میخوام باهات حرف بزنم؛
ترسناک ترین جملست،
ترسناک ترین خطابِ...
میخوام باهات حرف بزنم؛
یعنی میخوام باهات راجع به لیاقتت که از من بیشتره حرف بزنم،
یعنی میخوام راجع به اینکه خدا نمیخواد که من و تو ما بشیم حرف بزنم،
یعنی میخوام از قد و اندازه آرزوهامون که بهم نمیرسه حرف بزنم...
میخوام باهات حرف بزنم؛
جمله نیست،
مبداِ تاریخه،
بعد شنیدنش زندگیت تقسیم میشه به دو قسمت؛
قبلِ میخوام باهات حرف بزنم که عاشق معشوق بودید و جدایی محال و
بعد میخواهم باهات حرف بزنم که دو تا آدمید که همو دوست دارید ولی راهتون دیگه از هم سواس و بودنتون کنار هم نشدنی...
میخوام باهات حرف بزنم دردِ مشترکه،
دردی که ترسوندتمون از هر حرف زدنی...
ترسناک ترین جملست،
ترسناک ترین خطابِ...
میخوام باهات حرف بزنم؛
یعنی میخوام باهات راجع به لیاقتت که از من بیشتره حرف بزنم،
یعنی میخوام راجع به اینکه خدا نمیخواد که من و تو ما بشیم حرف بزنم،
یعنی میخوام از قد و اندازه آرزوهامون که بهم نمیرسه حرف بزنم...
میخوام باهات حرف بزنم؛
جمله نیست،
مبداِ تاریخه،
بعد شنیدنش زندگیت تقسیم میشه به دو قسمت؛
قبلِ میخوام باهات حرف بزنم که عاشق معشوق بودید و جدایی محال و
بعد میخواهم باهات حرف بزنم که دو تا آدمید که همو دوست دارید ولی راهتون دیگه از هم سواس و بودنتون کنار هم نشدنی...
میخوام باهات حرف بزنم دردِ مشترکه،
دردی که ترسوندتمون از هر حرف زدنی...
❤1
#پسر_پولدار_دختر_فقیه
خلاصه رمان:مریم یه دختریه که توی خانواده فقیر بزرگ شده برای انجام کارای یه خونه بزرگ میره که اونجا با پسره داستانمون اشنا میشه👇👇👇
خلاصه رمان:مریم یه دختریه که توی خانواده فقیر بزرگ شده برای انجام کارای یه خونه بزرگ میره که اونجا با پسره داستانمون اشنا میشه👇👇👇
کانال کافه رمان خونه
کانال رمان های....
#📚تایپی
#📚چاپی
#📚فایل
#📚ممنوعه داغ
و......
توی گپ درخواست هم عضو بشید رمان های مورد علاقه رو درخواست بدید😊😊
ادمین 👇
@Wmohammad
.♡.
@Roman_Khone_Ch
https://t.me/Roman_Khone_Ch
کانال رمان های....
#📚تایپی
#📚چاپی
#📚فایل
#📚ممنوعه داغ
و......
توی گپ درخواست هم عضو بشید رمان های مورد علاقه رو درخواست بدید😊😊
ادمین 👇
@Wmohammad
.♡.
@Roman_Khone_Ch
https://t.me/Roman_Khone_Ch
Telegram
کانال کافه رمان خونه📖
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
@mhmd_exe
درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh
تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
📖 رمان #اجبار_بی_رحمانه☝️
نویسنده : Sanaz & Pegah
خلاصه رمان :
نفیسا دختر ناخواسته یک خانواده اصیله که وقتی ۶ سالش بوده پدر و مادرش اونو رها میکنن و میرن استرالیا.
تنها کسش عموشه که اونو توی خانواده دوسش داره و از بچگی بزرگش کرده.
حالا پدر بزرگش میخواد اونو به اجبار با پسر عموش آرتا به عقد هم در بیاره که تا یک سال براش یه نوه بیارن تا نسلش ادامه پیدا کنه ...
#پایان_خوش
@Roman_khone_ch
نویسنده : Sanaz & Pegah
خلاصه رمان :
نفیسا دختر ناخواسته یک خانواده اصیله که وقتی ۶ سالش بوده پدر و مادرش اونو رها میکنن و میرن استرالیا.
تنها کسش عموشه که اونو توی خانواده دوسش داره و از بچگی بزرگش کرده.
حالا پدر بزرگش میخواد اونو به اجبار با پسر عموش آرتا به عقد هم در بیاره که تا یک سال براش یه نوه بیارن تا نسلش ادامه پیدا کنه ...
#پایان_خوش
@Roman_khone_ch
🔷 نام رمان : همسفر گریز
📝 نویسنده : نغمه
📄 تعداد صفحات : 859
💬 خلاصه :
همه چیز از یک قسمت از شعر شاملوی جان شروع شد:
” و دریغا – ای آشنای خون ِ من، ای همسفر ِ گریز!-
آنها که دانستند چه بی گناه در این دوزخ ِ بی عدالتی سوخته ام
در شماره
از گناهان ِ تو کمترند!”
گاهی برای فرار از دردها هم همسفر لازمه؛ همسفری برای گریز!
گریز از خود، از غم، از هر چه هست و بودنش آزارت میده؛ از هر چه نیست و نبودنش آزارت میده…
همسفر ِ گریز، داستان ِ تکراری ِ نگفتن هاست.
هر کس توی دنیای درونش، با خودش ، با خیلی ها، حرفهایی داره، فکر هایی داره.
گاه خجالت میکشیم بگیم، گاه مصلحت نمی بینیم بیان کنیم و گاه “زمان” فرصت ِ گفتن رو ازمون می گیره…
همسفر گریز رو قبل از زمین نوشتم؛ مثل زمین، با آدمهاش یکی دو سال زندگی کردم و دوستشون دارم.
آدمهایی که همچنان اسطوره نیستند. و حتا از آدمهای زمین، واقعی ترند.
موضوع اصلی داستان، واقعیه. و همینطور اکثر آدمهاش، ما به ازای حقیقی دارند.
یک عاشقانه ی آرام ِ دیگه! شاید زیادی آرام!
به آرامش ِ بال زدن ِ یک پروانه که شاید گاهی سبب ِ ” اثر پروانه ای” میشه!
اهل خلاصه ی داستان نوشتن نیستم!
فقط اینکه بین این آدمها زندگی کردم؛ توی فرهنگشون و عادات و رسم و رسومشون بودم.
پس برام سبک زندگیشون تخیلی نیست! تجربه ی واقعی ِ خودمه.
از اونجا که با فاصله ی زمانی ِ کوتاهی از زمین، این داستان رو شروع کردم، اجازه می خوام توضیحاتی بدم؛
– شاید به نسبت ِ زمین، همسفر ِ گریز، بازتر باشه. که ناشی از فضا و حال و هوای داستانه.
– همچنان “خانواده” حضور پر رنگ و اجتناب ناپذیر داره؛ که به نظرم نبود یا کمرنگ بودن ِ خانواده در داستانها نه تنها تخیلی و استثناست، که جزء جدایی ناپذیر زندگی و فرهنگ ما ایرانی ها محسوب میشه. و من اغلب در می مونم چطور میشه از واقعیت نوشت و از خانواده فاکتور گرفت؟!
خانواده، در همسفر گریز، اون خانواده ی سنتی و قدیمی و شلوغ ِ زمین نیست.
شاید کمی امروزی تر و کم جمعیت تر باشه ولی با همون میزان تاثیر.
– قطعا تشابهات زیادی بین زمین و همسفر پیدا می کنید که دیگه ریشه در ذهنیات و اندیشه ی من داره.
شیرین ودلچسب وغمگین…پایان خوب
ژانر : #عاشقانه #غمگین
@Roman_khone_ch
#swtayesh
📝 نویسنده : نغمه
📄 تعداد صفحات : 859
💬 خلاصه :
همه چیز از یک قسمت از شعر شاملوی جان شروع شد:
” و دریغا – ای آشنای خون ِ من، ای همسفر ِ گریز!-
آنها که دانستند چه بی گناه در این دوزخ ِ بی عدالتی سوخته ام
در شماره
از گناهان ِ تو کمترند!”
گاهی برای فرار از دردها هم همسفر لازمه؛ همسفری برای گریز!
گریز از خود، از غم، از هر چه هست و بودنش آزارت میده؛ از هر چه نیست و نبودنش آزارت میده…
همسفر ِ گریز، داستان ِ تکراری ِ نگفتن هاست.
هر کس توی دنیای درونش، با خودش ، با خیلی ها، حرفهایی داره، فکر هایی داره.
گاه خجالت میکشیم بگیم، گاه مصلحت نمی بینیم بیان کنیم و گاه “زمان” فرصت ِ گفتن رو ازمون می گیره…
همسفر گریز رو قبل از زمین نوشتم؛ مثل زمین، با آدمهاش یکی دو سال زندگی کردم و دوستشون دارم.
آدمهایی که همچنان اسطوره نیستند. و حتا از آدمهای زمین، واقعی ترند.
موضوع اصلی داستان، واقعیه. و همینطور اکثر آدمهاش، ما به ازای حقیقی دارند.
یک عاشقانه ی آرام ِ دیگه! شاید زیادی آرام!
به آرامش ِ بال زدن ِ یک پروانه که شاید گاهی سبب ِ ” اثر پروانه ای” میشه!
اهل خلاصه ی داستان نوشتن نیستم!
فقط اینکه بین این آدمها زندگی کردم؛ توی فرهنگشون و عادات و رسم و رسومشون بودم.
پس برام سبک زندگیشون تخیلی نیست! تجربه ی واقعی ِ خودمه.
از اونجا که با فاصله ی زمانی ِ کوتاهی از زمین، این داستان رو شروع کردم، اجازه می خوام توضیحاتی بدم؛
– شاید به نسبت ِ زمین، همسفر ِ گریز، بازتر باشه. که ناشی از فضا و حال و هوای داستانه.
– همچنان “خانواده” حضور پر رنگ و اجتناب ناپذیر داره؛ که به نظرم نبود یا کمرنگ بودن ِ خانواده در داستانها نه تنها تخیلی و استثناست، که جزء جدایی ناپذیر زندگی و فرهنگ ما ایرانی ها محسوب میشه. و من اغلب در می مونم چطور میشه از واقعیت نوشت و از خانواده فاکتور گرفت؟!
خانواده، در همسفر گریز، اون خانواده ی سنتی و قدیمی و شلوغ ِ زمین نیست.
شاید کمی امروزی تر و کم جمعیت تر باشه ولی با همون میزان تاثیر.
– قطعا تشابهات زیادی بین زمین و همسفر پیدا می کنید که دیگه ریشه در ذهنیات و اندیشه ی من داره.
شیرین ودلچسب وغمگین…پایان خوب
ژانر : #عاشقانه #غمگین
@Roman_khone_ch
#swtayesh
👍1
#روهان_روحان👆👆
نویسنده:ماه پسند(مرجان)
داستان پلیسی نیست … البته گاهی مقداری پلیس بازی داریم! عشقی اما….! خب کمی تا قسمتی ابری! اصلا مگه میشه عشق رو از داستانامون حذف کنیم!؟ نه واقعا میشه!؟ مثل این می مونه که هندی ها آواز خوندن و دور درخت چرخیدنو از فیلمشون حذف کنن!! چه شود!!
خب اگه بخواییم بریم سر وقت ژانر داستان باید گفت :ترسناک…!
اینبار داستان ما درباره یه جاییه که کمی با مکان های دیگه متفاوته….! درباره آدمیه که شاید انسانی باب میل و خوش اخلاق نباشه ولی بد نیست …! اما شرایط زندگی با اون جوردیگه ای تا میکنه….
دختری که خودساخته و مهربونه …
کسی که سالها از اون مکان و آدماش دور بوده و حالا برگشته …
رازی که سربه مهر مونده و کشف حقیقت خودش به سراغ دختر قصه ما میاد…!
و صدایی از ته چاهی ژرف و تاریک
چاهی پر از درخت! پر از زندگی!
و زندگی مرگبار و پر از حسرت
جایی که برای برگشتن مسیری نیست
راهی نیست…
لحظه ای برای ترس … برای جدایی… لحظه ای برای نفس بریدن … برای چشم باز کردن …
فقط و فقط تاریکی دیدن … ظلمت … دیدن چیزی شبیه کابوس یا رویایی بی نهایت غریب
دیدن کسی شبیه خوت … شبیه گدشته ات … یا شاید هم تکراری در آینده … !
جست و جو … تلاش برای یافتن حقیقت ،حقیقتی از جنس خودت …
از جنس ترس … از جنس همین درخت های بی انتها و نفرت انگیز …!
تا ناگهان تابش نور … روشن شدن حتی تکه ای از این ظلمت
من مسیر را برای باز گشت هموار میکنم
این راه پر از روشنایی است …
ژانر: #ترسناک
روهان روحان
@Roman_khone_ch
نویسنده:ماه پسند(مرجان)
داستان پلیسی نیست … البته گاهی مقداری پلیس بازی داریم! عشقی اما….! خب کمی تا قسمتی ابری! اصلا مگه میشه عشق رو از داستانامون حذف کنیم!؟ نه واقعا میشه!؟ مثل این می مونه که هندی ها آواز خوندن و دور درخت چرخیدنو از فیلمشون حذف کنن!! چه شود!!
خب اگه بخواییم بریم سر وقت ژانر داستان باید گفت :ترسناک…!
اینبار داستان ما درباره یه جاییه که کمی با مکان های دیگه متفاوته….! درباره آدمیه که شاید انسانی باب میل و خوش اخلاق نباشه ولی بد نیست …! اما شرایط زندگی با اون جوردیگه ای تا میکنه….
دختری که خودساخته و مهربونه …
کسی که سالها از اون مکان و آدماش دور بوده و حالا برگشته …
رازی که سربه مهر مونده و کشف حقیقت خودش به سراغ دختر قصه ما میاد…!
و صدایی از ته چاهی ژرف و تاریک
چاهی پر از درخت! پر از زندگی!
و زندگی مرگبار و پر از حسرت
جایی که برای برگشتن مسیری نیست
راهی نیست…
لحظه ای برای ترس … برای جدایی… لحظه ای برای نفس بریدن … برای چشم باز کردن …
فقط و فقط تاریکی دیدن … ظلمت … دیدن چیزی شبیه کابوس یا رویایی بی نهایت غریب
دیدن کسی شبیه خوت … شبیه گدشته ات … یا شاید هم تکراری در آینده … !
جست و جو … تلاش برای یافتن حقیقت ،حقیقتی از جنس خودت …
از جنس ترس … از جنس همین درخت های بی انتها و نفرت انگیز …!
تا ناگهان تابش نور … روشن شدن حتی تکه ای از این ظلمت
من مسیر را برای باز گشت هموار میکنم
این راه پر از روشنایی است …
ژانر: #ترسناک
روهان روحان
@Roman_khone_ch
👍1
رمان به #رسمقفنوس
@Roman_Khone_Ch
خلاصه:
دورو برم تاريك تاريكه يادم نميومد كجام، چراغ خواب پشت سرم رو روشن كردم، بازم همون كابوس، بازم همون اتفاقي كه 6 سال پيش ازش فرار كردم دوباره اومد تو خوابم، باز هم صحنه ي خيانتش، باز صداش ، باز هم صداي اون دختري كه باهاش بود، باز همون سرگيجه هوا داشت روشن ميشد،واقعا منظره ي فوق الهاده اي بود طلوع خورشيد اون هم وسط آسمون صاف و تميز شهر برن ) پايتخت كشور سوئيس(لبخندي به منظره رو بروم زدم، واقعا اتاقي كه استاد رومنسي برام رزرو كرده بي نظيره نميخوام ديگه به گذشته فكر كن هرچي كه بود تموم شده، اوني كه باخت من نبودم، من نه تنها نباختم بلكه خيلي چيزارو بدست آوردم.
@Roman_Khone_Ch
خلاصه:
دورو برم تاريك تاريكه يادم نميومد كجام، چراغ خواب پشت سرم رو روشن كردم، بازم همون كابوس، بازم همون اتفاقي كه 6 سال پيش ازش فرار كردم دوباره اومد تو خوابم، باز هم صحنه ي خيانتش، باز صداش ، باز هم صداي اون دختري كه باهاش بود، باز همون سرگيجه هوا داشت روشن ميشد،واقعا منظره ي فوق الهاده اي بود طلوع خورشيد اون هم وسط آسمون صاف و تميز شهر برن ) پايتخت كشور سوئيس(لبخندي به منظره رو بروم زدم، واقعا اتاقي كه استاد رومنسي برام رزرو كرده بي نظيره نميخوام ديگه به گذشته فكر كن هرچي كه بود تموم شده، اوني كه باخت من نبودم، من نه تنها نباختم بلكه خيلي چيزارو بدست آوردم.