@arghavancafe0
«به نظرم شاید آدمی هستی که ذاتاً یادگیری و درس خوندن بهت حس زندگی و حال خوب میده، هرچند خیلی وقتا اون “مود” و انگیزه اولیه سخت میاد سراغت و اذیتت میکنه. سلیقهت عالیه و خلاقیتت قشنگ توی کارات مشخصه، ولی حس میکنم گاهی خودت رو دستکم میگیری و کمتر از اون چیزی که واقعاً هستی به خودت باور داری. راستی، بین فصلا هم حدس میزنم پاییز رو بیشتر از همه دوست داشته باشی 🍂»
«به نظرم شاید آدمی هستی که ذاتاً یادگیری و درس خوندن بهت حس زندگی و حال خوب میده، هرچند خیلی وقتا اون “مود” و انگیزه اولیه سخت میاد سراغت و اذیتت میکنه. سلیقهت عالیه و خلاقیتت قشنگ توی کارات مشخصه، ولی حس میکنم گاهی خودت رو دستکم میگیری و کمتر از اون چیزی که واقعاً هستی به خودت باور داری. راستی، بین فصلا هم حدس میزنم پاییز رو بیشتر از همه دوست داشته باشی 🍂»
❤2
Forwarded from نخ نامرئی ✨️🌱
چقدر دقیق😭عرررررر😭
بهار +پاییز قطعا موردعلاقه هامن❤️😭
واقعا ممنونم ممنون از اینکه خوشحالم کردی
جلو بچه ها هم میگم باعث افتخار منه ی اینترن (سال آخر)چنلم و دنبال میکنه عمیقا خوشحال شدم🤍
بهار +پاییز قطعا موردعلاقه هامن❤️😭
واقعا ممنونم ممنون از اینکه خوشحالم کردی
جلو بچه ها هم میگم باعث افتخار منه ی اینترن (سال آخر)چنلم و دنبال میکنه عمیقا خوشحال شدم🤍
Forwarded from «یـادگـاریهـایزنـدگـی» (- خــآطــره)
تَرَک هایه قَلبَم شِکَست تو بوده.
جاویدنام مُحَمَدرِضا نائیجی
" ۱۹ ۱۸ دیماه "
۳۹امین روز بدون او
اما با گذشتِ زمان، دریا، منطقِ آرامش را باز مییابد. سطحِ آب پایین میآید و تماسِ خشن با واقعیت، کمرنگ میشود. اما این آرامش، به معنایِ مرگِ دریا نیست؛ دریا همچنان دریاست. گاهی در دلِ سکوت، موجی از نو برمیخیزد تا دوباره ما را به پرسش بکشد. اما تفاوت در چیست؟ تفاوت در این است که ما دیگر ساحلِ بیدفاعِ پیشین نیستیم. ما اکنون ساحلی هستیم که با ویرانی، آشنا شده و یاد گرفته است که چگونه در میانهیِ تلاطم، سریعتر و محکمتر، خود را بازسازی کند.
گاهی میاندیشم که سوگ، نه یک واقعه، که یک اقیانوس است؛ اقیانوسی طوفانی که ما، تنها شن و ماسههایی هستیم که در مرزِ برخورد با او قرار گرفتهایم.در آغاز، طوفان با خشونتی هستیشناختی به ساحل میکوبد. امواج، بلند و بیامان، مرزهای ما را از هم میگسلند؛ ما، ذرهذره از هم میپاشیم و ساختارِ خویش را از دست میدهیم. در آن لحظات، ما دیگر «ساحل» نیستیم، بلکه تکههایی پراکنده از رنج هستیم.
اما با گذشتِ زمان، دریا، منطقِ آرامش را باز مییابد. سطحِ آب پایین میآید و تماسِ خشن با واقعیت، کمرنگ میشود. اما این آرامش، به معنایِ مرگِ دریا نیست؛ دریا همچنان دریاست. گاهی در دلِ سکوت، موجی از نو برمیخیزد تا دوباره ما را به پرسش بکشد. اما تفاوت در چیست؟ تفاوت در این است که ما دیگر ساحلِ بیدفاعِ پیشین نیستیم. ما اکنون ساحلی هستیم که با ویرانی، آشنا شده و یاد گرفته است که چگونه در میانهیِ تلاطم، سریعتر و محکمتر، خود را بازسازی کند.
❤4🔥1
Forwarded from 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐢𝐬𝐚𝐧𝐨𝐮𝐫 (Хелия)
این پیامو فور بزن فولدر بزنم 🦕
اینجا جوین باش
اینجا جوین باش
In The Flat Filed
🚿 دوش حمام: شست و شوی خاطرات،
خلوت کردن با افکار و احساسات منزوی خود، پاکیزگی ذهن.
خلوت کردن با افکار و احساسات منزوی خود، پاکیزگی ذهن.
جالب بود وسیله ای که به وایب من می خورد مرسی از وقتی که گذاشتی🧡
👍2❤1 1
۴۰امین روز بدون او
چگونه میتوان میانِ آن «چهل ثانیهیِ ناممکن» و این «چهل روزِ ملموس» پلی زد؟ در آن لحظات، زمان برای من ایستاده بود؛ گویی هستی در آستانهیِ فروپاشی قرار داشت و گذشتِ حتی یک ثانیه از بدونِ او، امری فراتر از توانِ تحملِ وجودم بود. اما اکنون، چهل روز گذشته است؛ چهل روز از زمانی که دو مدارِ هستی، از هم گسسته و هر یک در مسیرِ خویش قرار گرفتهاند.
امروز، من مراسمِ «برکناری از سایه» را برگزار میکنم. رختِ سیاهی را که بر تن داشتم از تن برمیگیرم تا با «منِ» صِرف، روبرو شوم. من به سویِ تنهاییِ خود گام برمیدارم؛ نه به عنوانِ یک منفکشده، بلکه به عنوانِ موجودی که برآمده از دلِ یک ضرورتِ هستیشناختی است.
هنوز هم، ذهنِ من گاه بیاختیار، در میانهیِ تلاطمِ خاطرات، به سوی آن لحظاتِ اشتراک پرتاب میشود؛ به سوی آن لبخندهایی که در آنها، مرز میانِ من و او از میان رفته بود. اما اکنون میدانم که آن اشتراک، تنها یک «اتفاقِ زیبا» بود، نه یک «قانونِ دائمی». مسیرهای ما در نقطهای از تضاد، به تقابل رسیدند؛ چرا که ریشههایِ وجودیِ ما، به سویِ دو افقِ متفاوت میخزیدند.
چگونه میتوان میانِ آن «چهل ثانیهیِ ناممکن» و این «چهل روزِ ملموس» پلی زد؟ در آن لحظات، زمان برای من ایستاده بود؛ گویی هستی در آستانهیِ فروپاشی قرار داشت و گذشتِ حتی یک ثانیه از بدونِ او، امری فراتر از توانِ تحملِ وجودم بود. اما اکنون، چهل روز گذشته است؛ چهل روز از زمانی که دو مدارِ هستی، از هم گسسته و هر یک در مسیرِ خویش قرار گرفتهاند.
امروز، من مراسمِ «برکناری از سایه» را برگزار میکنم. رختِ سیاهی را که بر تن داشتم از تن برمیگیرم تا با «منِ» صِرف، روبرو شوم. من به سویِ تنهاییِ خود گام برمیدارم؛ نه به عنوانِ یک منفکشده، بلکه به عنوانِ موجودی که برآمده از دلِ یک ضرورتِ هستیشناختی است.
هنوز هم، ذهنِ من گاه بیاختیار، در میانهیِ تلاطمِ خاطرات، به سوی آن لحظاتِ اشتراک پرتاب میشود؛ به سوی آن لبخندهایی که در آنها، مرز میانِ من و او از میان رفته بود. اما اکنون میدانم که آن اشتراک، تنها یک «اتفاقِ زیبا» بود، نه یک «قانونِ دائمی». مسیرهای ما در نقطهای از تضاد، به تقابل رسیدند؛ چرا که ریشههایِ وجودیِ ما، به سویِ دو افقِ متفاوت میخزیدند.
ما برای رسیدن به خودمان، گاه ناچاریم در میانهیِ ویرانی، از خودمان عبور کنیم.
❤🔥2🕊1 1 1
Forwarded from Javad & us (Javad.)
این پیام رو فور بزن ، فولدر بزنم باهم جذب بگیریم .
✅ جوین باشید ، جوین بودنتون چک میشه توسط ادمین ها.
✅فوروارد کنین نه ریپلای .
❌قبلش قوانین فولدر رو حتما بخونین
Limit: تا وقتی خط بخوره
@javad_feriends
۴۱امین روز بدون او
خودآگاهِ من پرونده را بسته است؛ با وضوحی عقلانی به این حقیقت رسیده که ما دو خطِّ ناهمگرا بودیم و تداوم، چیزی جز فرسایشِ هستیمان نبود. منطق، غیاب را پذیرفته و مرزها را ترسیم کرده است.
اما ناخودآگاه، قلمروی دیگری است؛ اقلیمی خودمختار که از منطقِ زمان و اراده تبعیت نمیکند. شبها، آنگاه که گاردِ عقلانیت فرو میریزد، روان در تاریکی به سمتِ الگوهای کهنهاش سرریز میشود. در رویا، او را احضار میکند و بازتولیدِ تصویری ناممکن رقم میخورد؛ تا جایی که با بدنی غرق در تعریق و تپش، از خواب گسسته میشوم—شاهدِ عینیِ اصطکاکِ سخت میانِ «خواستِ ذهن» و «واقعیتِ ماده».
صبحها، اینرسیِ خاطره هنوز برای لحظاتی مرا به عمقِ گذشته پرتاب میکند. اما نشانهی دگرگونی همینجاست: بردارِ بازگشت به «اکنون»، هر روز کوتاهتر و سریعتر عمل میکند.
خودآگاهِ من پرونده را بسته است؛ با وضوحی عقلانی به این حقیقت رسیده که ما دو خطِّ ناهمگرا بودیم و تداوم، چیزی جز فرسایشِ هستیمان نبود. منطق، غیاب را پذیرفته و مرزها را ترسیم کرده است.
اما ناخودآگاه، قلمروی دیگری است؛ اقلیمی خودمختار که از منطقِ زمان و اراده تبعیت نمیکند. شبها، آنگاه که گاردِ عقلانیت فرو میریزد، روان در تاریکی به سمتِ الگوهای کهنهاش سرریز میشود. در رویا، او را احضار میکند و بازتولیدِ تصویری ناممکن رقم میخورد؛ تا جایی که با بدنی غرق در تعریق و تپش، از خواب گسسته میشوم—شاهدِ عینیِ اصطکاکِ سخت میانِ «خواستِ ذهن» و «واقعیتِ ماده».
صبحها، اینرسیِ خاطره هنوز برای لحظاتی مرا به عمقِ گذشته پرتاب میکند. اما نشانهی دگرگونی همینجاست: بردارِ بازگشت به «اکنون»، هر روز کوتاهتر و سریعتر عمل میکند.
پذیرش، یک تصمیمِ ناگهانی نیست؛ جنگِ فرسایشیِ اراده با اینرسیِ ناخودآگاه است. بازگشتِ سریعتر به زمانِ حال، نشانهی پیروزی تدریجیِ آگاهی بر خاطره است.
🕊2
Forwarded from چامههای ناگهان.
این پیام رو فور کنین خوشگلترین پستتون رو بذارم اینجا کلی ویو بخوره.🍭
میتونین خودتون مشخص کنین کدوم پست رو فور کنم.
چامههای ناگهان.