کانال کافه رمان خونه📖
23.5K subscribers
700 photos
72 videos
17.8K files
7.69K links
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe

درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh

تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
Download Telegram
akharin@roman1ketab.apk
600.5 KB
Roman_khone_ch
نام رمان :#اخرین_میعاد

به قلم :مریم دالایی

خلاصه‌ای از داستان رمان:

صدايم كن تا امان يابد عابري خسته در شب باران
صدايم كن تا ببالم من در سحر گاهان با سپيداران
از آن سوي خورشيد از آن سمت دريا صدايم كن
تو لبخند صبحي پس از شام يلدا از اين تيرگيها رهايم كن
سكوت صبح شقايقها را در اين ويراني تو مي داني
غم پنهان نگاه مارا در اين حيراني تو مي داني


@Romsn_khone_ch
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبحتون بخیر🌞
پیشنهاد می کنم گوش کنید🍃
بازی با روح و روان
#مازندران
#گلستان
@Roman_Khone_Ch
رمان: #اثر_انگشت_روی_بال_پروانه

نویسنده: #منصوره_ل_طوسی

خلاصه:
داستان یک داستان معمولی است.یک داستان همه روزه،که هر روز مثلش زیاد است.
داستان دختری به نام نفیسه که عشق را پروانه ای می داند،بالش چاک خورده،پرهایش درگیر چیزهایی زمینی و حالش مبتلای بلا.
داستان یک لباس بلند،شبیه اشکهای زنی کنار شیهه ی اسبهای دشتی.داستان اشکی به ترنم باران بعد از ظهری که پرچم های سیاه را روی دیوار زده اند.پرچمهایی که تسلیت گوی عزاداری شماست.
آقا!خانم،بفرمایید…روضه
داستان دستهایی مردانه و مغرور که جز اثر انگشتش چیزی نصیب بال پروانه نمی شود.داستان زجری منتهی به عسل…داستان غروری نه از آن نوع غرور هایی که با عشقهای دختر پسری می شکند،از آن غرور هایی که نمی گذاریم بشکند چون دختری پسری نیستند،چون ریشه دارند،چون ریشه اش تپش قلب خداست

اثر انگشت روی بال پروانه
رمان: #فصل_خاکستری

نویسنده: #سهیلا_عباسی

خلاصه:
بخشی ازرمان :اهنگ ساعت دیواری بزرگی که وسط سالن در طبقه ی پایین بود خواب را از چشمانم پراند.
بالش را روی سرم گذاشتم ولی صدای زنگ ساعت همچونن ناقوس کلیسا در فضای خانه طنین انداخته بود. بارها از مادر خواهش کرده بودم تا این ساعت را از توی سالن بردارد یا لااقل ان را کوک نکند ولی مثل اینکه مادر بر خلاف من از این ساعت خیلی خوشش می امد
چون ان را یادگار مادرش می دانست و برایش عزیز بود. وقتی ساعت خسته از اخرین ضربه خاموش شد فهمیدم ساعت ده شده است.پنجره ام نیمه باز بودو نور خورشید
مستقیما به صورتم می تابید و گرمای ان ازارم می داد به ناچار روی تختم نشستم روی قالیچه ی کوچک اتاقم پر از جزوه و کتاب بود.

تعدادصفحات :422

ژانر عاشقانه

فصل خاکستری
گندم📚


به قلم :م.مودب پور
تعداد صفحات481
خلاصه داستان:
داستان درباره ی یک خانواده ثروتمنده که بیشتر اعضای اون کنار هم زندگی میکنن .طی اتفاقاتی یکی از شخصیت های داستان گندم میفهمه که بچه ی سر راهی ست و مشکلات روحی پیدا میکنه ودر طی همین اتفاقات ………
پایان تلخ

#عاشقانه #غمگین #اجتماعی
#گندم
👍4