🌸🌼
#بخوان_و_بیندیش
اگر جرات گفتن حرف حق را ندارے ،
دست کم براے آنهایے که حرف ناحق مے زنند ، دست نزن .
#مهاتما_گاندی
🌸🌼
#بخوان_و_بیندیش
اگر جرات گفتن حرف حق را ندارے ،
دست کم براے آنهایے که حرف ناحق مے زنند ، دست نزن .
#مهاتما_گاندی
🌸🌼
👍1
🌻رمان : #سالار 🌻
🌻نویسنده : #لادن_بختیاری
🌻ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
🌻خلاصه :
اواخر ماههاے بهار بود و خاڪ دشتهاے وسیع هر چه در درون داشتند بهصورت سبزه و گل و ساقه گندم بیرون ریخته و بوے معطر علفها با وزش ملایم در فضا پخش میشد آنجا خلوتگاه مهدے با خود و درونش بود ! سالها پیش آنرا یافته و به آنجا میرفت وقتے بچه بود تابستان هر سال با خانواده و فامیل و دوستان ظاهراً به بهانه فرششویے با قورے و سماور و قابلمههاے پر از غذا صبح زود رو به طاق بستان میرفتند . هنوز هیاهوے روز قالے شوران بطور مبهم از دور دستها بگوشش میرسید . آن وقتها بعد از رسیدن به لب آب ، قالیها را که براے شستن آورده بودند پهن کرده و با کمڪ چوبڪ و جارو و بادیه مسے آنها را مثل گل شسته و آب میکشیدند و نزدیڪ ظهر سطح برجسته لب رودخانه با قلوه سنگهاے ریز و درشتش بستر خوبے براے پهن و خشڪ کردن فرشها بود که از دور مثل باغ پر از گل و لاله رنگارنگ بنظر میآمد و همه بچهها در حال و هواے خودشان همراه با بزرگترها ساعات خوب و خوشے را میگذراندند ! زیر لب گفت چه روزهایے بود و چقدر زود من بزرگ شدم ! او هم از سرعت زمان در جابجائے سالها طلبکار و آرزوے زمان کودکے را داشت . هنوز راه درازے نپیموده ، در جاده حسرت گذشته قدم گذاشته بود !
سالار
https://t.me/Roman_Khone_Ch 🌻
🌻نویسنده : #لادن_بختیاری
🌻ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
🌻خلاصه :
اواخر ماههاے بهار بود و خاڪ دشتهاے وسیع هر چه در درون داشتند بهصورت سبزه و گل و ساقه گندم بیرون ریخته و بوے معطر علفها با وزش ملایم در فضا پخش میشد آنجا خلوتگاه مهدے با خود و درونش بود ! سالها پیش آنرا یافته و به آنجا میرفت وقتے بچه بود تابستان هر سال با خانواده و فامیل و دوستان ظاهراً به بهانه فرششویے با قورے و سماور و قابلمههاے پر از غذا صبح زود رو به طاق بستان میرفتند . هنوز هیاهوے روز قالے شوران بطور مبهم از دور دستها بگوشش میرسید . آن وقتها بعد از رسیدن به لب آب ، قالیها را که براے شستن آورده بودند پهن کرده و با کمڪ چوبڪ و جارو و بادیه مسے آنها را مثل گل شسته و آب میکشیدند و نزدیڪ ظهر سطح برجسته لب رودخانه با قلوه سنگهاے ریز و درشتش بستر خوبے براے پهن و خشڪ کردن فرشها بود که از دور مثل باغ پر از گل و لاله رنگارنگ بنظر میآمد و همه بچهها در حال و هواے خودشان همراه با بزرگترها ساعات خوب و خوشے را میگذراندند ! زیر لب گفت چه روزهایے بود و چقدر زود من بزرگ شدم ! او هم از سرعت زمان در جابجائے سالها طلبکار و آرزوے زمان کودکے را داشت . هنوز راه درازے نپیموده ، در جاده حسرت گذشته قدم گذاشته بود !
سالار
https://t.me/Roman_Khone_Ch 🌻
Telegram
کانال کافه رمان خونه📖
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
🌻🌹
#بخوان_و_بیندیش
مجازات آدم دروغگو این نیست که کسے باورش نمیکند ؛
بلکه این است که خودش نمیتواند حرف کسے را باور کند .
✍#جورج_برنارد_شاو
🌹🌻
#بخوان_و_بیندیش
مجازات آدم دروغگو این نیست که کسے باورش نمیکند ؛
بلکه این است که خودش نمیتواند حرف کسے را باور کند .
✍#جورج_برنارد_شاو
🌹🌻
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💓 رمان : #یک_زن_وقتے 💓
💓 نویسنده : #نیلوفر_قائمی_فر
💓 خلاصه :
اصلا مهم نیس نژادت چیه دینت چیه تو چه قومے بزرگ شدے مهم اینکه زن که باشے پشت پرده اے از یڪ نمایشے تمام بازیگراے رو سن با تقدیر تو نمایشو اجرا میکنند تقدیرے رو که حتما یڪ زن دیگه بانے رقم زدنشه
وقتے یڪ زن باشے در هر جایگاهے که باشے میشے یه ماده شیرے که حتے وقت شکار نر هاهم ازش عقب میمونند!
نگاهش دستاے ظریفش صداے نازکش ...همه میشن سلاح تا از داراییش دفاع کنه و واے به اون روزے که مدافع بچه اش بشه اون لحظه حتے اگر الهه ے عشقم باشه لباس رزم به تن میکنه تا بجنگه و پاره تنشو داشته باشه
یڪ زن وقتے ...
https://t.me/Roman_Khone_Ch 💓
💓 نویسنده : #نیلوفر_قائمی_فر
💓 خلاصه :
اصلا مهم نیس نژادت چیه دینت چیه تو چه قومے بزرگ شدے مهم اینکه زن که باشے پشت پرده اے از یڪ نمایشے تمام بازیگراے رو سن با تقدیر تو نمایشو اجرا میکنند تقدیرے رو که حتما یڪ زن دیگه بانے رقم زدنشه
وقتے یڪ زن باشے در هر جایگاهے که باشے میشے یه ماده شیرے که حتے وقت شکار نر هاهم ازش عقب میمونند!
نگاهش دستاے ظریفش صداے نازکش ...همه میشن سلاح تا از داراییش دفاع کنه و واے به اون روزے که مدافع بچه اش بشه اون لحظه حتے اگر الهه ے عشقم باشه لباس رزم به تن میکنه تا بجنگه و پاره تنشو داشته باشه
یڪ زن وقتے ...
https://t.me/Roman_Khone_Ch 💓
Telegram
کانال کافه رمان خونه📖
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
👍2
#داستان_ترسناک
یه زن و مرد توی مزرعه ای فرسوده دور از مردم زندگی میکردن. شوهر، پیرمردی شرور و بد اخلاق بود که از زندگی با همسرش لذت می برد. اون به ندرت با زنش صحبت می کرد و وقتی اون چیزی می گفت، پرخاش میکرد و بهش میگفت که دهنشو ببنده.
یه روز، مرد در حال کندن چاه توی خونهاش بود و همسرش به اون کمک می کرد. یهویی، کف از سوراخ عمیق خارج شد. مرد متعجب شد و می خواست ببینه چه اتفاقی افتاده، بنابراین به همسرش گفت که به خونه برگرده و چراغ قوه بیاره.
زن اومد و مرد چراغ قوه رو روشن کرد، اونو به طناب بست و توی گودال انداختش. پایین و پایینتر رفت، اما مهم نبود که چقدر طناب رها کرد، به نظر نمی رسید که طناب به ته برسه.
مرد شروع به کشیدن طناب به عقب کرد، اما به چیزی گیر کرد. در نهایت مرد به سختی تونست طناب رو بالا بکشه. وقتی طناب بالا اومد، چراغ قوه شکسته بود ولی در عوض، یه کیف کوچیک سفید به اون وصل شده بود. با دستای لرزون، اونو باز کرد و در کمال تعجب، یه تیکه طلا همراه با یه یادداشت دست نویس توش بود.
ادامه داره...
@Roman_Khone_Ch
یه زن و مرد توی مزرعه ای فرسوده دور از مردم زندگی میکردن. شوهر، پیرمردی شرور و بد اخلاق بود که از زندگی با همسرش لذت می برد. اون به ندرت با زنش صحبت می کرد و وقتی اون چیزی می گفت، پرخاش میکرد و بهش میگفت که دهنشو ببنده.
یه روز، مرد در حال کندن چاه توی خونهاش بود و همسرش به اون کمک می کرد. یهویی، کف از سوراخ عمیق خارج شد. مرد متعجب شد و می خواست ببینه چه اتفاقی افتاده، بنابراین به همسرش گفت که به خونه برگرده و چراغ قوه بیاره.
زن اومد و مرد چراغ قوه رو روشن کرد، اونو به طناب بست و توی گودال انداختش. پایین و پایینتر رفت، اما مهم نبود که چقدر طناب رها کرد، به نظر نمی رسید که طناب به ته برسه.
مرد شروع به کشیدن طناب به عقب کرد، اما به چیزی گیر کرد. در نهایت مرد به سختی تونست طناب رو بالا بکشه. وقتی طناب بالا اومد، چراغ قوه شکسته بود ولی در عوض، یه کیف کوچیک سفید به اون وصل شده بود. با دستای لرزون، اونو باز کرد و در کمال تعجب، یه تیکه طلا همراه با یه یادداشت دست نویس توش بود.
ادامه داره...
@Roman_Khone_Ch
👍1
کانال کافه رمان خونه📖
#داستان_ترسناک یه زن و مرد توی مزرعه ای فرسوده دور از مردم زندگی میکردن. شوهر، پیرمردی شرور و بد اخلاق بود که از زندگی با همسرش لذت می برد. اون به ندرت با زنش صحبت می کرد و وقتی اون چیزی می گفت، پرخاش میکرد و بهش میگفت که دهنشو ببنده. یه روز، مرد در حال…
مرد یادداشت رو برداشت و سعے کرد اونو بخونه، اما به زبانے نوشته شده بود که نمے تونست بفهمتش، بنابراین کاغذو دور انداخت. اون به همسرش گفت که براے خرید چراغ قوه بیشتر به شهر میره و بهش دستور داد تا زمانے که بیاد، حفره رو زیر نظر داشته باشه.
به محض اینکه شوهرش رفت، به سرعت به خونه برگشت و توے کمد ها به دنبال فرهنگ لغت گشت که متوجه شد روش نوشته:
"غذا بفرست"
زن یه تیکه ژامبون بزرگ رو از یخچال بیرون آورد. وقتے به سوراخ برگشت، ژامبون رو توے یه سطل گذاشت، اونو به طناب بست و پایین فرستادش.
زن مدتے منتظر موند و سپس طناب رو به عقب کشید. سطل خیلے سنگین بود و زن مجبور شد براے استراحت، توقف کنه. اون در آخر سطل رو بالا آورد و از دیدن سطل که تا انتها پر از جواهرات درخشان شده بود، شوکه شد. یه یادداشت دیگه وجود داشت و این بار، اون به زبان انگلیسے بود.
روش نوشته شده بود: "غذاے بیشترے بفرست".
ادامه داره...
@Roman_Khone_Ch
به محض اینکه شوهرش رفت، به سرعت به خونه برگشت و توے کمد ها به دنبال فرهنگ لغت گشت که متوجه شد روش نوشته:
"غذا بفرست"
زن یه تیکه ژامبون بزرگ رو از یخچال بیرون آورد. وقتے به سوراخ برگشت، ژامبون رو توے یه سطل گذاشت، اونو به طناب بست و پایین فرستادش.
زن مدتے منتظر موند و سپس طناب رو به عقب کشید. سطل خیلے سنگین بود و زن مجبور شد براے استراحت، توقف کنه. اون در آخر سطل رو بالا آورد و از دیدن سطل که تا انتها پر از جواهرات درخشان شده بود، شوکه شد. یه یادداشت دیگه وجود داشت و این بار، اون به زبان انگلیسے بود.
روش نوشته شده بود: "غذاے بیشترے بفرست".
ادامه داره...
@Roman_Khone_Ch
کانال کافه رمان خونه📖
مرد یادداشت رو برداشت و سعے کرد اونو بخونه، اما به زبانے نوشته شده بود که نمے تونست بفهمتش، بنابراین کاغذو دور انداخت. اون به همسرش گفت که براے خرید چراغ قوه بیشتر به شهر میره و بهش دستور داد تا زمانے که بیاد، حفره…
اون به سرعت به خونه برگشت و جواهرات رو مخفے کرد.
وقتے مرد برگشت، پشت وانتش پر از چراغ قوه بود. اون تعدادے از اونارو توے سطل گذاشت و پایین داد، اما وقتے طناب رو به عقب کشید، عصبانے شد و متوجه شد که سطل خالیه درحالے که همهے چراغ قوه ها شکسته.
اون با خشم شدیدی، بقایاے چراغ قوههارو لگد کرد و فحش داد. به خونه برگشت و اسلحه کمرے خودشو آورد. به همسرش گفت که قراره به سوراخ بره و با طلا برگرده. زن به شوهرش التماس کرد که نره، اما اون خیلے عصبانے بود و به زن گوش نداد. اون یه سطل بزرگ رو به پشت کامیونش وصل کرد. توے سطل رفت و به زنش گفت اونو بعد ده دقیقه بالا بکشه.
زن ماشینو روشن کرد و سطلے که مرد توش ایستاده بود، پایین رفت.
با گذشتن ده دقیقه کامل به ساعتش خیره شد بعد کلید رو تکون داد و وینچ پشت کامیون، شروع به کشیدن سطل به سطح زمین کرد.
اون به سطل بزرگ نگاه کرد، اما شوهرش اونجا نبود. در عوض، داخلش با شمش طلا، جواهرات و سکه پر شده بود.
روے اونا یادداشت جدیدے بود که توش نوشته شده بود:
"با تشکر براے گوشت".
@Roman_Khone_Ch
وقتے مرد برگشت، پشت وانتش پر از چراغ قوه بود. اون تعدادے از اونارو توے سطل گذاشت و پایین داد، اما وقتے طناب رو به عقب کشید، عصبانے شد و متوجه شد که سطل خالیه درحالے که همهے چراغ قوه ها شکسته.
اون با خشم شدیدی، بقایاے چراغ قوههارو لگد کرد و فحش داد. به خونه برگشت و اسلحه کمرے خودشو آورد. به همسرش گفت که قراره به سوراخ بره و با طلا برگرده. زن به شوهرش التماس کرد که نره، اما اون خیلے عصبانے بود و به زن گوش نداد. اون یه سطل بزرگ رو به پشت کامیونش وصل کرد. توے سطل رفت و به زنش گفت اونو بعد ده دقیقه بالا بکشه.
زن ماشینو روشن کرد و سطلے که مرد توش ایستاده بود، پایین رفت.
با گذشتن ده دقیقه کامل به ساعتش خیره شد بعد کلید رو تکون داد و وینچ پشت کامیون، شروع به کشیدن سطل به سطح زمین کرد.
اون به سطل بزرگ نگاه کرد، اما شوهرش اونجا نبود. در عوض، داخلش با شمش طلا، جواهرات و سکه پر شده بود.
روے اونا یادداشت جدیدے بود که توش نوشته شده بود:
"با تشکر براے گوشت".
@Roman_Khone_Ch
🤪 رمان : #تیمارستانی_ها🤪
🤪ژانر : #عاشقانه #معمایے #کلکلے
🤪 نویسنده : #مرجان_فریدی
🤪خلاصه :
شادیِ قصه زندگي ساده اے داره.
اما به خاطر محیط خانوادگے بدے که داره و اتفاقاتي که براش درگذشته افتاده دیوونه میشه و به تیمارستانے منتقل میشه که شروع کننده یه داستانِ عجیبه و بامزه است......
آشنایے شادے با پسرے توے تیمارستان که سال هاست با کسے حرف نزده و بسے خطرناکه همه چیز و عوض مے کنه.
و شادے که تلاش مے کنه پسر و با دیوونگیش به زندگے برگردونه اما خبر نداره بیمارے و زندگے و گذشته پسر فراتر از تصورشه و … آیا دو تا دیوونه که یکے بامزه و شادو و یکے خطرناڪ و مرموزه با هم چه داستانے و رقم مے زنن عاشقانه؟
یا…....
https://t.me/Roman_Khone_Ch 🤪
🤪ژانر : #عاشقانه #معمایے #کلکلے
🤪 نویسنده : #مرجان_فریدی
🤪خلاصه :
شادیِ قصه زندگي ساده اے داره.
اما به خاطر محیط خانوادگے بدے که داره و اتفاقاتي که براش درگذشته افتاده دیوونه میشه و به تیمارستانے منتقل میشه که شروع کننده یه داستانِ عجیبه و بامزه است......
آشنایے شادے با پسرے توے تیمارستان که سال هاست با کسے حرف نزده و بسے خطرناکه همه چیز و عوض مے کنه.
