روی بالکن نشسته ام؛ پیکر بی جان علی اشرف، شاعر شعرهای شکوهمندِ پنهان در زندگی مردمانِ فرودست، سرِدست مردم چه تند میرود به سوی نامیرایی!
و من در طعم گس «سالهای ابری» اش دوباره خود را غرق میکنم.
https://t.me/onthebalcony
«همه چیز از نازکی پاره میشود، ظلم از کُلُفتی»
سالهای ابری. علی اشرف درویشیان.
و من در طعم گس «سالهای ابری» اش دوباره خود را غرق میکنم.
https://t.me/onthebalcony
«همه چیز از نازکی پاره میشود، ظلم از کُلُفتی»
سالهای ابری. علی اشرف درویشیان.
👍1
خیلی وقت نیست که اسمارتفونها آمده اند. سرهای همه ما ساعتها بر روی صفحات تلفن همراه خم میشود و چیزی را جستجو میکند، گفتگویی را شکل میدهد یا اطلاعاتی را دست به دست میکند. پرسیدن آدرسی، خریدن چیزی و حتی شمارش قدمهامان. دختران و پسران به جای نظربازیهای خیابانی و چشم به دنبال رابطه چرخاندن در میان غریبه و آشنا، سر تا ته خیابان را به انتظار طی کردن و قصههای عاشقانه آفریدن، به تصویر ژستهای رنگارنگ دخترکان و پسرکان غریبه بر روی صفحه موبایلها خیره میشوند. میانسالان اخبار لحظه به لحظه آب و هوا، عملیات انتحاری، تقویمها و تاکسیها را بر روی صفحات موبایل چک میکنند و با دوستیهای سالهای دور گپهای نوستالوژیک میزنند. سالمندان روی نیمکت پارکها حالشان بد نیست؛ بجای نگاه مات به رهگذران به جوکهای تازه رسیده روی گوشی های هوشمندشان لبخند میزنند.
https://t.me/onthebalcony
سالهاست دیوار خیابانها و ساختمانها عرصه نصایح و مواضع است... ما از کنار دیوارها رد میشویم؛ بارها و بارها؛ جملات نقش بسته برآنها را میخوانیم و چشمانمان به هنگام عبور از میان خطوط شکسته مفاهیم را مرور میکند. روزگاری را به یاد میآوردیم که دیوارهای شهر برای نقش کردن ما ساخته شده بود اما حالا برای نوشتن و نقش کردن برآنها مجوزهای بسیار لازم است.
https://t.me/onthebalcony
بیلبوردها اما زود جا باز کردند. دیوارهای شهر جای آنها نبود. برای عرض اندام بیلبوردها ستونهای آهن و سیمان بالا رفتند و بر سرِ ستونها دیوارهای تازه سربرآورد که خوشبختی را به ما نوید میداد. بیلبوردها که آمدند شهر از عرصه نصیحت و اخلاق به رقابتی تنگاتنگ افتاد؛ رقابتی که آرام آرام مناسب ترین چشماندازهای شهرهای ما را قاب میکرد و در خود میبلعید. بیلبوردها بر حاشیه بزرگراهها؛ بر کناره خیابانها و بزرگراههای پرترافیک شهری به شکل سازههای متفاوت و جداگانه برپا شدند تا نمایشگر چیز دیگری باشند؛ عرصه جولان مصرف و کالا.
دیوارنگارهها، بیلبوردها و استیکرها با ما از جهانهای متفاوت سخن میگویند: عرصه سیاست رسمی، عرصه رقابت و کالا و عرصه فردیت و تفاوت.
https://t.me/onthebalcony
از « بیلبوردها و استیکرها»، به قلم آذر تشکر، فصلنامه هنری ادبی تزرو. شماره ویژه ایماژ، تصویر و تصور، تابستان ۱۳۹۶.
https://t.me/onthebalcony
https://t.me/onthebalcony
سالهاست دیوار خیابانها و ساختمانها عرصه نصایح و مواضع است... ما از کنار دیوارها رد میشویم؛ بارها و بارها؛ جملات نقش بسته برآنها را میخوانیم و چشمانمان به هنگام عبور از میان خطوط شکسته مفاهیم را مرور میکند. روزگاری را به یاد میآوردیم که دیوارهای شهر برای نقش کردن ما ساخته شده بود اما حالا برای نوشتن و نقش کردن برآنها مجوزهای بسیار لازم است.
https://t.me/onthebalcony
بیلبوردها اما زود جا باز کردند. دیوارهای شهر جای آنها نبود. برای عرض اندام بیلبوردها ستونهای آهن و سیمان بالا رفتند و بر سرِ ستونها دیوارهای تازه سربرآورد که خوشبختی را به ما نوید میداد. بیلبوردها که آمدند شهر از عرصه نصیحت و اخلاق به رقابتی تنگاتنگ افتاد؛ رقابتی که آرام آرام مناسب ترین چشماندازهای شهرهای ما را قاب میکرد و در خود میبلعید. بیلبوردها بر حاشیه بزرگراهها؛ بر کناره خیابانها و بزرگراههای پرترافیک شهری به شکل سازههای متفاوت و جداگانه برپا شدند تا نمایشگر چیز دیگری باشند؛ عرصه جولان مصرف و کالا.
دیوارنگارهها، بیلبوردها و استیکرها با ما از جهانهای متفاوت سخن میگویند: عرصه سیاست رسمی، عرصه رقابت و کالا و عرصه فردیت و تفاوت.
https://t.me/onthebalcony
از « بیلبوردها و استیکرها»، به قلم آذر تشکر، فصلنامه هنری ادبی تزرو. شماره ویژه ایماژ، تصویر و تصور، تابستان ۱۳۹۶.
https://t.me/onthebalcony
👍1
در زندگی امروز ما تصاویر چه آنها که برای تأثیر بر ذهن و انتخابهای ما طراحی و تدارک میشوند و چه آنها که در فضاهایی خلاقانه توسط خود ما آفریده و دست به دست میشوند، ایماژهای ما را از زندگی روزمره شهر و میدان کنش اجتماعی میسازند. تصاویر و دگرگونی آنها همچون گفتگویی مداوم بین ما و فضای زندگی روزمره در میدان اجتماعی عمل میکنند و به ساخت جمعی کنشهای ما یاری میرسانند یا آنها را محدود میکنند. تصاویر بسیج مداومی از زیبایی شناسی ارتباطی هستندکه برخورد ما را با فضا، شکل، زمان، دستورزبانهای معنا و... بازتعریف کرده و امکان تفسیر عادت وارهها را برای ما فراهم میکنند. آنها امکان تحقق میادینی را به ما میدهند که در آنها بتوانیم رابطهمان با سیاست را دوباره مفهوم سازی کنیم.
https://t.me/onthebalcony
تهاجم بروکراسی سیاسی با قواعد هژمونیک برنامهریزی شده که اجازه و صدور مجوز از قدرتهای بالاتر( در دیوارنوشتهها) و مصرف کنترلشده و تهاجمی ( بیلبوردها) قاعده مهم زیستن در آن است، تبعید گروهها به سوی حاشیه های فضایی- ذهنی و اجتماعی را باعث میشود. اسمارت فون ها به تشکیل مجموعه ای از افراد تبعیدی که برای خود حاشیههای فضایی- ذهنی و اجتماعی خودشان را شکل میدهند کمک بسیاری کردهاند. بخصوص نبود فیلترینگ در نرمافزارهایی همچون تلگرام باعث شد که گسترش چنین افراد حاشیهای بیشتر میسر شود.
https://t.me/onthebalcony
هانری لوفور درکتاب انقلاب شهری نوشته است: « تنها انسان تنها، یعنی انسان حاشیهنشین و کم اهمیت... از ظرفیت خلاقانه برخوردار است... چون در آنِ واحد درون و بیرون و مشمول و محذوف است...».
از « بیلبوردها و استیکرها»، به قلم آذر تشکر، فصلنامه هنری ادبی تزرو. شماره ویژه ایماژ، تصویر و تصور، تابستان ۱۳۹۶.
https://t.me/onthebalcony
https://t.me/onthebalcony
تهاجم بروکراسی سیاسی با قواعد هژمونیک برنامهریزی شده که اجازه و صدور مجوز از قدرتهای بالاتر( در دیوارنوشتهها) و مصرف کنترلشده و تهاجمی ( بیلبوردها) قاعده مهم زیستن در آن است، تبعید گروهها به سوی حاشیه های فضایی- ذهنی و اجتماعی را باعث میشود. اسمارت فون ها به تشکیل مجموعه ای از افراد تبعیدی که برای خود حاشیههای فضایی- ذهنی و اجتماعی خودشان را شکل میدهند کمک بسیاری کردهاند. بخصوص نبود فیلترینگ در نرمافزارهایی همچون تلگرام باعث شد که گسترش چنین افراد حاشیهای بیشتر میسر شود.
https://t.me/onthebalcony
هانری لوفور درکتاب انقلاب شهری نوشته است: « تنها انسان تنها، یعنی انسان حاشیهنشین و کم اهمیت... از ظرفیت خلاقانه برخوردار است... چون در آنِ واحد درون و بیرون و مشمول و محذوف است...».
از « بیلبوردها و استیکرها»، به قلم آذر تشکر، فصلنامه هنری ادبی تزرو. شماره ویژه ایماژ، تصویر و تصور، تابستان ۱۳۹۶.
https://t.me/onthebalcony
👍1
در گروه زنان دارالقرآن فیلمی کوتاه گذاشتم از دختر ۱۴ سالهٔ با حجابی که با صوتی زیبا و درست قرآن میخواند. جماعت ۱۴۰ نفری زنان دارالقرآن برآشفتند که صدای زنان نباید شنیده شود ومفسده ایجاد میکند. هزار فتوا هم درآستین داشتند که به پشتیبانی این حرف، رو کنند. با احتیاط و حزم اندیشی، کم مایه ترین نقد را برگزیدم وگفتم مگر کسی برای مفسده هم به جلسه قرآن میرود؟ قرار این است که آنها که به جلسه قرآن وارد میشوند دل و چشم پاک داشته باشند چنان که خودِ قرآن فرموده و...اهل مفسده باشی هزار جا داری بجز جلسه تلاوت قرآن که بروی.
https://t.me/onthebalcony
گفتند که ما نمیدانیم. در جلسه قرآن هم اهل مفسده ممکن است پیدا شوند. گفتم اگراین باشد که سنگ روی سنگ بند نمیشود. چگونه به جلسه قرآنی میروید که حتم دارید برادر دینی بغل دستتان اهل مفسده است؟ به علاوه این چه برادر دینی است که شما دارید که در جلسه قرآن هم که می رود درفکر اسافل اعضاست؟ از چنین برادر دینی چه انتظار سلحشوری دارید و چه اعتمادی به او هست که سرنوشت دفاع و دین و کشور را به دست او بدهید والخ...
در نهایت به هزار زبان فنی فقهی استدلال آوردند که ما این حرفها را از خودمان در نیاورده ایم که! علما فرموده اند. ما هم فرض میکنیم علما متمرکزند در این ابواب و از ما بلدتر! ما هم اختیار خویش به دست ایشان سپردهایم. نمیشود برای همه امور استدلال کرد. بیشترِ دین اطاعت است و در این اطاعت خیری است. نباید پرسید چرا صدای زن حتی به قرآن خوانی حرام است؛ همچنان که نمیپرسیم که چرا مثلا نماز مغرب سه رکعت است و چهار رکعت نیست!
https://t.me/onthebalcony
روی بالکن که ایستاده باشی معلومت میشود که اطاعت هم منطق خودش را دارد و ارجاعات خودش. اما سؤال مهم اینست که چگونه منطق اطاعت جای خود را به منطق عقلانیت میدهد و کجا منطق عقلانیت خود را در پای منطق اطاعت و عافیت وامیگذارد!
https://t.me/onthebalcony
https://t.me/onthebalcony
گفتند که ما نمیدانیم. در جلسه قرآن هم اهل مفسده ممکن است پیدا شوند. گفتم اگراین باشد که سنگ روی سنگ بند نمیشود. چگونه به جلسه قرآنی میروید که حتم دارید برادر دینی بغل دستتان اهل مفسده است؟ به علاوه این چه برادر دینی است که شما دارید که در جلسه قرآن هم که می رود درفکر اسافل اعضاست؟ از چنین برادر دینی چه انتظار سلحشوری دارید و چه اعتمادی به او هست که سرنوشت دفاع و دین و کشور را به دست او بدهید والخ...
در نهایت به هزار زبان فنی فقهی استدلال آوردند که ما این حرفها را از خودمان در نیاورده ایم که! علما فرموده اند. ما هم فرض میکنیم علما متمرکزند در این ابواب و از ما بلدتر! ما هم اختیار خویش به دست ایشان سپردهایم. نمیشود برای همه امور استدلال کرد. بیشترِ دین اطاعت است و در این اطاعت خیری است. نباید پرسید چرا صدای زن حتی به قرآن خوانی حرام است؛ همچنان که نمیپرسیم که چرا مثلا نماز مغرب سه رکعت است و چهار رکعت نیست!
https://t.me/onthebalcony
روی بالکن که ایستاده باشی معلومت میشود که اطاعت هم منطق خودش را دارد و ارجاعات خودش. اما سؤال مهم اینست که چگونه منطق اطاعت جای خود را به منطق عقلانیت میدهد و کجا منطق عقلانیت خود را در پای منطق اطاعت و عافیت وامیگذارد!
https://t.me/onthebalcony
👍1
بیبی سرش را از لای دراتاقش بیرون می آورد. منتظرم بوده است.
-برگشتی پسرجان؟ میدانستم. تو اهل فرار نیستی. تو به هرچیزی که در این دنیا هست وفاداری. بیا بنشین پیش من.
میروم توی اتاقش. سرافکنده هستم. از این که شهامت فرار نداشتهام خجلم.
https://t.me/onthebalcony
بی بی میگوید یادت هست وقتی کوچولو بودی با هم میرفتیم بیرون؟ - آری بیبی. همه چیز یادم است. - تو خرده نانها را از زمین برمیداشتی، می بوسیدی و در دستت نگه میداشتی تا خرده نان دیگری پیدا کنی و آنها را با هم به درز دیوار بگذاری تا تنها نباشند خرده نانها.
https://t.me/onthebalcony
اشکهایم را با پشت دست پاک میکنم. با صدای مردانهام میگویم: بیبی یک قصه برایم بگو. بیبی دستم را میگیرد. دستم ناگهان سفید و کوچولو میشود. درست به اندازه چهارسالگیام... صدای بیبی در تاریکی شبانه، در زیر پِرت پِرت چراغ گردسوز به گوشم میرسد....یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود...
علی اشرف درویشیان. سالهای ابری
https://t.me/onthebalcony
-برگشتی پسرجان؟ میدانستم. تو اهل فرار نیستی. تو به هرچیزی که در این دنیا هست وفاداری. بیا بنشین پیش من.
میروم توی اتاقش. سرافکنده هستم. از این که شهامت فرار نداشتهام خجلم.
https://t.me/onthebalcony
بی بی میگوید یادت هست وقتی کوچولو بودی با هم میرفتیم بیرون؟ - آری بیبی. همه چیز یادم است. - تو خرده نانها را از زمین برمیداشتی، می بوسیدی و در دستت نگه میداشتی تا خرده نان دیگری پیدا کنی و آنها را با هم به درز دیوار بگذاری تا تنها نباشند خرده نانها.
https://t.me/onthebalcony
اشکهایم را با پشت دست پاک میکنم. با صدای مردانهام میگویم: بیبی یک قصه برایم بگو. بیبی دستم را میگیرد. دستم ناگهان سفید و کوچولو میشود. درست به اندازه چهارسالگیام... صدای بیبی در تاریکی شبانه، در زیر پِرت پِرت چراغ گردسوز به گوشم میرسد....یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود...
علی اشرف درویشیان. سالهای ابری
https://t.me/onthebalcony
هنگامی که جلسه شروع شد پدرم دریافت که فراموش کرده است که روشنفکران یک نژاد جداگانهاند، زیرا اندیشه آنان در جستجوی وابستگی است و نه آزمون. زیرا آنها بیشتر به کتابخانه مراجعه میکنند و نه به تجربه، آخر کتابخانه شریفتر و بی سروصدا تر از زندگی است. موضوع بحث مجمع که قرار بود ۶ روز ادامه یابد عبارت بود از « استمرار انسان در تمدنها». بحثی بود بیهوده مانند همه بحثهای انتزاعی و لطف آن فقط در یک رشته حدیث نفس پیاپی بود که پدرم مختصری از جزییات آن را به یاد داشت.
ضد خاطرات. آندره مالرو
https://t.me/onthebalcony
ضد خاطرات. آندره مالرو
https://t.me/onthebalcony
آتشفشانها هم دارند پولدار میشوند!
میان بخار ملایم گوگرد، دراز کشیده ام روی لبه دلچسب آبهای داغ استخرهای مدرن شهر سرعین. همه دستورات را رعایت کرده ام... باید دمپایی بپوشی، پاهایت را گند زدایی کنی، تنت را بشویی، یک تکه زمان کوتاه که پولش را پرداخته ای حق توست از تمام گرمای دل سبلان، فریاد شادی را فرو بخور، چشمه های سبلان مرتب و تمیز شده اند و در بین کاشی های نارنجی و سرخ محصورند، آنها دیگر تحمل موج گیسوان هیچ زنی را ندارند، کلاه بپوش، مواظب باش، بی صدا باش،... فقط تماشاکن!
https://t.me/onthebalcony
تماشا میکنم زنانی را که فریادهای شادیشان را فرو میخورند و چشمهاشان غمگین است. فکر میکنم به روزهای گذشته که گیسوان سیاه زنان عشایر بر روی آبهای گرم چشمه ها موج می انداخت، پا را که از روی علفهای نرم بلند میکردی گرمای دل سبلان خود را می سراند زیر قدمهایت... سبلان هرچه در دل داشت به سخاوت به مردمانش هدیه میداد...
حالا آن همه گلهای آبی وحشی که در باد سبلان می رقصیدند، زیر هزار من آهن و سیمان مدفون شده اند.... شهر سرعین سربرآورده است؛ درست به شکل و شمایل هر شهری با هزار چیز برای فروش، شهری که چشمه هایش را می فروشد؛ چشمه های سبلان را می فروشد!
https://t.me/onthebalcony
میگویند که میخواهند سبلان را احیا کنند، گیاهانش را دوباره برویانند وآوازهای کوچ دوباره بپیچد در دامن سبلان... نمیدانم وقتی گرمای چشمه هایش هم فروخته شوند، کوه چه خواهد داشت که زمستانها را تاب بیاورد! وقتی قرار باشد آتشفشانها هم پولدار شوند، آیا شهامت، دوباره درنگاه زنان و مردان افسرده و سردرگم زنده خواهد شد؟
https://t.me/onthebalcony
میان بخار ملایم گوگرد، دراز کشیده ام روی لبه دلچسب آبهای داغ استخرهای مدرن شهر سرعین. همه دستورات را رعایت کرده ام... باید دمپایی بپوشی، پاهایت را گند زدایی کنی، تنت را بشویی، یک تکه زمان کوتاه که پولش را پرداخته ای حق توست از تمام گرمای دل سبلان، فریاد شادی را فرو بخور، چشمه های سبلان مرتب و تمیز شده اند و در بین کاشی های نارنجی و سرخ محصورند، آنها دیگر تحمل موج گیسوان هیچ زنی را ندارند، کلاه بپوش، مواظب باش، بی صدا باش،... فقط تماشاکن!
https://t.me/onthebalcony
تماشا میکنم زنانی را که فریادهای شادیشان را فرو میخورند و چشمهاشان غمگین است. فکر میکنم به روزهای گذشته که گیسوان سیاه زنان عشایر بر روی آبهای گرم چشمه ها موج می انداخت، پا را که از روی علفهای نرم بلند میکردی گرمای دل سبلان خود را می سراند زیر قدمهایت... سبلان هرچه در دل داشت به سخاوت به مردمانش هدیه میداد...
حالا آن همه گلهای آبی وحشی که در باد سبلان می رقصیدند، زیر هزار من آهن و سیمان مدفون شده اند.... شهر سرعین سربرآورده است؛ درست به شکل و شمایل هر شهری با هزار چیز برای فروش، شهری که چشمه هایش را می فروشد؛ چشمه های سبلان را می فروشد!
https://t.me/onthebalcony
میگویند که میخواهند سبلان را احیا کنند، گیاهانش را دوباره برویانند وآوازهای کوچ دوباره بپیچد در دامن سبلان... نمیدانم وقتی گرمای چشمه هایش هم فروخته شوند، کوه چه خواهد داشت که زمستانها را تاب بیاورد! وقتی قرار باشد آتشفشانها هم پولدار شوند، آیا شهامت، دوباره درنگاه زنان و مردان افسرده و سردرگم زنده خواهد شد؟
https://t.me/onthebalcony
👍1
Forwarded from رفلکتوپاز (بالکن) (Azar Tashakor)
هانری لوفور فیلسوف شهر میگوید:
برای فهم ابژه های ناپايدار، ضروری است تا خود را همزمان درون و بیرون قرار دهیم. بالكن به شکل ستایشبرانگيزی این امکان را برای ما فراهم میکند، در پیوند با خیابان و با قرارگرفتن در چشماندازِ (خیابان) است كه ما به نوآوریِ شگفتآور بالكنها و نیز تراس پی میبريم كه فرد به واسطهی آن بر خيابان و رهگذران چیره میشود.
https://t.me/onthebalcony
پنجره ها مهم اند به شرط آنكه چشماندازی به سوی كنجی غمانگیز، حیاط داخلی گرفته، یا فضای سبزی همواره رهاشده نداشته باشند.
ضربآهنگهای شديد، تناوبهای سكوت و طغیان، همه از روی بالکن درک شدنی است. زمان،گسسته و در عین حال برجسته میشود، كسی كه از بالکن یا پنجرهاش مینگرد و میشنود، از حركتهای بسیار متفاوت و ناهمخوان انبوه جمعیت شگفتزده می شود.
بالکن حاصل این شگفت زدگی است و اراده ای است برای درک تمام آن ضرباهنگ ها!
برای فهم ابژه های ناپايدار، ضروری است تا خود را همزمان درون و بیرون قرار دهیم. بالكن به شکل ستایشبرانگيزی این امکان را برای ما فراهم میکند، در پیوند با خیابان و با قرارگرفتن در چشماندازِ (خیابان) است كه ما به نوآوریِ شگفتآور بالكنها و نیز تراس پی میبريم كه فرد به واسطهی آن بر خيابان و رهگذران چیره میشود.
https://t.me/onthebalcony
پنجره ها مهم اند به شرط آنكه چشماندازی به سوی كنجی غمانگیز، حیاط داخلی گرفته، یا فضای سبزی همواره رهاشده نداشته باشند.
ضربآهنگهای شديد، تناوبهای سكوت و طغیان، همه از روی بالکن درک شدنی است. زمان،گسسته و در عین حال برجسته میشود، كسی كه از بالکن یا پنجرهاش مینگرد و میشنود، از حركتهای بسیار متفاوت و ناهمخوان انبوه جمعیت شگفتزده می شود.
بالکن حاصل این شگفت زدگی است و اراده ای است برای درک تمام آن ضرباهنگ ها!
داستانهای متوسطِ آدمهای متوسط (۱)
https://t.me/onthebalcony
مرد بشکن میزند و قری به کمرش میدهد و ناشیانه میخندد. میخواهد شاد باشد. میخواهد برقصد. این را خودش میگوید با بشقاب غذای ارگانیک در دست. صدای زنگ تلفن که بیاید و مکالمه اش که تمام شود برای خداحافظی خواهد گفت: دوستت دارم. به همه آدمهای آنور خط همین را میگوید.
میخواهد جوانی از دست رفته به پای پول را دوباره نو کند. باید برود اروپا. همینطور برای خودش بچرخد و کنار جاده ها و زیر پلها شب را به صبح برساند. نگاهش را پایین می اندازد وقتی همه اینها را میگوید. برق میزند نگاهش. جایی دلارهای پنهان دارد برای روز مبادا. زنم نباید بفهمد که سفر میروم. خوش تیپ و پولدارم. شاید زنها دور و برم را پرکنند.... باید بهانه کاری جور کنم. باید کاری کنم تا زنم فکر کند که دارم برایش پول درمیآورم... همه اینها را وقتی میگوید که دارد بر لبه لیوان دمنوش زنجبیل ضرب میگیرد.
مرد مضطرب و پریشان است اما به پهنای صورتش میخندد و دودوی چشمانش را میدوزد به انگشتانم!
https://t.me/onthebalcony
https://t.me/onthebalcony
مرد بشکن میزند و قری به کمرش میدهد و ناشیانه میخندد. میخواهد شاد باشد. میخواهد برقصد. این را خودش میگوید با بشقاب غذای ارگانیک در دست. صدای زنگ تلفن که بیاید و مکالمه اش که تمام شود برای خداحافظی خواهد گفت: دوستت دارم. به همه آدمهای آنور خط همین را میگوید.
میخواهد جوانی از دست رفته به پای پول را دوباره نو کند. باید برود اروپا. همینطور برای خودش بچرخد و کنار جاده ها و زیر پلها شب را به صبح برساند. نگاهش را پایین می اندازد وقتی همه اینها را میگوید. برق میزند نگاهش. جایی دلارهای پنهان دارد برای روز مبادا. زنم نباید بفهمد که سفر میروم. خوش تیپ و پولدارم. شاید زنها دور و برم را پرکنند.... باید بهانه کاری جور کنم. باید کاری کنم تا زنم فکر کند که دارم برایش پول درمیآورم... همه اینها را وقتی میگوید که دارد بر لبه لیوان دمنوش زنجبیل ضرب میگیرد.
مرد مضطرب و پریشان است اما به پهنای صورتش میخندد و دودوی چشمانش را میدوزد به انگشتانم!
https://t.me/onthebalcony
احساس بیچارگی ملی!
فاجعه خود را کش میدهد تا روزهای بعد و روزهای بعدتر... فاجعه خود را کش میدهد در پاها که سرگشته به هرسو میدوند، در اعلام شماره حسابها، در تردیدها، در شمردن سهم این و آن...فاجعه فقط زلزله و فرو ریختن پلاسکو نیست. فاجعه خشمی است که فروخورده میشود در چرخاندن نگاه، بین تصاویر ویرانیها... فاجعه آن انتظارهمیشگی برای فاجعه و آن حس بیچارگی ملی است وقتی که بالاخره از راه میرسد!
https://t.me/onthebalcony
فاجعه خود را کش میدهد تا روزهای بعد و روزهای بعدتر... فاجعه خود را کش میدهد در پاها که سرگشته به هرسو میدوند، در اعلام شماره حسابها، در تردیدها، در شمردن سهم این و آن...فاجعه فقط زلزله و فرو ریختن پلاسکو نیست. فاجعه خشمی است که فروخورده میشود در چرخاندن نگاه، بین تصاویر ویرانیها... فاجعه آن انتظارهمیشگی برای فاجعه و آن حس بیچارگی ملی است وقتی که بالاخره از راه میرسد!
https://t.me/onthebalcony
زندگی سربرمی کشد از میان ویرانی ها!
https://t.me/onthebalcony
https://t.me/onthebalcony
ماجراجویی و ویرانی!
امروز خوب شیرفهم شدم که ماشینهای آفرود که هیکلهای گنده شان همچون غریبه های بدکاره به زوراز میان خیابانهای تنگ فرشته و الهیه کشانده میشود به این سو و آن سوی شهر، به چه کار می آید... قرار است دُردانه های ثروت را روزهای تعطیل ببرد به دشت و بیابان تا خوش بگذرانند و ازدر و دیوار تپه ها و کویرهای این سرزمین بالا و پایین بروند، با ژست های ماجراجویان و نواهای پریشان در گوش، با رویای بیابانهای آریزونا در خیال... ساکنان کوچک و هوشیار کویررا از زیر چرخهای ستمگرشان رد کنند و از خوشی غنج بزنند....ها.... پس ماشینهای غول آسا با رانندگان چشم شیشه ای که شهرِ دیوانه را دیوانه واردر وقتهای بیحوصلگی زیر پا میگذراند، علاوه بر نمایش مصرف، به دردِ زدن به دل بیابانها هم میخورد! نشانه اش هم اینکه قرار است ۷۰۰ ماشین آفرود بروند به کویر مرنجاب برای برگزاری بزرگترین همایش آفرود در کویر.... چه قیامتی برپا بشود در خواب سوسمارکهای باریک مرنجاب!
https://t.me/onthebalcony
مردمان این کویر که امروز زیر پای ما به تطاول از دست میرود، کوچ میکرده اند از گوشه ای به گوشه دیگر، در زمستان و در تابستان. مردمان زندگی ها کرده اند به درایت، پایدار و پردوام، در همین کویر خشک، برای هزاران سال... زمستان که تمام میشده بزرگان ایل دو سه جوان قبراق را میفرستاده اند به پرس و جوی طبیعت که کجا علف شیرینش کم و کجا علفش دل به رقص نسیم داده است... کجا آب چشمه ها بلند و راه گرفته به میان دشت و کجا آب دریغش آمده از مهرورزیدن...جوانان که از وارسی طبیعت بازمی گشته اند، بزرگان می نشسته اند به مشورت... سنجیدن تعداد دامها و آدمها، مسیر و آنچه از سخاوت طبیعت که میشده روی آن حساب کرد وسال را با آن سرکرد. آنوقت همه را جمع میزده اند و این مراقبان همیشه دشت و کویر، به رأی میگذاشته اند که مثلا فلان و فلان طایفه امسال کوچ نکند تا قهر کوتاه طبیعت بگذرد. فلان و فلان طایفه برجای میمانده است تا هرچند فصل... تا زمین دوباره آشتی رویشِ پربارکند. از کوچ دست می شسته و با آوازهای غمناکش در حسرت کوچ، روزگار به دانه پاشی روی دیمزارها میگذرانده، تا طبیعت برسرمهر بیاید دوباره، تا علفهای شیرین از خاک سربرکشند دوباره، تا آوازهای کوچ نوازش بابونه های بهاری دشتها و دامنه ها شود دوباره... کوچ و انتظار برای کوچ هردو جزیی از طبیعت و نگاهبانی هزاران ساله از آن بوده است...
https://t.me/onthebalcony
حالا ما کودکان سی ساله آمده ایم با ماشینهای پاگوشتی، بی مهابا بر سر میراث کویر که مردمان آن چون گنجی عزیزبه ظرافت نگهداشتند و دستش را به دست ما دادند، داریم به جنگ سوسمارکهای مرنجاب میرویم و قدرتی را که از ما ستانده اند و نداریم با فریادهای میان مایهٔ بی لگام بر سر قیچ های جوان کویر میکوبیم.... دست مریزادمان!
https://t.me/onthebalcony
امروز خوب شیرفهم شدم که ماشینهای آفرود که هیکلهای گنده شان همچون غریبه های بدکاره به زوراز میان خیابانهای تنگ فرشته و الهیه کشانده میشود به این سو و آن سوی شهر، به چه کار می آید... قرار است دُردانه های ثروت را روزهای تعطیل ببرد به دشت و بیابان تا خوش بگذرانند و ازدر و دیوار تپه ها و کویرهای این سرزمین بالا و پایین بروند، با ژست های ماجراجویان و نواهای پریشان در گوش، با رویای بیابانهای آریزونا در خیال... ساکنان کوچک و هوشیار کویررا از زیر چرخهای ستمگرشان رد کنند و از خوشی غنج بزنند....ها.... پس ماشینهای غول آسا با رانندگان چشم شیشه ای که شهرِ دیوانه را دیوانه واردر وقتهای بیحوصلگی زیر پا میگذراند، علاوه بر نمایش مصرف، به دردِ زدن به دل بیابانها هم میخورد! نشانه اش هم اینکه قرار است ۷۰۰ ماشین آفرود بروند به کویر مرنجاب برای برگزاری بزرگترین همایش آفرود در کویر.... چه قیامتی برپا بشود در خواب سوسمارکهای باریک مرنجاب!
https://t.me/onthebalcony
مردمان این کویر که امروز زیر پای ما به تطاول از دست میرود، کوچ میکرده اند از گوشه ای به گوشه دیگر، در زمستان و در تابستان. مردمان زندگی ها کرده اند به درایت، پایدار و پردوام، در همین کویر خشک، برای هزاران سال... زمستان که تمام میشده بزرگان ایل دو سه جوان قبراق را میفرستاده اند به پرس و جوی طبیعت که کجا علف شیرینش کم و کجا علفش دل به رقص نسیم داده است... کجا آب چشمه ها بلند و راه گرفته به میان دشت و کجا آب دریغش آمده از مهرورزیدن...جوانان که از وارسی طبیعت بازمی گشته اند، بزرگان می نشسته اند به مشورت... سنجیدن تعداد دامها و آدمها، مسیر و آنچه از سخاوت طبیعت که میشده روی آن حساب کرد وسال را با آن سرکرد. آنوقت همه را جمع میزده اند و این مراقبان همیشه دشت و کویر، به رأی میگذاشته اند که مثلا فلان و فلان طایفه امسال کوچ نکند تا قهر کوتاه طبیعت بگذرد. فلان و فلان طایفه برجای میمانده است تا هرچند فصل... تا زمین دوباره آشتی رویشِ پربارکند. از کوچ دست می شسته و با آوازهای غمناکش در حسرت کوچ، روزگار به دانه پاشی روی دیمزارها میگذرانده، تا طبیعت برسرمهر بیاید دوباره، تا علفهای شیرین از خاک سربرکشند دوباره، تا آوازهای کوچ نوازش بابونه های بهاری دشتها و دامنه ها شود دوباره... کوچ و انتظار برای کوچ هردو جزیی از طبیعت و نگاهبانی هزاران ساله از آن بوده است...
