Revoulter
8.56K subscribers
695 photos
20 videos
1 file
1.04K links
ارتباط
@ccaliberr
Download Telegram
دلیلی وجود نداره که حالت صورت آدم‌ها رو همون‌طوری که نشون میدن برداشت کنیم. خیلی وقتا چیزایی پشت حرکات ساده پنهانه که گفتنی نیست، یا شاید هیچ‌وقت هم قراره گفته نشه. همون چیزی که دیده میشه، الزاماً حقیقت نیست، فقط شکلی از همون چیزی‌ست که باید پنهون بمونه.
سالها پیش، مردم در میدان شهر جمع شدند تا صدای ناقوس را بشنوند. هیچ‌کس نمی‌ دانست چرا هر روز باید ایستاد و گوش داد، اما کسی هم نپرسید. نسل‌ها گذشت، ناقوس زنگ می‌زد و آدم‌ها می‌ایستادند، گاهی خسته و گاهی بی‌ حوصله، اما همیشه مطیع. بعد از مدتی دیگر صدا شنیده نمیشد، فقط سکوتی بود که همه وانمود می‌کردند همچنان ادامه دارد. و همین وانمود کردن، آرام‌آرام بدل شد به تنها حقیقتی که می‌شناختند.
تقریبا تو تمام آثار ادبی جهان دیدیم که حتی اگه مخرب‌ترین عواقب هم پیش بیاد، عشق باز هم زیباترین تجربه‌ایه که انسان می‌تونه داشته باشه، و انقدر برای اثبات این مسئله شاهدان تاریخی موجودن که نام بردن‌شون کار بیهوده‌ایه. حتی در ساده‌ترین موارد فیزیولوژی، مثل ضربان قلب که باید منظم باشه، وقتی عشق وارد معادله میشه از هرچیزی که پزشک‌ها طبیعی می‌دونستند هم بیشتر میتپه. چون عشق صرفا احساس نیست، بلکه تبدیل‌کننده‌ترین نیروی جهان هم است. اما از این مباحث علمی گذشته، یک واقعیت دیگه هم وجود داره. در کدوم حالت دیگه یک نگاه، ولو بی‌خطرترینش، اجازه پیدا می‌کنه کل برنامه‌ریزی زندگیت رو به هم بریزه، و تمام اولویت‌هات رو عوض کنه، و کل منطقت رو تهدید به سرنگونی کنه، و تو فقط تماشا کنی و مقاومت نکنی، و حتی لذت ببری از این نابودی، و هیچ مکانیزم دفاعی هم فعال نشه؟
آدمایی که دوران مدرسه و دبیرستان میشناختم، حالا که سر و کله‌شون بعد از مدت ها پیدا شده، مثل غریبه‌های خطرناک به نظر میان. اولین فکری که به ذهن میرسه اینه که «خوبه که اون موقع سراغشون نرفتیم». ولی اگه کمی حواست جمع باشه، باید بپرسی «اگه همه اینقدر تغییر کردن که غیرقابل تشخیص شدن، یعنی چی؟ یعنی ما هم همینطوریم؟»
