🌻نام رمان : #آلاله_های_زرد🌻
🌻نویسنده: #تبلور_ساغر
🌻ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
🌻خلاصه :
داستان زندگے دخترے به نام آلا که همراه با مادرش که مشکل روان دارد در محله اے فقیر نشین زندگے مے کنند. آلا براے خرج زندگیش مجبوره که در خونه ے مردے به نام حاج ضیا چایچے مشغول به کار بشه. حاج ضیا دو پسر داره که هرکدام داستان متفاوتے با آلا رو تجربه مے کنند... اولے امیر حافظ پسرے گوشه گیر که همسرشو به تازگے از دست داده و دیگرے امیر یوسف پسرے خوش قیافه و شاد هستش... و رازے متفاوت که در ادامه فاش میشه.
https://t.me/Roman_Khone_Ch 🌻
🌻نویسنده: #تبلور_ساغر
🌻ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
🌻خلاصه :
داستان زندگے دخترے به نام آلا که همراه با مادرش که مشکل روان دارد در محله اے فقیر نشین زندگے مے کنند. آلا براے خرج زندگیش مجبوره که در خونه ے مردے به نام حاج ضیا چایچے مشغول به کار بشه. حاج ضیا دو پسر داره که هرکدام داستان متفاوتے با آلا رو تجربه مے کنند... اولے امیر حافظ پسرے گوشه گیر که همسرشو به تازگے از دست داده و دیگرے امیر یوسف پسرے خوش قیافه و شاد هستش... و رازے متفاوت که در ادامه فاش میشه.
https://t.me/Roman_Khone_Ch 🌻
Telegram
کانال کافه رمان خونه📖
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💐🌸
#تفکر_اندیشه_تایم✨
بنظرم هر آدمے نیاز داره یه عوضے اونقدر
روش تاثیر بزاره که دیگه اون احمقِ سابق نباشه!
ᅟ
💐🌸
#تفکر_اندیشه_تایم✨
بنظرم هر آدمے نیاز داره یه عوضے اونقدر
روش تاثیر بزاره که دیگه اون احمقِ سابق نباشه!
ᅟ
💐🌸
🌼 رمان : #عصیانگر 🌼
🌼 نویسنده : #سحر_نصیری
🌼 ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
🌼 خلاصه :
آفتاب دستیار یکے از بزرگترین تولید کنندگان لوازم بهداشتی، دختر شرّ و کله شقے که با چموشے و سرکشے هاش نظر چاوش خان یکے از غول هاے تجارے که روحیه ے رام نشدنیش زبانزد همه ست رو به خودش جلب میکنه و شروع جنگ پر از خشم چاوش خان عشق آتشینے و جنون آورے که در آخرِ این جدال و کشمکش گریبانگیرشون میشه! چاوش خان از آفتابِ سرکش میگذرد...
https://t.me/Roman_Khone_Ch 🌼
🌼 نویسنده : #سحر_نصیری
🌼 ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
🌼 خلاصه :
آفتاب دستیار یکے از بزرگترین تولید کنندگان لوازم بهداشتی، دختر شرّ و کله شقے که با چموشے و سرکشے هاش نظر چاوش خان یکے از غول هاے تجارے که روحیه ے رام نشدنیش زبانزد همه ست رو به خودش جلب میکنه و شروع جنگ پر از خشم چاوش خان عشق آتشینے و جنون آورے که در آخرِ این جدال و کشمکش گریبانگیرشون میشه! چاوش خان از آفتابِ سرکش میگذرد...
https://t.me/Roman_Khone_Ch 🌼
Telegram
کانال کافه رمان خونه📖
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
👍9
✨ نام رمان : #فرشته_های_گناهکار✨
✨ ژانر : #عاشقانه
✨ نویسنده : #نیلوفر_قائمی_فر
✨خلاصه :
امیرسام همسر نسرین که تازه فوت شده از خواهر نسرین خواستگارے میکنه و نهال به امیر سام جواب بله میده و زندگے مشترکے که بر پایه دروغے بزرگ از سوے نهال شکل میگیره نهالے با بکارت ترمیم شده و نسرینے که سال ها خیانت میکرد بدون اینکه امیر سام متوجه بشه اما با گذر زمان حقایق جالب ترے فاش میشه...
https://t.me/Roman_Khone_Ch ✨
✨ ژانر : #عاشقانه
✨ نویسنده : #نیلوفر_قائمی_فر
✨خلاصه :
امیرسام همسر نسرین که تازه فوت شده از خواهر نسرین خواستگارے میکنه و نهال به امیر سام جواب بله میده و زندگے مشترکے که بر پایه دروغے بزرگ از سوے نهال شکل میگیره نهالے با بکارت ترمیم شده و نسرینے که سال ها خیانت میکرد بدون اینکه امیر سام متوجه بشه اما با گذر زمان حقایق جالب ترے فاش میشه...
https://t.me/Roman_Khone_Ch ✨
Telegram
کانال کافه رمان خونه📖
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌸 نام رمان : #عطر_یوسف_شمیم_یاس 🌸
🌸ژانر : #عاشقانه
🌸 نویسنده : #گیسوی_پاییز
🌸 خلاصه :
سر به زیر برزمین و زمان لعنت میفرستم دوست ندارم سر بلند کنم و باز چشمم به سفره ے پر زرق و برق جلو رویم بیفتدلباس عروس تنم حس نفرتم را دو برابر میکند تور سفید روے صورتم کلافگے ام را صد چندان میکند و من با حرص نفسم را فوت میکنم شایداز شدتش کاسته شوداما نمے شود از صداے نفس هاے مرد کنارم مشمئز میشوم و با تنفر خانه کرده در چشمانم از داخل آینه ے سفره عقد برایش خط و نشان مے کشم اما در او اثر ندارد سر خوش میخندد و مرا بیشتر از قبل در خود مچاله مے کند. کاش میتوانستم نگاهم را در جمعیت بچرخانم اما نه توانایے نگاه کردن به چشمان پر اشڪ مادر را دارم نه سر به زیر افتاده ے آرمین را. میدانم روزبه کنار آرمین ایستاده و بعد از سال ها برادرے مے کند در حقش و رزا گوشه اے بر دیوار تکیه زده و به یقین از حرص دستانش را مشت کرده و بے قرار است و پدر نگرانے نگاهش هیچ تاثیرے در من ندارد. من با قبول این ازدواج...
https://t.me/Roman_Khone_Ch 🌸
🌸ژانر : #عاشقانه
🌸 نویسنده : #گیسوی_پاییز
🌸 خلاصه :
سر به زیر برزمین و زمان لعنت میفرستم دوست ندارم سر بلند کنم و باز چشمم به سفره ے پر زرق و برق جلو رویم بیفتدلباس عروس تنم حس نفرتم را دو برابر میکند تور سفید روے صورتم کلافگے ام را صد چندان میکند و من با حرص نفسم را فوت میکنم شایداز شدتش کاسته شوداما نمے شود از صداے نفس هاے مرد کنارم مشمئز میشوم و با تنفر خانه کرده در چشمانم از داخل آینه ے سفره عقد برایش خط و نشان مے کشم اما در او اثر ندارد سر خوش میخندد و مرا بیشتر از قبل در خود مچاله مے کند. کاش میتوانستم نگاهم را در جمعیت بچرخانم اما نه توانایے نگاه کردن به چشمان پر اشڪ مادر را دارم نه سر به زیر افتاده ے آرمین را. میدانم روزبه کنار آرمین ایستاده و بعد از سال ها برادرے مے کند در حقش و رزا گوشه اے بر دیوار تکیه زده و به یقین از حرص دستانش را مشت کرده و بے قرار است و پدر نگرانے نگاهش هیچ تاثیرے در من ندارد. من با قبول این ازدواج...
https://t.me/Roman_Khone_Ch 🌸
Telegram
کانال کافه رمان خونه📖
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌹نام رمان : #مرد_یخی🌹
🌹ژانر : #اجتماعے #عاشقانه
🌹نویسنده : #ستاره_اسماعیلی
🌹خلاصه :
تارا دختر بے کس و فقیرے که در به در دنبال کاره و توسط پیرمرد مهربونے به اداره شون معرفے میشه اونجا آبدارچے میشه، رئیسش مردے زخم خورده از خیانت زن اولشه و بچه کوچکے به اسم رادمهر داره.کم کم تارا با رادمهر اخت میگیره و در نهایت پرستارش میشه اما با تلخے رئیسش...
https://t.me/Roman_Khone_Ch 🌹
🌹ژانر : #اجتماعے #عاشقانه
🌹نویسنده : #ستاره_اسماعیلی
🌹خلاصه :
تارا دختر بے کس و فقیرے که در به در دنبال کاره و توسط پیرمرد مهربونے به اداره شون معرفے میشه اونجا آبدارچے میشه، رئیسش مردے زخم خورده از خیانت زن اولشه و بچه کوچکے به اسم رادمهر داره.کم کم تارا با رادمهر اخت میگیره و در نهایت پرستارش میشه اما با تلخے رئیسش...
https://t.me/Roman_Khone_Ch 🌹
Telegram
کانال کافه رمان خونه📖
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"دآستآن ترسنآک!:)🔞
این ماجرا سه سال پیش مجرد ک بودم برام اتفاق افتاده ...الان دوساله ک ازدواج کردم و یک پسر هشت ماهه دارم...موقعی ک مجرد بود توی خونه با پدر و مادرم زندگی میکردم .یک شب ک خونه دراز کشیده بود هرکاری میکردم خوابم نمیبرد حدود ساعت 3و نیم بامداد یک اتفاق عجیبی افتاد پدرم یک گوشه از خونه خواب بود مادرم هم یک گوشه .منم تلویزیونو خاموش کرده بودم و داشتم با گوشیم ور میرفتم خوابم هم نمیبرد ک یکدفعه هوا روشن شد فکر کردم دارم خواب میبینم ولی نه بیدار بودم ساعت سه و نیم شب بود یکدفعه در خونه باز شد و یک زن دم در ایستاده بود خودشو اصلا ندیدم دیده نمی شد مادرم بلند شد رفت بیرون باهم احوالپرسی کرد بعد صداش میومد ک ب مادرم گفت محمد خونه هس؟مادرم گفت آره هس .بعد بچه یکساله لخت لخت از دم در ولش کرد ک اومد روی سینم نشست و دستم و گرفت .
ادامه داره...
@Roman_Khone_Ch
این ماجرا سه سال پیش مجرد ک بودم برام اتفاق افتاده ...الان دوساله ک ازدواج کردم و یک پسر هشت ماهه دارم...موقعی ک مجرد بود توی خونه با پدر و مادرم زندگی میکردم .یک شب ک خونه دراز کشیده بود هرکاری میکردم خوابم نمیبرد حدود ساعت 3و نیم بامداد یک اتفاق عجیبی افتاد پدرم یک گوشه از خونه خواب بود مادرم هم یک گوشه .منم تلویزیونو خاموش کرده بودم و داشتم با گوشیم ور میرفتم خوابم هم نمیبرد ک یکدفعه هوا روشن شد فکر کردم دارم خواب میبینم ولی نه بیدار بودم ساعت سه و نیم شب بود یکدفعه در خونه باز شد و یک زن دم در ایستاده بود خودشو اصلا ندیدم دیده نمی شد مادرم بلند شد رفت بیرون باهم احوالپرسی کرد بعد صداش میومد ک ب مادرم گفت محمد خونه هس؟مادرم گفت آره هس .بعد بچه یکساله لخت لخت از دم در ولش کرد ک اومد روی سینم نشست و دستم و گرفت .
ادامه داره...
@Roman_Khone_Ch
کانال کافه رمان خونه📖
"دآستآن ترسنآک!:)🔞 این ماجرا سه سال پیش مجرد ک بودم برام اتفاق افتاده ...الان دوساله ک ازدواج کردم و یک پسر هشت ماهه دارم...موقعی ک مجرد بود توی خونه با پدر و مادرم زندگی میکردم .یک شب ک خونه دراز کشیده بود هرکاری میکردم خوابم نمیبرد حدود ساعت 3و نیم بامداد…
همینطور ڪ بچه دستمو گرفته بود نمے تونستم تکون بخورم نه میتونستم حرفے بزنم بچه همینجورے زل زده بود بهم نگام میکرد منم تعجب کرده بودم و هم مے ترسیدم و نمے تونستم حرفے بزنم ڪ یکدفعه هوا تاریڪ شد پدر و مادرم همون جاے ڪ خواب بودن تکون نخورده بودن .بعد نگاه کردم به بچه هنوز نگام میکرد از روے سینم هولش دادم و از ترس شروع کردم به فریاد زدن پدر و مادرم بیدار شدند.لامپ رو روشن کردن پرسیدن چے شده خواب دیدے گفتم این بچه کیه گفتن کدوم بچه ما که بچه اے نمے بینیم بچه دقیق روبرویم نشسته بود بهشون میگم دارم مے بینمش روبرویم نشسته میگن خیالاتے شده صلوات بگو.
مادرم اومد کنارم گفت چیزے نیست نترس حالت خوب نیست همینطور ڪ داشتم به بچه نگاه میکردم از ترس شوکه شده بودم دیگه چیزے یادم نمیاد...
بعدش میگن بیهوش شدے تا یڪ هفته بیهوش بودم تا دوماه نمے تونستم راه برم نمے تونستم حرف بزنم ولے خیلے طول کشید تا به خودم اومدم این موضوع رو تا حالا بر کسے تعریف نکردم چون پدرم بهم گفت برا کسے تعریف نکنی؛)!!
@Roman_Khone_Ch
مادرم اومد کنارم گفت چیزے نیست نترس حالت خوب نیست همینطور ڪ داشتم به بچه نگاه میکردم از ترس شوکه شده بودم دیگه چیزے یادم نمیاد...
بعدش میگن بیهوش شدے تا یڪ هفته بیهوش بودم تا دوماه نمے تونستم راه برم نمے تونستم حرف بزنم ولے خیلے طول کشید تا به خودم اومدم این موضوع رو تا حالا بر کسے تعریف نکردم چون پدرم بهم گفت برا کسے تعریف نکنی؛)!!
@Roman_Khone_Ch
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM