رفلکتوپاز (بالکن)
262 subscribers
43 photos
34 videos
3 files
160 links
Reflectopause
@azarta
یادداشتهای آذر تشکر، جامعه‌شناس و لایف کوچ
Download Telegram
آقای دکتر فاضلی عزیز سلام
صحبتهای ارزشمند شما را که بتازگی منتشرشده و محور آن لزوم گفتگو ملی است، شنیدم.
از تحلیل شما مبنی براینکه ما در دوران پیشامسئله بسر میبریم بسیار آموختم.
نکته ای که در باره آن به ذهنم رسید، خدمت شما عرض میکنم و امیدوارم مورد توجه و مفید باشد.
شما اشاره می کنید به اینکه هرسیستمی که برنده هایش از بازنده ها بیشتر باشد برقرار میماند. نتیجه گرفته اید اینکه نظام سرمایه داری مانده است چون برنده هایش بیشتر از بازنده هایش است. این سخن براساس پیشفرضهای تئوری هزینه- فایده کاملا درست است.
اما بد نیست در نظر داشته باشیم سیستمها همیشه براساس محاسبات عقلانی عمل نمی کنند. نظامات ایدئولوژیک، دروغ، فریب و تدلیس، دستگاههای رسانه ای و ارتباطی و بازنمایی واقعیت باعث دوام یا فروپاشی سیستمها میشوند. اساسا همه تلاش بزرگان مکتب فرانکفورت در فاش کردن سازوکار فریب و ایدئولوژیک سرمایه داری بود که نشان دهند چگونه این نظام با دستکاری ذهنی آدمها، دوام خود را رقم زده است.
به نظرم در مورد ایران هم همین صادق است. لازم نیست که از تلاش ۴۰ ساله ترویج تک صدایی چیزی گفته شود. بسیار روشن است. ولی مسئله وقتی حاد میشود که ناگهان پرده های ذهن پاره میشود و آدمها احساس میکنند چنان در میان امواج دروغ گیر کرده اند که دیگر حاضر نیستند به هیچ راستی تن در دهند. بقول شما دائم پیچیده اند و خسته اند.
به نظر من آنچه ذره ذره گور ویرانی را در مملکت ما دارد حفر میکند حاکمیت دروغ است که در نظام حاکمیتی در قالب « مصلحت عمومی» موجه میشود. در همه نظامهادروغ میگویند اما چرا در نظام ما دروغ شنیدن چنین سخت و سنگین است؟ چون اولا مکانیسمی برای افشای حقیقت نیست یا اگر هست خیلی زرد است و غیر سیستماتیک و با شایعه آمیخته... و ثانیا به این دلیل که دروغ ها بیشتر وقتها یا توجیهاتی مذهبی دارند و یا از سوی کسانی که با مذهب پیوند دارند گفته میشود. بطور خلاصه دروغ پنجه در ایمان مردم انداخته است. این مردم با شنیدن هر دروغی « احساس غبن» می کنند. احساس میکنند که ایمانشان یعنی همه هستی درونی شان فریب خورده است!
با حریفی که به تصور شما ۴۰ سال چنین زرنگ بازی درآورده است آیا میتوان بر سر یک میز نشست و «گفتگو» کرد؟
جهانشناسی زیسته من به من میگوید که قرار جهان همین است. پرده های توهم لایه به لایه باید پاره شود تا ما ایرانیان پا بر زمین بگذاریم... بقول شما هیچ راهی هم نداریم بجز گفتگو.
فقط همین را خواستم یادآوری کنم که فضا چنان است که گفتگوی متمدنانه بر سر یک میز با گل و شیرینی در میان، سخت است اگر نگوییم غیر ممکن است. مجبوریم بپذیریم همانکه با خشم و بغض و کینه در خیابان دارد فریاد میزند و پشت به نمازجمعه میکند، هم دارد گفتگو میکند...و صبر کنیم، بگذاریم تا منطق سخن از میان عربده های خشم خود را نشان بدهد.... گفتگو میتوانست راه حل ساده ای باشد همین چندی پیش.... اما دیگر ساده نیست!
پاینده باشید.
آذر تشکر

https://t.me/onthebalcony
https://t.me/onthebalcony
پیرمرد و گلهای آبی رنگ
بهار بود. بهاری نمناک و سرخوش. سرگشته و غمگین با دسته ای از گلهای آبی رنگ در دست از کوهستان آمدم و کنارت نشستم. در ذهنم و در درونم کشاکش جنگی بود اما طراوت بهار کوههای تالش بجز به لبخند نمیگذاشت صدای جنگی شنیده شود... اینکه باید رها کنیم این سرزمین سترون را که مارهای ریز و درشتی دارند خاکش را به توبره می‌کشند...دیگر جنگیدن فایده ای ندارد... باید به دل مردم ساده برویم. بیا کار کوچکی، بی نیازیمان را فرابخوانیم و کنج خلوتی....
روز قبل را به گله و شکایت از کارهای ناتمام گذرانده بودم. با هم بحث کرده بودیم و تو برایم استدلال کرده بودی که کار تمام شده‌ای در زندگی وجود ندارد. این که می‌گویند پروژه را بستیم و فکر می‌کنند چیزی را تمام کرده‌اند، خررنگ‌کنی است.... این انتظارم از زندگی را نقش برآب کرده بودی که بتوانم پروژه‌های تمام شده‌ را به خط کنم و از این طریق خود را از گم‌شدگی برهانم. گفتی که هیچ چیز پروژه نیست که آغاز و پایان داشته باشد. آنها که این حرفها را توی کله ما فرو می‌کنند میخواهند چیزی را به ما بفروشند... هنوز صدا و تصویر نازنین ات را دارم؛ همان روزی بود که شیرین شیرین به من حق ضبط تصویر و صدایت را برای همیشه دادی... این همیشه چه زود تمام شد!
بهار بود و بهار بود و من گلهای آبی رنگ را روی سرت می‌چیدم. گفتی که داری برای مرگم آماده می‌شوی و آخرش هم برای اینکه ثابت کنی که زنده هستی شکلک درآوردی... همیشه ثابت می‌کردی که زنده هستی. هیچ لحظه ای از با تو زیستن نبود که خودت را به رخ جاری زندگی نکشی.
در ۵۰ سالگی تو را یافتم بعد از آنهمه هروله و گشتن و گم شدن... مثل نور برقی در بیابان که همه صحرا را روشن می‌کند. چیزی نگذشت که برای خودمان اسم شب داشتیم. از آنور میزهای بزرگ که سرهای کبود با استدلالهای احمقانه و آرزوهای کوتاه دورش نشسته بودند، اگر کسی چیزی می‌گفت که نشانی از اسم شب ما داشت، نگاهم را جستجو می‌کردی و با هم زیرلب آن اسم شب را می‌گفتیم. این اسم شب همان بود که نباید گفته می‌شد.... اسم شب دری را باز می‌کرد به کوچه‌ای دراز و باریک که به بی‌انتها می‌رسید... کوچه‌ای که تنها تعداد کمی از آن عبور می‌کردند.
گلهای آبی رنگ بهار! ... نمی‌دانستم که همان روز دارم با تو وداع می‌کنم. نمی‌دانستم که کودکی من سر از ۵۰ سالگی برداشته است و زمانی که باید زنی جاافتاده، با گذشته‌ای معین و با مسیری مشخص می‌بودم، حالا خس و خاشاک رودخانه‌های سیل آسا مرا آورده بود تا زانو کنار زانوی تو بگذارم....
حال زنی را داشتم که پدرش را درکودکی از دست داده است و حالا در ۵۰ سالگی او را دوباره باز می‌یابد... چنین زنی وجود دارد؟ زنی که کودکی جدی بود و گم می‌شد و پیدا می‌شد، پس از اینهمه سال...و حالا رسیده بود به پدری که نبود همه این سالها... پدری که اطمینان بدهد و صدایش را محکم در مغز دختر بکوبد و رد پا از خودش بجا بگذارد ... پدرها برای دخترها همین کار را می‌کنند.... ردپاهایی حک شده بر سنگ‌های راه می‌گذارند که هرگز پاک نمی‌شوند... «نباید ترسید» این را پدرها به دخترهای نازکشان می‌گویند و صدای پدرهاست که ترس را برای همیشه می‌کُشد و شهامت را می‌نشاند.
زندگی چقدر بیرحم است....همیشه فرصت‌هایش یک بار است. فرصت‌های زندگی تکرار نمی‌شود؛ اما پاره پاره می‌شود و هرپاره را هم زود از دستانت درمی‌آورند... زندگی صدای شهامت‌دار پدر را دوبار در گوش من نواخت و هردو را هم زود گرفت. باراول پدرم زود رفته بود قبل از آنکه پاهایم را محکم و بی‌ترس بر روی خارهای زندگی بکوبد ونگاهم به نگاه مطمئنش دوخته شود، و بار دوم تو را یافتم در ۵۰ سالگی .... تویی که می‌توانستم بر سرت گلهای آبی رنگ بگذارم. تویی که می‌توانستم دستانت را بگیرم و انگشتانت را از لابلای انگشتانم رد کنی و محکم دستانم را بگیری تا از پیچاپیچ ذهنم و ازترس‌هایم با تو بگویم و ناباورانه ببینم که همه این ترس‌ها برایت آشناست و از میانشان دوباره راهی پیدا می‌کنی. بن‌بستی برایت وجود نداشت. ساده می‌خندیدی و وادارم می‌کردی که فکر کنم که همه چیز چقدر ساده است!....
بیولوژی و جامعه برای آدم هم پدر می‌تراشد و هم زمان نیازش را تعیین می‌کند. نباید کسی را که در تمام سال‌های زندگی ندیده ای و تازه در ۵۰ سالگی می بینی‌اش پدر خود بنامی... کودکانند که نیاز به پدر دارند...نمی‌دانستم و نمی‌دانستی که پدر برای یک دختر سرگشته و ناامید چه معنی می‌دهد.... این را وقتی فهمیدم که بر صورت سردت دست کشیدم. زندگی دوبار به من فرصت داد، هردو کوتاه و پاره....
یادت هست که به تو می‌گفتم شیخنا و مولانا! دکتر تقی فرور! برای ساختن جامعه‌ای که آدم‌هایش نترسند، شجاع باشند و به قوّت‌های خود تکیه بزنند، باید چند یارِ شجاع و نترس داشت؟.... و تو می‌گفتی این یک مسیر است. شرایط را که فراهم کنیم آدم‌ها هم نترس بار خواهند آمد. می‌دانم که حرف من هم از سر ترس بود ... ترسی که چندی بود خانه کرده بود توی دلم.... مثل ترس‌های کسی که از طوفانی بزرگ گذشته است... کنار آتش می‌نشیند تا خودش را گرم کند و می‌لرزد. از درون می‌لرزد....آتش وجود تو همان آتشی بود که نیاز داشتم، از میان طوفان آمده بودم. توان مبارزه نداشتم. فقط نگاه می‌کردم به همه چیز. باید زخم‌هایم التیام می‌یافت و تو کسی بودی که با هر آهنگ کلام و با هر پنجره‌ای که به بهانه‌ای روبرویمان باز می‌شد تا چشم بردشت اندیشه و عمل باز کنیم، این اعتماد و گرما و بی‌ترسی رادر وجودم می‌ریختی...
گاهی فکر میکنم که هزار کارِ نکرده برروی زمین باقی گذاشتی و رفتی، و گاهی فکر می‌کنم که شاید همین بس بود.... تو نیامده بودی که چیزی را تمام کنی... تو آمده بودی که باشی، که تجربه شوی، که زیست شوی در لابلای روزها و لحظه‌ها تا همه ببینیم که می‌شود بی‌ترس زندگی کرد. می‌شود طبیعی بود و ساده بود. می‌شود چنان قوی بود که همه قواعد احمقانه را به سُخره گرفت. می‌شود... می‌شود.
حالا دیگر اینقدر عاقل شده‌ام که بتوانم بفهمم که هیچکس را و هیچ چیز را در این عالم نمی‌شود کپی و تکثیر کرد؛ اما طبیعت و زندگی پر است از نشانه‌ها... تو یک نشانه بودی... درست مثل وزش نسیم که نرم از لابلای کوه‌ها و درّه‌های میگون آمد؛ در روزی که صورتت را برخاک گذاشتند!.... پیچید و پیچید بر بدن تو و بر روح من تا آرام شوم تا تو، این نشانه پررنگِ زندگی را ببینم و از یاد نبرم که با وجود همه مخاطرات زمانه و با وجود همه آدم‌های بی‌جرأت که زانوان ما را لرزان می‌خواهند، می‌شود چنان بی‌ترس زندگی کرد؛ چنان شاد، ساده و مطمئن!


https://t.me/onthebalcony
لابد حکمتی هست در همه چیز و نشانی... نشانه هایی!

در روزهایی که در برابر باد قرار داریم صدای شوق انگیزی از آنسوی دریاها قصه آن مرغ دریایی را تعریف می کند که در برابر بادهای سهمگین هادسن ریور ایستاده بود؛ وقتی که همه مرغان دیگر به سوراخی خزیده بودند... مرغ دریایی تنها فقط میتوانست جلوی شلاق های توفان، خودش را نگهدارد!
و بعد ساعتی نمی گذرد که نشانه ها کامل می شوند با نوای « در برابر باد»!

https://t.me/onthebalcony
ای دختران سی ساله... میگذرید از آستانه مرگ و چشمهای روشن تان در عکسها رد پاهای سنگی حک میکنند بر همه چیز ...دریغ دختران آفتاب محبوس در سایه های بی امید!

https://t.m/onthebalcony
برای نگاه نافذ آن دخترگیسو بلند!
https://t.me/onthebalcony
پدر در گودال گور، جسم بی‌جان دخترش را به شهادت می‌گیرد که همچنان کاری خواهد کرد که مردمش شاد باشند؛ مثل او که شاد بود.
پدر قهرمان است.اما دختر، ۲۷ ساله بود و شاد... فقط همین را از دختر می‌دانیم....
دختری که همه چیزش معمولی است بجز یک چیز...
وآن اینکه تحمل غصه هایش را ندارد ... ناگهان چشم در چشم غصه هایش می‌دوزد و جاخالی می‌دهد!...
این دخترکان معمولی که جا خالی می‌دهند در برابر رنج‌های پنهانشان... از این دخترکان، هیچ نمی‌دانیم.
https://t.me/onthebalcony
پدرها لاغر و تکیده از هزارتوی سکوت پشت میله ها می آیند...پدرها همچنان قهرمانند... قهرمانان که باید ستوده شوند چرا که در اندیشه مردمانِ زنده اند!... ما در اندیشه آینده‌ای هستیم که پدر به جایگاه شایسته یک وکیل مبارز برسد.
https://t.me/onthebalcony
دختری با دو بافه موی بلند مشکی مرده است، اما اشک‌های ما برای پدری قهرمان جاری می‌شود که باید چنین غمی را تاب آورد.
پیکر دختری بلند بالا در گور است و ما رنجهای پدر را می ستاییم.
ما از دختران ساده، معمولی و گیسو بلند، با خنده های شاد معمولی که در گوشه های تنها آرام اشک می‌ریزند، چیزی نمی‌دانیم...
https://t.me/onthebalcony
دختران زیبای ۲۷ ساله معمولی، در سکوت ناگهان به ما و دنیای ناآرام ما جاخالی می‌دهند.
اما ما عزادار غم پدرانی هستیم که با غم دخترکانشان در دل، باید هنوز بجنگند و تاب آورند!

https://t.me/onthebalcony
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این بچه های سنگلج و پامنار پا و تن سبک می کنند و می روند.... و یادشان را می سپارند به جماعت سرگردان و اهل دور دور!
https://t.me/onthebalcony
👍1
«حال و هوای یک مهمانی شبانه را کسی که بعد از رفتن همه مانده، از حالت بشقاب‌ها و فنجان‌ها و لیوان‌ها و غذاها می‌فهمد؛ در یک نگاه»
والتر بنیامین، خیابان یک‌طرفه
https://t.me/onthebalcony
«دوباره سعی کن، دوباره شکست بخور، بهتر شکست بخور!»
ساموئل بکت
https://t.me/onthebalcony
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تنها با یک جمله، یک جمله مؤدبانه

« به عنوان یک خواهر کوچیک از شما ممنونم که مرا قابل دونستید و به اعتصاب خودتون راه دادید!»

این جمله یکی از زنان کارگر نیشکر هفت تپه است!
http://t.me/onthebalcony
بالکن، سکوت و تماشا...
http://t.me/onthebalcony
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر این لحظه تاریخی نیست، پس چیست؟
لحظه بزرگ اسنیضاح،
دردناک و شکوهمند!
(برگرفته از ناآرامیهای اخیر در پاریس)

http://t.me/onthebalcony
قدرت و زیست جنسی!
✍️ یاسرعرب

قدرتِ آقایان یا خانمها؟ قدرت حاکمان یا محکومان؟ قدرت بدنی یا ذهنی؟ منظور از قدرت چیست؟ و هر چه هست چه ارتباطی با زیست جنسی دارد؟
اینها اولین سوالاتی است که وقتی به تیتر ارائه ی سرکار خانم آذر تشکر بر می خوریم، ممکن است در ذهنمان نقش ببندد. اما توصیف او فراتر است!

حتما شما هم بعضی جملات را به شکل ویژه به یاد دارید. بُرشی در گفتگویی که به هر دلیل در ذهنتان ماندگار شده و بعضا قابل تعمیم باشد. برای من شاه کلید ارائه ی قدرت و زیست جنسی جمله ای است که در ذهنم چنین نقش بسته؛ «تجاوزاتی که می بینیم، ناشی از اعمال قدرتِ یک آدم بی قدرت است!»

آذر تشکر در این ارائه نشان می دهد چگونه جامعه وقتی از اعمال قدرت در عرصه های اقتصادی، سیاسی، و اجتماعی ناتوان می شود به سمت سائقه طبع اولیه کشیده شده و فرصتهای تغییر و اعمال قدرت را در حوزه زیست جنسی خود می جوید؟ اتمسفرِ «رودربایستی تاریخی و ضخیم» در کشور ما چه تاثیراتی در حوزه جنسی داشته و چگونه از ما جامعه ای دو چهره ساخته و این دو چهره گی باز، چه نقشی در زیست جنسی مان بازی کرده است؟

به زعم نگارنده، اولویت این نیست که دغدغه مان شود اندازه گیری این فاصله که؛ با ارائه ی خانم آذر تشکر پنجره ی ذهن ما چقدر باز می شود؟ بلکه اگر زیرک باشیم، این پنجره را (با هر میزان گشایش) رو به صدها "در" دیگر خواهیم یافت!

مشاهده ی قسمت هشتم مجموعه ی خرد جنسی را به نیروهایی که به صورت محسوس و نامحسوس در کنترل خشم و هیجانات اجتماعی یا شکوفایی مهارت، و یا امکان اعطای قدرت به شهروندان، به هر طریق دستی دارند پیشنهاد می کنم.

@kherad_jensi

https://www.aparat.com/v/8NLlF
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
پاها و شانه ها
نمیدانم این ویدیو را دیده اید یا نه. من هر چند وقت یکبار سری به آن میزنم و از شور و سرزندگی این دختران رها با مشتهای گره کرده کوچک به وجد می آیم....با چنان خاطراتی از درد و ظلم، سرشار از سبکی و امیدند و زیبا...زیبا...
https://t.me/onthebalcony
بعد از دیدن این ویدیو حسرت و درد دختران سرزمینم آوار میشود روی سرم...دختران درخود فرو رفته، ناشاد و سنگین، دختران با زهرخندهای تمسخر برلب، دختران سرگشتگی،... دختران خواهش لایک و توجه، دخترانی که هر صبح هزار بار ذهنشان از لبه پلهای عابر پیاده پر میکشد و بر آسفالت پهن میشود....
https://t.me/onthebalcony

دست خود آدم نیست... این پاهای رقصان و شاد و آن شانه های فروافتاده...هریک دیگری را فرا میخوانند!
https://t.me/onthebalcony
👌1
Forwarded from جهان کتاب
📖 ما ملّت عشقیم!

تحلیلی جامعه‌شناختی دربارهٔ استقبال از کتاب ملّت عشق اثر الیف شافاک

آذر تشکر

🔻ملّت عشق نام رمانی نوشتهٔ الیف شافاک، نویسندهٔ فرانسوی- ترک‌تبار، است که در سال ۲۰۱۰ به صورت هم‌زمان به دو زبان انگلیسی و ترکی منتشر شد. این کتاب تاکنون بیش از ۵۰۰ بار در ترکیه تجدید چاپ شده و توانسته رکورد پرفروش‌ترین رمان ترکیه را به دست آورد. ترجمهٔ فارسی آن در مدتی کوتاه، عنوان یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های بازار کتاب ایران را کسب کرده است. داستان دربارهٔ حالات و ارتباط شمس و مولوی است و سعی شده تا از نگاه‌ها و زاویه‌های گوناگون به این دو شخصیت پرداخته شود.

🔻نویسنده، علاوه بر روایت زندگی شمس و مولانا، به‌موازات، داستان زندگی زنی مرفه و ساکن بوستون امریکا را هم روایت می‌کند که افسرده و خیانت‌دیده است و با ویراستاری کتابی دربارهٔ شمس و مولانا، زندگی خانوادگی را رها کرده و با نویسندهٔ کتاب رابطهٔ عشقی را آغاز می‌کند. این کتاب روایت شمس و مولانا از قرن هفتم هجری در قونیه و روایت اللا و عزیز در دومین دهه از قرن بیست و یکم است. سرانجامِ هر دو رابطهٔ قرن هفتمی و قرن بیست و یکمی مرگ معشوق است.

🔻رمان ملّت عشق برای اولین بار در ایران در سال ۱۳۹۴ منتشر شد؛ اما بی‌تردید سال ۱۳۹۷ سال متفاوتی برای کتاب است و می‌توان توجه به این کتاب را یکی از بزرگ‌ترین اتفاقات سال ۱۳۹۷ در حوزهٔ کتاب و کتاب‌خوانی دانست. در این سال، وب‌سایت‌ها، روزنامه‌ها و نشریات مختلفی دربارهٔ رمان ملّت عشق معرفی و نقد نوشتند و یا معرفی و نقدهایی را دراین‌باره از روی دست هم رونویسی کردند. جلسات نقد و بررسی زیادی هم برای این رمان در سراسر کشور و نیز در خارج از کشور برگزار شد. نمونهٔ این جلسات این‌ها بودند:

🔻 جلسهٔ نقد و بررسی کتاب ملّت عشق توسط دکتر عبدالکریم سروش و سروش دباغ در بنیاد سهروردی در تورنتوی کانادا، نشست نقد کتاب ملّت عشق در فرهنگسرای سرو و فرهنگسرای ملل، دانشگاه الزهرا و خانهٔ کتاب ایران در تهران، در دفتر تبلیغات اسلامی اصفهان، در کافه دلشدگان مشهد، در حوزهٔ هنری زنجان، در دانشگاه سنندج و در انجمن جامعه‌شناسی کردستان، در کارگاه نقد داستان ساری، در کتابخانهٔ آیت‌الله خامنه‌ای و مؤسسهٔ حکمت و معنویت شرق قم، در باغ کتاب تبریز، در خانهٔ دانش و فرهنگ زریاب در ادارهٔ تبلیغات اسلامی شهرستان خوی، در مجتمع فرهنگی- هنری شهرستان ابرکوه، در مکتب‌خانهٔ روستای بلغان با حضور اهالی روستای هرم و فرهیختگان روستای اوز و رستم فتوت و عماد شهر و با شرکت کارشناسان دانشگاه بندرعباس و ... .
چنین حجم شگفت‌انگیزی از توجه ایرانیان ساکن داخل و خارج کشور و در شهر و روستا به این کتاب را می‌شود گذاشت کنار مخاطبانی از میان منشی‌های مطب پزشکان، پرستاران و معلمان که یا این کتاب را خوانده‌اند یا در حال خواندن آن هستند. با کمی توجه می‌شود استقبال عمومی بخصوص زنان را از این کتاب، در ارتباطات روزمره فهمید. نگارنده که اصولاً همیشه به اعداد و داده‌های کمّی دربارهٔ بازار کتاب ایران به دیدهٔ شک و تردید می‌نگرد، تعداد ۵۰ بار چاپ و چندین ترجمه از کتاب ملّت عشق را، با وجود فایل صوتی و فایل پی‌.دی.‌اف آن که در فضاهای مجازی دست‌به‌دست می‌شود، باز هم باور نکرد و شروع کرد به پرسیدن از اطرافیان. با کمال تعجب دیده شد که با یک حساب سرانگشتی حدود ۷۰ درصد از زنانی که برای ورزش صبحگاهی به پارک لاله تهران می‌آیند و می‌شود به ‌صورت تصادفی از آنها پرسید که کتاب را خوانده‌اند یا نه، کتاب را خوانده‌اند و نظریات مبسوط و جالبی هم دربارهٔ آن دارند! بااین‌همه می‌شود گفت که استقبال از کتاب ملّت عشق اثر الیف شافاک اتفاق مهم حوزهٔ فرهنگ و کتاب و کتاب‌خوانی در سه چهار سال اخیر بوده که آرام و زیرپوستی در زندگی جامعهٔ ایرانی جا باز کرده و به همین دلیل هم شایستهٔ نگاهی جامعه‌شناختی به آن به عنوان یک پدیدهٔ فرهنگی است. جا دارد از خود بپرسیم چنین حجمی از استقبال از یک کتاب در وضعیت فرهنگی- اجتماعی ما چه معنی می‌دهد؟ آن‌هم در شرایطی که شکایت از فقدان عادت به کتاب‌خوانی و خریدن کتاب، پای ثابت همهٔ تحلیل‌ها، داوری‌ها و ارزیابی‌های فرهنگی کشور است.

🔻در ادامه سعی خواهم کرد با دسته‌بندی نقدها و معرفی‌ها، ابتدا فضای فکری و گفتمانی دربارهٔ این کتاب را معرفی کنم و سپس با تحلیل عوامل بیرونیِ مؤثر بر استقبال از کتاب و نیز شرح ویژگی‌های آن، فضای اجتماعی این استقبال را توضیح داده و حدس‌هایی را در پاسخ این پرسش ارائه دهم که چرا جامعهٔ ایرانی به کتاب ملّت عشق الیف شافاک اقبال نشان داده است...

📖| ما ملّت عشقیم: تحلیلی جامعه‌شناختی دربارهٔ استقبال از کتاب ملّت عشق اثر الیف شافاک | آذر تشکر| مجله جهان کتاب | سال بیست و چهارم | خرداد - مرداد 1398|

متن کامل را در زیر بخوانید👇

@jahaneketabpub