این پیرمردهای رو به مرگ!
دو روز است دارم فکر میکنم توی کله این پیرمردهای لجوج خشمگین چه میگذرد که چنین بر روی زندگی نعره میکشند؟!
#جنگ
#شرایط_جنگی
https://t.me/azarbalcony
دو روز است دارم فکر میکنم توی کله این پیرمردهای لجوج خشمگین چه میگذرد که چنین بر روی زندگی نعره میکشند؟!
#جنگ
#شرایط_جنگی
https://t.me/azarbalcony
روزنوشتهای جنگ (۰)
یکی دو ماهی هست که پشت دروازه های تهران دارم این پا و آن پا میکنم که این بشود و آن برود و جایی باز شود برایم، تا دوباره برگردم.... تهران نیستم هنوز، اما همه چیز را چیده بودم که همین روزها تهران جاگیر شده باشم و برگشته باشم به شهری که همه بالیدنهایم در آن سر گرفته و حالا دیگر سالهاست خانه و کاشانهام شده است.
از این خانه و از این کاشانه، چهار سالی فاصله گرفته بودم، میخواستم خودم را و تهران را که هر دو مملو از شور و سرزندگی و همزمان غربت و گمشدگی بودیم، یکبار در عمرم از دور تماشا کنم.
حالا تهران زیر آتش، زیر چتری از هراس و وحشت دارد روزش را به شب میدوزد و منتظر است. بر دروازهای از انتظار و ناباوری، بر آستانهای از گیجی و دربدری دارد این پا و آن پا میکند، درست مثل خودم.
نمیدانم تهران خودش را چگونه خواهد نوشت اما من در این آستانه انتظار، میخواهم بنویسم. وقتی دستم از همه جا کوتاه است و وقتی بیش از همیشه احساس ناتوانی و بیچارگی میکنم رو به نوشتن میآورم. نوشتن، نه به عنوان کاری از همه کارها ارزشمندتر، بلکه همچون بیهودهترین کار عالم؛ مگر نوشتهها قرار است چیزی را عوض کنند یا دردی را بکاهند و هراسی را فرونشانند؟ ... نه، قرار نیست کاری کنند!
با این حال نوشتن ممکن است هنوز تنها کار معنادار آدمی و شهری منتظر باشد؛ نوشتهها راوی خاموشترین ساعات آنها هستند، خاموشترین ساعاتی بیمخاطب، در احاطه سکوت، نوشتن برای آن دو مثل صدایی است در ریگزاری بی انتها، بدون مانعی که پژواکی بزاید... مینویسند تا به یاد بیاورند که روزی در این میانه آشوب، دیگر نخواهند بود اما صدای سرگردانشان تا همیشه دنبال قرار و خانه خواهد گشت!
#جنگ
#نوشتن
https://t.me/azarbalcony
یکی دو ماهی هست که پشت دروازه های تهران دارم این پا و آن پا میکنم که این بشود و آن برود و جایی باز شود برایم، تا دوباره برگردم.... تهران نیستم هنوز، اما همه چیز را چیده بودم که همین روزها تهران جاگیر شده باشم و برگشته باشم به شهری که همه بالیدنهایم در آن سر گرفته و حالا دیگر سالهاست خانه و کاشانهام شده است.
از این خانه و از این کاشانه، چهار سالی فاصله گرفته بودم، میخواستم خودم را و تهران را که هر دو مملو از شور و سرزندگی و همزمان غربت و گمشدگی بودیم، یکبار در عمرم از دور تماشا کنم.
حالا تهران زیر آتش، زیر چتری از هراس و وحشت دارد روزش را به شب میدوزد و منتظر است. بر دروازهای از انتظار و ناباوری، بر آستانهای از گیجی و دربدری دارد این پا و آن پا میکند، درست مثل خودم.
نمیدانم تهران خودش را چگونه خواهد نوشت اما من در این آستانه انتظار، میخواهم بنویسم. وقتی دستم از همه جا کوتاه است و وقتی بیش از همیشه احساس ناتوانی و بیچارگی میکنم رو به نوشتن میآورم. نوشتن، نه به عنوان کاری از همه کارها ارزشمندتر، بلکه همچون بیهودهترین کار عالم؛ مگر نوشتهها قرار است چیزی را عوض کنند یا دردی را بکاهند و هراسی را فرونشانند؟ ... نه، قرار نیست کاری کنند!
با این حال نوشتن ممکن است هنوز تنها کار معنادار آدمی و شهری منتظر باشد؛ نوشتهها راوی خاموشترین ساعات آنها هستند، خاموشترین ساعاتی بیمخاطب، در احاطه سکوت، نوشتن برای آن دو مثل صدایی است در ریگزاری بی انتها، بدون مانعی که پژواکی بزاید... مینویسند تا به یاد بیاورند که روزی در این میانه آشوب، دیگر نخواهند بود اما صدای سرگردانشان تا همیشه دنبال قرار و خانه خواهد گشت!
#جنگ
#نوشتن
https://t.me/azarbalcony
❤5👍4🔥1
Forwarded from Mohammad Barzideh
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Gary Moore - The Prophet
هر نُت، یک حرف ناگفته بود و من، تنها با گیتارم حرف زدم.
نه برای شنیدن… برای رها شدن.
هر نُت، یک حرف ناگفته بود و من، تنها با گیتارم حرف زدم.
نه برای شنیدن… برای رها شدن.
❤4
اندیشه های تابستانی
(اول)
مرداد آغاز شده است؛ صبح که بیدار شدم، روز بلند تابستانی منتظرم بود. هوا پاسنگین و بیحرکت، هیکلش را بیتکانی، لش کرده بود میان خیابانها و کوچهها،... تمامِ امروز، شهر منتظر بود و این پا و آن پا میکرد......همه چیز منتظر بود. حتی جیرجیرکها آواز انتظار میخواندند بوقت غروب...حتی قطعه موسیقی، بوقت پیادهرویهای شبانه با گامهای منتظرم هماهنگ بود و در آن امکلثوم در شبی عربی، که بلند و تابستانی است، همه سازها را بارها منتظر میگذاشت تا سرانجام از هزار و یک شب بخواند که داستان انتظار است برای مرگ، مرگی که به تعویق میافتد!
مردادِ انتظار، آدمها این گوشه و آن گوشه شهر منتظرند و در چهره یکدیگر چیزی را جستجو میکنند. زمان کندتر میگذرد، کسی معلوم نمیکند انتظار کی تمام خواهد شد، یا انتظار برای چیست اصلا!... شهر منتظر است تا چیزی، کسی انتظارش را معلوم کند... من و شهری که از آن خواهم رفت و شهری که به آن پا خواهم گذاشت، همه منتظریم.
تمام امروز داشتم خودم را با ریتم تکراری انتظار همنوا میکردم، همهاش به این فکر بودم که در انتظار، حکمتی هست لابد که باید دریابم؛ وگرنه چرا مرداد میشود و گرما، چشمانتظار بازشدن، مینشیند روی هِرًه همه پنجرهها... وگرنه چرا همه نیمشنیدهها و نیمگفتههایم منتظرند و چشم میگردانند تا تمامشان کنم....
امروز اندیشه تابستانیام چسبیده بود به انتظار و میخواست ته و توی آن را دربیاورد؛ بفهمد چگونه فاصلهای است بین وقتی که چیزی پایان مییابد و چیز دیگری آغاز میشود.
میانه تابستان است، و مردادِ انتظار، سنگین پهن شده است روی همه چیز!
#انتظار
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
(اول)
مرداد آغاز شده است؛ صبح که بیدار شدم، روز بلند تابستانی منتظرم بود. هوا پاسنگین و بیحرکت، هیکلش را بیتکانی، لش کرده بود میان خیابانها و کوچهها،... تمامِ امروز، شهر منتظر بود و این پا و آن پا میکرد......همه چیز منتظر بود. حتی جیرجیرکها آواز انتظار میخواندند بوقت غروب...حتی قطعه موسیقی، بوقت پیادهرویهای شبانه با گامهای منتظرم هماهنگ بود و در آن امکلثوم در شبی عربی، که بلند و تابستانی است، همه سازها را بارها منتظر میگذاشت تا سرانجام از هزار و یک شب بخواند که داستان انتظار است برای مرگ، مرگی که به تعویق میافتد!
مردادِ انتظار، آدمها این گوشه و آن گوشه شهر منتظرند و در چهره یکدیگر چیزی را جستجو میکنند. زمان کندتر میگذرد، کسی معلوم نمیکند انتظار کی تمام خواهد شد، یا انتظار برای چیست اصلا!... شهر منتظر است تا چیزی، کسی انتظارش را معلوم کند... من و شهری که از آن خواهم رفت و شهری که به آن پا خواهم گذاشت، همه منتظریم.
تمام امروز داشتم خودم را با ریتم تکراری انتظار همنوا میکردم، همهاش به این فکر بودم که در انتظار، حکمتی هست لابد که باید دریابم؛ وگرنه چرا مرداد میشود و گرما، چشمانتظار بازشدن، مینشیند روی هِرًه همه پنجرهها... وگرنه چرا همه نیمشنیدهها و نیمگفتههایم منتظرند و چشم میگردانند تا تمامشان کنم....
امروز اندیشه تابستانیام چسبیده بود به انتظار و میخواست ته و توی آن را دربیاورد؛ بفهمد چگونه فاصلهای است بین وقتی که چیزی پایان مییابد و چیز دیگری آغاز میشود.
میانه تابستان است، و مردادِ انتظار، سنگین پهن شده است روی همه چیز!
#انتظار
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
❤6👍2
اندیشههای تابستانی
(دوم)
امروز تمام روز رخوتانگیز تابستانیام، پر از حرکت بود. به حرکت فکر میکردم حتی وقتی بیحرکت دراز کشیده بودم. اول صبح دستها و پاهایم را در هوا حرکت دادم تا نسیمی ایجاد کرده باشم. نیلو گفته بود اگر برقصم، حرکت دستهایم بادی خواهد وزاند و نوازش خواهد کرد گونه کسی در آنسوی جهان را...چه شاعرانه!
امروز برای آنکه حرکت را بفهمم دراز کشیدم بیحرکت. همه تکانهای ریز و درشت را از اعضایم گرفتم. خوب که همه حرکتها را بیرون راندم، چیزی در مغزم موج برداشت و به دیوارههای شقیقهام کوفت و مصرانه به من فهماند که خیال باطلِ بیتحرکی در سر نپرورانم.
یادم آمد که بیتحرکی بیش از هر چیز برایم عذابآور است؛ مهم نیست چقدر سنگین و سبک باشم، بیتحرکی کلافهام میکند (تحسین میکنم آن دسته چاقهایی را که فرز و چابکاند، عرقریزان، خودشان و اشیا را جابجا میکنند و شکافهای بزرگ در هوا درست میکنند.)
این روزها، کسانی شیپور دست گرفتهاند و خود را جلوی سپاهی میبینند که در حال طی کردن آخرین حرکتها به سوی پیروزی است؛ یا از این حرف میزنند که وقت حرکت است یا میپرسند چرا کسی حرکتی نمیکند.
درست است. هوای شهر بیحرکت است اما کسی گوشش بدهکار امواج پنهان نیست که هست، که دارد میآید؛ درست مثل همان که امروز به دیواره شقیقهام کوفت. کسی حواسش نیست که شهر بر لبه حرکتی است یا روی پوستی آماسیده ایستاده است که آرام دارد ورم میکند.
امروز به حرکتهای گذشتهام هم فکر کردم، در میانه روز حرکتی را سرانداختم و شب به حرکت پاهایم نگاه کردم که هر گام، بوسهای بر زمین داشت.
امروز فکر کردم همیشه حرکت هست، اما باورش آسان نیست. گاهی شاهدی لازم است برای حرکت. مثل وقتی که کسانی را از گذشتهام پیدا میکنم و از آنها احوال خودم را میپرسم، چطور بودم در آن سالها؟ تصاویری بجا گذاشتهام از خودم یا حرفهایی زدهام، تعجبشان را از خودم، در شمایلی جدید، میبینم و همه اینها را نشانه حرکت میگیرم. این نشانهها شوق دوباره مرا به حرکت زنده میکنند و ..
امروز که روز تابستانی است در میان اندیشههای سنگین تابستانیام سرحساب همه حرکتها شدم، حرکتهای پنهان و پیدا، حرکتهای مطمئن و جاسنگین، حرکات روی لبه، مثل حرکات بندبازها روی لبههای آماس کرده هوا،... مثل حرکت آدمها در شهرهای تابستانی که پنهان و مبهم است اما همیشه هست!
#حرکت
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
(دوم)
امروز تمام روز رخوتانگیز تابستانیام، پر از حرکت بود. به حرکت فکر میکردم حتی وقتی بیحرکت دراز کشیده بودم. اول صبح دستها و پاهایم را در هوا حرکت دادم تا نسیمی ایجاد کرده باشم. نیلو گفته بود اگر برقصم، حرکت دستهایم بادی خواهد وزاند و نوازش خواهد کرد گونه کسی در آنسوی جهان را...چه شاعرانه!
امروز برای آنکه حرکت را بفهمم دراز کشیدم بیحرکت. همه تکانهای ریز و درشت را از اعضایم گرفتم. خوب که همه حرکتها را بیرون راندم، چیزی در مغزم موج برداشت و به دیوارههای شقیقهام کوفت و مصرانه به من فهماند که خیال باطلِ بیتحرکی در سر نپرورانم.
یادم آمد که بیتحرکی بیش از هر چیز برایم عذابآور است؛ مهم نیست چقدر سنگین و سبک باشم، بیتحرکی کلافهام میکند (تحسین میکنم آن دسته چاقهایی را که فرز و چابکاند، عرقریزان، خودشان و اشیا را جابجا میکنند و شکافهای بزرگ در هوا درست میکنند.)
این روزها، کسانی شیپور دست گرفتهاند و خود را جلوی سپاهی میبینند که در حال طی کردن آخرین حرکتها به سوی پیروزی است؛ یا از این حرف میزنند که وقت حرکت است یا میپرسند چرا کسی حرکتی نمیکند.
درست است. هوای شهر بیحرکت است اما کسی گوشش بدهکار امواج پنهان نیست که هست، که دارد میآید؛ درست مثل همان که امروز به دیواره شقیقهام کوفت. کسی حواسش نیست که شهر بر لبه حرکتی است یا روی پوستی آماسیده ایستاده است که آرام دارد ورم میکند.
امروز به حرکتهای گذشتهام هم فکر کردم، در میانه روز حرکتی را سرانداختم و شب به حرکت پاهایم نگاه کردم که هر گام، بوسهای بر زمین داشت.
امروز فکر کردم همیشه حرکت هست، اما باورش آسان نیست. گاهی شاهدی لازم است برای حرکت. مثل وقتی که کسانی را از گذشتهام پیدا میکنم و از آنها احوال خودم را میپرسم، چطور بودم در آن سالها؟ تصاویری بجا گذاشتهام از خودم یا حرفهایی زدهام، تعجبشان را از خودم، در شمایلی جدید، میبینم و همه اینها را نشانه حرکت میگیرم. این نشانهها شوق دوباره مرا به حرکت زنده میکنند و ..
امروز که روز تابستانی است در میان اندیشههای سنگین تابستانیام سرحساب همه حرکتها شدم، حرکتهای پنهان و پیدا، حرکتهای مطمئن و جاسنگین، حرکات روی لبه، مثل حرکات بندبازها روی لبههای آماس کرده هوا،... مثل حرکت آدمها در شهرهای تابستانی که پنهان و مبهم است اما همیشه هست!
#حرکت
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
❤6👌2
Forwarded from Lily Diaries
°
#فرازمینی
|
آن قدر پا به زمین بکوب
که لالهها سر برآورند
واژگون و سرخ
و زندگی را از مرگ بازگردانی.
آن قدر دستها را تاب بده،
تا باد گونههایی را
در آن سوی زمین نوازش کند.
برقص، صدای خلخالهایت
مرثیهی مرگ است،
که زندگی را از خواب سنگین
بیدار میکند.
برقص،
آنقدر پا بر زمین بکوب
که فراموش کنی
چنارها در تابستان میمیرند...
#lily
@lily_diaries
#فرازمینی
|
آن قدر پا به زمین بکوب
که لالهها سر برآورند
واژگون و سرخ
و زندگی را از مرگ بازگردانی.
آن قدر دستها را تاب بده،
تا باد گونههایی را
در آن سوی زمین نوازش کند.
برقص، صدای خلخالهایت
مرثیهی مرگ است،
که زندگی را از خواب سنگین
بیدار میکند.
برقص،
آنقدر پا بر زمین بکوب
که فراموش کنی
چنارها در تابستان میمیرند...
#lily
@lily_diaries
❤5
اندیشههای تابستانی
(سوم)
امروز تمام روز توی نخ "قرار" بودم. نه که قرار گذاشتن، سرِقرار رفتن و با کسی قرارداشتن،... بیشتر به وارسی قرار یافتن بودم، به وارسی استقرار، بقول سعدی بر سر آتش بودن و نجوشیدن! سعدی که میگفت میسرش نبوده!
امروز خودم را با گرای قرار سنجیدم. از خودم پرسیدم نسبت به پارسال همین موقع، ماه پیش، هفته پیش، یا دیروز چقدر قرارمندتر شده ام.
جانم برایتان بگوید که برای این سنجش معیاری هم داشتم؛ ترسهایم،...نگاه کردم به آنها، به لیست بلندبالایشان:
ترس از مرگ، ترس از تنهایی، ترس از مرگ در تنهایی، ترس از بیماری، ترس از بی پولی، ترس از جنگ و...
اولش فکر کردم چه لیست بلندی، این بود که شروع کردم به انکار بعضی از آنها و کوچک شمردن برخی دیگر. داشتم میکوشیدم که قرار بیایم یا دست کم ادایش را دربیاورم. بعد دیدم نمیشود که ترسها نباشند در جهانی که واقعیتش چنین باژگونه است و آدمهایش با مرگ و فقدان و بیماری و تنهایی رخ به رخ اند، هر روز و هر لحظه!
زمانه ما زمانه ترس است، سعدی هزار جهد کرد که سرً عشق بپوشد، ما هزار جهد میکنیم که راز ترسهایمان برملا نشود،....
باری! تمام روز به سرک کشیدن و کاویدن هزار گوشه گذشت تا عیار استقرار خودم را بسنجم در زمانه بیقراری، میان بیقراران که از شماره فزون است. هر روز کسی، به شکلی، جایی، قرار از دست میدهد و جوش میآورد بر سر آتشی که احاطهاش کرده!
چه دارم بگویم در این روزهای بیقراری، بجز اینکه بگویم یک روز بلند تابستانی نشستم و اندیشیدم به ترسهایم، حاضر غایبشان کردم و بقدر وسع کوشیدم تا قرار بیابم در روزگار بیقراری...یک روز بلند تابستانی خط قرار را توی روزها و ماهها و سالها پی گرفتم و فهمیدم استقرار داشتن، قرار و بیقراری پرسشی مدام است، نه موضوع انکار یا پذیرش... فرقی نمیکند بر سر کدام آتش باشم یا شعلهاش چقدر از سرم فراتر رفته باشد، هرگز نباید بگذارم جسارت چنین پرسشی در من بمیرد!
#قرار
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
(سوم)
امروز تمام روز توی نخ "قرار" بودم. نه که قرار گذاشتن، سرِقرار رفتن و با کسی قرارداشتن،... بیشتر به وارسی قرار یافتن بودم، به وارسی استقرار، بقول سعدی بر سر آتش بودن و نجوشیدن! سعدی که میگفت میسرش نبوده!
امروز خودم را با گرای قرار سنجیدم. از خودم پرسیدم نسبت به پارسال همین موقع، ماه پیش، هفته پیش، یا دیروز چقدر قرارمندتر شده ام.
جانم برایتان بگوید که برای این سنجش معیاری هم داشتم؛ ترسهایم،...نگاه کردم به آنها، به لیست بلندبالایشان:
ترس از مرگ، ترس از تنهایی، ترس از مرگ در تنهایی، ترس از بیماری، ترس از بی پولی، ترس از جنگ و...
اولش فکر کردم چه لیست بلندی، این بود که شروع کردم به انکار بعضی از آنها و کوچک شمردن برخی دیگر. داشتم میکوشیدم که قرار بیایم یا دست کم ادایش را دربیاورم. بعد دیدم نمیشود که ترسها نباشند در جهانی که واقعیتش چنین باژگونه است و آدمهایش با مرگ و فقدان و بیماری و تنهایی رخ به رخ اند، هر روز و هر لحظه!
زمانه ما زمانه ترس است، سعدی هزار جهد کرد که سرً عشق بپوشد، ما هزار جهد میکنیم که راز ترسهایمان برملا نشود،....
باری! تمام روز به سرک کشیدن و کاویدن هزار گوشه گذشت تا عیار استقرار خودم را بسنجم در زمانه بیقراری، میان بیقراران که از شماره فزون است. هر روز کسی، به شکلی، جایی، قرار از دست میدهد و جوش میآورد بر سر آتشی که احاطهاش کرده!
چه دارم بگویم در این روزهای بیقراری، بجز اینکه بگویم یک روز بلند تابستانی نشستم و اندیشیدم به ترسهایم، حاضر غایبشان کردم و بقدر وسع کوشیدم تا قرار بیابم در روزگار بیقراری...یک روز بلند تابستانی خط قرار را توی روزها و ماهها و سالها پی گرفتم و فهمیدم استقرار داشتن، قرار و بیقراری پرسشی مدام است، نه موضوع انکار یا پذیرش... فرقی نمیکند بر سر کدام آتش باشم یا شعلهاش چقدر از سرم فراتر رفته باشد، هرگز نباید بگذارم جسارت چنین پرسشی در من بمیرد!
