کانال کافه رمان خونه📖
23.7K subscribers
700 photos
72 videos
17.8K files
7.69K links
📌جهت قرارگیری رمان ، تبلیغات و نویسندگانی که تمایل به حذف رمان را از گروه و کانال ما را دارند به پی وی مسئول ارتباط با اعضاء مراجعه فرمایید.
@mhmd_exe

درخواست رمان فقط از گروه
گروه درخواست رمان:
https://t.me/+lHEliiiyKaViZWNh

تاریخ تاسیس تیم:
1397/5/10
Download Telegram
Forwarded from کانال کافه رمان خونه📖 (⃟✧̩̻͍̩̻̫͝ᴍٰٰٖٖ͝ᴏ̸͝ʜ͝ᴀ͝͝ ٰٰٖٖᵐ̸ᵐٰٰٖٖᵃᵈ̩̻͍̩̻̫✧⃟)
ماهمگی از دل شکسته ها حمایت میکنیم...دست دردست هم 🤝تیکه های قلبمان راجمع میکنیم....
اگردلت شکسته یاعشقت یک طرفست جوین بشو و لفت نده🚶‍♀*_*
@NoAeshg
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
متفاوت تر از اونچه فکرش رو بکنید...:)
#پیشنهادی
دوستان امشب رمان های فایل شده جدید میزارم 😊😊
لطفا لفت ندید ❤️❤️
ایشش چرا نمیاید گپ😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑
رمان ماه من آرام بخواب.apk
4.1 MB
📚 نام رمان: #ماه_من_آرام_بخواب
✍️ نویسنده: #درسا_میرزایی

📋خلاصه رمان:

درسا پویان، دختری که طِی یک حادثه در کودکی پدرش و از دست داده و به همراهه مادرش زندگی میکنه. متاسفانه در سنِ حساسی که درسا بیشتر از هر موقع به آغوشِ پر مهر مادرش احتیاج داره، مادرش و هم از دست میده.
خاله ی درسا، ساکنِ شمالِ و از درسا میخواد تا واسه ادامه زندگی، به شمال بیاد اما درسا مخالفت میکنه و با وجوده تمامه ناپختگی و بچگی هاش، تنها به نبرد با مشکلات زندگی میره.
چند سال بعد تو شرکتِ ساختمان سازی مشغول به کار میشه و قسمته طراحی نقشه فعالیت میکنه. تو همون حال و هوا، یکی از نقشه های اصلی و گران قیمت به سرقت میره....

📝 ژانر: #عاشقانه
رمان : #آشوب
نویسنده : #رویارستمی
ژانر: #عاشقانه #کلکلی #همخونه_ایی
داستان راجبه دختریه که به تازگی پدرش روازدست داده وبه این خاطرمجبورمیشه همراه بانامادریش از زادگاهش دوربشه وبه زادگاه نامادریش بره وحالااین نامادری برادری داردبس مغروروجذاب و...

👇🏻👇🏻👇🏻
🥰1
@mybestnovels-ashob.epub
216.6 KB
🥰1
@mybestnovels-ashob.pdf
8.1 MB
🥰2
@mybestnovels-ashob.apk
1.1 MB
🥰1
رمان معشوقه مهتاب.apk
5.1 MB
#معشوقه_مهتاب🌜

🖌 نویسنده:محدثه ابوالقاسمی

📖 تعدادصفحات:2093

🔖 خلاصه:

معشوقه ماه داستان دختریه از یکی از ده
های شهر شمال که علاوه بر شخصیت قشنگش چهره بسیار زیبایی داره...که باعث میشه ارباب ده بعد اینهمه زن صیغه ای داشتن عاشق شانِلی بشه و اونو واسه خودش بخواد. .شانِلی (دختر داستان) به خاطر خوشحالی پدر و مادرش قبول میکنه ولی روز عروسی شانِلی دزدیده میشه و اینجا آتش انتقام ارباب با دزد معشوقه اش شروع میشه و اما کسی که شانلی رو دزدیده....پسری که بعد از ۱۲ سال برگشته ایران. ..عوض شده ...رحم نداره ...آتش انتقامش دامن شانلی و میگیره...


ژانر🔆#معمایی #عاشقانه
🔥1
اشرافی بد نام

نویسنده : گاترین آرچر

تعداد صفحات : 257

خلاصه :
مری دختر زیبا و ساده ی کشیش منطقه بعد از مرگ پدرش بین ماندن و رفتن مستآصل مانده تا اینکه با پیشنهاد دوست صمیمی اش ویکتوریا برای زندگی در منزل آنها مواجه می شود . در حالی که هنوز دو دل و مردد است به طور اتفاقی با لرد آین سین کلر نجیب زاده ی بدنام و تنها وارث خانواده رو به رو می شود و سرنوشت این دو را در مسیری همسو با هم قرار میدهد در حالیکه هر دو مغرور از بیان احساسات و زخم خورده هستند ، زندگی مشترک خود را بی عشق آغاز می کنند ... ولی در ابتدای ورود به قصر لرد ، مری با سردی رفتار اعضای قصر رو به رو می شود و با پی بردن به راز پدر و پسر و دلیل انتخاب او به عنوان عروس خانواده دچار سرخوردگی می گردد ولی در عین حال با کناره گیری از لرد ، او بیشتر از پیش دلباخته ی مری می شود تا اینکه ...
ژانر: #عاشقانه #صحنه_دار #خارجی
رمان #ترس_از_دست_دادنت 👇📚

به قلم :"شبنم،ح" کاربر رمانکده شفق
قلم اول نویسنده


قسمتی از متن رمان
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم اه باز صبح شد و باید برم مدرسه ...اول از همه خودمو معرفی کنم من
لیالم،۱6سالمه دو ساله ک مامانمو از دست دادم و با باباییم زندگی میکنم ...مامانم دو سال پیش تصادف وحشتناکی
داشت و مارو تنها گذاشت ...من عالقه ی شدیدی نسبت بابا دارم راسته ک میگن دخترا بابایی ان،ولی من بیش از حد
بابامو دوس دارم...خب بگذریم باید حاضر بشم و برم پایین....از تختم پایین میام و به سمتwc میرم بعد از اینکه دست
و صورتمو شستم لباس فرمم رو برمیدارم و میپوشم....
کیفمو برمیدارمو پیش به سوی صبحانه از پله های خونه پایین میرمو واسه خودم سوت میزنم ک یهو بابا رو با ابروهای
توهم میبینم،همیشه میگه دختر نباید سوت بزنه و سنگین باشه و...خب پدر من چی میشه دخترم سوت بزنه
وقتی بهش رسیدم یه لبخند ملیح زدمو بلند گفتم:
+صبح بخیررررر پدر عزیزتر از جانم
بابا ک از خود شیرینیم خندش گرفته بود بهم نزدیک تر شدو صورتمو تو دستاش قاب گرفت با ی لبخند مهربون گفت:
-صبح بخیر خوشگل بابا
بعدشم پیشونیمو بوسید...
دستمو گرفتو رفتیم سر میز...
بعد تموم شدن صبحونه از بابا خدافظی کردم و اومدم بیرون... اقا محمد چند سالیه برامون کار میکنه فک کنم ۳۰ساله
باشه خیلی مرد بامعرفتیه بهش سالم دادمو نشستم تو ماشین...

🚫این رمان در حال حاضر به صورت آنلاین و پارت به پارت گذاشته میشود و بعد از تایپ کامل هر ۱۰۰ پارت تبدیل به فایل pdf میشود و در کانال قرار میگیرد

🚫رمان مخصوص بزرگسالان و صحنه دار است

🚫دارای وانشات های صحنه دار که متناسب با جلو رفتن رمان در کانال قرار میگیرد

#رمان_مخصوص_بزرگسالان
#صحنه_دار