Zk
https://t.me/+oDGP2SJsb2NlM2Zk
Telegram
خان♠️دایی|آرزو هاشمآبادی
تنها کانال رسمی آرزو هاشمآبادی🤍✨
✍نویسنده رمانهای
« #نازدانه_حاجی💋 #یک_هیچ_به_او_باختم
#دلبرک_ممنوعه #اجبار_سیمین #جنون_زادگان
#غریبانه_عاشق_شدم #خاطره_باز»
ارتباط با نویسنده @A_S137w
#تبلیغات پذیرفته میشود❤️
پارت گذاری هر روز جز جمعه ها
✍نویسنده رمانهای
« #نازدانه_حاجی💋 #یک_هیچ_به_او_باختم
#دلبرک_ممنوعه #اجبار_سیمین #جنون_زادگان
#غریبانه_عاشق_شدم #خاطره_باز»
ارتباط با نویسنده @A_S137w
#تبلیغات پذیرفته میشود❤️
پارت گذاری هر روز جز جمعه ها
❤10
• نام گروه : «𝐖𝐎𝐋𝐕𝐄𝐒 𝐎𝐅 𝐓𝐇𝐄 𝐍𝐈𝐆𝐇𝐓»
• تعداد عضو : 85
━┅┅ ✦ ┅┅━
• لینک گروه :
🔗 https://t.me/+ojUdAbHJeKA4MDE0
• تعداد عضو : 85
━┅┅ ✦ ┅┅━
• لینک گروه :
🔗 https://t.me/+ojUdAbHJeKA4MDE0
Telegram
𝐖𝐎𝐋𝐕𝐄𝐒 𝐎𝐅 𝐍𝐈𝐆𝐇
🌟 گروه گرگ بازی: جایی که هیجان و استراتژی در هم میآمیزند! هر شب با دوستان جدید به دنیای رازآلود گرگها و روستاییان سفر کنید و با چالشهای مهیج، لحظات فراموشنشدنی بسازید! 🐺✨
کانال کافه رمان خونه📖
• نام گروه : «𝐖𝐎𝐋𝐕𝐄𝐒 𝐎𝐅 𝐓𝐇𝐄 𝐍𝐈𝐆𝐇𝐓» • تعداد عضو : 85 ━┅┅ ✦ ┅┅━ • لینک گروه : 🔗 https://t.me/+ojUdAbHJeKA4MDE0
گپ چت رمانخونه بیایدددد راجب رمان هم صحبت میشه
👍1
کانال کافه رمان خونه📖
• نام گروه : «𝐖𝐎𝐋𝐕𝐄𝐒 𝐎𝐅 𝐓𝐇𝐄 𝐍𝐈𝐆𝐇𝐓» • تعداد عضو : 85 ━┅┅ ✦ ┅┅━ • لینک گروه : 🔗 https://t.me/+ojUdAbHJeKA4MDE0
گپ بازی هستش دوستانی که علاقه مند هستن به این بازی عضو شن