اون چیزی که غیرقابل تحمل‌شون کرده، همون فاصله‌ای که بین ما افتاده. چون دیگه هیچ‌کدوم‌مون اون آدم چند سال پیش نیستیم. و مسئله اصلی اینه که تو این چند سال، ما کنار هم نبودیم که روی هم اثر بذاریم. و برای اثرگذاری کافی بود فقط باهم وقت بگذرونیم. وقتی خودتو مبرا میدونی از اینکه دیگران روت اثر بگذارن، اون‌ها هم ازت دور میشن. و وقتی دور بشن، دیگه نمیتونی تو زندگیشون باشی، و وقتی تو زندگیشون نباشی، هر کدوم‌تون تو یه سمت رشد می‌کنید، تا جایی که یک روز می‌بینی‌شون و انگار نسل ها فاصله دارید.
بنابراین انزوا نه یک پناهگاه، بلکه یک انتخاب. انتخاب اینکه در برابر اثر نامطلوب دیگری، اثر مطلوبش رو هم از دست بدهی.
Revoulter
Audio
رود ایوری تو شرق گرجستان، قرن‌ها شاهرگ زندگی مردم قفقاز بود، سیلاب‌هاش جنگل‌های حاشیه ای رو زنده نگه میداشت و دشت‌های کاختی رو به چراگاه و زمین حاصلخیز تبدیل میکرد. هیچ جنگی، هیچ تغییر سلسله‌ای و هیچ حمله‌ای نتونست جلوی جریانش رو بگیره. ولی تو همین یکی دو قرن اخیر، تو مسیر نابودی قرار گرفته. همون مردمی که زندگیشون به جریان رود وابسته بود حالا بدون اینکه خودشون متوجه باشن در حال نابودیشن .رود ایوری عملاً دید که صاحبانش توی سودای منفعت کوتاه‌مدت، شریان حیاتی خودشون رو ذره‌ذره خشک کردن.البته این مدل قصه ها فقط مال یه رود یا یه ملت نیست، این همون الگوییه که بارها تکرار شده. هر تمدنی از لحظه‌ای شروع به سقوط می‌کنه که منبع حیاتیش رو طوری مصرف میکنه انگار تمومی نداره و ایوری خیلی واضح نشون میده که دشمن بیرونی همیشه نقش درجه دوم داره و معمولا سقوط واقعی از فرسایش آروم و تدریجی از درون شروع میشه.
Calm Before the Storm
Retrograde Motion
پیش میاد آدم مدت‌ها غصه‌دار باشه بدون اینکه متوجه دلیلش باشه.
درونم چیزی اتفاق افتاده بود، و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می‌افتد. اگر اتفاق در بیرون بیافتد، مثل وقتی که اُردنگی می‌خوریم، می‌شود زد به چاک! اما از درون غیر ممکن است. وقتی به این حالت دچار میشوم، می‌خواهم بروم بیرون و به هیچ کجا برنگردم.

زندگی در پیش رو
رومن گاری
هر روز که از میدون اعدام راه میفتم سمت مولوی، انگار دارم از یه تونل تاریک رد میشم. پیاده‌رو پر از آدماییه که ظاهرا ازشون فقط پوست و استخون مونده. خمیده، دست لرزون، چشمای بی‌فروغ…معتادا. با این آدما که هم صحبت بشی چیزای زیادی دستگیرت میشه. طرف دندون نداره، لباساش وصله‌پینست، بوی عجیبی میده، ولی یکدفعه شروع میکنه از دنیا گفتن، از آدم‌ها، از تنهایی، از رفاقت. جوری حرف میزنه که انگار هزار تا کتاب انسان شناسی بلعیده. یسریاشون جامعه‌شناس خیابونین ریز به ریز درد مردم رو با زبون ساده شرح میدن. این آدما چرا این‌جوری شدن؟
زیادی میفهمن یا زیادی حس میکنن ؟
انقدر دنیا رو عمیق دیدن که دیگه طاقت نیاوردن و قیدشو زدن؟ یا این ک مواد بوده که ذهنشونو برده یه جای دیگه، بهشون یه جور درک مصنوعی داده، طوری که حرفاشون سنگین تر به نظر میاد؟
فکر می‌کنم جواب قطعی نداره.
ولی اینو میدونم که وقتی ته خطو ببینی، وقتی طعم بی‌کسی و توسری رو بچشی، وقتی هر شب خودتو بزنی به سنگفرش پیاده‌رو… یه جوری به دنیا نگاه میکنی که بقیه حتی تصورشم نمیتونن بکنن. میشه به این آدما گفت فیلسوفای سوخته‌ی خیابون، کسایی که جهنمو زندگی کردن، و وقتی یکی جهنمو زندگی کنه، دیگه هیچ‌وقت عادی به دنیا نگاه نمیکنه.
ترس، دیواریست در ذهن، ساخته از آنچه از دست داده‌ایم. آن سویش، یک خلا بی‌ انتهاست، جایی که زمان گم میشود و خودت در آینه‌ای شکسته تکه‌تکه میشوی. روبه‌رو شدن با آن، نه شجاعت است، نه دیوانگی، بلکه گامیست به سوی چیزی که تو را می بلعد تا دوباره بسازد. اما این ساختن، بها دارد، بخشی از وجودت را می‌گیرد. جرات داری در این مه قدم بزنی، وقتی نمی ‌دانی آنچه میماند، هنوز تویی یا چیزی که همیشه در سایه‌ات پنهان بود؟
مهربانی همیشه فضیلت نیست، بعضی اوقات فقط ناتوانی از دیدن واقعیه. واقعیت اینه که بیشتر آدمها درگیر بقا هستند، نه معنا. وقتی چیزی به اونا میدی، اغلب نیتت رو در نظر نمیگیرین اما این رو می سنجن که چه‌قدر سود داره. در واقع معمولا دنیا با منطق «گرفتن» کار میکنه، نه با اخلاق «دادن». و کسی که هنوز با دلش تصمیم میگیره، دیر یا زود یاد می‌گیره که احساس، در برابر منفعت، هیچ وزنی نداره.
مرد از بقالی محل بیرون آمد. دستش خالی بود. توی جیبش چند سکه بود، انقدر سبک که حس‌شان نمی‌کرد. هوا خیلی هم سرد نبود، اما بدنش یخ کرده بود. از کنار پیاده‌رو گذشت، صدای بحث دو نفر از پنجره‌ی باز یک خانه می‌آمد، درباره‌ی قیمت گوشت. ایستاد، چند لحظه گوش داد، بعد بی‌دلیل خندید.
به خانه که رسید، بچه‌اش کنار بخاری خاموش نشسته بود و دفتر مشقش را ورق میزد. زن از آشپزخانه گفت: «چی آوردی؟»
مرد گفت: «فقط نون.»
زن گفت: «همین؟»
مرد شانه بالا انداخت. «فعلاً همین.»
سر سفره نشستند، نان خشک را با چای خالی خوردند. مرد دستش را زیر چانه گذاشت و به دیوار خیره شد. روی دیوار لکه‌ای بود، شبیه صورت آدمی که انگار چیزی می‌گوید. مدتی نگاهش کرد، بعد آرام گفت: «می‌دونی، آدم تا وقتی میترسه، یعنی هنوز امید داره. ولی من دیگه از هیچی نمیترسم.»
زن چیزی نگفت. سکوت، خانه را پر کرد. تنها صدایی که می‌آمد، صدای جویدن آرام نان بود.
در مترو نشسته بودم. روبه‌رویم چهره‌هایی بودند که هیچ تفاوتی با دیوار نداشتند. صدای حرکت قطار مثل تکرار یک فکر فرسوده در سرم می پیچید. کسی چیزی نمی‌گفت. فضا بوی فلز و عرق مانده میداد. حضور ما، بیشتر شبیه سایه‌ای بود که از روی عادت حرکت میکرد، نه از روی اراده و شاید همین بود که همه چیز را تا این حد بی‌وزن و بی‌روح کرده بود.
غروب داشت روی شالیزارها می‌نشست. مرد از صبح راه رفته بود و حالا کنار مزرعه‌ای ایستاده بود که پیرمردی خم شده و بی‌ هیچ عجله‌ای مشغول کندن علف‌های هرز بود. دست‌های پیرمرد می‌ لرزید، کمرش خم شده بود و هر چند دقیقه یک بار می‌ایستاد تا نفسی تازه کند، اما باز برمی‌گشت و کارش را ادامه می‌داد. مرد مدتی او را تماشا کرد. برایش عجیب بود که کسی بتواند تمام روزش را صرف کاری به این کوچکی کند، آن هم با این دقت، انگار مهم‌ترین کار دنیا را انجام میدهد.

پیرمرد متوجه نگاهش شد و بی‌آنکه سرش را بلند کند گفت اگر قرار است فقط نگاه کنی، لااقل این سبد را نگه دار. مرد سبد را گرفت و کنار او نشست. مدتی در سکوت گذشت. تنها صدایی که شنیده می‌شد برخورد علف‌های خیس با لبه‌ی سبد بود. بعد از مدتی مرد پرسید: «تمام عمرت همین کار را کرده‌ای؟»

پیرمرد خندید و گفت: «نه. تمام عمرم فکر می‌کردم قرار است کار مهم‌تری بکنم.»

مرد چیزی نگفت.

پیرمرد ادامه داد: «وقتی جوان بودم فکر می‌کردم دنیا باید معنایی بزرگ‌تر از این داشته باشد. می‌خواستم از این روستا بیرون بروم. می‌خواستم کسی بشوم که مردم اسمش را به خاطر بسپارند. سال‌ها دویدم دنبال همین فکر. بعد یک روز فهمیدم هر جا که می روم، خودم را هم با خودم می‌برم. مشکل روستا نبود. مشکل این بود که خیال می‌کردم جای دیگری خبری هست.»

مرد نگاهش را به دوردست دوخت. این حرف ها برایش آشنا بود. زیادی آشنا.

پیرمرد مشتی علف را از خاک بیرون کشید و گفت: «می‌ دانی سخت‌ترین چیز چیست؟ اینکه بفهمی بیشتر چیزهایی که دنبالش بوده‌ای، فقط به این خاطر ارزش داشتند که به دستشان نیاورده بودی.»

باد آرامی از روی شالیزار گذشت و سطح آب را لرزاند. مرد به موج‌های کوچک خیره شد. سال‌های زیادی از عمرش را صرف تعقیب چیزی کرده بود که حتی اسم مشخصی نداشت. گاهی فکر می‌کرد قدرت است، گاهی آزادی، گاهی حقیقت. اما هر بار که به یکی از آن‌ها نزدیک می‌شد، احساس می‌کرد هنوز چیزی کم است؛ انگار همیشه یک قدم دیگر لازم بود.

پیرمرد بیلش را در زمین فرو کرد و گفت: «آدم تا وقتی جوان است خیال می‌کند کمبودش از بیرون می‌آید. فکر می‌کند اگر قوی‌تر شود، اگر بیشتر بداند، اگر دورتر برود، آن حس از بین می‌رود. اما یک روز می‌فهمد آن حفره قرار نبوده پر شود. از اول هم قرار نبوده.»

مرد برای اولین بار سرش را بلند کرد و به چهره‌ی پیرمرد نگاه کرد. هیچ اثری از شکست در صورت او نبود. هیچ نشانی از پیروزی هم نبود. فقط آرامش عجیبی داشت، آرامشی که مرد آن را در جنگجویان بزرگ ندیده بود.

خورشید کم‌کم پشت کوه‌ها ناپدید می‌شد. پیرمرد آخرین دسته علف‌ها را داخل سبد انداخت و روی لبه‌ی مزرعه نشست. بعد از مدتی سکوت گفت: «فکر می‌کنی اگر دوباره جوان شوی، مسیر دیگری را انتخاب می‌کنی؟»

پیرمرد مدتی طولانی فکر کرد. آن‌قدر طولانی که مرد تصور کرد شاید سؤال را نشنیده است. اما سرانجام گفت: «نه. چون حالا می‌دانم مسئله مسیر نبود. هر جا می‌رفتم، باز هم باید همان چیز را یاد می‌گرفتم.»

«چه چیزی؟»

پیرمرد نگاهش را به آسمان تاریک‌شونده دوخت و گفت: «اینکه زندگی چیزی برای دادن به من بدهکار نیست.»

مرد انتظار داشت ادامه‌ای در کار باشد. توضیحی. حکمتی. اما پیرمرد ساکت شد. انگار تمام حرف همین بود.

برای اولین بار در مدت‌ها، مرد احساس نکرد باید چیزی را بفهمد. صدای حشرات از میان علف‌ها بلند شده بود و شب آرام‌آرام روی زمین می‌نشست. او به دستان پینه‌بسته‌ی پیرمرد نگاه کرد و ناگهان به نظرش رسید که شاید سال‌ها دنبال پاسخ می‌گشته، در حالی که هیچ‌کس اصلاً سؤالی نپرسیده بود.