کوچینگ، همراهی شنوا و بی قضاوت
چند روز پیش در کانال" زنان و مسائل اجتماعی" مطلبی منتشر شد به نقل از کانال دیگری به نام ویدلشیها (علف هرزها)، درباره نالیدن از بدبختیها. راستش نمیدانم ادمین محترم قصدش از بازنشر این پست چه بود اما میخواهم مضمون آن را دستمایه کنم برای گفتن از حوزه تازهای در علوم انسانی بنام کوچینگ (Coaching).
نویسنده در نوشته مذکور، ابراز انزجار و بیهودگی میکند از اینکه گاه ناچار است شنونده روایت «بدبختی» و قربانی بودگی اطرافیان خود باشد.
https://t.me/azarbalcony
چنین احساس انزجار و کلافگی از ناحیه شنیدن درددلهای دیگران، برای بسیاری از ما حسی آشناست. زیاد پیش می آید که اطرافیان درباره اوضاع و احساسات ناخوشایند خود، با ما سخن بگویند. وقتی آشنایی یا دوستی سفره دلش را باز میکند، گاه سعی میکنیم تحمل کنیم، سر تکان میدهیم و همدردی و اذعان به اینکه کاری از دستمان بر نمی آید، گاه سرمان را به افکار خودمان گرم میکنیم و میگذاریم هر چه دلش میخواهد بگوید، بعضی وقتها هم با برخوردی بیحوصله، از گفته پشیمانش میکنیم چون خودمان هزار روایت پرشورتر از این دست بدبختی ها و بدترش را داریم. بیشتر ما همان میانه، شروع میکنیم به نصیحت کردن. هر راهنمایی و نصیحتی تکیه بر داوری درست و نادرست دارد.
تقریباً غیرممکن است روایت یک گیرافتادگی و رنج را بشنویم و قضاوت و نصیحت نکنیم. علیرغم توصیه های اخلاقی بی پایه که دائم در سرِ ما تکرار میشود که «قضاوت نکنیم» همه ما این کار را میکنیم. در نظر ما که آدمهای این زمانه ایم، دردل های دیگران، استخوان سبک کردن نیست؛ جوری که در دنیای قدیم تعبیر میشد. بلکه «روایتهای بدبختی» است. ما با هم حرف میزنیم و همزمان در ذهن خود در حال بافتن طنابهای دفاع، پاسخ، نصیحت و داوری هستیم.
https://t.me/azarbalcony
چگونه میشود در این دنیای تسلط تنهایی، کسی را داشت که بی ترس از قضاوت با او سخن گفت، در کنار او و همراه با او درِ سختگشای ذهن را باز کرد، در میان لابیرنت هایش حرکت کرد و از آنچه آنجا میگذرد بلند بلند گزارش داد؛ بی هیچ ملاحظه و ترسی!
چطور میشود آیینه ای انسانی در برابر خود داشت. آیینه همراهی که ما را از چرخه و گرداب خود قربانی پنداری بیرون بیاورد. دست در دست ما همچون باستانشناسان کنجکاو و زبردست، غبارهای نهفته را کنار بزند و در پی گنجهای نهفته درون ما باشد. بجای آنکه بخواهد زندگی ما را به میل و تصور خود دگرگون کند و بسامان آورد، برای ساعاتی جهان ذهنی خود را ترک کند و به جهان ما بپیوندد. همراه ما همچون کاشفان، در سرزمین فکر و تجربه زیسته ما حرکت کند، در سفرهای بلند تصمیم گیری همراه ما باشد، به سخنان ما گوش فرا دهد، قوه داوری خود را آگاهانه تحت کنترل داشته باشد. بگذارد تا فکر، مسیر زاییدن خود را طی کند و بگذارد تا قدرتهای نارس درون ما، نورسته و آماده زایش شوند. مامای فکر و احساس ما باشد، نشانمان بدهد که کجا در گرداب قرار داریم، کجا نقطه پنهانی هست که تا کنون ندیده بودیمش، کدام سکوی محکمی هست که تاکنون جدی نگرفته بودیم، کجا چرخه تکرار است، کجا گنج است، کجا آگاهی اصیل و یقین ماست، تا پرسشهای بیرحم زیستن را تاب بیاوریم. کجا تغییر کرده ایم و جسارت باورکردنش را نداریم. ترسهای ما کجاست و چگونه میتوان شجاعتهای پشت ترسها را بازیافت؟ رد جسارتهای به ترس آلوده که گامهای ما را سست و لرزان کرده بزند و به ما کمک کند تا ارزشهایمان را بازبیابم، دوباره انتخابشان کنیم و قدمهامان را در انطباقی دوباره با آنها تنظیم کنیم. به ما کمک کند بجای آنکه در پوستین دیگری زندگی کنیم، رختی پیدا کنیم که برازنده تن ماست و با رخت برازنده، و وجودی قدرتمند، با جهان ارتباط بگیریم و آن را تغییر دهیم.
https://t.me/azarbalcony
فدراسیون بین المللی کوچینگ (ICF) میگوید کوچینگ یک فرآیند مشارکتی و همراهی مستمر، قابل تأمل (Reflective) و خلاق بین کوچ (Coach) و مراجع (Coachee) است که طی آن، کوچ به مراجع یاری مینماید تا بتواند ضمن شناخت بهتر تواناییهای خود و بهبود آنها در راستای اهداف خویش، اقداماتی عملی در جهت رسیدن به اهداف خود را به انجام برساند.
آذر تشکر، جامعه شناس و نویسنده
مایندست کوچ
و کوچ تشخص و فردیت
تماس:@azarta
#کوچینگ
#مایندست_کوچ
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
چند روز پیش در کانال" زنان و مسائل اجتماعی" مطلبی منتشر شد به نقل از کانال دیگری به نام ویدلشیها (علف هرزها)، درباره نالیدن از بدبختیها. راستش نمیدانم ادمین محترم قصدش از بازنشر این پست چه بود اما میخواهم مضمون آن را دستمایه کنم برای گفتن از حوزه تازهای در علوم انسانی بنام کوچینگ (Coaching).
نویسنده در نوشته مذکور، ابراز انزجار و بیهودگی میکند از اینکه گاه ناچار است شنونده روایت «بدبختی» و قربانی بودگی اطرافیان خود باشد.
https://t.me/azarbalcony
چنین احساس انزجار و کلافگی از ناحیه شنیدن درددلهای دیگران، برای بسیاری از ما حسی آشناست. زیاد پیش می آید که اطرافیان درباره اوضاع و احساسات ناخوشایند خود، با ما سخن بگویند. وقتی آشنایی یا دوستی سفره دلش را باز میکند، گاه سعی میکنیم تحمل کنیم، سر تکان میدهیم و همدردی و اذعان به اینکه کاری از دستمان بر نمی آید، گاه سرمان را به افکار خودمان گرم میکنیم و میگذاریم هر چه دلش میخواهد بگوید، بعضی وقتها هم با برخوردی بیحوصله، از گفته پشیمانش میکنیم چون خودمان هزار روایت پرشورتر از این دست بدبختی ها و بدترش را داریم. بیشتر ما همان میانه، شروع میکنیم به نصیحت کردن. هر راهنمایی و نصیحتی تکیه بر داوری درست و نادرست دارد.
تقریباً غیرممکن است روایت یک گیرافتادگی و رنج را بشنویم و قضاوت و نصیحت نکنیم. علیرغم توصیه های اخلاقی بی پایه که دائم در سرِ ما تکرار میشود که «قضاوت نکنیم» همه ما این کار را میکنیم. در نظر ما که آدمهای این زمانه ایم، دردل های دیگران، استخوان سبک کردن نیست؛ جوری که در دنیای قدیم تعبیر میشد. بلکه «روایتهای بدبختی» است. ما با هم حرف میزنیم و همزمان در ذهن خود در حال بافتن طنابهای دفاع، پاسخ، نصیحت و داوری هستیم.
https://t.me/azarbalcony
چگونه میشود در این دنیای تسلط تنهایی، کسی را داشت که بی ترس از قضاوت با او سخن گفت، در کنار او و همراه با او درِ سختگشای ذهن را باز کرد، در میان لابیرنت هایش حرکت کرد و از آنچه آنجا میگذرد بلند بلند گزارش داد؛ بی هیچ ملاحظه و ترسی!
چطور میشود آیینه ای انسانی در برابر خود داشت. آیینه همراهی که ما را از چرخه و گرداب خود قربانی پنداری بیرون بیاورد. دست در دست ما همچون باستانشناسان کنجکاو و زبردست، غبارهای نهفته را کنار بزند و در پی گنجهای نهفته درون ما باشد. بجای آنکه بخواهد زندگی ما را به میل و تصور خود دگرگون کند و بسامان آورد، برای ساعاتی جهان ذهنی خود را ترک کند و به جهان ما بپیوندد. همراه ما همچون کاشفان، در سرزمین فکر و تجربه زیسته ما حرکت کند، در سفرهای بلند تصمیم گیری همراه ما باشد، به سخنان ما گوش فرا دهد، قوه داوری خود را آگاهانه تحت کنترل داشته باشد. بگذارد تا فکر، مسیر زاییدن خود را طی کند و بگذارد تا قدرتهای نارس درون ما، نورسته و آماده زایش شوند. مامای فکر و احساس ما باشد، نشانمان بدهد که کجا در گرداب قرار داریم، کجا نقطه پنهانی هست که تا کنون ندیده بودیمش، کدام سکوی محکمی هست که تاکنون جدی نگرفته بودیم، کجا چرخه تکرار است، کجا گنج است، کجا آگاهی اصیل و یقین ماست، تا پرسشهای بیرحم زیستن را تاب بیاوریم. کجا تغییر کرده ایم و جسارت باورکردنش را نداریم. ترسهای ما کجاست و چگونه میتوان شجاعتهای پشت ترسها را بازیافت؟ رد جسارتهای به ترس آلوده که گامهای ما را سست و لرزان کرده بزند و به ما کمک کند تا ارزشهایمان را بازبیابم، دوباره انتخابشان کنیم و قدمهامان را در انطباقی دوباره با آنها تنظیم کنیم. به ما کمک کند بجای آنکه در پوستین دیگری زندگی کنیم، رختی پیدا کنیم که برازنده تن ماست و با رخت برازنده، و وجودی قدرتمند، با جهان ارتباط بگیریم و آن را تغییر دهیم.
https://t.me/azarbalcony
فدراسیون بین المللی کوچینگ (ICF) میگوید کوچینگ یک فرآیند مشارکتی و همراهی مستمر، قابل تأمل (Reflective) و خلاق بین کوچ (Coach) و مراجع (Coachee) است که طی آن، کوچ به مراجع یاری مینماید تا بتواند ضمن شناخت بهتر تواناییهای خود و بهبود آنها در راستای اهداف خویش، اقداماتی عملی در جهت رسیدن به اهداف خود را به انجام برساند.
آذر تشکر، جامعه شناس و نویسنده
مایندست کوچ
و کوچ تشخص و فردیت
تماس:@azarta
#کوچینگ
#مایندست_کوچ
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
❤3👍1
در باب معادل کلمه کوچینگ!
کوچینگ کلمه غریبی است. در دهان نمیچرخد. فارسی نیست. چشم که در متون با کلمه کوچ و کوچینگ برخورد میکند، ذهن و زبان در کار میشود تا به جهان آشنا پیوندش بزند، و مردد و ناباورانه با سایه هایی از تصور کوچ عشایر میپرسد: کووچینگ (kooching)، کووچ (kooch)؟!
https://t.me/azarbalcony
از ساده انگاری بوده، یا عجله در خودمانی کردن هر چیز، گاه کلمه coach و coaching به دو کلمه "مربی" و "مربیگری" ترجمه شده است، که هر دو ریشه در کلمه "تربیت" دارد.
https://t.me/azarbalcony
شایسته نیست در تلاش برای یافتن معادل فارسی هر کلمه نوینی، فلسفه آن کلمه را یکسره نادیده بگیریم. کوچینگ مربیگری نیست.
https://t.me/azarbalcony
"تربیت" از آن واژه های چسبنده است؛ چسبیده به تاریخ و وضعیت ما. دنیای امروز دارد تکلیفش را با این واژه روشن میکند، اما هنوز کلمه "تربیت" و مشتقاتش، بر گوشه دامان ذهنیت اجتماعی معاصر ما چسبیده است.
ما همواره میخواهیم کسی را تربیت کنیم، چه سنتی باشیم، چه مدرن، در کار تربیت و به راه راست هدایت کردن خلقایم. فقط " راه راست" مد نظر ما متفاوت است. هر دو جریان، در باور به تربیت کردنِ دیگران، همداستانیم!
ما معنای زیستن، رسالت و مسئولیت شخصی و عمیق خود را تربیت دیگران میدانیم. تربیت و هدایت از آن واژه هایی است که به ما "لذت و رضایت" و "معنا" میدهد. جایمان را در جهان تعیین میکند!
تربیت کردن، وظیفه معنادار ماست، چه پدرو مادر باشیم یا دولت، معلم، استادکار، همسر، دوست، عاشق، ...
سخت است جهانی را تصور کنیم که در آن "یادگیری" اصل است، نه تربیت،...
تربیت، این واژه پدرسالارانه، چنان به زیست و هستی ما گره خورده است و چنان هدایت کردن/ شدن و تربیت کردن/ شدن به دست دیگری را پذیرفته ایم که برای ما، جهان دیگری که در آن همه با هم یادبگیریم، قابل تصور نیست.
https://t.me/azarbalcony
کوچینگ یک تنه به مقابله با تاریخ ادب کردن، تربیت، تمشیت، هدایت و راهبری برخاسته است.
کوچینگ میگوید بشر امروز، نه نیاز به تربیت دارد و نه برایش کار میکند. او چنان قدرتمند و آگاه است که نیازی بر تربیت ندارد، البته نیاز به یادگیری دارد، مثل همیشه تاریخ!
مربیانی که از دانش، برای خود جایگاه قدرت میسازند، آب در هاون میکوبند. همصدا با سعدی بزرگ میگوید: تربیت چون گردکان بر گنبد است، برای اهل و نااهل!
با اینهمه، کوچینگ( coaching) مربیگری نیست و کوچ (coach) مراجعش را تربیت نمیکند. کوچ و مراجع هر دو همراه میشوند در سفر لذتبخش یادگیری، یادگیری از جهان مراجع!
آذر تشکر،
جامعه شناس و نویسنده
مایندست کوچ
کوچ تشخص و فردیت
تماس:@azarta
#کوچینگ
#مربیگری
#آذر_تشکر
#مایندست_کوچینگ
کوچینگ کلمه غریبی است. در دهان نمیچرخد. فارسی نیست. چشم که در متون با کلمه کوچ و کوچینگ برخورد میکند، ذهن و زبان در کار میشود تا به جهان آشنا پیوندش بزند، و مردد و ناباورانه با سایه هایی از تصور کوچ عشایر میپرسد: کووچینگ (kooching)، کووچ (kooch)؟!
https://t.me/azarbalcony
از ساده انگاری بوده، یا عجله در خودمانی کردن هر چیز، گاه کلمه coach و coaching به دو کلمه "مربی" و "مربیگری" ترجمه شده است، که هر دو ریشه در کلمه "تربیت" دارد.
https://t.me/azarbalcony
شایسته نیست در تلاش برای یافتن معادل فارسی هر کلمه نوینی، فلسفه آن کلمه را یکسره نادیده بگیریم. کوچینگ مربیگری نیست.
https://t.me/azarbalcony
"تربیت" از آن واژه های چسبنده است؛ چسبیده به تاریخ و وضعیت ما. دنیای امروز دارد تکلیفش را با این واژه روشن میکند، اما هنوز کلمه "تربیت" و مشتقاتش، بر گوشه دامان ذهنیت اجتماعی معاصر ما چسبیده است.
ما همواره میخواهیم کسی را تربیت کنیم، چه سنتی باشیم، چه مدرن، در کار تربیت و به راه راست هدایت کردن خلقایم. فقط " راه راست" مد نظر ما متفاوت است. هر دو جریان، در باور به تربیت کردنِ دیگران، همداستانیم!
ما معنای زیستن، رسالت و مسئولیت شخصی و عمیق خود را تربیت دیگران میدانیم. تربیت و هدایت از آن واژه هایی است که به ما "لذت و رضایت" و "معنا" میدهد. جایمان را در جهان تعیین میکند!
تربیت کردن، وظیفه معنادار ماست، چه پدرو مادر باشیم یا دولت، معلم، استادکار، همسر، دوست، عاشق، ...
سخت است جهانی را تصور کنیم که در آن "یادگیری" اصل است، نه تربیت،...
تربیت، این واژه پدرسالارانه، چنان به زیست و هستی ما گره خورده است و چنان هدایت کردن/ شدن و تربیت کردن/ شدن به دست دیگری را پذیرفته ایم که برای ما، جهان دیگری که در آن همه با هم یادبگیریم، قابل تصور نیست.
https://t.me/azarbalcony
کوچینگ یک تنه به مقابله با تاریخ ادب کردن، تربیت، تمشیت، هدایت و راهبری برخاسته است.
کوچینگ میگوید بشر امروز، نه نیاز به تربیت دارد و نه برایش کار میکند. او چنان قدرتمند و آگاه است که نیازی بر تربیت ندارد، البته نیاز به یادگیری دارد، مثل همیشه تاریخ!
مربیانی که از دانش، برای خود جایگاه قدرت میسازند، آب در هاون میکوبند. همصدا با سعدی بزرگ میگوید: تربیت چون گردکان بر گنبد است، برای اهل و نااهل!
با اینهمه، کوچینگ( coaching) مربیگری نیست و کوچ (coach) مراجعش را تربیت نمیکند. کوچ و مراجع هر دو همراه میشوند در سفر لذتبخش یادگیری، یادگیری از جهان مراجع!
آذر تشکر،
جامعه شناس و نویسنده
مایندست کوچ
کوچ تشخص و فردیت
تماس:@azarta
#کوچینگ
#مربیگری
#آذر_تشکر
#مایندست_کوچینگ
👍8❤5
درباب آگاهی و عمل!
آگاهی، هم پرسش و هم راه حلِ بزرگِ امروزین ماست.
هر گاه شرایطمان بغرنج است، ساختارهای کهنه و نو یاریمان نمیکنند، وقتی قانون به ما ظلم میکند، وقتی دولت از ما نیست، وقتی خانواده آشفته و سردرگم است، وقتی جامعة «ناآگاه و بی فرهنگ» آشغال میریزد، عجول، آشفته، بی اصول و هُرهُری است، توی صف مترو، دیگران را هُل میدهد، و با پارتی بازی، نان را زودتر از دست نانوا میگیرد، همه، سری تکان میدهیم و این رفتارها را ناشی از ضعف آگاهی میدانیم و اگر از ما بپرسند چکار باید کرد؟ میگوییم باید آگاه شویم... و اگر کسی از ما بپرسد تا کجا تا کی باید آگاه شد تا آدمها بهتر عمل کنند؟ با تردیدی در دل و با عجله ای در زبان میگوییم،... با... باید... باید بیشتر مردم آگاه شوند....گویی آگاهی کمیت و اندازه ای است که باید فراهم شود!.... آگاهی هنوز یک کیلو و 200 گرم است... لابد باید برسانیمش به دو کیلو، تا فشار کمیت اش آدمها را به رفتار درست وادارد... آگاهی و قدرتش برای تغییر، در ذهنهای پریشان ما، همینقدر کاریکاتور است!
https://t.me/azarbalcony
وقتی هیچ چاره ای نداریم، آگاهی نجات دهنده بزرگ ماست! نجات دهنده اما، پاهایش لرزان است.
ایستاده بر دروازه عصر نوین، آنها که آگاهی را مینوشتند و هجی میکردند، هرگز از پیش نمی دیدند روزی برسد که آگاهی، خود مورد پرسش و تردید باشد! ...کتابخوان ترین ها میپرسند:«اینهمه کتاب خواندن به چه درد میخورد؟!»... در جهانی که آگاهیهای عمومی به ما میگوید چطور بخواب، چطور بپوش، چه بخور، چطور به زندگی نگاه کن،... چرا درست و خوب زندگی نمیکنیم؟ زندگیهای آشفته آدمهای آگاه چه معنی میدهد؟... و با همین پرسش ها در سر است که با سرعت بیشتری «آگاهی های بدردبخورتر» را فوروارد میکنیم،... کتاب معرفی میکنیم، مینویسیم و به خواندن و دیدن های بهتر دعوت میکنیم...
https://t.me/azarbalcony
حالا سوال بزرگ این است: اینهمه آگاهی چگونه به تغییر ما می انجامد و از ما آدمهای بهتری میسازد؟ پاسخ به این سوال، از فرط سادگی، سخت است!
https://t.me/azarbalcony
در این حباب غول آسای و سرسام آور آگاهی، که همه چیز در حال آگاه کردن همه چیز است، و همزمان به تلنگری، باور ما به همه دانستنی ها و دانسته ها فرو میریزد، تنها آگاهیِ بررسی شده، دست چین شده و انتخاب شده توسط خودِ ماست که نجاتمان میدهد، همراه ماست، به اعماق درون ما وصل است و هیچ توجیهی، حقیقت آن را به سرقت نمیبرد،... آگاهی متصل به درون ماست که ما را وامیدارد در صف نانوایی ها، نان به ستم و بیعدالتی نستانیم!
https://t.me/azarbalcony
کوچینگ، فرآیند بررسی، دست چین کردن و انتخاب آگاهیهاست، خودمانی کردن آنهاست، به عمل درآوردن آنهاست، کوچینگ رقص هماهنگ آگاهی و اقدام است... تانگویی پرشور از انتخاب، آگاهی و عمل!
آذر تشکر
جامعه شناس و نویسنده
مایندست کوچ
کوچ تشخص و فردیت
تماس:@azarta
#کوچینگ
#آگاهی
#آذر_تشکر
#مایندست_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
آگاهی، هم پرسش و هم راه حلِ بزرگِ امروزین ماست.
هر گاه شرایطمان بغرنج است، ساختارهای کهنه و نو یاریمان نمیکنند، وقتی قانون به ما ظلم میکند، وقتی دولت از ما نیست، وقتی خانواده آشفته و سردرگم است، وقتی جامعة «ناآگاه و بی فرهنگ» آشغال میریزد، عجول، آشفته، بی اصول و هُرهُری است، توی صف مترو، دیگران را هُل میدهد، و با پارتی بازی، نان را زودتر از دست نانوا میگیرد، همه، سری تکان میدهیم و این رفتارها را ناشی از ضعف آگاهی میدانیم و اگر از ما بپرسند چکار باید کرد؟ میگوییم باید آگاه شویم... و اگر کسی از ما بپرسد تا کجا تا کی باید آگاه شد تا آدمها بهتر عمل کنند؟ با تردیدی در دل و با عجله ای در زبان میگوییم،... با... باید... باید بیشتر مردم آگاه شوند....گویی آگاهی کمیت و اندازه ای است که باید فراهم شود!.... آگاهی هنوز یک کیلو و 200 گرم است... لابد باید برسانیمش به دو کیلو، تا فشار کمیت اش آدمها را به رفتار درست وادارد... آگاهی و قدرتش برای تغییر، در ذهنهای پریشان ما، همینقدر کاریکاتور است!
https://t.me/azarbalcony
وقتی هیچ چاره ای نداریم، آگاهی نجات دهنده بزرگ ماست! نجات دهنده اما، پاهایش لرزان است.
ایستاده بر دروازه عصر نوین، آنها که آگاهی را مینوشتند و هجی میکردند، هرگز از پیش نمی دیدند روزی برسد که آگاهی، خود مورد پرسش و تردید باشد! ...کتابخوان ترین ها میپرسند:«اینهمه کتاب خواندن به چه درد میخورد؟!»... در جهانی که آگاهیهای عمومی به ما میگوید چطور بخواب، چطور بپوش، چه بخور، چطور به زندگی نگاه کن،... چرا درست و خوب زندگی نمیکنیم؟ زندگیهای آشفته آدمهای آگاه چه معنی میدهد؟... و با همین پرسش ها در سر است که با سرعت بیشتری «آگاهی های بدردبخورتر» را فوروارد میکنیم،... کتاب معرفی میکنیم، مینویسیم و به خواندن و دیدن های بهتر دعوت میکنیم...
https://t.me/azarbalcony
حالا سوال بزرگ این است: اینهمه آگاهی چگونه به تغییر ما می انجامد و از ما آدمهای بهتری میسازد؟ پاسخ به این سوال، از فرط سادگی، سخت است!
https://t.me/azarbalcony
در این حباب غول آسای و سرسام آور آگاهی، که همه چیز در حال آگاه کردن همه چیز است، و همزمان به تلنگری، باور ما به همه دانستنی ها و دانسته ها فرو میریزد، تنها آگاهیِ بررسی شده، دست چین شده و انتخاب شده توسط خودِ ماست که نجاتمان میدهد، همراه ماست، به اعماق درون ما وصل است و هیچ توجیهی، حقیقت آن را به سرقت نمیبرد،... آگاهی متصل به درون ماست که ما را وامیدارد در صف نانوایی ها، نان به ستم و بیعدالتی نستانیم!
https://t.me/azarbalcony
کوچینگ، فرآیند بررسی، دست چین کردن و انتخاب آگاهیهاست، خودمانی کردن آنهاست، به عمل درآوردن آنهاست، کوچینگ رقص هماهنگ آگاهی و اقدام است... تانگویی پرشور از انتخاب، آگاهی و عمل!
آذر تشکر
جامعه شناس و نویسنده
مایندست کوچ
کوچ تشخص و فردیت
تماس:@azarta
#کوچینگ
#آگاهی
#آذر_تشکر
#مایندست_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
👍6❤2🔥1
داستان من و توسعه😊
هر روز صبح، پیش از صدای همهمه آدمها، پا میگذارم در راه بلند و دایره وار روستایی، که مادرانه شالیزار را در آغوش گرفته و بر سرش خورشید طلوع میکند. چونان فرماندهی مغموم یا پیروز، از باقیمانده سربازانم، از خانه های روستایی سان می بینم که پشتگرم به تپه های چای، زنی در آنها، اولین شعله های آتشِ روز را روشن میکند.
راه از نم و بارانِ شبانگاه خیس است. گاوها یله شده اند روی راه و مطمئن نشخوار میکنند. گاه پایم میرود روی سرگین گاوها. با ناسزایی بر لب، به شفای شیرین انجیر دل میسپارم که انجیربُن، جلوی پایم غلتانده است.
https://t.me/azarbalcony
دو سه ماهی است راه روستایی زیبا و شکوهمند من، آسفالت شده است و خانه های نو، یکی یکی کنار راه سربرمیکشند با ماشینی بر دروازه.
هنوز خورشید بر دست راستم طلوع میکند، وقتی که بر تن سیاه راه گام برمیدارم.گاوهای لمیده بر راه، گیج، عبورم را می پایند.
روی جاده آسفالته، سرگین گاوها معلوم تر است و من گلابی وحشی کوچکی در دست، بهتر میتوانم سرگین ها را ببینم، بازیگوشانه از رویشان بپرم، دورشان بزنم و به راه خود ادامه دهم.
آذر تشکر
لایف کوچ
https://t.me/azarbalcony
هر روز صبح، پیش از صدای همهمه آدمها، پا میگذارم در راه بلند و دایره وار روستایی، که مادرانه شالیزار را در آغوش گرفته و بر سرش خورشید طلوع میکند. چونان فرماندهی مغموم یا پیروز، از باقیمانده سربازانم، از خانه های روستایی سان می بینم که پشتگرم به تپه های چای، زنی در آنها، اولین شعله های آتشِ روز را روشن میکند.
راه از نم و بارانِ شبانگاه خیس است. گاوها یله شده اند روی راه و مطمئن نشخوار میکنند. گاه پایم میرود روی سرگین گاوها. با ناسزایی بر لب، به شفای شیرین انجیر دل میسپارم که انجیربُن، جلوی پایم غلتانده است.
https://t.me/azarbalcony
دو سه ماهی است راه روستایی زیبا و شکوهمند من، آسفالت شده است و خانه های نو، یکی یکی کنار راه سربرمیکشند با ماشینی بر دروازه.
هنوز خورشید بر دست راستم طلوع میکند، وقتی که بر تن سیاه راه گام برمیدارم.گاوهای لمیده بر راه، گیج، عبورم را می پایند.
روی جاده آسفالته، سرگین گاوها معلوم تر است و من گلابی وحشی کوچکی در دست، بهتر میتوانم سرگین ها را ببینم، بازیگوشانه از رویشان بپرم، دورشان بزنم و به راه خود ادامه دهم.
آذر تشکر
لایف کوچ
https://t.me/azarbalcony
❤17👍1
روز زبان گشود به وقت صبح...
بقیه قصه ماند.
پوشیده از نگاه خسته رهگذران
هزار قصه روشن بر زبان ماه
آذر تشکر
جامعه شناس و نویسنده
مایتدست کوچ
لایف کوچ
https://t.me/azarbalcony
بقیه قصه ماند.
پوشیده از نگاه خسته رهگذران
هزار قصه روشن بر زبان ماه
آذر تشکر
جامعه شناس و نویسنده
مایتدست کوچ
لایف کوچ
https://t.me/azarbalcony
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای زیبایی،
برای غربت یک روح هنرمند!
برای غربت یک روح هنرمند!
❤6👎1👌1
همدلی با تردید های انسانی
ما کلافه و خسته میشویم از ابهام آدمها و موقعیتها، از به نتیجه نرسیدن ها، از تکلیف های ناروشن و کارهای نیمه تمام و پرونده های باز و... با چاشنی این کلافگی، دائم در کار به جلو انداختن رشد هر چیز و هر کسی هستیم.
"رشد" در نگاه ما نقطه ای است در دوردستها که شتاب میکنیم در رسیدن به آن.
https://t.me/azarbalcony
کوچینگ فرصت دادن به تردیدهای رشد است، به انتظار رویش دانه احترام گذاشتن!
کوچ که باشی، بلاتکلیفی را بهتر می فهمی. تردید، دودلی، انتظار، ور رفتن و تعلل، ترسهای پنهان که نمی شناسیمشان، توجیه ها و تفسیرهای به ترس آلوده و... همه اینها لازمه تغییر، در مسیر تغییر، همراه تغییر و اصلاً جزیی از تغییرند.
کوچ رد همه تردیدها را در مراجعش میزند.میگذارد آرام آرام دو دلی ها دم بکشد و فرو بنشیند تا مسیر اصلی از جایی میان ابهام ها، سرک بکشد.
https://t.me/azarbalcony
درست مثل وقتی که جویبار کوچکی به تخته سنگی بربخورد. آب اول خودش را پهن میکند در اطراف سنگ. شروع میکند خاک اطراف سنگ را خیس کردن. تو فکر میکنی خیسی پهن شده و هرز رفته است و دیگر آبی جاری نخواهد شد. اما لحظه ای چند نمیگذرد که می بینی جریان کوچکی از آب، خودش را آرام بر بستر خیس زمین میکشاند و زیرکانه و با طمأنینه، سنگ را دور میزند و راه خودش را باز میکند.
https://t.me/azarbalcony
کوچینگ به رسمیت شناختن تردید و بلاتکلیفی است. فرصت دادن به بروز هر چه ابهام است، به خزیدن در گوشه های امن، به مزه مزه کردن های فکر... صبوری و پرسش و همراهی تا شیرینی تصمیم و اقدام، آرام آرام از گوشه ای نادیده سربالا بکشد.
آذر تشکر
جامعه شناس و نویسنده
مایندست کوچ
کوچ تشخص و فردیت
#مایندست_کوچینگ
#لایف_کوچینگ
#آذر_تشکر
#کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
ما کلافه و خسته میشویم از ابهام آدمها و موقعیتها، از به نتیجه نرسیدن ها، از تکلیف های ناروشن و کارهای نیمه تمام و پرونده های باز و... با چاشنی این کلافگی، دائم در کار به جلو انداختن رشد هر چیز و هر کسی هستیم.
"رشد" در نگاه ما نقطه ای است در دوردستها که شتاب میکنیم در رسیدن به آن.
https://t.me/azarbalcony
کوچینگ فرصت دادن به تردیدهای رشد است، به انتظار رویش دانه احترام گذاشتن!
کوچ که باشی، بلاتکلیفی را بهتر می فهمی. تردید، دودلی، انتظار، ور رفتن و تعلل، ترسهای پنهان که نمی شناسیمشان، توجیه ها و تفسیرهای به ترس آلوده و... همه اینها لازمه تغییر، در مسیر تغییر، همراه تغییر و اصلاً جزیی از تغییرند.
کوچ رد همه تردیدها را در مراجعش میزند.میگذارد آرام آرام دو دلی ها دم بکشد و فرو بنشیند تا مسیر اصلی از جایی میان ابهام ها، سرک بکشد.
https://t.me/azarbalcony
درست مثل وقتی که جویبار کوچکی به تخته سنگی بربخورد. آب اول خودش را پهن میکند در اطراف سنگ. شروع میکند خاک اطراف سنگ را خیس کردن. تو فکر میکنی خیسی پهن شده و هرز رفته است و دیگر آبی جاری نخواهد شد. اما لحظه ای چند نمیگذرد که می بینی جریان کوچکی از آب، خودش را آرام بر بستر خیس زمین میکشاند و زیرکانه و با طمأنینه، سنگ را دور میزند و راه خودش را باز میکند.
https://t.me/azarbalcony
کوچینگ به رسمیت شناختن تردید و بلاتکلیفی است. فرصت دادن به بروز هر چه ابهام است، به خزیدن در گوشه های امن، به مزه مزه کردن های فکر... صبوری و پرسش و همراهی تا شیرینی تصمیم و اقدام، آرام آرام از گوشه ای نادیده سربالا بکشد.
آذر تشکر
جامعه شناس و نویسنده
مایندست کوچ
کوچ تشخص و فردیت
#مایندست_کوچینگ
#لایف_کوچینگ
#آذر_تشکر
#کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
👍4❤3
4_5877639938299659076
<unknown>
بهترین جای جهان جایی نیست که هست، آنجاست که تو می آفرینی اش...
موسیقی: Jill Barber
#لایف_کوچینگ
#مایندست_کوچینگ
موسیقی: Jill Barber
#لایف_کوچینگ
#مایندست_کوچینگ
❤7
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
پاییز
و شکوه آفرینش پیش از مرگ
در میهمانی خداحافظی
می رقصد
برگ زرد درخت آزاد
دست در دست تار عنکبوت
زخمهای چابک شاد بر سرپنجههایش
#آذر_تشکر
#مایندست_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
و شکوه آفرینش پیش از مرگ
در میهمانی خداحافظی
می رقصد
برگ زرد درخت آزاد
دست در دست تار عنکبوت
زخمهای چابک شاد بر سرپنجههایش
#آذر_تشکر
#مایندست_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
❤8
راوی داستانی دیگر بودن!
پاپلی یزدی در کتاب ارجمند "شازده حمام" تعریف میکند که چطور وقتی پسرک نوجوان نوسوادی بوده، در میان کوچه های خاکی یزد، برای زنهای همسایه، داستان امیر ارسلان نامدار را با شور و حرارت میخوانده است و زنها چنان درگیر داستان میشدهاند که برای وصال امیر ارسلان و فرخ لقا، اشکها ریخته و به سینه میزده و آش نذری میپختهاند!
محور همه اضطرابها، اشکها و پهلو به پهلوشدنها در شبهای بلند و پریشان زندگی امروز، داستانهایی است که برای خود تعریف میکنیم، آن نسخه ای که در ذهن میسازیم، واقعیت میپنداریم و با لعاب هیجان و احساس باور کرده و با تکرارش، درون آن گیر میکنیم!
کوچینگ، عزم سفر برای عوض کردن داستانهای تکراری اسارت بار است،
و رقم زدن تجربه های معنادار،
وقتی که حضور رفیق همقدمی، راه دراز سفر را کوتاه کند.
آذر تشکر
مایندست کوچ
کوچ تشخص و فردیت
#کوچینگ
#آذر_تشکر
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
پاپلی یزدی در کتاب ارجمند "شازده حمام" تعریف میکند که چطور وقتی پسرک نوجوان نوسوادی بوده، در میان کوچه های خاکی یزد، برای زنهای همسایه، داستان امیر ارسلان نامدار را با شور و حرارت میخوانده است و زنها چنان درگیر داستان میشدهاند که برای وصال امیر ارسلان و فرخ لقا، اشکها ریخته و به سینه میزده و آش نذری میپختهاند!
محور همه اضطرابها، اشکها و پهلو به پهلوشدنها در شبهای بلند و پریشان زندگی امروز، داستانهایی است که برای خود تعریف میکنیم، آن نسخه ای که در ذهن میسازیم، واقعیت میپنداریم و با لعاب هیجان و احساس باور کرده و با تکرارش، درون آن گیر میکنیم!
کوچینگ، عزم سفر برای عوض کردن داستانهای تکراری اسارت بار است،
و رقم زدن تجربه های معنادار،
وقتی که حضور رفیق همقدمی، راه دراز سفر را کوتاه کند.
آذر تشکر
مایندست کوچ
کوچ تشخص و فردیت
#کوچینگ
#آذر_تشکر
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
👍4❤2🔥1
میخواهم دو بخش نو به بالکن اضافه کنم:
#تانگو
روایت رقصهای دونفره زیبا و هماهنگ با مراجعانم در جلسات کوچینگ.
#رفلکتوپاز
رفلکتوپاز ترکیبی است از دو کلمه درنگ (pause) و تامل (Reflection).
در رفلکتوپازها، درنگ خواهم کرد جایی در میان پیشامدها و ارتباطات روزمره، و آنها را با تأملی دوباره، خواهم خواند، و البته معیار این خوانش، نگاه به فلسفه کوچینگ و آشنایی و دست ورزی ذهنی با اصول کوچینگ خواهد بود.
لیوان چایتان را در دست بگیرید و در بالکنی بنشینید که رو به کوهستان، رو به وسعت کویر و بی نهایت دریاست یا رو به خیابان و رفت و آمد آدمها و بیشتر با هم بخوانیم و بیندیشیم.
آذر تشکر
جامعه شناس
لایف کوچ
https://t.me/azarbalcony
#تانگو
روایت رقصهای دونفره زیبا و هماهنگ با مراجعانم در جلسات کوچینگ.
#رفلکتوپاز
رفلکتوپاز ترکیبی است از دو کلمه درنگ (pause) و تامل (Reflection).
در رفلکتوپازها، درنگ خواهم کرد جایی در میان پیشامدها و ارتباطات روزمره، و آنها را با تأملی دوباره، خواهم خواند، و البته معیار این خوانش، نگاه به فلسفه کوچینگ و آشنایی و دست ورزی ذهنی با اصول کوچینگ خواهد بود.
لیوان چایتان را در دست بگیرید و در بالکنی بنشینید که رو به کوهستان، رو به وسعت کویر و بی نهایت دریاست یا رو به خیابان و رفت و آمد آدمها و بیشتر با هم بخوانیم و بیندیشیم.
آذر تشکر
جامعه شناس
لایف کوچ
https://t.me/azarbalcony
❤7👍5👌4
رفلِکتوپاز (۱)
دو سه روز پیش، در جمعی دوستانه درباره "کوچینگ" حرف میزدیم.
برای همه، این کلمه تازه بود. یکی هنوز کلمه از دهان خارج نشده، رو آورد به گوگل و موبایل تا ببیند چنین چیز تازهای را کدام دانشگاهی، در کدام گوشه دنیا تایید کرده تا بتواند در مقولات از قبل چیده شده ذهنش جای دهد. از نظر او "اینترنت" و انچه او "علم" میخواند و دانشگاه، تنها مرجعهای حقیقتِ هر چیز است.
یکی دیگر، خود را مخاطب هر جمله میپنداشت و بدون کنجکاوی و پرسش، تلاش به انکار داشت. او در اوج موفقیت و افتخار بود و از آن بالا که بود، نیازی به حمایت هیچکس احساس نمیکرد. در یک دست تکنولوژی و در دست دیگر پول داشت!
خودم را دیدم که استدلال میکنم و سعی دارم قانع کنم؛ مثل شمشیرزنی که به چپ و راست میچرخد و بر سایهها ضربه میزند.
خودم را دیدم که بیش و پیش از آنکه گوش فرا دهم، انکار میکنم.
خودم را دیدم که بیش و پیش از آنکه پرسش کنم، رآی به بیثمری چیزی میدهم.
خودم را دیدم که ذهنم بر هر چه تازه است، قالبهای کهنهُ عادتشده میزند.
خودم را دیدم که آشوبِ حقیقتهای تازه را تاب نمیآورم و به آنها رنگ تفسیرهای آشنا میزنم.
نگاه خسته و خوشباش خودم را دیدم که عبور میکند از حقیقتهای تازه، و ندیدهشان میگیرد.
خودم را دیدم که آلودگیها، ذره ذره کنجکاویام را خورده و بلعیده است.
خودم را دیدم که دیگر پرسشی ندارم و راهی جستجو نمیکنم!
خودم را دیدم که دیگر، خودم را نمیبینم!
#رفلکتوپاز
#لایف_کوچینگ
#مایندست_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
دو سه روز پیش، در جمعی دوستانه درباره "کوچینگ" حرف میزدیم.
برای همه، این کلمه تازه بود. یکی هنوز کلمه از دهان خارج نشده، رو آورد به گوگل و موبایل تا ببیند چنین چیز تازهای را کدام دانشگاهی، در کدام گوشه دنیا تایید کرده تا بتواند در مقولات از قبل چیده شده ذهنش جای دهد. از نظر او "اینترنت" و انچه او "علم" میخواند و دانشگاه، تنها مرجعهای حقیقتِ هر چیز است.
یکی دیگر، خود را مخاطب هر جمله میپنداشت و بدون کنجکاوی و پرسش، تلاش به انکار داشت. او در اوج موفقیت و افتخار بود و از آن بالا که بود، نیازی به حمایت هیچکس احساس نمیکرد. در یک دست تکنولوژی و در دست دیگر پول داشت!
خودم را دیدم که استدلال میکنم و سعی دارم قانع کنم؛ مثل شمشیرزنی که به چپ و راست میچرخد و بر سایهها ضربه میزند.
خودم را دیدم که بیش و پیش از آنکه گوش فرا دهم، انکار میکنم.
خودم را دیدم که بیش و پیش از آنکه پرسش کنم، رآی به بیثمری چیزی میدهم.
خودم را دیدم که ذهنم بر هر چه تازه است، قالبهای کهنهُ عادتشده میزند.
خودم را دیدم که آشوبِ حقیقتهای تازه را تاب نمیآورم و به آنها رنگ تفسیرهای آشنا میزنم.
نگاه خسته و خوشباش خودم را دیدم که عبور میکند از حقیقتهای تازه، و ندیدهشان میگیرد.
خودم را دیدم که آلودگیها، ذره ذره کنجکاویام را خورده و بلعیده است.
خودم را دیدم که دیگر پرسشی ندارم و راهی جستجو نمیکنم!
خودم را دیدم که دیگر، خودم را نمیبینم!
#رفلکتوپاز
#لایف_کوچینگ
#مایندست_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
👍7👌1
تانگو(۱)
میگفت همیشه خستهام... احساس میکنم ذهنم خسته است و بدنم هم سنگین، خسته و بیتحرک است و راهی برای بیرون رفتن از این خستگیِ مزمنِ کشدار نمییابم.
پرسشهایم لایه لایه شکافت و جلو رفت، همچون باستانشناسی صبور که در پی گنجی کهنه باشد...
همه چیز را مرور کردیم: علتهای خستگی، ویژگیهایش، زمانش، چگونه شکل گرفته، تقویت شده و ادامه یافته بود و...
بیش از نیم ساعت بود که پرشور میرقصیدیم. وقتی به او گفتم که بیش از دو هزار لحظه است که بصورت "خستگیناپذیری" دارد از "خستگی" حرف میزند، و در این گفتگو و رقصِ تنگاتنگ دو نفرهمان، هیچ اثری از خستگی در ذهن و پاهایش ندیدم، لحظهای سکوت کرد، چشمهایش تنگتر شد، سرش تکانی خورد و گوشهایش را نزدیکتر آورد...درست مثل وقتی که سرانگشتانِ باستانشناس، چیزی تازه را از میان خاک، لمس کرده باشد... و سپس خندهای شیرین به پهنای صورتش دوید،...
دیگر خسته نبود!
و دیگر احساس خستگی نمیکند!
#تانگو
#مایندست_کوچینگ
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
میگفت همیشه خستهام... احساس میکنم ذهنم خسته است و بدنم هم سنگین، خسته و بیتحرک است و راهی برای بیرون رفتن از این خستگیِ مزمنِ کشدار نمییابم.
پرسشهایم لایه لایه شکافت و جلو رفت، همچون باستانشناسی صبور که در پی گنجی کهنه باشد...
همه چیز را مرور کردیم: علتهای خستگی، ویژگیهایش، زمانش، چگونه شکل گرفته، تقویت شده و ادامه یافته بود و...
بیش از نیم ساعت بود که پرشور میرقصیدیم. وقتی به او گفتم که بیش از دو هزار لحظه است که بصورت "خستگیناپذیری" دارد از "خستگی" حرف میزند، و در این گفتگو و رقصِ تنگاتنگ دو نفرهمان، هیچ اثری از خستگی در ذهن و پاهایش ندیدم، لحظهای سکوت کرد، چشمهایش تنگتر شد، سرش تکانی خورد و گوشهایش را نزدیکتر آورد...درست مثل وقتی که سرانگشتانِ باستانشناس، چیزی تازه را از میان خاک، لمس کرده باشد... و سپس خندهای شیرین به پهنای صورتش دوید،...
دیگر خسته نبود!
و دیگر احساس خستگی نمیکند!
#تانگو
#مایندست_کوچینگ
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
❤4👍1
رفلکتوپاز(۲)
این روزها و شبها را با مادرم سر میکنم؛ زنی که زندگی را گذراند با مشتهای گرهکرده و با اجبارکوفتن بر بادهای سهمگین، با نگاه لرزان و نگران، مثل دستهای امروزش،...سوزنهای قرنها، چهل سال، بر ذهن و تن بیقرار او نقشهای ماندگار زده است... و حالا زنی است سنگین از خاطره، حسرت و فقدان... زنی که همه بلاها را امتحان الهی میدانست و انتخابی نداشت!
سر نازنینش را با آن موهای سپید یکدست میبوسم، موهایش را میژولانم و دوباره مرتب میکنم. دستهایش را نوازش میکنم که دیگر در آنها اثری از چنگزدن و نگهداشتن نیست. بر خال سیاه زیبایی دست میکشم که روییده در جایی میان پیشانی و موها، سالها، همزمان منبع مهر و نگرانیام بود.
بر لبه تختش مینشینم و حضور را تمرین میکنم. به هیچ چیز و هیچ جای دیگری از جهان به غیر از این تخت فکر نمیکنم....سکوت میکنم و نگاه میکنم. میگذارم تا این گوشه دنیا، تخت مادرم، با من سخن بگوید، از دردهای کهنه، و از استیصال بیپشت و پناهی، از تنها مبارزه کردن با سایهها... سر به سینهاش میگذارم و خودم را در آغوشش جا میکنم تا یادِ شیرینِ لحظهُ داشتنم را در ذهنش زنده کنم تا دوباره به سخن درآید و با جنیناش دردِدل کند.
خودم را میبینم که دیگر چیزی نمیخواهم و کلمه "نه" با آن هجای قطعیاش، بیشترین حرفی است که از دهانم شنیده میشود. پاهایم در شلوار سبز کاموایی، کوچک، ناتوان و بیدلیل شده است. تنم سنگین از بادِ غم است، سنگین از غمباد... و سرم همه دلایل را پس میزند و انکار میکند!
خودم را می بینم که تاب و توان هیچ حرکتی را ندارم. همه معناها و منطق چیزها برایم تمام شده است، بر هوا مشت میکوبم و دلم میخواهد رهایم کنند. دیگر، از همه توصیههای خیرخواهانه حالم به هم میخورد!
گوش میدهم به صدای نفسهای مادرم، و میلِ حلولِ دوباره در تن او، شاد و امیدوارم میکند. دلم میخواهد مثل صدایی از درون، نیازش را دوباره بخوانم. ....به چه چیز نیاز خواهم داشت وقتی جذبه سنگینِ پایان، مرا چنین در خود جمع کرده باشد؟
نیاز به کسی دارم پرشباهت به خودم، زاده زنی که درد را بشناسد، که همراهم باشد در خیرهشدن به نقاط سرد و بیمعنا، دستی که سکوت را بشناسد، و نوازش را، پاهایی که همقدمی را بفهمد، ... به وقت ضرورت، با هم سوت زنان سکوت را بشکنیم تا تاب بیاورم گذر از دالان سرد تنهایی را... با هم بنشینیم در جایی، در نقطهای دور... در جایی که دیگر لازم نباشد با هیچ چیز در بیفتم!
حضور را تمرین میکنم و گوش میسپارم به نفسهای مادرم....
آذر تشکر
لایف کوچ
جامعه شناس
#رفلکتوپاز
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
این روزها و شبها را با مادرم سر میکنم؛ زنی که زندگی را گذراند با مشتهای گرهکرده و با اجبارکوفتن بر بادهای سهمگین، با نگاه لرزان و نگران، مثل دستهای امروزش،...سوزنهای قرنها، چهل سال، بر ذهن و تن بیقرار او نقشهای ماندگار زده است... و حالا زنی است سنگین از خاطره، حسرت و فقدان... زنی که همه بلاها را امتحان الهی میدانست و انتخابی نداشت!
سر نازنینش را با آن موهای سپید یکدست میبوسم، موهایش را میژولانم و دوباره مرتب میکنم. دستهایش را نوازش میکنم که دیگر در آنها اثری از چنگزدن و نگهداشتن نیست. بر خال سیاه زیبایی دست میکشم که روییده در جایی میان پیشانی و موها، سالها، همزمان منبع مهر و نگرانیام بود.
بر لبه تختش مینشینم و حضور را تمرین میکنم. به هیچ چیز و هیچ جای دیگری از جهان به غیر از این تخت فکر نمیکنم....سکوت میکنم و نگاه میکنم. میگذارم تا این گوشه دنیا، تخت مادرم، با من سخن بگوید، از دردهای کهنه، و از استیصال بیپشت و پناهی، از تنها مبارزه کردن با سایهها... سر به سینهاش میگذارم و خودم را در آغوشش جا میکنم تا یادِ شیرینِ لحظهُ داشتنم را در ذهنش زنده کنم تا دوباره به سخن درآید و با جنیناش دردِدل کند.
خودم را میبینم که دیگر چیزی نمیخواهم و کلمه "نه" با آن هجای قطعیاش، بیشترین حرفی است که از دهانم شنیده میشود. پاهایم در شلوار سبز کاموایی، کوچک، ناتوان و بیدلیل شده است. تنم سنگین از بادِ غم است، سنگین از غمباد... و سرم همه دلایل را پس میزند و انکار میکند!
خودم را می بینم که تاب و توان هیچ حرکتی را ندارم. همه معناها و منطق چیزها برایم تمام شده است، بر هوا مشت میکوبم و دلم میخواهد رهایم کنند. دیگر، از همه توصیههای خیرخواهانه حالم به هم میخورد!
گوش میدهم به صدای نفسهای مادرم، و میلِ حلولِ دوباره در تن او، شاد و امیدوارم میکند. دلم میخواهد مثل صدایی از درون، نیازش را دوباره بخوانم. ....به چه چیز نیاز خواهم داشت وقتی جذبه سنگینِ پایان، مرا چنین در خود جمع کرده باشد؟
نیاز به کسی دارم پرشباهت به خودم، زاده زنی که درد را بشناسد، که همراهم باشد در خیرهشدن به نقاط سرد و بیمعنا، دستی که سکوت را بشناسد، و نوازش را، پاهایی که همقدمی را بفهمد، ... به وقت ضرورت، با هم سوت زنان سکوت را بشکنیم تا تاب بیاورم گذر از دالان سرد تنهایی را... با هم بنشینیم در جایی، در نقطهای دور... در جایی که دیگر لازم نباشد با هیچ چیز در بیفتم!
حضور را تمرین میکنم و گوش میسپارم به نفسهای مادرم....
آذر تشکر
لایف کوچ
جامعه شناس
#رفلکتوپاز
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
❤16🔥3👌2👍1
تانگو(۲)
در زندگی حرفهایام شانس بزرگی دارم. مراجعانم اغلب سختگیرند و اهل نوشتن!
سختگیر و دقیقاند و حواسشان هست که کسی چیز بیمایه به خوردشان ندهد....هیچ هیجانی و هیچ شور اضافی بیپایهای به اسم "موفقیت" نمیشود به آنها دماند. از بس از خودشان حساب کشیدهاند و به این در و آن در خوردهاند.... به هوششان اعتماد دارم؛ گول جملات خررنگکن را نمیخورند....به آنها افتخار میکنم که خسته... اما هشیارند!
شاخکهای ارجمندشان حساس است که در شیرجههای اکتشافیمان، دمپایی پلاستیکیِ زرد نصیبمان نشود!
هیچکداممان در کار سترگِ مواجهه با خویشتن، آسانگیر نیستیم. با هم غوص میزنیم به عمق دریای تجارب، ارزشها، معناها و احساسات و مرواریدهای کهنه صید میکنیم و لب ساحل مینشینیم و زنگار از مرواریدها میزداییم!
مراجعانم آزادند بین صدا، تصویر، حرف و سخن و نوشته. با این حال، اغلب نوشته را انتخاب میکنند و زیاد خویشتن را مینویسند؛ چه به شکل پستهای کوتاه و چه متنهای بلند تا چندین صفحه؛
احساس میکنم آرام آرام دارد نطفه مجموعهای از اصیلترین و بدیعترین جستار(Essay) ها در ایران معاصر صورت میبندد.
مخاطب نوشتههای جستارگونه مراجعانم مهم نیست، خودشان، من یا جماعت بزرگتری. مهم آن است که دارند آجر به آجر خود را مینویسند و میسازند.
جستار ترکیب نو و غریبی از فرم و معنا در جهان مدرن است. جستار، نوشته سادهای نیست برای سرسری خواندن، ...جستارها راویانِ پوستاندازیاند.
از شما چه پنهان، من از این نطفههای جستارنویسی، یواشکی ذوق میکنم، مثل وقتی که در رقص تانگو شیطنتی میکنی، پایی اضافه برمیداری و چشمکی شیرین میزنی!
آذر تشکر
جامعهشناس
لایف کوچ
#تانگو
#مایندست_کوچینگ
#جستار
https://t.me/azarbalcony
در زندگی حرفهایام شانس بزرگی دارم. مراجعانم اغلب سختگیرند و اهل نوشتن!
سختگیر و دقیقاند و حواسشان هست که کسی چیز بیمایه به خوردشان ندهد....هیچ هیجانی و هیچ شور اضافی بیپایهای به اسم "موفقیت" نمیشود به آنها دماند. از بس از خودشان حساب کشیدهاند و به این در و آن در خوردهاند.... به هوششان اعتماد دارم؛ گول جملات خررنگکن را نمیخورند....به آنها افتخار میکنم که خسته... اما هشیارند!
شاخکهای ارجمندشان حساس است که در شیرجههای اکتشافیمان، دمپایی پلاستیکیِ زرد نصیبمان نشود!
هیچکداممان در کار سترگِ مواجهه با خویشتن، آسانگیر نیستیم. با هم غوص میزنیم به عمق دریای تجارب، ارزشها، معناها و احساسات و مرواریدهای کهنه صید میکنیم و لب ساحل مینشینیم و زنگار از مرواریدها میزداییم!
مراجعانم آزادند بین صدا، تصویر، حرف و سخن و نوشته. با این حال، اغلب نوشته را انتخاب میکنند و زیاد خویشتن را مینویسند؛ چه به شکل پستهای کوتاه و چه متنهای بلند تا چندین صفحه؛
احساس میکنم آرام آرام دارد نطفه مجموعهای از اصیلترین و بدیعترین جستار(Essay) ها در ایران معاصر صورت میبندد.
مخاطب نوشتههای جستارگونه مراجعانم مهم نیست، خودشان، من یا جماعت بزرگتری. مهم آن است که دارند آجر به آجر خود را مینویسند و میسازند.
جستار ترکیب نو و غریبی از فرم و معنا در جهان مدرن است. جستار، نوشته سادهای نیست برای سرسری خواندن، ...جستارها راویانِ پوستاندازیاند.
از شما چه پنهان، من از این نطفههای جستارنویسی، یواشکی ذوق میکنم، مثل وقتی که در رقص تانگو شیطنتی میکنی، پایی اضافه برمیداری و چشمکی شیرین میزنی!
آذر تشکر
جامعهشناس
لایف کوچ
#تانگو
#مایندست_کوچینگ
#جستار
https://t.me/azarbalcony
❤12👍2👌1
رفلکتوپاز (۳)
با مراجعانم همراه میشوم. هر روز صبح، نوری بر وجودشان میاندازند و به من امکان میدهند شاهدِ بخشی از جهان آنها باشم. میبینم که از سربالاییها نفسنفس زنان بالا میروند و گاه دستگشوده و رها از سربالایی فرود میآیند.
اما ساعت ملاقات هفتگی مان چیز دیگری است. با هم قرار میکنیم سرِ ساعتی، و من به انتظار مینشینم. حالِ روباه را دارم در داستان "شازده کوچولو" روباه میگفت هر روز سرِ ساعتِ مشخص بیا، بگذار منتظرت باشم!
انتظار به سر میرسد...اولش هر دو کژ میشویم و مژ میشویم؛ مثل کشتی بیلنگر، تا معلوممان شود که به کدام سمت بادبان بکشیم. بعد، سفر را آغاز میکنیم.
آه از زمان... چقدر روح و جنس زمان عوض میشود، کش میآید، پهن میشود و نفسنفس میزند... همیشه از زمان تعجب میکنم. ساعت را نگاه میکنم که فقط یک ساعت و چند دقیقهای گذشته است و گاهی کمتر... اما هر دو احساس میکنیم سفرهای بلندی را رفته و برگشتهایم و زمان، این همراهِ همیشگی، جایی در سفر، جا مانده است!...
گاه همراهانم فکر میکنند در دریایی از غم و سرگشتگی غوطهورند، اما یاد گرفتهام وقتی در قسمتهای تاریک اقیانوس شنا میکنیم، باورم به نقطههای روشن را از دست ندهم.... منتظر میمانم تا نور از جایی سربزند... و میزند،... نور میآید وقتی تو منتظرش باشی!
هر بار با خود میگویم باید بنویسم... باید بنویسم....باید این شکوه را ثبت، پایدار و روایت کنم. اما باید اصولی را رعایت کرد. باید محرمانهگی حفظ شود. قرار است گوشه امن آدمهای بسیاری باشم....باید شکرگزار باشم و نعمت را ریخت و پاش نکنم.
احترام و پاسداشتِ نعمت، شوق نوشتن را در من به صبوری پیوند میزند. میدانم که روزی خواهم نوشت.... میدانم که اکنون نیز در حال نوشتنم. نوشتن از لحظه ای شروع نمیشود که قلم بر کاغذ سُرانده میشود. از خیلی قبلتر از آن،... از وقتی آغاز میشود که به جهان گوش میدهی!
آذر تشکر
جامعهشناس
لایف کوچ
#لایف_کوچینگ
#رفلکتوپاز
https://t.me/azarbalcony
با مراجعانم همراه میشوم. هر روز صبح، نوری بر وجودشان میاندازند و به من امکان میدهند شاهدِ بخشی از جهان آنها باشم. میبینم که از سربالاییها نفسنفس زنان بالا میروند و گاه دستگشوده و رها از سربالایی فرود میآیند.
اما ساعت ملاقات هفتگی مان چیز دیگری است. با هم قرار میکنیم سرِ ساعتی، و من به انتظار مینشینم. حالِ روباه را دارم در داستان "شازده کوچولو" روباه میگفت هر روز سرِ ساعتِ مشخص بیا، بگذار منتظرت باشم!
انتظار به سر میرسد...اولش هر دو کژ میشویم و مژ میشویم؛ مثل کشتی بیلنگر، تا معلوممان شود که به کدام سمت بادبان بکشیم. بعد، سفر را آغاز میکنیم.
آه از زمان... چقدر روح و جنس زمان عوض میشود، کش میآید، پهن میشود و نفسنفس میزند... همیشه از زمان تعجب میکنم. ساعت را نگاه میکنم که فقط یک ساعت و چند دقیقهای گذشته است و گاهی کمتر... اما هر دو احساس میکنیم سفرهای بلندی را رفته و برگشتهایم و زمان، این همراهِ همیشگی، جایی در سفر، جا مانده است!...
گاه همراهانم فکر میکنند در دریایی از غم و سرگشتگی غوطهورند، اما یاد گرفتهام وقتی در قسمتهای تاریک اقیانوس شنا میکنیم، باورم به نقطههای روشن را از دست ندهم.... منتظر میمانم تا نور از جایی سربزند... و میزند،... نور میآید وقتی تو منتظرش باشی!
هر بار با خود میگویم باید بنویسم... باید بنویسم....باید این شکوه را ثبت، پایدار و روایت کنم. اما باید اصولی را رعایت کرد. باید محرمانهگی حفظ شود. قرار است گوشه امن آدمهای بسیاری باشم....باید شکرگزار باشم و نعمت را ریخت و پاش نکنم.
احترام و پاسداشتِ نعمت، شوق نوشتن را در من به صبوری پیوند میزند. میدانم که روزی خواهم نوشت.... میدانم که اکنون نیز در حال نوشتنم. نوشتن از لحظه ای شروع نمیشود که قلم بر کاغذ سُرانده میشود. از خیلی قبلتر از آن،... از وقتی آغاز میشود که به جهان گوش میدهی!
آذر تشکر
جامعهشناس
لایف کوچ
#لایف_کوچینگ
#رفلکتوپاز
https://t.me/azarbalcony
❤11👍2
بازی با کلمات
کوچینک و کوچینگ
کوچینک(koochink) روستایی از توابع شهرستان نیکشهر بلوچستان است.
در زبان بلوچی، کندن چیزی را کوچان (koachan) میگویند.
دور تا دور روستای کوچینک، کوههای سنگی است. مردمان روستا از میان کوههای سخت، قناتهای بسیاری کندهاند تا درمیان شرایط سخت محیط زندگیشان، آب را و زندگی را جاری کنند. روستای کوچینک پر از قناتهای دستکَند است.
آواها بیمرزند، گاه کلمه ای، با کلمه دیگر در زبانی دیگر، در ذهن ما کنار هم مینشینند، مثل همنشینی دو روح؛
کلمات تکرار میشوند، تا معناها را بسازند، معناهای بی مرز را...
انگار که مرزهای تاریخ و جغرافیا به هم ریخته باشد و کوچینک (koochink) بلوچی و کوچینگ(Coaching) انگلیسی، به گوش ما یکسان بیاید و ما را به یاد معنای مشابهی بیندازد:
جستجو برای جاری کردن نیروی حیات از میان سختیها و ناکامیها!
در لینک زیر روستای کوچینک را بیشتر بشناسید:
https://www.aparat.com/v/x6Key
#کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
کوچینک و کوچینگ
کوچینک(koochink) روستایی از توابع شهرستان نیکشهر بلوچستان است.
در زبان بلوچی، کندن چیزی را کوچان (koachan) میگویند.
دور تا دور روستای کوچینک، کوههای سنگی است. مردمان روستا از میان کوههای سخت، قناتهای بسیاری کندهاند تا درمیان شرایط سخت محیط زندگیشان، آب را و زندگی را جاری کنند. روستای کوچینک پر از قناتهای دستکَند است.
آواها بیمرزند، گاه کلمه ای، با کلمه دیگر در زبانی دیگر، در ذهن ما کنار هم مینشینند، مثل همنشینی دو روح؛
کلمات تکرار میشوند، تا معناها را بسازند، معناهای بی مرز را...
انگار که مرزهای تاریخ و جغرافیا به هم ریخته باشد و کوچینک (koochink) بلوچی و کوچینگ(Coaching) انگلیسی، به گوش ما یکسان بیاید و ما را به یاد معنای مشابهی بیندازد:
جستجو برای جاری کردن نیروی حیات از میان سختیها و ناکامیها!
در لینک زیر روستای کوچینک را بیشتر بشناسید:
https://www.aparat.com/v/x6Key
#کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
روستای کوچینک
کوچینک، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان نیکشهر در بلوچستان است. این روستا در شمال غربی روستای تاریخی نسفران در دهستان هیچان بخش مرکزی شهرستان نیکشهر واقع شده، یکی از روستاهای پرجمعیت شهرستان نیکشهر می باشد. بر آن شدیم تا گامی هرچند کوچک برای رضایت و خوشحالی…
👍5👌4❤1
تانگو(۳)
من: در گفتگومان چه چیز بیشتر برایت کار کرد؟
او: اینکه تو بموقع چوب امدادی را به من میرساندی.
من: چوب امدادی؟ چطور؟ توضیح میدهی؟
نگاهش را بالا میگیرد و به جایی در دوردست خیره میشود.
"میدانی، این با همه گفتگوها فرق میکند، مثل این است که توی رودخانه افتاده باشم و دارم دست و پا میزنم.... معلوم نیست، شاید تا آخرش دست و پا بزنم. شاید هم چیزهای زیادی باشد که دستم به آنها بند شود، تخته پارههایی... و خودم را بزحمت از آب بیرون بکشم.
اما فرقش این است که در این گفتگو، تو برایم چوبی میاندازی که از همه تختهپارهها بموقعتر است.....چوبِ تو سرِ وقت است، درست وقتی میرسد که به آن نیاز دارم... فکر کنم رازش همین باشد!"
#تانگو
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
من: در گفتگومان چه چیز بیشتر برایت کار کرد؟
او: اینکه تو بموقع چوب امدادی را به من میرساندی.
من: چوب امدادی؟ چطور؟ توضیح میدهی؟
نگاهش را بالا میگیرد و به جایی در دوردست خیره میشود.
"میدانی، این با همه گفتگوها فرق میکند، مثل این است که توی رودخانه افتاده باشم و دارم دست و پا میزنم.... معلوم نیست، شاید تا آخرش دست و پا بزنم. شاید هم چیزهای زیادی باشد که دستم به آنها بند شود، تخته پارههایی... و خودم را بزحمت از آب بیرون بکشم.
اما فرقش این است که در این گفتگو، تو برایم چوبی میاندازی که از همه تختهپارهها بموقعتر است.....چوبِ تو سرِ وقت است، درست وقتی میرسد که به آن نیاز دارم... فکر کنم رازش همین باشد!"
#تانگو
#لایف_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
❤7👍2
دارم جمعهها سفرهای پهن میکنم توی بالکن، رو به آسمان بلند... و دعوتتان میکنم بنشینید به تناول نگاه بازیگوش و مشاهدهگر مارسل پروست، در کتاب سترگ "در جستجوی زمان از دست رفته"، به ترجمه مهدی سحابی عزیز که صدای پروست را در کلمات فارسی جاری کرد.
آسان نمیشود با پروست همراه شد. ذهن و کلام او مثل ذهن همه ما بازیگوش است و خواننده به زحمت میافتد. از این رو، از سفره عصرانه، لقمه کوچکی برمیگیریم و با هم میرویم در کوچهپسکوچههای فکرهای جاری زندگی، گاهی کوچه فرعی را رد میکنیم و می پیچیم به کوچه اصلی تا مسیر را گم نکرده باشیم.
#مارسل_پروست
#لایف_کوچینگ
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
آسان نمیشود با پروست همراه شد. ذهن و کلام او مثل ذهن همه ما بازیگوش است و خواننده به زحمت میافتد. از این رو، از سفره عصرانه، لقمه کوچکی برمیگیریم و با هم میرویم در کوچهپسکوچههای فکرهای جاری زندگی، گاهی کوچه فرعی را رد میکنیم و می پیچیم به کوچه اصلی تا مسیر را گم نکرده باشیم.
#مارسل_پروست
#لایف_کوچینگ
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
❤3👍1