عشق خاص
https://telegram.me/joinchat/AAAAAECenPB8s4TYm2aneA
#عشق_خاص
لینک جدید‼️‼️
https://telegram.me/donyayeromaan
https://telegram.me/joinchat/AAAAAECenPB8s4TYm2aneA
#عشق_خاص
لینک جدید‼️‼️
https://telegram.me/donyayeromaan
❤1
#جمجمه_شوم
https://t.me/joinchat/AAAAAEPntSbJchjXbHGmAQ
جمجمه شوم
🔴سرچ کنید اسم رمان رو داخل کانال موجوده
https://t.me/joinchat/AAAAAEPntSbJchjXbHGmAQ
جمجمه شوم
🔴سرچ کنید اسم رمان رو داخل کانال موجوده
ازدواج بخاطر برادرم (جلد دوم)
#ازدواج_بخاطر_برادرم
✍🏼ماه بانو
https://t.me/joinchat/AAAAAEsztI9aqJASwe3QJw
#ازدواج_بخاطر_برادرم
✍🏼ماه بانو
https://t.me/joinchat/AAAAAEsztI9aqJASwe3QJw
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رمان: #من_تشنه_نوازشم
📝 نویسنده : سحر وحدت
📖 تعداد صفحات : 146
📜 خلاصه :
داستان درباره دختريه که از بازيهاى سرنوشت خسته شده و خودشو خيلى تنها حس ميکنه...زندگى پرتنش پدرمادرش وطلاق اونا روشارو تبديل به دخترى افسرده و غمگين کرد...تو اوج نوجوونى دل بست به پرهامى که عاشق کرد اما نموند...چهارسال گذشت اما روشا ديگه اون دختر آروم و گوشه گير نيست قلبش سنگ شد و بى احساس,عصبى و تندخو...اما حالا با برگشت دوباره پرهام و نفر سوم داستان چيکار ميکنه؟
ژانر : #عاشقانه
من تشنه نوازشم
#جدید
📒📕📗📘📙📓📔
📝 نویسنده : سحر وحدت
📖 تعداد صفحات : 146
📜 خلاصه :
داستان درباره دختريه که از بازيهاى سرنوشت خسته شده و خودشو خيلى تنها حس ميکنه...زندگى پرتنش پدرمادرش وطلاق اونا روشارو تبديل به دخترى افسرده و غمگين کرد...تو اوج نوجوونى دل بست به پرهامى که عاشق کرد اما نموند...چهارسال گذشت اما روشا ديگه اون دختر آروم و گوشه گير نيست قلبش سنگ شد و بى احساس,عصبى و تندخو...اما حالا با برگشت دوباره پرهام و نفر سوم داستان چيکار ميکنه؟
ژانر : #عاشقانه
من تشنه نوازشم
#جدید
📒📕📗📘📙📓📔
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با چشمای اشکی سر سفره ی عقد نشسته بود.رگ های گردن دامون از تر طرف زده بود بیرون.عصبی بود.نمی فهمید باید چیکار کند؟.صدای عاقد امد که گفت:وکیلم؟
الان باید آبرویش را حفظ کند یا زنش را؟
زن صیغه ایش داشت به عقد کرد دیگری در می آمد.اشک از گونه ی سارا پایین آمد.
با بغض لب زد:دامون.
قلبش داشت تکه پاره می شد.قبل از اینکه صدای بله ی سارا را بشنود به سمت جایگاه عروس و داماد حمله کرد.
_این عقد باطله، این دختر زن منه...
صدای جیغ و هو از هر طرف بلند شد و مهبد دست سارا را محکم گرفت...
_دست به زن من نزن....
مشت محکم دامون به سمت صورت مهبد آمد که ...
#رمانی_با_پایان_خوش
#هات_عاشقانه
#رمانی_که_هرگز_فایل_نمیشود❌
https://t.me/joinchat/AAAAAD_hvxAOBP_2s3eYUw
الان باید آبرویش را حفظ کند یا زنش را؟
زن صیغه ایش داشت به عقد کرد دیگری در می آمد.اشک از گونه ی سارا پایین آمد.
با بغض لب زد:دامون.
قلبش داشت تکه پاره می شد.قبل از اینکه صدای بله ی سارا را بشنود به سمت جایگاه عروس و داماد حمله کرد.
_این عقد باطله، این دختر زن منه...
صدای جیغ و هو از هر طرف بلند شد و مهبد دست سارا را محکم گرفت...
_دست به زن من نزن....
مشت محکم دامون به سمت صورت مهبد آمد که ...
#رمانی_با_پایان_خوش
#هات_عاشقانه
#رمانی_که_هرگز_فایل_نمیشود❌
https://t.me/joinchat/AAAAAD_hvxAOBP_2s3eYUw
Telegram
فیلم و سریال جهان رویایی
مرجع فیلم و سریال💙
فیلم و سریال های شرقی🩷
فیلم و سریال های غربی💚
فیلم و سریال های شرقی🩷
فیلم و سریال های غربی💚
#روایتــے_براســـاس_واقعیتــــــ
رو به رویش می ایستم و دستِ چپم را از جیبم بیرون می آورم. دستم را به سمتِ صورتش دراز می کنم تا اشک هایش را پاک کنم که قدمی به عقب می رود.
ابروانم درهم گره می خورند و پراخم و باجدیت بیشتری نگاهش می کنم. می خواهم حرفی بزنم که دهانش را باز می کند و با #تـرس_ولـرز می گوید:
-چرا نگفتی به غیر از من یه #زنِ دیگه ای ام تو زندگیته؟ هوم؟
اخم هایم درهم تر می شود. نگاهم را به چشمانِ ترسیده اش می دوزم. #کلافــه دستی میانِ موهایِ لختم می کشم.
-چرا بهم نگفتی اکبر؟هان؟
#بافریــاد می گوید:
-چرا بهم نگفتی لعنتی؟ این همه سال #عذابــم دادی... ازخودت #دورم کردی... بسم نبود؟ نــه؟
کلافه جلوتر می روم تا جلویِ دهانش را بگیرم. تا همین جاهم نگاهِ معدود افرادِ ساحل را به طرف خودش جلب کرده بود. گام بلندی برمی دارم تا به او برسم. قبل از اینکه به خودش بجنبد و به عقب برود دستم را #دور_کمرش_حلقه می کنم و فریادی که از دهانش قصد بیرون آمدن را داشت، با گذاشتن دستِ دیگرم رویِ دهانش، #خفـــه می کنم.
صورتم را نزدیک صورتش می برم و کنار گوشش با جدیت لب می زنم:
-به تو هیچ ربطی نداره ارمغانِ صداقت! هیچ ربطی!#قانــون ها مو می دونستی و باز خواستی بیای تو زندگیم! قانون هامو می دونستی وباز خواستی به پام بمونی! قانون هامو می دونی وباز هم توزندگیم می مونی!
پیشانی ام را به پیشانی اش می چسبانم و زل زده در چشم هایِ #طوفانی_و_ناآرامش می گویم:
-فهمیدی ارمغانِ صداقت؟
#فشــار دستم را رویِ پهلویش بیشتر می کنم و بی توجه به چهره ی جمع شده اش #خودخواهــانه لب می زنم:
-من بهت فرصت رفتن دادم و تو نرفتی! من بهت گفتم برو و تو نخواستی بری! حالا #مجبــوری بمونی! مجبوری بسازی! با من! با قانونایِ من! با خواسته هایِ من!
#فشــاری به لب هایش که زیرِ دستم در حالِ له شدن بود می دهم و تاکیدی تکراری می کنم:
-فهمیدی یا یه جوری دیگه بفهمونمت؟
https://t.me/joinchat/AAAAAFIZhxc0DXtqW9FMpw
#عاشقانـہ_هیجانـے_و_پرازمعمـــا
#پارت_گذاری_منظم
💯توصیـــہویــژه😍
رو به رویش می ایستم و دستِ چپم را از جیبم بیرون می آورم. دستم را به سمتِ صورتش دراز می کنم تا اشک هایش را پاک کنم که قدمی به عقب می رود.
ابروانم درهم گره می خورند و پراخم و باجدیت بیشتری نگاهش می کنم. می خواهم حرفی بزنم که دهانش را باز می کند و با #تـرس_ولـرز می گوید:
-چرا نگفتی به غیر از من یه #زنِ دیگه ای ام تو زندگیته؟ هوم؟
اخم هایم درهم تر می شود. نگاهم را به چشمانِ ترسیده اش می دوزم. #کلافــه دستی میانِ موهایِ لختم می کشم.
-چرا بهم نگفتی اکبر؟هان؟
#بافریــاد می گوید:
-چرا بهم نگفتی لعنتی؟ این همه سال #عذابــم دادی... ازخودت #دورم کردی... بسم نبود؟ نــه؟
کلافه جلوتر می روم تا جلویِ دهانش را بگیرم. تا همین جاهم نگاهِ معدود افرادِ ساحل را به طرف خودش جلب کرده بود. گام بلندی برمی دارم تا به او برسم. قبل از اینکه به خودش بجنبد و به عقب برود دستم را #دور_کمرش_حلقه می کنم و فریادی که از دهانش قصد بیرون آمدن را داشت، با گذاشتن دستِ دیگرم رویِ دهانش، #خفـــه می کنم.
صورتم را نزدیک صورتش می برم و کنار گوشش با جدیت لب می زنم:
-به تو هیچ ربطی نداره ارمغانِ صداقت! هیچ ربطی!#قانــون ها مو می دونستی و باز خواستی بیای تو زندگیم! قانون هامو می دونستی وباز خواستی به پام بمونی! قانون هامو می دونی وباز هم توزندگیم می مونی!
پیشانی ام را به پیشانی اش می چسبانم و زل زده در چشم هایِ #طوفانی_و_ناآرامش می گویم:
-فهمیدی ارمغانِ صداقت؟
#فشــار دستم را رویِ پهلویش بیشتر می کنم و بی توجه به چهره ی جمع شده اش #خودخواهــانه لب می زنم:
-من بهت فرصت رفتن دادم و تو نرفتی! من بهت گفتم برو و تو نخواستی بری! حالا #مجبــوری بمونی! مجبوری بسازی! با من! با قانونایِ من! با خواسته هایِ من!
#فشــاری به لب هایش که زیرِ دستم در حالِ له شدن بود می دهم و تاکیدی تکراری می کنم:
-فهمیدی یا یه جوری دیگه بفهمونمت؟
https://t.me/joinchat/AAAAAFIZhxc0DXtqW9FMpw
#عاشقانـہ_هیجانـے_و_پرازمعمـــا
#پارت_گذاری_منظم
💯توصیـــہویــژه😍
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM