4_5877639938299659076
<unknown>
بهترین جای جهان جایی نیست که هست، آنجاست که تو می آفرینی اش...
موسیقی: Jill Barber
#لایف_کوچینگ
#مایندست_کوچینگ
موسیقی: Jill Barber
#لایف_کوچینگ
#مایندست_کوچینگ
❤7
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
پاییز
و شکوه آفرینش پیش از مرگ
در میهمانی خداحافظی
می رقصد
برگ زرد درخت آزاد
دست در دست تار عنکبوت
زخمهای چابک شاد بر سرپنجههایش
#آذر_تشکر
#مایندست_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
و شکوه آفرینش پیش از مرگ
در میهمانی خداحافظی
می رقصد
برگ زرد درخت آزاد
دست در دست تار عنکبوت
زخمهای چابک شاد بر سرپنجههایش
#آذر_تشکر
#مایندست_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
❤8
راوی داستانی دیگر بودن!
پاپلی یزدی در کتاب ارجمند "شازده حمام" تعریف میکند که چطور وقتی پسرک نوجوان نوسوادی بوده، در میان کوچه های خاکی یزد، برای زنهای همسایه، داستان امیر ارسلان نامدار را با شور و حرارت میخوانده است و زنها چنان درگیر داستان میشدهاند که برای وصال امیر ارسلان و فرخ لقا، اشکها ریخته و به سینه میزده و آش نذری میپختهاند!
محور همه اضطرابها، اشکها و پهلو به پهلوشدنها در شبهای بلند و پریشان زندگی امروز، داستانهایی است که برای خود تعریف میکنیم، آن نسخه ای که در ذهن میسازیم، واقعیت میپنداریم و با لعاب هیجان و احساس باور کرده و با تکرارش، درون آن گیر میکنیم!
کوچینگ، عزم سفر برای عوض کردن داستانهای تکراری اسارت بار است،
و رقم زدن تجربه های معنادار،
وقتی که حضور رفیق همقدمی، راه دراز سفر را کوتاه کند.
آذر تشکر
مایندست کوچ
کوچ تشخص و فردیت
#کوچینگ
#آذر_تشکر
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
پاپلی یزدی در کتاب ارجمند "شازده حمام" تعریف میکند که چطور وقتی پسرک نوجوان نوسوادی بوده، در میان کوچه های خاکی یزد، برای زنهای همسایه، داستان امیر ارسلان نامدار را با شور و حرارت میخوانده است و زنها چنان درگیر داستان میشدهاند که برای وصال امیر ارسلان و فرخ لقا، اشکها ریخته و به سینه میزده و آش نذری میپختهاند!
محور همه اضطرابها، اشکها و پهلو به پهلوشدنها در شبهای بلند و پریشان زندگی امروز، داستانهایی است که برای خود تعریف میکنیم، آن نسخه ای که در ذهن میسازیم، واقعیت میپنداریم و با لعاب هیجان و احساس باور کرده و با تکرارش، درون آن گیر میکنیم!
کوچینگ، عزم سفر برای عوض کردن داستانهای تکراری اسارت بار است،
و رقم زدن تجربه های معنادار،
وقتی که حضور رفیق همقدمی، راه دراز سفر را کوتاه کند.
آذر تشکر
مایندست کوچ
کوچ تشخص و فردیت
#کوچینگ
#آذر_تشکر
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
👍4❤2🔥1
میخواهم دو بخش نو به بالکن اضافه کنم:
#تانگو
روایت رقصهای دونفره زیبا و هماهنگ با مراجعانم در جلسات کوچینگ.
#رفلکتوپاز
رفلکتوپاز ترکیبی است از دو کلمه درنگ (pause) و تامل (Reflection).
در رفلکتوپازها، درنگ خواهم کرد جایی در میان پیشامدها و ارتباطات روزمره، و آنها را با تأملی دوباره، خواهم خواند، و البته معیار این خوانش، نگاه به فلسفه کوچینگ و آشنایی و دست ورزی ذهنی با اصول کوچینگ خواهد بود.
لیوان چایتان را در دست بگیرید و در بالکنی بنشینید که رو به کوهستان، رو به وسعت کویر و بی نهایت دریاست یا رو به خیابان و رفت و آمد آدمها و بیشتر با هم بخوانیم و بیندیشیم.
آذر تشکر
جامعه شناس
لایف کوچ
https://t.me/azarbalcony
#تانگو
روایت رقصهای دونفره زیبا و هماهنگ با مراجعانم در جلسات کوچینگ.
#رفلکتوپاز
رفلکتوپاز ترکیبی است از دو کلمه درنگ (pause) و تامل (Reflection).
در رفلکتوپازها، درنگ خواهم کرد جایی در میان پیشامدها و ارتباطات روزمره، و آنها را با تأملی دوباره، خواهم خواند، و البته معیار این خوانش، نگاه به فلسفه کوچینگ و آشنایی و دست ورزی ذهنی با اصول کوچینگ خواهد بود.
لیوان چایتان را در دست بگیرید و در بالکنی بنشینید که رو به کوهستان، رو به وسعت کویر و بی نهایت دریاست یا رو به خیابان و رفت و آمد آدمها و بیشتر با هم بخوانیم و بیندیشیم.
آذر تشکر
جامعه شناس
لایف کوچ
https://t.me/azarbalcony
❤7👍5👌4
رفلِکتوپاز (۱)
دو سه روز پیش، در جمعی دوستانه درباره "کوچینگ" حرف میزدیم.
برای همه، این کلمه تازه بود. یکی هنوز کلمه از دهان خارج نشده، رو آورد به گوگل و موبایل تا ببیند چنین چیز تازهای را کدام دانشگاهی، در کدام گوشه دنیا تایید کرده تا بتواند در مقولات از قبل چیده شده ذهنش جای دهد. از نظر او "اینترنت" و انچه او "علم" میخواند و دانشگاه، تنها مرجعهای حقیقتِ هر چیز است.
یکی دیگر، خود را مخاطب هر جمله میپنداشت و بدون کنجکاوی و پرسش، تلاش به انکار داشت. او در اوج موفقیت و افتخار بود و از آن بالا که بود، نیازی به حمایت هیچکس احساس نمیکرد. در یک دست تکنولوژی و در دست دیگر پول داشت!
خودم را دیدم که استدلال میکنم و سعی دارم قانع کنم؛ مثل شمشیرزنی که به چپ و راست میچرخد و بر سایهها ضربه میزند.
خودم را دیدم که بیش و پیش از آنکه گوش فرا دهم، انکار میکنم.
خودم را دیدم که بیش و پیش از آنکه پرسش کنم، رآی به بیثمری چیزی میدهم.
خودم را دیدم که ذهنم بر هر چه تازه است، قالبهای کهنهُ عادتشده میزند.
خودم را دیدم که آشوبِ حقیقتهای تازه را تاب نمیآورم و به آنها رنگ تفسیرهای آشنا میزنم.
نگاه خسته و خوشباش خودم را دیدم که عبور میکند از حقیقتهای تازه، و ندیدهشان میگیرد.
خودم را دیدم که آلودگیها، ذره ذره کنجکاویام را خورده و بلعیده است.
خودم را دیدم که دیگر پرسشی ندارم و راهی جستجو نمیکنم!
خودم را دیدم که دیگر، خودم را نمیبینم!
#رفلکتوپاز
#لایف_کوچینگ
#مایندست_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
دو سه روز پیش، در جمعی دوستانه درباره "کوچینگ" حرف میزدیم.
برای همه، این کلمه تازه بود. یکی هنوز کلمه از دهان خارج نشده، رو آورد به گوگل و موبایل تا ببیند چنین چیز تازهای را کدام دانشگاهی، در کدام گوشه دنیا تایید کرده تا بتواند در مقولات از قبل چیده شده ذهنش جای دهد. از نظر او "اینترنت" و انچه او "علم" میخواند و دانشگاه، تنها مرجعهای حقیقتِ هر چیز است.
یکی دیگر، خود را مخاطب هر جمله میپنداشت و بدون کنجکاوی و پرسش، تلاش به انکار داشت. او در اوج موفقیت و افتخار بود و از آن بالا که بود، نیازی به حمایت هیچکس احساس نمیکرد. در یک دست تکنولوژی و در دست دیگر پول داشت!
خودم را دیدم که استدلال میکنم و سعی دارم قانع کنم؛ مثل شمشیرزنی که به چپ و راست میچرخد و بر سایهها ضربه میزند.
خودم را دیدم که بیش و پیش از آنکه گوش فرا دهم، انکار میکنم.
خودم را دیدم که بیش و پیش از آنکه پرسش کنم، رآی به بیثمری چیزی میدهم.
خودم را دیدم که ذهنم بر هر چه تازه است، قالبهای کهنهُ عادتشده میزند.
خودم را دیدم که آشوبِ حقیقتهای تازه را تاب نمیآورم و به آنها رنگ تفسیرهای آشنا میزنم.
نگاه خسته و خوشباش خودم را دیدم که عبور میکند از حقیقتهای تازه، و ندیدهشان میگیرد.
خودم را دیدم که آلودگیها، ذره ذره کنجکاویام را خورده و بلعیده است.
خودم را دیدم که دیگر پرسشی ندارم و راهی جستجو نمیکنم!
خودم را دیدم که دیگر، خودم را نمیبینم!
#رفلکتوپاز
#لایف_کوچینگ
#مایندست_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
👍7👌1
تانگو(۱)
میگفت همیشه خستهام... احساس میکنم ذهنم خسته است و بدنم هم سنگین، خسته و بیتحرک است و راهی برای بیرون رفتن از این خستگیِ مزمنِ کشدار نمییابم.
پرسشهایم لایه لایه شکافت و جلو رفت، همچون باستانشناسی صبور که در پی گنجی کهنه باشد...
همه چیز را مرور کردیم: علتهای خستگی، ویژگیهایش، زمانش، چگونه شکل گرفته، تقویت شده و ادامه یافته بود و...
