رفلکتوپاز (بالکن)
260 subscribers
43 photos
34 videos
3 files
160 links
Reflectopause
@azarta
یادداشتهای آذر تشکر، جامعه‌شناس و لایف کوچ
Download Telegram
Forwarded from مؤسسه رحمان
مؤسسۀ رحمان به مناسبت هفتۀ پژوهش برگزار می‌کند:
رویداد «زیست پژوهشگرانه در ایران»

🟥 روز اول| ۲۴ آذر ۱۴۰۴: پژوهش و جامعه

▪️کارگاه «نگارش ترویجی پژوهش‌های علمی»
مدرس: حسین شیخ‌رضایی
ساعت: ۱۳ تا ۱۶

▪️نشست «پژوهشگری در ایران؛ شغل یا دغدغه؟»
سخنرانان: آذر تشکر، افشین خاکی و پیام افشاردوست
ساعت: ۱۶ تا ۱۸

▪️نشست «نقد مؤسسات پژوهشی در ایران»
سخنرانان: فریدون رحیم‌زاده و سالار کاشانی
ساعت: ۱۸ تا ۲۰

📌لینک پخش آنلاین:

https://skyroom.online/ch/rahman_institute/confe1

وب‌سایت | اینستاگرام| تلگرام
2👌1
Forwarded from سایه‌سار (Sayeh Eghtesadinia)
مستند ترانه

مستند ترانه، ساختۀ پگاه آهنگرانی، ضرورتی کنارمانده را به مستندسازان یادآوری می‌کند: ساخت مستند از چهرۀ معاصرانی که درحوزه‌های متنوعی تأثیرگذارند، اما نه مستندی مانده در حصار دستورالعمل‌های تلویزیونی یا قاب‌های گل‌درشت مفاخری و چهرۀ ماندگاری و نکوداشتی و ادای دین به یک عمر کارنامۀ فلانی؛ و نه باب دندان جشنواره‌هایی که به جعفرهای پناهی‌های همۀ دوران‌ها جایزه می‌دهند؛ بلکه مستندی با بیان سینمایی خاص فردِ مستندساز و لحن شخصی او.

پگاه آهنگرانی توانسته روایت شخصی خود از قصۀ ترانه را بسازد، و این را با آگاهی کامل و واضح نسبت به همان ضرورت انجام داده است؛ همچنانکه پیش از او، البته در سبک‌ها و با مقیاس‌ها و رویکردهای دیگر، بهمن کیارستمی ساخته است از منیر فرمانفرمایان و پروانه اعتمادی؛ شبلی نجفی ساخته از پدرش ابوالحسن نجفی (وزن کلمات)، مانی حقیقی ساخته از داریوش مهرجویی، میترا فراهانی ساخته از بهمن محصص (فی‌فی از خوشحالی زوزه می‌کشد) و نمونه‌های دیگر.
اما این نمونه‌های دارای لحنِ شخصی و بیان سینمایی در تاریخ سینمای مستند ما زیاد نیستند. چه می‌شد اگر ما امروز مستندی داشتیم از قمر؟ از سوسن؟ از آذر شیوا؟ از اخوان‌ثالث؟ از جلال آل احمد؟ از بدرالزمان قریب؟ از تختی؟ از علی دایی؟ از نورالدین کیانوری،؟از آیت‌الله طالقانی؟ از مصدق؟ از ده‌ها و صدها چهره‌ی تأثیرگذاری که اهمیت تاریخی آنها در زمان حیاتشان یا به درستی درک نمی‌شود یا، اگر هم درک شود، کار آنقدر به تأخیر می‌افتد که از آن چهره‌ها، به‌جای چشم‌های بَرّاق و زبان بُرّان و نشاطِ فکر و بهجتِ صورت، گوژِ پشت بماند و موی سفید و مردمک‌های بی‌نور و جعبۀ قرص‌های کنار رختخواب.

خوشبختانه پگاه آهنگرانی توانسته «حجاب معاصرت» را پس بزند و ترانه را، همانطور که خودش می‌بیند، به ما هم نشان دهد: برنا و رعنا، در زیباییِ پختگی، بلوغِ فکری و روحی، و آرامشی که فقط ممکن است از سرچشمۀ «کمال» آب خورده باشد. و ترانه، از فرط کمال، غوغاست.

فیلم دو قسمت دارد: از ابتدا تا دقیقۀ ۳۷:۵۱ متمرکز است بر چهرۀ ترانه در مقام فعال مدنی و از نیمۀ دوم تا پایان فیلم تمرکز می‌کند بر چهرۀ سینمایی او. از همین روست که در سرآغاز، هوشمندانه و عامدانه، ترانه را در حال آرایش کردن و به‌ویژه سرخ کردن لب‌ها نشان می‌دهد؛ تا این پیام را پررنگ کند که فیلم دربارۀ زن است، دربارۀ زنان است، دربارۀ زنانگی است. سؤالاتی که احتمالاً دربارۀ چگونگی ساخت فیلم از راه دور برای مخاطبان پیش می‌آید با نشان دادن جای دوربین، با تماس تصویری پگاه و ترانه، و با عیان کردن مختصری از میزانسن و گریم و تمهیدات کارگردانی جواب می‌گیرد. کلوزآپ‌های مدام و نمای درشت از موها، دست‌ها و جزئیات چهرۀ ترانه تمهیدی است که به مخاطب القا کند ترسی در بین نیست، چیزی پنهان نیست، که زیبایی در نزدیک شدن است، در از میان برداشتن هر فاصله‌ و هر حائلی است که صمیمت را به تردید بیندازد. و ترانه، از فرط صمیمیت، غوغاست.

در آغاز قسمت دوم، کارگردان، با انتخاب و مرور تصاویر فیلم‌هایی که ترانه بازی کرده، ما را وارد جهان سینمایی او می‌کند: جهانی که هرگز از هویت فمینیستی ترانه دور و جدا نبوده است. ترانه در این فوتج‌ها می‌خندد، می‌گرید، خود را می‌آراید، می‌هراسد، و نسبت خود را با سینمایی که در آن بود و دیگر نیست توضیح می‌دهد. در پایان فیلم، کارگردان توانسته از برایند روایت‌های نیمۀ اول و دوم، به مخاطب نشان دهد هویت ترانه همواره یکپارچه و متحد بوده، هرچند این اتحاد حسی و فکری هرگز، بدین‌سان کامل و همگن، بر خود او و بر ما عیان نبوده است. این هنر کارگردان است که بین جهان حرفه‌ای و جهان فکری ترانه، که انگار مفترق می‌نمود، اتحاد و یگانگی ایجاد ‌کند. و ترانه، از فرط یگانگی، غوغاست.

کارگردان و سوژه، هر دو، در توافق و تفاهمی که در تمام طول فیلم پایدار مانده است، از عصبیت، از شتاب، از پرگویی، از زیاده‌روی و از هرآنچه چه‌بسا سوژه را مبتذل کند پرهیز کرده‌اند. فیلم، بدون ذوق‌زدگی، شجاعت انتخاب را می‌ستاید؛ جرئتی که فقط از آزادگان برمی‌آید. و ترانه، از فرط آزادگی، غوغاست.

https://t.me/Sayehsaar
👌5👍3
"غیر قابل بخشش است عقب‌ماندگی و عاشق عقب‌ماندگی خود بودن!"

به احترام باشوی غریبه که هزار سال بعد مرگش هم نمی‌پذیرد که: " از ما گذشته!"

#بهرام_بیضایی


https://t.me/azarbalcony
7🔥4
○ مرگِ یزدگرد را در یکی از کتابِ جمعه‌ها خواندم، در دوازده سالگی، بارها و با همان چند تصویر پرداخته شده، در ذهن نمایش را تخیل می‌کردم . در دبیرستان گرافیک برای تمام نمایش‌های ندیده از بهرام بیضایی پوستر طراحی می‌کردم، برای پهلوان اکبر می‌میرد و چهار صندوق و فیلمِ رگبار که یک نسخه بتاماکسِ بدکیفیت‌اش را یکی از معلم‌ها پنهانی بهم امانت داد.
○ یک نیم‌سال برای درسِ نمایشنامه‌نویسی، بهرام بیضایی را به دانشکده هنرِ بی‌سرانجامِ فرهنگسرای نیاوران دعوت کردند در سال شصت و نه. سی و پنج سالِ پیش یک دوره کوتاه اقبالِ شاگرد او بودن را داشته‌ام و همچنان در هر شاخه و رسانه هنر که کار کرده‌ام چیزی را از انبانِ اندوخته آن سال برمی‌دارم؛ چیزی که نگاهم به هنر، به مفهومِ روشنفکری، به روش مواجهه و نگاه کردن، به خلاقیت و مواجهه با قدرت را شکل داده است؛ پرتویی که نورِ تمام زندگی حرفه‌ای‌ام بوده است.
○ سال‌ها پیش روان‌درمانگرم خواست پنج ترسِ زندگی‌ام را بداهه فهرست کنم. اولی را از دست دادنِ پسرم گفتم، دومی بهرام بیضایی، سومی مادرم، چهارمی کور شدن و پنجمی آلزایمر. تمام چند جلسه بعد به دومین ترس‌ام گذشت چرا که گویا او را به مثابه یک مفهوم، یک ایده در ذهن‌ام بارگذاری کرده‌ام؛ مفهومی از هویت و دریافت‌ام از وطن، از مفهومِ روشنفکری، از هنر.، از زن بودن.... پیچیدگیِ این وضعیت و تجسم‌یافتگیِ آن در یک شکلِ واقعیِ انسانی چیزی بود که روان‌درمانگرم مدام به آن برمی‌گشت.
○ در مجموعه "شما چیزی شنیده‌اید؟" نهنگ‌های به ساحل افتاده برابر بنای تئاتر شهر را که می‌کشیدم اعلان نمایش چهارراه را در دورنما گذاشتم که حسرت‌ِ اجراهای او را در تالار نمایش در تهران بود... انقراض و نابودی اینچنین است.
○ از میانِ تمامی عکس‌های بهرام بیضایی عکسی که متعلق به روز دریافت دکترای افتخاری ادبیات از دانشگاه سنت اندروز اسکاتلند است را بسیار دوست دارم. در این عکس‌ها برق رضایت و آرامشی در چهره اوست: قدر دانسته شدن؛ آنچه نایاب این زیست‌بوم است.
در این پانزده سال اخیر، قدر او دانسته شد در جایی دیگر و توانست بنویسد و بگوید و بپرورد و به صحنه ببرد؛ قدر در زندگی حرفه‌ای و حمایت از او بی‌دخالت و تحکم و سفارش و پذیرفتن راه و روش و منشِ او همان گونه که هست و پیش‌تر، قدر در زندگی شخصی و همراهی و حمایت همسر و هم‌کار زندگی‌اش، هر دم و دوشادوش. از بهرام بیضایی که حرف می‌زنیم، از او که در مقام یک روشنفکر به هیچ قدرتی باج نداد، خود را گیرافتاده در هیچ بند و گعده و نحله‌ای نکرد که نتواند نقدش کند، از دست و پاگیری سانسور و معیشت که سال‌های بسیاری او را فرسود و با اینهمه بیش از توان یک نفر به فرهنگ ایران و جهان افزود، از اعتماد و حمایتی که لازمه پدید آمدن و ماندن و بودن چنین پدیده فرهنگی‌ست باید حرف بزنیم؛ چیزی که محدود به حکومت‌ها نیست و مسئولیتی‌ست که هر آن کس که خود را نگران و حامی فرهنگ می‌داند باید بر خود ببینند.
○ جهانِ ما بی او خالی‌تر و فقیرتر است.
8
بگذار رسوایی ما را فراگیرد

عباس کاظمی

🔻جنبش زندگی از ۱۴۰۱، که بر پایه‌ی مقولات بنیادی «زندگی معمولی» سامان یافته بود، اینک جای خود را به اعتراضاتی داده است که بر محور «زندگی معمول» یعنی زندگی فقیر و آسیب دیده می‌چرخد. در جنبش ۱۴۰۱، موضوعات معمولی زندگی توانسته بودند بعدی متعالی پیدا کنند و زیست روزمره را به افقی عمیق‌تر از معنا پیوند بزنند. اما اعتراضات پیش‌رو، دیگر زندگی را نه برای «زندگی‌تر شدن»، بلکه صرفاً برای «زنده ماندن» طلب می‌کنند.

🔸هراندازه زندگی از عمق تهی شده، ضروریات اولیه اهمیت بیشتری پیدا کرده‌است. دیگر دعوا بر سر آزادی سیاسی، و یا آزادی اجتماعی نیست مساله بر سر امکان زنده‌ماندن است. آن انقلابی که وعده‌ی اعتلای زندگی سر داده بود،از تامین فرومایه‌‌ترین عناصر بازمانده‌است و در چنین وضعیتی، آن رژیم سلطنتی پیشینی که بنا بر روایت‌های رسمی می‌بایست در حافظه‌ی جمعی محو شده باشد، نه‌تنها چون جسدی مومیایی‌شده از زیر آوار بیرون کشیده می‌شود، بلکه سالم و بی‌خدشه، بر دوش انسان‌های نیمه‌جان و فرسوده به حرکت درمی‌آید.

▪️اکنون که برای جامعه روشن شده است هیچ راهکار و امیدی برای «بهبود زندگی» از سوی حاکمان، جناح‌های سیاسی، و حتی روشنفکران و نخبگان منتقد وجود ندارد، احساس بی‌پناهی عمیق‌تر شده است. چنین وضعیتی، از جامعه‌ای ازهم‌گسیخته، فروپاشیده و برهنه خبر می‌دهد؛ جامعه‌ای که در «فقدان آینده»، بیش از پیش به "ایدئولوژی بازگشت به گذشته" پناه می‌برد. چه کسی گمان می‌کرد جامعه‌ای که انقلابی را بر پایه‌ی تصویری ایده‌ال از «گذشته‌ی دور»( جامعه ی صدر اسلام) بنانهاده، روزی از شر آن به «گذشته‌ای نزدیک»( عصر پهلوی) پناه‌آورد.

🔸شعارهای اعتراضی نشانه‌ی مهمی‌اند برای شناخت سرشت اعتراضات یا جنبش‌های اجتماعی. این شعارها دریچه‌ای برای ورود به "تونل زمان" هستند. ما از طریق شعارها می‌توانیم بفهمیم که چه اینده‌ای در انتظار ماست. جنبش‌ ۱۴۰۱ استثنا بود،شعارهای جدیدش نمودی از امکان تغییر و امید به آینده بود. اما اعتراضات سیاسی در چند دهه‌ی اخیر عمدتا در شعارها به تکرار دچار می‌شوند و به جای نگاه به آینده در دام نوستالژی و گذشته می‌افتند..شعارها که به تکرار می‌افتند نشانه‌ای از استیصال جامعه‌است. بدین‌سان، در شعارهای اعتراضی ده سال اخیر؛ هرچه جلوتر رفته‌ایم پهلوی‌گرایی که اینک مترادف با گذشته‌گرایی است برجسته تر شده است. در وضعیتی که گرفتار فقدان تخیل نسبت به اینده شده‌ایم، تصویری از گذشته‌ی طلایی جای افق آینده را می‌گیرد.
🔹 نشانه‌های یک "انقلاب محافظه‌کارانه" همین‌جا حاضر است یعنی جنبش نوپدیدی که از انقلاب گذشته‌ی خویش شرمساراست و تمنای همان وَضعیتی می‌کند که پیش از انقلاب ۱۳۵۷ داشته‌است. جامعه‌ی ایرانی، از انتهای دهه‌ی ۹۰ تنهایی و بی‌پناهی خود را در پیش چشم خویش دیده‌است و اینک مردگان خویش را فریاد می‌زند تا به داد زندگان برسد،زندگانی که خود مردگانی متحرک‌اند، پسرانی که از پدرکشی پشیمان‌اند، صنعتگران انقلابی عظیم که از ساخته خویش شکوه‌ناک‌اند و در فقدان امکان تخیل آینده، چیزی "از پیش ساخته‌شده" را طلب می‌کنند.این نه بازگشت آگاهانه، بلکه اعترافی تلخ به ناتوانی تاریخی است. آنان از گناهی که کرده‌اند پشیمان‌اند و زیر لب زمزمه می‌کنند: 《... گناه کرده‌ایم... پس بگذار در شرمساری‌مان غرق شویم!بگذار رسوایی ما را فراگیرد.》(ارمیا:۳:۲۵).

۹ دی ۱۴۰۴
@varijkazemi
6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خشمگینم...
در همه ماهیچه‌های پنهان شانه‌هایم

https://t.me/azarbalcony
👍4🔥41
مساوی!

دیشب بازی ایران و بلژیک مساوی شد.

به این فکر میکنم مدتی است همه چیز دارد مساوی می‌شود. باختن و بردنی در کار نیست!


در جنگ‌های زیادی برده‌ام یا باخته‌ام!
حالا باید دوباره یاد بگیرم؛ گاه مساوی می‌شود همه چیز!


چگونه بین این و آن انتخاب کنم وقتی نه می‌توانم ببرم و نه می‌بازم؟


آذر تشکر
اول تیر سال ۰۵

#رفلکتوپاز
#قرار_روزانه

https://t.me/azarbalcony
👌5👎1
خانه پیوند

جهان مرا پاره پاره می‌خواهد؛
هبه کرده‌ام به سخاوت
و هر پاره
نشانه‌ پیروزی؛
در دست اشیا و آدمها
در دست یادهای بی‌سرانجام!

خانه‌، ستاندن پاره‌هاست؛
زیر یک سقف بیصدا
یا در آغوش تخته سنگی،
برکناره آفتاب تابستان
جای پرسش‌های دوست داشتنی
جای سرِجا شدن،

خانه‌ام کجاست؟ آنجا که سرزانو بتکانم و دوباره برپا شوم.

آذر تشکر
۴ تیر سال صفر پنج

#رفلکتوپاز
#قرار_روزانه
https://t.me/azarbalcony
11👍2🔥1
عصیان بر بوها

خود را می‌پیچم
تنگ در میان بوهای آواره
سفیران یادهای متناقض

میدانم؛
هر چه تنگ‌تر،
آن شورش شکوهمند نزدیکتر!
روزی
دستهایم باد خواهند وزاند!

ای شانه‌های خسته
بگویید
کجاست
آن لحظه عصیان موعود؟


آذر تشکر
۵ تیرسال ۵


#رفلکتوپاز
#قرار_روزانه

https://t.me/azarbalcony
6👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تجسم خاطره جمعی

اشک در چشم و بغض در گلو، مصرانه امیدوار است، مسئولیت می‌پذیرد و چیزهای ساده میخواهد!

خسته‌تر از این مرد که نیستم، هستم؟

#رفلکتوپاز
#قرار_روزانه
#رامین_رضاییان

https://t.me/azarbalcony
3🔥1
یکی از مسائلی که روان‌شناسی اجتماعی و سیاسی باید این روزها بر آن تمرکز کند این است که چگونه روان‌شناسی بخشی از شهروندان ایرانی (در داخل و خارج از ایران) به این سمت رفت که با بمباران وطن و هموطنان و بلکه خودشان هیچ مشکلی نداشته باشند یا از آن حمایت کنند؟ شهروندانی که بخشی از آنها تبدیل شدند به ابزار توجیه کشتاری که در جنگ به دست آمریکا و اسرائیل رخ داد؟ شهروندانی که به دلیل تنفر از جمهوری اسلامی بسیاری از حقایق را ندیدند و تصور کردند که می‌توان یک ساختار سیاسی پیچیده همچون جمهوری اسلامی را با بمباران هوایی برانداخت؟ شهروندانی که تصور می‌کردند چون جمهوری اسلامی در مسائل اقتصادی و اجتماعی و سیاسی کارنامه‌ای افتضاح دارد لزوما در مسائل نظامی هم همینگونه است؟ شهروندانی که با ولع و بدون تفکر انتقادی پای ایران اینترنشنال نشستند و هر آنچه به خوردشان داده شد را بی چون و چرا پذیرفتند. شهروندانی که تصور می‌کردند چون از جمهوری اسلامی متنفر هستند پس هر آنچه یا هر آنکس در برابر جمهوری اسلامی بایستد حتما ارزش حمایت دارد ولو آنکه خود نوعی دیگر از دیکتاتوری اندیشه و عمل باشد.

مسئله این است که زیستن در ساختار سرکوب‌گری همچون جمهوری اسلامی روان‌شناسی‌هایی را تولید می‌کند که از قضا به ادامهٔ حیات جمهوری اسلامی کمک می‌کند.

کار روشنفکر نه فقط نقد قدرت سیاسی بلکه نقد جامعه نیز هست. نقدی که این روزها چندان برای آدمی فالوور نمی‌آورد اما ضروری‌تر از همیشه است.

این به معنای آن نیست که جای مظلوم و ظالم را عوض کرد، بلکه به معنای آن است که شهروندان اگر نتوانند در فرایند مبارزه با ساختاری دیکتاتور نسبت به فرایندهای روان‌شناختی خویش آگاه باشند ای بسا که دوباره همان دیکتاتوری را بازتولید کنند یا در تحلیل‌های خویش دچار اشتباهات جبران‌ناپذیری شوند.

کار روان‌شناسی اجتماعی/سیاسی زیر ذره‌بین نهادن شهروندان به عنوان افرادی است که در تعامل با ساختار سیاسی و اقتصادی انواع خاصی از روان‌شناسی را در خود پرورش می‌دهند
👌6👍3
Forwarded from دلنوشته ها - رحیم قمیشی (Rahim Ghomeishi)
و من منتظر آن روزم!

رحیم قمیشی

من منتظر روزی نشسته‌ام که دخترم را ببینم، دارد آماده می‌شود برود بیرون.
بپرسم؛ دخترم می‌خواهی تو را جایی برسانم؟
و او بگوید نه پدر! با دوستانم قرار گذاشته‌ایم برویم یک تظاهرات. می‌خواهیم تقاضا کنیم برای موضوع مهمی رفراندوم گذاشته شود. بعد از تظاهرات، خودم برمی‌گردم.
و من دلم هُرٌی نریزد، هزار راه نرود و بگویم: برو عزیزم، راهپیمایی مسالمت‌آمیز حق شما جوان‌هاست. من و مادرت، شام منتظرت هستیم.
او برود و برای شام، خندان برگردد.
و من نخواهم به بیمارستان‌ها سر بزنم، و من نخواهم به کلانتری‌ها بروم، نخواهم سردخانه‌ها را زیر و رو کنم، کهریزک نروم، کاورهای مشکی جلویم نگذارند...
که دختر تو معترض بوده... و حق او گلوله!
تلفن‌های همراه قطع نشوند، اینترنت از کار نیفتد، پیامک‌ها ناگهان خاموش نشوند.
و من و هزاران پدر دیگر، دیوانه نشویم!

او خندان برگردد و با آب و تاب برای من و مادرش تعریف کند؛
-  نمی‌دانید چقدر خوب بود، کاش شما هم بودید. من و دوستانم چندین هزار نفر شدیم، پلیس هم مواظب‌مان بود. همه، پلاکارد بلند کردیم، که ما خواهان تغییرات مهم هستیم،.
چه خوشحال می‌شوم وقتی دخترم اضافه می‌کند؛
- پدر! فلان مقام بلند پایه هم آمد و با ما صحبت کرد، او گفت این حق ماست که خواهان تغییرات باشیم، ولو در مسائل بسیار مهم کشوری. او گفت مادام ما تقاضاهای مدنی داشته باشیم، او هم از ما حمایت خواهد کرد. او قول داد خواسته ما را تا آخر پیگیری کند.
حس می‌کنم دخترم خوشحال است و من هم شادمانم. او امیدوار است با کمک دوستانش موفق شوند در سرنوشت کشورشان سهمی داشته باشد. او "ایران" را از عمق جان دوست دارد. او زندگی و آینده‌اش را دوست دارد.
اگر دوست نداشت، که به تظاهرات اعتراضی نمی‌رفت!

دخترم لابد آن روز خیلی خسته است.
او می‌خواهد زود بخوابد.
لابد از ما می‌خواهد تلویزیون را روشن بگذاریم، چون مطمئن است در اولین بخش خبری، تجمع و تظاهرات آنها منعکس خواهد شد...
و من حتماً از او خواهم خواست برود بخوابد.
خواهش می‌کنم فقط خواب این روزهای ما را نبیند.
مایی که هر روز تشویش اذهان عمومی بودیم!
ما که هر اعتراض‌مان بر خلاف اسلام بود!
حتی اگر می‌گفتیم از گرانی خسته شدیم.
ما که امنیت ملی را به خطر می‌انداختیم، اگر می‌گفتیم حاکمان باید قانونی رفتار کنند.
ما که اجتماع و تبانی بودیم، حتی اگر همه‌مان رزمندگان سابق یا از جانبازان و ایثارگران بودیم!

می‌گویم دختر خوبم، برو بخواب
و خواب‌های قشنگ ببین.
خوش به حال تو، حاکمانی در کشورند، که حتی دوستشان نداشته باشی، آنها دوستت دارند.
علیه‌شان چیزی بگویی، آنها آنقدر می‌فهمند، که باید با روی گشاده پاسخت را بدهند.
مخالفت با آنها جرم تلقی نمی‌شود.
زندان ندارد!
احساس می‌کنند تو هم فرزندشان هستی.
می‌گویند اگر اعتراض نباشد، یک‌جای کار حتماً اشکال دارد. می‌گویند ما اعتراض را نعمت می‌دانیم. جوان‌ها حق دارند تغییر بخواهند. اصلأ جوان تغییر نخواهد، معترض نباشد، که دیگر جوان نیست.

مقامات آن روز، خود را انسانی عادی می‌دانند؛
- ما که خدا نیستیم، ما هم اشتباه می‌کنیم، و چه خوب که شما هستید و کمک می‌کنید کمتر اشتباه کنیم.
از دخترم می‌خواهم برود بخوابد، و خواهش می‌کنم یک وقت خواب این روزهای ما را نبیند! نیمه شب با احساس شنیدن صدای شلیک گلوله بیدار نشود. با ترس نیاید و بگوید شما هم صدا را شنیدید...
و بعد هر دو برویم لب پنجره
من بگویم دخترم آخر چرا بیدار شدی!؟
عزیز دلم برو بخواب
چرا خواب آن روزهای ما را می‌بینی؟
امروز شما و دوستانت، کشور را مال خود می‌دانید، که حقیقتا مال شماست.
نمی‌ترسید، که نباید هم بترسید.
اعتراض می‌کنید، بدون هراس سؤال می‌کنید.
شما حتی شخص اول کشور را مؤاخذه می‌کنید.
می‌گویید مگر چه چیز ما کمتر از اوست.
او یک انسان است، ما هم انسانیم.

عزیزم برو بخواب
من و مادرت بیداریم
نمی‌گذاریم آنها که اسلحه دارند
خواب‌هایت را خراب کنند...
می‌دانی دخترم!
اگر ما باور می‌کردیم
هیچکس حقی بیشتر از ما ندارد
و انسان‌ها همه آزاد آفریده شده‌اند
و همه محترمند
و در برابر قانون
همه مساوی‌اند
سرنوشت بهتری داشتیم.

عزیزم، دخترم
من هم دلم می‌خواهد آن روز باشم
تا با هم شادی کنیم
این کابوس‌ها را فراموش کنیم
روزهایی را که همه می‌ترسیدیم
حتی حرف دل‌مان را به زبان بیاوربم!
عزیزم!
نسل ما که آدم‌هایی را مقدس می‌کرد
نسل ما که می‌گفتیم تو باید اینطور فکر کنی
نسل ما که از گرفتن حقوق خود می‌ترسید

تمام می‌شود

و شما از زندگی‌تان لذت خواهید برد!

@ghomeishi3
6👌2
12
دوستان عضو کانال بالکن
سلام

از راه‌اندازی این فضا ۳۳۳۳ روز گذشته‌است! من از روی بالکن چیزهایی گفته‌ام، از آن بالا، با فاصله پرواز گنجشکی، شاهد بوده‌ام، تا بفهمم، تا برجا و متعادل شوم و قرار بیابم و شما پست‌هایم را دیده‌اید، کوششی بقدر وسع!
مخاطبان محدود، پستها را خوانده، نخوانده، اینجا مانده‌اند هنوز!

آن اولها نمی‌دانستم مشاهده از روبرو، چشم در چشم، چیز دیگری است. جسارت مواجهه نداشتم یا تواضع کافی، نمیدانم. حالا درس بزرگم را برداشته‌ام!...من هنوز همان شاهدم اما کنار زانوی مخاطبم و باور دارم من هیچ از او بیشتر نمیدانم!

باری، در این ۳۳۳۳ روز چیزهای زیادی فهمیده‌ام، با درد بسیار! اینکه انسان همه خیر نیست. او در میانه خیر و شر ایستاده‌است و اگر قرار باشد در مسیر خیر بماند، به درنگ و بازخوانی نیاز دارد. برای آنکه قدرت حرکت و تغییر داشته باشد، باید قدرت مواجهه با حقیقت را بیابد. بجز این، پریشانی و عمر به سراسیمگی تلف‌کردن است!

از این پس، منطبق بر تغییر سطح و نوع نگاهم، اینجا را رفلکتوپاز خواهم نامید که کلمه خود‌ساخته‌ای است از ترکیب دو کلمه انگلیسی Pause و Reflection به معنی درنگ و بازاندیشی. رفلکتوپاز خواهرخوانده‌هایی در یوتیوب، اینستاگرام، فضاهای شنیداری و وبسایت با تولیدات متنوع‌تر هم دارد که به مرور آدرسهاشان را برایتان می‌گذارم.

من، آذر تشکر، حالا جایی میان ساختارهای جامعه و فردیت انسان ایستاده‌ام. می‌خواهم با کشف نیرو و اراده فردی و گروهی، در حد وسع بر ساختارها اثر بگذارم. با اتکا بر دانش جامعه‌شناسی، در ترکیب با روش و منش کوچینگ، همراه شما خواهم بود. باور دارم آدم‌ها تنها مالکان و کاشفان محق راههای برون‌رفت از بن‌بست رنج‌های خودشانند. من، نه امکان تفسیر بیرونی و نه حق و ادعایی دارم که دردها را بیش از صاحبان درد، می‌شناسم. مهمترین نقش من "حضور" در کنار آنان و همراهی با آنهاست تا با هم از منزل‌هایی عبور کنیم که بنظر ناهموار و دشوار می‌نماید، تا قدرتی را که ساختارها از ما به تطاول ستانده‌اند، با اتکا بر مسئولیت فردی و گروهی بازپس گیریم و دست بر زانوی خویش، سرِ جا مستقر شویم؛ در زمانه‌ای که همه ما را هروله‌کنان و پریشان می‌خواهد!

بر من منت خواهید گذاشت اگر همچنان بمانید و دیگران را هم دعوت کنید برای پیوستن به این فضا. متعهدم که این فضا زنده‌تر از پیش باشد و به سیاق قبل، گاه و بیگاه، به محاق نرود!

با مهر و ارادت
آذر تشکر
۹تیر سال ۵

https://t.me/Reflectpause
11👍7
از بالکن تا رفلکتوپاز👆
رفلکتوپاز (بالکن) pinned «از بالکن تا رفلکتوپاز👆»
Channel photo removed
Channel photo updated
Channel photo updated
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
از بین همه پست‌هایی که توی بالکن داشتم، بنظرم این یکی بیش از همه حال و هوای رفلکتوپازی دارد. دوباره می‌گذارم تا با هم ببینیم.
توی بروبیای پرشتاب ترک خانه روستایی‌ام بودم و جهان روبرویم ناشناخته و ترسناک! کلید انداختم و از در خانه داخل شدم، دری که به دیواری متصل نبود. در فیلم معلوم است،: خانه‌ام دیوار ندارد!
ناگهان چیزی در هوا وادارم کرد که درنگ کنم. برگ زردی که میان آسمان و زمین، متصل بود فقط به تار عنکبوتی! ایستادم و عمیق نگاهش کردم. درست روبرویم بود و با من سخن می‌گفت. برایم رقصید. اولش معلق بود. فکر می‌کردم حالاست که بیفتد، بعد رفته‌رفته حرکاتش موزون‌تر و آزادتر شد زیر نگاهم. چیزی همراه با موسیقی والس در ذهنم شکفته شد.: نگران چه هستی دختر تنها؟ برقص تا پاهایت تا نشود!

شما هم درنگ کنید، دو دقیقه بیشتر وقتتان را نمی‌گیرد. خودتان را بسپارید به موسیقی و این برگ زردی که چیزی از عمرش باقی نمانده!
هر چه دستگیرتان شد بگویید زیر همین پست!

#رفلکتوپاز
#قرار_روزانه
https://t.me/Reflectpause
5👍1