و شادے که تلاش مے کنه پسر و با دیوونگیش به زندگے برگردونه اما خبر نداره بیمارے و زندگے و گذشته پسر فراتر از تصورشه و … آیا دو تا دیوونه که یکے بامزه و شادو و یکے خطرناڪ و مرموزه با هم چه داستانے و رقم مے زنن عاشقانه؟
یا…....
https://t.me/Roman_Khone_Ch 🤪
Telegram
کانال کافه رمان خونه📖
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
👍2
🌻رمان : #دو_منظره 🌻
🌻نویسنده : #غزاله_علیزاده
🌻ژانر : #عاشقانه #اجتماعے #درام
🌻خلاصه :
«در داستانهاے علیزاده به همه چیز از وراے تخیلے مهآلود نگاه میشود . پیوندهاے متعارف بین اشیاء ، حوادث و آدمها از هم میپاشد تا از طریق پیوندے تازه ، جهانے شگرف آفریده شود . براے آفریدن چنین جهانے ، نویسنده زبانے شاعرانه و مبهم را به کار میگیرد ؛ زبانے که براے نمودن درون نامتعارف قهرمان داستان ، با زبان متداول متفاوت باشد . هر داستان نویس مدرنیست برخورد خاصے با زبان دارد . خصوصیت نثر علیزاده سرهگرایے اوست . او نویسندهاے وصاف است که توالے صفت ها ، قیدها و اضافههاے پیاپے را با رنگے از شعر رمانتیڪ و لغاتے برگرفته از فارسے سره ، در پے هم میآورد تا اشتیاق خود را به گذشته بنمایاند .»
دو منظره داستان فراز و فرودهاے زندگے مهدے را روایت میکند ، ملال تمام زندگیشاش را شکل داده است . رمان سیر خطے زندگے مهدے را از کودکے دنبال میکند که در شهرستانے دور (قوچان) با بیهودگے ، آرزوهایے فروخفته و در سایه پدرسالارے بسر مے برد . هنگامے که در شهرے بزرگتر (مشهد) به دانشگاه میرود ، همچنان ترسان و گوشهگیر میماند . گذر تاریخ در پس زمینه ماجراها محسوس است . کودتاے ۲۸ مرداد چنین بازتاب مییابد : «فضاے تار عصر تموز از بوے باروت سنگین شده بود ، و سراسر شهر از لرزهاے خاموش و سرخ ، شبیه جانسپارے پرندگان مرتعش بود .» عشق روحیه مهدے را دگرگون میکند : «شهرے که قبلاً سربے و ساکت بود ناگهان رنگین» میشود . با طلیعه ازدواج میکند و دختر در شب زفاف از عشق پیشین خود میگوید ، از جوانے با جسارت و عاشق پیشه به نام بهمن که اینڪ گویا در آن سرزمین دوردست در شهرے اروپایے شادمان و سرخوش است ..
دو منظره
https://t.me/Roman_Khone_Ch 🌻
🌻نویسنده : #غزاله_علیزاده
🌻ژانر : #عاشقانه #اجتماعے #درام
🌻خلاصه :
«در داستانهاے علیزاده به همه چیز از وراے تخیلے مهآلود نگاه میشود . پیوندهاے متعارف بین اشیاء ، حوادث و آدمها از هم میپاشد تا از طریق پیوندے تازه ، جهانے شگرف آفریده شود . براے آفریدن چنین جهانے ، نویسنده زبانے شاعرانه و مبهم را به کار میگیرد ؛ زبانے که براے نمودن درون نامتعارف قهرمان داستان ، با زبان متداول متفاوت باشد . هر داستان نویس مدرنیست برخورد خاصے با زبان دارد . خصوصیت نثر علیزاده سرهگرایے اوست . او نویسندهاے وصاف است که توالے صفت ها ، قیدها و اضافههاے پیاپے را با رنگے از شعر رمانتیڪ و لغاتے برگرفته از فارسے سره ، در پے هم میآورد تا اشتیاق خود را به گذشته بنمایاند .»
