Roman_Khone_Ch. بادیگارد کوچولوی من.pdf
1.7 MB
📚رمان: #بادیگارد_کوچولوی_من
🔍ژانر:#عاشقانه #معمایی #کمی_پلیسی
✍نویسنده: #رونیا
🖊خلاصه:
رمان درباره دختری به نام لیندا که وارد یه سرنوشت احمقانه میشه و مجبوره با تغییر چهره بادیگارد اهورا کیان بشه و....
https://t.me/Roman_Khone_Ch
🔍ژانر:#عاشقانه #معمایی #کمی_پلیسی
✍نویسنده: #رونیا
🖊خلاصه:
رمان درباره دختری به نام لیندا که وارد یه سرنوشت احمقانه میشه و مجبوره با تغییر چهره بادیگارد اهورا کیان بشه و....
https://t.me/Roman_Khone_Ch
👍3👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Roman_Khone_Ch. نیمی آتش نیمی آب.pdf
15 MB
📚نام رمان : #نیمی_آتش_نیمی_آب
✍نویسنده : #نازان_محمدی
🔍ژانر : #عاشقانه #درام
🖊 خلاصه :
آراز یه پزشک جذاب و مغروره که عاشق ماهنی دختر پرستاریه که توی دانشکده با هم آشنا شدن و وقتی ماهنی با یه مرد پولدار ازدواج می کنه، آراز از هر چی عشق و عاشقیه متنفر می شه و به یه مرد سرد و مغرور تبدیل می شه. مردی که به هیچ دختری اهمیت نمی ده و اونها رو فقط و فقط یه بازیچه می دونه تا این که ماهنی رو بعد از سالها توی بیمارستان می بینه و ....این دیدار سرآغازی می شه برای کشف رازهای گذشته، رازهایی که ....
https://t.me/Roman_Khone_Ch
✍نویسنده : #نازان_محمدی
🔍ژانر : #عاشقانه #درام
🖊 خلاصه :
آراز یه پزشک جذاب و مغروره که عاشق ماهنی دختر پرستاریه که توی دانشکده با هم آشنا شدن و وقتی ماهنی با یه مرد پولدار ازدواج می کنه، آراز از هر چی عشق و عاشقیه متنفر می شه و به یه مرد سرد و مغرور تبدیل می شه. مردی که به هیچ دختری اهمیت نمی ده و اونها رو فقط و فقط یه بازیچه می دونه تا این که ماهنی رو بعد از سالها توی بیمارستان می بینه و ....این دیدار سرآغازی می شه برای کشف رازهای گذشته، رازهایی که ....
https://t.me/Roman_Khone_Ch
👍3❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رمان : #آن_او
ژانر : #عاشقانه
نویسنده : #بهاره_شریفی { #baran_amad }
خلاصه :
درمورد یه دختریه به نام سایه که پدر و خواهر و برادرش مهندسن بعد این دانشگاه نرفته و هنرستان سفالگری خونده ، کسی تو خانواده آدم حسابش نمیکنه کلا
مامان دختره با چند تا خانواده از این مجلس دورهمی ها دارن ، داستان درمورد ایناس...
و شخصیت اصلی پسر داستان ، قراره که با دوست صمیمی این دختره ازدواج کنه ولی به نتیجه نمیرسن تا اینکه پسر داستان توجهش سمت سایه جلب میشه....
#آن_او
#دوجلدی
#درخواستی ✅️
https://t.me/Roman_Khone_Ch
ژانر : #عاشقانه
نویسنده : #بهاره_شریفی { #baran_amad }
خلاصه :
درمورد یه دختریه به نام سایه که پدر و خواهر و برادرش مهندسن بعد این دانشگاه نرفته و هنرستان سفالگری خونده ، کسی تو خانواده آدم حسابش نمیکنه کلا
مامان دختره با چند تا خانواده از این مجلس دورهمی ها دارن ، داستان درمورد ایناس...
و شخصیت اصلی پسر داستان ، قراره که با دوست صمیمی این دختره ازدواج کنه ولی به نتیجه نمیرسن تا اینکه پسر داستان توجهش سمت سایه جلب میشه....
#آن_او
#دوجلدی
#درخواستی ✅️
https://t.me/Roman_Khone_Ch
❤16👍4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👍3
امشب لیله الرغائب است
" شب آرزوها "
شب خواستن ها ,
شب طلب کردن ها ,
شب بخشش خداوند ,
شب گرفتن آنچه می خواهی
از قدرت لایزال
پس :
محیا شو , دلت را از
کینه ها خالی کن , ببخش ,
مهربان تر از همیشه باش
تا دلت آینه ای شود و صیقلی
چه زیبا شبی ست امشب...💫
امشب لیله الرغائب است، شب قشنگ آرزوها...🦋
شبی که خدا بیحساب می بخشد.....🙏
براتون بهترین آرزوها رو داریم🥰
مشتاق دعا وانرژی مثبت شماخوبان هستیم❤️
" شب آرزوها "
شب خواستن ها ,
شب طلب کردن ها ,
شب بخشش خداوند ,
شب گرفتن آنچه می خواهی
از قدرت لایزال
پس :
محیا شو , دلت را از
کینه ها خالی کن , ببخش ,
مهربان تر از همیشه باش
تا دلت آینه ای شود و صیقلی
چه زیبا شبی ست امشب...💫
امشب لیله الرغائب است، شب قشنگ آرزوها...🦋
شبی که خدا بیحساب می بخشد.....🙏
براتون بهترین آرزوها رو داریم🥰
مشتاق دعا وانرژی مثبت شماخوبان هستیم❤️
❤10👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#داستان_کوتاه
در شلوغی هفتِ عصرِ زیر پلِ سیدخندان، پانزده – بیست قدمی دور شد و ناگهان برگشت.
با چشمهایش دنبالم گشت. دید که هنوز نگاهش میکنم، برگشت و رفت.
بعدها گفت که میخواسته برایم دستی هم تکان بدهد.
«پس چرا ندادی؟» «نمیدانم، هومم… شاید فکر کردم خوشت نیاید.»
خوشم میآمد اگر دستش را تکان میداد. در دم عاشقش میشدم. دست تکان نداد. عاشقش نشدم.
لامصب، عاشقی یک لحظه است فقط. اتفاق افتاد، افتاد؛ نیفتاد، با آن لحظه به ابدیت پیوسته است.
فقط میماند تصویر آن آدم، در آن هیاهوی درهمتنیدگیِ آدمهای عجولِ سرگردانِ هفتِ عصرِ زیر پلِ سیدخندان: چیلیک!
تصویر عکس میشود، قاب میشود و میرود کنار تصویرهای ماندگارِ یک عمر. که هربار نگاهش میکنی، چشمهایت خیره به آدمِ توی تصویر، التماس میکند: دستت را بالا بیاور، تکان بده، بخند، عاشقم کن، و بعد برو.
عاشقی اگر میخواهید، لحظهخواه باشید: همان کنید که همان لحظه میخواهید؛
بی هیچ آدابی و ترتیبی.
دلتان بوسه خواست یا آغوش، نوازش خواست یا رد کردن انگشت از لابهلای موهای فرخوردهی آدمی که رو به روتان نشسته و جدیترین حرفهای دنیا را میزند، یک لحظه فرصت دارید .. یک لحظه که فرصت دارید پیش و پس از آن، آدم دیگری باشید.
وگرنه هیچ آدمی، از توی هیچ قاب عکسی، دستش را بیرون نیاورده و تکان نداده است.
#حسین_وحدانی
#شبتون_بخیر
در شلوغی هفتِ عصرِ زیر پلِ سیدخندان، پانزده – بیست قدمی دور شد و ناگهان برگشت.
با چشمهایش دنبالم گشت. دید که هنوز نگاهش میکنم، برگشت و رفت.
بعدها گفت که میخواسته برایم دستی هم تکان بدهد.
«پس چرا ندادی؟» «نمیدانم، هومم… شاید فکر کردم خوشت نیاید.»
خوشم میآمد اگر دستش را تکان میداد. در دم عاشقش میشدم. دست تکان نداد. عاشقش نشدم.
لامصب، عاشقی یک لحظه است فقط. اتفاق افتاد، افتاد؛ نیفتاد، با آن لحظه به ابدیت پیوسته است.
فقط میماند تصویر آن آدم، در آن هیاهوی درهمتنیدگیِ آدمهای عجولِ سرگردانِ هفتِ عصرِ زیر پلِ سیدخندان: چیلیک!
