رمان: #اثر_انگشت_روی_بال_پروانه
نویسنده: #منصوره_ل_طوسی
خلاصه:
داستان یک داستان معمولی است.یک داستان همه روزه،که هر روز مثلش زیاد است.
داستان دختری به نام نفیسه که عشق را پروانه ای می داند،بالش چاک خورده،پرهایش درگیر چیزهایی زمینی و حالش مبتلای بلا.
داستان یک لباس بلند،شبیه اشکهای زنی کنار شیهه ی اسبهای دشتی.داستان اشکی به ترنم باران بعد از ظهری که پرچم های سیاه را روی دیوار زده اند.پرچمهایی که تسلیت گوی عزاداری شماست.
آقا!خانم،بفرمایید…روضه
داستان دستهایی مردانه و مغرور که جز اثر انگشتش چیزی نصیب بال پروانه نمی شود.داستان زجری منتهی به عسل…داستان غروری نه از آن نوع غرور هایی که با عشقهای دختر پسری می شکند،از آن غرور هایی که نمی گذاریم بشکند چون دختری پسری نیستند،چون ریشه دارند،چون ریشه اش تپش قلب خداست
اثر انگشت روی بال پروانه
نویسنده: #منصوره_ل_طوسی
خلاصه:
داستان یک داستان معمولی است.یک داستان همه روزه،که هر روز مثلش زیاد است.
داستان دختری به نام نفیسه که عشق را پروانه ای می داند،بالش چاک خورده،پرهایش درگیر چیزهایی زمینی و حالش مبتلای بلا.
داستان یک لباس بلند،شبیه اشکهای زنی کنار شیهه ی اسبهای دشتی.داستان اشکی به ترنم باران بعد از ظهری که پرچم های سیاه را روی دیوار زده اند.پرچمهایی که تسلیت گوی عزاداری شماست.
آقا!خانم،بفرمایید…روضه
داستان دستهایی مردانه و مغرور که جز اثر انگشتش چیزی نصیب بال پروانه نمی شود.داستان زجری منتهی به عسل…داستان غروری نه از آن نوع غرور هایی که با عشقهای دختر پسری می شکند،از آن غرور هایی که نمی گذاریم بشکند چون دختری پسری نیستند،چون ریشه دارند،چون ریشه اش تپش قلب خداست
اثر انگشت روی بال پروانه
رمان: #فصل_خاکستری
نویسنده: #سهیلا_عباسی
خلاصه:
بخشی ازرمان :اهنگ ساعت دیواری بزرگی که وسط سالن در طبقه ی پایین بود خواب را از چشمانم پراند.
بالش را روی سرم گذاشتم ولی صدای زنگ ساعت همچونن ناقوس کلیسا در فضای خانه طنین انداخته بود. بارها از مادر خواهش کرده بودم تا این ساعت را از توی سالن بردارد یا لااقل ان را کوک نکند ولی مثل اینکه مادر بر خلاف من از این ساعت خیلی خوشش می امد
چون ان را یادگار مادرش می دانست و برایش عزیز بود. وقتی ساعت خسته از اخرین ضربه خاموش شد فهمیدم ساعت ده شده است.پنجره ام نیمه باز بودو نور خورشید
مستقیما به صورتم می تابید و گرمای ان ازارم می داد به ناچار روی تختم نشستم روی قالیچه ی کوچک اتاقم پر از جزوه و کتاب بود.
تعدادصفحات :422
ژانر عاشقانه
فصل خاکستری
نویسنده: #سهیلا_عباسی
خلاصه:
بخشی ازرمان :اهنگ ساعت دیواری بزرگی که وسط سالن در طبقه ی پایین بود خواب را از چشمانم پراند.
بالش را روی سرم گذاشتم ولی صدای زنگ ساعت همچونن ناقوس کلیسا در فضای خانه طنین انداخته بود. بارها از مادر خواهش کرده بودم تا این ساعت را از توی سالن بردارد یا لااقل ان را کوک نکند ولی مثل اینکه مادر بر خلاف من از این ساعت خیلی خوشش می امد
چون ان را یادگار مادرش می دانست و برایش عزیز بود. وقتی ساعت خسته از اخرین ضربه خاموش شد فهمیدم ساعت ده شده است.پنجره ام نیمه باز بودو نور خورشید
مستقیما به صورتم می تابید و گرمای ان ازارم می داد به ناچار روی تختم نشستم روی قالیچه ی کوچک اتاقم پر از جزوه و کتاب بود.
تعدادصفحات :422
ژانر عاشقانه
فصل خاکستری
🔷 نام رمان : آسانسور
📝 نویسنده : نیلا
📄 تعداد صفحات : 436
💬 خلاصه :
داستان در مورد دختری به اسم منا دانشجوی رشته پرستاری که در حال گذروندن طرحش توی یکی از بیمارستانای تهرانه…پدر و مادرش و کلا خانواده اش تو شیراز زندگی می کنن….قراره این خانوم خوشگله عاشق یکی بشه…حالا این یکی کیه.؟. الله و اعلم ..یکی هست دیگه…
☄️ ژانر : #عاشقانه #طنز
#آسانسور
📝 نویسنده : نیلا
📄 تعداد صفحات : 436
💬 خلاصه :
داستان در مورد دختری به اسم منا دانشجوی رشته پرستاری که در حال گذروندن طرحش توی یکی از بیمارستانای تهرانه…پدر و مادرش و کلا خانواده اش تو شیراز زندگی می کنن….قراره این خانوم خوشگله عاشق یکی بشه…حالا این یکی کیه.؟. الله و اعلم ..یکی هست دیگه…
☄️ ژانر : #عاشقانه #طنز
#آسانسور