رفلکتوپاز (۳)
با مراجعانم همراه میشوم. هر روز صبح، نوری بر وجودشان میاندازند و به من امکان میدهند شاهدِ بخشی از جهان آنها باشم. میبینم که از سربالاییها نفسنفس زنان بالا میروند و گاه دستگشوده و رها از سربالایی فرود میآیند.
اما ساعت ملاقات هفتگی مان چیز دیگری است. با هم قرار میکنیم سرِ ساعتی، و من به انتظار مینشینم. حالِ روباه را دارم در داستان "شازده کوچولو" روباه میگفت هر روز سرِ ساعتِ مشخص بیا، بگذار منتظرت باشم!
انتظار به سر میرسد...اولش هر دو کژ میشویم و مژ میشویم؛ مثل کشتی بیلنگر، تا معلوممان شود که به کدام سمت بادبان بکشیم. بعد، سفر را آغاز میکنیم.
آه از زمان... چقدر روح و جنس زمان عوض میشود، کش میآید، پهن میشود و نفسنفس میزند... همیشه از زمان تعجب میکنم. ساعت را نگاه میکنم که فقط یک ساعت و چند دقیقهای گذشته است و گاهی کمتر... اما هر دو احساس میکنیم سفرهای بلندی را رفته و برگشتهایم و زمان، این همراهِ همیشگی، جایی در سفر، جا مانده است!...
گاه همراهانم فکر میکنند در دریایی از غم و سرگشتگی غوطهورند، اما یاد گرفتهام وقتی در قسمتهای تاریک اقیانوس شنا میکنیم، باورم به نقطههای روشن را از دست ندهم.... منتظر میمانم تا نور از جایی سربزند... و میزند،... نور میآید وقتی تو منتظرش باشی!
هر بار با خود میگویم باید بنویسم... باید بنویسم....باید این شکوه را ثبت، پایدار و روایت کنم. اما باید اصولی را رعایت کرد. باید محرمانهگی حفظ شود. قرار است گوشه امن آدمهای بسیاری باشم....باید شکرگزار باشم و نعمت را ریخت و پاش نکنم.
احترام و پاسداشتِ نعمت، شوق نوشتن را در من به صبوری پیوند میزند. میدانم که روزی خواهم نوشت.... میدانم که اکنون نیز در حال نوشتنم. نوشتن از لحظه ای شروع نمیشود که قلم بر کاغذ سُرانده میشود. از خیلی قبلتر از آن،... از وقتی آغاز میشود که به جهان گوش میدهی!
آذر تشکر
جامعهشناس
لایف کوچ
#لایف_کوچینگ
#رفلکتوپاز
https://t.me/azarbalcony
با مراجعانم همراه میشوم. هر روز صبح، نوری بر وجودشان میاندازند و به من امکان میدهند شاهدِ بخشی از جهان آنها باشم. میبینم که از سربالاییها نفسنفس زنان بالا میروند و گاه دستگشوده و رها از سربالایی فرود میآیند.
اما ساعت ملاقات هفتگی مان چیز دیگری است. با هم قرار میکنیم سرِ ساعتی، و من به انتظار مینشینم. حالِ روباه را دارم در داستان "شازده کوچولو" روباه میگفت هر روز سرِ ساعتِ مشخص بیا، بگذار منتظرت باشم!
انتظار به سر میرسد...اولش هر دو کژ میشویم و مژ میشویم؛ مثل کشتی بیلنگر، تا معلوممان شود که به کدام سمت بادبان بکشیم. بعد، سفر را آغاز میکنیم.
آه از زمان... چقدر روح و جنس زمان عوض میشود، کش میآید، پهن میشود و نفسنفس میزند... همیشه از زمان تعجب میکنم. ساعت را نگاه میکنم که فقط یک ساعت و چند دقیقهای گذشته است و گاهی کمتر... اما هر دو احساس میکنیم سفرهای بلندی را رفته و برگشتهایم و زمان، این همراهِ همیشگی، جایی در سفر، جا مانده است!...
گاه همراهانم فکر میکنند در دریایی از غم و سرگشتگی غوطهورند، اما یاد گرفتهام وقتی در قسمتهای تاریک اقیانوس شنا میکنیم، باورم به نقطههای روشن را از دست ندهم.... منتظر میمانم تا نور از جایی سربزند... و میزند،... نور میآید وقتی تو منتظرش باشی!
هر بار با خود میگویم باید بنویسم... باید بنویسم....باید این شکوه را ثبت، پایدار و روایت کنم. اما باید اصولی را رعایت کرد. باید محرمانهگی حفظ شود. قرار است گوشه امن آدمهای بسیاری باشم....باید شکرگزار باشم و نعمت را ریخت و پاش نکنم.
احترام و پاسداشتِ نعمت، شوق نوشتن را در من به صبوری پیوند میزند. میدانم که روزی خواهم نوشت.... میدانم که اکنون نیز در حال نوشتنم. نوشتن از لحظه ای شروع نمیشود که قلم بر کاغذ سُرانده میشود. از خیلی قبلتر از آن،... از وقتی آغاز میشود که به جهان گوش میدهی!
آذر تشکر
جامعهشناس
لایف کوچ
#لایف_کوچینگ
#رفلکتوپاز
https://t.me/azarbalcony
❤11👍2
بازی با کلمات
کوچینک و کوچینگ
کوچینک(koochink) روستایی از توابع شهرستان نیکشهر بلوچستان است.
در زبان بلوچی، کندن چیزی را کوچان (koachan) میگویند.
دور تا دور روستای کوچینک، کوههای سنگی است. مردمان روستا از میان کوههای سخت، قناتهای بسیاری کندهاند تا درمیان شرایط سخت محیط زندگیشان، آب را و زندگی را جاری کنند. روستای کوچینک پر از قناتهای دستکَند است.
آواها بیمرزند، گاه کلمه ای، با کلمه دیگر در زبانی دیگر، در ذهن ما کنار هم مینشینند، مثل همنشینی دو روح؛
کلمات تکرار میشوند، تا معناها را بسازند، معناهای بی مرز را...
انگار که مرزهای تاریخ و جغرافیا به هم ریخته باشد و کوچینک (koochink) بلوچی و کوچینگ(Coaching) انگلیسی، به گوش ما یکسان بیاید و ما را به یاد معنای مشابهی بیندازد:
جستجو برای جاری کردن نیروی حیات از میان سختیها و ناکامیها!
در لینک زیر روستای کوچینک را بیشتر بشناسید:
https://www.aparat.com/v/x6Key
#کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
کوچینک و کوچینگ
کوچینک(koochink) روستایی از توابع شهرستان نیکشهر بلوچستان است.
در زبان بلوچی، کندن چیزی را کوچان (koachan) میگویند.
دور تا دور روستای کوچینک، کوههای سنگی است. مردمان روستا از میان کوههای سخت، قناتهای بسیاری کندهاند تا درمیان شرایط سخت محیط زندگیشان، آب را و زندگی را جاری کنند. روستای کوچینک پر از قناتهای دستکَند است.
آواها بیمرزند، گاه کلمه ای، با کلمه دیگر در زبانی دیگر، در ذهن ما کنار هم مینشینند، مثل همنشینی دو روح؛
کلمات تکرار میشوند، تا معناها را بسازند، معناهای بی مرز را...
انگار که مرزهای تاریخ و جغرافیا به هم ریخته باشد و کوچینک (koochink) بلوچی و کوچینگ(Coaching) انگلیسی، به گوش ما یکسان بیاید و ما را به یاد معنای مشابهی بیندازد:
جستجو برای جاری کردن نیروی حیات از میان سختیها و ناکامیها!
در لینک زیر روستای کوچینک را بیشتر بشناسید:
https://www.aparat.com/v/x6Key
#کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
روستای کوچینک
کوچینک، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان نیکشهر در بلوچستان است. این روستا در شمال غربی روستای تاریخی نسفران در دهستان هیچان بخش مرکزی شهرستان نیکشهر واقع شده، یکی از روستاهای پرجمعیت شهرستان نیکشهر می باشد. بر آن شدیم تا گامی هرچند کوچک برای رضایت و خوشحالی…
👍5👌4❤1
تانگو(۳)
من: در گفتگومان چه چیز بیشتر برایت کار کرد؟
او: اینکه تو بموقع چوب امدادی را به من میرساندی.
من: چوب امدادی؟ چطور؟ توضیح میدهی؟
نگاهش را بالا میگیرد و به جایی در دوردست خیره میشود.
"میدانی، این با همه گفتگوها فرق میکند، مثل این است که توی رودخانه افتاده باشم و دارم دست و پا میزنم.... معلوم نیست، شاید تا آخرش دست و پا بزنم. شاید هم چیزهای زیادی باشد که دستم به آنها بند شود، تخته پارههایی... و خودم را بزحمت از آب بیرون بکشم.
اما فرقش این است که در این گفتگو، تو برایم چوبی میاندازی که از همه تختهپارهها بموقعتر است.....چوبِ تو سرِ وقت است، درست وقتی میرسد که به آن نیاز دارم... فکر کنم رازش همین باشد!"
#تانگو
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
من: در گفتگومان چه چیز بیشتر برایت کار کرد؟
او: اینکه تو بموقع چوب امدادی را به من میرساندی.
من: چوب امدادی؟ چطور؟ توضیح میدهی؟
نگاهش را بالا میگیرد و به جایی در دوردست خیره میشود.
"میدانی، این با همه گفتگوها فرق میکند، مثل این است که توی رودخانه افتاده باشم و دارم دست و پا میزنم.... معلوم نیست، شاید تا آخرش دست و پا بزنم. شاید هم چیزهای زیادی باشد که دستم به آنها بند شود، تخته پارههایی... و خودم را بزحمت از آب بیرون بکشم.
اما فرقش این است که در این گفتگو، تو برایم چوبی میاندازی که از همه تختهپارهها بموقعتر است.....چوبِ تو سرِ وقت است، درست وقتی میرسد که به آن نیاز دارم... فکر کنم رازش همین باشد!"
#تانگو
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
❤7👍2
دارم جمعهها سفرهای پهن میکنم توی بالکن، رو به آسمان بلند... و دعوتتان میکنم بنشینید به تناول نگاه بازیگوش و مشاهدهگر مارسل پروست، در کتاب سترگ "در جستجوی زمان از دست رفته"، به ترجمه مهدی سحابی عزیز که صدای پروست را در کلمات فارسی جاری کرد.
آسان نمیشود با پروست همراه شد. ذهن و کلام او مثل ذهن همه ما بازیگوش است و خواننده به زحمت میافتد. از این رو، از سفره عصرانه، لقمه کوچکی برمیگیریم و با هم میرویم در کوچهپسکوچههای فکرهای جاری زندگی، گاهی کوچه فرعی را رد میکنیم و می پیچیم به کوچه اصلی تا مسیر را گم نکرده باشیم.
#مارسل_پروست
#لایف_کوچینگ
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
آسان نمیشود با پروست همراه شد. ذهن و کلام او مثل ذهن همه ما بازیگوش است و خواننده به زحمت میافتد. از این رو، از سفره عصرانه، لقمه کوچکی برمیگیریم و با هم میرویم در کوچهپسکوچههای فکرهای جاری زندگی، گاهی کوچه فرعی را رد میکنیم و می پیچیم به کوچه اصلی تا مسیر را گم نکرده باشیم.
#مارسل_پروست
#لایف_کوچینگ
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
❤3👍1
رفلکتوپاز (۴)
این روزها، دستهای بسیاری در دستانم جا خوش میکنند؛ مثل گنجشکی که پر زده باشد و خودش را به دیواره خانهام کوبیده باشد.
دستها، این گنجشکهای بیقرار را در دستانم میگیرم، کنار دهانم میبرم و ها میکنم تا سرما پا سست کند، به نجوا میگویم آرام بگیر، لرزیدن حق ما نیست. حق ما به پرواز در آمدن در آسمان است!
#کوچینگ
#مایندست_کوچینگ
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
این روزها، دستهای بسیاری در دستانم جا خوش میکنند؛ مثل گنجشکی که پر زده باشد و خودش را به دیواره خانهام کوبیده باشد.
دستها، این گنجشکهای بیقرار را در دستانم میگیرم، کنار دهانم میبرم و ها میکنم تا سرما پا سست کند، به نجوا میگویم آرام بگیر، لرزیدن حق ما نیست. حق ما به پرواز در آمدن در آسمان است!
