اندیشههای تابستانی
(پنجم-۱)
امروز میخواستم از ریتم و ضرباهنگ برایتان بنویسم و وصلش کنم به اندیشههای دیروزم که در مورد تکرار بود. خوشبین بودم و بنا داشتم نوید بدهم که تکرار، ضرباهنگ ایجاد میکند.... چیده بودم برای خودم اندیشههای تابستانی را، و حواسم نبود که هُرم گرمای تابستانی گاه میزند زیر بساط فالودهفروش و همه چیز را بر چشمبرهمزدنی آب میکند.
یک سوال زد زیر بساط پیرانهسر من: کسی از من پرسید اشتیاق چیست و چگونه میشود اشتیاق را خلق کرد؟
از صبح با این سوال درگیرم. احساس میکنم داشتهام برای خودم در تابستان از گوشه دیوار دِلِی دِلِیکنان میرفتهام که توپی خورده وسط پیشانیام، چشم که باز کردهام دیدهام صورت مهربانی دارد میگوید توپ را نگه ندار، پاس بده!
نمیدانم در جواب پرسش از اشتیاق، این پاسی که دارم سعی میکنم بدهم، پاسِ گل است یا نه. اما هر چه هست از سوی من است و دارم با تمام توان توپ را پرتاب میکنم و کسی هم زیر بالهایم را نگرفته تا زورم زیادتر شود برای پرتاب؛ یعنی که حرفهایم، همه از نگاه من و با زور و قوه من است.
امروز بارها نوشتم و بازنوشتم. پاسخهایم را مرور کردم. مدام از خودم میپرسیدم کدام بخش زندگیام مشتاقانه بود و منبع اشتیاقم چه بود.
برای پاسخ به این سوال سترگ نیاز دارم بیشتر بکاوم و بیشتر جمع بزنم. پرسش از اشتیاق چنان مهم است که دو سه روزی از تابستان بلند را باید به آن اختصاص دهم و هر روز از جستجوهای ذهنم گزارشی بدهم.
فردا بر بلندای کوهی سبز خواهم نشست، به زندگی زیر پایم خواهم نگریست و برایتان از اشتیاق خواهم گفت،... دریا جلوی چشمانم شاهدی جلوهگر خواهد بود.
#اشتیاق
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
(پنجم-۱)
امروز میخواستم از ریتم و ضرباهنگ برایتان بنویسم و وصلش کنم به اندیشههای دیروزم که در مورد تکرار بود. خوشبین بودم و بنا داشتم نوید بدهم که تکرار، ضرباهنگ ایجاد میکند.... چیده بودم برای خودم اندیشههای تابستانی را، و حواسم نبود که هُرم گرمای تابستانی گاه میزند زیر بساط فالودهفروش و همه چیز را بر چشمبرهمزدنی آب میکند.
یک سوال زد زیر بساط پیرانهسر من: کسی از من پرسید اشتیاق چیست و چگونه میشود اشتیاق را خلق کرد؟
از صبح با این سوال درگیرم. احساس میکنم داشتهام برای خودم در تابستان از گوشه دیوار دِلِی دِلِیکنان میرفتهام که توپی خورده وسط پیشانیام، چشم که باز کردهام دیدهام صورت مهربانی دارد میگوید توپ را نگه ندار، پاس بده!
نمیدانم در جواب پرسش از اشتیاق، این پاسی که دارم سعی میکنم بدهم، پاسِ گل است یا نه. اما هر چه هست از سوی من است و دارم با تمام توان توپ را پرتاب میکنم و کسی هم زیر بالهایم را نگرفته تا زورم زیادتر شود برای پرتاب؛ یعنی که حرفهایم، همه از نگاه من و با زور و قوه من است.
امروز بارها نوشتم و بازنوشتم. پاسخهایم را مرور کردم. مدام از خودم میپرسیدم کدام بخش زندگیام مشتاقانه بود و منبع اشتیاقم چه بود.
برای پاسخ به این سوال سترگ نیاز دارم بیشتر بکاوم و بیشتر جمع بزنم. پرسش از اشتیاق چنان مهم است که دو سه روزی از تابستان بلند را باید به آن اختصاص دهم و هر روز از جستجوهای ذهنم گزارشی بدهم.
فردا بر بلندای کوهی سبز خواهم نشست، به زندگی زیر پایم خواهم نگریست و برایتان از اشتیاق خواهم گفت،... دریا جلوی چشمانم شاهدی جلوهگر خواهد بود.
#اشتیاق
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
❤3
رفلکتوپاز (۱۵)
روی سرپنجه
امروز آخرین روز از سفری ۱۰۰ روزه بود. سفری پر از گفتگوهای آگاهانه، متمرکز و خلاق، که با هم طی کردیم گاه سنگین و عمیق، گاه سبکپا و رقصان!
امروز روز آخر بود. شگفتزده از آنچه در ۱۰۰ روز بدست آورده بود، از تغییراتش، از تسلطش بر موقعیتها، بر هیجانات و احساساتش گفت، از اینکه چگونه حالا دارد از همه چیز یاد میگیرد. از اینکه همه آنچه سالها میخواست و نمیشد، حالا دارد میشود و فرصتها دارند به سمتش میآیند.
در میان حرفهایش گفت زندگیم دیگر مثل یک قطعه موسیقی شده است، ساخته میشود، پیش میرود و اثر میگذارد!
و من دارم روی سرپنجه میرقصم از شادی...و فکر میکنم کجای جهان میخواستم باشم که چنین اثری بگذارم و چنین رضایت عمیقی را درونم احساس کنم.
#کوچینگ
#رفلکتوپاز
https://t.me/azarbalcony
روی سرپنجه
امروز آخرین روز از سفری ۱۰۰ روزه بود. سفری پر از گفتگوهای آگاهانه، متمرکز و خلاق، که با هم طی کردیم گاه سنگین و عمیق، گاه سبکپا و رقصان!
امروز روز آخر بود. شگفتزده از آنچه در ۱۰۰ روز بدست آورده بود، از تغییراتش، از تسلطش بر موقعیتها، بر هیجانات و احساساتش گفت، از اینکه چگونه حالا دارد از همه چیز یاد میگیرد. از اینکه همه آنچه سالها میخواست و نمیشد، حالا دارد میشود و فرصتها دارند به سمتش میآیند.
در میان حرفهایش گفت زندگیم دیگر مثل یک قطعه موسیقی شده است، ساخته میشود، پیش میرود و اثر میگذارد!
و من دارم روی سرپنجه میرقصم از شادی...و فکر میکنم کجای جهان میخواستم باشم که چنین اثری بگذارم و چنین رضایت عمیقی را درونم احساس کنم.
#کوچینگ
#رفلکتوپاز
https://t.me/azarbalcony
👍4❤2
در میانه روز(۱)
ماجرای فردوسی
هر چند وقت یکبار فردوسی لگدی میخورد،...احاطه در میان سیاهی ، لگدی از سر خشم!
امروز با خودم داشتم فکر میکردم چه چیز در این دعوا مهمتر است؟... فردوسی؟ او که مرده! ....کتابش؟ آن که تاب سالها فراموشی و سیاهی را آورده است!.... پس داستان امروز ما و فردوسی چیست؟
همه فکرهایم را حاضر و غایب کردم. دیدم موضوع اصلی شاید "امر مقدس" است و جوری که ما داریم با امور مقدسمان تعیین تکلیف میکنیم.
