جایی برای آرامش ۲
#روایت #حجعمره۱۴۰۳ قسمت ۳۳: باغ سلمان تاریخ وقوع: شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳ خوشبختانه باغ سلمان زیاد دور نبود و با ۱۰ دقیقه پیادهروی به آن رسیدیم. در همان ورودی باغ، چاهی بود که دقیق نمیدانستیم چه چاهی است. ورودی چاه بسته بود. در همان ورودی، تابلویی وجود…
اسم خیابانی که در عربستان عجیب بود!
❤7❤🔥1
جایی برای آرامش ۲
#روایت #حجعمره۱۴۰۳ قسمت ۳۳: باغ سلمان تاریخ وقوع: شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳ خوشبختانه باغ سلمان زیاد دور نبود و با ۱۰ دقیقه پیادهروی به آن رسیدیم. در همان ورودی باغ، چاهی بود که دقیق نمیدانستیم چه چاهی است. ورودی چاه بسته بود. در همان ورودی، تابلویی وجود…
#روایت
#حجعمره۱۴۰۳
قسمت ۳۴: دست بالای دست بسیار است!
تاریخ وقوع: شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
شام برنج و مرغ بود به همراه یک سوپ بسیار بدمزه و البته موز که بدمزه بودن سوپ و غذا را جبران میکرد. یه کار خوبی که میکردند این بود که با هر وعدهای یک میوه میدادند. یک بار موز، یک بار نارنگی، یک بار پرتقال، یک بار سیب و ... . ما هم یا همانجا موقع غذا میخوردیم یا داخل یخچال اتاق میذاشتیم و بعدا میوه را میخوردیم.
من شامم را زودتر از بقیه خوردم و به سمت اتاق رفتم. منتهی کسی داخل اتاق نبود. احمدرضا رفته بود جلسه توجیهی کاروان خودشان و باقی بچهها هم هنوز مشغول شام بودند. منتظر ماندم تا علی، هادی و قیصر بیان و با کارت آنها وارد اتاق شدیم.
روز پرفشار ولی هیجانانگیزی رو سپری کرده بودیم و حالا میخواستیم یک دورهمی در اتاق داشته باشیم. دوباره همه خوراکیهایی که از ایران آورده بودیم رو ریختیم وسط و مشغول خوردن شدیم. از لواشک و آجیل گرفته تا چایی و شیرینی.
وسط خوردن خوراکیها درمورد برنامه روضه رضوان رفتنمون صحبت میکردیم. در برنامه نسک ثبتنام و همگی فردا صبح را به عنوان زمان پیشنهادی خودمان انتخاب کرده بودیم. با کلی فکر و مشورت به این زمان رسیده بودیم تا بیشینه استفاده را از روضه رضوان ببریم. حالا داشتیم به این فکر میکردیم که دقیقا چه اعمالی را در روضه انجام دهیم. هر کس چیزهایی که از جلسات توجیهی و سرچ کردن یاد گرفته بود را میگفت و با بقیه به اشتراک میگذاشت. درمورد اعمال هر کدام از ستونهای روضه رضوان صحبت کردیم. ساعتی که باید خودمان را به آنجا برسانیم تا جای بهتری نصیبمان بشود و بحثهای اینچنینی.
در این شبنشینی پویان هم پیش ما بود و بیشتر بار صحبتها روی دوش پویان، هادی و احمدرضا بود. در نهایت همه اعمالی که میخواستیم انجام دهیم و دعاهایی که میخواستیم بخوانیم را جمعبندی کردیم و در گروه فرستادیم تا همه اطلاعات یکجا جمع باشد. در تمام این مدت، علی با همسرش در بیرون از اتاق مشغول صحبت بود و احتمالا با همان لحن همیشگیاش مشغول تعریف کردن خاطرات آن روز بوده است.
ساعت ۱۱:۳۰ تصمیم گرفتیم بخوابیم تا صبح به موقع بیدار شویم. همچنین یک کارت هم به پویان دادیم تا اگر خواب ماندیم، پویان بتواند بیدارمان کند. و دقایقی بعد با خاموش کردن چراغ اتاق خوابیدیم. همانطور که انتظار میرفت، با زنگ گوشیها از خواب بیدار نشدیم و اگر پویان نبود، احتمالا توفیق عبادت در روضه رضوان را از دست میدادیم. به ترتیب اول احمد، بعد من و در آخر هم هادی رفتیم و غسل قبل از رفتن به روضه را انجام دادیم. علی چون آب سرد بود، غسل نکرد و در نتیجه بیشتر از ما خوابید.
پروسه بیدار شدن تا حرکتمان از هتل، مطابق انتظار، حدود یک ساعت طول کشید. ساعت حوالی ۳:۱۵ بود که به سمت حرم حرکت کردیم. حالا جالب اینجا بود که بعد از این همه معطلی، هادی وسط مسیر یادش افتاد که تسبیحش را جا گذاشته و برگشت که آن را بردارد. البته ما منتظرش نماندیم و قرار شد او خیلی سریع خودش را به ما ملحق کند. نوبت ما ۳:۳۰ بود و ما تازه ۳:۳۵ به اول مسیر رسیدیم. نکته اینجا بود که ما میخواستیم با تایم بعدی یعنی ساعت ۴ وارد روضه بشیم ولی نتونسته بودیم اون موقع رو رزرو کنیم. ساعت ۴ یه خوبی داشت که وسط تایم نماز هم بود و عملا اینطوری فرصت بیشتری نصیبمون میشد که در روضه باشیم. در نتیجه با خودمان گفتیم دیرتر میریم و به اون افرادی که ورود رو کنترل میکردند میگیم که دیر رسیدیم و خواهش میکنیم که ما رو با تایم ساعت ۴ بفرستن داخل.
کمی منتظر شدیم و با تاخیر از گیت اول رد شدیم. گیت دوم را هم با نشون دادن وقتمون در اپلیکیشن نسک رد کردیم. گیت سوم آخرین گیت بود و هنوز زود بود که ازش رد بشیم. در نتیجه به پشتیهامون میگفتیم که از ما جلو بزنند و اونا رد بشن. نزدیک ساعت ۴ بود که دیگه لو رفتیم و چند نفر از مسئولین اونجا بهمون تذکر دادن که وسط راه نایستیم و سریعتر رد بشیم. ما هم مجبور شدیم حرکت کنیم. یه نفر وایساده بود که دونهدونه QR Codeهای نسک را اسکن میکرد و اگر همه چیز اوکی بود، اجازه عبور میداد. خداروشکر مشکلی نبود و از این گیت هم عبور کردیم.
بعد از گیت کلمنهای آب قرار داشت که از آنها آب خوردیم و از یکی از دربهای مسجد وارد محل انتظار شدیم. ساعت حوالی ۳:۵۵ بود. آنجا بود که فهمیدیم رکب خوردیم و دست بالای دست بسیار است. کلی آدم جلوی ما بودند. ظاهرا چندان حساب و کتابی وجود نداشت. مثلا آقا جواد که از قضا نوبتش ساعت ۴ بود، هنوز در سالن انتظار بود و حالا حالاها هم نوبتش نمیشد. و نکته این بود که احتمالا افرادی که جلوی ما بودند، در تایم خوب، یعنی ساعت ۴ وارد میشدند و نماز صبح را روضه رضوان بودند و ما سرمان بیکلاه میماند. چارهای نبود. در همان قسمت انتظار مسجد مشغول نماز و عبادت شدیم تا نوبتمان بشود...
@RelaxationPlace2
#حجعمره۱۴۰۳
قسمت ۳۴: دست بالای دست بسیار است!
تاریخ وقوع: شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
شام برنج و مرغ بود به همراه یک سوپ بسیار بدمزه و البته موز که بدمزه بودن سوپ و غذا را جبران میکرد. یه کار خوبی که میکردند این بود که با هر وعدهای یک میوه میدادند. یک بار موز، یک بار نارنگی، یک بار پرتقال، یک بار سیب و ... . ما هم یا همانجا موقع غذا میخوردیم یا داخل یخچال اتاق میذاشتیم و بعدا میوه را میخوردیم.
من شامم را زودتر از بقیه خوردم و به سمت اتاق رفتم. منتهی کسی داخل اتاق نبود. احمدرضا رفته بود جلسه توجیهی کاروان خودشان و باقی بچهها هم هنوز مشغول شام بودند. منتظر ماندم تا علی، هادی و قیصر بیان و با کارت آنها وارد اتاق شدیم.
روز پرفشار ولی هیجانانگیزی رو سپری کرده بودیم و حالا میخواستیم یک دورهمی در اتاق داشته باشیم. دوباره همه خوراکیهایی که از ایران آورده بودیم رو ریختیم وسط و مشغول خوردن شدیم. از لواشک و آجیل گرفته تا چایی و شیرینی.
وسط خوردن خوراکیها درمورد برنامه روضه رضوان رفتنمون صحبت میکردیم. در برنامه نسک ثبتنام و همگی فردا صبح را به عنوان زمان پیشنهادی خودمان انتخاب کرده بودیم. با کلی فکر و مشورت به این زمان رسیده بودیم تا بیشینه استفاده را از روضه رضوان ببریم. حالا داشتیم به این فکر میکردیم که دقیقا چه اعمالی را در روضه انجام دهیم. هر کس چیزهایی که از جلسات توجیهی و سرچ کردن یاد گرفته بود را میگفت و با بقیه به اشتراک میگذاشت. درمورد اعمال هر کدام از ستونهای روضه رضوان صحبت کردیم. ساعتی که باید خودمان را به آنجا برسانیم تا جای بهتری نصیبمان بشود و بحثهای اینچنینی.
در این شبنشینی پویان هم پیش ما بود و بیشتر بار صحبتها روی دوش پویان، هادی و احمدرضا بود. در نهایت همه اعمالی که میخواستیم انجام دهیم و دعاهایی که میخواستیم بخوانیم را جمعبندی کردیم و در گروه فرستادیم تا همه اطلاعات یکجا جمع باشد. در تمام این مدت، علی با همسرش در بیرون از اتاق مشغول صحبت بود و احتمالا با همان لحن همیشگیاش مشغول تعریف کردن خاطرات آن روز بوده است.
ساعت ۱۱:۳۰ تصمیم گرفتیم بخوابیم تا صبح به موقع بیدار شویم. همچنین یک کارت هم به پویان دادیم تا اگر خواب ماندیم، پویان بتواند بیدارمان کند. و دقایقی بعد با خاموش کردن چراغ اتاق خوابیدیم. همانطور که انتظار میرفت، با زنگ گوشیها از خواب بیدار نشدیم و اگر پویان نبود، احتمالا توفیق عبادت در روضه رضوان را از دست میدادیم. به ترتیب اول احمد، بعد من و در آخر هم هادی رفتیم و غسل قبل از رفتن به روضه را انجام دادیم. علی چون آب سرد بود، غسل نکرد و در نتیجه بیشتر از ما خوابید.
پروسه بیدار شدن تا حرکتمان از هتل، مطابق انتظار، حدود یک ساعت طول کشید. ساعت حوالی ۳:۱۵ بود که به سمت حرم حرکت کردیم. حالا جالب اینجا بود که بعد از این همه معطلی، هادی وسط مسیر یادش افتاد که تسبیحش را جا گذاشته و برگشت که آن را بردارد. البته ما منتظرش نماندیم و قرار شد او خیلی سریع خودش را به ما ملحق کند. نوبت ما ۳:۳۰ بود و ما تازه ۳:۳۵ به اول مسیر رسیدیم. نکته اینجا بود که ما میخواستیم با تایم بعدی یعنی ساعت ۴ وارد روضه بشیم ولی نتونسته بودیم اون موقع رو رزرو کنیم. ساعت ۴ یه خوبی داشت که وسط تایم نماز هم بود و عملا اینطوری فرصت بیشتری نصیبمون میشد که در روضه باشیم. در نتیجه با خودمان گفتیم دیرتر میریم و به اون افرادی که ورود رو کنترل میکردند میگیم که دیر رسیدیم و خواهش میکنیم که ما رو با تایم ساعت ۴ بفرستن داخل.
کمی منتظر شدیم و با تاخیر از گیت اول رد شدیم. گیت دوم را هم با نشون دادن وقتمون در اپلیکیشن نسک رد کردیم. گیت سوم آخرین گیت بود و هنوز زود بود که ازش رد بشیم. در نتیجه به پشتیهامون میگفتیم که از ما جلو بزنند و اونا رد بشن. نزدیک ساعت ۴ بود که دیگه لو رفتیم و چند نفر از مسئولین اونجا بهمون تذکر دادن که وسط راه نایستیم و سریعتر رد بشیم. ما هم مجبور شدیم حرکت کنیم. یه نفر وایساده بود که دونهدونه QR Codeهای نسک را اسکن میکرد و اگر همه چیز اوکی بود، اجازه عبور میداد. خداروشکر مشکلی نبود و از این گیت هم عبور کردیم.
بعد از گیت کلمنهای آب قرار داشت که از آنها آب خوردیم و از یکی از دربهای مسجد وارد محل انتظار شدیم. ساعت حوالی ۳:۵۵ بود. آنجا بود که فهمیدیم رکب خوردیم و دست بالای دست بسیار است. کلی آدم جلوی ما بودند. ظاهرا چندان حساب و کتابی وجود نداشت. مثلا آقا جواد که از قضا نوبتش ساعت ۴ بود، هنوز در سالن انتظار بود و حالا حالاها هم نوبتش نمیشد. و نکته این بود که احتمالا افرادی که جلوی ما بودند، در تایم خوب، یعنی ساعت ۴ وارد میشدند و نماز صبح را روضه رضوان بودند و ما سرمان بیکلاه میماند. چارهای نبود. در همان قسمت انتظار مسجد مشغول نماز و عبادت شدیم تا نوبتمان بشود...