تصویر عکس میشود، قاب میشود و میرود کنار تصویرهای ماندگارِ یک عمر. که هربار نگاهش میکنی، چشمهایت خیره به آدمِ توی تصویر، التماس میکند: دستت را بالا بیاور، تکان بده، بخند، عاشقم کن، و بعد برو.
عاشقی اگر میخواهید، لحظهخواه باشید: همان کنید که همان لحظه میخواهید؛
بی هیچ آدابی و ترتیبی.
دلتان بوسه خواست یا آغوش، نوازش خواست یا رد کردن انگشت از لابهلای موهای فرخوردهی آدمی که رو به روتان نشسته و جدیترین حرفهای دنیا را میزند، یک لحظه فرصت دارید .. یک لحظه که فرصت دارید پیش و پس از آن، آدم دیگری باشید.
وگرنه هیچ آدمی، از توی هیچ قاب عکسی، دستش را بیرون نیاورده و تکان نداده است.
#حسین_وحدانی
#شبتون_بخیر
👍8
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
درسته اسمش روژیا ریاحیِ!!!
دستی با اضطراب به صورتم کشیدم و پایین تر از صورتم دستام متوقف شد...
با دهنی باز مونده چشمام نگاه پر از سوال برادرم رو رصد کرد...
-باورم نمیشه...باورم نمیشه روژیا برگشته باشه!!اونم کجا دانشگاه!!!
برادرم به سمت پشت میزش راه افتاد و در حرکتی آنی،پشت میز نشست:
-حالا که پیدا شده برادر من،نکنه بازهم میخوای جاهل بشی و کِرت و کِرت دنبالش راه بیوفتی،
ببین کی بهت گفتم،دیگه حتی اسمشم نمیاری،اون منو نمیشناسه،و نمیزارمم بشناسه، فقط دانشجویه منه،و منم استاد اون دختر...
نمیخوام دیگه فکرت رو به هم بریزه،دیگه باید کنارش بزاری.
چشم بستم و پلک روی هم فشردم:
-ببین نمیخوام برام درس عبرت بگی و بگی و قالم گزاشته اما بازم دنبالشم،داداش،دل حرف حالیش نمیشه...
دختری که خواب شب و روز من رو توی این چند سال گرفته بود،حالا میگی برگشته،
من نمیتونم بی تفاوت از کنارش رد شم و ککم هم نگزه،میخوام حواست بهش باشه،اینکه با کی میاد و با کی میره... چشم ازش برداشتی نداشتی یه فکر خیلی خوب براش دارم!
#بزرگسال
این رمان محدودیت جویین شدن داره اگه در لحظه عاشقش شدی،پس توصیه میکنم ازش نگذری،چون میپره🔥
https://t.me/+kVzhXzlnq9JlYzM0
#حمایتی
دستی با اضطراب به صورتم کشیدم و پایین تر از صورتم دستام متوقف شد...
با دهنی باز مونده چشمام نگاه پر از سوال برادرم رو رصد کرد...
-باورم نمیشه...باورم نمیشه روژیا برگشته باشه!!اونم کجا دانشگاه!!!
برادرم به سمت پشت میزش راه افتاد و در حرکتی آنی،پشت میز نشست:
-حالا که پیدا شده برادر من،نکنه بازهم میخوای جاهل بشی و کِرت و کِرت دنبالش راه بیوفتی،
ببین کی بهت گفتم،دیگه حتی اسمشم نمیاری،اون منو نمیشناسه،و نمیزارمم بشناسه، فقط دانشجویه منه،و منم استاد اون دختر...
نمیخوام دیگه فکرت رو به هم بریزه،دیگه باید کنارش بزاری.
چشم بستم و پلک روی هم فشردم:
-ببین نمیخوام برام درس عبرت بگی و بگی و قالم گزاشته اما بازم دنبالشم،داداش،دل حرف حالیش نمیشه...
دختری که خواب شب و روز من رو توی این چند سال گرفته بود،حالا میگی برگشته،
من نمیتونم بی تفاوت از کنارش رد شم و ککم هم نگزه،میخوام حواست بهش باشه،اینکه با کی میاد و با کی میره... چشم ازش برداشتی نداشتی یه فکر خیلی خوب براش دارم!
#بزرگسال
این رمان محدودیت جویین شدن داره اگه در لحظه عاشقش شدی،پس توصیه میکنم ازش نگذری،چون میپره🔥
https://t.me/+kVzhXzlnq9JlYzM0
#حمایتی
👍4