همیشه مهم است چه کسی امر مقدس را میسازد، پاسدار و حافظ آن است تا اگر شکسته شد، شکننده را مجازات کند.
در گیجی اینکه چه چیز مطهر و مقدس است و چه چیز نیست، امور مقدس ما به قدرت حاکم واگذار شده بود یا به کسانی که دیگر مرجع فکر و رفتار ما نیستند، به مدعیان، به صاحبان و ناجیان ذهن و زندگی ما!....گذاشته بودیم آنها بگویند چه چیزی برای ما مقدس باشد و مجازاتش چه باشد اگر شکسته شد: آیینها، آدمهای مرده تاریخ و...حتی اذهان عمومی، مقدس شد و مجازاتها تعیین شد برای تشویش آنها.... چه تناقضاتی، چه جانها که بر سر این تناقضات کودکانه رفت!..
با اینهمه که رفت، حالا من خوشحالم، چون فکرش را که میکنم میبینم تعریف امر مقدس و مجازاتش از دست قدرت حاکم درآمده و دارد توی دست جامعه سبک سنگین میشود، ما بطور جدی سر چرخاندهایم و دوباره داریم امور مقدس را تعریف میکنیم و ...میخواهیم، نمیخواهبم، باید باشد، نباید باشد، چه چیزی مقدس است و چه چیزی نیست و حالا که تقدس چیزی شکسته شد، چگونه مجازات شود، ابزار مجازات چیست،... فحش، بدوبیراه، کنایه، پشهانگاری، نادیده گرفتن، اعدام اجتماعی، تبعید به جهان فراموشی و...، کجا تعیین مجازات کنیم؟ پیج اینستا، جلسات عمومی، اتاق دانشگاه، پشت در خانه متخلف؟ بین جمع دوستان، درگوشی، پچ پچ؟ و....
هر چه هست ما در اینجای تاریخ و جغرافیا داریم تکلیف خیلی چیزها را مشخص میکنیم. حالا ما جلو افتادهایم در تشخیص و تعیین همه اینها...
درست است که گاهی قدرت حاکم با همه یال و کوپالش بدو بدو میآید که بگیرد و ببندد و نمدی برای کلاه خود بدوزد،... که بعله ما با شماییم!... اما این ماییم که پوزخند میزنیم و میدانیم که برای شوخی بیمزه شوهر عمه در دورهمی خانوادگی عصرجمعه یا شلتاق کردن نوجوانی که زور به صدایش میدهد تا توجه بگیرد، پلیس خبر نمیکنیم یا اگر پلیس خودشیرینی آمد میگوییم ممنون جناب سرکار، خانوادگی بود، حل شد!
ذهن اجتماعی ما سخت مشغول کار است، کاری بدیع و منحصربفرد و تاکنون چنین سخت نکوشیده بود به سامان خویش، در میان پریشانی!
#فردوسی
#زینب_موسوی
#ذهن_اجتماعی
#در_میانه_روز
https://t.me/azarbalcony
ماجرای فردوسی
هر چند وقت یکبار فردوسی لگدی میخورد،...احاطه در میان سیاهی ، لگدی از سر خشم!
امروز با خودم داشتم فکر میکردم چه چیز در این دعوا مهمتر است؟... فردوسی؟ او که مرده! ....کتابش؟ آن که تاب سالها فراموشی و سیاهی را آورده است!.... پس داستان امروز ما و فردوسی چیست؟
همه فکرهایم را حاضر و غایب کردم. دیدم موضوع اصلی شاید "امر مقدس" است و جوری که ما داریم با امور مقدسمان تعیین تکلیف میکنیم.
همیشه مهم است چه کسی امر مقدس را میسازد، پاسدار و حافظ آن است تا اگر شکسته شد، شکننده را مجازات کند.
در گیجی اینکه چه چیز مطهر و مقدس است و چه چیز نیست، امور مقدس ما به قدرت حاکم واگذار شده بود یا به کسانی که دیگر مرجع فکر و رفتار ما نیستند، به مدعیان، به صاحبان و ناجیان ذهن و زندگی ما!....گذاشته بودیم آنها بگویند چه چیزی برای ما مقدس باشد و مجازاتش چه باشد اگر شکسته شد: آیینها، آدمهای مرده تاریخ و...حتی اذهان عمومی، مقدس شد و مجازاتها تعیین شد برای تشویش آنها.... چه تناقضاتی، چه جانها که بر سر این تناقضات کودکانه رفت!..
با اینهمه که رفت، حالا من خوشحالم، چون فکرش را که میکنم میبینم تعریف امر مقدس و مجازاتش از دست قدرت حاکم درآمده و دارد توی دست جامعه سبک سنگین میشود، ما بطور جدی سر چرخاندهایم و دوباره داریم امور مقدس را تعریف میکنیم و ...میخواهیم، نمیخواهبم، باید باشد، نباید باشد، چه چیزی مقدس است و چه چیزی نیست و حالا که تقدس چیزی شکسته شد، چگونه مجازات شود، ابزار مجازات چیست،... فحش، بدوبیراه، کنایه، پشهانگاری، نادیده گرفتن، اعدام اجتماعی، تبعید به جهان فراموشی و...، کجا تعیین مجازات کنیم؟ پیج اینستا، جلسات عمومی، اتاق دانشگاه، پشت در خانه متخلف؟ بین جمع دوستان، درگوشی، پچ پچ؟ و....
هر چه هست ما در اینجای تاریخ و جغرافیا داریم تکلیف خیلی چیزها را مشخص میکنیم. حالا ما جلو افتادهایم در تشخیص و تعیین همه اینها...
درست است که گاهی قدرت حاکم با همه یال و کوپالش بدو بدو میآید که بگیرد و ببندد و نمدی برای کلاه خود بدوزد،... که بعله ما با شماییم!... اما این ماییم که پوزخند میزنیم و میدانیم که برای شوخی بیمزه شوهر عمه در دورهمی خانوادگی عصرجمعه یا شلتاق کردن نوجوانی که زور به صدایش میدهد تا توجه بگیرد، پلیس خبر نمیکنیم یا اگر پلیس خودشیرینی آمد میگوییم ممنون جناب سرکار، خانوادگی بود، حل شد!
ذهن اجتماعی ما سخت مشغول کار است، کاری بدیع و منحصربفرد و تاکنون چنین سخت نکوشیده بود به سامان خویش، در میان پریشانی!
#فردوسی
#زینب_موسوی
#ذهن_اجتماعی
#در_میانه_روز
https://t.me/azarbalcony
👍6❤2👌1
Forwarded from حومه
🔍نامها و سیاستها
▪️برخی با سماجت خاصی روی این مانور میدهند که به من نگویید دکتر. آنطرف هم برخی هستند که اگر دکتر صدایشان نکنید جوابتان را نمیدهند.
🔸در اینجا شاهد نوعی رتوریسم، ژست و نامگذاری هستیم که هرکدام از طرفین بواسطه آن خود را تعریف میکنند. این بگومگوها میتواند محل بحث ما نباشد. چرا که هر کسی ممکن است شیوه خاصی از نامگذاری و متعاقبا فراخوانی را ترجیح بدهد. مساله قابلتامل، نمودهای بیرونی این نامگذاریها در میدانی از نیروهاست. چرا که نامها نیرو تولید میکنند و به پوزیشنها پیوند میخورند. با احترام و نوعی اغراق ادبی، میتوان این دو شیوه مواجه با نامها را در میدان آکادمیک تحلیل کرد.
🔹دسته اول غالبا کسانیاند که تلاش میکنند از صورتبندی کلاسیک رابطه استاد-شاگرد بیرون بزنند. در همین راستا بسیار پیش میآید آنها دانشجویان را با اسم کوچک صدا میزنند. لباسهایی نه تماما اتوشده و گاها چروک میپوشند. شلوار جین و تیشرت و کتونی میپوشند. غالبا در بیرون از دانشگاه در اجتماعات روشنفکری جایگاهی دارند یا بهرحال شیوهای از بازیگری و عاملیت را جلو میبرند. چون بیرون از دانشگاه هم نامهایی از جمله اکتیویست شهری یا فعال اجتماعی دارند، بنابراین این- نه تماما این- باعث میشود دکتر خوانده شدن برایشان علیالسویه یا حتی نوعی دستاندازی باشد. آنها موهای کم و بیش ژولیده و نامرتب را بر کت و شلوار و نوعی از شق و رقی ترجیح میدهند.
🔸دسته دوم کسانیاند که با تسامح میتوانیم آنها را کارویژههای کلاسیک نامگذاری کنیم. آنها غالبا سوژهی ملاحظات و اقتضائاتاند. آنها کموبیش بین تیشرت-کتونی-شلوار جین یا پیراهن- کفش چرم- شلوار پارچهای، دومی را ترجیح میدهند. دانشگاه برای این گروه، غالبا میدان اصلی بازنمایی است. آنها بجای اینکه از در آکادمیهای موازی در بیایند، معمولا به شهرداریها، نهادها و سازمانهای دولتی متصل میشوند و بدینطریق پروژههای مطالعاتی انجام میدهند. یا از طرف دیگر خودشان برخی شرکتها و اندیشکدهها تاسیس میکنند و بدین واسطه مشغول به کارهای تخصصی و پژوهشی میشوند. آنها اساسا استاد عاملیت نهادی هستند. در همین راستا غالبا بسیار دقیق نسبتها و روابط نهادی را میشناسند. آنها میدانند فلان سازمان چه موقع فراخوان مناقصه میگذارد. یا چقدر باید برای یک پروژه پیشنهاد مالی بدهند که پروژه را بگیرند.
▪️دسته اول اگر اینطرف و آنطرف نشستها و درسگفتارهایی میگذارند. نقد و نوشتارهای تحلیلی منتشر میکنند یا سایتی بالا میآورند و گروههایی پیرامون برخی مسالهها تشکیل میدهند. دسته دوم در شرکتهایشان یا دفتر کارشان مشغول انجام مطالعاتاند. مقالات عملی-پژوهشی چاپ میکنند و عضو هیات تحریریه نشریات تخصصی میشوند. از نظر سن و سالی هم گروه اول غالبا جوانتر از دسته دوم هستند. گروه دوم غالبا ترجیح میدهند موسیقیها آرام و سنتی گوش بدهند. گروه اول اما غالبا ریتمهای تند و گاها نامنظم را ترجیح میدهند.
🔹وضعیتهای بسیاری هستند که بیرون از این صورتبندی ما قرار میگیرند. بدونشک این صرفا یک صورتبندی فرمال و کمی عجولانه است. هدف هایلایت کردن وضعیتی است تا بواسطه آن چیزهایی در این لابلا رویتپذیر شوند. بهواقع نامها با ما چه میکنند؟
#جستارهایدریافتی
#نامهاوسیاستها
#بهحومهبیایید
https://t.me/urbannEssay
▪️برخی با سماجت خاصی روی این مانور میدهند که به من نگویید دکتر. آنطرف هم برخی هستند که اگر دکتر صدایشان نکنید جوابتان را نمیدهند.
🔸در اینجا شاهد نوعی رتوریسم، ژست و نامگذاری هستیم که هرکدام از طرفین بواسطه آن خود را تعریف میکنند. این بگومگوها میتواند محل بحث ما نباشد. چرا که هر کسی ممکن است شیوه خاصی از نامگذاری و متعاقبا فراخوانی را ترجیح بدهد. مساله قابلتامل، نمودهای بیرونی این نامگذاریها در میدانی از نیروهاست. چرا که نامها نیرو تولید میکنند و به پوزیشنها پیوند میخورند. با احترام و نوعی اغراق ادبی، میتوان این دو شیوه مواجه با نامها را در میدان آکادمیک تحلیل کرد.
🔹دسته اول غالبا کسانیاند که تلاش میکنند از صورتبندی کلاسیک رابطه استاد-شاگرد بیرون بزنند. در همین راستا بسیار پیش میآید آنها دانشجویان را با اسم کوچک صدا میزنند. لباسهایی نه تماما اتوشده و گاها چروک میپوشند. شلوار جین و تیشرت و کتونی میپوشند. غالبا در بیرون از دانشگاه در اجتماعات روشنفکری جایگاهی دارند یا بهرحال شیوهای از بازیگری و عاملیت را جلو میبرند. چون بیرون از دانشگاه هم نامهایی از جمله اکتیویست شهری یا فعال اجتماعی دارند، بنابراین این- نه تماما این- باعث میشود دکتر خوانده شدن برایشان علیالسویه یا حتی نوعی دستاندازی باشد. آنها موهای کم و بیش ژولیده و نامرتب را بر کت و شلوار و نوعی از شق و رقی ترجیح میدهند.
🔸دسته دوم کسانیاند که با تسامح میتوانیم آنها را کارویژههای کلاسیک نامگذاری کنیم. آنها غالبا سوژهی ملاحظات و اقتضائاتاند. آنها کموبیش بین تیشرت-کتونی-شلوار جین یا پیراهن- کفش چرم- شلوار پارچهای، دومی را ترجیح میدهند. دانشگاه برای این گروه، غالبا میدان اصلی بازنمایی است. آنها بجای اینکه از در آکادمیهای موازی در بیایند، معمولا به شهرداریها، نهادها و سازمانهای دولتی متصل میشوند و بدینطریق پروژههای مطالعاتی انجام میدهند. یا از طرف دیگر خودشان برخی شرکتها و اندیشکدهها تاسیس میکنند و بدین واسطه مشغول به کارهای تخصصی و پژوهشی میشوند. آنها اساسا استاد عاملیت نهادی هستند. در همین راستا غالبا بسیار دقیق نسبتها و روابط نهادی را میشناسند. آنها میدانند فلان سازمان چه موقع فراخوان مناقصه میگذارد. یا چقدر باید برای یک پروژه پیشنهاد مالی بدهند که پروژه را بگیرند.
▪️دسته اول اگر اینطرف و آنطرف نشستها و درسگفتارهایی میگذارند. نقد و نوشتارهای تحلیلی منتشر میکنند یا سایتی بالا میآورند و گروههایی پیرامون برخی مسالهها تشکیل میدهند. دسته دوم در شرکتهایشان یا دفتر کارشان مشغول انجام مطالعاتاند. مقالات عملی-پژوهشی چاپ میکنند و عضو هیات تحریریه نشریات تخصصی میشوند. از نظر سن و سالی هم گروه اول غالبا جوانتر از دسته دوم هستند. گروه دوم غالبا ترجیح میدهند موسیقیها آرام و سنتی گوش بدهند. گروه اول اما غالبا ریتمهای تند و گاها نامنظم را ترجیح میدهند.
🔹وضعیتهای بسیاری هستند که بیرون از این صورتبندی ما قرار میگیرند. بدونشک این صرفا یک صورتبندی فرمال و کمی عجولانه است. هدف هایلایت کردن وضعیتی است تا بواسطه آن چیزهایی در این لابلا رویتپذیر شوند. بهواقع نامها با ما چه میکنند؟
#جستارهایدریافتی
#نامهاوسیاستها
#بهحومهبیایید
https://t.me/urbannEssay
Telegram
حومه
جایی برای تاملات فضایی
ارتباط با ادمین
و ارسال جستارها:
@Urban_Essay
ارتباط با ادمین
و ارسال جستارها:
@Urban_Essay
❤6
Forwarded from Meetup - میتاپ
🗓 میتاپ Meetup
🎥 فصل هفتم، قسمت نهم E0709
⏰ زمان: چهارشنبه ۵ آذر ماه، ساعت ۱۹ الی ۲۱
💎 موضوع : نقش تسهیلگری در توسعه جامعه
👤 ارائه دهندگان:
🔸 احسان سلامی،کوچ حرفهای مسیر شغلی دانشگاه تورنتو | مدرس مهارتهای کوچینگ، دارای اعتبارنامه pcc از ICF ، بنیانگذار سیستم کوچینگ گروهی «هفتشین» برای کشف و طراحی مسیر شخصی و حرفه ای ایدهآل
🔸آذر تشکر، جامعهشناس و پژوهشگر، لایف کوچ، دارای اعتبارنامه pcc از ICF
👥مخاطبان: حضور آنلاین برای همه آزاد و رایگان است.
🌐 صفحه همه برنامه های گذشته میتاپ : لینک
🔗 لینک حضور: در کانال میتاپ اطلاع رسانی می شود
👩🏼💻 پشتیبانی میتاپ
💌 فرم عضویت در خبرنامه
📝 فرم ها: ثبت نام مراجع - ثبت نام کوچ داوطلب
📸 اینستاگرام | لینکداین | ایتا | روبیکا | تلگرام
🌐 سایت میتاپ | سایت شبکه کوچینگ ایران
💬 گروه گفتگوی کوچ های ایران
🎥 فصل هفتم، قسمت نهم E0709
⏰ زمان: چهارشنبه ۵ آذر ماه، ساعت ۱۹ الی ۲۱
💎 موضوع : نقش تسهیلگری در توسعه جامعه
👤 ارائه دهندگان:
🔸 احسان سلامی،کوچ حرفهای مسیر شغلی دانشگاه تورنتو | مدرس مهارتهای کوچینگ، دارای اعتبارنامه pcc از ICF ، بنیانگذار سیستم کوچینگ گروهی «هفتشین» برای کشف و طراحی مسیر شخصی و حرفه ای ایدهآل
🔸آذر تشکر، جامعهشناس و پژوهشگر، لایف کوچ، دارای اعتبارنامه pcc از ICF
👥مخاطبان: حضور آنلاین برای همه آزاد و رایگان است.
🌐 صفحه همه برنامه های گذشته میتاپ : لینک
🔗 لینک حضور: در کانال میتاپ اطلاع رسانی می شود
👩🏼💻 پشتیبانی میتاپ
💌 فرم عضویت در خبرنامه
📝 فرم ها: ثبت نام مراجع - ثبت نام کوچ داوطلب
📸 اینستاگرام | لینکداین | ایتا | روبیکا | تلگرام
🌐 سایت میتاپ | سایت شبکه کوچینگ ایران
💬 گروه گفتگوی کوچ های ایران
❤5🔥1
Meetup - میتاپ
🗓 میتاپ Meetup 🎥 فصل هفتم، قسمت نهم E0709 ⏰ زمان: چهارشنبه ۵ آذر ماه، ساعت ۱۹ الی ۲۱ 💎 موضوع : نقش تسهیلگری در توسعه جامعه 👤 ارائه دهندگان: 🔸 احسان سلامی،کوچ حرفهای مسیر شغلی دانشگاه تورنتو | مدرس مهارتهای کوچینگ، دارای اعتبارنامه pcc از ICF ، بنیانگذار…
یادآوری!
امشبه، ساعت ۷ تا ۹ شب
امشبه، ساعت ۷ تا ۹ شب
👍2
Forwarded from Meetup - میتاپ
دوستان و همراهان گرامی میتاپ
امشب با یک برنامه مهم برای نگاه عمیق اجتماعی به خدمت تسهیلگری و نقش آن در جامعه داریم. امیدواریم درکنار هم با افق جدیدی به جلسات تسهیلگری آشنا بشویم. اگر مایل هستید از دوستان خود هم برای حضور در برنامه دعوت کنید.
مشتاق حضور همه شما هستیم. به امید دیدار
🔸لینک اول - برای ۱۵۰ نفر اول
🔹 لینک دوم - برای ۱۵۰ نفر دوم - (بعد از لینک اول)
🔻 لینک سوم - برای ۱۵۰ نفر سوم - بعد از تکمیل لینک های قبلی
🔗 لینک کانال میتاپ
امشب با یک برنامه مهم برای نگاه عمیق اجتماعی به خدمت تسهیلگری و نقش آن در جامعه داریم. امیدواریم درکنار هم با افق جدیدی به جلسات تسهیلگری آشنا بشویم. اگر مایل هستید از دوستان خود هم برای حضور در برنامه دعوت کنید.
مشتاق حضور همه شما هستیم. به امید دیدار
🔸لینک اول - برای ۱۵۰ نفر اول
🔹 لینک دوم - برای ۱۵۰ نفر دوم - (بعد از لینک اول)
🔻 لینک سوم - برای ۱۵۰ نفر سوم - بعد از تکمیل لینک های قبلی
🔗 لینک کانال میتاپ
Google
Real-time meetings by Google. Using your browser, share your video, desktop, and presentations with teammates and customers.
🔥1
Forwarded from مؤسسه رحمان
مؤسسۀ رحمان به مناسبت هفتۀ پژوهش برگزار میکند:
رویداد «زیست پژوهشگرانه در ایران»
🟥 روز اول| ۲۴ آذر ۱۴۰۴: پژوهش و جامعه
▪️کارگاه «نگارش ترویجی پژوهشهای علمی»
مدرس: حسین شیخرضایی
ساعت: ۱۳ تا ۱۶
▪️نشست «پژوهشگری در ایران؛ شغل یا دغدغه؟»
سخنرانان: آذر تشکر، افشین خاکی و پیام افشاردوست
ساعت: ۱۶ تا ۱۸
▪️نشست «نقد مؤسسات پژوهشی در ایران»
سخنرانان: فریدون رحیمزاده و سالار کاشانی
ساعت: ۱۸ تا ۲۰
📌لینک پخش آنلاین:
https://skyroom.online/ch/rahman_institute/confe1
وبسایت | اینستاگرام| تلگرام
رویداد «زیست پژوهشگرانه در ایران»
🟥 روز اول| ۲۴ آذر ۱۴۰۴: پژوهش و جامعه
▪️کارگاه «نگارش ترویجی پژوهشهای علمی»
مدرس: حسین شیخرضایی
ساعت: ۱۳ تا ۱۶
▪️نشست «پژوهشگری در ایران؛ شغل یا دغدغه؟»
سخنرانان: آذر تشکر، افشین خاکی و پیام افشاردوست
ساعت: ۱۶ تا ۱۸
▪️نشست «نقد مؤسسات پژوهشی در ایران»
سخنرانان: فریدون رحیمزاده و سالار کاشانی
ساعت: ۱۸ تا ۲۰
📌لینک پخش آنلاین:
https://skyroom.online/ch/rahman_institute/confe1
وبسایت | اینستاگرام| تلگرام
❤2👌1
Forwarded from سایهسار (Sayeh Eghtesadinia)
مستند ترانه
مستند ترانه، ساختۀ پگاه آهنگرانی، ضرورتی کنارمانده را به مستندسازان یادآوری میکند: ساخت مستند از چهرۀ معاصرانی که درحوزههای متنوعی تأثیرگذارند، اما نه مستندی مانده در حصار دستورالعملهای تلویزیونی یا قابهای گلدرشت مفاخری و چهرۀ ماندگاری و نکوداشتی و ادای دین به یک عمر کارنامۀ فلانی؛ و نه باب دندان جشنوارههایی که به جعفرهای پناهیهای همۀ دورانها جایزه میدهند؛ بلکه مستندی با بیان سینمایی خاص فردِ مستندساز و لحن شخصی او.
پگاه آهنگرانی توانسته روایت شخصی خود از قصۀ ترانه را بسازد، و این را با آگاهی کامل و واضح نسبت به همان ضرورت انجام داده است؛ همچنانکه پیش از او، البته در سبکها و با مقیاسها و رویکردهای دیگر، بهمن کیارستمی ساخته است از منیر فرمانفرمایان و پروانه اعتمادی؛ شبلی نجفی ساخته از پدرش ابوالحسن نجفی (وزن کلمات)، مانی حقیقی ساخته از داریوش مهرجویی، میترا فراهانی ساخته از بهمن محصص (فیفی از خوشحالی زوزه میکشد) و نمونههای دیگر.
اما این نمونههای دارای لحنِ شخصی و بیان سینمایی در تاریخ سینمای مستند ما زیاد نیستند. چه میشد اگر ما امروز مستندی داشتیم از قمر؟ از سوسن؟ از آذر شیوا؟ از اخوانثالث؟ از جلال آل احمد؟ از بدرالزمان قریب؟ از تختی؟ از علی دایی؟ از نورالدین کیانوری،؟از آیتالله طالقانی؟ از مصدق؟ از دهها و صدها چهرهی تأثیرگذاری که اهمیت تاریخی آنها در زمان حیاتشان یا به درستی درک نمیشود یا، اگر هم درک شود، کار آنقدر به تأخیر میافتد که از آن چهرهها، بهجای چشمهای بَرّاق و زبان بُرّان و نشاطِ فکر و بهجتِ صورت، گوژِ پشت بماند و موی سفید و مردمکهای بینور و جعبۀ قرصهای کنار رختخواب.
خوشبختانه پگاه آهنگرانی توانسته «حجاب معاصرت» را پس بزند و ترانه را، همانطور که خودش میبیند، به ما هم نشان دهد: برنا و رعنا، در زیباییِ پختگی، بلوغِ فکری و روحی، و آرامشی که فقط ممکن است از سرچشمۀ «کمال» آب خورده باشد. و ترانه، از فرط کمال، غوغاست.
فیلم دو قسمت دارد: از ابتدا تا دقیقۀ ۳۷:۵۱ متمرکز است بر چهرۀ ترانه در مقام فعال مدنی و از نیمۀ دوم تا پایان فیلم تمرکز میکند بر چهرۀ سینمایی او. از همین روست که در سرآغاز، هوشمندانه و عامدانه، ترانه را در حال آرایش کردن و بهویژه سرخ کردن لبها نشان میدهد؛ تا این پیام را پررنگ کند که فیلم دربارۀ زن است، دربارۀ زنان است، دربارۀ زنانگی است. سؤالاتی که احتمالاً دربارۀ چگونگی ساخت فیلم از راه دور برای مخاطبان پیش میآید با نشان دادن جای دوربین، با تماس تصویری پگاه و ترانه، و با عیان کردن مختصری از میزانسن و گریم و تمهیدات کارگردانی جواب میگیرد. کلوزآپهای مدام و نمای درشت از موها، دستها و جزئیات چهرۀ ترانه تمهیدی است که به مخاطب القا کند ترسی در بین نیست، چیزی پنهان نیست، که زیبایی در نزدیک شدن است، در از میان برداشتن هر فاصله و هر حائلی است که صمیمت را به تردید بیندازد. و ترانه، از فرط صمیمیت، غوغاست.
در آغاز قسمت دوم، کارگردان، با انتخاب و مرور تصاویر فیلمهایی که ترانه بازی کرده، ما را وارد جهان سینمایی او میکند: جهانی که هرگز از هویت فمینیستی ترانه دور و جدا نبوده است. ترانه در این فوتجها میخندد، میگرید، خود را میآراید، میهراسد، و نسبت خود را با سینمایی که در آن بود و دیگر نیست توضیح میدهد. در پایان فیلم، کارگردان توانسته از برایند روایتهای نیمۀ اول و دوم، به مخاطب نشان دهد هویت ترانه همواره یکپارچه و متحد بوده، هرچند این اتحاد حسی و فکری هرگز، بدینسان کامل و همگن، بر خود او و بر ما عیان نبوده است. این هنر کارگردان است که بین جهان حرفهای و جهان فکری ترانه، که انگار مفترق مینمود، اتحاد و یگانگی ایجاد کند. و ترانه، از فرط یگانگی، غوغاست.
کارگردان و سوژه، هر دو، در توافق و تفاهمی که در تمام طول فیلم پایدار مانده است، از عصبیت، از شتاب، از پرگویی، از زیادهروی و از هرآنچه چهبسا سوژه را مبتذل کند پرهیز کردهاند. فیلم، بدون ذوقزدگی، شجاعت انتخاب را میستاید؛ جرئتی که فقط از آزادگان برمیآید. و ترانه، از فرط آزادگی، غوغاست.
https://t.me/Sayehsaar
مستند ترانه، ساختۀ پگاه آهنگرانی، ضرورتی کنارمانده را به مستندسازان یادآوری میکند: ساخت مستند از چهرۀ معاصرانی که درحوزههای متنوعی تأثیرگذارند، اما نه مستندی مانده در حصار دستورالعملهای تلویزیونی یا قابهای گلدرشت مفاخری و چهرۀ ماندگاری و نکوداشتی و ادای دین به یک عمر کارنامۀ فلانی؛ و نه باب دندان جشنوارههایی که به جعفرهای پناهیهای همۀ دورانها جایزه میدهند؛ بلکه مستندی با بیان سینمایی خاص فردِ مستندساز و لحن شخصی او.
پگاه آهنگرانی توانسته روایت شخصی خود از قصۀ ترانه را بسازد، و این را با آگاهی کامل و واضح نسبت به همان ضرورت انجام داده است؛ همچنانکه پیش از او، البته در سبکها و با مقیاسها و رویکردهای دیگر، بهمن کیارستمی ساخته است از منیر فرمانفرمایان و پروانه اعتمادی؛ شبلی نجفی ساخته از پدرش ابوالحسن نجفی (وزن کلمات)، مانی حقیقی ساخته از داریوش مهرجویی، میترا فراهانی ساخته از بهمن محصص (فیفی از خوشحالی زوزه میکشد) و نمونههای دیگر.
اما این نمونههای دارای لحنِ شخصی و بیان سینمایی در تاریخ سینمای مستند ما زیاد نیستند. چه میشد اگر ما امروز مستندی داشتیم از قمر؟ از سوسن؟ از آذر شیوا؟ از اخوانثالث؟ از جلال آل احمد؟ از بدرالزمان قریب؟ از تختی؟ از علی دایی؟ از نورالدین کیانوری،؟از آیتالله طالقانی؟ از مصدق؟ از دهها و صدها چهرهی تأثیرگذاری که اهمیت تاریخی آنها در زمان حیاتشان یا به درستی درک نمیشود یا، اگر هم درک شود، کار آنقدر به تأخیر میافتد که از آن چهرهها، بهجای چشمهای بَرّاق و زبان بُرّان و نشاطِ فکر و بهجتِ صورت، گوژِ پشت بماند و موی سفید و مردمکهای بینور و جعبۀ قرصهای کنار رختخواب.
خوشبختانه پگاه آهنگرانی توانسته «حجاب معاصرت» را پس بزند و ترانه را، همانطور که خودش میبیند، به ما هم نشان دهد: برنا و رعنا، در زیباییِ پختگی، بلوغِ فکری و روحی، و آرامشی که فقط ممکن است از سرچشمۀ «کمال» آب خورده باشد. و ترانه، از فرط کمال، غوغاست.
فیلم دو قسمت دارد: از ابتدا تا دقیقۀ ۳۷:۵۱ متمرکز است بر چهرۀ ترانه در مقام فعال مدنی و از نیمۀ دوم تا پایان فیلم تمرکز میکند بر چهرۀ سینمایی او. از همین روست که در سرآغاز، هوشمندانه و عامدانه، ترانه را در حال آرایش کردن و بهویژه سرخ کردن لبها نشان میدهد؛ تا این پیام را پررنگ کند که فیلم دربارۀ زن است، دربارۀ زنان است، دربارۀ زنانگی است. سؤالاتی که احتمالاً دربارۀ چگونگی ساخت فیلم از راه دور برای مخاطبان پیش میآید با نشان دادن جای دوربین، با تماس تصویری پگاه و ترانه، و با عیان کردن مختصری از میزانسن و گریم و تمهیدات کارگردانی جواب میگیرد. کلوزآپهای مدام و نمای درشت از موها، دستها و جزئیات چهرۀ ترانه تمهیدی است که به مخاطب القا کند ترسی در بین نیست، چیزی پنهان نیست، که زیبایی در نزدیک شدن است، در از میان برداشتن هر فاصله و هر حائلی است که صمیمت را به تردید بیندازد. و ترانه، از فرط صمیمیت، غوغاست.
در آغاز قسمت دوم، کارگردان، با انتخاب و مرور تصاویر فیلمهایی که ترانه بازی کرده، ما را وارد جهان سینمایی او میکند: جهانی که هرگز از هویت فمینیستی ترانه دور و جدا نبوده است. ترانه در این فوتجها میخندد، میگرید، خود را میآراید، میهراسد، و نسبت خود را با سینمایی که در آن بود و دیگر نیست توضیح میدهد. در پایان فیلم، کارگردان توانسته از برایند روایتهای نیمۀ اول و دوم، به مخاطب نشان دهد هویت ترانه همواره یکپارچه و متحد بوده، هرچند این اتحاد حسی و فکری هرگز، بدینسان کامل و همگن، بر خود او و بر ما عیان نبوده است. این هنر کارگردان است که بین جهان حرفهای و جهان فکری ترانه، که انگار مفترق مینمود، اتحاد و یگانگی ایجاد کند. و ترانه، از فرط یگانگی، غوغاست.
کارگردان و سوژه، هر دو، در توافق و تفاهمی که در تمام طول فیلم پایدار مانده است، از عصبیت، از شتاب، از پرگویی، از زیادهروی و از هرآنچه چهبسا سوژه را مبتذل کند پرهیز کردهاند. فیلم، بدون ذوقزدگی، شجاعت انتخاب را میستاید؛ جرئتی که فقط از آزادگان برمیآید. و ترانه، از فرط آزادگی، غوغاست.
https://t.me/Sayehsaar
👌5👍3
"غیر قابل بخشش است عقبماندگی و عاشق عقبماندگی خود بودن!"
به احترام باشوی غریبه که هزار سال بعد مرگش هم نمیپذیرد که: " از ما گذشته!"
#بهرام_بیضایی
https://t.me/azarbalcony
به احترام باشوی غریبه که هزار سال بعد مرگش هم نمیپذیرد که: " از ما گذشته!"
#بهرام_بیضایی
https://t.me/azarbalcony
❤7🔥4
Forwarded from ژینوس تقی زاده
○ مرگِ یزدگرد را در یکی از کتابِ جمعهها خواندم، در دوازده سالگی، بارها و با همان چند تصویر پرداخته شده، در ذهن نمایش را تخیل میکردم . در دبیرستان گرافیک برای تمام نمایشهای ندیده از بهرام بیضایی پوستر طراحی میکردم، برای پهلوان اکبر میمیرد و چهار صندوق و فیلمِ رگبار که یک نسخه بتاماکسِ بدکیفیتاش را یکی از معلمها پنهانی بهم امانت داد.
○ یک نیمسال برای درسِ نمایشنامهنویسی، بهرام بیضایی را به دانشکده هنرِ بیسرانجامِ فرهنگسرای نیاوران دعوت کردند در سال شصت و نه. سی و پنج سالِ پیش یک دوره کوتاه اقبالِ شاگرد او بودن را داشتهام و همچنان در هر شاخه و رسانه هنر که کار کردهام چیزی را از انبانِ اندوخته آن سال برمیدارم؛ چیزی که نگاهم به هنر، به مفهومِ روشنفکری، به روش مواجهه و نگاه کردن، به خلاقیت و مواجهه با قدرت را شکل داده است؛ پرتویی که نورِ تمام زندگی حرفهایام بوده است.
○ سالها پیش رواندرمانگرم خواست پنج ترسِ زندگیام را بداهه فهرست کنم. اولی را از دست دادنِ پسرم گفتم، دومی بهرام بیضایی، سومی مادرم، چهارمی کور شدن و پنجمی آلزایمر. تمام چند جلسه بعد به دومین ترسام گذشت چرا که گویا او را به مثابه یک مفهوم، یک ایده در ذهنام بارگذاری کردهام؛ مفهومی از هویت و دریافتام از وطن، از مفهومِ روشنفکری، از هنر.، از زن بودن.... پیچیدگیِ این وضعیت و تجسمیافتگیِ آن در یک شکلِ واقعیِ انسانی چیزی بود که رواندرمانگرم مدام به آن برمیگشت.
○ در مجموعه "شما چیزی شنیدهاید؟" نهنگهای به ساحل افتاده برابر بنای تئاتر شهر را که میکشیدم اعلان نمایش چهارراه را در دورنما گذاشتم که حسرتِ اجراهای او را در تالار نمایش در تهران بود... انقراض و نابودی اینچنین است.
○ از میانِ تمامی عکسهای بهرام بیضایی عکسی که متعلق به روز دریافت دکترای افتخاری ادبیات از دانشگاه سنت اندروز اسکاتلند است را بسیار دوست دارم. در این عکسها برق رضایت و آرامشی در چهره اوست: قدر دانسته شدن؛ آنچه نایاب این زیستبوم است.
در این پانزده سال اخیر، قدر او دانسته شد در جایی دیگر و توانست بنویسد و بگوید و بپرورد و به صحنه ببرد؛ قدر در زندگی حرفهای و حمایت از او بیدخالت و تحکم و سفارش و پذیرفتن راه و روش و منشِ او همان گونه که هست و پیشتر، قدر در زندگی شخصی و همراهی و حمایت همسر و همکار زندگیاش، هر دم و دوشادوش. از بهرام بیضایی که حرف میزنیم، از او که در مقام یک روشنفکر به هیچ قدرتی باج نداد، خود را گیرافتاده در هیچ بند و گعده و نحلهای نکرد که نتواند نقدش کند، از دست و پاگیری سانسور و معیشت که سالهای بسیاری او را فرسود و با اینهمه بیش از توان یک نفر به فرهنگ ایران و جهان افزود، از اعتماد و حمایتی که لازمه پدید آمدن و ماندن و بودن چنین پدیده فرهنگیست باید حرف بزنیم؛ چیزی که محدود به حکومتها نیست و مسئولیتیست که هر آن کس که خود را نگران و حامی فرهنگ میداند باید بر خود ببینند.
○ جهانِ ما بی او خالیتر و فقیرتر است.
○ یک نیمسال برای درسِ نمایشنامهنویسی، بهرام بیضایی را به دانشکده هنرِ بیسرانجامِ فرهنگسرای نیاوران دعوت کردند در سال شصت و نه. سی و پنج سالِ پیش یک دوره کوتاه اقبالِ شاگرد او بودن را داشتهام و همچنان در هر شاخه و رسانه هنر که کار کردهام چیزی را از انبانِ اندوخته آن سال برمیدارم؛ چیزی که نگاهم به هنر، به مفهومِ روشنفکری، به روش مواجهه و نگاه کردن، به خلاقیت و مواجهه با قدرت را شکل داده است؛ پرتویی که نورِ تمام زندگی حرفهایام بوده است.
○ سالها پیش رواندرمانگرم خواست پنج ترسِ زندگیام را بداهه فهرست کنم. اولی را از دست دادنِ پسرم گفتم، دومی بهرام بیضایی، سومی مادرم، چهارمی کور شدن و پنجمی آلزایمر. تمام چند جلسه بعد به دومین ترسام گذشت چرا که گویا او را به مثابه یک مفهوم، یک ایده در ذهنام بارگذاری کردهام؛ مفهومی از هویت و دریافتام از وطن، از مفهومِ روشنفکری، از هنر.، از زن بودن.... پیچیدگیِ این وضعیت و تجسمیافتگیِ آن در یک شکلِ واقعیِ انسانی چیزی بود که رواندرمانگرم مدام به آن برمیگشت.
○ در مجموعه "شما چیزی شنیدهاید؟" نهنگهای به ساحل افتاده برابر بنای تئاتر شهر را که میکشیدم اعلان نمایش چهارراه را در دورنما گذاشتم که حسرتِ اجراهای او را در تالار نمایش در تهران بود... انقراض و نابودی اینچنین است.
○ از میانِ تمامی عکسهای بهرام بیضایی عکسی که متعلق به روز دریافت دکترای افتخاری ادبیات از دانشگاه سنت اندروز اسکاتلند است را بسیار دوست دارم. در این عکسها برق رضایت و آرامشی در چهره اوست: قدر دانسته شدن؛ آنچه نایاب این زیستبوم است.
در این پانزده سال اخیر، قدر او دانسته شد در جایی دیگر و توانست بنویسد و بگوید و بپرورد و به صحنه ببرد؛ قدر در زندگی حرفهای و حمایت از او بیدخالت و تحکم و سفارش و پذیرفتن راه و روش و منشِ او همان گونه که هست و پیشتر، قدر در زندگی شخصی و همراهی و حمایت همسر و همکار زندگیاش، هر دم و دوشادوش. از بهرام بیضایی که حرف میزنیم، از او که در مقام یک روشنفکر به هیچ قدرتی باج نداد، خود را گیرافتاده در هیچ بند و گعده و نحلهای نکرد که نتواند نقدش کند، از دست و پاگیری سانسور و معیشت که سالهای بسیاری او را فرسود و با اینهمه بیش از توان یک نفر به فرهنگ ایران و جهان افزود، از اعتماد و حمایتی که لازمه پدید آمدن و ماندن و بودن چنین پدیده فرهنگیست باید حرف بزنیم؛ چیزی که محدود به حکومتها نیست و مسئولیتیست که هر آن کس که خود را نگران و حامی فرهنگ میداند باید بر خود ببینند.
○ جهانِ ما بی او خالیتر و فقیرتر است.
❤8
Forwarded from عباس وریج کاظمی
بگذار رسوایی ما را فراگیرد
عباس کاظمی
🔻جنبش زندگی از ۱۴۰۱، که بر پایهی مقولات بنیادی «زندگی معمولی» سامان یافته بود، اینک جای خود را به اعتراضاتی داده است که بر محور «زندگی معمول» یعنی زندگی فقیر و آسیب دیده میچرخد. در جنبش ۱۴۰۱، موضوعات معمولی زندگی توانسته بودند بعدی متعالی پیدا کنند و زیست روزمره را به افقی عمیقتر از معنا پیوند بزنند. اما اعتراضات پیشرو، دیگر زندگی را نه برای «زندگیتر شدن»، بلکه صرفاً برای «زنده ماندن» طلب میکنند.
🔸هراندازه زندگی از عمق تهی شده، ضروریات اولیه اهمیت بیشتری پیدا کردهاست. دیگر دعوا بر سر آزادی سیاسی، و یا آزادی اجتماعی نیست مساله بر سر امکان زندهماندن است. آن انقلابی که وعدهی اعتلای زندگی سر داده بود،از تامین فرومایهترین عناصر بازماندهاست و در چنین وضعیتی، آن رژیم سلطنتی پیشینی که بنا بر روایتهای رسمی میبایست در حافظهی جمعی محو شده باشد، نهتنها چون جسدی مومیاییشده از زیر آوار بیرون کشیده میشود، بلکه سالم و بیخدشه، بر دوش انسانهای نیمهجان و فرسوده به حرکت درمیآید.
▪️اکنون که برای جامعه روشن شده است هیچ راهکار و امیدی برای «بهبود زندگی» از سوی حاکمان، جناحهای سیاسی، و حتی روشنفکران و نخبگان منتقد وجود ندارد، احساس بیپناهی عمیقتر شده است. چنین وضعیتی، از جامعهای ازهمگسیخته، فروپاشیده و برهنه خبر میدهد؛ جامعهای که در «فقدان آینده»، بیش از پیش به "ایدئولوژی بازگشت به گذشته" پناه میبرد. چه کسی گمان میکرد جامعهای که انقلابی را بر پایهی تصویری ایدهال از «گذشتهی دور»( جامعه ی صدر اسلام) بنانهاده، روزی از شر آن به «گذشتهای نزدیک»( عصر پهلوی) پناهآورد.
🔸شعارهای اعتراضی نشانهی مهمیاند برای شناخت سرشت اعتراضات یا جنبشهای اجتماعی. این شعارها دریچهای برای ورود به "تونل زمان" هستند. ما از طریق شعارها میتوانیم بفهمیم که چه ایندهای در انتظار ماست. جنبش ۱۴۰۱ استثنا بود،شعارهای جدیدش نمودی از امکان تغییر و امید به آینده بود. اما اعتراضات سیاسی در چند دههی اخیر عمدتا در شعارها به تکرار دچار میشوند و به جای نگاه به آینده در دام نوستالژی و گذشته میافتند..شعارها که به تکرار میافتند نشانهای از استیصال جامعهاست. بدینسان، در شعارهای اعتراضی ده سال اخیر؛ هرچه جلوتر رفتهایم پهلویگرایی که اینک مترادف با گذشتهگرایی است برجسته تر شده است. در وضعیتی که گرفتار فقدان تخیل نسبت به اینده شدهایم، تصویری از گذشتهی طلایی جای افق آینده را میگیرد.
🔹 نشانههای یک "انقلاب محافظهکارانه" همینجا حاضر است یعنی جنبش نوپدیدی که از انقلاب گذشتهی خویش شرمساراست و تمنای همان وَضعیتی میکند که پیش از انقلاب ۱۳۵۷ داشتهاست. جامعهی ایرانی، از انتهای دههی ۹۰ تنهایی و بیپناهی خود را در پیش چشم خویش دیدهاست و اینک مردگان خویش را فریاد میزند تا به داد زندگان برسد،زندگانی که خود مردگانی متحرکاند، پسرانی که از پدرکشی پشیماناند، صنعتگران انقلابی عظیم که از ساخته خویش شکوهناکاند و در فقدان امکان تخیل آینده، چیزی "از پیش ساختهشده" را طلب میکنند.این نه بازگشت آگاهانه، بلکه اعترافی تلخ به ناتوانی تاریخی است. آنان از گناهی که کردهاند پشیماناند و زیر لب زمزمه میکنند: 《... گناه کردهایم... پس بگذار در شرمساریمان غرق شویم!بگذار رسوایی ما را فراگیرد.》(ارمیا:۳:۲۵).
۹ دی ۱۴۰۴
@varijkazemi
عباس کاظمی
🔻جنبش زندگی از ۱۴۰۱، که بر پایهی مقولات بنیادی «زندگی معمولی» سامان یافته بود، اینک جای خود را به اعتراضاتی داده است که بر محور «زندگی معمول» یعنی زندگی فقیر و آسیب دیده میچرخد. در جنبش ۱۴۰۱، موضوعات معمولی زندگی توانسته بودند بعدی متعالی پیدا کنند و زیست روزمره را به افقی عمیقتر از معنا پیوند بزنند. اما اعتراضات پیشرو، دیگر زندگی را نه برای «زندگیتر شدن»، بلکه صرفاً برای «زنده ماندن» طلب میکنند.
🔸هراندازه زندگی از عمق تهی شده، ضروریات اولیه اهمیت بیشتری پیدا کردهاست. دیگر دعوا بر سر آزادی سیاسی، و یا آزادی اجتماعی نیست مساله بر سر امکان زندهماندن است. آن انقلابی که وعدهی اعتلای زندگی سر داده بود،از تامین فرومایهترین عناصر بازماندهاست و در چنین وضعیتی، آن رژیم سلطنتی پیشینی که بنا بر روایتهای رسمی میبایست در حافظهی جمعی محو شده باشد، نهتنها چون جسدی مومیاییشده از زیر آوار بیرون کشیده میشود، بلکه سالم و بیخدشه، بر دوش انسانهای نیمهجان و فرسوده به حرکت درمیآید.
▪️اکنون که برای جامعه روشن شده است هیچ راهکار و امیدی برای «بهبود زندگی» از سوی حاکمان، جناحهای سیاسی، و حتی روشنفکران و نخبگان منتقد وجود ندارد، احساس بیپناهی عمیقتر شده است. چنین وضعیتی، از جامعهای ازهمگسیخته، فروپاشیده و برهنه خبر میدهد؛ جامعهای که در «فقدان آینده»، بیش از پیش به "ایدئولوژی بازگشت به گذشته" پناه میبرد. چه کسی گمان میکرد جامعهای که انقلابی را بر پایهی تصویری ایدهال از «گذشتهی دور»( جامعه ی صدر اسلام) بنانهاده، روزی از شر آن به «گذشتهای نزدیک»( عصر پهلوی) پناهآورد.
🔸شعارهای اعتراضی نشانهی مهمیاند برای شناخت سرشت اعتراضات یا جنبشهای اجتماعی. این شعارها دریچهای برای ورود به "تونل زمان" هستند. ما از طریق شعارها میتوانیم بفهمیم که چه ایندهای در انتظار ماست. جنبش ۱۴۰۱ استثنا بود،شعارهای جدیدش نمودی از امکان تغییر و امید به آینده بود. اما اعتراضات سیاسی در چند دههی اخیر عمدتا در شعارها به تکرار دچار میشوند و به جای نگاه به آینده در دام نوستالژی و گذشته میافتند..شعارها که به تکرار میافتند نشانهای از استیصال جامعهاست. بدینسان، در شعارهای اعتراضی ده سال اخیر؛ هرچه جلوتر رفتهایم پهلویگرایی که اینک مترادف با گذشتهگرایی است برجسته تر شده است. در وضعیتی که گرفتار فقدان تخیل نسبت به اینده شدهایم، تصویری از گذشتهی طلایی جای افق آینده را میگیرد.
🔹 نشانههای یک "انقلاب محافظهکارانه" همینجا حاضر است یعنی جنبش نوپدیدی که از انقلاب گذشتهی خویش شرمساراست و تمنای همان وَضعیتی میکند که پیش از انقلاب ۱۳۵۷ داشتهاست. جامعهی ایرانی، از انتهای دههی ۹۰ تنهایی و بیپناهی خود را در پیش چشم خویش دیدهاست و اینک مردگان خویش را فریاد میزند تا به داد زندگان برسد،زندگانی که خود مردگانی متحرکاند، پسرانی که از پدرکشی پشیماناند، صنعتگران انقلابی عظیم که از ساخته خویش شکوهناکاند و در فقدان امکان تخیل آینده، چیزی "از پیش ساختهشده" را طلب میکنند.این نه بازگشت آگاهانه، بلکه اعترافی تلخ به ناتوانی تاریخی است. آنان از گناهی که کردهاند پشیماناند و زیر لب زمزمه میکنند: 《... گناه کردهایم... پس بگذار در شرمساریمان غرق شویم!بگذار رسوایی ما را فراگیرد.》(ارمیا:۳:۲۵).
۹ دی ۱۴۰۴
@varijkazemi
❤6
مساوی!
دیشب بازی ایران و بلژیک مساوی شد.
به این فکر میکنم مدتی است همه چیز دارد مساوی میشود. باختن و بردنی در کار نیست!
در جنگهای زیادی بردهام یا باختهام!
حالا باید دوباره یاد بگیرم؛ گاه مساوی میشود همه چیز!
چگونه بین این و آن انتخاب کنم وقتی نه میتوانم ببرم و نه میبازم؟
آذر تشکر
اول تیر سال ۰۵
#رفلکتوپاز
#قرار_روزانه
https://t.me/azarbalcony
دیشب بازی ایران و بلژیک مساوی شد.
به این فکر میکنم مدتی است همه چیز دارد مساوی میشود. باختن و بردنی در کار نیست!
در جنگهای زیادی بردهام یا باختهام!
حالا باید دوباره یاد بگیرم؛ گاه مساوی میشود همه چیز!
چگونه بین این و آن انتخاب کنم وقتی نه میتوانم ببرم و نه میبازم؟
آذر تشکر
اول تیر سال ۰۵
#رفلکتوپاز
#قرار_روزانه
https://t.me/azarbalcony
👌5👎1