#کوچینگ
#مایندست_کوچینگ
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
❤9👍1
درهایی هست که از آن عبور میکنم، درهای بسیاری...
و بالکن هایی هست که بر آنها پا خواهم گذاشت و نور بر صورتم خواهد پاشید!
https://t.me/azarbalcony
و بالکن هایی هست که بر آنها پا خواهم گذاشت و نور بر صورتم خواهد پاشید!
https://t.me/azarbalcony
❤10
تانگو (۴)
رقص تنگاتنگی با مراجعم دارم. پر از شوق و خوانشِ حرکت است.
گاه ما دو رقصنده، با هم تصاویری میسازیم تا سرعتِ فهم را بالاتر ببریم و و حرکتمان را موزونتر کنیم:
- تو میگویی همه چیز را درباره خودت میدانی. پس بگو این سنگینی و بیتحرکی که دوستش نداری، از کجاست؟
-نمیدانم
- بیا با هم ببینیم کجا حرکاتت سبک بوده و درخشیدهای.
- انگار وقتی موفق بودهام که کسی یا چیزی در ذهن من مدام ضربه زده است. مثل دارکوب. من نیاز داشتهام به ضربههای دارکوب تا کمی بدرخشم (صدایش از غصه میلرزد)
- اگر دارکوب در زندگی تو نباشد تو چطور خواهی بود؟
- مثل بز کوهی خواهم بود... سبکبار و مصمم، از صخرههایِ بلند، بالا خواهم رفت، چابک خواهم بود، در اوج و به جهان نگاه خواهم کرد.
- چه شکوهمند و زیبا... بز کوهی چگونه موجودی است؟
-بیش از همه باری بر گُرده ندارد. سبک است!
-دستت را به من بده، یکی یکی بارها را زمین بگذاریم تا بز کوهی که میخواهی باشی.
(چهرهاش از شادیِ این تبدیل میشکفد.)
سفرمان مثل رقصِ دگردیسی است؛
از ارادهای که نیاز به دارکوب دارد تا برانگیخته شود، به سوی بز کوهی چابک، سبک پا و مصمم!
هر بار با هم مینشینیم پای صخرههای بلند، در سرزمینی که دیگر دارکوبی در آن نیست. بارها را زمین میگذاریم و هر بار سبکتر از پیش، بالا میرویم... صخرهها به زیر پاهایمان است!
#مایندست_کوچینگ
#تانگو
https://t.me/azarbalcony
رقص تنگاتنگی با مراجعم دارم. پر از شوق و خوانشِ حرکت است.
گاه ما دو رقصنده، با هم تصاویری میسازیم تا سرعتِ فهم را بالاتر ببریم و و حرکتمان را موزونتر کنیم:
- تو میگویی همه چیز را درباره خودت میدانی. پس بگو این سنگینی و بیتحرکی که دوستش نداری، از کجاست؟
-نمیدانم
- بیا با هم ببینیم کجا حرکاتت سبک بوده و درخشیدهای.
- انگار وقتی موفق بودهام که کسی یا چیزی در ذهن من مدام ضربه زده است. مثل دارکوب. من نیاز داشتهام به ضربههای دارکوب تا کمی بدرخشم (صدایش از غصه میلرزد)
- اگر دارکوب در زندگی تو نباشد تو چطور خواهی بود؟
- مثل بز کوهی خواهم بود... سبکبار و مصمم، از صخرههایِ بلند، بالا خواهم رفت، چابک خواهم بود، در اوج و به جهان نگاه خواهم کرد.
- چه شکوهمند و زیبا... بز کوهی چگونه موجودی است؟
-بیش از همه باری بر گُرده ندارد. سبک است!
-دستت را به من بده، یکی یکی بارها را زمین بگذاریم تا بز کوهی که میخواهی باشی.
(چهرهاش از شادیِ این تبدیل میشکفد.)
سفرمان مثل رقصِ دگردیسی است؛
از ارادهای که نیاز به دارکوب دارد تا برانگیخته شود، به سوی بز کوهی چابک، سبک پا و مصمم!
هر بار با هم مینشینیم پای صخرههای بلند، در سرزمینی که دیگر دارکوبی در آن نیست. بارها را زمین میگذاریم و هر بار سبکتر از پیش، بالا میرویم... صخرهها به زیر پاهایمان است!
#مایندست_کوچینگ
#تانگو
https://t.me/azarbalcony
👍7
رفلکتوپاز(۵)
نگاه میکنم به جهان،
به خون،
به لذت ویرانی و خشم...
در جهانی به این زشتی، هیچ چارهای بجز زیباترشدن نیست!
#رفلکتوپاز
#مایندست_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
نگاه میکنم به جهان،
به خون،
به لذت ویرانی و خشم...
در جهانی به این زشتی، هیچ چارهای بجز زیباترشدن نیست!
#رفلکتوپاز
#مایندست_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
👍6
همو مُرغَک را ندیدی؟
Dootari | دوتاری
ردپای کوچینگ در موسیقی مقامی فارسی زبانان😊
*قطعهای از موسیقی هرات افغانستان، قاسم مسرور
https://t.me/azarbalcony
*قطعهای از موسیقی هرات افغانستان، قاسم مسرور
https://t.me/azarbalcony
❤3
روزاذر(۱)
- دارم به خانه جدیدت میآیم. یکسال بر عمر تو گذشته و ایام تولدِ توست. میخواهم هدیهای به تو بدهم که دوست داری. بگو چه چیز نیاز داری؟
-قدمت بر چشم. قدردانم که نیازم را میپرسی، برای بسیاری، در چنین مواقعی، نیاز خودشان مهمتر است!
- خوشحالم. حالا بگو چه نیازی داری؟
- چیزی نیاز ندارم. اشیای پیرامونم را اضافی میبینم.
- چیزی بگو. معنای زیبایی دارد هدیه دادن و گرفتن... خوشحال کردن و خوشحال شدن!
-بله. درست است. اما تو را در درون، آزاد میخواهم. به چیزی فکر نکن. بگذار ذهنت برقصد و نزد من بیاید!
-آزاد میشوم اگر بدانم چه چیز خوشحالت میکند.
- باشد، بیا با هم فکرش را بکنیم. میتواند میدانِ معناییِ کوچکی باشد که من و تو با هم بسازیم. بیا سعی کنیم.
- هر دو کتاب را دوست داریم. شاید کتاب میخواهی.
- درست است. اما کتابهایم بار شدهاند، بارِ گذشته من بر دوشِ کتابهاست، بعضیشان ناگشوده ماندهاند... تا نگاهی بر این بارهای زیبا نیندازم، باری اضافه نخواهم کرد. تا بعدیها برسند، بگذار ورقی بزنم، حرف حسابِشان را بنویسم و ببخشم.
-پس چیز دیگری بگو. از میدان معناییات بگو. در همان میدان، چیزی بخواه از من!
-به خانهام بیا، با هم برویم جایی در این شهر زیبا، حجاب از سر برگیریم و قدم بزنیم مثل دو روح سربلند و آزاد... به احترام سپیده و شجاعتش، که همین روزها دارد با اخم دردناک پدر و دستپاچگی مادر سر میکند، در قلب روستای "دست به زانو"ی لرستان!
- سپیده فرق میکند...چیز کوچکی بگو...پیچیدهاش نکن!
- پاسخ به خواستههای واقعیمان سخت است...میدانم... شاید راهِ آسان همان است: تبدیل شادیهای بزرگمان به مناسکی کوچک!
چیزی بیاور تا مناسکی کوچک را برگزار کنیم و فراموش کنیم....و من نمیدانم تا کی، بارِ آن نشانه فراموشی را بر زندگیام تحمل خواهم کرد!
#رفلکتوپاز
#روزاذر
#سپیده_رشنو
#فردیت_و_تشخص
https://t.me/azarbalcony
- دارم به خانه جدیدت میآیم. یکسال بر عمر تو گذشته و ایام تولدِ توست. میخواهم هدیهای به تو بدهم که دوست داری. بگو چه چیز نیاز داری؟
-قدمت بر چشم. قدردانم که نیازم را میپرسی، برای بسیاری، در چنین مواقعی، نیاز خودشان مهمتر است!