دو منظره داستان فراز و فرودهاے زندگے مهدے را روایت میکند ، ملال تمام زندگیشاش را شکل داده است . رمان سیر خطے زندگے مهدے را از کودکے دنبال میکند که در شهرستانے دور (قوچان) با بیهودگے ، آرزوهایے فروخفته و در سایه پدرسالارے بسر مے برد . هنگامے که در شهرے بزرگتر (مشهد) به دانشگاه میرود ، همچنان ترسان و گوشهگیر میماند . گذر تاریخ در پس زمینه ماجراها محسوس است . کودتاے ۲۸ مرداد چنین بازتاب مییابد : «فضاے تار عصر تموز از بوے باروت سنگین شده بود ، و سراسر شهر از لرزهاے خاموش و سرخ ، شبیه جانسپارے پرندگان مرتعش بود .» عشق روحیه مهدے را دگرگون میکند : «شهرے که قبلاً سربے و ساکت بود ناگهان رنگین» میشود . با طلیعه ازدواج میکند و دختر در شب زفاف از عشق پیشین خود میگوید ، از جوانے با جسارت و عاشق پیشه به نام بهمن که اینڪ گویا در آن سرزمین دوردست در شهرے اروپایے شادمان و سرخوش است ..
دو منظره
https://t.me/Roman_Khone_Ch 🌻
Telegram
کانال کافه رمان خونه📖
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
👍1
🦋رمان : #دید_معکوس 🦋
#پیشنهادی🌸
🦋نویسنده : #زینب_طوماری
🦋ژانر : #عاشقانه #اجتماعے #درام
🦋تعداد صفحات : 1054
🦋خلاصه :
پگاه غرق در کلیشه جدا نشدنے زندگے ، احساس یکنواختے میکند و ماههاست که کیان _ پسرے که در اینستاگرام با او آشنا شده _ فکرش را درگیر کرده است . زندگے رویایے کیان ، سفرها و میهمانیهاے باشکوه او همه و همه بالاترین آرزوهاییست که پگاه ۲۰ ساله میتواند داشته باشد . پگاه با کیان دوست میشود و وارد رابطه به شدت عاشقانهاے میشوند ، اما هیچ چیز آنطور که فکر میکند نیست ...
دید معکوس
https://t.me/Roman_Khone_Ch 🦋
#پیشنهادی🌸
🦋نویسنده : #زینب_طوماری
🦋ژانر : #عاشقانه #اجتماعے #درام
🦋تعداد صفحات : 1054
🦋خلاصه :
پگاه غرق در کلیشه جدا نشدنے زندگے ، احساس یکنواختے میکند و ماههاست که کیان _ پسرے که در اینستاگرام با او آشنا شده _ فکرش را درگیر کرده است . زندگے رویایے کیان ، سفرها و میهمانیهاے باشکوه او همه و همه بالاترین آرزوهاییست که پگاه ۲۰ ساله میتواند داشته باشد . پگاه با کیان دوست میشود و وارد رابطه به شدت عاشقانهاے میشوند ، اما هیچ چیز آنطور که فکر میکند نیست ...
دید معکوس
https://t.me/Roman_Khone_Ch 🦋
Telegram
کانال کافه رمان خونه📖
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
#داستان_کوتاه_ترسناک
دختری 7 ساله به اسم مولی بود که عاشق عروسکا بود و توی اتاقش یه کلکسیون از اونا داشت. اون توی مدرسه خیلی خوب درس نمی خوند، بنابراین والدینش به اون گفتن که اگه نمراتش بهتر شه، به عنوان پاداش براش عروسک جدیدی میخرن.
مولی با انگیزه تمام تلاش خودشو کرد و چند هفته بعد، کارنامش از مدرسه اومد. اون انقدر درس خونده بود که موفق شد جز نفرات اول مدرسه بشه. مادر و پدرش خوشحال شدن و تصمیم گرفتن به قول خودشون عمل کنن.
صبح روز بعد، مادر مولی اونو به مرکز خرید آورد تا براش یه عروسک بخره. وقتی از پنجره مغازه اسباب بازی فروشی عبور می کردن، دختر بچه بازوی مادرشو گرفت و بهش گفت که میخواد داخل این مغازه رو ببینه.
وقتی وارد مغازه شدن، زن به دخترش گفت که می تونه هر چیزی که می خواد رو بدون توجه به قیمتش انتخاب کنه. مولی توی راهروهای مغازه قدیمی شروع به قدم زدن کرد و در نهایت توی یکی از قفسه ها که تا حدودی با جعبه های گرد و خاکی قدیمی پوشونده شده بود، چیزی توجهشو به خودش جلب کرد...
ادامه داره...
@Roman_Khone_Ch
دختری 7 ساله به اسم مولی بود که عاشق عروسکا بود و توی اتاقش یه کلکسیون از اونا داشت. اون توی مدرسه خیلی خوب درس نمی خوند، بنابراین والدینش به اون گفتن که اگه نمراتش بهتر شه، به عنوان پاداش براش عروسک جدیدی میخرن.
مولی با انگیزه تمام تلاش خودشو کرد و چند هفته بعد، کارنامش از مدرسه اومد. اون انقدر درس خونده بود که موفق شد جز نفرات اول مدرسه بشه. مادر و پدرش خوشحال شدن و تصمیم گرفتن به قول خودشون عمل کنن.
صبح روز بعد، مادر مولی اونو به مرکز خرید آورد تا براش یه عروسک بخره. وقتی از پنجره مغازه اسباب بازی فروشی عبور می کردن، دختر بچه بازوی مادرشو گرفت و بهش گفت که میخواد داخل این مغازه رو ببینه.
وقتی وارد مغازه شدن، زن به دخترش گفت که می تونه هر چیزی که می خواد رو بدون توجه به قیمتش انتخاب کنه. مولی توی راهروهای مغازه قدیمی شروع به قدم زدن کرد و در نهایت توی یکی از قفسه ها که تا حدودی با جعبه های گرد و خاکی قدیمی پوشونده شده بود، چیزی توجهشو به خودش جلب کرد...
ادامه داره...
@Roman_Khone_Ch
کانال کافه رمان خونه📖
#داستان_کوتاه_ترسناک دختری 7 ساله به اسم مولی بود که عاشق عروسکا بود و توی اتاقش یه کلکسیون از اونا داشت. اون توی مدرسه خیلی خوب درس نمی خوند، بنابراین والدینش به اون گفتن که اگه نمراتش بهتر شه، به عنوان پاداش براش عروسک جدیدی میخرن. مولی با انگیزه تمام تلاش…
اون یه عروسڪ دلقڪ با موهاے قرمز، چشماے زرد و بینے قرمز بزرگ بود. صورتش چین و چروڪ داشت. یه دست دلقڪ مشت شده بود، اما از دست دیگهے دلقک، سه انگشت بالا گرفته شده بود.
مولے رو به مادرش کرد و فریاد زد: "مامان، من اینو میخوام!"
"مطمئنی؟" با تعجب پرسید: "اما این خیلے زشت و وحشتناکه."
دخترڪ با هیجان سر تکون داد. "من اونو مے خوام! من اونو مے خوام!"
مادرش در حالے که عروسڪ دلقڪ رو از قفسه پایین میاورد و اونو به پیشخوان میبرد، گفت: "پس اشکالے نداره".
صاحب فروشگاه یه نگاه به عروسڪ انداخت و گفت: "متاسفم خانم. اون عروسڪ دلقڪ فروشے نیست. "
"چی؟ چرا؟" زن متعجب گفت.
اما فروشنده از پاسخ دادن خوددارے کرد.
مادر به پایین نگاه کرد و دید که چشماے دخترش در حال اشکے شدنه. اون شروع به مشاجره با مغازه دار کرد و پول بیشترے به اون پیشنهاد داد اما فروشنده بازم امتناع کرد.
سرانجام، اون گفت: "من صد دلار به تو مے پردازم!" و پول رو جلوے فروشنده نگه داشت.
چشم مغازه دار گرد شد. اون لحظه اے تردید کرد، بعد نفسشو حرصے بیرون داد و گفت: "خب، مے تونے اونو داشته باشی."
عروسڪ دلقڪ رو توے کیسه اے گذاشت و به مادر داد. مادر و دختر هیچ توجهے به صورت مردد فروشنده نکردن و در حالے که از خرید خود راضے بودن، رفتن.
وقتے به خونه رسیدن، مولے بلافاصله با عجله وارد اتاق نشیمن شد. دختر از هدیهاش خیلے خوشحال بود و بقیه روز رو در حالے که مادرش تلویزیون تماشا مے کرد با دلقڪ بازے کرد. وقتے دختر بچه با عروسڪ بازے مے کرد، براش سوال شد که چرا این عروسڪ سه انگشت خودشو بالا نگه داشته.
همون شب، وقتے مولے به رختخواب رفت، عروسڪ رو توے قفسه بالاے اتاق خواب خودش گذاشت. مادرش شب بخیر گفت، دخترشو بوسید و از اتاق بیرون رفت.
صبح روز بعد، مادر در حال پختن صبحانه بود و مولے رو صدا کرد تا اونو از خواب بیدار کنه. وقتے براے سومین بار صدا کرد، نگران شد. اون تصمیم گرفت بره طبقه بالا و دخترشو از رختخواب بیرون بیاره.
وقتے وارد اتاق خواب مولے شد، تقریبا چشماش سیاهے رفت... توے اتاق، بدن مولے انگار که توے حوضچه خون افتاده بود. گردنش بریده شده بود، چشماش بیرون زده بودن و چاقویے توے سینش خورده بود.
مادر مولے باور نمے کرد که چے مے بینه، بعد چند لحظه سرشو به اطراف چرخوند و وقتے دید عروسڪ دلقڪ کنار بدن دخترش نشسته، با وحشت شروع به جیغ کشیدن کرد.
عروسڪ دلقڪ چهار انگشت خودشو بالا گرفته بود...
@Roman_Khone_Ch
مولے رو به مادرش کرد و فریاد زد: "مامان، من اینو میخوام!"
"مطمئنی؟" با تعجب پرسید: "اما این خیلے زشت و وحشتناکه."
دخترڪ با هیجان سر تکون داد. "من اونو مے خوام! من اونو مے خوام!"
مادرش در حالے که عروسڪ دلقڪ رو از قفسه پایین میاورد و اونو به پیشخوان میبرد، گفت: "پس اشکالے نداره".
صاحب فروشگاه یه نگاه به عروسڪ انداخت و گفت: "متاسفم خانم. اون عروسڪ دلقڪ فروشے نیست. "
"چی؟ چرا؟" زن متعجب گفت.
اما فروشنده از پاسخ دادن خوددارے کرد.
مادر به پایین نگاه کرد و دید که چشماے دخترش در حال اشکے شدنه. اون شروع به مشاجره با مغازه دار کرد و پول بیشترے به اون پیشنهاد داد اما فروشنده بازم امتناع کرد.
سرانجام، اون گفت: "من صد دلار به تو مے پردازم!" و پول رو جلوے فروشنده نگه داشت.
چشم مغازه دار گرد شد. اون لحظه اے تردید کرد، بعد نفسشو حرصے بیرون داد و گفت: "خب، مے تونے اونو داشته باشی."
عروسڪ دلقڪ رو توے کیسه اے گذاشت و به مادر داد. مادر و دختر هیچ توجهے به صورت مردد فروشنده نکردن و در حالے که از خرید خود راضے بودن، رفتن.
وقتے به خونه رسیدن، مولے بلافاصله با عجله وارد اتاق نشیمن شد. دختر از هدیهاش خیلے خوشحال بود و بقیه روز رو در حالے که مادرش تلویزیون تماشا مے کرد با دلقڪ بازے کرد. وقتے دختر بچه با عروسڪ بازے مے کرد، براش سوال شد که چرا این عروسڪ سه انگشت خودشو بالا نگه داشته.
همون شب، وقتے مولے به رختخواب رفت، عروسڪ رو توے قفسه بالاے اتاق خواب خودش گذاشت. مادرش شب بخیر گفت، دخترشو بوسید و از اتاق بیرون رفت.
صبح روز بعد، مادر در حال پختن صبحانه بود و مولے رو صدا کرد تا اونو از خواب بیدار کنه. وقتے براے سومین بار صدا کرد، نگران شد. اون تصمیم گرفت بره طبقه بالا و دخترشو از رختخواب بیرون بیاره.
وقتے وارد اتاق خواب مولے شد، تقریبا چشماش سیاهے رفت... توے اتاق، بدن مولے انگار که توے حوضچه خون افتاده بود. گردنش بریده شده بود، چشماش بیرون زده بودن و چاقویے توے سینش خورده بود.
مادر مولے باور نمے کرد که چے مے بینه، بعد چند لحظه سرشو به اطراف چرخوند و وقتے دید عروسڪ دلقڪ کنار بدن دخترش نشسته، با وحشت شروع به جیغ کشیدن کرد.
عروسڪ دلقڪ چهار انگشت خودشو بالا گرفته بود...
@Roman_Khone_Ch
👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM