کانال کافه رمان خونه📖
24.4K subscribers
702 photos
72 videos
17.8K files
7.7K links
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe

درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh

تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
Download Telegram
🌸رمان : گاهی عشق از پشت خنجر می زند 🌸

🌸 نویسنده : ام دات کا اچ

🌸 تعداد صفحات : 797

🌸 خلاصه :
یه رمان متفاوت در مورد یه دسته انسان متفاوت
رمان شخصیت اصلی نداره.شخصیتهای اصلی داره ولی شخصیتی که همه رو به هم مرتبط میکنه و نقطه ی مرکزی دسته است رویاست.رویا دختری شاید متفاوت!
اینجا تفاوت و حقیقت موج میزند!
یه رمان کاملا متفاوت
با یه انتقام شروع و با یه انتقام تموم میشه ولی این بین اتفاقاتی میوفته که میشه بال و پر داستان
پایان تلخ نیست شیرین هم نیست
پایان اونجوریه که باید باشه,حق!
ژانر : عاشقانه , انتقامی

https://t.me/Roman_Khone_Ch 🌸
👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌸🌿

#بخوان_و_بیندیش

هنگامے که در شادے به روے انسان بسته می‌شود بلافاصله در دیگرے باز می‌شود ؛
اما ، ما آنقدر به در بسته خیره می‌شویم که در باز شده را نمی‌بینیم .

#هلن_کلر

🌸🌿
🌸رمان :#سایه_ی_تردید 🌸

🌸 ژانر: #ازدواج_اجبارے #اجتماعے #غیرتی

🌸 نویسنده : #رضوانه

🌸 خلاصه:
دختري از تبار زيبايي و پاکي در گیر رسومات قديمي خاندانشان شده و مجبور به ازدواج با فردي میشود که حتي در رویاهایش نیز جرات ندارد اورا وارد کند پسري سرد خشڪ و خشن خیانت کردن مادر را به چشم دیده
ایا او رواني سالم دارد ؟پاسخ الناز به این سوال یڪ نه بزرگ است و او مجبور به زندگي با مردي است که حتي به خواهر الناز نیز شڪ دارد
باید دید الناز تاب و توان حوا گونه خواهد داشت تا سیب سرخي در کام حسام شود و روح آلوده اورا از شکاکے هایش برهاند......؟

https://t.me/Roman_Khone_Ch 🌸
🌼رمان : #بی_تو_با_عشق 🌼

🌼نوشته: #ثمین

🌼ژانر : #عاشقانه #درام #معمایی

🌼خلاصه :
هفده سال قبل شهره به عنوان همسر دوم وارد زندگے اردشیر مغزے که هم همسرے موجه و هم پدرے نمونه است می‌شود . این پیوند ، گسستگے غیر قابل جبرانے در روابط پیشین دو طرف با عزیزانشان ایجاد می‌کند . روزبه ، پسر اردشیر بی‌خبر از همه جا بعد از سال ها به وطن برمی‌گردد و با دیدن جنازه مادر و شنیدن آنچه در این سال ها بر مادرش گذشته شوکه می‌شود . مصمم می‌شود که انتقامے خونین از شهره بگیرد که یکباره می‌شنود که مادرش در روزهاے آخر حیات ، دنبال دخترے می‌گشته که سال ها قبل گم شده و هیچ کس از زنده بودنش خبرے ندارد که همان روشنا دختر شهره است …
روزبه از دختر شهره و رازے که شهره این همه سال پنهان کرده با خبر می‌شود و شروع فراز و نشیب‌هاے قصه آنجاست که از دختر که دستے هم به قلم دارد می‌خواهد که خودش با قلم خودش سناریوے مرگ تدرجیش را روز به روز و لحظه به لحظه بنویسد ..

بے تو با عشق

https://t.me/Roman_Khone_Ch 🌼
👍3
💮رمان : #چگونه_با_پدرت_آشنا_شدم 💮

💮#پیشنهاد_میشود

💮نویسنده : #مونا_زارع

💮ژانر : #عاشقانه #اجتماعے #طنز

فقط PDF

💮خلاصه :
کتاب «چگونه با پدرت آشنا شدم؟» مجموعه داستان‌ طنزے است که به صورت نامه نوشته شده است . قهرمانِ داستان در این نامه‌ها ماجراے آشنایے با شوهرش را براے دخترش می‌نویسد .
داستان‌هاے این کتاب ابتدا به صورت ستون هفتگے طنز در روزنامه شهروند منتشر می‌شد که توانسته بود مخاطبان زیادے را با خود همراه کند . مونا زارع این داستان‌ها را بازنویسے و با یڪ پایان‌بندے متفاوت ، کتاب را به اثرے مستقل تبدیل کرده است که بازخوانے آن براے خوانندگان پیشین همچنان جذاب خواهد بود .
این اثر از آن دسته کتاب‌هایے است که می‌شود با آن بلند بلند خندید . روایت یڪ دنیاے زنانه براے پیدا کردن شوهر که پر است از توصیف‌هاے شیطنت‌آمیز و فانتزی‌هاے بامزه .

چگونه با پدرت آشنا شدم

https://t.me/Roman_Khone_Ch 💮
🌸🌼

#بخوان_و_بیندیش

اگر جرات گفتن حرف حق را ندارے ،
دست کم براے آنهایے که حرف ناحق مے زنند ، دست نزن .

#مهاتما_گاندی

🌸🌼
👍1
🌻رمان : #سالار 🌻

🌻نویسنده : #لادن_بختیاری

🌻ژانر : #عاشقانه #اجتماعی

🌻خلاصه :
اواخر ماه‌هاے بهار بود و خاڪ دشت‌هاے وسیع هر چه در درون داشتند به‌صورت سبزه و گل و ساقه گندم بیرون ریخته و بوے معطر علف‌ها با وزش ملایم در فضا پخش می‌شد آنجا خلوتگاه مهدے با خود و درونش بود ! سال‌ها پیش آنرا یافته و به آنجا می‌رفت وقتے بچه بود تابستان هر سال با خانواده و فامیل و دوستان ظاهراً به بهانه فرش‌شویے با قورے و سماور و قابلمه‌هاے پر از غذا صبح زود رو به طاق بستان می‌رفتند . هنوز هیاهوے روز قالے شوران بطور مبهم از دور دست‌ها بگوشش می‌رسید . آن وقت‌ها بعد از رسیدن به لب آب ، قالی‌ها را که براے شستن آورده بودند پهن کرده و با کمڪ چوبڪ و جارو و بادیه مسے آنها را مثل گل شسته و آب می‌کشیدند و نزدیڪ ظهر سطح برجسته لب رودخانه با قلوه سنگ‌هاے ریز و درشتش بستر خوبے براے پهن و خشڪ کردن فرش‌ها بود که از دور مثل باغ پر از گل و لاله رنگارنگ بنظر می‌آمد و همه بچه‌ها در حال و هواے خودشان همراه با بزرگترها ساعات خوب و خوشے را می‌گذراندند ! زیر لب گفت چه روزهایے بود و چقدر زود من بزرگ شدم ! او هم از سرعت زمان در جابجائے سال‌ها طلبکار و آرزوے زمان کودکے را داشت . هنوز راه درازے نپیموده ، در جاده حسرت گذشته قدم گذاشته بود !

سالار

https://t.me/Roman_Khone_Ch 🌻
🌻🌹

#بخوان_و_بیندیش

مجازات آدم دروغگو این نیست که کسے باورش نمی‌کند ؛
بلکه این است که خودش نمی‌تواند حرف کسے را باور کند .

#جورج_برنارد_شاو

🌹🌻
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💓 رمان : #یک_زن_وقتے 💓

💓 نویسنده : #نیلوفر_قائمی_فر

💓 خلاصه :
اصلا مهم نیس نژادت چیه دینت چیه تو چه قومے بزرگ شدے مهم اینکه زن که باشے پشت پرده اے از یڪ نمایشے تمام بازیگراے رو سن با تقدیر تو نمایشو اجرا میکنند تقدیرے رو که حتما یڪ زن دیگه بانے رقم زدنشه
وقتے یڪ زن باشے در هر جایگاهے که باشے میشے یه ماده شیرے که حتے وقت شکار نر هاهم ازش عقب میمونند!
نگاهش دستاے ظریفش صداے نازکش ...همه میشن سلاح تا از داراییش دفاع کنه و واے به اون روزے که مدافع بچه اش بشه اون لحظه حتے اگر الهه ے عشقم باشه لباس رزم به تن میکنه تا بجنگه و پاره تنشو داشته باشه
یڪ زن وقتے ...

https://t.me/Roman_Khone_Ch 💓
👍2
شب شیک 💋
#داستان_ترسناک

یه زن و مرد توی مزرعه ای فرسوده دور از مردم زندگی میکردن. شوهر، پیرمردی شرور و بد اخلاق بود که از زندگی با همسرش لذت می برد. اون به ندرت با زنش صحبت می کرد و وقتی اون چیزی می گفت، پرخاش میکرد و بهش میگفت که دهنشو ببنده.

یه روز، مرد در حال کندن چاه توی خونه‌اش بود و همسرش به اون کمک می کرد. یهویی، کف از سوراخ عمیق خارج شد. مرد متعجب شد و می خواست ببینه چه اتفاقی افتاده، بنابراین به همسرش گفت که به خونه برگرده و چراغ قوه بیاره.

زن اومد و مرد چراغ قوه رو روشن کرد، اونو به طناب بست و توی گودال انداختش. پایین و پایینتر رفت، اما مهم نبود که چقدر طناب رها کرد، به نظر نمی رسید که طناب به ته برسه.

مرد شروع به کشیدن طناب به عقب کرد، اما به چیزی گیر کرد. در نهایت مرد به سختی تونست طناب رو بالا بکشه. وقتی طناب بالا اومد، چراغ قوه شکسته بود ولی در عوض، یه کیف کوچیک سفید به اون وصل شده بود. با دستای لرزون، اونو باز کرد و در کمال تعجب، یه تیکه طلا همراه با یه یادداشت دست نویس توش بود.

ادامه داره...
@Roman_Khone_Ch
👍1
کانال کافه رمان خونه📖
#داستان_ترسناک یه زن و مرد توی مزرعه ای فرسوده دور از مردم زندگی میکردن. شوهر، پیرمردی شرور و بد اخلاق بود که از زندگی با همسرش لذت می برد. اون به ندرت با زنش صحبت می کرد و وقتی اون چیزی می گفت، پرخاش میکرد و بهش میگفت که دهنشو ببنده. یه روز، مرد در حال…
مرد یادداشت رو برداشت و سعے کرد اونو بخونه، اما به زبانے نوشته شده بود که نمے تونست بفهمتش، بنابراین کاغذو دور انداخت. اون به همسرش گفت که براے خرید چراغ قوه بیشتر به شهر میره و بهش دستور داد تا زمانے که بیاد، حفره رو زیر نظر داشته باشه.

به محض اینکه شوهرش رفت، به سرعت به خونه برگشت و توے کمد ها به دنبال فرهنگ لغت گشت که متوجه شد روش نوشته:
"غذا بفرست"
زن یه تیکه ژامبون بزرگ رو از یخچال بیرون آورد. وقتے به سوراخ برگشت، ژامبون رو توے یه سطل گذاشت، اونو به طناب بست و پایین فرستادش.

زن مدتے منتظر موند و سپس طناب رو به عقب کشید. سطل خیلے سنگین بود و زن مجبور شد براے استراحت، توقف کنه. اون در آخر سطل رو بالا آورد و از دیدن سطل که تا انتها پر از جواهرات درخشان شده بود، شوکه شد. یه یادداشت دیگه وجود داشت و این بار، اون به زبان انگلیسے بود.

روش نوشته شده بود: "غذاے بیشترے بفرست".

ادامه داره...
@Roman_Khone_Ch