دوستانی که میان چنل و فقط رمان دان میکنن بعدش لفت میدن😒
بخاطر این کارتون قراره چنل رو خصوصی کنیم که اگر کسی لفت بده بعدش دیگه نمی تونه برگرده
پس حواستون باشه دوستان عزیز
و از کسانی که از ممبر های همیشگی چنل هستن هم تشکر میکنیم که مارو حمایت میکنن❤️❤️
بخاطر این کارتون قراره چنل رو خصوصی کنیم که اگر کسی لفت بده بعدش دیگه نمی تونه برگرده
پس حواستون باشه دوستان عزیز
و از کسانی که از ممبر های همیشگی چنل هستن هم تشکر میکنیم که مارو حمایت میکنن❤️❤️
❤1
_از گیساش ببندینش به اسب یالا
با تمام وجود جیغ میزنم .دوزن درشت اندام به سمتم می آیند .
مقاومت می کنم اما انقدر وحشیانه به جانم می افتند که توانم را می برند
با تمام وجود اسم خدا را صدا می زنم.این جماعت انگار هم کاسه ی شیطان شده اند که این چنین زنی را که گناهی مرتکب نشده به قتلگاه می برند.
از دیدن هیبت بزرگ اسب وحشت می کنم
کدخدا بازویم را میگیرد و سیلی به صورتم می نشاند.
با چشم بین جمعیتی که برای سنگسار من امده اند دنبال کسی میگردم که همه ی عشق و باورم است.
نمی یابمش.
کدخدا موهایم را میگیرد .آن دو زن هم دست هایم را گرفته اند
از لای پلک های نیمه بازم کسی را که میبینم که افسار دست را میگیرد و با یک حرکت سوارش می شود.
کدخدا با فریاد می گوید
_آفرین شیر پسر برادرم. حقا که مردونگی برازنده ی توئه یالا بتاز و این هرزه ی بی آبرو رو توی دشت بگردون تا درس عبرتی باشه برای همه...
باورم نمیشود .کسی که هرشب بوسه روی موهایم می زد حالا قاتل جانم شده
با التماس نگاهش می کنم
با خشم افسار دست را فشار می دهد و لگدی به اسب می زند و....
🔥تا حالا اسم رمان محکوم به اجبار یا اتفاق غیر منتظره به گوشت خورده؟🔥
نویسنده ی این دو اثر جنجالی که قراره از نشر علی به چاپ برسه حالا برگشته با یه رمان سرتاسر هیجان و براساس واقعیت که تا بحال نظیرش رو نخوندین
🔥اگه از رمانای تکراری و استاد دانشجویی و خان و ارباب رعیتی خسته شدین پیشنهاد ویژه ی من این رمانه🔥
❌قبل از چاپ نسخه ی بدون سانسور رو بخونین❌
😱#پیشنهاد_ویژه_ادمین 😱
https://t.me/joinchat/AAAAAEfAw8_ywzvGmoRbcw
https://t.me/joinchat/AAAAAEfAw8_ywzvGmoRbcw
با تمام وجود جیغ میزنم .دوزن درشت اندام به سمتم می آیند .
مقاومت می کنم اما انقدر وحشیانه به جانم می افتند که توانم را می برند
با تمام وجود اسم خدا را صدا می زنم.این جماعت انگار هم کاسه ی شیطان شده اند که این چنین زنی را که گناهی مرتکب نشده به قتلگاه می برند.
از دیدن هیبت بزرگ اسب وحشت می کنم
کدخدا بازویم را میگیرد و سیلی به صورتم می نشاند.
با چشم بین جمعیتی که برای سنگسار من امده اند دنبال کسی میگردم که همه ی عشق و باورم است.
نمی یابمش.
کدخدا موهایم را میگیرد .آن دو زن هم دست هایم را گرفته اند
از لای پلک های نیمه بازم کسی را که میبینم که افسار دست را میگیرد و با یک حرکت سوارش می شود.
کدخدا با فریاد می گوید
_آفرین شیر پسر برادرم. حقا که مردونگی برازنده ی توئه یالا بتاز و این هرزه ی بی آبرو رو توی دشت بگردون تا درس عبرتی باشه برای همه...
باورم نمیشود .کسی که هرشب بوسه روی موهایم می زد حالا قاتل جانم شده
با التماس نگاهش می کنم
با خشم افسار دست را فشار می دهد و لگدی به اسب می زند و....
🔥تا حالا اسم رمان محکوم به اجبار یا اتفاق غیر منتظره به گوشت خورده؟🔥
نویسنده ی این دو اثر جنجالی که قراره از نشر علی به چاپ برسه حالا برگشته با یه رمان سرتاسر هیجان و براساس واقعیت که تا بحال نظیرش رو نخوندین
🔥اگه از رمانای تکراری و استاد دانشجویی و خان و ارباب رعیتی خسته شدین پیشنهاد ویژه ی من این رمانه🔥
❌قبل از چاپ نسخه ی بدون سانسور رو بخونین❌
😱#پیشنهاد_ویژه_ادمین 😱
https://t.me/joinchat/AAAAAEfAw8_ywzvGmoRbcw
https://t.me/joinchat/AAAAAEfAw8_ywzvGmoRbcw
👎2👍1
🍃👌حتما بخونید:
#دختر 16ساله ای که به جای #بدهی پدرش فروخته میشه و اسیر دست پسری خشن و سرد میشه
نقش #دختر_خوانده خوانده پسر رو بازی میکنه اما هر روزش رور با #کتک و درد میگذرونه..
#پارت3
چشمام داشت سیاهی میرفت نفسم بالا نمیومد و گلوم از جیغ هایی که کشیده بودم میسوخت پلکهام آروم روهم افتاد و بیهوش شدم
با سوزشی که توتنم میپیچید چشم هام رو باز کردم
روی چیز نرمی بودم که به تن خستم ارامش میداد و چشم هام رو به خواب میکشید که با صدای تیک در و نمایان شدن رخ اون مردی که من کتک زد سیخ سر جام نشستم تازه متوجه موقیتم شدم و به اطراف نگاه کردم یه اتاق که از خونه ماهم بزرگتر بود و منی که وسط یه تخت سلطنتی بزرگ بودم با ترس به مرد روبه روم که با سردی نگاهم میکرد چشم دوختم
"جات خیلی راحته نه پاشو ببینم"
سریع از جام بلند شدم تا باز کتک نخورم سرم پایین انداختم و گفتم
"ب..ب...له"
حرفی نزد که خودم گفتم
"باید چیکار کنم آقا...آشپزخونه کجـ.."
"نیاوردم اینجا که کار کنی"
زیر چشمی نگاهش کردم...
این رمان دارای صحنه های فول هیجانی🙀 و عشق بازی های نابه💦 یه رمان با ژانری خاص و متفاوت که پیشنهاد میکنم از دستش ندید❌
اگه ادامه داستان رو میخوای بخونی سریع وارد کانال زیر شو😍👇
https://t.me/joinchat/AAAAAFdblszaxKucjiJXMQ
بی جنبه وارد نشه لطفا🔞😡
#دختر 16ساله ای که به جای #بدهی پدرش فروخته میشه و اسیر دست پسری خشن و سرد میشه
نقش #دختر_خوانده خوانده پسر رو بازی میکنه اما هر روزش رور با #کتک و درد میگذرونه..
#پارت3
چشمام داشت سیاهی میرفت نفسم بالا نمیومد و گلوم از جیغ هایی که کشیده بودم میسوخت پلکهام آروم روهم افتاد و بیهوش شدم
با سوزشی که توتنم میپیچید چشم هام رو باز کردم
روی چیز نرمی بودم که به تن خستم ارامش میداد و چشم هام رو به خواب میکشید که با صدای تیک در و نمایان شدن رخ اون مردی که من کتک زد سیخ سر جام نشستم تازه متوجه موقیتم شدم و به اطراف نگاه کردم یه اتاق که از خونه ماهم بزرگتر بود و منی که وسط یه تخت سلطنتی بزرگ بودم با ترس به مرد روبه روم که با سردی نگاهم میکرد چشم دوختم
"جات خیلی راحته نه پاشو ببینم"
سریع از جام بلند شدم تا باز کتک نخورم سرم پایین انداختم و گفتم
"ب..ب...له"
حرفی نزد که خودم گفتم
"باید چیکار کنم آقا...آشپزخونه کجـ.."
"نیاوردم اینجا که کار کنی"
زیر چشمی نگاهش کردم...
این رمان دارای صحنه های فول هیجانی🙀 و عشق بازی های نابه💦 یه رمان با ژانری خاص و متفاوت که پیشنهاد میکنم از دستش ندید❌
اگه ادامه داستان رو میخوای بخونی سریع وارد کانال زیر شو😍👇
https://t.me/joinchat/AAAAAFdblszaxKucjiJXMQ
بی جنبه وارد نشه لطفا🔞😡
👍1
نگاهی به پایین ساختمون انداختم کلی ادم جمع شده بودن و با تعجب نگاهم میکردن با صدای آروین نگاهمو ازشون گرفتم :
_بیا پایین خانمم خطرناکه آرمیتا بیا پایین.
چشمای پر از اشکو بهش دوختم وبا بغض نالیدم :
_بهم گفتی موجود اضافه گفتی خیلی دوسش داری.
نگاه ترسشون رو بهم انداخت و با داد گفت :
_به ولله دروغ گفتم نفسم بیا پایین با من اینکارو نکن.
پشت دستمو زیر پلکای خیسم کشیدم و با بغض گفتم :
_جلو همه فامیلات بهم گفتی دهاتی .
شب عروسیمون جلو همه سکه یه پولم کردی به جای بله دادن بلند شدی هرهر خندیدی جلوی همه گفتی من با این دهاتی ازدواج نمیکنم میخواستی انتقام چیو بگیری آروین.؟ من عاشقت بودم لعنتی عاشقت بودم.
چشمام روی صورت پر از اشکش بستم و قدمی به عقب برداشتم .
صدای داد آروین گم شد تو سیاهی شبی که به سراغم اومد. ❌♨️🔞
https://t.me/joinchat/AAAAAEXDYKsv2ShsZBWS9Q
_بیا پایین خانمم خطرناکه آرمیتا بیا پایین.
چشمای پر از اشکو بهش دوختم وبا بغض نالیدم :
_بهم گفتی موجود اضافه گفتی خیلی دوسش داری.
نگاه ترسشون رو بهم انداخت و با داد گفت :
_به ولله دروغ گفتم نفسم بیا پایین با من اینکارو نکن.
پشت دستمو زیر پلکای خیسم کشیدم و با بغض گفتم :
_جلو همه فامیلات بهم گفتی دهاتی .
شب عروسیمون جلو همه سکه یه پولم کردی به جای بله دادن بلند شدی هرهر خندیدی جلوی همه گفتی من با این دهاتی ازدواج نمیکنم میخواستی انتقام چیو بگیری آروین.؟ من عاشقت بودم لعنتی عاشقت بودم.
چشمام روی صورت پر از اشکش بستم و قدمی به عقب برداشتم .
صدای داد آروین گم شد تو سیاهی شبی که به سراغم اومد. ❌♨️🔞
https://t.me/joinchat/AAAAAEXDYKsv2ShsZBWS9Q
#part_123
#بچه_مچه_نیاد 🔞
با حرص هی میومد کنارم بشینه که آرتین بلند می زد زیرگریه و هی بهونه می گرفت. تا آروین بلند میشد بچه هم ساکت می شد.
دیگه از خنده داشتم میمردم. یساعت بالاسرم منتظر بود تا آرتین سیر بشه اما تا باباشو میدید محکمتر میک می زد و ول نمی کرد.
این بچه چقدر حسوده آخه. خون خون آروین و می خورد. لباش و هی گاز می گرفت.
اومد بالاسر آرتین و گفت: هی بچه؟ بسته کندیش دیگه. یکم برای منم بزار.
بچه بی توجه بهش چشاشو بست که آروین از حرص اومد کنارم و گفت:
_تو فسقلی برای من رقیب شدی؟
اومد کنار بچه و اون سینم و گرفت توی دهنش و شروع کرد به میک زدن. حالم عوض شد و سرش و محکمتر فشردم به سینم.
یهو آرتین کف دستشو محکم کوبید توی صورت پدرش.
آروین بی توجه به بچه محکمتر شروع کرد به میک زدن.
آرتین بلند زد زیر گریه که پرتش کردم اونور و گفتم:
_خجالت بکش اشک بچمو در اوردی.
با لجبازی نشست و گفت: حساب نیست این بچه ی ۹ ماهه رو از منی که ۵ ساله عاشقتم بیشتر دوست داری.
https://t.me/joinchat/AAAAAEXDYKsv2ShsZBWS9Q
#رقابتبینپدروپسربرایسینهخوردن😂🤣🤣💦💦
#بچهنهماههچکخوابوندزیرگوشپدرش😂😂😂
#بچه_مچه_نیاد 🔞
با حرص هی میومد کنارم بشینه که آرتین بلند می زد زیرگریه و هی بهونه می گرفت. تا آروین بلند میشد بچه هم ساکت می شد.
دیگه از خنده داشتم میمردم. یساعت بالاسرم منتظر بود تا آرتین سیر بشه اما تا باباشو میدید محکمتر میک می زد و ول نمی کرد.
این بچه چقدر حسوده آخه. خون خون آروین و می خورد. لباش و هی گاز می گرفت.
اومد بالاسر آرتین و گفت: هی بچه؟ بسته کندیش دیگه. یکم برای منم بزار.
بچه بی توجه بهش چشاشو بست که آروین از حرص اومد کنارم و گفت:
_تو فسقلی برای من رقیب شدی؟
اومد کنار بچه و اون سینم و گرفت توی دهنش و شروع کرد به میک زدن. حالم عوض شد و سرش و محکمتر فشردم به سینم.
یهو آرتین کف دستشو محکم کوبید توی صورت پدرش.
آروین بی توجه به بچه محکمتر شروع کرد به میک زدن.
آرتین بلند زد زیر گریه که پرتش کردم اونور و گفتم:
_خجالت بکش اشک بچمو در اوردی.
با لجبازی نشست و گفت: حساب نیست این بچه ی ۹ ماهه رو از منی که ۵ ساله عاشقتم بیشتر دوست داری.
https://t.me/joinchat/AAAAAEXDYKsv2ShsZBWS9Q
#رقابتبینپدروپسربرایسینهخوردن😂🤣🤣💦💦
#بچهنهماههچکخوابوندزیرگوشپدرش😂😂😂
👍1
[بخوای نخوای مال منی]
#ازدواج_اجباری
پارتی از رمان:
چمدونم رو برداشتم و سریع لباسامو چپوندم توش. الان ساعت 3 نیمه شبه و همه باید خواب باشن.
نمیدونم چهجوری نگهبان رو بپیچونم همین لحظه فکری به سرم زد و پاتند کردم و به سمت اتاقک نگهبان رفتم.
_آقای رضایی خانم سلطانی (مدیر پرورشگاه) کارتون دارن... خیلی عصبانی بودن
_نگفتن چیکارم داره دخترم؟
_نه فقظ سریع باشین.
_باشه.
صبر کردم نگهبان کاملا از دیدم محو بشه، بعد درو باز کردم و دویدم.
نمیدونم چند دقیقه میشد که داشتم میدویدم.
خیلی خوابم میومد پارک رو که دیدم ذوق زده شدم و روی نیمکت نشستم.
پارک خیلی خلوت بود و ممکن بود هر لحظه یکی بیادو خفتم کنه بخاطر همین به خودم اجازه ندادم که بخوابم.
سرمو خم کردم چند دقیقه ای گذشت که دستی روی شونم نشست.
سریع سرمو بالا اوردم، مردی هیکلی بود که حدود 35 سال سن داشت چشمای مشکیش خیلی ترسناک بود.
_اینجا چیکار میکنی دخترجون؟
_امم هیچی اومدم قدم بزنم
_این وقت شب؟....نکنه
وسط حرفش پریدم
_لطفا مزاحمم نشین من از اون ادمایی که شما فکر میکنین نیستم.
تو چشام زل زد و از نگاهش نمیشد چیزی فهمید.
فقط خدا خدا میکردم که کاری باهام نکنه که یهو مثل پرکاه بلندم کرد دستش رو روی دهنم گذاشت و من رو همراه خودش میبرد.
هرچی دست و پا میزدم فایده ای نداشت.
بلایی که ازش میترسیدم سرم اومد.
طولی نکشید که به یه ماشین رسیدیم.
درو باز کرد و حلم داد توی ماشین و خودشم بلافاصله نشست توی ماشین.
با صدایی پر از ش.هوت :
گفت:
_برای امشب امادهای کوچولو؟
باهقهق نالیدم:
_ترو خدا ولم کنین خواهش میکنم.
_هه خوش خیال!
چشام رو بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم ولی مگه میشد؟!
با تکونی که خوردم بیدار شدم، پرتم کردن تو خونه. همون مرد در یک آن لباساش رو در اورد و به سمتم اومد.....ا😱❌
#داستاندختریکهازپرورشگاهفرارمیکنهوتویراهیهمردزندارمیدزدتشوبهشتجاوزمیکنه....🔞💦
ادامه این رمان جذاب و هیجانی فقط در کانال زیر😍👇🏻
https://t.me/joinchat/AAAAAE6VZYhQoqd4e58uhA
https://t.me/joinchat/AAAAAE6VZYhQoqd4e58uhA
#ازدواج_اجباری
پارتی از رمان:
چمدونم رو برداشتم و سریع لباسامو چپوندم توش. الان ساعت 3 نیمه شبه و همه باید خواب باشن.
نمیدونم چهجوری نگهبان رو بپیچونم همین لحظه فکری به سرم زد و پاتند کردم و به سمت اتاقک نگهبان رفتم.
_آقای رضایی خانم سلطانی (مدیر پرورشگاه) کارتون دارن... خیلی عصبانی بودن
_نگفتن چیکارم داره دخترم؟
_نه فقظ سریع باشین.
_باشه.
صبر کردم نگهبان کاملا از دیدم محو بشه، بعد درو باز کردم و دویدم.
نمیدونم چند دقیقه میشد که داشتم میدویدم.
خیلی خوابم میومد پارک رو که دیدم ذوق زده شدم و روی نیمکت نشستم.
پارک خیلی خلوت بود و ممکن بود هر لحظه یکی بیادو خفتم کنه بخاطر همین به خودم اجازه ندادم که بخوابم.
سرمو خم کردم چند دقیقه ای گذشت که دستی روی شونم نشست.
سریع سرمو بالا اوردم، مردی هیکلی بود که حدود 35 سال سن داشت چشمای مشکیش خیلی ترسناک بود.
_اینجا چیکار میکنی دخترجون؟
_امم هیچی اومدم قدم بزنم
_این وقت شب؟....نکنه
وسط حرفش پریدم
_لطفا مزاحمم نشین من از اون ادمایی که شما فکر میکنین نیستم.
تو چشام زل زد و از نگاهش نمیشد چیزی فهمید.
فقط خدا خدا میکردم که کاری باهام نکنه که یهو مثل پرکاه بلندم کرد دستش رو روی دهنم گذاشت و من رو همراه خودش میبرد.
هرچی دست و پا میزدم فایده ای نداشت.
بلایی که ازش میترسیدم سرم اومد.
طولی نکشید که به یه ماشین رسیدیم.
درو باز کرد و حلم داد توی ماشین و خودشم بلافاصله نشست توی ماشین.
با صدایی پر از ش.هوت :
گفت:
_برای امشب امادهای کوچولو؟
باهقهق نالیدم:
_ترو خدا ولم کنین خواهش میکنم.
_هه خوش خیال!
چشام رو بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم ولی مگه میشد؟!
با تکونی که خوردم بیدار شدم، پرتم کردن تو خونه. همون مرد در یک آن لباساش رو در اورد و به سمتم اومد.....ا😱❌
#داستاندختریکهازپرورشگاهفرارمیکنهوتویراهیهمردزندارمیدزدتشوبهشتجاوزمیکنه....🔞💦
ادامه این رمان جذاب و هیجانی فقط در کانال زیر😍👇🏻
https://t.me/joinchat/AAAAAE6VZYhQoqd4e58uhA
https://t.me/joinchat/AAAAAE6VZYhQoqd4e58uhA
👍1
#زیرهجدهنیاد❌⭕️📛🔞
#اینداستانبرایافرادزیرهجدهسالمناسبنیست.
چهار انگشتش راه #نفسهای دخترک را سلب کرده بودند. نگاهش به تاریکیِ آسمان و کوچهی #تنگ و #باریک، لحظه به لحظه ترسیدهتر از قبل میشد.
_ میخواستی با یکی دیگه ازدواج کنی؟ حالا چی میشه؟ حالا که من دزدیدمت؟
در جا تکانی خورد و صدا در حنجرهاش صامت و بیجان باقی ماند.
بَردیس روی موهایش را کنار زد و نفسهای #داغش را به روی #گودی #گردنش #پخش کرد.
_ از همون روز اول گفتم تو از این به بعد یکی از داراییهای بردیس طاهرمنشی.. نکنه توقع داری مالمرو مفت مفت حوالهی این و اون کنم؟ اگر هم فکر میکنی فروشی هستی که باید بگم قصد فروش ندارم.. امروز که دیدم با اون مرتیکهی بی همه چیز فرزاد حرف میزدی دلم میخواست این شهررو روی سرت خراب کنم اما..
تقلایش به روی خشم و تونِ صدای غصبناک بردیس تاثیر گذاشت.
_ تکون نخور. نذار اون کاریرو انجام بدم که از مردونگی به دوره.
هر دو دستش را حصار تنش کرد تا از نزدیکیِ بیش از اندازهاش جلوگیری کند.
نالید:
_ هیچ کاری نمیتونی بکنی.
و اینگونه خشمِ بردیس را به اشدش رساند. به طوری که #اندامش را به واسطهی دستانش #حصار کشید و او را به سوی اتومبیل پرتش کرد.
_ الان بهت میگم، میگم که چقدر تو رابطههای عاشقانه و عشق بازی مهارت دارم. میتونیم با #بکارتت شروع کنیم، اینطوری یاد میگیری که غیر از من با کسی #تیک نزنی.
نگاهش در خانهی #چشمها گشاد شد و قبل از آنکه عکسالعملی از خود بروز دهد؛ #داغیِ #لبهای بردیس، #سستیِ تنش را مشدد ساخت.
نفس در سینهاش یاری نداد و..
بدو بیا😱
پسره شبِ #نامزدیِ دختره #میدزدتش و واسه اینکه #مالِ #خودش باشه بهش ❌#دستدرازی میکنه😭
#عاشقانه#فولغیرتی#اجتماعی
https://t.me/joinchat/AAAAAEed9JHLoXjZxWJM6A
#اینداستانبرایافرادزیرهجدهسالمناسبنیست.
چهار انگشتش راه #نفسهای دخترک را سلب کرده بودند. نگاهش به تاریکیِ آسمان و کوچهی #تنگ و #باریک، لحظه به لحظه ترسیدهتر از قبل میشد.
_ میخواستی با یکی دیگه ازدواج کنی؟ حالا چی میشه؟ حالا که من دزدیدمت؟
در جا تکانی خورد و صدا در حنجرهاش صامت و بیجان باقی ماند.
بَردیس روی موهایش را کنار زد و نفسهای #داغش را به روی #گودی #گردنش #پخش کرد.
_ از همون روز اول گفتم تو از این به بعد یکی از داراییهای بردیس طاهرمنشی.. نکنه توقع داری مالمرو مفت مفت حوالهی این و اون کنم؟ اگر هم فکر میکنی فروشی هستی که باید بگم قصد فروش ندارم.. امروز که دیدم با اون مرتیکهی بی همه چیز فرزاد حرف میزدی دلم میخواست این شهررو روی سرت خراب کنم اما..
تقلایش به روی خشم و تونِ صدای غصبناک بردیس تاثیر گذاشت.
_ تکون نخور. نذار اون کاریرو انجام بدم که از مردونگی به دوره.
هر دو دستش را حصار تنش کرد تا از نزدیکیِ بیش از اندازهاش جلوگیری کند.
نالید:
_ هیچ کاری نمیتونی بکنی.
و اینگونه خشمِ بردیس را به اشدش رساند. به طوری که #اندامش را به واسطهی دستانش #حصار کشید و او را به سوی اتومبیل پرتش کرد.
_ الان بهت میگم، میگم که چقدر تو رابطههای عاشقانه و عشق بازی مهارت دارم. میتونیم با #بکارتت شروع کنیم، اینطوری یاد میگیری که غیر از من با کسی #تیک نزنی.
نگاهش در خانهی #چشمها گشاد شد و قبل از آنکه عکسالعملی از خود بروز دهد؛ #داغیِ #لبهای بردیس، #سستیِ تنش را مشدد ساخت.
نفس در سینهاش یاری نداد و..
بدو بیا😱
پسره شبِ #نامزدیِ دختره #میدزدتش و واسه اینکه #مالِ #خودش باشه بهش ❌#دستدرازی میکنه😭
#عاشقانه#فولغیرتی#اجتماعی
https://t.me/joinchat/AAAAAEed9JHLoXjZxWJM6A
Forwarded from کانال کافه رمان خونه📖 (ϻнϻd•s)
از نویسنده ها دعوت می شود رمان های خود را برای ثبت رایگان در سایت رمان خونه که در هفته آینده در گوگل ثبت خواهد شد برای ما ارسال کنند.
جهت اطلاع از شرایط و ثبت رمان به پی وی مدیر مراجعه نمایید.
@wmohammad
جهت اطلاع از شرایط و ثبت رمان به پی وی مدیر مراجعه نمایید.
@wmohammad
کانال کافه رمان خونه📖 pinned «از نویسنده ها دعوت می شود رمان های خود را برای ثبت رایگان در سایت رمان خونه که در هفته آینده در گوگل ثبت خواهد شد برای ما ارسال کنند. جهت اطلاع از شرایط و ثبت رمان به پی وی مدیر مراجعه نمایید. @wmohammad»
#کلاغ_پر_گنجشگ_پر
خلاصه :
دانلود رمان کلاغ پر گنجشک پر ارغوان دختری که بی نهایت مهربانیش سر زبان هاست مردم روستا به او لقب “گل بانو” را داده اند.گل بانوی قصه ما بخاطر رسم و آیین روستایش مجبور می شود شیرینی خورده یاشار، پسری که زاده همان روستا ولی ساکن تهران است می شود.علاقه ای مابین آنها نیست و بعداز مدتی یاشار به روستا باز می گرد و جلوی تمام مردم گل بانورو پس می زند و آبرویی دخترمهربان مارا می برد و این بین ارغوان که ازهمه چیز و همه عالم پس زده می شود برای بازپس گرفتن آبروی یغما رفته اش وارد تهران می شود و با پسری خشن و به شدت متعصب به اسم ” کیارش” آشنا می شود وآغازی به شدت نگران کننده ای در پیش داریم.
خلاصه :
دانلود رمان کلاغ پر گنجشک پر ارغوان دختری که بی نهایت مهربانیش سر زبان هاست مردم روستا به او لقب “گل بانو” را داده اند.گل بانوی قصه ما بخاطر رسم و آیین روستایش مجبور می شود شیرینی خورده یاشار، پسری که زاده همان روستا ولی ساکن تهران است می شود.علاقه ای مابین آنها نیست و بعداز مدتی یاشار به روستا باز می گرد و جلوی تمام مردم گل بانورو پس می زند و آبرویی دخترمهربان مارا می برد و این بین ارغوان که ازهمه چیز و همه عالم پس زده می شود برای بازپس گرفتن آبروی یغما رفته اش وارد تهران می شود و با پسری خشن و به شدت متعصب به اسم ” کیارش” آشنا می شود وآغازی به شدت نگران کننده ای در پیش داریم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رمان: دنیای شیرین من
نویسنده: #زهرا_ارجمند_نیا
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی
خلاصه:
یکی از روزهای پاییزی بود که آمد… اما آمدنش مثل بقیه نبود…انگار آمده بود تا جای پایش را با خودکاری پاک نشدنی هک کند…. گمان میکردم آمده تا بماند… آمده تا کنارم باشد… تا حمایتم کند… تا مرد بودنش را به زنانگیهایم اثبات کند… گفت دوستت دارم… گفت دنیایش هستم… گفت و گفته هایش روزی هزاربار عاشقم کرد… گفت کنارم است اما نگفت که روزی میرود… نگفت که رفتنش نزدیک است…
#دنیای_شیرین_من
نویسنده: #زهرا_ارجمند_نیا
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی
خلاصه:
یکی از روزهای پاییزی بود که آمد… اما آمدنش مثل بقیه نبود…انگار آمده بود تا جای پایش را با خودکاری پاک نشدنی هک کند…. گمان میکردم آمده تا بماند… آمده تا کنارم باشد… تا حمایتم کند… تا مرد بودنش را به زنانگیهایم اثبات کند… گفت دوستت دارم… گفت دنیایش هستم… گفت و گفته هایش روزی هزاربار عاشقم کرد… گفت کنارم است اما نگفت که روزی میرود… نگفت که رفتنش نزدیک است…
#دنیای_شیرین_من