𝑮𝑟𝒐𝑣𝒆
203 subscribers
2 photos
5 videos
𝑇ℎ𝑒 𝑚𝑜𝑜𝑛 𝑟𝑒𝑚𝑒𝑚𝑏𝑒𝑟𝑠 𝑤ℎ𝑎𝑡 𝑝𝑒𝑜𝑝𝑙𝑒 𝑓𝑜𝑟𝑔𝑒𝑡


نجواهایت را در تاریکی رها کن.(چت ناشناس)
http://AnoMessBot.t.me?start=MPbIpoQ
Download Telegram
در هزارتویِ امروز، به انتظارِ فردایی که نمی‌آید

روزها می‌گذرند، نه با شتابِ جوانی، بلکه با سنگینیِ گام‌هایِ خسته. هر طلوع، نویدِ روزی تکراری است؛ روزی که در آن، چراغِ امید، کم‌سو و لرزان، به سختی راهِ خود را از میانِ تاریکیِ دلتنگی‌ها می‌یابد.

آسمان، دیگر آن آبیِ بی‌کرانِ کودکی نیست که وعدهٔ پرواز می‌داد؛ حالا ابری خاکستری است که سنگینیِ ناگفته‌ها و نرسیدن‌ها را بر دوش دارد. پنجره‌ها، دیگر روزنه‌هایی به سویِ جهانِ ناشناخته نیستند، بلکه قاب‌هایی هستند که منظره‌ای تکراری از دیوارهایِ آشنا و رؤیاهایِ بر باد رفته را به نمایش می‌گذارند.

می‌گویند آینده، صندوقچه‌ای پر از شگفتی است. اما برایِ من، این صندوقچه، سال‌هاست که قفل خورده و کلیدش گم شده است. هرچه بیشتر به جلو خیره می‌شوم، غبارِ ناامیدی غلیظ‌تر می‌شود. صدایِ گام‌هایی که باید به سویِ آینده می‌آمدند، دیگر شنیده نمی‌شود؛ یا شاید، صدایِ گام‌هایِ خودِ من است که در دایره‌ای بی‌پایان، گم شده و به هیچ‌جا نمی‌رسد.

شورِ جوانی، آن شعلهٔ سوزان که زمانی قلب را به تپش وامی‌داشت، حالا به خاکستری سرد بدل شده است. رؤیاها، پرندگانی بودند که بر فرازِ ذهن پرواز می‌کردند؛ اما بال‌هایشان شکست و در کویرِ واقعیت، غریبانه فرود آمدند.

چه باید کرد وقتی که نقشهٔ راهِ زندگی، در میانِ اتوبان‌هایِ پیچ‌درپیچِ دلتنگی و بن‌بست‌هایِ ناامیدی، گم شده است؟ وقتی که هر تلاش، فقط تو را به نقطه‌ای دورتر از رسیدن سوق می‌دهد؟

شاید تنها کاری که می‌توان کرد، همین نفس کشیدن باشد. همین تماشایِ عبورِ ابرها، همین حس کردنِ بادِ سردی که از پنجره می‌وزد. شاید در همین تکرارِ خسته‌کننده، در همین انتظارِ بیهوده، نوعی تسلیمِ آرام و تلخ نهفته باشد. تسلیمی که می‌گوید: «آینده‌ای نیست، جز همین امروزِ بی‌انتها.»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝑀𝑜𝑛𝑠𝑡𝑒𝑟𝑠 𝑎𝑟𝑒𝑛'𝑡 𝑏𝑜𝑟𝑛 𝑖𝑛 𝑡ℎ𝑒 𝑑𝑎𝑟𝑘. 𝑇ℎ𝑒𝑦 𝑎𝑟𝑒 𝑐𝑟𝑒𝑎𝑡𝑒𝑑 𝑏𝑦 𝑝𝑒𝑜𝑝𝑙𝑒 𝑤ℎ𝑜 𝑓𝑒𝑎𝑟𝑒𝑑 𝑡ℎ𝑒 𝑙𝑖𝑔ℎ𝑡 𝑖𝑛𝑠𝑖𝑑𝑒 𝑠𝑜𝑚𝑒𝑜𝑛𝑒 𝑒𝑙𝑠𝑒.

هیولاها در تاریکی متولد نمی‌شوند؛ آن‌ها را کسانی می‌سازند که از نور درونِ دیگری ترسیده‌اند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝑆𝑜𝑚𝑒 𝑠𝑡𝑜𝑟𝑖𝑒𝑠 𝑎𝑟𝑒 𝑛𝑒𝑣𝑒𝑟 𝑡𝑜𝑙𝑑, 𝑦𝑒𝑡 𝑡ℎ𝑒𝑦 𝑠ℎ𝑎𝑝𝑒 𝑤ℎ𝑜 𝑤𝑒 𝑏𝑒𝑐𝑜𝑚𝑒.

بعضی داستان‌ها هرگز گفته نمی‌شوند، اما همان‌ها ما را می‌سازند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝑆𝑜𝑚𝑒𝑡𝑖𝑚𝑒𝑠, 𝑒𝑣𝑒𝑛 𝑎 𝑛𝑖𝑔ℎ𝑡𝑚𝑎𝑟𝑒 𝑓𝑒𝑒𝑙𝑠 𝑚𝑜𝑟𝑒 𝑏𝑒𝑎𝑢𝑡𝑖𝑓𝑢𝑙 𝑡ℎ𝑎𝑛 𝑟𝑒𝑎𝑙𝑖𝑡𝑦.

بعضی وقت‌ها، حتی کابوس هم از زندگیِ واقعی قشنگ‌تره.
𝑇ℎ𝑒𝑟𝑒 𝑤𝑎𝑠 𝑎 𝑡𝑖𝑚𝑒 𝑤ℎ𝑒𝑛 𝐼 𝑡ℎ𝑜𝑢𝑔ℎ𝑡 𝑑𝑎𝑟𝑘𝑛𝑒𝑠𝑠 𝑤𝑎𝑠 𝑚𝑦 𝑒𝑛𝑒𝑚𝑦. 𝐼 𝑠𝑝𝑒𝑛𝑡 𝑦𝑒𝑎𝑟𝑠 𝑟𝑢𝑛𝑛𝑖𝑛𝑔 𝑡𝑜𝑤𝑎𝑟𝑑 𝑏𝑟𝑖𝑔ℎ𝑡𝑒𝑟 𝑝𝑙𝑎𝑐𝑒𝑠, 𝑏𝑒𝑙𝑖𝑒𝑣𝑖𝑛𝑔 𝑙𝑖𝑔ℎ𝑡 𝑐𝑜𝑢𝑙𝑑 𝑓𝑖𝑥 𝑒𝑣𝑒𝑟𝑦𝑡ℎ𝑖𝑛𝑔 𝑡ℎ𝑎𝑡 𝑤𝑎𝑠 𝑏𝑟𝑜𝑘𝑒𝑛 𝑖𝑛𝑠𝑖𝑑𝑒 𝑚𝑒. 𝐵𝑢𝑡 𝑡ℎ𝑒 𝑚𝑜𝑟𝑒 𝐼 𝑟𝑎𝑛, 𝑡ℎ𝑒 𝑚𝑜𝑟𝑒 𝐼 𝑟𝑒𝑎𝑙𝑖𝑧𝑒𝑑 𝑡ℎ𝑎𝑡 𝑒𝑣𝑒𝑛 𝑢𝑛𝑑𝑒𝑟 𝑡ℎ𝑒 𝑏𝑟𝑖𝑔ℎ𝑡𝑒𝑠𝑡 𝑠𝑘𝑦, 𝐼 𝑠𝑡𝑖𝑙𝑙 𝑐𝑎𝑟𝑟𝑖𝑒𝑑 𝑡ℎ𝑒 𝑠𝑎𝑚𝑒 𝑠ℎ𝑎𝑑𝑜𝑤𝑠.
𝑂𝑛𝑒 𝑞𝑢𝑖𝑒𝑡 𝑛𝑖𝑔ℎ𝑡, 𝐼 𝑠𝑡𝑜𝑝𝑝𝑒𝑑 𝑟𝑢𝑛𝑛𝑖𝑛𝑔.
𝑇ℎ𝑒 𝑠𝑖𝑙𝑒𝑛𝑐𝑒 𝑑𝑖𝑑𝑛'𝑡 𝑗𝑢𝑑𝑔𝑒 𝑚𝑒. 𝑇ℎ𝑒 𝑠𝑡𝑎𝑟𝑠 𝑑𝑖𝑑𝑛'𝑡 𝑎𝑠𝑘 𝑤ℎ𝑦 𝐼 𝑤𝑎𝑠 𝑡𝑖𝑟𝑒𝑑. 𝑇ℎ𝑒 𝑚𝑜𝑜𝑛 𝑑𝑖𝑑𝑛'𝑡 𝑝𝑟𝑜𝑚𝑖𝑠𝑒 𝑡ℎ𝑎𝑡 𝑡𝑜𝑚𝑜𝑟𝑟𝑜𝑤 𝑤𝑜𝑢𝑙𝑑 𝑏𝑒 𝑒𝑎𝑠𝑖𝑒𝑟. 𝑇ℎ𝑒𝑦 𝑠𝑖𝑚𝑝𝑙𝑦 𝑠𝑡𝑎𝑦𝑒𝑑... 𝑎𝑛𝑑 𝑠𝑜𝑚𝑒ℎ𝑜𝑤, 𝑡ℎ𝑎𝑡 𝑤𝑎𝑠 𝑒𝑛𝑜𝑢𝑔ℎ.
𝑇ℎ𝑎𝑡'𝑠 𝑤ℎ𝑒𝑛 𝐼 𝑢𝑛𝑑𝑒𝑟𝑠𝑡𝑜𝑜𝑑 𝑠𝑜𝑚𝑒𝑡ℎ𝑖𝑛𝑔.
𝑁𝑜𝑡 𝑒𝑣𝑒𝑟𝑦 𝑤𝑜𝑢𝑛𝑑 𝑛𝑒𝑒𝑑𝑠 𝑡𝑜 𝑑𝑖𝑠𝑎𝑝𝑝𝑒𝑎𝑟. 𝑆𝑜𝑚𝑒 𝑏𝑒𝑐𝑜𝑚𝑒 𝑝𝑎𝑟𝑡 𝑜𝑓 𝑡ℎ𝑒 𝑚𝑎𝑝 𝑡ℎ𝑎𝑡 𝑙𝑒𝑎𝑑𝑠 𝑢𝑠 ℎ𝑜𝑚𝑒. 𝑁𝑜𝑡 𝑒𝑣𝑒𝑟𝑦 𝑙𝑜𝑛𝑒𝑙𝑦 𝑟𝑜𝑎𝑑 𝑖𝑠 𝑎 𝑚𝑖𝑠𝑡𝑎𝑘𝑒. 𝑆𝑜𝑚𝑒𝑡𝑖𝑚𝑒𝑠 𝑖𝑡'𝑠 𝑡ℎ𝑒 𝑜𝑛𝑙𝑦 𝑝𝑎𝑡ℎ 𝑤ℎ𝑒𝑟𝑒 𝑦𝑜𝑢 𝑐𝑎𝑛 𝑓𝑖𝑛𝑎𝑙𝑙𝑦 ℎ𝑒𝑎𝑟 𝑦𝑜𝑢𝑟 𝑜𝑤𝑛 ℎ𝑒𝑎𝑟𝑡𝑏𝑒𝑎𝑡 𝑎𝑔𝑎𝑖𝑛.
𝑃𝑒𝑜𝑝𝑙𝑒 𝑡ℎ𝑖𝑛𝑘 ℎ𝑒𝑎𝑙𝑖𝑛𝑔 𝑓𝑒𝑒𝑙𝑠 𝑙𝑖𝑘𝑒 ℎ𝑎𝑝𝑝𝑖𝑛𝑒𝑠𝑠. 𝐼𝑡 𝑑𝑜𝑒𝑠𝑛'𝑡. 𝑆𝑜𝑚𝑒𝑡𝑖𝑚𝑒𝑠 ℎ𝑒𝑎𝑙𝑖𝑛𝑔 𝑓𝑒𝑒𝑙𝑠 𝑙𝑖𝑘𝑒 𝑠𝑢𝑟𝑣𝑖𝑣𝑖𝑛𝑔 𝑜𝑛𝑒 𝑚𝑜𝑟𝑒 𝑑𝑎𝑦 𝑤𝑖𝑡ℎ𝑜𝑢𝑡 𝑔𝑖𝑣𝑖𝑛𝑔 𝑢𝑝. 𝑆𝑜𝑚𝑒𝑡𝑖𝑚𝑒𝑠 𝑖𝑡 𝑖𝑠 𝑐ℎ𝑜𝑜𝑠𝑖𝑛𝑔 𝑡𝑜 𝑏𝑒𝑙𝑖𝑒𝑣𝑒 𝑡ℎ𝑎𝑡 𝑒𝑣𝑒𝑛 𝑖𝑓 𝑛𝑜 𝑜𝑛𝑒 𝑛𝑜𝑡𝑖𝑐𝑒𝑠 𝑦𝑜𝑢𝑟 𝑓𝑖𝑔ℎ𝑡, 𝑖𝑡 𝑖𝑠 𝑠𝑡𝑖𝑙𝑙 𝑤𝑜𝑟𝑡ℎ 𝑓𝑖𝑔ℎ𝑡𝑖𝑛𝑔.
𝑇ℎ𝑒 𝑛𝑖𝑔ℎ𝑡 𝑛𝑒𝑣𝑒𝑟 𝑎𝑠𝑘𝑒𝑑 𝑚𝑒 𝑡𝑜 𝑠𝑡𝑎𝑦 𝑓𝑜𝑟𝑒𝑣𝑒𝑟. 𝐼𝑡 𝑜𝑛𝑙𝑦 𝑡𝑎𝑢𝑔ℎ𝑡 𝑚𝑒 𝑡ℎ𝑎𝑡 𝑑𝑎𝑟𝑘𝑛𝑒𝑠𝑠 𝑖𝑠 𝑛𝑜𝑡 𝑡ℎ𝑒 𝑎𝑏𝑠𝑒𝑛𝑐𝑒 𝑜𝑓 ℎ𝑜𝑝𝑒—𝑖𝑡 𝑖𝑠 𝑡ℎ𝑒 𝑝𝑙𝑎𝑐𝑒 𝑤ℎ𝑒𝑟𝑒 𝑒𝑣𝑒𝑛 𝑡ℎ𝑒 𝑠𝑚𝑎𝑙𝑙𝑒𝑠𝑡 𝑙𝑖𝑔ℎ𝑡 𝑏𝑒𝑐𝑜𝑚𝑒𝑠 𝑖𝑚𝑝𝑜𝑠𝑠𝑖𝑏𝑙𝑒 𝑡𝑜 𝑖𝑔𝑛𝑜𝑟𝑒.
𝐴𝑛𝑑 𝑚𝑎𝑦𝑏𝑒... 𝑡ℎ𝑎𝑡'𝑠 𝑒𝑛𝑜𝑢𝑔ℎ 𝑓𝑜𝑟 𝑛𝑜𝑤.


روزی فکر می‌کردم تاریکی دشمن من است. سال‌ها به سمت روشنایی دویدم، چون باور داشتم نور می‌تواند هر چیزی را که درونم شکسته بود، ترمیم کند. اما هرچه بیشتر دویدم، بیشتر فهمیدم که حتی زیر روشن‌ترین آسمان هم، سایه‌هایم را با خودم حمل می‌کنم.
یک شب آرام، دست از فرار کشیدم.
سکوت مرا قضاوت نکرد. ستاره‌ها نپرسیدند چرا خسته‌ام. ماه هم قول نداد که فردا آسان‌تر خواهد بود. فقط همان‌جا ماندند... و عجیب بود که همین کافی بود.
همان شب چیزی را فهمیدم.
قرار نیست همه زخم‌ها از بین بروند. بعضی از آن‌ها بخشی از نقشه‌ای می‌شوند که راه بازگشت به خودت را نشان می‌دهد. قرار نیست هر جاده‌ی تنهایی، یک اشتباه باشد. گاهی تنها همان مسیر است که در آن، دوباره صدای قلبت را می‌شنوی.
مردم فکر می‌کنند التیام یعنی خوشحال بودن؛ اما همیشه این‌طور نیست. گاهی التیام یعنی فقط یک روز دیگر دوام آوردن، بدون اینکه تسلیم شوی. یعنی باور داشته باشی که حتی اگر هیچ‌کس جنگ درونت را نبیند، باز هم ارزش ادامه دادن را دارد.
شب هرگز از من نخواست برای همیشه در تاریکی بمانم. فقط به من یاد داد که تاریکی، نبودِ امید نیست؛ بلکه جایی است که حتی کوچک‌ترین نور هم آن‌قدر می‌درخشد که نمی‌توان نادیده‌اش گرفت.
و شاید... فعلاً همین کافی باشد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
“𝑇ℎ𝑒 ℎ𝑎𝑟𝑑𝑒𝑠𝑡 𝑡ℎ𝑖𝑛𝑔 𝑖𝑠 𝑛𝑜𝑡 𝑡𝑜 𝑑𝑖𝑒, 𝑏𝑢𝑡 𝑡𝑜 𝑢𝑛𝑑𝑒𝑟𝑠𝑡𝑎𝑛𝑑 𝑤ℎ𝑦 𝑦𝑜𝑢 𝑙𝑖𝑣𝑒.”

«سخت‌ترین چیز مردن نیست؛ فهمیدنِ این است که چرا زندگی می‌کنی.»

— 𝐋𝐞𝐨𝐧𝐢𝐝 𝐌𝐚𝐫𝐭𝐲𝐧𝐨𝐯 (لئونید مارتینوف)