@RelaxationPlace2
👍2
جایی برای آرامش ۲
#روایت #حجعمره۱۴۰۳ قسمت ۳۴: دست بالای دست بسیار است! تاریخ وقوع: شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳ شام برنج و مرغ بود به همراه یک سوپ بسیار بدمزه و البته موز که بدمزه بودن سوپ و غذا را جبران میکرد. یه کار خوبی که میکردند این بود که با هر وعدهای یک میوه میدادند.…
#روایت
#حجعمره۱۴۰۳
قسمت ۳۵: روضه رضوان
تاریخ وقوع: یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
حوالی ساعت ۴:۲۰ بود که بالاخره ما را هم راه دادند. از ورودی بابالنساء وارد قسمت روضه رضوان شدیم. این درب ظاهرا جزء دربهای مسجدالنبی (ص) در زمان پیامبر(ص) نبوده و در زمان عمر برای عبور و مرور زنان ساخته شده است. طبیعتا چون جزء گروههایی بودیم که خیلی دیر وارد روضه شدیم، جای نه چندان خوبی نصیبمان شد. در ورودی روضه، به هر کس یک بطری آب زمزم میدادند که دقیقا کاربردش رو متوجه نشدیم. ظاهرا عبادت در این مکان بسیار نفسگیر است و نیاز است در ۲۰ دقیقه عبادت، حتما آب مصرف کنیم! جالب اینجا بود که در مسجدالنبی روی تمامی کلمنها و آبسردکنها، آب زمزم نوشته شده بود. حالا اینکه چطور از مکه به مدینه این آب را منتقل میکنند، خودش جای تعجب دارد.
نکته جالب توجه دیگر، سندی بود به اسم سند ۲۰۳۰ که ظاهرا قوانین سختگیرانهای را برای همه چیز از جمله عبادت و اعمال عبادی وضع کرده بودند و میخواستند تا سال ۲۰۳۰ آن را محقق کنند. برخی از این قوانین روی آب معدنیها هم نوشته شده بود.
خیلی وقتی برای تلف کردن و توجه کردن به این موارد نداشتیم. در نتیجه سریع شروع کردیم به انجام اعمالی که شب گذشته با هم صحبت کرده بودیم. مشغول انجام اعمال بودیم که اذان صبح گفته شد. مجبور بودیم نماز صبح را کنار بقیه اقامه کنیم. البته که من نماز خودم رو نخوندم و یک نماز قضا به جماعت با بقیه ادا کردم. همه جا فرش بود و هیچ اثری از سنگ نبود و در نتیجه مجبور بودیم با دستمال نمازمان را اقامه کنیم.
حس عجیبی بود عبادت کردن در محلی که زمانی محل عبادت پیامبر(ص)، امیرالمومنین(ع) و سایر صحابه ایشان مثل ابوذر و سلمان و ... بود. محراب پیامبر، منبر پیامبر (که البته بازسازی شده بود) و محلی که بلال در آنجا میایستاد و اذان میگفت، از زیباییهای دیگر روضه رضوان بود. جالب این بود که هنوز هم موذن در همان محلی که بلال ۱۴۰۰ سال قبل میایستاد، میایستاد و اذان میگفت. البته او کجا و بلال کجا!
بعد از اقامه نماز قضا به جای صبح و میت به صورت جماعت، من سریع نماز صبح خودم را خواندم. ظاهرا وقت تمام شده بود و همه باید روضه را ترک میکردند. حالا وقت این بود که اعمالی که مخصوص به هر یک از ستونهای روضه رضوان بود رو انجام بدم. با خلوت شدن روضه، خودم رو به ستون توبه رسوندم و نماز خوندم. خادمین روضه تلاش میکردند تا هر چه سریعتر ما را بیرون کنند. واضح بود که ما شیعه هم هستیم و این مساله در اینکه بیشتر تلاش کنند، تاثیر بسزایی داشت تا جایی که یکی از خادمین موقع قنوت روی دستهای من میزد که زودتر نمازت را تمام کن و برو. ولی نه من و نه بقیه بچهها ول کن نبودیم. نماز را میخواندیم و تا خادم حواسش پرت میشد نماز بعدی را در همان نقطه به سرعت میبستیم. تا جایی که خادمین رو به هل دادن ما آوردند که به خاطر عدم هتک حرمت به نماز، دیگر بیخیال شدیم و نماز آخر را خواندیم و شروع به ترک روضه کردیم.
خداروشکر قسمت شد که همگی در نزدیکی ستون توبه نماز بخوانیم. بعد از پایان نماز شروع به عکسبرداری از روضه کردیم. کاری که اگر قبلش میکردیم، از زمانمان کم میشد و حالا که دیگر فرصت عبادت نداشتیم، فرصت خوبی برای این کارها بود. در تمام این مدت هم نفراتی در نزدیکی ضریح پیامبر ایستاده بودند و اجازه نمیدادند کسی چیزی را به ضریح تبرک کند.
بالاخره ساعت ۵ از روضه خارج شدیم و اونجا بود که پویان تازه متوجه شد کفشش را جا گذاشته و با بدبختی توانست از مامورها اجازه بگیرد و برود و کفشش را بردارد. در واقع توفیق داشت که زمان بیشتری را در روضه بگذراند.
حدود ۴۰ دقیقهای را در روضه بودیم و فکر میکردیم خیلی هنر کردهایم. چون بقیه به طور متوسط ۲۰ دقیقه در روضه اجازه عبادت داشتند و ما به خاطر قرار گرفتن در زمان نماز، توفیق شده بود که بیشتر در روضه باشیم. منتهی در راه رفتن به بقیع امیرعلی را دیدیم. او که ظاهرا ۲ ساعت قبل از ما در روضه نوبت داشته بود، میگفت حدود ۱.۵ ساعت در روضه بوده و کسی کاری به کارش نداشته است. آنجا بود که فهمیدیم خیلی هم انسانهای خوشتوفیقی نیستیم.
این بار شرطههای بقیع، بیاعصابتر از همیشه بودند. در همان ابتدای مسیر، یکیشان کتاب دعای امیرعلی را که داشت از روی آن زیارتنامه میخواند گرفت و ضبط کرد. همچنین به من هم که داشتم با گوشی زیارت میخواندم تذکر داد که این کار را ادامه ندهم. این در حالی بود که ما تغییر رفتاری نسبت به روزهای گذشته نداشتیم و صرفا شرطهها تغییر کرده بودند و بیاعصابتر شده بودند.
همان مسیر همیشگی در بقیع را طی کردیم و از درب اصلی خارج شدیم و پایین پلهها منتظر علی شیر نشستیم. چند نفر از بچهها تصمیم گرفتند که یک بار دیگر در بقیع وارد شوند و مسیر را طی کنند ولی ما همان پایین پلهها منتظر ماندیم...
@RelaxationPlace2
#حجعمره۱۴۰۳
قسمت ۳۵: روضه رضوان
تاریخ وقوع: یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
حوالی ساعت ۴:۲۰ بود که بالاخره ما را هم راه دادند. از ورودی بابالنساء وارد قسمت روضه رضوان شدیم. این درب ظاهرا جزء دربهای مسجدالنبی (ص) در زمان پیامبر(ص) نبوده و در زمان عمر برای عبور و مرور زنان ساخته شده است. طبیعتا چون جزء گروههایی بودیم که خیلی دیر وارد روضه شدیم، جای نه چندان خوبی نصیبمان شد. در ورودی روضه، به هر کس یک بطری آب زمزم میدادند که دقیقا کاربردش رو متوجه نشدیم. ظاهرا عبادت در این مکان بسیار نفسگیر است و نیاز است در ۲۰ دقیقه عبادت، حتما آب مصرف کنیم! جالب اینجا بود که در مسجدالنبی روی تمامی کلمنها و آبسردکنها، آب زمزم نوشته شده بود. حالا اینکه چطور از مکه به مدینه این آب را منتقل میکنند، خودش جای تعجب دارد.
نکته جالب توجه دیگر، سندی بود به اسم سند ۲۰۳۰ که ظاهرا قوانین سختگیرانهای را برای همه چیز از جمله عبادت و اعمال عبادی وضع کرده بودند و میخواستند تا سال ۲۰۳۰ آن را محقق کنند. برخی از این قوانین روی آب معدنیها هم نوشته شده بود.
خیلی وقتی برای تلف کردن و توجه کردن به این موارد نداشتیم. در نتیجه سریع شروع کردیم به انجام اعمالی که شب گذشته با هم صحبت کرده بودیم. مشغول انجام اعمال بودیم که اذان صبح گفته شد. مجبور بودیم نماز صبح را کنار بقیه اقامه کنیم. البته که من نماز خودم رو نخوندم و یک نماز قضا به جماعت با بقیه ادا کردم. همه جا فرش بود و هیچ اثری از سنگ نبود و در نتیجه مجبور بودیم با دستمال نمازمان را اقامه کنیم.
حس عجیبی بود عبادت کردن در محلی که زمانی محل عبادت پیامبر(ص)، امیرالمومنین(ع) و سایر صحابه ایشان مثل ابوذر و سلمان و ... بود. محراب پیامبر، منبر پیامبر (که البته بازسازی شده بود) و محلی که بلال در آنجا میایستاد و اذان میگفت، از زیباییهای دیگر روضه رضوان بود. جالب این بود که هنوز هم موذن در همان محلی که بلال ۱۴۰۰ سال قبل میایستاد، میایستاد و اذان میگفت. البته او کجا و بلال کجا!
بعد از اقامه نماز قضا به جای صبح و میت به صورت جماعت، من سریع نماز صبح خودم را خواندم. ظاهرا وقت تمام شده بود و همه باید روضه را ترک میکردند. حالا وقت این بود که اعمالی که مخصوص به هر یک از ستونهای روضه رضوان بود رو انجام بدم. با خلوت شدن روضه، خودم رو به ستون توبه رسوندم و نماز خوندم. خادمین روضه تلاش میکردند تا هر چه سریعتر ما را بیرون کنند. واضح بود که ما شیعه هم هستیم و این مساله در اینکه بیشتر تلاش کنند، تاثیر بسزایی داشت تا جایی که یکی از خادمین موقع قنوت روی دستهای من میزد که زودتر نمازت را تمام کن و برو. ولی نه من و نه بقیه بچهها ول کن نبودیم. نماز را میخواندیم و تا خادم حواسش پرت میشد نماز بعدی را در همان نقطه به سرعت میبستیم. تا جایی که خادمین رو به هل دادن ما آوردند که به خاطر عدم هتک حرمت به نماز، دیگر بیخیال شدیم و نماز آخر را خواندیم و شروع به ترک روضه کردیم.
خداروشکر قسمت شد که همگی در نزدیکی ستون توبه نماز بخوانیم. بعد از پایان نماز شروع به عکسبرداری از روضه کردیم. کاری که اگر قبلش میکردیم، از زمانمان کم میشد و حالا که دیگر فرصت عبادت نداشتیم، فرصت خوبی برای این کارها بود. در تمام این مدت هم نفراتی در نزدیکی ضریح پیامبر ایستاده بودند و اجازه نمیدادند کسی چیزی را به ضریح تبرک کند.
بالاخره ساعت ۵ از روضه خارج شدیم و اونجا بود که پویان تازه متوجه شد کفشش را جا گذاشته و با بدبختی توانست از مامورها اجازه بگیرد و برود و کفشش را بردارد. در واقع توفیق داشت که زمان بیشتری را در روضه بگذراند.
حدود ۴۰ دقیقهای را در روضه بودیم و فکر میکردیم خیلی هنر کردهایم. چون بقیه به طور متوسط ۲۰ دقیقه در روضه اجازه عبادت داشتند و ما به خاطر قرار گرفتن در زمان نماز، توفیق شده بود که بیشتر در روضه باشیم. منتهی در راه رفتن به بقیع امیرعلی را دیدیم. او که ظاهرا ۲ ساعت قبل از ما در روضه نوبت داشته بود، میگفت حدود ۱.۵ ساعت در روضه بوده و کسی کاری به کارش نداشته است. آنجا بود که فهمیدیم خیلی هم انسانهای خوشتوفیقی نیستیم.
این بار شرطههای بقیع، بیاعصابتر از همیشه بودند. در همان ابتدای مسیر، یکیشان کتاب دعای امیرعلی را که داشت از روی آن زیارتنامه میخواند گرفت و ضبط کرد. همچنین به من هم که داشتم با گوشی زیارت میخواندم تذکر داد که این کار را ادامه ندهم. این در حالی بود که ما تغییر رفتاری نسبت به روزهای گذشته نداشتیم و صرفا شرطهها تغییر کرده بودند و بیاعصابتر شده بودند.
همان مسیر همیشگی در بقیع را طی کردیم و از درب اصلی خارج شدیم و پایین پلهها منتظر علی شیر نشستیم. چند نفر از بچهها تصمیم گرفتند که یک بار دیگر در بقیع وارد شوند و مسیر را طی کنند ولی ما همان پایین پلهها منتظر ماندیم...
@RelaxationPlace2
❤1
جایی برای آرامش ۲
#روایت #حجعمره۱۴۰۳ قسمت ۳۵: روضه رضوان تاریخ وقوع: یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ حوالی ساعت ۴:۲۰ بود که بالاخره ما را هم راه دادند. از ورودی بابالنساء وارد قسمت روضه رضوان شدیم. این درب ظاهرا جزء دربهای مسجدالنبی (ص) در زمان پیامبر(ص) نبوده و در زمان عمر…
ورودی بابالنسا مسجدالنبی(ص)
محل ورود به روضه رضوان
محل ورود به روضه رضوان
❤1
جایی برای آرامش ۲
#روایت #حجعمره۱۴۰۳ قسمت ۳۵: روضه رضوان تاریخ وقوع: یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ حوالی ساعت ۴:۲۰ بود که بالاخره ما را هم راه دادند. از ورودی بابالنساء وارد قسمت روضه رضوان شدیم. این درب ظاهرا جزء دربهای مسجدالنبی (ص) در زمان پیامبر(ص) نبوده و در زمان عمر…
محلی که بلال زمانی اذان میگفت به همراه موذن فعلی
جایی برای آرامش ۲
#روایت #حجعمره۱۴۰۳ قسمت ۳۵: روضه رضوان تاریخ وقوع: یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ حوالی ساعت ۴:۲۰ بود که بالاخره ما را هم راه دادند. از ورودی بابالنساء وارد قسمت روضه رضوان شدیم. این درب ظاهرا جزء دربهای مسجدالنبی (ص) در زمان پیامبر(ص) نبوده و در زمان عمر…
ضریح پیامبر و عکسهای دیگر از روضه رضوان
جایی برای آرامش ۲
#روایت #حجعمره۱۴۰۳ قسمت ۳۵: روضه رضوان تاریخ وقوع: یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ حوالی ساعت ۴:۲۰ بود که بالاخره ما را هم راه دادند. از ورودی بابالنساء وارد قسمت روضه رضوان شدیم. این درب ظاهرا جزء دربهای مسجدالنبی (ص) در زمان پیامبر(ص) نبوده و در زمان عمر…
خروجی روضه رضوان به نام باب الرحمه
جایی برای آرامش ۲
#روایت #حجعمره۱۴۰۳ قسمت ۳۵: روضه رضوان تاریخ وقوع: یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ حوالی ساعت ۴:۲۰ بود که بالاخره ما را هم راه دادند. از ورودی بابالنساء وارد قسمت روضه رضوان شدیم. این درب ظاهرا جزء دربهای مسجدالنبی (ص) در زمان پیامبر(ص) نبوده و در زمان عمر…
#روایت
#حجعمره۱۴۰۳
قسمت ۳۶: گعده
تاریخ وقوع: یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
بعد از چند دقیقه، راهپله ورودی به بقیع را بستند تا دیگر کسی وارد نشود و افراد داخل بقیع را هم تخلیه کنند. من و احمدرضا پایین پلهها منتظر بچهها بودیم ولی شرطهها مدام بهمون تذکر میدادند که توقف نکنیم. ما هم مدام جابهجا میشدیم. کمکم باقی بچهها هم آمدند و همگی با هم به سمت هتل رفتیم. ظاهرا در همین فاصلهای که بچهها را گم کرده بودیم، کتاب علی شیر رو هم همان شرطه بیاعصاب گرفته بود و حتی او را هم از بقیع اخراج کرده بود و اجازه ورود مجدد را از او گرفته بود. ولی ظاهرا علی بیخیال نشده و ریسک کرده بود و با تغییر چهرهاش با چفیه یکی دیگه از بچهها دوباره وارد بقیع شده بود. کار خطرناکی بود چون اگر میفهمیدند معلوم نبود چه بلایی به سرش بیاورند ولی خداروشکر به خیر گذشت.
صبحانه هتل همان ترکیب همیشگی بود منتهی منهای مربای زردآلو. خبر ناراحتکنندهای بود که باید تحملش میکردیم. منتهی به جای مربای زردآلو این بار شیرکاکائو و غذایی شبیه حلیم با شله مشهدی گذاشته بودند. کمی صبحانه خوردیم و به اتاق برگشتیم. مثل همیشه در اتاق مشغول چک کردن فضای مجازی و استفاده از اینترنت رایگان هتل شدیم. در کنارش هم طبیعتا شوخی و خنده به راه بود. امیرعلی هم استثنائا به اتاق ما آمده بود تا بخوابد. چون قیصر در اتاق او سر جایش خوابیده بود و امیرعلی هم آمده بود تا جای قیصر بخوابد. منتهی بنده خدا نمیتوانست با سر و صدا و شوخی و خنده ما بخوابد که البته چاره دیگری هم نداشت.
در نهایت همگی ساعت ۹ صبح بالاخره خوابیدیم. من زودتر از بقیه در ساعت ۱۲ از خواب بیدار شدم. کمی با گوشیم کار کردم که در همین فاصله هم قیصر به اتاقمان آمد و گوشیاش را به شارژ زد و رفت. منم که دیدم بقیه هنوز خواب هستند، دوباره خوابیدم. ساعت ۲:۳۰ هادی برای خوردن ناهار بیدارمان کرد. امیرعلی که هنوز از عبادت شب گذشته خسته بود، رفت اتاق خودشان تا به خواب ادامه دهد و بیخیال ناهار شد. ما اما خیلی گرسنه بودیم و ترجیح دادیم بریم برای ناهار. ناهار دوباره کباب بود. نکته جالب غذاهای مدینه این بود که چند نفر ایرانی خادم آنجا بودند که سرویسدهی غذاها را به عهده داشتند که یکیشان بسیار خوشاخلاق و مشتی بود و ما هر بار میرفتیم با او گرم میگرفتیم.
بعد از خوردن غذا، همگی به سمت مسجد راه افتادیم. البته احمدرضا ماند اتاق تا کتابی که مربوط به اعمال حج بود را بخواند و خودش را برای اعمال مکه آماده کند. در راه مسجد، علی هم رفت پولش را change کرد تا بتواند سیمکارت بخرد و در بیرون از هتل هم اینترنت داشته باشد و با خانواده تماس تصویری بگیرد. متاهلی است دیگر!
مثل همیشه اول رفتیم دستشویی و بعدش هم همگی یه جایی در مسجد جمع شدیم برای خواندن نماز. موقع نماز عصر رسیده بودیم و مجبور بودیم نماز را به جماعت بخوانیم. من که نمیخواستم این کار را بکنم، نماز را به صورت فرادی خواندم ولی به شکلی که به نظر بیاید در حال خواندن نماز جماعت هستم. امیدوارم خدا این نمازهای ظاهری را قبول کند!
بعد از نماز بلافاصله به سمت بقیع حرکت کردیم. هر بار که به سمت بقیع میرفتیم، دعا میکردیم که این بار مسیری را باز کنند که نزدیکتر باشد به قبور ائمه. ولی متاسفانه این بار هم از همان مسیر همیشگی به ما اجازه حرکت دادند. من اما این بار تصمیم گرفتم که بعد از یک بار عبور از مسیر، از محوطه اصلی خارج بشم و از پشت پنجرهها و با دیدی که به قبور وجود داشت زیارت کنم. خداروشکر در آن منطقه با اینکه فاصله بیشتری تا قبور وجود داشت ولی شرطهای نبود که به خاطر توقف یا زیارت نامه خواندن تذکر بدهد و میشد با یک منظره خوب، زیارت کرد.
قرارمان زیر ستونی بود که به اسم امام زمان(عج) بود. من هم سر قرار رفتم و نماز عصر و نماز زیارتم را همانجا خواندم و منتظر شدم تا بچهها هم برسند و دوباره به سمت هتل برگردیم. اینبار اما گعدههای مختلفی که در حال برگزاری در مسجد بود، توجه مرا به خودش جلب کرد. گعدههای حفظ قرآن، قرائت قرآن، بحثهای اعتقادی و ... در سنین مختلف. و البته سفرههایی به همراه غذا که معلوم نبود به عنوان پذیرایی این جلسات است یا کارکرد دیگری دارند. آنجا بود که به این مساله فکر کردم که چقدر جای خالی این گعدهها در مساجد مختلف و علیالخصوص مسجد دانشگاه شریف خالی است. واقعا بچهها ما کجا و چطور دارند بزرگ و تربیت میشوند و وظیفه امثال من در رابطه با این قضیه چیست.
کمی منتظر بچهها ماندم ولی نیامدند و من هم تصمیم گرفتم تنها به سمت هتل برگردم. قرار بود در دورهمی ماهانه بچهها نآد به صورت مجازی شرکت کنم. خودم را سریع به هتل رساندم تا با اینترنت آنجا به دورهمی بپیوندم که متاسفانه دیر رسیدم و دورهمی هم تمام شده بود. کمی ناراحت شدم و به سمت جلسه توجیهی روزانه کاروان رفتم...
@RelaxationPlace2
#حجعمره۱۴۰۳
قسمت ۳۶: گعده
تاریخ وقوع: یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
بعد از چند دقیقه، راهپله ورودی به بقیع را بستند تا دیگر کسی وارد نشود و افراد داخل بقیع را هم تخلیه کنند. من و احمدرضا پایین پلهها منتظر بچهها بودیم ولی شرطهها مدام بهمون تذکر میدادند که توقف نکنیم. ما هم مدام جابهجا میشدیم. کمکم باقی بچهها هم آمدند و همگی با هم به سمت هتل رفتیم. ظاهرا در همین فاصلهای که بچهها را گم کرده بودیم، کتاب علی شیر رو هم همان شرطه بیاعصاب گرفته بود و حتی او را هم از بقیع اخراج کرده بود و اجازه ورود مجدد را از او گرفته بود. ولی ظاهرا علی بیخیال نشده و ریسک کرده بود و با تغییر چهرهاش با چفیه یکی دیگه از بچهها دوباره وارد بقیع شده بود. کار خطرناکی بود چون اگر میفهمیدند معلوم نبود چه بلایی به سرش بیاورند ولی خداروشکر به خیر گذشت.
صبحانه هتل همان ترکیب همیشگی بود منتهی منهای مربای زردآلو. خبر ناراحتکنندهای بود که باید تحملش میکردیم. منتهی به جای مربای زردآلو این بار شیرکاکائو و غذایی شبیه حلیم با شله مشهدی گذاشته بودند. کمی صبحانه خوردیم و به اتاق برگشتیم. مثل همیشه در اتاق مشغول چک کردن فضای مجازی و استفاده از اینترنت رایگان هتل شدیم. در کنارش هم طبیعتا شوخی و خنده به راه بود. امیرعلی هم استثنائا به اتاق ما آمده بود تا بخوابد. چون قیصر در اتاق او سر جایش خوابیده بود و امیرعلی هم آمده بود تا جای قیصر بخوابد. منتهی بنده خدا نمیتوانست با سر و صدا و شوخی و خنده ما بخوابد که البته چاره دیگری هم نداشت.
در نهایت همگی ساعت ۹ صبح بالاخره خوابیدیم. من زودتر از بقیه در ساعت ۱۲ از خواب بیدار شدم. کمی با گوشیم کار کردم که در همین فاصله هم قیصر به اتاقمان آمد و گوشیاش را به شارژ زد و رفت. منم که دیدم بقیه هنوز خواب هستند، دوباره خوابیدم. ساعت ۲:۳۰ هادی برای خوردن ناهار بیدارمان کرد. امیرعلی که هنوز از عبادت شب گذشته خسته بود، رفت اتاق خودشان تا به خواب ادامه دهد و بیخیال ناهار شد. ما اما خیلی گرسنه بودیم و ترجیح دادیم بریم برای ناهار. ناهار دوباره کباب بود. نکته جالب غذاهای مدینه این بود که چند نفر ایرانی خادم آنجا بودند که سرویسدهی غذاها را به عهده داشتند که یکیشان بسیار خوشاخلاق و مشتی بود و ما هر بار میرفتیم با او گرم میگرفتیم.
بعد از خوردن غذا، همگی به سمت مسجد راه افتادیم. البته احمدرضا ماند اتاق تا کتابی که مربوط به اعمال حج بود را بخواند و خودش را برای اعمال مکه آماده کند. در راه مسجد، علی هم رفت پولش را change کرد تا بتواند سیمکارت بخرد و در بیرون از هتل هم اینترنت داشته باشد و با خانواده تماس تصویری بگیرد. متاهلی است دیگر!
مثل همیشه اول رفتیم دستشویی و بعدش هم همگی یه جایی در مسجد جمع شدیم برای خواندن نماز. موقع نماز عصر رسیده بودیم و مجبور بودیم نماز را به جماعت بخوانیم. من که نمیخواستم این کار را بکنم، نماز را به صورت فرادی خواندم ولی به شکلی که به نظر بیاید در حال خواندن نماز جماعت هستم. امیدوارم خدا این نمازهای ظاهری را قبول کند!
بعد از نماز بلافاصله به سمت بقیع حرکت کردیم. هر بار که به سمت بقیع میرفتیم، دعا میکردیم که این بار مسیری را باز کنند که نزدیکتر باشد به قبور ائمه. ولی متاسفانه این بار هم از همان مسیر همیشگی به ما اجازه حرکت دادند. من اما این بار تصمیم گرفتم که بعد از یک بار عبور از مسیر، از محوطه اصلی خارج بشم و از پشت پنجرهها و با دیدی که به قبور وجود داشت زیارت کنم. خداروشکر در آن منطقه با اینکه فاصله بیشتری تا قبور وجود داشت ولی شرطهای نبود که به خاطر توقف یا زیارت نامه خواندن تذکر بدهد و میشد با یک منظره خوب، زیارت کرد.
قرارمان زیر ستونی بود که به اسم امام زمان(عج) بود. من هم سر قرار رفتم و نماز عصر و نماز زیارتم را همانجا خواندم و منتظر شدم تا بچهها هم برسند و دوباره به سمت هتل برگردیم. اینبار اما گعدههای مختلفی که در حال برگزاری در مسجد بود، توجه مرا به خودش جلب کرد. گعدههای حفظ قرآن، قرائت قرآن، بحثهای اعتقادی و ... در سنین مختلف. و البته سفرههایی به همراه غذا که معلوم نبود به عنوان پذیرایی این جلسات است یا کارکرد دیگری دارند. آنجا بود که به این مساله فکر کردم که چقدر جای خالی این گعدهها در مساجد مختلف و علیالخصوص مسجد دانشگاه شریف خالی است. واقعا بچهها ما کجا و چطور دارند بزرگ و تربیت میشوند و وظیفه امثال من در رابطه با این قضیه چیست.
کمی منتظر بچهها ماندم ولی نیامدند و من هم تصمیم گرفتم تنها به سمت هتل برگردم. قرار بود در دورهمی ماهانه بچهها نآد به صورت مجازی شرکت کنم. خودم را سریع به هتل رساندم تا با اینترنت آنجا به دورهمی بپیوندم که متاسفانه دیر رسیدم و دورهمی هم تمام شده بود. کمی ناراحت شدم و به سمت جلسه توجیهی روزانه کاروان رفتم...
@RelaxationPlace2
جایی برای آرامش ۲
#روایت #حجعمره۱۴۰۳ قسمت ۳۶: گعده تاریخ وقوع: یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ بعد از چند دقیقه، راهپله ورودی به بقیع را بستند تا دیگر کسی وارد نشود و افراد داخل بقیع را هم تخلیه کنند. من و احمدرضا پایین پلهها منتظر بچهها بودیم ولی شرطهها مدام بهمون تذکر میدادند…
گعدههای مختلف عصرانه در مسجدالنبی(ص)
❤3🤣1
جایی برای آرامش ۲
#روایت #حجعمره۱۴۰۳ قسمت ۳۶: گعده تاریخ وقوع: یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ بعد از چند دقیقه، راهپله ورودی به بقیع را بستند تا دیگر کسی وارد نشود و افراد داخل بقیع را هم تخلیه کنند. من و احمدرضا پایین پلهها منتظر بچهها بودیم ولی شرطهها مدام بهمون تذکر میدادند…
#روایت
#حجعمره۱۴۰۳
قسمت ۳۷: الصلاه خیر من النوم
تاریخ وقوع: یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
این آخرین جلسه توجیهی ما بود و قرار بود تا در آن بستن حوله احرام را بهمان آموزش دهند. یکی از بچهها داوطلب شد که آموزش روی او انجام شود. (البته طبیعتا بدون درآوردن سایر لباسها) خلاصه که آموزش بامزهای بود ولی تقریبا چیزی دستگیرمان نشد. در واقع تا وقتی خودمان امتحان نمیکردیم، نمیتوانستیم که مطمئن شویم که یاد گرفتیم.
با اتمام جلسه به اتاق برگشتیم. علی شیر داخل اتاق بود و هادی هم بعد از من به اتاق آمد. علی مریض شده بود و من و احمد تصمیم گرفتیم که بریم براش از هتل لیمو بگیریم تا شربت آبلیمو با عسل درست کند و کمی بهتر شود. با بدبختی لیمو پیدا کردیم و مشغول درست کردن شربت شدیم. در همین حین اطلاعاتمان از اعمال حج را روی هم ریختیم تا ببینیم آیا درست متوجه شدیم که باید چه کنیم یا خیر. به عنوان حسن ختام هم شروع به پوشیدن حولهها کردیم تا به صورت عملی اطلاعاتمان را امتحان کرده باشیم.
قبل از حرکت به سمت شام، بچهها وسایلی که میخواستند در چمدانهایشان بگذارند و راهی مکه کنند را جمعآوری کردند و چمدانها را در لابی هتل گذاشتند. قرار بود وسایل یک روز زودتر به هتل محل اقامتمان در مکه تحویل داده شود تا ما هم سبکبارتر به سمت مکه حرکت کنیم. فقط وسایلی را نگه داشتیم که برای احرام به آنها نیازی داشتیم. (که البته برای من همه وسایلم بود. چون چمدانی نداشتم و فقط با یک کولهپشتی به سفر آمده بودم.) در کنار چمدانها، پاسپورتها را هم تحویل دادیم که البته علت آن را نفهمیدیم.
شام، خوراک سیبزمینی با هویچ و قارچ بود. شام را خوردیم و به سمت حرم رفتیم. البته فقط من و هادی. باقی بچهها یا درحال جمع کردن وسایل بودند. یا داشتند آخرین غسل زیارت را انجام میدادند یا هنوز مشغول شام بودند. شب آخر حضور در مدینه بود و احساس غریب دلتنگی کمکم به سراغمان آمده بود.
برنامهمان مشخص بود. من رفتم دستشویی و جایی از حرم با هادی قرار گذاشتیم. نماز را با هم و به صورت جماعت خواندیم. من بعد از نماز به سمت هتل برگشتم ولی هادی ماند تا بیشتر استفاده کند و قرار شد با علی شیر و قیصر برگردد. منم تا رسیدن بچهها کمی اتاق را مرتب کردم و مشغول طلب حلالیت مجازی از دوستان و آشنایان شدم. چون قبل از سفر هم به خاطر مشکلات خروج از کشور و پاسپورت، فرصت نشده بود این کار را انجام دهم و حالا قبل از رسیدن به مکه، به نظرم رسید حتما این کار را بکنم.
بعد از اتمام کارها، تصمیم گرفتم یک غسل مافیالذمه هم انجام دهم. غسلی که دقیق نفهمیدم کارکردش چیست ولی ظاهرا جواب است. بچهها هنوز نیامده بودند و من میخواستم استراحت کنم. در نتیجه در اتاق را کمی باز گذاشتم (چون نمیدانستم هر کدام چه زمانی میآیند و کلید دارند یا خیر) و خوابیدم. البته نیم ساعت بعد با برگشت بچهها از اتاق بیدار شدم. قیصر هنوز وسایلش را جمع نکرده بود و مشغول جمعکردن وسایلش شد. با جمع شدن وسایل قیصر و رفتن او به اتاق امیرعلی، همگی مشغول خواب شدیم. من و هادی هم ساعت گذاشتیم تا نیمه شب بتوانیم از خواب بیدار شویم و آخرین شب در مدینه را هر چه بهتر و سرحالتر درک کنیم.
ساعت ۲:۴۵ بود که با زنگهای مکرر گوشی من و هادی از خواب بیدار شدم. اول از همه هادی رو بیدار کردم که از گرما به شدت عرق کرده بود. ترسیدم که خدایی نکرده مریض شده باشد ولی فهمیدم که برای هادی عادی است. در نتیجه بیدار کردن او را ادامه دادم تا جایی که بیدار شد و درخواست کرد که تا ساعت ۳ بخوابد. نفر بعدی علی شیر بود که او هم هنوز خسته بود و بیدار نمیشد. منم تصمیم گرفتم کمی گوشیام را چک کنم تا بچهها بیشتر استراحت کنند و بعد بیدارشان کنم. از قضا احمدرضا هم پیام داده بود که برای بقیع رفتن بیدارش کنم. همان ساعت ۳ بیدارش کردم ولی بیدار نشد و گفت که میخواهد بیشتر بخوابد و خودش بعد از نماز برای زیارت بقیع خواهد رفت.
ساعت ۳ شد و دوباره هادی و علی شیر را صدا زدم و هر دو را بیدار کردم. این بار بیدار شدند و با خوردن کمی خرما، انرژی گرفتند و بعد هم سه نفری به سمت حرم رهسپار شدیم. طبق معمول اول همگی به سمت دستشویی رفتیم. در دستشویی صدای اذان شب مسجدالنبی(ص) به گوش میرسید. اذانی که در آن خبری از «اشهد ان علی ولی الله» و «حی علی خیرالعمل» نبود. کلا اذان و اقامه سنیها تفاوتهای جدی با شیعه داشت. در اذان صبحشان هم عبارت «الصلاه خیر من النوم» را داشتند که به نوبه خودش چیز عجیبی بود.
وسط راه بودیم که علی یادش افتاد چیزی در هتل جا گذاشته و برگشت که آن را بردارد. دم ستون حضرت عبدالله با هم قرار گذاشتیم که بعد از رسیدن علی، اول با هم به زیارت حضرت رسول(ص) برویم. زیارتی که شاید آخرین زیارتمان میبود...
@RelaxationPlace2
#حجعمره۱۴۰۳
قسمت ۳۷: الصلاه خیر من النوم
تاریخ وقوع: یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳
این آخرین جلسه توجیهی ما بود و قرار بود تا در آن بستن حوله احرام را بهمان آموزش دهند. یکی از بچهها داوطلب شد که آموزش روی او انجام شود. (البته طبیعتا بدون درآوردن سایر لباسها) خلاصه که آموزش بامزهای بود ولی تقریبا چیزی دستگیرمان نشد. در واقع تا وقتی خودمان امتحان نمیکردیم، نمیتوانستیم که مطمئن شویم که یاد گرفتیم.
با اتمام جلسه به اتاق برگشتیم. علی شیر داخل اتاق بود و هادی هم بعد از من به اتاق آمد. علی مریض شده بود و من و احمد تصمیم گرفتیم که بریم براش از هتل لیمو بگیریم تا شربت آبلیمو با عسل درست کند و کمی بهتر شود. با بدبختی لیمو پیدا کردیم و مشغول درست کردن شربت شدیم. در همین حین اطلاعاتمان از اعمال حج را روی هم ریختیم تا ببینیم آیا درست متوجه شدیم که باید چه کنیم یا خیر. به عنوان حسن ختام هم شروع به پوشیدن حولهها کردیم تا به صورت عملی اطلاعاتمان را امتحان کرده باشیم.
قبل از حرکت به سمت شام، بچهها وسایلی که میخواستند در چمدانهایشان بگذارند و راهی مکه کنند را جمعآوری کردند و چمدانها را در لابی هتل گذاشتند. قرار بود وسایل یک روز زودتر به هتل محل اقامتمان در مکه تحویل داده شود تا ما هم سبکبارتر به سمت مکه حرکت کنیم. فقط وسایلی را نگه داشتیم که برای احرام به آنها نیازی داشتیم. (که البته برای من همه وسایلم بود. چون چمدانی نداشتم و فقط با یک کولهپشتی به سفر آمده بودم.) در کنار چمدانها، پاسپورتها را هم تحویل دادیم که البته علت آن را نفهمیدیم.
شام، خوراک سیبزمینی با هویچ و قارچ بود. شام را خوردیم و به سمت حرم رفتیم. البته فقط من و هادی. باقی بچهها یا درحال جمع کردن وسایل بودند. یا داشتند آخرین غسل زیارت را انجام میدادند یا هنوز مشغول شام بودند. شب آخر حضور در مدینه بود و احساس غریب دلتنگی کمکم به سراغمان آمده بود.
برنامهمان مشخص بود. من رفتم دستشویی و جایی از حرم با هادی قرار گذاشتیم. نماز را با هم و به صورت جماعت خواندیم. من بعد از نماز به سمت هتل برگشتم ولی هادی ماند تا بیشتر استفاده کند و قرار شد با علی شیر و قیصر برگردد. منم تا رسیدن بچهها کمی اتاق را مرتب کردم و مشغول طلب حلالیت مجازی از دوستان و آشنایان شدم. چون قبل از سفر هم به خاطر مشکلات خروج از کشور و پاسپورت، فرصت نشده بود این کار را انجام دهم و حالا قبل از رسیدن به مکه، به نظرم رسید حتما این کار را بکنم.
بعد از اتمام کارها، تصمیم گرفتم یک غسل مافیالذمه هم انجام دهم. غسلی که دقیق نفهمیدم کارکردش چیست ولی ظاهرا جواب است. بچهها هنوز نیامده بودند و من میخواستم استراحت کنم. در نتیجه در اتاق را کمی باز گذاشتم (چون نمیدانستم هر کدام چه زمانی میآیند و کلید دارند یا خیر) و خوابیدم. البته نیم ساعت بعد با برگشت بچهها از اتاق بیدار شدم. قیصر هنوز وسایلش را جمع نکرده بود و مشغول جمعکردن وسایلش شد. با جمع شدن وسایل قیصر و رفتن او به اتاق امیرعلی، همگی مشغول خواب شدیم. من و هادی هم ساعت گذاشتیم تا نیمه شب بتوانیم از خواب بیدار شویم و آخرین شب در مدینه را هر چه بهتر و سرحالتر درک کنیم.
ساعت ۲:۴۵ بود که با زنگهای مکرر گوشی من و هادی از خواب بیدار شدم. اول از همه هادی رو بیدار کردم که از گرما به شدت عرق کرده بود. ترسیدم که خدایی نکرده مریض شده باشد ولی فهمیدم که برای هادی عادی است. در نتیجه بیدار کردن او را ادامه دادم تا جایی که بیدار شد و درخواست کرد که تا ساعت ۳ بخوابد. نفر بعدی علی شیر بود که او هم هنوز خسته بود و بیدار نمیشد. منم تصمیم گرفتم کمی گوشیام را چک کنم تا بچهها بیشتر استراحت کنند و بعد بیدارشان کنم. از قضا احمدرضا هم پیام داده بود که برای بقیع رفتن بیدارش کنم. همان ساعت ۳ بیدارش کردم ولی بیدار نشد و گفت که میخواهد بیشتر بخوابد و خودش بعد از نماز برای زیارت بقیع خواهد رفت.
ساعت ۳ شد و دوباره هادی و علی شیر را صدا زدم و هر دو را بیدار کردم. این بار بیدار شدند و با خوردن کمی خرما، انرژی گرفتند و بعد هم سه نفری به سمت حرم رهسپار شدیم. طبق معمول اول همگی به سمت دستشویی رفتیم. در دستشویی صدای اذان شب مسجدالنبی(ص) به گوش میرسید. اذانی که در آن خبری از «اشهد ان علی ولی الله» و «حی علی خیرالعمل» نبود. کلا اذان و اقامه سنیها تفاوتهای جدی با شیعه داشت. در اذان صبحشان هم عبارت «الصلاه خیر من النوم» را داشتند که به نوبه خودش چیز عجیبی بود.
وسط راه بودیم که علی یادش افتاد چیزی در هتل جا گذاشته و برگشت که آن را بردارد. دم ستون حضرت عبدالله با هم قرار گذاشتیم که بعد از رسیدن علی، اول با هم به زیارت حضرت رسول(ص) برویم. زیارتی که شاید آخرین زیارتمان میبود...
@RelaxationPlace2