This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رُزسفید🤍✨
فروش انواع دسته گل ها با بهترین قیمت'
کیفت بالا و ماندگاری زیاد'
برای هرگونه سفارش در خدمت شما هستیم🤝❤️
آیدی کانال:
https://t.me/White_rose_09
برای ثبت سفارش به آیدی زیر مراجعه فرمایید:
@White_rose_08
فروش انواع دسته گل ها با بهترین قیمت'
کیفت بالا و ماندگاری زیاد'
برای هرگونه سفارش در خدمت شما هستیم🤝❤️
آیدی کانال:
https://t.me/White_rose_09
برای ثبت سفارش به آیدی زیر مراجعه فرمایید:
@White_rose_08
👍3❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
01
Arianfar
❤3👍2
برشی از «دردم از یار است و درمان نیز هم»:
مچم را چسبید و اجازهی دورتر شدن نداد:
- به حرفهای من گوش نمیکنی عزیزم.
سربسته گفته بود اما من ته کلامش را میدانستم.
- لباس زیاد خُلقَم رو تنگ میکنه.
از در خانه فاصله گرفت:
- لجبازی با من چی؟ خُلقِت رو باز میکنه؟
- قصدم این نبوده.
با نیمچه گامی خودش را به من رساند و به فاصلهی چند انگشت ایستاد:
- میدونم قصدت این نبوده ولی آدم با پیرهن آستین حلقهای، با این موها...
و دستهی باریک و رهای کنار گونهی چپم را پشت گوشم فرستاد:
- میاد تو باغ؟ در باز میکنه؟
- پیام داده بودی که نزدیکی، فکر کردم تویی.
همان دسته موی بلاتکلیف را دوباره بیرون کشید و سرش را به آن نزدیک کرد:
- میشه کمتر اذیتم کنی؟
- معین؟
نگاهم کرد، حالا که یخ احساساتم ذرهذره آب شده بود، دوباره با دیدن نگاههای مستقیمش دلریزهی خفیفی میگرفتم. مردمکهای تیرهاش زیادی نزدیک بودند و در و دیوار کشش و آرامش غریبی داشتند...
https://t.me/ghesehayemahsapanahi
مچم را چسبید و اجازهی دورتر شدن نداد:
- به حرفهای من گوش نمیکنی عزیزم.
سربسته گفته بود اما من ته کلامش را میدانستم.
- لباس زیاد خُلقَم رو تنگ میکنه.
از در خانه فاصله گرفت:
- لجبازی با من چی؟ خُلقِت رو باز میکنه؟
- قصدم این نبوده.
با نیمچه گامی خودش را به من رساند و به فاصلهی چند انگشت ایستاد:
- میدونم قصدت این نبوده ولی آدم با پیرهن آستین حلقهای، با این موها...
و دستهی باریک و رهای کنار گونهی چپم را پشت گوشم فرستاد:
- میاد تو باغ؟ در باز میکنه؟
- پیام داده بودی که نزدیکی، فکر کردم تویی.
همان دسته موی بلاتکلیف را دوباره بیرون کشید و سرش را به آن نزدیک کرد:
- میشه کمتر اذیتم کنی؟
- معین؟
نگاهم کرد، حالا که یخ احساساتم ذرهذره آب شده بود، دوباره با دیدن نگاههای مستقیمش دلریزهی خفیفی میگرفتم. مردمکهای تیرهاش زیادی نزدیک بودند و در و دیوار کشش و آرامش غریبی داشتند...
https://t.me/ghesehayemahsapanahi
👍5❤2🔥2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به اجبار زن مردی شدم که حتی اسمش هم باعث وحشت بقیه میشد اما جوری با من رفتار میکرد که...
https://t.me/+exFj7x8G5H9lOTVk
https://t.me/Roman_Khone_Ch
https://t.me/+exFj7x8G5H9lOTVk
https://t.me/Roman_Khone_Ch
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM