#آن_سالها⬆️
✨ #جلد_اول✨
📝نویسنده: صدف (بچه مشد)
تعدادصفحات:467
خلاصه :
مهناز دختری خوشبخت است و زندگی عادی خود را دارد . او دلباخته ی دوست و هم بازی دوران کودکی خود ، بیژن شده و البته بیژن هم نسبت به او بی میل نیست . اما داستان از روزی شروع میشود که خانواده ی شاهین فر مهناز را برای پسر بزرگشان ، بهرام ، خواستگاری میکنند...
آن سالها
#آن_سال_ها
📌ژانر: #عاشقانه
✨ #جلد_اول✨
📝نویسنده: صدف (بچه مشد)
تعدادصفحات:467
خلاصه :
مهناز دختری خوشبخت است و زندگی عادی خود را دارد . او دلباخته ی دوست و هم بازی دوران کودکی خود ، بیژن شده و البته بیژن هم نسبت به او بی میل نیست . اما داستان از روزی شروع میشود که خانواده ی شاهین فر مهناز را برای پسر بزرگشان ، بهرام ، خواستگاری میکنند...
آن سالها
#آن_سال_ها
📌ژانر: #عاشقانه
نام رمان :#اخرین_میعاد
به قلم :مریم دالایی
خلاصهای از داستان رمان:
صدايم كن تا امان يابد عابري خسته در شب باران
صدايم كن تا ببالم من در سحر گاهان با سپيداران
از آن سوي خورشيد از آن سمت دريا صدايم كن
تو لبخند صبحي پس از شام يلدا از اين تيرگيها رهايم كن
سكوت صبح شقايقها را در اين ويراني تو مي داني
غم پنهان نگاه مارا در اين حيراني تو مي داني
@Romsn_khone_ch
به قلم :مریم دالایی
خلاصهای از داستان رمان:
صدايم كن تا امان يابد عابري خسته در شب باران
صدايم كن تا ببالم من در سحر گاهان با سپيداران
از آن سوي خورشيد از آن سمت دريا صدايم كن
تو لبخند صبحي پس از شام يلدا از اين تيرگيها رهايم كن
سكوت صبح شقايقها را در اين ويراني تو مي داني
غم پنهان نگاه مارا در اين حيراني تو مي داني
@Romsn_khone_ch
رمان: #اثر_انگشت_روی_بال_پروانه
نویسنده: #منصوره_ل_طوسی
خلاصه:
داستان یک داستان معمولی است.یک داستان همه روزه،که هر روز مثلش زیاد است.
داستان دختری به نام نفیسه که عشق را پروانه ای می داند،بالش چاک خورده،پرهایش درگیر چیزهایی زمینی و حالش مبتلای بلا.
داستان یک لباس بلند،شبیه اشکهای زنی کنار شیهه ی اسبهای دشتی.داستان اشکی به ترنم باران بعد از ظهری که پرچم های سیاه را روی دیوار زده اند.پرچمهایی که تسلیت گوی عزاداری شماست.
آقا!خانم،بفرمایید…روضه
داستان دستهایی مردانه و مغرور که جز اثر انگشتش چیزی نصیب بال پروانه نمی شود.داستان زجری منتهی به عسل…داستان غروری نه از آن نوع غرور هایی که با عشقهای دختر پسری می شکند،از آن غرور هایی که نمی گذاریم بشکند چون دختری پسری نیستند،چون ریشه دارند،چون ریشه اش تپش قلب خداست
اثر انگشت روی بال پروانه
نویسنده: #منصوره_ل_طوسی
خلاصه:
داستان یک داستان معمولی است.یک داستان همه روزه،که هر روز مثلش زیاد است.
داستان دختری به نام نفیسه که عشق را پروانه ای می داند،بالش چاک خورده،پرهایش درگیر چیزهایی زمینی و حالش مبتلای بلا.
داستان یک لباس بلند،شبیه اشکهای زنی کنار شیهه ی اسبهای دشتی.داستان اشکی به ترنم باران بعد از ظهری که پرچم های سیاه را روی دیوار زده اند.پرچمهایی که تسلیت گوی عزاداری شماست.
آقا!خانم،بفرمایید…روضه
داستان دستهایی مردانه و مغرور که جز اثر انگشتش چیزی نصیب بال پروانه نمی شود.داستان زجری منتهی به عسل…داستان غروری نه از آن نوع غرور هایی که با عشقهای دختر پسری می شکند،از آن غرور هایی که نمی گذاریم بشکند چون دختری پسری نیستند،چون ریشه دارند،چون ریشه اش تپش قلب خداست
اثر انگشت روی بال پروانه