#قرار
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
❤5🔥2
اندیشههای تابستانی
(چهارم)
امروز "تکرار" را جلوی چشم داشتم. تمام روز ذکر تکرار در ذهنم تکرار شد.
در زمانه ما تکرار بدجوری توی ذوق آدمها میزند، وقتی بخواهند از چیزی ابراز نارضایتی کنند میگویند "همه چیز تکراری شده"... غذای تکراری و حرف تکراری حوصله آدمها را سر میبرد. میگویند تکرار راه و روش فاشیستی است و مغز آدم را بیحال و متوقف میکند. درست است، زمانه، زمانه تکرار نیست، زندگی همه ما در تنوعی نفسگیر پیچیده شده است. هزار چیز تازه هر روز بر سر راه ماست. ما با تازگی چیزها، جاها، آدمها و کارها از کسالتِ زندگی فرار میکنیم. دائم از چیزی به چیز دیگری جابجا میشویم، حتی از اندیشهها، کتابها، رابطهها و ... پشتِ سرِ هر یک از ما انبوهی از کتابهای نیمخوانده، فکرهای نیمخورده و پروندههای نیمباز است!
انگار زیر پایمان آتش است و هی باید این پا آن پا شویم.
امروز یادم به روزهایی کشیده شد که برجا ایستاده بودم و اولین چیزی که به امید نجات بر آن چنگ زدم، تکرار بود. ذهنم یا بهتر بگویم تمام وجودم خسته بود، دیگر تحمل حرف تازه نیمخورده را نداشت، میخواست بماند در چیزی، انگار مسافتها دویده بودم یا مثل اینکه سوار قطار تندرویی بوده باشم و بخواهم چارچنگولی بیاویزم به قطار و نگهش دارم. دیگر تحمل عبور و عبور و گذشتن و سرککشیدن بر این فکر و بر آن جا و بر آن آدم و بر آن حرفِ نو را نداشتم،... نشسته بودم بیرمق در دامن تپههای با وقار سبز و آماده بودم که بایستم، هیچ جا نروم، هیچ چیز تازهای نبینم، فقط بمانم و ساعتها به چشماندازِ ثابتی زل بزنم.... همین ایام بود که برکت و حکمت تکرار را دریافتم.... همان وقتی که میخواستم بجای آنکه سراسیمه بدنبال زمان بدوم، بایستم تا زمان بر من بگذرد....
باری، هر روز صبح و شب در نور طلوع و غروب راه میافتادم در یک مسیرِ تکراری تا بالای تپه یا راه روستایی تکراری که دیگر از بر شده بودمش، و با هر قدم در راه تکراری، فکرهای تکراریام را بارها و بارها نشخوار میکردم....
هر روز صبح زود زیر نگاه خوابآلود سگها، از راه تکراری روستا میگذشتم و میدیدم که زن روستایی خرامان گوسالههایش را رها میکند و ساقههای برنج کمی قد میکشند و انجیرها بر ساقههای تُرد کمی پختهتر میشوند.
گمانم حالا از قبل بهتر حکمت تکرار را میفهمم. حالا دیگر نمیترسم از اینکه مبادا اندیشه تازه یا کارِ نکردهای از دستم در برود. کتابها را دو بار و سه بار میخوانم و هر بار مزهمزه میکنم شهد شیرینتری که دارد در مویرگهای ذهنم میدود.
حالا گمانم جوری شده که تنوع و تکرار دست در دست هم اند برایم، نمیترسم که مباد این یکی، فرصت از آن یکی بستاند، حالا دیگر میدانم که در هر دو حکمتی است نهفته و منتظرِ برچیدن!
#تکرار
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
(چهارم)
امروز "تکرار" را جلوی چشم داشتم. تمام روز ذکر تکرار در ذهنم تکرار شد.
در زمانه ما تکرار بدجوری توی ذوق آدمها میزند، وقتی بخواهند از چیزی ابراز نارضایتی کنند میگویند "همه چیز تکراری شده"... غذای تکراری و حرف تکراری حوصله آدمها را سر میبرد. میگویند تکرار راه و روش فاشیستی است و مغز آدم را بیحال و متوقف میکند. درست است، زمانه، زمانه تکرار نیست، زندگی همه ما در تنوعی نفسگیر پیچیده شده است. هزار چیز تازه هر روز بر سر راه ماست. ما با تازگی چیزها، جاها، آدمها و کارها از کسالتِ زندگی فرار میکنیم. دائم از چیزی به چیز دیگری جابجا میشویم، حتی از اندیشهها، کتابها، رابطهها و ... پشتِ سرِ هر یک از ما انبوهی از کتابهای نیمخوانده، فکرهای نیمخورده و پروندههای نیمباز است!
انگار زیر پایمان آتش است و هی باید این پا آن پا شویم.
امروز یادم به روزهایی کشیده شد که برجا ایستاده بودم و اولین چیزی که به امید نجات بر آن چنگ زدم، تکرار بود. ذهنم یا بهتر بگویم تمام وجودم خسته بود، دیگر تحمل حرف تازه نیمخورده را نداشت، میخواست بماند در چیزی، انگار مسافتها دویده بودم یا مثل اینکه سوار قطار تندرویی بوده باشم و بخواهم چارچنگولی بیاویزم به قطار و نگهش دارم. دیگر تحمل عبور و عبور و گذشتن و سرککشیدن بر این فکر و بر آن جا و بر آن آدم و بر آن حرفِ نو را نداشتم،... نشسته بودم بیرمق در دامن تپههای با وقار سبز و آماده بودم که بایستم، هیچ جا نروم، هیچ چیز تازهای نبینم، فقط بمانم و ساعتها به چشماندازِ ثابتی زل بزنم.... همین ایام بود که برکت و حکمت تکرار را دریافتم.... همان وقتی که میخواستم بجای آنکه سراسیمه بدنبال زمان بدوم، بایستم تا زمان بر من بگذرد....
باری، هر روز صبح و شب در نور طلوع و غروب راه میافتادم در یک مسیرِ تکراری تا بالای تپه یا راه روستایی تکراری که دیگر از بر شده بودمش، و با هر قدم در راه تکراری، فکرهای تکراریام را بارها و بارها نشخوار میکردم....
هر روز صبح زود زیر نگاه خوابآلود سگها، از راه تکراری روستا میگذشتم و میدیدم که زن روستایی خرامان گوسالههایش را رها میکند و ساقههای برنج کمی قد میکشند و انجیرها بر ساقههای تُرد کمی پختهتر میشوند.
گمانم حالا از قبل بهتر حکمت تکرار را میفهمم. حالا دیگر نمیترسم از اینکه مبادا اندیشه تازه یا کارِ نکردهای از دستم در برود. کتابها را دو بار و سه بار میخوانم و هر بار مزهمزه میکنم شهد شیرینتری که دارد در مویرگهای ذهنم میدود.
حالا گمانم جوری شده که تنوع و تکرار دست در دست هم اند برایم، نمیترسم که مباد این یکی، فرصت از آن یکی بستاند، حالا دیگر میدانم که در هر دو حکمتی است نهفته و منتظرِ برچیدن!
#تکرار
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
👍2🔥2
اندیشههای تابستانی
(پنجم-۱)
امروز میخواستم از ریتم و ضرباهنگ برایتان بنویسم و وصلش کنم به اندیشههای دیروزم که در مورد تکرار بود. خوشبین بودم و بنا داشتم نوید بدهم که تکرار، ضرباهنگ ایجاد میکند.... چیده بودم برای خودم اندیشههای تابستانی را، و حواسم نبود که هُرم گرمای تابستانی گاه میزند زیر بساط فالودهفروش و همه چیز را بر چشمبرهمزدنی آب میکند.
یک سوال زد زیر بساط پیرانهسر من: کسی از من پرسید اشتیاق چیست و چگونه میشود اشتیاق را خلق کرد؟
از صبح با این سوال درگیرم. احساس میکنم داشتهام برای خودم در تابستان از گوشه دیوار دِلِی دِلِیکنان میرفتهام که توپی خورده وسط پیشانیام، چشم که باز کردهام دیدهام صورت مهربانی دارد میگوید توپ را نگه ندار، پاس بده!
نمیدانم در جواب پرسش از اشتیاق، این پاسی که دارم سعی میکنم بدهم، پاسِ گل است یا نه. اما هر چه هست از سوی من است و دارم با تمام توان توپ را پرتاب میکنم و کسی هم زیر بالهایم را نگرفته تا زورم زیادتر شود برای پرتاب؛ یعنی که حرفهایم، همه از نگاه من و با زور و قوه من است.
امروز بارها نوشتم و بازنوشتم. پاسخهایم را مرور کردم. مدام از خودم میپرسیدم کدام بخش زندگیام مشتاقانه بود و منبع اشتیاقم چه بود.
برای پاسخ به این سوال سترگ نیاز دارم بیشتر بکاوم و بیشتر جمع بزنم. پرسش از اشتیاق چنان مهم است که دو سه روزی از تابستان بلند را باید به آن اختصاص دهم و هر روز از جستجوهای ذهنم گزارشی بدهم.
فردا بر بلندای کوهی سبز خواهم نشست، به زندگی زیر پایم خواهم نگریست و برایتان از اشتیاق خواهم گفت،... دریا جلوی چشمانم شاهدی جلوهگر خواهد بود.
#اشتیاق
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
(پنجم-۱)
امروز میخواستم از ریتم و ضرباهنگ برایتان بنویسم و وصلش کنم به اندیشههای دیروزم که در مورد تکرار بود. خوشبین بودم و بنا داشتم نوید بدهم که تکرار، ضرباهنگ ایجاد میکند.... چیده بودم برای خودم اندیشههای تابستانی را، و حواسم نبود که هُرم گرمای تابستانی گاه میزند زیر بساط فالودهفروش و همه چیز را بر چشمبرهمزدنی آب میکند.
یک سوال زد زیر بساط پیرانهسر من: کسی از من پرسید اشتیاق چیست و چگونه میشود اشتیاق را خلق کرد؟
از صبح با این سوال درگیرم. احساس میکنم داشتهام برای خودم در تابستان از گوشه دیوار دِلِی دِلِیکنان میرفتهام که توپی خورده وسط پیشانیام، چشم که باز کردهام دیدهام صورت مهربانی دارد میگوید توپ را نگه ندار، پاس بده!
نمیدانم در جواب پرسش از اشتیاق، این پاسی که دارم سعی میکنم بدهم، پاسِ گل است یا نه. اما هر چه هست از سوی من است و دارم با تمام توان توپ را پرتاب میکنم و کسی هم زیر بالهایم را نگرفته تا زورم زیادتر شود برای پرتاب؛ یعنی که حرفهایم، همه از نگاه من و با زور و قوه من است.
امروز بارها نوشتم و بازنوشتم. پاسخهایم را مرور کردم. مدام از خودم میپرسیدم کدام بخش زندگیام مشتاقانه بود و منبع اشتیاقم چه بود.
برای پاسخ به این سوال سترگ نیاز دارم بیشتر بکاوم و بیشتر جمع بزنم. پرسش از اشتیاق چنان مهم است که دو سه روزی از تابستان بلند را باید به آن اختصاص دهم و هر روز از جستجوهای ذهنم گزارشی بدهم.
فردا بر بلندای کوهی سبز خواهم نشست، به زندگی زیر پایم خواهم نگریست و برایتان از اشتیاق خواهم گفت،... دریا جلوی چشمانم شاهدی جلوهگر خواهد بود.
#اشتیاق
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
❤3
رفلکتوپاز (۱۵)
روی سرپنجه
امروز آخرین روز از سفری ۱۰۰ روزه بود. سفری پر از گفتگوهای آگاهانه، متمرکز و خلاق، که با هم طی کردیم گاه سنگین و عمیق، گاه سبکپا و رقصان!
امروز روز آخر بود. شگفتزده از آنچه در ۱۰۰ روز بدست آورده بود، از تغییراتش، از تسلطش بر موقعیتها، بر هیجانات و احساساتش گفت، از اینکه چگونه حالا دارد از همه چیز یاد میگیرد. از اینکه همه آنچه سالها میخواست و نمیشد، حالا دارد میشود و فرصتها دارند به سمتش میآیند.
در میان حرفهایش گفت زندگیم دیگر مثل یک قطعه موسیقی شده است، ساخته میشود، پیش میرود و اثر میگذارد!
و من دارم روی سرپنجه میرقصم از شادی...و فکر میکنم کجای جهان میخواستم باشم که چنین اثری بگذارم و چنین رضایت عمیقی را درونم احساس کنم.
#کوچینگ
#رفلکتوپاز
https://t.me/azarbalcony
روی سرپنجه
امروز آخرین روز از سفری ۱۰۰ روزه بود. سفری پر از گفتگوهای آگاهانه، متمرکز و خلاق، که با هم طی کردیم گاه سنگین و عمیق، گاه سبکپا و رقصان!
امروز روز آخر بود. شگفتزده از آنچه در ۱۰۰ روز بدست آورده بود، از تغییراتش، از تسلطش بر موقعیتها، بر هیجانات و احساساتش گفت، از اینکه چگونه حالا دارد از همه چیز یاد میگیرد. از اینکه همه آنچه سالها میخواست و نمیشد، حالا دارد میشود و فرصتها دارند به سمتش میآیند.
در میان حرفهایش گفت زندگیم دیگر مثل یک قطعه موسیقی شده است، ساخته میشود، پیش میرود و اثر میگذارد!
و من دارم روی سرپنجه میرقصم از شادی...و فکر میکنم کجای جهان میخواستم باشم که چنین اثری بگذارم و چنین رضایت عمیقی را درونم احساس کنم.
#کوچینگ
#رفلکتوپاز
https://t.me/azarbalcony
👍4❤2
در میانه روز(۱)
ماجرای فردوسی
هر چند وقت یکبار فردوسی لگدی میخورد،...احاطه در میان سیاهی ، لگدی از سر خشم!
امروز با خودم داشتم فکر میکردم چه چیز در این دعوا مهمتر است؟... فردوسی؟ او که مرده! ....کتابش؟ آن که تاب سالها فراموشی و سیاهی را آورده است!.... پس داستان امروز ما و فردوسی چیست؟
همه فکرهایم را حاضر و غایب کردم. دیدم موضوع اصلی شاید "امر مقدس" است و جوری که ما داریم با امور مقدسمان تعیین تکلیف میکنیم.
همیشه مهم است چه کسی امر مقدس را میسازد، پاسدار و حافظ آن است تا اگر شکسته شد، شکننده را مجازات کند.