- خوشحالم. حالا بگو چه نیازی داری؟
- چیزی نیاز ندارم. اشیای پیرامونم را اضافی میبینم.
- چیزی بگو. معنای زیبایی دارد هدیه دادن و گرفتن... خوشحال کردن و خوشحال شدن!
-بله. درست است. اما تو را در درون، آزاد میخواهم. به چیزی فکر نکن. بگذار ذهنت برقصد و نزد من بیاید!
-آزاد میشوم اگر بدانم چه چیز خوشحالت میکند.
- باشد، بیا با هم فکرش را بکنیم. میتواند میدانِ معناییِ کوچکی باشد که من و تو با هم بسازیم. بیا سعی کنیم.
- هر دو کتاب را دوست داریم. شاید کتاب میخواهی.
- درست است. اما کتابهایم بار شدهاند، بارِ گذشته من بر دوشِ کتابهاست، بعضیشان ناگشوده ماندهاند... تا نگاهی بر این بارهای زیبا نیندازم، باری اضافه نخواهم کرد. تا بعدیها برسند، بگذار ورقی بزنم، حرف حسابِشان را بنویسم و ببخشم.
-پس چیز دیگری بگو. از میدان معناییات بگو. در همان میدان، چیزی بخواه از من!
-به خانهام بیا، با هم برویم جایی در این شهر زیبا، حجاب از سر برگیریم و قدم بزنیم مثل دو روح سربلند و آزاد... به احترام سپیده و شجاعتش، که همین روزها دارد با اخم دردناک پدر و دستپاچگی مادر سر میکند، در قلب روستای "دست به زانو"ی لرستان!
- سپیده فرق میکند...چیز کوچکی بگو...پیچیدهاش نکن!
- پاسخ به خواستههای واقعیمان سخت است...میدانم... شاید راهِ آسان همان است: تبدیل شادیهای بزرگمان به مناسکی کوچک!
چیزی بیاور تا مناسکی کوچک را برگزار کنیم و فراموش کنیم....و من نمیدانم تا کی، بارِ آن نشانه فراموشی را بر زندگیام تحمل خواهم کرد!
#رفلکتوپاز
#روزاذر
#سپیده_رشنو
#فردیت_و_تشخص
https://t.me/azarbalcony
❤11👍1
روزاذر (۲)
داشتم این عکس را میگرفتم در کرالای هند، جایی نزدیک آلاپی، محو متانت این دو دختر زیبا بودم. پسرک با دوچرخهاش آمد کنارم ایستاد. نگاهم کرد و چند کلمهای حرف زدیم. دست کرد در جیبش و مشتی شکلات تعارفم کرد:
- امروز روز تولد من است و من به دیگران هدیه میدهم.
- عجب، چرا تو هدیه میدهی؟ دیگران باید به تو هدیه بدهند در روز تولدت!
- این دیگران بودند که دنیا را آماده کردند تا من بیایم. من که هنوز کاری نکردهام...این بابت قدردانی است!
سالها گذشته است، آن پسرک باید برای خودش مردی شده باشد. از او هیچ عکسی ندارم، اما تصویرش از همه هزاران عکسی که گرفتهام، برایم وضوح بیشتری دارد. و هر بار در روز تولدم، به آن نگاه متفاوت فکر میکنم... آیا کاری را که برایش بدنیا آمدم، انجام دادهام؟ باید قدردان چه چیز و چه کسی باشم؟
امسال سال دیگری است...با همه سالهای دیگر فرق میکند،..صبح که از خواب بیدار شوم، مثل همیشه، بانکها سالروز تولدم را تبریک خواهند گفت و یاد من با سماجتی شیرین در خاطر کسانی خواهد آمد...من اما، دلم میخواهد دست در جیب کنم و آنچه دارم با مهر هدیه بدهم!
#روزاذر
https://t.me/azarbalcony
داشتم این عکس را میگرفتم در کرالای هند، جایی نزدیک آلاپی، محو متانت این دو دختر زیبا بودم. پسرک با دوچرخهاش آمد کنارم ایستاد. نگاهم کرد و چند کلمهای حرف زدیم. دست کرد در جیبش و مشتی شکلات تعارفم کرد:
- امروز روز تولد من است و من به دیگران هدیه میدهم.
- عجب، چرا تو هدیه میدهی؟ دیگران باید به تو هدیه بدهند در روز تولدت!
- این دیگران بودند که دنیا را آماده کردند تا من بیایم. من که هنوز کاری نکردهام...این بابت قدردانی است!
سالها گذشته است، آن پسرک باید برای خودش مردی شده باشد. از او هیچ عکسی ندارم، اما تصویرش از همه هزاران عکسی که گرفتهام، برایم وضوح بیشتری دارد. و هر بار در روز تولدم، به آن نگاه متفاوت فکر میکنم... آیا کاری را که برایش بدنیا آمدم، انجام دادهام؟ باید قدردان چه چیز و چه کسی باشم؟
امسال سال دیگری است...با همه سالهای دیگر فرق میکند،..صبح که از خواب بیدار شوم، مثل همیشه، بانکها سالروز تولدم را تبریک خواهند گفت و یاد من با سماجتی شیرین در خاطر کسانی خواهد آمد...من اما، دلم میخواهد دست در جیب کنم و آنچه دارم با مهر هدیه بدهم!
#روزاذر
https://t.me/azarbalcony
❤8👍2
اطلاعیه📣
(اعتبار این آگهی، بمدت یک ماه یعنی تا ۳۰ بهمن ۱۴۰۲ است)
با مهر و افتخار، به اعضای کانال بالکن، سه جلسه کوچینگ، بصورت رایگان اهدا میکنم.
برای پرسش و کنجکاوی و برای هماهنگی، به آیدی زیر پیام دهید:
@azarta
آذر تشکر
مایندست کوچ
کوچ تشخص و فردیت
(اعتبار این آگهی، بمدت یک ماه یعنی تا ۳۰ بهمن ۱۴۰۲ است)
با مهر و افتخار، به اعضای کانال بالکن، سه جلسه کوچینگ، بصورت رایگان اهدا میکنم.
برای پرسش و کنجکاوی و برای هماهنگی، به آیدی زیر پیام دهید:
@azarta
آذر تشکر
مایندست کوچ
کوچ تشخص و فردیت
❤7
رفلکتوپاز(۶)
....زمین، خودش میدانست که باید کجا برود. مقاومتش مغلوب شده بود و من چون خلبانی که بزحمت روی زمین پیش رفته باشد، ناگهان بلند میشدم!
مارسل پروست
در جستجوی زمان از دسترفته
https://t.me/azarbalcony
....زمین، خودش میدانست که باید کجا برود. مقاومتش مغلوب شده بود و من چون خلبانی که بزحمت روی زمین پیش رفته باشد، ناگهان بلند میشدم!
مارسل پروست
در جستجوی زمان از دسترفته
https://t.me/azarbalcony
❤3👍3
رفلکتوپاز (۷)
روباه گفت: " آدمها دیگر وقت شناخت هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان میخرند،..."
بازارها پر از سر وصدای کاسبهاست.... از صحن کاروانسرا، حجره و راسته گرفته تا مغازه و دفتر شرکت و سمینار و وبینار، ... از داس و صندلی و فرش و پارچه زربفت گرفته تا کریپتوکارنسی...سروصدای خرید و فروش، به درازای تاریخ است!
این روزها بازار پر شده از پارچههای نرم و لطیف و زیبا، ... برکت، سفر، نعمت و وفور، خودشناسی، اعتمادبنفس، عزت نفس، ...فروشندهها دست بر هم میکوبند و فریاد میزنند که رختِ نو آوردهام؛ رخت زیبا برازنده تن شما... رهگذران سرکی میکشند و چیزی میخرند.
من اما مینشینم به انتظارِ مشتاقان و جسوران،... جستجوگرانِ گنجهایِ نهفته و یکَه،...،به انتظارِ آن که نمیخواهد چیز ساخته پرداخته از دکان بخرد. آنکه شیفته تراشیدن و آفریدن است.
گذارش به من که بیفتد، آرام و مردَد پا سست میکند. روبروی دکانم میایستد که پر از خنزر پنزر است، سری میچرخاند و لبخندی میزند.
- چیزی دارم که دلم به آن بند است، برای هیچکس جز من، ارزشی ندارد....چطور میشود درستش کرد.... اصلا درست شدنی هست؟
- بیا آشنا....بیا بنشین.. بیا با هم چای بخوریم. بعد نشانم بده در دستت چه داری و چه میخواهی بسازی!
#رفلکتوپاز
#کوچینگ
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
روباه گفت: " آدمها دیگر وقت شناخت هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان میخرند،..."
بازارها پر از سر وصدای کاسبهاست.... از صحن کاروانسرا، حجره و راسته گرفته تا مغازه و دفتر شرکت و سمینار و وبینار، ... از داس و صندلی و فرش و پارچه زربفت گرفته تا کریپتوکارنسی...سروصدای خرید و فروش، به درازای تاریخ است!
این روزها بازار پر شده از پارچههای نرم و لطیف و زیبا، ... برکت، سفر، نعمت و وفور، خودشناسی، اعتمادبنفس، عزت نفس، ...فروشندهها دست بر هم میکوبند و فریاد میزنند که رختِ نو آوردهام؛ رخت زیبا برازنده تن شما... رهگذران سرکی میکشند و چیزی میخرند.
من اما مینشینم به انتظارِ مشتاقان و جسوران،... جستجوگرانِ گنجهایِ نهفته و یکَه،...،به انتظارِ آن که نمیخواهد چیز ساخته پرداخته از دکان بخرد. آنکه شیفته تراشیدن و آفریدن است.
گذارش به من که بیفتد، آرام و مردَد پا سست میکند. روبروی دکانم میایستد که پر از خنزر پنزر است، سری میچرخاند و لبخندی میزند.
- چیزی دارم که دلم به آن بند است، برای هیچکس جز من، ارزشی ندارد....چطور میشود درستش کرد.... اصلا درست شدنی هست؟
- بیا آشنا....بیا بنشین.. بیا با هم چای بخوریم. بعد نشانم بده در دستت چه داری و چه میخواهی بسازی!
#رفلکتوپاز
#کوچینگ
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
❤10👍1🔥1
رضاجان و کوچینگ
<unknown>
رضاجان و کوچینگ😊
دو هفتهای شده است که افتخار همراهیهای زیادی داشتم. از شما چه پنهان هدیه تولدم بزرگ و ارزشمند است : " اعتماد"
سفرهای زیادی رفتیم و هنوز هم در راهیم. همه سفرها به پرواز دل و شوق ختم شده است...گرههای میان راه نفس باز شدهاند و امید با لبخند شیطنتآمیزش از گوشهای سرک کشیده است...
"رضاجان" را شما نمیشناسید، جوانی ایستاده در میان ۳۰ سالگی و نگران ناشناختگیهای دنیای تازه،...از محتوا و مسیر سفر ما هم چیزی نمیدانید. کافی است بدانید که در سفر کوتاهمان توانست دلش را یکدله کند و تصمیم مهم زندگیش را بگیرد.
ادامهاش را در فایل صوتی پیوست، از زبان من بشنوید.... به نظرم رسید، حرفهایم میتواند بنشیند میان دنیاهای بسیاری و خودش راهش را بگیرد و برود!
https://t.me/azarbalcony
دو هفتهای شده است که افتخار همراهیهای زیادی داشتم. از شما چه پنهان هدیه تولدم بزرگ و ارزشمند است : " اعتماد"
سفرهای زیادی رفتیم و هنوز هم در راهیم. همه سفرها به پرواز دل و شوق ختم شده است...گرههای میان راه نفس باز شدهاند و امید با لبخند شیطنتآمیزش از گوشهای سرک کشیده است...
"رضاجان" را شما نمیشناسید، جوانی ایستاده در میان ۳۰ سالگی و نگران ناشناختگیهای دنیای تازه،...از محتوا و مسیر سفر ما هم چیزی نمیدانید. کافی است بدانید که در سفر کوتاهمان توانست دلش را یکدله کند و تصمیم مهم زندگیش را بگیرد.
ادامهاش را در فایل صوتی پیوست، از زبان من بشنوید.... به نظرم رسید، حرفهایم میتواند بنشیند میان دنیاهای بسیاری و خودش راهش را بگیرد و برود!
https://t.me/azarbalcony
❤5👍2