بیش از نیم ساعت بود که پرشور میرقصیدیم. وقتی به او گفتم که بیش از دو هزار لحظه است که بصورت "خستگیناپذیری" دارد از "خستگی" حرف میزند، و در این گفتگو و رقصِ تنگاتنگ دو نفرهمان، هیچ اثری از خستگی در ذهن و پاهایش ندیدم، لحظهای سکوت کرد، چشمهایش تنگتر شد، سرش تکانی خورد و گوشهایش را نزدیکتر آورد...درست مثل وقتی که سرانگشتانِ باستانشناس، چیزی تازه را از میان خاک، لمس کرده باشد... و سپس خندهای شیرین به پهنای صورتش دوید،...
دیگر خسته نبود!
و دیگر احساس خستگی نمیکند!
#تانگو
#مایندست_کوچینگ
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
میگفت همیشه خستهام... احساس میکنم ذهنم خسته است و بدنم هم سنگین، خسته و بیتحرک است و راهی برای بیرون رفتن از این خستگیِ مزمنِ کشدار نمییابم.
پرسشهایم لایه لایه شکافت و جلو رفت، همچون باستانشناسی صبور که در پی گنجی کهنه باشد...
همه چیز را مرور کردیم: علتهای خستگی، ویژگیهایش، زمانش، چگونه شکل گرفته، تقویت شده و ادامه یافته بود و...
بیش از نیم ساعت بود که پرشور میرقصیدیم. وقتی به او گفتم که بیش از دو هزار لحظه است که بصورت "خستگیناپذیری" دارد از "خستگی" حرف میزند، و در این گفتگو و رقصِ تنگاتنگ دو نفرهمان، هیچ اثری از خستگی در ذهن و پاهایش ندیدم، لحظهای سکوت کرد، چشمهایش تنگتر شد، سرش تکانی خورد و گوشهایش را نزدیکتر آورد...درست مثل وقتی که سرانگشتانِ باستانشناس، چیزی تازه را از میان خاک، لمس کرده باشد... و سپس خندهای شیرین به پهنای صورتش دوید،...
دیگر خسته نبود!
و دیگر احساس خستگی نمیکند!
#تانگو
#مایندست_کوچینگ
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
❤4👍1
رفلکتوپاز(۲)
این روزها و شبها را با مادرم سر میکنم؛ زنی که زندگی را گذراند با مشتهای گرهکرده و با اجبارکوفتن بر بادهای سهمگین، با نگاه لرزان و نگران، مثل دستهای امروزش،...سوزنهای قرنها، چهل سال، بر ذهن و تن بیقرار او نقشهای ماندگار زده است... و حالا زنی است سنگین از خاطره، حسرت و فقدان... زنی که همه بلاها را امتحان الهی میدانست و انتخابی نداشت!
سر نازنینش را با آن موهای سپید یکدست میبوسم، موهایش را میژولانم و دوباره مرتب میکنم. دستهایش را نوازش میکنم که دیگر در آنها اثری از چنگزدن و نگهداشتن نیست. بر خال سیاه زیبایی دست میکشم که روییده در جایی میان پیشانی و موها، سالها، همزمان منبع مهر و نگرانیام بود.
بر لبه تختش مینشینم و حضور را تمرین میکنم. به هیچ چیز و هیچ جای دیگری از جهان به غیر از این تخت فکر نمیکنم....سکوت میکنم و نگاه میکنم. میگذارم تا این گوشه دنیا، تخت مادرم، با من سخن بگوید، از دردهای کهنه، و از استیصال بیپشت و پناهی، از تنها مبارزه کردن با سایهها... سر به سینهاش میگذارم و خودم را در آغوشش جا میکنم تا یادِ شیرینِ لحظهُ داشتنم را در ذهنش زنده کنم تا دوباره به سخن درآید و با جنیناش دردِدل کند.
خودم را میبینم که دیگر چیزی نمیخواهم و کلمه "نه" با آن هجای قطعیاش، بیشترین حرفی است که از دهانم شنیده میشود. پاهایم در شلوار سبز کاموایی، کوچک، ناتوان و بیدلیل شده است. تنم سنگین از بادِ غم است، سنگین از غمباد... و سرم همه دلایل را پس میزند و انکار میکند!
خودم را می بینم که تاب و توان هیچ حرکتی را ندارم. همه معناها و منطق چیزها برایم تمام شده است، بر هوا مشت میکوبم و دلم میخواهد رهایم کنند. دیگر، از همه توصیههای خیرخواهانه حالم به هم میخورد!
گوش میدهم به صدای نفسهای مادرم، و میلِ حلولِ دوباره در تن او، شاد و امیدوارم میکند. دلم میخواهد مثل صدایی از درون، نیازش را دوباره بخوانم. ....به چه چیز نیاز خواهم داشت وقتی جذبه سنگینِ پایان، مرا چنین در خود جمع کرده باشد؟
نیاز به کسی دارم پرشباهت به خودم، زاده زنی که درد را بشناسد، که همراهم باشد در خیرهشدن به نقاط سرد و بیمعنا، دستی که سکوت را بشناسد، و نوازش را، پاهایی که همقدمی را بفهمد، ... به وقت ضرورت، با هم سوت زنان سکوت را بشکنیم تا تاب بیاورم گذر از دالان سرد تنهایی را... با هم بنشینیم در جایی، در نقطهای دور... در جایی که دیگر لازم نباشد با هیچ چیز در بیفتم!
حضور را تمرین میکنم و گوش میسپارم به نفسهای مادرم....
آذر تشکر
لایف کوچ
جامعه شناس
#رفلکتوپاز
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
این روزها و شبها را با مادرم سر میکنم؛ زنی که زندگی را گذراند با مشتهای گرهکرده و با اجبارکوفتن بر بادهای سهمگین، با نگاه لرزان و نگران، مثل دستهای امروزش،...سوزنهای قرنها، چهل سال، بر ذهن و تن بیقرار او نقشهای ماندگار زده است... و حالا زنی است سنگین از خاطره، حسرت و فقدان... زنی که همه بلاها را امتحان الهی میدانست و انتخابی نداشت!
سر نازنینش را با آن موهای سپید یکدست میبوسم، موهایش را میژولانم و دوباره مرتب میکنم. دستهایش را نوازش میکنم که دیگر در آنها اثری از چنگزدن و نگهداشتن نیست. بر خال سیاه زیبایی دست میکشم که روییده در جایی میان پیشانی و موها، سالها، همزمان منبع مهر و نگرانیام بود.
بر لبه تختش مینشینم و حضور را تمرین میکنم. به هیچ چیز و هیچ جای دیگری از جهان به غیر از این تخت فکر نمیکنم....سکوت میکنم و نگاه میکنم. میگذارم تا این گوشه دنیا، تخت مادرم، با من سخن بگوید، از دردهای کهنه، و از استیصال بیپشت و پناهی، از تنها مبارزه کردن با سایهها... سر به سینهاش میگذارم و خودم را در آغوشش جا میکنم تا یادِ شیرینِ لحظهُ داشتنم را در ذهنش زنده کنم تا دوباره به سخن درآید و با جنیناش دردِدل کند.
خودم را میبینم که دیگر چیزی نمیخواهم و کلمه "نه" با آن هجای قطعیاش، بیشترین حرفی است که از دهانم شنیده میشود. پاهایم در شلوار سبز کاموایی، کوچک، ناتوان و بیدلیل شده است. تنم سنگین از بادِ غم است، سنگین از غمباد... و سرم همه دلایل را پس میزند و انکار میکند!
خودم را می بینم که تاب و توان هیچ حرکتی را ندارم. همه معناها و منطق چیزها برایم تمام شده است، بر هوا مشت میکوبم و دلم میخواهد رهایم کنند. دیگر، از همه توصیههای خیرخواهانه حالم به هم میخورد!
گوش میدهم به صدای نفسهای مادرم، و میلِ حلولِ دوباره در تن او، شاد و امیدوارم میکند. دلم میخواهد مثل صدایی از درون، نیازش را دوباره بخوانم. ....به چه چیز نیاز خواهم داشت وقتی جذبه سنگینِ پایان، مرا چنین در خود جمع کرده باشد؟
نیاز به کسی دارم پرشباهت به خودم، زاده زنی که درد را بشناسد، که همراهم باشد در خیرهشدن به نقاط سرد و بیمعنا، دستی که سکوت را بشناسد، و نوازش را، پاهایی که همقدمی را بفهمد، ... به وقت ضرورت، با هم سوت زنان سکوت را بشکنیم تا تاب بیاورم گذر از دالان سرد تنهایی را... با هم بنشینیم در جایی، در نقطهای دور... در جایی که دیگر لازم نباشد با هیچ چیز در بیفتم!
حضور را تمرین میکنم و گوش میسپارم به نفسهای مادرم....
آذر تشکر
لایف کوچ
جامعه شناس
#رفلکتوپاز
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
❤16🔥3👌2👍1
تانگو(۲)
در زندگی حرفهایام شانس بزرگی دارم. مراجعانم اغلب سختگیرند و اهل نوشتن!
سختگیر و دقیقاند و حواسشان هست که کسی چیز بیمایه به خوردشان ندهد....هیچ هیجانی و هیچ شور اضافی بیپایهای به اسم "موفقیت" نمیشود به آنها دماند. از بس از خودشان حساب کشیدهاند و به این در و آن در خوردهاند.... به هوششان اعتماد دارم؛ گول جملات خررنگکن را نمیخورند....به آنها افتخار میکنم که خسته... اما هشیارند!
شاخکهای ارجمندشان حساس است که در شیرجههای اکتشافیمان، دمپایی پلاستیکیِ زرد نصیبمان نشود!
هیچکداممان در کار سترگِ مواجهه با خویشتن، آسانگیر نیستیم. با هم غوص میزنیم به عمق دریای تجارب، ارزشها، معناها و احساسات و مرواریدهای کهنه صید میکنیم و لب ساحل مینشینیم و زنگار از مرواریدها میزداییم!
مراجعانم آزادند بین صدا، تصویر، حرف و سخن و نوشته. با این حال، اغلب نوشته را انتخاب میکنند و زیاد خویشتن را مینویسند؛ چه به شکل پستهای کوتاه و چه متنهای بلند تا چندین صفحه؛
احساس میکنم آرام آرام دارد نطفه مجموعهای از اصیلترین و بدیعترین جستار(Essay) ها در ایران معاصر صورت میبندد.
مخاطب نوشتههای جستارگونه مراجعانم مهم نیست، خودشان، من یا جماعت بزرگتری. مهم آن است که دارند آجر به آجر خود را مینویسند و میسازند.
جستار ترکیب نو و غریبی از فرم و معنا در جهان مدرن است. جستار، نوشته سادهای نیست برای سرسری خواندن، ...جستارها راویانِ پوستاندازیاند.
از شما چه پنهان، من از این نطفههای جستارنویسی، یواشکی ذوق میکنم، مثل وقتی که در رقص تانگو شیطنتی میکنی، پایی اضافه برمیداری و چشمکی شیرین میزنی!
آذر تشکر
جامعهشناس
لایف کوچ
#تانگو
#مایندست_کوچینگ
#جستار
https://t.me/azarbalcony
در زندگی حرفهایام شانس بزرگی دارم. مراجعانم اغلب سختگیرند و اهل نوشتن!
سختگیر و دقیقاند و حواسشان هست که کسی چیز بیمایه به خوردشان ندهد....هیچ هیجانی و هیچ شور اضافی بیپایهای به اسم "موفقیت" نمیشود به آنها دماند. از بس از خودشان حساب کشیدهاند و به این در و آن در خوردهاند.... به هوششان اعتماد دارم؛ گول جملات خررنگکن را نمیخورند....به آنها افتخار میکنم که خسته... اما هشیارند!
شاخکهای ارجمندشان حساس است که در شیرجههای اکتشافیمان، دمپایی پلاستیکیِ زرد نصیبمان نشود!
هیچکداممان در کار سترگِ مواجهه با خویشتن، آسانگیر نیستیم. با هم غوص میزنیم به عمق دریای تجارب، ارزشها، معناها و احساسات و مرواریدهای کهنه صید میکنیم و لب ساحل مینشینیم و زنگار از مرواریدها میزداییم!
مراجعانم آزادند بین صدا، تصویر، حرف و سخن و نوشته. با این حال، اغلب نوشته را انتخاب میکنند و زیاد خویشتن را مینویسند؛ چه به شکل پستهای کوتاه و چه متنهای بلند تا چندین صفحه؛
احساس میکنم آرام آرام دارد نطفه مجموعهای از اصیلترین و بدیعترین جستار(Essay) ها در ایران معاصر صورت میبندد.
مخاطب نوشتههای جستارگونه مراجعانم مهم نیست، خودشان، من یا جماعت بزرگتری. مهم آن است که دارند آجر به آجر خود را مینویسند و میسازند.
جستار ترکیب نو و غریبی از فرم و معنا در جهان مدرن است. جستار، نوشته سادهای نیست برای سرسری خواندن، ...جستارها راویانِ پوستاندازیاند.
از شما چه پنهان، من از این نطفههای جستارنویسی، یواشکی ذوق میکنم، مثل وقتی که در رقص تانگو شیطنتی میکنی، پایی اضافه برمیداری و چشمکی شیرین میزنی!
آذر تشکر
جامعهشناس
لایف کوچ
#تانگو
#مایندست_کوچینگ
#جستار
https://t.me/azarbalcony
❤12👍2👌1
رفلکتوپاز (۳)
با مراجعانم همراه میشوم. هر روز صبح، نوری بر وجودشان میاندازند و به من امکان میدهند شاهدِ بخشی از جهان آنها باشم. میبینم که از سربالاییها نفسنفس زنان بالا میروند و گاه دستگشوده و رها از سربالایی فرود میآیند.
اما ساعت ملاقات هفتگی مان چیز دیگری است. با هم قرار میکنیم سرِ ساعتی، و من به انتظار مینشینم. حالِ روباه را دارم در داستان "شازده کوچولو" روباه میگفت هر روز سرِ ساعتِ مشخص بیا، بگذار منتظرت باشم!
انتظار به سر میرسد...اولش هر دو کژ میشویم و مژ میشویم؛ مثل کشتی بیلنگر، تا معلوممان شود که به کدام سمت بادبان بکشیم. بعد، سفر را آغاز میکنیم.
آه از زمان... چقدر روح و جنس زمان عوض میشود، کش میآید، پهن میشود و نفسنفس میزند... همیشه از زمان تعجب میکنم. ساعت را نگاه میکنم که فقط یک ساعت و چند دقیقهای گذشته است و گاهی کمتر... اما هر دو احساس میکنیم سفرهای بلندی را رفته و برگشتهایم و زمان، این همراهِ همیشگی، جایی در سفر، جا مانده است!...
گاه همراهانم فکر میکنند در دریایی از غم و سرگشتگی غوطهورند، اما یاد گرفتهام وقتی در قسمتهای تاریک اقیانوس شنا میکنیم، باورم به نقطههای روشن را از دست ندهم.... منتظر میمانم تا نور از جایی سربزند... و میزند،... نور میآید وقتی تو منتظرش باشی!
هر بار با خود میگویم باید بنویسم... باید بنویسم....باید این شکوه را ثبت، پایدار و روایت کنم. اما باید اصولی را رعایت کرد. باید محرمانهگی حفظ شود. قرار است گوشه امن آدمهای بسیاری باشم....باید شکرگزار باشم و نعمت را ریخت و پاش نکنم.
احترام و پاسداشتِ نعمت، شوق نوشتن را در من به صبوری پیوند میزند. میدانم که روزی خواهم نوشت.... میدانم که اکنون نیز در حال نوشتنم. نوشتن از لحظه ای شروع نمیشود که قلم بر کاغذ سُرانده میشود. از خیلی قبلتر از آن،... از وقتی آغاز میشود که به جهان گوش میدهی!
آذر تشکر
جامعهشناس
لایف کوچ
#لایف_کوچینگ
#رفلکتوپاز
https://t.me/azarbalcony
با مراجعانم همراه میشوم. هر روز صبح، نوری بر وجودشان میاندازند و به من امکان میدهند شاهدِ بخشی از جهان آنها باشم. میبینم که از سربالاییها نفسنفس زنان بالا میروند و گاه دستگشوده و رها از سربالایی فرود میآیند.
اما ساعت ملاقات هفتگی مان چیز دیگری است. با هم قرار میکنیم سرِ ساعتی، و من به انتظار مینشینم. حالِ روباه را دارم در داستان "شازده کوچولو" روباه میگفت هر روز سرِ ساعتِ مشخص بیا، بگذار منتظرت باشم!
انتظار به سر میرسد...اولش هر دو کژ میشویم و مژ میشویم؛ مثل کشتی بیلنگر، تا معلوممان شود که به کدام سمت بادبان بکشیم. بعد، سفر را آغاز میکنیم.
آه از زمان... چقدر روح و جنس زمان عوض میشود، کش میآید، پهن میشود و نفسنفس میزند... همیشه از زمان تعجب میکنم. ساعت را نگاه میکنم که فقط یک ساعت و چند دقیقهای گذشته است و گاهی کمتر... اما هر دو احساس میکنیم سفرهای بلندی را رفته و برگشتهایم و زمان، این همراهِ همیشگی، جایی در سفر، جا مانده است!...
گاه همراهانم فکر میکنند در دریایی از غم و سرگشتگی غوطهورند، اما یاد گرفتهام وقتی در قسمتهای تاریک اقیانوس شنا میکنیم، باورم به نقطههای روشن را از دست ندهم.... منتظر میمانم تا نور از جایی سربزند... و میزند،... نور میآید وقتی تو منتظرش باشی!
هر بار با خود میگویم باید بنویسم... باید بنویسم....باید این شکوه را ثبت، پایدار و روایت کنم. اما باید اصولی را رعایت کرد. باید محرمانهگی حفظ شود. قرار است گوشه امن آدمهای بسیاری باشم....باید شکرگزار باشم و نعمت را ریخت و پاش نکنم.
احترام و پاسداشتِ نعمت، شوق نوشتن را در من به صبوری پیوند میزند. میدانم که روزی خواهم نوشت.... میدانم که اکنون نیز در حال نوشتنم. نوشتن از لحظه ای شروع نمیشود که قلم بر کاغذ سُرانده میشود. از خیلی قبلتر از آن،... از وقتی آغاز میشود که به جهان گوش میدهی!
آذر تشکر
جامعهشناس
لایف کوچ
#لایف_کوچینگ
#رفلکتوپاز
https://t.me/azarbalcony
❤11👍2
بازی با کلمات
کوچینک و کوچینگ
کوچینک(koochink) روستایی از توابع شهرستان نیکشهر بلوچستان است.
در زبان بلوچی، کندن چیزی را کوچان (koachan) میگویند.
دور تا دور روستای کوچینک، کوههای سنگی است. مردمان روستا از میان کوههای سخت، قناتهای بسیاری کندهاند تا درمیان شرایط سخت محیط زندگیشان، آب را و زندگی را جاری کنند. روستای کوچینک پر از قناتهای دستکَند است.
آواها بیمرزند، گاه کلمه ای، با کلمه دیگر در زبانی دیگر، در ذهن ما کنار هم مینشینند، مثل همنشینی دو روح؛
کلمات تکرار میشوند، تا معناها را بسازند، معناهای بی مرز را...
انگار که مرزهای تاریخ و جغرافیا به هم ریخته باشد و کوچینک (koochink) بلوچی و کوچینگ(Coaching) انگلیسی، به گوش ما یکسان بیاید و ما را به یاد معنای مشابهی بیندازد:
جستجو برای جاری کردن نیروی حیات از میان سختیها و ناکامیها!
در لینک زیر روستای کوچینک را بیشتر بشناسید:
https://www.aparat.com/v/x6Key
#کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
کوچینک و کوچینگ
کوچینک(koochink) روستایی از توابع شهرستان نیکشهر بلوچستان است.
در زبان بلوچی، کندن چیزی را کوچان (koachan) میگویند.
دور تا دور روستای کوچینک، کوههای سنگی است. مردمان روستا از میان کوههای سخت، قناتهای بسیاری کندهاند تا درمیان شرایط سخت محیط زندگیشان، آب را و زندگی را جاری کنند. روستای کوچینک پر از قناتهای دستکَند است.
آواها بیمرزند، گاه کلمه ای، با کلمه دیگر در زبانی دیگر، در ذهن ما کنار هم مینشینند، مثل همنشینی دو روح؛
کلمات تکرار میشوند، تا معناها را بسازند، معناهای بی مرز را...
انگار که مرزهای تاریخ و جغرافیا به هم ریخته باشد و کوچینک (koochink) بلوچی و کوچینگ(Coaching) انگلیسی، به گوش ما یکسان بیاید و ما را به یاد معنای مشابهی بیندازد:
جستجو برای جاری کردن نیروی حیات از میان سختیها و ناکامیها!
در لینک زیر روستای کوچینک را بیشتر بشناسید:
https://www.aparat.com/v/x6Key
#کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
روستای کوچینک
کوچینک، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان نیکشهر در بلوچستان است. این روستا در شمال غربی روستای تاریخی نسفران در دهستان هیچان بخش مرکزی شهرستان نیکشهر واقع شده، یکی از روستاهای پرجمعیت شهرستان نیکشهر می باشد. بر آن شدیم تا گامی هرچند کوچک برای رضایت و خوشحالی…
👍5👌4❤1
تانگو(۳)
من: در گفتگومان چه چیز بیشتر برایت کار کرد؟
او: اینکه تو بموقع چوب امدادی را به من میرساندی.
من: چوب امدادی؟ چطور؟ توضیح میدهی؟
نگاهش را بالا میگیرد و به جایی در دوردست خیره میشود.
"میدانی، این با همه گفتگوها فرق میکند، مثل این است که توی رودخانه افتاده باشم و دارم دست و پا میزنم.... معلوم نیست، شاید تا آخرش دست و پا بزنم. شاید هم چیزهای زیادی باشد که دستم به آنها بند شود، تخته پارههایی... و خودم را بزحمت از آب بیرون بکشم.
اما فرقش این است که در این گفتگو، تو برایم چوبی میاندازی که از همه تختهپارهها بموقعتر است.....چوبِ تو سرِ وقت است، درست وقتی میرسد که به آن نیاز دارم... فکر کنم رازش همین باشد!"
#تانگو
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
من: در گفتگومان چه چیز بیشتر برایت کار کرد؟
او: اینکه تو بموقع چوب امدادی را به من میرساندی.
من: چوب امدادی؟ چطور؟ توضیح میدهی؟
نگاهش را بالا میگیرد و به جایی در دوردست خیره میشود.
"میدانی، این با همه گفتگوها فرق میکند، مثل این است که توی رودخانه افتاده باشم و دارم دست و پا میزنم.... معلوم نیست، شاید تا آخرش دست و پا بزنم. شاید هم چیزهای زیادی باشد که دستم به آنها بند شود، تخته پارههایی... و خودم را بزحمت از آب بیرون بکشم.
اما فرقش این است که در این گفتگو، تو برایم چوبی میاندازی که از همه تختهپارهها بموقعتر است.....چوبِ تو سرِ وقت است، درست وقتی میرسد که به آن نیاز دارم... فکر کنم رازش همین باشد!"
#تانگو
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
❤7👍2
دارم جمعهها سفرهای پهن میکنم توی بالکن، رو به آسمان بلند... و دعوتتان میکنم بنشینید به تناول نگاه بازیگوش و مشاهدهگر مارسل پروست، در کتاب سترگ "در جستجوی زمان از دست رفته"، به ترجمه مهدی سحابی عزیز که صدای پروست را در کلمات فارسی جاری کرد.
آسان نمیشود با پروست همراه شد. ذهن و کلام او مثل ذهن همه ما بازیگوش است و خواننده به زحمت میافتد. از این رو، از سفره عصرانه، لقمه کوچکی برمیگیریم و با هم میرویم در کوچهپسکوچههای فکرهای جاری زندگی، گاهی کوچه فرعی را رد میکنیم و می پیچیم به کوچه اصلی تا مسیر را گم نکرده باشیم.
#مارسل_پروست
#لایف_کوچینگ
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
آسان نمیشود با پروست همراه شد. ذهن و کلام او مثل ذهن همه ما بازیگوش است و خواننده به زحمت میافتد. از این رو، از سفره عصرانه، لقمه کوچکی برمیگیریم و با هم میرویم در کوچهپسکوچههای فکرهای جاری زندگی، گاهی کوچه فرعی را رد میکنیم و می پیچیم به کوچه اصلی تا مسیر را گم نکرده باشیم.
#مارسل_پروست
#لایف_کوچینگ
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
❤3👍1
رفلکتوپاز (۴)
این روزها، دستهای بسیاری در دستانم جا خوش میکنند؛ مثل گنجشکی که پر زده باشد و خودش را به دیواره خانهام کوبیده باشد.
دستها، این گنجشکهای بیقرار را در دستانم میگیرم، کنار دهانم میبرم و ها میکنم تا سرما پا سست کند، به نجوا میگویم آرام بگیر، لرزیدن حق ما نیست. حق ما به پرواز در آمدن در آسمان است!
#کوچینگ
#مایندست_کوچینگ
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
این روزها، دستهای بسیاری در دستانم جا خوش میکنند؛ مثل گنجشکی که پر زده باشد و خودش را به دیواره خانهام کوبیده باشد.
دستها، این گنجشکهای بیقرار را در دستانم میگیرم، کنار دهانم میبرم و ها میکنم تا سرما پا سست کند، به نجوا میگویم آرام بگیر، لرزیدن حق ما نیست. حق ما به پرواز در آمدن در آسمان است!
#کوچینگ
#مایندست_کوچینگ
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
❤9👍1
درهایی هست که از آن عبور میکنم، درهای بسیاری...
و بالکن هایی هست که بر آنها پا خواهم گذاشت و نور بر صورتم خواهد پاشید!
https://t.me/azarbalcony
و بالکن هایی هست که بر آنها پا خواهم گذاشت و نور بر صورتم خواهد پاشید!
https://t.me/azarbalcony
❤10
تانگو (۴)
رقص تنگاتنگی با مراجعم دارم. پر از شوق و خوانشِ حرکت است.
گاه ما دو رقصنده، با هم تصاویری میسازیم تا سرعتِ فهم را بالاتر ببریم و و حرکتمان را موزونتر کنیم:
- تو میگویی همه چیز را درباره خودت میدانی. پس بگو این سنگینی و بیتحرکی که دوستش نداری، از کجاست؟
-نمیدانم
- بیا با هم ببینیم کجا حرکاتت سبک بوده و درخشیدهای.
- انگار وقتی موفق بودهام که کسی یا چیزی در ذهن من مدام ضربه زده است. مثل دارکوب. من نیاز داشتهام به ضربههای دارکوب تا کمی بدرخشم (صدایش از غصه میلرزد)
- اگر دارکوب در زندگی تو نباشد تو چطور خواهی بود؟
- مثل بز کوهی خواهم بود... سبکبار و مصمم، از صخرههایِ بلند، بالا خواهم رفت، چابک خواهم بود، در اوج و به جهان نگاه خواهم کرد.
- چه شکوهمند و زیبا... بز کوهی چگونه موجودی است؟
-بیش از همه باری بر گُرده ندارد. سبک است!
-دستت را به من بده، یکی یکی بارها را زمین بگذاریم تا بز کوهی که میخواهی باشی.
(چهرهاش از شادیِ این تبدیل میشکفد.)
سفرمان مثل رقصِ دگردیسی است؛
از ارادهای که نیاز به دارکوب دارد تا برانگیخته شود، به سوی بز کوهی چابک، سبک پا و مصمم!
هر بار با هم مینشینیم پای صخرههای بلند، در سرزمینی که دیگر دارکوبی در آن نیست. بارها را زمین میگذاریم و هر بار سبکتر از پیش، بالا میرویم... صخرهها به زیر پاهایمان است!
#مایندست_کوچینگ
#تانگو
https://t.me/azarbalcony
رقص تنگاتنگی با مراجعم دارم. پر از شوق و خوانشِ حرکت است.
گاه ما دو رقصنده، با هم تصاویری میسازیم تا سرعتِ فهم را بالاتر ببریم و و حرکتمان را موزونتر کنیم:
- تو میگویی همه چیز را درباره خودت میدانی. پس بگو این سنگینی و بیتحرکی که دوستش نداری، از کجاست؟
-نمیدانم
- بیا با هم ببینیم کجا حرکاتت سبک بوده و درخشیدهای.
- انگار وقتی موفق بودهام که کسی یا چیزی در ذهن من مدام ضربه زده است. مثل دارکوب. من نیاز داشتهام به ضربههای دارکوب تا کمی بدرخشم (صدایش از غصه میلرزد)
- اگر دارکوب در زندگی تو نباشد تو چطور خواهی بود؟
- مثل بز کوهی خواهم بود... سبکبار و مصمم، از صخرههایِ بلند، بالا خواهم رفت، چابک خواهم بود، در اوج و به جهان نگاه خواهم کرد.
- چه شکوهمند و زیبا... بز کوهی چگونه موجودی است؟
-بیش از همه باری بر گُرده ندارد. سبک است!
-دستت را به من بده، یکی یکی بارها را زمین بگذاریم تا بز کوهی که میخواهی باشی.
(چهرهاش از شادیِ این تبدیل میشکفد.)
سفرمان مثل رقصِ دگردیسی است؛
از ارادهای که نیاز به دارکوب دارد تا برانگیخته شود، به سوی بز کوهی چابک، سبک پا و مصمم!
هر بار با هم مینشینیم پای صخرههای بلند، در سرزمینی که دیگر دارکوبی در آن نیست. بارها را زمین میگذاریم و هر بار سبکتر از پیش، بالا میرویم... صخرهها به زیر پاهایمان است!
#مایندست_کوچینگ
#تانگو
https://t.me/azarbalcony
👍7
رفلکتوپاز(۵)
نگاه میکنم به جهان،
به خون،
به لذت ویرانی و خشم...
در جهانی به این زشتی، هیچ چارهای بجز زیباترشدن نیست!
#رفلکتوپاز
#مایندست_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
نگاه میکنم به جهان،
به خون،
به لذت ویرانی و خشم...
در جهانی به این زشتی، هیچ چارهای بجز زیباترشدن نیست!
#رفلکتوپاز
#مایندست_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
👍6
همو مُرغَک را ندیدی؟
Dootari | دوتاری
ردپای کوچینگ در موسیقی مقامی فارسی زبانان😊
*قطعهای از موسیقی هرات افغانستان، قاسم مسرور
https://t.me/azarbalcony
*قطعهای از موسیقی هرات افغانستان، قاسم مسرور
https://t.me/azarbalcony
❤3