[Forwarded from بالکن (Azar Tashakor)]
هانری لوفور فیلسوف شهر میگوید:
برای فهم ابژه های ناپايدار، ضروری است تا خود را همزمان درون و بیرون قرار دهیم. بالكن به شکل ستایشبرانگيزی این امکان را برای ما فراهم میکند، در پیوند با خیابان و با قرارگرفتن در چشماندازِ (خیابان) است كه ما به نوآوریِ شگفتآور بالكنها و نیز تراس پی میبريم كه فرد به واسطهی آن بر خيابان و رهگذران چیره میشود.
https://t.me/onthebalcony
پنجره ها مهم اند به شرط آنكه چشماندازی به سوی كنجی غمانگیز، حیاط داخلی گرفته، یا فضای سبزی همواره رهاشده نداشته باشند.
ضربآهنگهای شديد، تناوبهای سكوت و طغیان، همه از روی بالکن درک شدنی است. زمان،گسسته و در عین حال برجسته میشود، كسی كه از بالکن یا پنجرهاش مینگرد و میشنود، از حركتهای بسیار متفاوت و ناهمخوان انبوه جمعیت شگفتزده می شود.
بالکن حاصل این شگفت زدگی است و اراده ای است برای درک تمام آن ضرباهنگ ها!
هانری لوفور فیلسوف شهر میگوید:
برای فهم ابژه های ناپايدار، ضروری است تا خود را همزمان درون و بیرون قرار دهیم. بالكن به شکل ستایشبرانگيزی این امکان را برای ما فراهم میکند، در پیوند با خیابان و با قرارگرفتن در چشماندازِ (خیابان) است كه ما به نوآوریِ شگفتآور بالكنها و نیز تراس پی میبريم كه فرد به واسطهی آن بر خيابان و رهگذران چیره میشود.
https://t.me/onthebalcony
پنجره ها مهم اند به شرط آنكه چشماندازی به سوی كنجی غمانگیز، حیاط داخلی گرفته، یا فضای سبزی همواره رهاشده نداشته باشند.
ضربآهنگهای شديد، تناوبهای سكوت و طغیان، همه از روی بالکن درک شدنی است. زمان،گسسته و در عین حال برجسته میشود، كسی كه از بالکن یا پنجرهاش مینگرد و میشنود، از حركتهای بسیار متفاوت و ناهمخوان انبوه جمعیت شگفتزده می شود.
بالکن حاصل این شگفت زدگی است و اراده ای است برای درک تمام آن ضرباهنگ ها!
الو.سلام. من داستایوفسکی هستم!
مدیر قمارخانه بادن بادن در آلمان به نوه دوم داستایوفسکی بزرگ، دیمیتری، میگوید: برای پول درآوردن « روی استعدادهای جدت حساب کن». دیمیتری، همه فکر و ذکرش، خریدن یک بنز آلمانی است و سرگردان میان دلالهای ماشینهای دست دوم پاسکاری میشود.
https://t.me/onthebalcony
فیلم مستند «سفرهای داستایوفسکی» محصول ۱۹۹۲ روایت کننده سفرنوه دوم داستایوفسکی از پترزبورگ به اروپای غربی است. دیمیتری را انجمن دوستداران داستایوفسکی به آلمان دعوت کرده است. او در پترزبورگ لوکوموتیوران است اما در آلمان از او میخواهند که بگوید جدش، داستایوفسکی بزرگ، یک فیلسوف، جامعهشناس و پیامبرواقعی، اگراین روزها زنده بود، این دنیای دیوانه را چگونه میدید ونوه دوم داستایوفسکی بزرگ در باره زندگی امروز ما چه دارد که بگوید.
https://t.me/onthebalcony
دیمیتری با وجود ظاهر جذاب و داستایوفسکیوارش شباهتی به جد بزرگوار ندارد؛ نه درعلایق و نه در تواناییهایش. همه فکر او خریدن یک بنزدست دوم آلمانی است!
دلالان آلمانی میگویند روسها همه اسلحههای قدیم، مدالها و نشانها و حتی زنهایشان را میفروشند. پول دیمیتری برای خریدن بنز کم است. روی استعدادهای جدش حساب میکند وامضا فروشی میکند، با کمک رسانه ها پول درمیآورد. پول برای او امکان سفر با مازارتی و همنشینی با خاندان تبعیدی رومانفها و نوادگان تولستوی را فراهم میکند، از سرکردن در کلیسایی مهجور به اقامت در هتلهای لوکس میرسد و از بدست آوردن همه اینها خوشحال و راضی است، یک رضایت بی مایه سرگردان با چشمهایی که دودو میزند... نگاههایی که درودیوار را به شهادت میگیرد که ببینید، من دارم به حساب میآیم! .... دیمتری داستایوفسکی بالاخره با بنز سواری نازنینش، راهی روسیه میشود. حالا دیمیتری باید با تحفه سفر در جادههای خودمانیاش در روسیه براند... لاداهای روسی راهزنان از پس سرعت بنز دیمیتری برنمیآیند، اما بنز دیمیتری نمیتواند پیچ جادههای روسی را رد کند و میافتد ته گودالهای کنار جاده... دیمیتری تا مدتها گرفتارتعمیر بنز خواهد بود!
https://t.me/onthebalcony
سفر یک نشانه بوده است همیشه؛ نشانه دگرگونی... اما «تسخیرشدگان» خوابگردانی هستند که استعدادهای نیاکان را به آرزوهای کوچک و حقیرتبدیل میکنند!... و پیچ جادهها همه آرزوهای خُرد آنان را میبلعد.
https://t.me/onthebalcony
مدیر قمارخانه بادن بادن در آلمان به نوه دوم داستایوفسکی بزرگ، دیمیتری، میگوید: برای پول درآوردن « روی استعدادهای جدت حساب کن». دیمیتری، همه فکر و ذکرش، خریدن یک بنز آلمانی است و سرگردان میان دلالهای ماشینهای دست دوم پاسکاری میشود.
https://t.me/onthebalcony
فیلم مستند «سفرهای داستایوفسکی» محصول ۱۹۹۲ روایت کننده سفرنوه دوم داستایوفسکی از پترزبورگ به اروپای غربی است. دیمیتری را انجمن دوستداران داستایوفسکی به آلمان دعوت کرده است. او در پترزبورگ لوکوموتیوران است اما در آلمان از او میخواهند که بگوید جدش، داستایوفسکی بزرگ، یک فیلسوف، جامعهشناس و پیامبرواقعی، اگراین روزها زنده بود، این دنیای دیوانه را چگونه میدید ونوه دوم داستایوفسکی بزرگ در باره زندگی امروز ما چه دارد که بگوید.
https://t.me/onthebalcony
دیمیتری با وجود ظاهر جذاب و داستایوفسکیوارش شباهتی به جد بزرگوار ندارد؛ نه درعلایق و نه در تواناییهایش. همه فکر او خریدن یک بنزدست دوم آلمانی است!
دلالان آلمانی میگویند روسها همه اسلحههای قدیم، مدالها و نشانها و حتی زنهایشان را میفروشند. پول دیمیتری برای خریدن بنز کم است. روی استعدادهای جدش حساب میکند وامضا فروشی میکند، با کمک رسانه ها پول درمیآورد. پول برای او امکان سفر با مازارتی و همنشینی با خاندان تبعیدی رومانفها و نوادگان تولستوی را فراهم میکند، از سرکردن در کلیسایی مهجور به اقامت در هتلهای لوکس میرسد و از بدست آوردن همه اینها خوشحال و راضی است، یک رضایت بی مایه سرگردان با چشمهایی که دودو میزند... نگاههایی که درودیوار را به شهادت میگیرد که ببینید، من دارم به حساب میآیم! .... دیمتری داستایوفسکی بالاخره با بنز سواری نازنینش، راهی روسیه میشود. حالا دیمیتری باید با تحفه سفر در جادههای خودمانیاش در روسیه براند... لاداهای روسی راهزنان از پس سرعت بنز دیمیتری برنمیآیند، اما بنز دیمیتری نمیتواند پیچ جادههای روسی را رد کند و میافتد ته گودالهای کنار جاده... دیمیتری تا مدتها گرفتارتعمیر بنز خواهد بود!
https://t.me/onthebalcony
سفر یک نشانه بوده است همیشه؛ نشانه دگرگونی... اما «تسخیرشدگان» خوابگردانی هستند که استعدادهای نیاکان را به آرزوهای کوچک و حقیرتبدیل میکنند!... و پیچ جادهها همه آرزوهای خُرد آنان را میبلعد.
https://t.me/onthebalcony
علیرضا بباز، علیرضا فرار کن!
مربی کنار زمین کشتی فریاد میزند: «علیرضا بباز، علیرضا بباز». ثانیههای آخر کشتی است و علیرضا راه میرود؛ بی هدف با پاهای خونین زخمی، روی سنگلاخ رنگی میدان کشتی، پهلوانی غمگین و بی امید در لحظه تصمیم آخر!.... بار اول است که در میدان همه چیز رسوا میشود... پچ پچها دربارهٔ بازیهای متعفن سیاسی و باختهای عمدی ورزشکاران سالهاست که ادامه دارد. این بار مربی است که تمام رنجهای پنهان را فریاد میزند: « علیرضا بباز» و در یک لحظهٔ میدان، ناگهان همه چیز افشا و رسوا میشود.
https://t.me/onthebalcony
جایی خواندم که فوتبال رقص بالۀ کارگران و بی چیزان است و نه فقط فقرا و فراموششدگان، مفتون این بازیِ اعجابآورمیشوند، بلکه سیاستمداران هم بازیهای تکراریشان را درمیدانش به نمایش میگذارند. ورزش مثل یک صحنه نمایش کامل است؛ نمایشی از قدرت و مهارت، آمیخته با فریبکاری، تقلب و تمسخر... علیرضا بباز نقطه اوج یک نمایش تراژیک سیاسی است!
https://t.me/onthebalcony
اما فقط علیرضا، مربی و سیاستمداران نیستند که در این بازی شریکاند. همه آنها که علیرضا را تماشا کردهاند با او در یک لحظهٔ باخت حسرتآمیز وتحقیرآلود شریکاند. همراهش لحظات کشدار تصمیمگیری را روی تشک کشتی طی میکنند، مثل او راه میروند و راه میروند در یک گُله جا... زمان کش میآید و علیرضا مینشیند بر زانوانش تا ببازد.... وهمه می بازند با علیرضا... این را میشود درفریادهای حسرت و درد، درتوهینها و تحقیرها فهمید و درپیشنهادهای خیرخواهانه به علیرضا که مبارزه در میدان کشتی ایران را ترک کن و برو از این خاک غریبِ سِتَروَن! مردم به او پیشنهاد میکنند به جایی برو که قدرتو را بدانند. «فرار کن علیرضا. فرارکن علیرضا»....فریادهای «علیرضا بباز» و «علیرضا فرارکن» درهم پیچیده میشوند وعلیرضا فقط سکوت میکند و به سنگفرشهای پیادهروها چشم میدوزد و راه میرود و راه میرود و راه میرود!
https://t.me/onthebalcony
در یک لحظهٔ میدان است که ترس و تحقیر، تقلب و فریب رسوا میشود و درست در همان لحظه است که رقص خشم و غرور صورت می بندد و پاها به حرکت درمی آیند به شکوه،...
دستی به جام باده و دستی به زلف یار... و رقص رقص رقص!
https://t.me/onthebalcony
مربی کنار زمین کشتی فریاد میزند: «علیرضا بباز، علیرضا بباز». ثانیههای آخر کشتی است و علیرضا راه میرود؛ بی هدف با پاهای خونین زخمی، روی سنگلاخ رنگی میدان کشتی، پهلوانی غمگین و بی امید در لحظه تصمیم آخر!.... بار اول است که در میدان همه چیز رسوا میشود... پچ پچها دربارهٔ بازیهای متعفن سیاسی و باختهای عمدی ورزشکاران سالهاست که ادامه دارد. این بار مربی است که تمام رنجهای پنهان را فریاد میزند: « علیرضا بباز» و در یک لحظهٔ میدان، ناگهان همه چیز افشا و رسوا میشود.
https://t.me/onthebalcony
جایی خواندم که فوتبال رقص بالۀ کارگران و بی چیزان است و نه فقط فقرا و فراموششدگان، مفتون این بازیِ اعجابآورمیشوند، بلکه سیاستمداران هم بازیهای تکراریشان را درمیدانش به نمایش میگذارند. ورزش مثل یک صحنه نمایش کامل است؛ نمایشی از قدرت و مهارت، آمیخته با فریبکاری، تقلب و تمسخر... علیرضا بباز نقطه اوج یک نمایش تراژیک سیاسی است!
https://t.me/onthebalcony
اما فقط علیرضا، مربی و سیاستمداران نیستند که در این بازی شریکاند. همه آنها که علیرضا را تماشا کردهاند با او در یک لحظهٔ باخت حسرتآمیز وتحقیرآلود شریکاند. همراهش لحظات کشدار تصمیمگیری را روی تشک کشتی طی میکنند، مثل او راه میروند و راه میروند در یک گُله جا... زمان کش میآید و علیرضا مینشیند بر زانوانش تا ببازد.... وهمه می بازند با علیرضا... این را میشود درفریادهای حسرت و درد، درتوهینها و تحقیرها فهمید و درپیشنهادهای خیرخواهانه به علیرضا که مبارزه در میدان کشتی ایران را ترک کن و برو از این خاک غریبِ سِتَروَن! مردم به او پیشنهاد میکنند به جایی برو که قدرتو را بدانند. «فرار کن علیرضا. فرارکن علیرضا»....فریادهای «علیرضا بباز» و «علیرضا فرارکن» درهم پیچیده میشوند وعلیرضا فقط سکوت میکند و به سنگفرشهای پیادهروها چشم میدوزد و راه میرود و راه میرود و راه میرود!
https://t.me/onthebalcony
در یک لحظهٔ میدان است که ترس و تحقیر، تقلب و فریب رسوا میشود و درست در همان لحظه است که رقص خشم و غرور صورت می بندد و پاها به حرکت درمی آیند به شکوه،...
دستی به جام باده و دستی به زلف یار... و رقص رقص رقص!
https://t.me/onthebalcony
دردسرهای کوچک زندگی!
یک روسری ناقابل در مسابقات زنان آسیایی در گرگان به مربی مرد تایلندی تعارف شده تا بتواند وارد فضای پرافتخار ورزش زنانه کشور ما شود. او مهمان است و عزیز و لابد به مربی تایلندی گفتهاند که یک تکه پارچه که تو را نمیکشد، برایمان دردسر درست نکن!
مربی تایلندی هم لابد با خودش گفته این تکه پارچه را میگذارم روی سرم. برایشان دردسر درست نمی کنم.
مردم هم رفته اند توی پیج ایستاگرامی خانم مجری قرعهکشی مسابقات جام جهانی روسیه و گفته اند نمیمیری اگر پوشیده تر باشی. جان جدت برای ما دردسر درست نکن!
مربی تایلندی و ما مردم همه معتقدیم که یک تکه پارچه، یا لباسی پوشیدهتر که آدم را نمیکشد... دردسر درست نشود!
اما دردسرِ بزرگ درست همان وقتی از راه میرسد که همه حواسشان به این باشد که « دردسر درست نشود» !
https://t.me/onthebalcony
یک روسری ناقابل در مسابقات زنان آسیایی در گرگان به مربی مرد تایلندی تعارف شده تا بتواند وارد فضای پرافتخار ورزش زنانه کشور ما شود. او مهمان است و عزیز و لابد به مربی تایلندی گفتهاند که یک تکه پارچه که تو را نمیکشد، برایمان دردسر درست نکن!
مربی تایلندی هم لابد با خودش گفته این تکه پارچه را میگذارم روی سرم. برایشان دردسر درست نمی کنم.
مردم هم رفته اند توی پیج ایستاگرامی خانم مجری قرعهکشی مسابقات جام جهانی روسیه و گفته اند نمیمیری اگر پوشیده تر باشی. جان جدت برای ما دردسر درست نکن!
مربی تایلندی و ما مردم همه معتقدیم که یک تکه پارچه، یا لباسی پوشیدهتر که آدم را نمیکشد... دردسر درست نشود!
اما دردسرِ بزرگ درست همان وقتی از راه میرسد که همه حواسشان به این باشد که « دردسر درست نشود» !
https://t.me/onthebalcony
به ارتفاع پرواز یک گنجشک!
بالکن جای خوبی است. بالاییها تویش باربکیو دارند؛ امتیازی به وقت معامله: «آپارتمان اکازیون، با بالکن و باربکیو!»، معامله که تمام شود، بالکن و باربکیو هم از چشم اهالی آپارتمان میافتد، کبابها توی رستورانها خورده میشوند و بالکنها در حسرتِ بوی کباب خمیازه میکشند!
پایینتریها قدرِ بالکن را بهتر میدانند. آن را پُرِ ورقههای کرکرهای، گازپیکنیکی، منقل و زغال و گلدانهای سفالی خاکگرفته میکنند؛ با بند رخت و جاکفشیهای فلزی با کفشهای افسرده! و تلنبارخردهریزهایی که روزی به کارخواهد آمد...هر خیابانی یکی دو تا بالکن خوشذوق هم دارد، با چند تایی گلدان رنگی که گاهی کسی تند تند آبشان میدهد ورهاشان میکند به تنهایی!
https://t.me/onthebalcony
از همه بیشتر، بالکن به دردِ سیگاریها میخورد که با انزجارو با ناسزایی زیرلب، پایشان را بکنند توی دمپاییهای سرد و خاکگرفتهٔ روی بالکن و تند تند سیگار بکشند؛ لذت شرمآلود لحظهٔ گناه!
اما بیشترِ وقتها بالکنها رها میشوند به غربت؛ پردههای کلفت، آنها را از خانهها جدا میکند. بالکنها همیشه مجبورند در تنهایی به خیابان خیره شوند.
https://t.me/onthebalcony
بالکن جای خوبی است؛ به ارتفاع پرواز یک گنجشک، نگاهت بالاتر میرود؛ بالاتر از خانه، بالاتراز کوچه و خیابان و بالاتراز شهر. روی بالکن میشود از آن بالا، مثل یک گنجشک به خودت نگاه کنی که آن لابلاها داری تند تند و بیهوا تنه میزنی و رد میشوی، شانههایت سنگین حادثههاست ، یا گاز میدهی به شتاب و قراراست به هزارجای نامعلوم برسی!
بالکن جای خوبی است. به شرطی که فراموش نشود. بشود گاهی به آن سری زد. به نرده اش تکیه داد. اصلاً صندلی گذاشت و نشست، به نگاههای حریصانهٔ عابران لبخند زد و فقط تماشا کرد.... آدم آرام تماشا کند از روی بالکن، خودش را و آدمها را...فقط به ارتفاع پروازِ یک گنجشک کوچک!
https://t.me/onthebalcony
بالکن جای خوبی است. بالاییها تویش باربکیو دارند؛ امتیازی به وقت معامله: «آپارتمان اکازیون، با بالکن و باربکیو!»، معامله که تمام شود، بالکن و باربکیو هم از چشم اهالی آپارتمان میافتد، کبابها توی رستورانها خورده میشوند و بالکنها در حسرتِ بوی کباب خمیازه میکشند!
پایینتریها قدرِ بالکن را بهتر میدانند. آن را پُرِ ورقههای کرکرهای، گازپیکنیکی، منقل و زغال و گلدانهای سفالی خاکگرفته میکنند؛ با بند رخت و جاکفشیهای فلزی با کفشهای افسرده! و تلنبارخردهریزهایی که روزی به کارخواهد آمد...هر خیابانی یکی دو تا بالکن خوشذوق هم دارد، با چند تایی گلدان رنگی که گاهی کسی تند تند آبشان میدهد ورهاشان میکند به تنهایی!
https://t.me/onthebalcony
از همه بیشتر، بالکن به دردِ سیگاریها میخورد که با انزجارو با ناسزایی زیرلب، پایشان را بکنند توی دمپاییهای سرد و خاکگرفتهٔ روی بالکن و تند تند سیگار بکشند؛ لذت شرمآلود لحظهٔ گناه!
اما بیشترِ وقتها بالکنها رها میشوند به غربت؛ پردههای کلفت، آنها را از خانهها جدا میکند. بالکنها همیشه مجبورند در تنهایی به خیابان خیره شوند.
https://t.me/onthebalcony
بالکن جای خوبی است؛ به ارتفاع پرواز یک گنجشک، نگاهت بالاتر میرود؛ بالاتر از خانه، بالاتراز کوچه و خیابان و بالاتراز شهر. روی بالکن میشود از آن بالا، مثل یک گنجشک به خودت نگاه کنی که آن لابلاها داری تند تند و بیهوا تنه میزنی و رد میشوی، شانههایت سنگین حادثههاست ، یا گاز میدهی به شتاب و قراراست به هزارجای نامعلوم برسی!
بالکن جای خوبی است. به شرطی که فراموش نشود. بشود گاهی به آن سری زد. به نرده اش تکیه داد. اصلاً صندلی گذاشت و نشست، به نگاههای حریصانهٔ عابران لبخند زد و فقط تماشا کرد.... آدم آرام تماشا کند از روی بالکن، خودش را و آدمها را...فقط به ارتفاع پروازِ یک گنجشک کوچک!
https://t.me/onthebalcony
زیر سایه مرگ و شکست!
بالاخره نتایج قرعهکشی بازیهای فوتبال جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه با همه حواشی و احتیاطهای ایرانیاش به پایان رسید ومشخص شد که ما در «گروه مرگ» قرارداریم.
شوک همگانی و حسرتی دیگربر انبوه بدشانسیها. طنازان حسرت عمومی را به طنز و شوخی در میآورند: «اون از احمدی نژاد، اون از پراید، اون از گل دقیقه نود مسی، اون از زلزله، اینم از گروه مرگ، خدایا مشکلت چیه با ما؟»
https://t.me/onthebalcony
از وقتی نتایج قرعهکشی مشخص شده، دارم به فیلم برگمان فکرمیکنم. اینگماربرگمان در سال ۱۹۵۷ فیلمی ساخت به نام مُهرِهفتم . آنتونیوس در فیلم برگمان، شوالیه سلحشوری است که از جنگ بازگشته و در ایمانش دچار بحران شده است. برای او دیگر اهمیتی ندارد که با مرگ گلاویز شود.مرگ با چهره سفیدش سرراه او سبز میشود. او میداند که دربرابر مرگ نمیتواند پیروز شود. معلوم است. هیچکس دربرابر مرگ پیروز نمیشود. اما او نمیگریزد و بخشش هم نمیخواهد. جناب مرگ را تنها به یک دست شطرنج دعوت میکند.
آنتونیوس، شوالیه سلحشورکه ایمانش را باخته است، مرگ را به یک شطرنج دعوت میکند!
مقصود آنتونیوس از این بازی پیروزی نیست. او در برابراین شکست عظیم بازی نمیکند که پیروز شود، بازی میکند که یاد بگیرد چگونه ببازد!
https://t.me/onthebalcony
شوالیه سلحشورکه از جنگ بازگشته بود و در ایمان دچار بحران شده بود با مرگ شطرنج بازی کرد و برخلاف همه عمرش که به نیت پیروزی جنگیده بود، کاری کرد که شکست خوردنْ جزء جداییناپذیرزیستناش شود.
https://t.me/onthebalcony
به علیرضا گفتند در میدان کشتی بباز؛ دستور بود. به او میگفتند یا بباز یا فرار کن از میدان. علیرضا در میدان تنها بود، پاسست کرد و دستور را اجرا کرد. اما وقتی در گروه مرگ جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه باشی میتوانی یاد بگیری که چگونه ببازی!... بی دستور، رها و رقصان در میانه میدان!
https://t.me/onthebalcony
بالاخره نتایج قرعهکشی بازیهای فوتبال جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه با همه حواشی و احتیاطهای ایرانیاش به پایان رسید ومشخص شد که ما در «گروه مرگ» قرارداریم.
شوک همگانی و حسرتی دیگربر انبوه بدشانسیها. طنازان حسرت عمومی را به طنز و شوخی در میآورند: «اون از احمدی نژاد، اون از پراید، اون از گل دقیقه نود مسی، اون از زلزله، اینم از گروه مرگ، خدایا مشکلت چیه با ما؟»
https://t.me/onthebalcony
از وقتی نتایج قرعهکشی مشخص شده، دارم به فیلم برگمان فکرمیکنم. اینگماربرگمان در سال ۱۹۵۷ فیلمی ساخت به نام مُهرِهفتم . آنتونیوس در فیلم برگمان، شوالیه سلحشوری است که از جنگ بازگشته و در ایمانش دچار بحران شده است. برای او دیگر اهمیتی ندارد که با مرگ گلاویز شود.مرگ با چهره سفیدش سرراه او سبز میشود. او میداند که دربرابر مرگ نمیتواند پیروز شود. معلوم است. هیچکس دربرابر مرگ پیروز نمیشود. اما او نمیگریزد و بخشش هم نمیخواهد. جناب مرگ را تنها به یک دست شطرنج دعوت میکند.
آنتونیوس، شوالیه سلحشورکه ایمانش را باخته است، مرگ را به یک شطرنج دعوت میکند!
مقصود آنتونیوس از این بازی پیروزی نیست. او در برابراین شکست عظیم بازی نمیکند که پیروز شود، بازی میکند که یاد بگیرد چگونه ببازد!
https://t.me/onthebalcony
شوالیه سلحشورکه از جنگ بازگشته بود و در ایمان دچار بحران شده بود با مرگ شطرنج بازی کرد و برخلاف همه عمرش که به نیت پیروزی جنگیده بود، کاری کرد که شکست خوردنْ جزء جداییناپذیرزیستناش شود.
https://t.me/onthebalcony
به علیرضا گفتند در میدان کشتی بباز؛ دستور بود. به او میگفتند یا بباز یا فرار کن از میدان. علیرضا در میدان تنها بود، پاسست کرد و دستور را اجرا کرد. اما وقتی در گروه مرگ جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه باشی میتوانی یاد بگیری که چگونه ببازی!... بی دستور، رها و رقصان در میانه میدان!
https://t.me/onthebalcony
تماشای طبقه متوسط از روی بالکن(۱)
وقتی جنبش طبقه متوسطی باشد یعنی دمکراسی خواهی و... رسانه ها و ارباب هژمونی، هنر و... بسیار به کار خواهند آمد چون ابزار هنر دارند براحتی جریان را تقویت می کنند. انواع پوسترها، انواع موضعگیری ها و... یکی از نشانه های مهم جنبش های فرودستان این است که هیچ وسیله و امکان و اندیشه ای برای بیان خودش نداره.... نگاه کنید به پوسترهای ساده و عکسهای لخت تجمعات و اعتراضات!!!
یک بار با یکی از روشنفکران معروف بحث میکردم سرِ وجود قهوه خانه ها در پایین شهر. ظاهرا او فقط «کافی شاپ» را به رسمیت می شناخت. مدعی بود که اصلا قهوه خانه مرده!!... گفتم از قهوه خانه های شهرهای دور حرف نمیزنم. فقط کافی است در تهران با یک بلیط اتوبوس از ونک بروی تا میدان راه آهن تا ببینی که هست... گفت مهم نیست که هست یا نیست... مهم این است که رسانه ندارد .
وقتی رسانه نداری یعنی نیستی!
و این ماجرا در مورد همه رخدادها صادق است!
https://t.me/onthebalcony
وقتی جنبش طبقه متوسطی باشد یعنی دمکراسی خواهی و... رسانه ها و ارباب هژمونی، هنر و... بسیار به کار خواهند آمد چون ابزار هنر دارند براحتی جریان را تقویت می کنند. انواع پوسترها، انواع موضعگیری ها و... یکی از نشانه های مهم جنبش های فرودستان این است که هیچ وسیله و امکان و اندیشه ای برای بیان خودش نداره.... نگاه کنید به پوسترهای ساده و عکسهای لخت تجمعات و اعتراضات!!!
یک بار با یکی از روشنفکران معروف بحث میکردم سرِ وجود قهوه خانه ها در پایین شهر. ظاهرا او فقط «کافی شاپ» را به رسمیت می شناخت. مدعی بود که اصلا قهوه خانه مرده!!... گفتم از قهوه خانه های شهرهای دور حرف نمیزنم. فقط کافی است در تهران با یک بلیط اتوبوس از ونک بروی تا میدان راه آهن تا ببینی که هست... گفت مهم نیست که هست یا نیست... مهم این است که رسانه ندارد .
وقتی رسانه نداری یعنی نیستی!
و این ماجرا در مورد همه رخدادها صادق است!
https://t.me/onthebalcony
هانری لوفور فیلسوف شهر میگوید:
برای فهم ابژه های ناپايدار، ضروری است تا خود را همزمان درون و بیرون قرار دهیم. بالكن به شکل ستایشبرانگيزی این امکان را برای ما فراهم میکند، در پیوند با خیابان و با قرارگرفتن در چشماندازِ (خیابان) است كه ما به نوآوریِ شگفتآور بالكنها و نیز تراس پی میبريم كه فرد به واسطهی آن بر خيابان و رهگذران چیره میشود.
https://t.me/onthebalcony
پنجره ها مهم اند به شرط آنكه چشماندازی به سوی كنجی غمانگیز، حیاط داخلی گرفته، یا فضای سبزی همواره رهاشده نداشته باشند.
ضربآهنگهای شديد، تناوبهای سكوت و طغیان، همه از روی بالکن درک شدنی است. زمان،گسسته و در عین حال برجسته میشود، كسی كه از بالکن یا پنجرهاش مینگرد و میشنود، از حركتهای بسیار متفاوت و ناهمخوان انبوه جمعیت شگفتزده می شود.
بالکن حاصل این شگفت زدگی است و اراده ای است برای درک تمام آن ضرباهنگ ها!
برای فهم ابژه های ناپايدار، ضروری است تا خود را همزمان درون و بیرون قرار دهیم. بالكن به شکل ستایشبرانگيزی این امکان را برای ما فراهم میکند، در پیوند با خیابان و با قرارگرفتن در چشماندازِ (خیابان) است كه ما به نوآوریِ شگفتآور بالكنها و نیز تراس پی میبريم كه فرد به واسطهی آن بر خيابان و رهگذران چیره میشود.
https://t.me/onthebalcony
پنجره ها مهم اند به شرط آنكه چشماندازی به سوی كنجی غمانگیز، حیاط داخلی گرفته، یا فضای سبزی همواره رهاشده نداشته باشند.
ضربآهنگهای شديد، تناوبهای سكوت و طغیان، همه از روی بالکن درک شدنی است. زمان،گسسته و در عین حال برجسته میشود، كسی كه از بالکن یا پنجرهاش مینگرد و میشنود، از حركتهای بسیار متفاوت و ناهمخوان انبوه جمعیت شگفتزده می شود.
بالکن حاصل این شگفت زدگی است و اراده ای است برای درک تمام آن ضرباهنگ ها!
جنبش اعتراضی و برهوت حکمرانی
فاطمه صادقی- چهارشنبه, ۱۳ام دی, ۱۳۹۶
http://zeitoons.com/42531
جمهوری اسلامی دیگر یک «نظام» نیست. بلکه به یک حکمرانی، یعنی یک سلطۀ تمام عیار فاقد توجیه، بدل شده است که در آن میل بیحد و حصر به فرماندادن و تمکینکردن به مثابه اروتیکترین جنبۀ قدرت، مقدس است.
وقتی میل به حکمرانی مقدس شود، دیگر نمیتوان حکومت را «نظام» نامید، بلکه عین بینظمی، آشوب، بیقاعدگی، اغتشاش، تخریب، فساد، ناامنی، و خشونت است. جمهوری اسلامی طی روندی تدریجی به وضعیت فعلی رسیده است. این حکومت زمانی حکمرانی را به نام خدا و اسلام و مستضعفین و محرومین توجیه میکرد. بعد از مدتی، لفاظی را کنار گذاشت و برای مشروعیت خود دست به دامن «سازندگی» و «توسعه» شد، اما نتیجه جز ویرانی و گرسنگی و تباهی نبود. در نتیجه از هر سو، ندای اصلاحات بلند شد. حکومت مدتی از سر اجبار حرف ناصحان را برای «اصلاح» به گوش گرفت، اما بعد در اولین فرصت تلافیاش را سر همان مصلحان و ناصحان در آورد و نشان داد که حکمرانی ذاتاً اصلاحناپذیر است. نهایتاً با فرسودهشدن همۀ منابع مشروعیت و توجیه حکمرانی، چند سالی است که نقابهای پیشین را به کل کنار گذاشته و با مصلحتاندیشی، دست به دامن امنیت شده است. حرف مقامات این است که اگر ما نباشیم، امنیتی در کار نخواهد بود. اما این دعوی نیز پوچ است. برای بطلان آن کافی است آنچه را که در سوریه میگذرد، به یادآوریم.
اعتراضات مردمیِ این روزها به خوبی نشانگر شکست همۀ تلاشهای فوق برای توجیه حکمرانی و زوال تقدس آن دارد. معترضان امروز جز زنجیرهایشان چیزی برای از دست دادن ندارند. این اعتراضات یادآور آن است که حکمرانی از برای امنیت نیست؛ عین ناامنی است. حکمرانی ذاتاً خشن، هرج و مرجطلب، نامقید، نامشروع و نامشروط است. اگر نگرانی برای امنیت مردم جدی است، بهترین و عاقلانهترین کار این است که مقامات دستهجمعی استعفا بدهند تا منشأ ناامنی عمومیِ دائمی از بین برود.
متأسفانه این چشمانداز بعید به نظر میرسد. بهجایش حکومت بیهوده تقلا میکند برای توجیه خود حتی از رهگذر ایجاد ناامنیِ عامدانه، حکمرانی را از نو برقرار کند. البته بشار اسد نشان داده که حتی از این هم میتوان فراتر رفت: برای حکمرانی نیازی به بنیبشر نیست؛ اگر همه کشته و آواره شوند، اگر شهرها و خانوادهها در اثر آلودگی هوا، بیکاری، نابودی اقلیم، زلزله و گرسنگی نابود شوند؛ اگر زمینها به دلیل خشکسالی، قحطی و بیآبی خالی از سکنه شوند، مهم نیست. به نظر آنها میتوان بر برهوت هم فرمان راند.
https://t.me/onthebalcony
فاطمه صادقی- چهارشنبه, ۱۳ام دی, ۱۳۹۶
http://zeitoons.com/42531
جمهوری اسلامی دیگر یک «نظام» نیست. بلکه به یک حکمرانی، یعنی یک سلطۀ تمام عیار فاقد توجیه، بدل شده است که در آن میل بیحد و حصر به فرماندادن و تمکینکردن به مثابه اروتیکترین جنبۀ قدرت، مقدس است.
وقتی میل به حکمرانی مقدس شود، دیگر نمیتوان حکومت را «نظام» نامید، بلکه عین بینظمی، آشوب، بیقاعدگی، اغتشاش، تخریب، فساد، ناامنی، و خشونت است. جمهوری اسلامی طی روندی تدریجی به وضعیت فعلی رسیده است. این حکومت زمانی حکمرانی را به نام خدا و اسلام و مستضعفین و محرومین توجیه میکرد. بعد از مدتی، لفاظی را کنار گذاشت و برای مشروعیت خود دست به دامن «سازندگی» و «توسعه» شد، اما نتیجه جز ویرانی و گرسنگی و تباهی نبود. در نتیجه از هر سو، ندای اصلاحات بلند شد. حکومت مدتی از سر اجبار حرف ناصحان را برای «اصلاح» به گوش گرفت، اما بعد در اولین فرصت تلافیاش را سر همان مصلحان و ناصحان در آورد و نشان داد که حکمرانی ذاتاً اصلاحناپذیر است. نهایتاً با فرسودهشدن همۀ منابع مشروعیت و توجیه حکمرانی، چند سالی است که نقابهای پیشین را به کل کنار گذاشته و با مصلحتاندیشی، دست به دامن امنیت شده است. حرف مقامات این است که اگر ما نباشیم، امنیتی در کار نخواهد بود. اما این دعوی نیز پوچ است. برای بطلان آن کافی است آنچه را که در سوریه میگذرد، به یادآوریم.
اعتراضات مردمیِ این روزها به خوبی نشانگر شکست همۀ تلاشهای فوق برای توجیه حکمرانی و زوال تقدس آن دارد. معترضان امروز جز زنجیرهایشان چیزی برای از دست دادن ندارند. این اعتراضات یادآور آن است که حکمرانی از برای امنیت نیست؛ عین ناامنی است. حکمرانی ذاتاً خشن، هرج و مرجطلب، نامقید، نامشروع و نامشروط است. اگر نگرانی برای امنیت مردم جدی است، بهترین و عاقلانهترین کار این است که مقامات دستهجمعی استعفا بدهند تا منشأ ناامنی عمومیِ دائمی از بین برود.
متأسفانه این چشمانداز بعید به نظر میرسد. بهجایش حکومت بیهوده تقلا میکند برای توجیه خود حتی از رهگذر ایجاد ناامنیِ عامدانه، حکمرانی را از نو برقرار کند. البته بشار اسد نشان داده که حتی از این هم میتوان فراتر رفت: برای حکمرانی نیازی به بنیبشر نیست؛ اگر همه کشته و آواره شوند، اگر شهرها و خانوادهها در اثر آلودگی هوا، بیکاری، نابودی اقلیم، زلزله و گرسنگی نابود شوند؛ اگر زمینها به دلیل خشکسالی، قحطی و بیآبی خالی از سکنه شوند، مهم نیست. به نظر آنها میتوان بر برهوت هم فرمان راند.
https://t.me/onthebalcony
سایت خبری تحلیلی زیتون
جنبش اعتراضی و برهوت حکمرانی | سایت خبری تحلیلی زیتون
جمهوری اسلامی دیگر یک «نظام» نیست. بلکه به یک حکمرانی، یعنی یک سلطۀ تمام عیار فاقد توجیه، بدل شده است که در آن میل بیحد و حصر به فرماندادن و تمکینکردن به مثابه اروتیکترین جنبۀ قدرت، مقدس است. وقتی میل به حکمرانی مقدس شود، دیگر نمیتوان حکومت را «نظام»…
Mashhad in the spotlight: inequality plagues Iran's holy city | Cities | The Guardian
https://www.theguardian.com/cities/2018/jan/22/mashhad-spotlight-rising-inequality-iran-holy-city-imam-reza-shrine
https://t.me/onthebalcony
https://www.theguardian.com/cities/2018/jan/22/mashhad-spotlight-rising-inequality-iran-holy-city-imam-reza-shrine
https://t.me/onthebalcony
the Guardian
Mashhad in the spotlight: inequality plagues Iran's holy city
Rampant development has emphasised a widening social gap in Mashhad, the starting point of last year’s anti-government protests
آقای دکتر فاضلی عزیز سلام
صحبتهای ارزشمند شما را که بتازگی منتشرشده و محور آن لزوم گفتگو ملی است، شنیدم.
از تحلیل شما مبنی براینکه ما در دوران پیشامسئله بسر میبریم بسیار آموختم.
نکته ای که در باره آن به ذهنم رسید، خدمت شما عرض میکنم و امیدوارم مورد توجه و مفید باشد.
شما اشاره می کنید به اینکه هرسیستمی که برنده هایش از بازنده ها بیشتر باشد برقرار میماند. نتیجه گرفته اید اینکه نظام سرمایه داری مانده است چون برنده هایش بیشتر از بازنده هایش است. این سخن براساس پیشفرضهای تئوری هزینه- فایده کاملا درست است.
اما بد نیست در نظر داشته باشیم سیستمها همیشه براساس محاسبات عقلانی عمل نمی کنند. نظامات ایدئولوژیک، دروغ، فریب و تدلیس، دستگاههای رسانه ای و ارتباطی و بازنمایی واقعیت باعث دوام یا فروپاشی سیستمها میشوند. اساسا همه تلاش بزرگان مکتب فرانکفورت در فاش کردن سازوکار فریب و ایدئولوژیک سرمایه داری بود که نشان دهند چگونه این نظام با دستکاری ذهنی آدمها، دوام خود را رقم زده است.
به نظرم در مورد ایران هم همین صادق است. لازم نیست که از تلاش ۴۰ ساله ترویج تک صدایی چیزی گفته شود. بسیار روشن است. ولی مسئله وقتی حاد میشود که ناگهان پرده های ذهن پاره میشود و آدمها احساس میکنند چنان در میان امواج دروغ گیر کرده اند که دیگر حاضر نیستند به هیچ راستی تن در دهند. بقول شما دائم پیچیده اند و خسته اند.
به نظر من آنچه ذره ذره گور ویرانی را در مملکت ما دارد حفر میکند حاکمیت دروغ است که در نظام حاکمیتی در قالب « مصلحت عمومی» موجه میشود. در همه نظامهادروغ میگویند اما چرا در نظام ما دروغ شنیدن چنین سخت و سنگین است؟ چون اولا مکانیسمی برای افشای حقیقت نیست یا اگر هست خیلی زرد است و غیر سیستماتیک و با شایعه آمیخته... و ثانیا به این دلیل که دروغ ها بیشتر وقتها یا توجیهاتی مذهبی دارند و یا از سوی کسانی که با مذهب پیوند دارند گفته میشود. بطور خلاصه دروغ پنجه در ایمان مردم انداخته است. این مردم با شنیدن هر دروغی « احساس غبن» می کنند. احساس میکنند که ایمانشان یعنی همه هستی درونی شان فریب خورده است!
با حریفی که به تصور شما ۴۰ سال چنین زرنگ بازی درآورده است آیا میتوان بر سر یک میز نشست و «گفتگو» کرد؟
جهانشناسی زیسته من به من میگوید که قرار جهان همین است. پرده های توهم لایه به لایه باید پاره شود تا ما ایرانیان پا بر زمین بگذاریم... بقول شما هیچ راهی هم نداریم بجز گفتگو.
فقط همین را خواستم یادآوری کنم که فضا چنان است که گفتگوی متمدنانه بر سر یک میز با گل و شیرینی در میان، سخت است اگر نگوییم غیر ممکن است. مجبوریم بپذیریم همانکه با خشم و بغض و کینه در خیابان دارد فریاد میزند و پشت به نمازجمعه میکند، هم دارد گفتگو میکند...و صبر کنیم، بگذاریم تا منطق سخن از میان عربده های خشم خود را نشان بدهد.... گفتگو میتوانست راه حل ساده ای باشد همین چندی پیش.... اما دیگر ساده نیست!
پاینده باشید.
آذر تشکر
https://t.me/onthebalcony
صحبتهای ارزشمند شما را که بتازگی منتشرشده و محور آن لزوم گفتگو ملی است، شنیدم.
از تحلیل شما مبنی براینکه ما در دوران پیشامسئله بسر میبریم بسیار آموختم.
نکته ای که در باره آن به ذهنم رسید، خدمت شما عرض میکنم و امیدوارم مورد توجه و مفید باشد.
شما اشاره می کنید به اینکه هرسیستمی که برنده هایش از بازنده ها بیشتر باشد برقرار میماند. نتیجه گرفته اید اینکه نظام سرمایه داری مانده است چون برنده هایش بیشتر از بازنده هایش است. این سخن براساس پیشفرضهای تئوری هزینه- فایده کاملا درست است.
اما بد نیست در نظر داشته باشیم سیستمها همیشه براساس محاسبات عقلانی عمل نمی کنند. نظامات ایدئولوژیک، دروغ، فریب و تدلیس، دستگاههای رسانه ای و ارتباطی و بازنمایی واقعیت باعث دوام یا فروپاشی سیستمها میشوند. اساسا همه تلاش بزرگان مکتب فرانکفورت در فاش کردن سازوکار فریب و ایدئولوژیک سرمایه داری بود که نشان دهند چگونه این نظام با دستکاری ذهنی آدمها، دوام خود را رقم زده است.
به نظرم در مورد ایران هم همین صادق است. لازم نیست که از تلاش ۴۰ ساله ترویج تک صدایی چیزی گفته شود. بسیار روشن است. ولی مسئله وقتی حاد میشود که ناگهان پرده های ذهن پاره میشود و آدمها احساس میکنند چنان در میان امواج دروغ گیر کرده اند که دیگر حاضر نیستند به هیچ راستی تن در دهند. بقول شما دائم پیچیده اند و خسته اند.
به نظر من آنچه ذره ذره گور ویرانی را در مملکت ما دارد حفر میکند حاکمیت دروغ است که در نظام حاکمیتی در قالب « مصلحت عمومی» موجه میشود. در همه نظامهادروغ میگویند اما چرا در نظام ما دروغ شنیدن چنین سخت و سنگین است؟ چون اولا مکانیسمی برای افشای حقیقت نیست یا اگر هست خیلی زرد است و غیر سیستماتیک و با شایعه آمیخته... و ثانیا به این دلیل که دروغ ها بیشتر وقتها یا توجیهاتی مذهبی دارند و یا از سوی کسانی که با مذهب پیوند دارند گفته میشود. بطور خلاصه دروغ پنجه در ایمان مردم انداخته است. این مردم با شنیدن هر دروغی « احساس غبن» می کنند. احساس میکنند که ایمانشان یعنی همه هستی درونی شان فریب خورده است!
با حریفی که به تصور شما ۴۰ سال چنین زرنگ بازی درآورده است آیا میتوان بر سر یک میز نشست و «گفتگو» کرد؟
جهانشناسی زیسته من به من میگوید که قرار جهان همین است. پرده های توهم لایه به لایه باید پاره شود تا ما ایرانیان پا بر زمین بگذاریم... بقول شما هیچ راهی هم نداریم بجز گفتگو.
فقط همین را خواستم یادآوری کنم که فضا چنان است که گفتگوی متمدنانه بر سر یک میز با گل و شیرینی در میان، سخت است اگر نگوییم غیر ممکن است. مجبوریم بپذیریم همانکه با خشم و بغض و کینه در خیابان دارد فریاد میزند و پشت به نمازجمعه میکند، هم دارد گفتگو میکند...و صبر کنیم، بگذاریم تا منطق سخن از میان عربده های خشم خود را نشان بدهد.... گفتگو میتوانست راه حل ساده ای باشد همین چندی پیش.... اما دیگر ساده نیست!
پاینده باشید.
آذر تشکر
https://t.me/onthebalcony
https://t.me/onthebalcony
پیرمرد و گلهای آبی رنگ
بهار بود. بهاری نمناک و سرخوش. سرگشته و غمگین با دسته ای از گلهای آبی رنگ در دست از کوهستان آمدم و کنارت نشستم. در ذهنم و در درونم کشاکش جنگی بود اما طراوت بهار کوههای تالش بجز به لبخند نمیگذاشت صدای جنگی شنیده شود... اینکه باید رها کنیم این سرزمین سترون را که مارهای ریز و درشتی دارند خاکش را به توبره میکشند...دیگر جنگیدن فایده ای ندارد... باید به دل مردم ساده برویم. بیا کار کوچکی، بی نیازیمان را فرابخوانیم و کنج خلوتی....
روز قبل را به گله و شکایت از کارهای ناتمام گذرانده بودم. با هم بحث کرده بودیم و تو برایم استدلال کرده بودی که کار تمام شدهای در زندگی وجود ندارد. این که میگویند پروژه را بستیم و فکر میکنند چیزی را تمام کردهاند، خررنگکنی است.... این انتظارم از زندگی را نقش برآب کرده بودی که بتوانم پروژههای تمام شده را به خط کنم و از این طریق خود را از گمشدگی برهانم. گفتی که هیچ چیز پروژه نیست که آغاز و پایان داشته باشد. آنها که این حرفها را توی کله ما فرو میکنند میخواهند چیزی را به ما بفروشند... هنوز صدا و تصویر نازنین ات را دارم؛ همان روزی بود که شیرین شیرین به من حق ضبط تصویر و صدایت را برای همیشه دادی... این همیشه چه زود تمام شد!
بهار بود و بهار بود و من گلهای آبی رنگ را روی سرت میچیدم. گفتی که داری برای مرگم آماده میشوی و آخرش هم برای اینکه ثابت کنی که زنده هستی شکلک درآوردی... همیشه ثابت میکردی که زنده هستی. هیچ لحظه ای از با تو زیستن نبود که خودت را به رخ جاری زندگی نکشی.
در ۵۰ سالگی تو را یافتم بعد از آنهمه هروله و گشتن و گم شدن... مثل نور برقی در بیابان که همه صحرا را روشن میکند. چیزی نگذشت که برای خودمان اسم شب داشتیم. از آنور میزهای بزرگ که سرهای کبود با استدلالهای احمقانه و آرزوهای کوتاه دورش نشسته بودند، اگر کسی چیزی میگفت که نشانی از اسم شب ما داشت، نگاهم را جستجو میکردی و با هم زیرلب آن اسم شب را میگفتیم. این اسم شب همان بود که نباید گفته میشد.... اسم شب دری را باز میکرد به کوچهای دراز و باریک که به بیانتها میرسید... کوچهای که تنها تعداد کمی از آن عبور میکردند.
گلهای آبی رنگ بهار! ... نمیدانستم که همان روز دارم با تو وداع میکنم. نمیدانستم که کودکی من سر از ۵۰ سالگی برداشته است و زمانی که باید زنی جاافتاده، با گذشتهای معین و با مسیری مشخص میبودم، حالا خس و خاشاک رودخانههای سیل آسا مرا آورده بود تا زانو کنار زانوی تو بگذارم....
حال زنی را داشتم که پدرش را درکودکی از دست داده است و حالا در ۵۰ سالگی او را دوباره باز مییابد... چنین زنی وجود دارد؟ زنی که کودکی جدی بود و گم میشد و پیدا میشد، پس از اینهمه سال...و حالا رسیده بود به پدری که نبود همه این سالها... پدری که اطمینان بدهد و صدایش را محکم در مغز دختر بکوبد و رد پا از خودش بجا بگذارد ... پدرها برای دخترها همین کار را میکنند.... ردپاهایی حک شده بر سنگهای راه میگذارند که هرگز پاک نمیشوند... «نباید ترسید» این را پدرها به دخترهای نازکشان میگویند و صدای پدرهاست که ترس را برای همیشه میکُشد و شهامت را مینشاند.
زندگی چقدر بیرحم است....همیشه فرصتهایش یک بار است. فرصتهای زندگی تکرار نمیشود؛ اما پاره پاره میشود و هرپاره را هم زود از دستانت درمیآورند... زندگی صدای شهامتدار پدر را دوبار در گوش من نواخت و هردو را هم زود گرفت. باراول پدرم زود رفته بود قبل از آنکه پاهایم را محکم و بیترس بر روی خارهای زندگی بکوبد ونگاهم به نگاه مطمئنش دوخته شود، و بار دوم تو را یافتم در ۵۰ سالگی .... تویی که میتوانستم بر سرت گلهای آبی رنگ بگذارم. تویی که میتوانستم دستانت را بگیرم و انگشتانت را از لابلای انگشتانم رد کنی و محکم دستانم را بگیری تا از پیچاپیچ ذهنم و ازترسهایم با تو بگویم و ناباورانه ببینم که همه این ترسها برایت آشناست و از میانشان دوباره راهی پیدا میکنی. بنبستی برایت وجود نداشت. ساده میخندیدی و وادارم میکردی که فکر کنم که همه چیز چقدر ساده است!....
بیولوژی و جامعه برای آدم هم پدر میتراشد و هم زمان نیازش را تعیین میکند. نباید کسی را که در تمام سالهای زندگی ندیده ای و تازه در ۵۰ سالگی می بینیاش پدر خود بنامی... کودکانند که نیاز به پدر دارند...نمیدانستم و نمیدانستی که پدر برای یک دختر سرگشته و ناامید چه معنی میدهد.... این را وقتی فهمیدم که بر صورت سردت دست کشیدم. زندگی دوبار به من فرصت داد، هردو کوتاه و پاره....
پیرمرد و گلهای آبی رنگ
بهار بود. بهاری نمناک و سرخوش. سرگشته و غمگین با دسته ای از گلهای آبی رنگ در دست از کوهستان آمدم و کنارت نشستم. در ذهنم و در درونم کشاکش جنگی بود اما طراوت بهار کوههای تالش بجز به لبخند نمیگذاشت صدای جنگی شنیده شود... اینکه باید رها کنیم این سرزمین سترون را که مارهای ریز و درشتی دارند خاکش را به توبره میکشند...دیگر جنگیدن فایده ای ندارد... باید به دل مردم ساده برویم. بیا کار کوچکی، بی نیازیمان را فرابخوانیم و کنج خلوتی....
روز قبل را به گله و شکایت از کارهای ناتمام گذرانده بودم. با هم بحث کرده بودیم و تو برایم استدلال کرده بودی که کار تمام شدهای در زندگی وجود ندارد. این که میگویند پروژه را بستیم و فکر میکنند چیزی را تمام کردهاند، خررنگکنی است.... این انتظارم از زندگی را نقش برآب کرده بودی که بتوانم پروژههای تمام شده را به خط کنم و از این طریق خود را از گمشدگی برهانم. گفتی که هیچ چیز پروژه نیست که آغاز و پایان داشته باشد. آنها که این حرفها را توی کله ما فرو میکنند میخواهند چیزی را به ما بفروشند... هنوز صدا و تصویر نازنین ات را دارم؛ همان روزی بود که شیرین شیرین به من حق ضبط تصویر و صدایت را برای همیشه دادی... این همیشه چه زود تمام شد!
بهار بود و بهار بود و من گلهای آبی رنگ را روی سرت میچیدم. گفتی که داری برای مرگم آماده میشوی و آخرش هم برای اینکه ثابت کنی که زنده هستی شکلک درآوردی... همیشه ثابت میکردی که زنده هستی. هیچ لحظه ای از با تو زیستن نبود که خودت را به رخ جاری زندگی نکشی.
در ۵۰ سالگی تو را یافتم بعد از آنهمه هروله و گشتن و گم شدن... مثل نور برقی در بیابان که همه صحرا را روشن میکند. چیزی نگذشت که برای خودمان اسم شب داشتیم. از آنور میزهای بزرگ که سرهای کبود با استدلالهای احمقانه و آرزوهای کوتاه دورش نشسته بودند، اگر کسی چیزی میگفت که نشانی از اسم شب ما داشت، نگاهم را جستجو میکردی و با هم زیرلب آن اسم شب را میگفتیم. این اسم شب همان بود که نباید گفته میشد.... اسم شب دری را باز میکرد به کوچهای دراز و باریک که به بیانتها میرسید... کوچهای که تنها تعداد کمی از آن عبور میکردند.
گلهای آبی رنگ بهار! ... نمیدانستم که همان روز دارم با تو وداع میکنم. نمیدانستم که کودکی من سر از ۵۰ سالگی برداشته است و زمانی که باید زنی جاافتاده، با گذشتهای معین و با مسیری مشخص میبودم، حالا خس و خاشاک رودخانههای سیل آسا مرا آورده بود تا زانو کنار زانوی تو بگذارم....
حال زنی را داشتم که پدرش را درکودکی از دست داده است و حالا در ۵۰ سالگی او را دوباره باز مییابد... چنین زنی وجود دارد؟ زنی که کودکی جدی بود و گم میشد و پیدا میشد، پس از اینهمه سال...و حالا رسیده بود به پدری که نبود همه این سالها... پدری که اطمینان بدهد و صدایش را محکم در مغز دختر بکوبد و رد پا از خودش بجا بگذارد ... پدرها برای دخترها همین کار را میکنند.... ردپاهایی حک شده بر سنگهای راه میگذارند که هرگز پاک نمیشوند... «نباید ترسید» این را پدرها به دخترهای نازکشان میگویند و صدای پدرهاست که ترس را برای همیشه میکُشد و شهامت را مینشاند.
زندگی چقدر بیرحم است....همیشه فرصتهایش یک بار است. فرصتهای زندگی تکرار نمیشود؛ اما پاره پاره میشود و هرپاره را هم زود از دستانت درمیآورند... زندگی صدای شهامتدار پدر را دوبار در گوش من نواخت و هردو را هم زود گرفت. باراول پدرم زود رفته بود قبل از آنکه پاهایم را محکم و بیترس بر روی خارهای زندگی بکوبد ونگاهم به نگاه مطمئنش دوخته شود، و بار دوم تو را یافتم در ۵۰ سالگی .... تویی که میتوانستم بر سرت گلهای آبی رنگ بگذارم. تویی که میتوانستم دستانت را بگیرم و انگشتانت را از لابلای انگشتانم رد کنی و محکم دستانم را بگیری تا از پیچاپیچ ذهنم و ازترسهایم با تو بگویم و ناباورانه ببینم که همه این ترسها برایت آشناست و از میانشان دوباره راهی پیدا میکنی. بنبستی برایت وجود نداشت. ساده میخندیدی و وادارم میکردی که فکر کنم که همه چیز چقدر ساده است!....
بیولوژی و جامعه برای آدم هم پدر میتراشد و هم زمان نیازش را تعیین میکند. نباید کسی را که در تمام سالهای زندگی ندیده ای و تازه در ۵۰ سالگی می بینیاش پدر خود بنامی... کودکانند که نیاز به پدر دارند...نمیدانستم و نمیدانستی که پدر برای یک دختر سرگشته و ناامید چه معنی میدهد.... این را وقتی فهمیدم که بر صورت سردت دست کشیدم. زندگی دوبار به من فرصت داد، هردو کوتاه و پاره....
یادت هست که به تو میگفتم شیخنا و مولانا! دکتر تقی فرور! برای ساختن جامعهای که آدمهایش نترسند، شجاع باشند و به قوّتهای خود تکیه بزنند، باید چند یارِ شجاع و نترس داشت؟.... و تو میگفتی این یک مسیر است. شرایط را که فراهم کنیم آدمها هم نترس بار خواهند آمد. میدانم که حرف من هم از سر ترس بود ... ترسی که چندی بود خانه کرده بود توی دلم.... مثل ترسهای کسی که از طوفانی بزرگ گذشته است... کنار آتش مینشیند تا خودش را گرم کند و میلرزد. از درون میلرزد....آتش وجود تو همان آتشی بود که نیاز داشتم، از میان طوفان آمده بودم. توان مبارزه نداشتم. فقط نگاه میکردم به همه چیز. باید زخمهایم التیام مییافت و تو کسی بودی که با هر آهنگ کلام و با هر پنجرهای که به بهانهای روبرویمان باز میشد تا چشم بردشت اندیشه و عمل باز کنیم، این اعتماد و گرما و بیترسی رادر وجودم میریختی...
گاهی فکر میکنم که هزار کارِ نکرده برروی زمین باقی گذاشتی و رفتی، و گاهی فکر میکنم که شاید همین بس بود.... تو نیامده بودی که چیزی را تمام کنی... تو آمده بودی که باشی، که تجربه شوی، که زیست شوی در لابلای روزها و لحظهها تا همه ببینیم که میشود بیترس زندگی کرد. میشود طبیعی بود و ساده بود. میشود چنان قوی بود که همه قواعد احمقانه را به سُخره گرفت. میشود... میشود.
حالا دیگر اینقدر عاقل شدهام که بتوانم بفهمم که هیچکس را و هیچ چیز را در این عالم نمیشود کپی و تکثیر کرد؛ اما طبیعت و زندگی پر است از نشانهها... تو یک نشانه بودی... درست مثل وزش نسیم که نرم از لابلای کوهها و درّههای میگون آمد؛ در روزی که صورتت را برخاک گذاشتند!.... پیچید و پیچید بر بدن تو و بر روح من تا آرام شوم تا تو، این نشانه پررنگِ زندگی را ببینم و از یاد نبرم که با وجود همه مخاطرات زمانه و با وجود همه آدمهای بیجرأت که زانوان ما را لرزان میخواهند، میشود چنان بیترس زندگی کرد؛ چنان شاد، ساده و مطمئن!
https://t.me/onthebalcony
گاهی فکر میکنم که هزار کارِ نکرده برروی زمین باقی گذاشتی و رفتی، و گاهی فکر میکنم که شاید همین بس بود.... تو نیامده بودی که چیزی را تمام کنی... تو آمده بودی که باشی، که تجربه شوی، که زیست شوی در لابلای روزها و لحظهها تا همه ببینیم که میشود بیترس زندگی کرد. میشود طبیعی بود و ساده بود. میشود چنان قوی بود که همه قواعد احمقانه را به سُخره گرفت. میشود... میشود.
حالا دیگر اینقدر عاقل شدهام که بتوانم بفهمم که هیچکس را و هیچ چیز را در این عالم نمیشود کپی و تکثیر کرد؛ اما طبیعت و زندگی پر است از نشانهها... تو یک نشانه بودی... درست مثل وزش نسیم که نرم از لابلای کوهها و درّههای میگون آمد؛ در روزی که صورتت را برخاک گذاشتند!.... پیچید و پیچید بر بدن تو و بر روح من تا آرام شوم تا تو، این نشانه پررنگِ زندگی را ببینم و از یاد نبرم که با وجود همه مخاطرات زمانه و با وجود همه آدمهای بیجرأت که زانوان ما را لرزان میخواهند، میشود چنان بیترس زندگی کرد؛ چنان شاد، ساده و مطمئن!
https://t.me/onthebalcony
لابد حکمتی هست در همه چیز و نشانی... نشانه هایی!
در روزهایی که در برابر باد قرار داریم صدای شوق انگیزی از آنسوی دریاها قصه آن مرغ دریایی را تعریف می کند که در برابر بادهای سهمگین هادسن ریور ایستاده بود؛ وقتی که همه مرغان دیگر به سوراخی خزیده بودند... مرغ دریایی تنها فقط میتوانست جلوی شلاق های توفان، خودش را نگهدارد!
و بعد ساعتی نمی گذرد که نشانه ها کامل می شوند با نوای « در برابر باد»!
https://t.me/onthebalcony
در روزهایی که در برابر باد قرار داریم صدای شوق انگیزی از آنسوی دریاها قصه آن مرغ دریایی را تعریف می کند که در برابر بادهای سهمگین هادسن ریور ایستاده بود؛ وقتی که همه مرغان دیگر به سوراخی خزیده بودند... مرغ دریایی تنها فقط میتوانست جلوی شلاق های توفان، خودش را نگهدارد!
و بعد ساعتی نمی گذرد که نشانه ها کامل می شوند با نوای « در برابر باد»!
https://t.me/onthebalcony