بعد از سکوت
27 subscribers
1 photo
3 links
همه‌ی ما قصه‌ای برای روایت داریم؛ قصه‌ی من از میانِ زخم‌ها عبور کرده تا به کلمه تبدیل شود.
قصه‌ی من در سالِ آخرِ پزشکی
https://t.me/HarfChatBot?start=RisingNotes
Download Telegram
Forwarded from ترانه ایزا (Mira)
چیزی را که برایش زحمت می‌کشی به دست می‌آوری نه چیزی که آرزویش را داری.
-سنگ کاغذ قیچی/آلیس فینی
👍2
«سی‌وچهارمین روزِ بدونِ او.

فکر می‌کردم با گذشتِ این همه روز، روندِ بد شدنِ مودم باید کمرنگ شود، اما انگار هر بار که فکر می‌کنم، دوباره با همان شدتِ روز اول، به زمین می‌خورم.

زمان همیشه آن‌طور که می‌گویند، جادو نمی‌کند؛ گاهی فقط یاد می‌دهد چطور با زخم‌هایِ باز زندگی کنیم. 🥀»
💔4
Forwarded from 𝐆𝐢𝐬𝐢𝐚
صَبر،سبز می‌شود آخر🌱
2
«به‌نظرم هر مسیری را که انتخاب کنی، تهش با پشیمانی ملاقات می‌کنی؛ چه وارد رابطه بشوی، چه نشوی؛ چه ازدواج کنی، چه نه. همیشه در هر انتخابی، چیزی را از دست می‌دهی.

پس بهتر است مسیری را انتخاب کنیم که عقل و منطق‌مان می‌گوید. چون فکر و منطق، تنها چیزهایی هستند که پایدار می‌مانند. اگر طبق منطق تصمیم بگیری، حتی در روزهای پشیمانی هم می‌دانی «چرا» آن تصمیم را گرفتی و دست‌کم به خودت احترام می‌گذاری.

اما احساس، چون دلیل و ریشه‌ی محکمی ندارد، وقتی عوض شود، تو را در «موکبِ حسرت» تنها می‌گذارد. تصمیمِ منطقی، سنگرِ توست در روزهایی که احساسات علیه تو می‌شورند.»
2👍2
girl in 'blue'
من با امید زنده‌م.
احتمالاً امید خداست.
واقعا هممون با همون ته مونده اُمیدمون زنده ایم ونباید خاموشش کنیم تو قلبمون هیچ وقت نباید نا امید بشیم همیشه راهی برای رسیدن هست🌱💚
👍2
۳۵امين روز بدون او.

امروز برای عکاسی با لباس فارغ‌التحصیلی به دانشگاه رفتیم؛ همان لحظه‌ای که ماه‌ها در ذهنم با «حضور» او تصویرش کرده بودم. اما اینجا بود که با یک حقیقتِ سرد و عریان روبرو شدم: خاطره، قابی است که یک‌بار با یک انسان پر می‌شود و از آن پس، تمامِ «جایِ خالی‌اش» در آن قاب به سوژه تبدیل می‌شود.

کل مسیر بازگشت تا خانه را گریه کردم. و درست در دلِ همین گریه بود که فهمیدم جهان هیچ‌گاه به انسانِ محتاج، لبخندِ سخاوتمندانه نمی‌زند. جهان بی‌طرف است؛ نه برای ما می‌چرخد و نه علیه ما. فقط یک «جریانِ بی‌صدا و بی‌رحم» است، و این ما هستیم که بارِ سنگینِ مفاهیمی مثل «درد» یا «بی‌عدالتی» را بر دوشِ آن بار می‌کنیم.

هر انتخابی که نامِ «رشد» بر تن دارد، یک رویِ سخت و یک رویِ عذاب‌آور دارد. نه به این خاطر که جهان قصدمندانه ظالم است، بلکه به این دلیل که رشد، یک مبادلهٔ وجودی است: تو بخشی از «خودِ آشنا و امنِ گذشته» را در ازای «خودی که هنوز نمی‌شناسی» می‌فروشی. آدم‌ها بر مزارِ هر احساسی که دفن می‌کنند، سوگواریِ برابری برگزار خواهند کرد.

چاره همان بود و چاره همین است. حتی اگر در عمیق‌ترین لایه‌های شک بایستم و به ناراحتیِ او فکر کنم، باز هم می‌دانم که هستی به ما «انتخابِ بدون عذاب» پیش‌کش نمی‌کند؛ ما فقط دست به انتخابِ گزینه‌ای می‌زنیم که «عذابِ کمتری» دارد.

جهان، نه عرصهٔ معجزه است و نه جایِ پناه گرفتن. جهان، زیستگاهِ انسان‌هایی است که هر روز، بر ویرانه‌هایِ انتخابی که دیروز کرده‌اند، ساختنی نو را آغاز می‌کنند. من امروز در حالِ ساختنم؛ حتی اگر این روزها، برای من روزهایِ تلخِ آواربرداری باشند.
👍2
۳۶امین روز بدون او.

دیشب خوابش را دیدم؛ دوباره کنار هم بودیم، شاد و خندان، درست مثل روزهایی که هنوز همه‌چیز بویِ ممکن بودن می‌داد. رویا چنان شبیه به واقعیت بود که حضورش را با تمام وجود حس می‌کردم؛ همان حس امنیت و رهاییِ ناب. اما بیداری، سقوطِ ناگهانی به یک واقعیتِ سرد بود: نبودنش. از لحظه‌ای که چشم باز کردم، این آگاهیِ تلخ که «آن تصویر فقط یک توهم بود»، تمام روزم را در اندوهی عمیق و دلتنگیِ فلج‌کننده فرو برده است.

اما درست در میانه‌ی همین دلتنگی، وقتی یک گام به عقب برمی‌دارم و به تماشایِ کل ماجرا می‌نشینم، می‌بینم که منطق هیچ‌گاه به من دروغ نگفته بود. ما تعارض‌های حل‌نشده و بنیادینی داشتیم که دیر یا زود این رابطه را به همین نقطه می‌رساند. ماندن، تغییر دادنِ سرنوشت نبود؛ فقط به تعویق انداختنِ ویرانی بود؛ تعویقی که با گذر زمان، انهدامِ رابطه را پیچیده‌تر، سهمگین‌تر و پرهزینه‌تر می‌کرد. شاید تا همین‌جا هم «ترس از دست دادن» و شدتِ تعلق، چشمان منطقم را کور کرده بود؛ وگرنه نشانه‌ها از خیلی قبل‌تر روشن بودند و من عامدانه چشم بر آن‌ها بسته بودم.

گاهی ذهنم دچار حسرت می‌شود؛ اینکه «چقدر حیف شد، چقدر در لحظاتی کنار هم خوب و درخشان بودیم.» اما وقتی روند و سیرِ سال آخر را بدون تعارف و بی‌رحمانه بررسی می‌کنم، می‌بینم مسیر رو به افول بود. تعارضی در میان بود که نه در چارچوب‌های منطقی من جا می‌گرفت و نه با جهان‌بینی او سازگار بود. یادم می‌آید روزی خودش این خطِ فاصل را کشید و گفت: «مجبور نیستی قبول کنی؛ می‌توانی نپذیری و جلوتر نیایی.» و واقعیت همین بود: ما مجبور به پذیرش نبودیم.

این روزها برایم یک درس سنگینِ وجودی دارد:
در هر رابطه‌ای، قبل از اینکه احساسات تمام فضا را اشغال کنند، خطوط قرمز و بنیان‌های فکری خودتان را بشناسید. در طول مسیر، «زنگ‌خطرها (Red Flags)» و آن هشدارهای کم‌رمقی را که در قعر ذهنتان زنگ می‌زنند، دست‌کم نگیرید. مسکّن زدن به زخم‌های بنیادین، درمان نیست؛ تعارض‌های اصلی را حل‌نشده رها نکنید، چون تعویقِ تصمیم، تنها بهایِ جدایی را گران‌تر می‌کند.
👍1
@pitstudy
«این چنل برام حس آدمیه رو داره که بعد از یه طوفان سنگین، نشسته لب پنجره تا دوباره نفس بکشه. کسی که با اینکه تو برزخ و بلاتکلیفیِ منتظر موندنه، ولی ترسی از آینده نداره؛ انگار به این درک قشنگ رسیده که زندگی فراتر از یه رتبه و عدده و تحت هر شرایطی میشه دوباره از اول ساختش.
پشت پیام‌هاش حسِ قشنگِ “آشتی با خودت” جریان داره؛ از برگشتن به نقاشی و آشپزی بعد از سال‌ها، تا دل دادن به کوه و طبیعت. یه تنهاییِ قوی و مستقل که تهش بهت یادآوری می‌کنه برای ادامه دادن، قبل از هر کسی، اول باید هوای خودت رو داشته باشی.»
2
Forwarded from Point
@RisingNotes
یه چنل با وایب شبهای ساکت و فکرهای شلوغ ترکیبی از فلسفه خودشناسی، خاطره و دل گرفتگی انگار جاییه برای آدم هایی که زیاد فکر میکنن زیاد حس میکنن و گاهی فقط میخوان چند دقیقه با خودشون خلوت کنن...🥺
نمی دونم ولی دلم خواست اینا رو واست بنویسم تو خیلی با ارزشی خیلی دوست داشتنی هستی و خدا تو رو خیلی دوست داره اگه نداشت خلق نشده بودی این خدایی که عاشقته مطمئنا بهترین ها رو واست در نظر گرفته پس بهش اعتماد کن و سعی کن حالتو خوب کنی به خاطر خودت به خاطر خدا یادت باشه اون خیلی دوست داره می دونم که رسم عاشقی رو خیلی خوب بلدی🥹🌱
1
۳۷امین روز بدون او.

دیشب یکی از غریب‌ترین شب‌های زیستنم بود. شاید نزدیک به بیست سال بود که صدای هق‌هقِ خودم را به این بلندی نشنیده بودم؛ سال‌ها بود چنین احساسِ فشردگیِ فلج‌کننده‌ای را در قفسه‌ی سینه‌ام حس نکرده بودم. در عمیق‌ترین لایه‌ی تنهایی ایستاده بودم و با تلنگری ناچیز، کل سازه‌ی درونم فرو ریخت. شاید اثرِ یک غفلت بیولوژیک بود؛ فراموشیِ یک دوز داروی ضدافسردگی که باعث شد حفاظ‌های شیمیایی و کورتیکال برای چند ساعت کنار بروند و عریان‌ترین فرمِ اندوه خودش را به نمایش بگذارد.

اما ورای شیمیِ مغز، به یک حقیقت فرساینده رسیدم: ویران‌کننده‌ترین نبرد تاریخ، جنگِ میان عقل و احساس در درون یک کالبد است. این جنگ، خاکریز ندارد؛ تلفاتِ مستقیمش خودِ «انسان» است. با این حال، گریزی از این ویرانی نیست؛ تاریخِ آگاهی نشان داده که هیچ رشدی در امنیت رخ نمی‌دهد و هر تولدِ نویی، بر خاکسترِ یک خودِ پیشین بنا می‌شود.

گاهی در هجومِ این سوگ، تردیدی اخلاقی گریبانم را می‌گیرد: «نکند من جلّادِ این رابطه بودم؟ نکند این خداحافظی، قساوتِ من بود؟»
اما وقتی غبارِ احساس فرو می‌نشیند، واقعیت مثل تیغ رخ‌نمایی می‌کند. من تنها «مجریِ» اعلامِ یک پایان بودم، نه «مبتکرِ» آن. او پیش‌تر مرزهایش را کشیده بود؛ با این پیامِ شفافِ ضمنی که: «یا بر این تعارضِ بنیادین چشم می‌بندی، یا این مسیر به مقصدی نمی‌رسد.» او پیش‌شرطِ عدم توافق را گذاشته بود و من تنها کسی بودم که شجاعت—یا شاید تیره‌روزیِ—امضای سندِ این واقعیت را به دوش کشیدم. هر دو مدت‌ها بود بوی این زوال را استشمام می‌کردیم، اما نامش را به زبان نمی‌آوردیم.

من با تمامِ ظرفیتِ روانم عاشقش بودم؛ دلیلِ این فرسایشِ بی‌امانِ جسم و جانم، کم‌عمق بودنِ آن حس نیست، بلکه اصالت و ریشه‌داریِ همان عشق است که هنوز دارد با هر تپش، سهمش را از تنم طلب می‌کند.

و چقدر تراژیک است زیستن به عنوان موجودی که در او، منطق نقشه را می‌فهمد اما قلب حاضر به هم‌مسیر شدن با آن نیست.
کاش این دو قطبِ درونی، به جای تکه‌تکه کردنِ من، یک‌بار در یک جهت گام برمی‌داشتند...
💘2💔1
از اعلام نتایج و درصدا ی کنکور میترسم
❤‍🔥1
[از قلم تا استتوسکوپ🩺]
از اعلام نتایج و درصدا ی کنکور میترسم
ایشالا بهترین نتیجه برات رقم می خوره؛ واقعاً از صمیم قلب برات آرزومندم.

می‌فهمم این روزا چقدر سخت و پر از استرسه. خودم این راه رو رفتم و خوب می‌دونم که انتظار کشیدن چطور آدم رو می‌خوره. ولی باور کن به هر چی که بخوای می‌رسی؛ فقط اجازه نده این فاصله‌ی تا نتیجه رو با فکر کردنِ زیاد، به خودت سخت‌تر کنی.

اگه اجازه بدی، یک توصیه از سرِ تجربه بهت بکنم: تا وقتی نتیجه نیومده، استراحت کن. واقعاً استراحت کن. نه به این معنی که بی‌خیال باشی؛ به این معنی که به خودت فرصتِ نفس کشیدن بدی.

چون من خودم بعد از کنکور رو ول کردم؛ چند ترم اول رو عملاً جدی نگرفتم و درس نخوندم. الان که یک ماه تا تموم شدنِ دوره‌م مونده، اینو می دونم که همون چهار ترم اول — یعنی علوم پایه — چقدر توی فهمیدنِ درس‌های بالینی تأثیر داره. و کاش از همون اول محکم‌تر شروع کرده بودم.

برای همین می‌گم: تا نتیجه بیاد، هرچند می‌دونم خیلی سخته، سعی کن کمتر بهش فکر کنی و به خودت استراحت بدی. نتیجه هر چی باشه، مسیر تازه از همون‌جا شروع می‌شه؛ بهتره سرحال و آماده باشی تا خسته و سوخته.
👍2❤‍🔥1
۳۸امین روز بدون او

این روزها، ذهنم در تکرارِ بی‌پایانِ یک پرسشِ تکابری است: «چه شد و چه نشد؟» من با دقت به تماشایِ اشتباهاتم نشسته‌ام؛ نه به قصدِ اصلاحِ او، چرا که او دیگر در مدارِ مسئولیت‌های من نیست و اصلاحِ گذشته و آینده‌ی او، وظیفه‌ی من نبوده است؛ بلکه برای این است که وقتی دوباره‌ی روز، موج‌های تلاطمِ احساساتم از بندِ عقل رها شدند، بدانم چرا این رابطه به بن‌بست رسید. بدانم که فروپاشیِ ما، ناشی از یک اتفاقِ ناگهانی نبود، بلکه حاصلِ فرسایشِ تدریجیِ چیزهایی بود که من نادیده گرفتم.

ما، دو موجودِ در حالِ شدن بودیم. دو روح که در اولین تجربه‌ی بزرگِ عاطفی خود، هنوز به بلوغِ تمام‌عیار نرسیده بودیم. من در حصارِ «ترس» زندگی می‌کردم؛ ترس از بیانِ حقیقت، ترس از برخورد، و بیش از همه، ترس از از دست دادن. من یاد گرفتم که سکوت کنم تا او ناراحت نشود، اما نمی‌دانستم که سکوت، زهرآساترین ابزارِ تخریب در یک رابطه است. بیان نکردن، حقیقت را نمی‌کشد، بلکه آن را به گوشه‌ای تاریک از ذهن می‌راند تا آنجا رشد کند و در نهایت، با ریشه‌هایش، کلِ رابطه را از درون متلاشی کند. ما عاشق بودن را به‌خوبی می‌دانستیم؛ مهر و محبت در میان ما جاری بود، اما «هنرِ گفتگو» و «مهارتِ مواجهه با تضاد» را نمی‌دانستیم. ما در عشق غرق بودیم، اما در مدیریتِ بحران، غریبه.

او، زیباترین و مهربان‌ترین تجلیِ حس‌های من بود؛ او همواره در حافظه‌ام، قشنگ‌ترین چهره‌ای است که جهان به من نشان داده است. اما میانِ ما، یک شکافِ هستی‌شناختی وجود داشت: «استقلالِ فردی».
من به دنبالِ انسانی بودم که مرزهای فکری‌اش، مستقل از سایه‌ی خانواده باشد؛ اما او، مرزهای خود را در تلاقی با خواسته‌های خانواده تعریف می‌کرد. او با استیصال، آنچه را که خودش می‌خواست، در قالبِ خواسته‌ی دیگران عرضه می‌کرد. و من... من با تمامِ توانم، «انکار» می‌کردم.

من با چشمانی بسته به منطقم، به جایِ شنیدنِ زنگ‌های خطر، به دنبالِ توجیه گشتم. من می‌گفتم «صداقت» برایم اولویت است، اما در واقع، بزرگترین بی‌صداقتیِ عمرم را با خودم مرتکب شدم: من با خودم صادق نبودم. من حقیقت را می‌دیدم، اما برای حفظِ آن تصویرِ شیرین، از آن چشم‌پوشی می‌کردم.

امروز می‌فهمم که صداقت، فقط گفتنِ حقیقت به دیگری نیست؛ صداقت، تواناییِ ایستادن در برابرِ حقیقتِ تلخِ درون است.

درسِ سختِ این روزها این است: با خودت صادق باش، حتی اگر این صداقت، لبریز از درد باشد؛ و هرگز، هرگز گوش‌هایت را به روی زنگ‌خطرهای کوچکِ قلبت نبند، چرا که آن صداهای کوچک، پیش‌درآمدِ فروپاشی‌های بزرگ هستند.
3
درباره‌ی زخم
«از زمانِ گسست، فراتر از دلتنگی و فرسودگیِ ناشی از بازخوانیِ مداومِ خاطرات، با حقیقتی عمیق‌تر روبرو شده‌ام: من با یک “زخمِ سیستماتیک” در مواجه‌ام. این زخم، مرزهای دفاعیِ روانم را فرسوده کرده و مرا در برابرِ جهان، بی‌دفاع و عریان رها کرده است. اکنون، هر کلامِ گذرا از سوی دیگران، در ذهنِ من به معنایی بدل می‌شود که شاید وجود نداشته باشد؛ و من در تله‌ی “نشخوارِ معنا” گرفتار می مانم. اما امروز، با خود صلح کرده‌ام. می‌دانم که این حساسیتِ افراطی، محصولِ اراده‌ی من نیست، بلکه پیامدِ صدمه‌ی وارده به هسته‌ی وجودی‌ام است. همان‌گونه که بدنِ زخمی، زمان می‌طلبد تا ترمیم شود، روانِ من نیز حق دارد در این آسیب‌پذیری، در سکوت و در انزوا، به دنبالِ احیای خویش باشد. من به جای سرزنش، به خود، فرصتِ بازگشت می‌دهم.»
2🕊2
آزادی بیان تو ایران آنقدری خوبه که من هر پیامی که ضد منافع اقلیت افراده کشوره میزارم تا مراسم دفن و ختم و یادبود خودم میرم و برمیگردم .☺️😂
👍2🔥2
𝖮𝗅𝗍𝗋𝖾𝗏𝗂𝗌𝗍𝖺
Asammuell, Escape – Сердце не игрушка
چقد به وایب این روز هام خورد واقعاا
مرسی از وقتی که گذاشتی🫂
1
Forwarded from 52ᴴᶻ
ازدیده‌افتادی؛ابتهاج.
52ᴴᶻ
از دیده افتادی، ولی از دل نرفتی...
🔥1💔1
18🖤
😢2