در گیجی اینکه چه چیز مطهر و مقدس است و چه چیز نیست، امور مقدس ما به قدرت حاکم واگذار شده بود یا به کسانی که دیگر مرجع فکر و رفتار ما نیستند، به مدعیان، به صاحبان و ناجیان ذهن و زندگی ما!....گذاشته بودیم آنها بگویند چه چیزی برای ما مقدس باشد و مجازاتش چه باشد اگر شکسته شد: آیینها، آدمهای مرده تاریخ و...حتی اذهان عمومی، مقدس شد و مجازاتها تعیین شد برای تشویش آنها.... چه تناقضاتی، چه جانها که بر سر این تناقضات کودکانه رفت!..
با اینهمه که رفت، حالا من خوشحالم، چون فکرش را که میکنم میبینم تعریف امر مقدس و مجازاتش از دست قدرت حاکم درآمده و دارد توی دست جامعه سبک سنگین میشود، ما بطور جدی سر چرخاندهایم و دوباره داریم امور مقدس را تعریف میکنیم و ...میخواهیم، نمیخواهبم، باید باشد، نباید باشد، چه چیزی مقدس است و چه چیزی نیست و حالا که تقدس چیزی شکسته شد، چگونه مجازات شود، ابزار مجازات چیست،... فحش، بدوبیراه، کنایه، پشهانگاری، نادیده گرفتن، اعدام اجتماعی، تبعید به جهان فراموشی و...، کجا تعیین مجازات کنیم؟ پیج اینستا، جلسات عمومی، اتاق دانشگاه، پشت در خانه متخلف؟ بین جمع دوستان، درگوشی، پچ پچ؟ و....
هر چه هست ما در اینجای تاریخ و جغرافیا داریم تکلیف خیلی چیزها را مشخص میکنیم. حالا ما جلو افتادهایم در تشخیص و تعیین همه اینها...
درست است که گاهی قدرت حاکم با همه یال و کوپالش بدو بدو میآید که بگیرد و ببندد و نمدی برای کلاه خود بدوزد،... که بعله ما با شماییم!... اما این ماییم که پوزخند میزنیم و میدانیم که برای شوخی بیمزه شوهر عمه در دورهمی خانوادگی عصرجمعه یا شلتاق کردن نوجوانی که زور به صدایش میدهد تا توجه بگیرد، پلیس خبر نمیکنیم یا اگر پلیس خودشیرینی آمد میگوییم ممنون جناب سرکار، خانوادگی بود، حل شد!
ذهن اجتماعی ما سخت مشغول کار است، کاری بدیع و منحصربفرد و تاکنون چنین سخت نکوشیده بود به سامان خویش، در میان پریشانی!
#فردوسی
#زینب_موسوی
#ذهن_اجتماعی
#در_میانه_روز
https://t.me/azarbalcony
ماجرای فردوسی
هر چند وقت یکبار فردوسی لگدی میخورد،...احاطه در میان سیاهی ، لگدی از سر خشم!
امروز با خودم داشتم فکر میکردم چه چیز در این دعوا مهمتر است؟... فردوسی؟ او که مرده! ....کتابش؟ آن که تاب سالها فراموشی و سیاهی را آورده است!.... پس داستان امروز ما و فردوسی چیست؟
همه فکرهایم را حاضر و غایب کردم. دیدم موضوع اصلی شاید "امر مقدس" است و جوری که ما داریم با امور مقدسمان تعیین تکلیف میکنیم.
همیشه مهم است چه کسی امر مقدس را میسازد، پاسدار و حافظ آن است تا اگر شکسته شد، شکننده را مجازات کند.
در گیجی اینکه چه چیز مطهر و مقدس است و چه چیز نیست، امور مقدس ما به قدرت حاکم واگذار شده بود یا به کسانی که دیگر مرجع فکر و رفتار ما نیستند، به مدعیان، به صاحبان و ناجیان ذهن و زندگی ما!....گذاشته بودیم آنها بگویند چه چیزی برای ما مقدس باشد و مجازاتش چه باشد اگر شکسته شد: آیینها، آدمهای مرده تاریخ و...حتی اذهان عمومی، مقدس شد و مجازاتها تعیین شد برای تشویش آنها.... چه تناقضاتی، چه جانها که بر سر این تناقضات کودکانه رفت!..
با اینهمه که رفت، حالا من خوشحالم، چون فکرش را که میکنم میبینم تعریف امر مقدس و مجازاتش از دست قدرت حاکم درآمده و دارد توی دست جامعه سبک سنگین میشود، ما بطور جدی سر چرخاندهایم و دوباره داریم امور مقدس را تعریف میکنیم و ...میخواهیم، نمیخواهبم، باید باشد، نباید باشد، چه چیزی مقدس است و چه چیزی نیست و حالا که تقدس چیزی شکسته شد، چگونه مجازات شود، ابزار مجازات چیست،... فحش، بدوبیراه، کنایه، پشهانگاری، نادیده گرفتن، اعدام اجتماعی، تبعید به جهان فراموشی و...، کجا تعیین مجازات کنیم؟ پیج اینستا، جلسات عمومی، اتاق دانشگاه، پشت در خانه متخلف؟ بین جمع دوستان، درگوشی، پچ پچ؟ و....
هر چه هست ما در اینجای تاریخ و جغرافیا داریم تکلیف خیلی چیزها را مشخص میکنیم. حالا ما جلو افتادهایم در تشخیص و تعیین همه اینها...
درست است که گاهی قدرت حاکم با همه یال و کوپالش بدو بدو میآید که بگیرد و ببندد و نمدی برای کلاه خود بدوزد،... که بعله ما با شماییم!... اما این ماییم که پوزخند میزنیم و میدانیم که برای شوخی بیمزه شوهر عمه در دورهمی خانوادگی عصرجمعه یا شلتاق کردن نوجوانی که زور به صدایش میدهد تا توجه بگیرد، پلیس خبر نمیکنیم یا اگر پلیس خودشیرینی آمد میگوییم ممنون جناب سرکار، خانوادگی بود، حل شد!
ذهن اجتماعی ما سخت مشغول کار است، کاری بدیع و منحصربفرد و تاکنون چنین سخت نکوشیده بود به سامان خویش، در میان پریشانی!
#فردوسی
#زینب_موسوی
#ذهن_اجتماعی
#در_میانه_روز
https://t.me/azarbalcony
👍6❤2👌1
Forwarded from حومه
🔍نامها و سیاستها
▪️برخی با سماجت خاصی روی این مانور میدهند که به من نگویید دکتر. آنطرف هم برخی هستند که اگر دکتر صدایشان نکنید جوابتان را نمیدهند.
🔸در اینجا شاهد نوعی رتوریسم، ژست و نامگذاری هستیم که هرکدام از طرفین بواسطه آن خود را تعریف میکنند. این بگومگوها میتواند محل بحث ما نباشد. چرا که هر کسی ممکن است شیوه خاصی از نامگذاری و متعاقبا فراخوانی را ترجیح بدهد. مساله قابلتامل، نمودهای بیرونی این نامگذاریها در میدانی از نیروهاست. چرا که نامها نیرو تولید میکنند و به پوزیشنها پیوند میخورند. با احترام و نوعی اغراق ادبی، میتوان این دو شیوه مواجه با نامها را در میدان آکادمیک تحلیل کرد.
🔹دسته اول غالبا کسانیاند که تلاش میکنند از صورتبندی کلاسیک رابطه استاد-شاگرد بیرون بزنند. در همین راستا بسیار پیش میآید آنها دانشجویان را با اسم کوچک صدا میزنند. لباسهایی نه تماما اتوشده و گاها چروک میپوشند. شلوار جین و تیشرت و کتونی میپوشند. غالبا در بیرون از دانشگاه در اجتماعات روشنفکری جایگاهی دارند یا بهرحال شیوهای از بازیگری و عاملیت را جلو میبرند. چون بیرون از دانشگاه هم نامهایی از جمله اکتیویست شهری یا فعال اجتماعی دارند، بنابراین این- نه تماما این- باعث میشود دکتر خوانده شدن برایشان علیالسویه یا حتی نوعی دستاندازی باشد. آنها موهای کم و بیش ژولیده و نامرتب را بر کت و شلوار و نوعی از شق و رقی ترجیح میدهند.
🔸دسته دوم کسانیاند که با تسامح میتوانیم آنها را کارویژههای کلاسیک نامگذاری کنیم. آنها غالبا سوژهی ملاحظات و اقتضائاتاند. آنها کموبیش بین تیشرت-کتونی-شلوار جین یا پیراهن- کفش چرم- شلوار پارچهای، دومی را ترجیح میدهند. دانشگاه برای این گروه، غالبا میدان اصلی بازنمایی است. آنها بجای اینکه از در آکادمیهای موازی در بیایند، معمولا به شهرداریها، نهادها و سازمانهای دولتی متصل میشوند و بدینطریق پروژههای مطالعاتی انجام میدهند. یا از طرف دیگر خودشان برخی شرکتها و اندیشکدهها تاسیس میکنند و بدین واسطه مشغول به کارهای تخصصی و پژوهشی میشوند. آنها اساسا استاد عاملیت نهادی هستند. در همین راستا غالبا بسیار دقیق نسبتها و روابط نهادی را میشناسند. آنها میدانند فلان سازمان چه موقع فراخوان مناقصه میگذارد. یا چقدر باید برای یک پروژه پیشنهاد مالی بدهند که پروژه را بگیرند.
▪️دسته اول اگر اینطرف و آنطرف نشستها و درسگفتارهایی میگذارند. نقد و نوشتارهای تحلیلی منتشر میکنند یا سایتی بالا میآورند و گروههایی پیرامون برخی مسالهها تشکیل میدهند. دسته دوم در شرکتهایشان یا دفتر کارشان مشغول انجام مطالعاتاند. مقالات عملی-پژوهشی چاپ میکنند و عضو هیات تحریریه نشریات تخصصی میشوند. از نظر سن و سالی هم گروه اول غالبا جوانتر از دسته دوم هستند. گروه دوم غالبا ترجیح میدهند موسیقیها آرام و سنتی گوش بدهند. گروه اول اما غالبا ریتمهای تند و گاها نامنظم را ترجیح میدهند.
🔹وضعیتهای بسیاری هستند که بیرون از این صورتبندی ما قرار میگیرند. بدونشک این صرفا یک صورتبندی فرمال و کمی عجولانه است. هدف هایلایت کردن وضعیتی است تا بواسطه آن چیزهایی در این لابلا رویتپذیر شوند. بهواقع نامها با ما چه میکنند؟
#جستارهایدریافتی
#نامهاوسیاستها
#بهحومهبیایید
https://t.me/urbannEssay
▪️برخی با سماجت خاصی روی این مانور میدهند که به من نگویید دکتر. آنطرف هم برخی هستند که اگر دکتر صدایشان نکنید جوابتان را نمیدهند.
🔸در اینجا شاهد نوعی رتوریسم، ژست و نامگذاری هستیم که هرکدام از طرفین بواسطه آن خود را تعریف میکنند. این بگومگوها میتواند محل بحث ما نباشد. چرا که هر کسی ممکن است شیوه خاصی از نامگذاری و متعاقبا فراخوانی را ترجیح بدهد. مساله قابلتامل، نمودهای بیرونی این نامگذاریها در میدانی از نیروهاست. چرا که نامها نیرو تولید میکنند و به پوزیشنها پیوند میخورند. با احترام و نوعی اغراق ادبی، میتوان این دو شیوه مواجه با نامها را در میدان آکادمیک تحلیل کرد.
🔹دسته اول غالبا کسانیاند که تلاش میکنند از صورتبندی کلاسیک رابطه استاد-شاگرد بیرون بزنند. در همین راستا بسیار پیش میآید آنها دانشجویان را با اسم کوچک صدا میزنند. لباسهایی نه تماما اتوشده و گاها چروک میپوشند. شلوار جین و تیشرت و کتونی میپوشند. غالبا در بیرون از دانشگاه در اجتماعات روشنفکری جایگاهی دارند یا بهرحال شیوهای از بازیگری و عاملیت را جلو میبرند. چون بیرون از دانشگاه هم نامهایی از جمله اکتیویست شهری یا فعال اجتماعی دارند، بنابراین این- نه تماما این- باعث میشود دکتر خوانده شدن برایشان علیالسویه یا حتی نوعی دستاندازی باشد. آنها موهای کم و بیش ژولیده و نامرتب را بر کت و شلوار و نوعی از شق و رقی ترجیح میدهند.
🔸دسته دوم کسانیاند که با تسامح میتوانیم آنها را کارویژههای کلاسیک نامگذاری کنیم. آنها غالبا سوژهی ملاحظات و اقتضائاتاند. آنها کموبیش بین تیشرت-کتونی-شلوار جین یا پیراهن- کفش چرم- شلوار پارچهای، دومی را ترجیح میدهند. دانشگاه برای این گروه، غالبا میدان اصلی بازنمایی است. آنها بجای اینکه از در آکادمیهای موازی در بیایند، معمولا به شهرداریها، نهادها و سازمانهای دولتی متصل میشوند و بدینطریق پروژههای مطالعاتی انجام میدهند. یا از طرف دیگر خودشان برخی شرکتها و اندیشکدهها تاسیس میکنند و بدین واسطه مشغول به کارهای تخصصی و پژوهشی میشوند. آنها اساسا استاد عاملیت نهادی هستند. در همین راستا غالبا بسیار دقیق نسبتها و روابط نهادی را میشناسند. آنها میدانند فلان سازمان چه موقع فراخوان مناقصه میگذارد. یا چقدر باید برای یک پروژه پیشنهاد مالی بدهند که پروژه را بگیرند.
▪️دسته اول اگر اینطرف و آنطرف نشستها و درسگفتارهایی میگذارند. نقد و نوشتارهای تحلیلی منتشر میکنند یا سایتی بالا میآورند و گروههایی پیرامون برخی مسالهها تشکیل میدهند. دسته دوم در شرکتهایشان یا دفتر کارشان مشغول انجام مطالعاتاند. مقالات عملی-پژوهشی چاپ میکنند و عضو هیات تحریریه نشریات تخصصی میشوند. از نظر سن و سالی هم گروه اول غالبا جوانتر از دسته دوم هستند. گروه دوم غالبا ترجیح میدهند موسیقیها آرام و سنتی گوش بدهند. گروه اول اما غالبا ریتمهای تند و گاها نامنظم را ترجیح میدهند.
🔹وضعیتهای بسیاری هستند که بیرون از این صورتبندی ما قرار میگیرند. بدونشک این صرفا یک صورتبندی فرمال و کمی عجولانه است. هدف هایلایت کردن وضعیتی است تا بواسطه آن چیزهایی در این لابلا رویتپذیر شوند. بهواقع نامها با ما چه میکنند؟
#جستارهایدریافتی
#نامهاوسیاستها
#بهحومهبیایید
https://t.me/urbannEssay
Telegram
حومه
جایی برای تاملات فضایی
ارتباط با ادمین
و ارسال جستارها:
@Urban_Essay
ارتباط با ادمین
و ارسال جستارها:
@Urban_Essay
❤6
Forwarded from Meetup - میتاپ
🗓 میتاپ Meetup
🎥 فصل هفتم، قسمت نهم E0709
⏰ زمان: چهارشنبه ۵ آذر ماه، ساعت ۱۹ الی ۲۱
💎 موضوع : نقش تسهیلگری در توسعه جامعه
👤 ارائه دهندگان:
🔸 احسان سلامی،کوچ حرفهای مسیر شغلی دانشگاه تورنتو | مدرس مهارتهای کوچینگ، دارای اعتبارنامه pcc از ICF ، بنیانگذار سیستم کوچینگ گروهی «هفتشین» برای کشف و طراحی مسیر شخصی و حرفه ای ایدهآل
🔸آذر تشکر، جامعهشناس و پژوهشگر، لایف کوچ، دارای اعتبارنامه pcc از ICF
👥مخاطبان: حضور آنلاین برای همه آزاد و رایگان است.
🌐 صفحه همه برنامه های گذشته میتاپ : لینک
🔗 لینک حضور: در کانال میتاپ اطلاع رسانی می شود
👩🏼💻 پشتیبانی میتاپ
💌 فرم عضویت در خبرنامه
📝 فرم ها: ثبت نام مراجع - ثبت نام کوچ داوطلب
📸 اینستاگرام | لینکداین | ایتا | روبیکا | تلگرام
🌐 سایت میتاپ | سایت شبکه کوچینگ ایران
💬 گروه گفتگوی کوچ های ایران
🎥 فصل هفتم، قسمت نهم E0709
⏰ زمان: چهارشنبه ۵ آذر ماه، ساعت ۱۹ الی ۲۱
💎 موضوع : نقش تسهیلگری در توسعه جامعه
👤 ارائه دهندگان:
🔸 احسان سلامی،کوچ حرفهای مسیر شغلی دانشگاه تورنتو | مدرس مهارتهای کوچینگ، دارای اعتبارنامه pcc از ICF ، بنیانگذار سیستم کوچینگ گروهی «هفتشین» برای کشف و طراحی مسیر شخصی و حرفه ای ایدهآل
🔸آذر تشکر، جامعهشناس و پژوهشگر، لایف کوچ، دارای اعتبارنامه pcc از ICF
👥مخاطبان: حضور آنلاین برای همه آزاد و رایگان است.
🌐 صفحه همه برنامه های گذشته میتاپ : لینک
🔗 لینک حضور: در کانال میتاپ اطلاع رسانی می شود
👩🏼💻 پشتیبانی میتاپ
💌 فرم عضویت در خبرنامه
📝 فرم ها: ثبت نام مراجع - ثبت نام کوچ داوطلب
📸 اینستاگرام | لینکداین | ایتا | روبیکا | تلگرام
🌐 سایت میتاپ | سایت شبکه کوچینگ ایران
💬 گروه گفتگوی کوچ های ایران
❤5🔥1
Meetup - میتاپ
🗓 میتاپ Meetup 🎥 فصل هفتم، قسمت نهم E0709 ⏰ زمان: چهارشنبه ۵ آذر ماه، ساعت ۱۹ الی ۲۱ 💎 موضوع : نقش تسهیلگری در توسعه جامعه 👤 ارائه دهندگان: 🔸 احسان سلامی،کوچ حرفهای مسیر شغلی دانشگاه تورنتو | مدرس مهارتهای کوچینگ، دارای اعتبارنامه pcc از ICF ، بنیانگذار…
یادآوری!
امشبه، ساعت ۷ تا ۹ شب
امشبه، ساعت ۷ تا ۹ شب
👍2
Forwarded from Meetup - میتاپ
دوستان و همراهان گرامی میتاپ
امشب با یک برنامه مهم برای نگاه عمیق اجتماعی به خدمت تسهیلگری و نقش آن در جامعه داریم. امیدواریم درکنار هم با افق جدیدی به جلسات تسهیلگری آشنا بشویم. اگر مایل هستید از دوستان خود هم برای حضور در برنامه دعوت کنید.
مشتاق حضور همه شما هستیم. به امید دیدار
🔸لینک اول - برای ۱۵۰ نفر اول
🔹 لینک دوم - برای ۱۵۰ نفر دوم - (بعد از لینک اول)
🔻 لینک سوم - برای ۱۵۰ نفر سوم - بعد از تکمیل لینک های قبلی
🔗 لینک کانال میتاپ
امشب با یک برنامه مهم برای نگاه عمیق اجتماعی به خدمت تسهیلگری و نقش آن در جامعه داریم. امیدواریم درکنار هم با افق جدیدی به جلسات تسهیلگری آشنا بشویم. اگر مایل هستید از دوستان خود هم برای حضور در برنامه دعوت کنید.
مشتاق حضور همه شما هستیم. به امید دیدار
🔸لینک اول - برای ۱۵۰ نفر اول
🔹 لینک دوم - برای ۱۵۰ نفر دوم - (بعد از لینک اول)
🔻 لینک سوم - برای ۱۵۰ نفر سوم - بعد از تکمیل لینک های قبلی
🔗 لینک کانال میتاپ
Google
Real-time meetings by Google. Using your browser, share your video, desktop, and presentations with teammates and customers.
🔥1
Forwarded from مؤسسه رحمان
مؤسسۀ رحمان به مناسبت هفتۀ پژوهش برگزار میکند:
رویداد «زیست پژوهشگرانه در ایران»
🟥 روز اول| ۲۴ آذر ۱۴۰۴: پژوهش و جامعه
▪️کارگاه «نگارش ترویجی پژوهشهای علمی»
مدرس: حسین شیخرضایی
ساعت: ۱۳ تا ۱۶
▪️نشست «پژوهشگری در ایران؛ شغل یا دغدغه؟»
سخنرانان: آذر تشکر، افشین خاکی و پیام افشاردوست
ساعت: ۱۶ تا ۱۸
▪️نشست «نقد مؤسسات پژوهشی در ایران»
سخنرانان: فریدون رحیمزاده و سالار کاشانی
ساعت: ۱۸ تا ۲۰
📌لینک پخش آنلاین:
https://skyroom.online/ch/rahman_institute/confe1
وبسایت | اینستاگرام| تلگرام
رویداد «زیست پژوهشگرانه در ایران»
🟥 روز اول| ۲۴ آذر ۱۴۰۴: پژوهش و جامعه
▪️کارگاه «نگارش ترویجی پژوهشهای علمی»
مدرس: حسین شیخرضایی
ساعت: ۱۳ تا ۱۶
▪️نشست «پژوهشگری در ایران؛ شغل یا دغدغه؟»
سخنرانان: آذر تشکر، افشین خاکی و پیام افشاردوست
ساعت: ۱۶ تا ۱۸
▪️نشست «نقد مؤسسات پژوهشی در ایران»
سخنرانان: فریدون رحیمزاده و سالار کاشانی
ساعت: ۱۸ تا ۲۰
📌لینک پخش آنلاین:
https://skyroom.online/ch/rahman_institute/confe1
وبسایت | اینستاگرام| تلگرام
❤2👌1