https://t.me/onthebalcony
حالا ما کودکان سی ساله آمده ایم با ماشینهای پاگوشتی، بی مهابا بر سر میراث کویر که مردمان آن چون گنجی عزیزبه ظرافت نگهداشتند و دستش را به دست ما دادند، داریم به جنگ سوسمارکهای مرنجاب میرویم و قدرتی را که از ما ستانده اند و نداریم با فریادهای میان مایهٔ بی لگام بر سر قیچ های جوان کویر میکوبیم.... دست مریزادمان!
https://t.me/onthebalcony
👍1
[Forwarded from بالکن (Azar Tashakor)]
هانری لوفور فیلسوف شهر میگوید:
برای فهم ابژه های ناپايدار، ضروری است تا خود را همزمان درون و بیرون قرار دهیم. بالكن به شکل ستایشبرانگيزی این امکان را برای ما فراهم میکند، در پیوند با خیابان و با قرارگرفتن در چشماندازِ (خیابان) است كه ما به نوآوریِ شگفتآور بالكنها و نیز تراس پی میبريم كه فرد به واسطهی آن بر خيابان و رهگذران چیره میشود.
https://t.me/onthebalcony
پنجره ها مهم اند به شرط آنكه چشماندازی به سوی كنجی غمانگیز، حیاط داخلی گرفته، یا فضای سبزی همواره رهاشده نداشته باشند.
ضربآهنگهای شديد، تناوبهای سكوت و طغیان، همه از روی بالکن درک شدنی است. زمان،گسسته و در عین حال برجسته میشود، كسی كه از بالکن یا پنجرهاش مینگرد و میشنود، از حركتهای بسیار متفاوت و ناهمخوان انبوه جمعیت شگفتزده می شود.
بالکن حاصل این شگفت زدگی است و اراده ای است برای درک تمام آن ضرباهنگ ها!
هانری لوفور فیلسوف شهر میگوید:
برای فهم ابژه های ناپايدار، ضروری است تا خود را همزمان درون و بیرون قرار دهیم. بالكن به شکل ستایشبرانگيزی این امکان را برای ما فراهم میکند، در پیوند با خیابان و با قرارگرفتن در چشماندازِ (خیابان) است كه ما به نوآوریِ شگفتآور بالكنها و نیز تراس پی میبريم كه فرد به واسطهی آن بر خيابان و رهگذران چیره میشود.
https://t.me/onthebalcony
پنجره ها مهم اند به شرط آنكه چشماندازی به سوی كنجی غمانگیز، حیاط داخلی گرفته، یا فضای سبزی همواره رهاشده نداشته باشند.
ضربآهنگهای شديد، تناوبهای سكوت و طغیان، همه از روی بالکن درک شدنی است. زمان،گسسته و در عین حال برجسته میشود، كسی كه از بالکن یا پنجرهاش مینگرد و میشنود، از حركتهای بسیار متفاوت و ناهمخوان انبوه جمعیت شگفتزده می شود.
بالکن حاصل این شگفت زدگی است و اراده ای است برای درک تمام آن ضرباهنگ ها!
الو.سلام. من داستایوفسکی هستم!
مدیر قمارخانه بادن بادن در آلمان به نوه دوم داستایوفسکی بزرگ، دیمیتری، میگوید: برای پول درآوردن « روی استعدادهای جدت حساب کن». دیمیتری، همه فکر و ذکرش، خریدن یک بنز آلمانی است و سرگردان میان دلالهای ماشینهای دست دوم پاسکاری میشود.
https://t.me/onthebalcony
فیلم مستند «سفرهای داستایوفسکی» محصول ۱۹۹۲ روایت کننده سفرنوه دوم داستایوفسکی از پترزبورگ به اروپای غربی است. دیمیتری را انجمن دوستداران داستایوفسکی به آلمان دعوت کرده است. او در پترزبورگ لوکوموتیوران است اما در آلمان از او میخواهند که بگوید جدش، داستایوفسکی بزرگ، یک فیلسوف، جامعهشناس و پیامبرواقعی، اگراین روزها زنده بود، این دنیای دیوانه را چگونه میدید ونوه دوم داستایوفسکی بزرگ در باره زندگی امروز ما چه دارد که بگوید.
https://t.me/onthebalcony
دیمیتری با وجود ظاهر جذاب و داستایوفسکیوارش شباهتی به جد بزرگوار ندارد؛ نه درعلایق و نه در تواناییهایش. همه فکر او خریدن یک بنزدست دوم آلمانی است!
دلالان آلمانی میگویند روسها همه اسلحههای قدیم، مدالها و نشانها و حتی زنهایشان را میفروشند. پول دیمیتری برای خریدن بنز کم است. روی استعدادهای جدش حساب میکند وامضا فروشی میکند، با کمک رسانه ها پول درمیآورد. پول برای او امکان سفر با مازارتی و همنشینی با خاندان تبعیدی رومانفها و نوادگان تولستوی را فراهم میکند، از سرکردن در کلیسایی مهجور به اقامت در هتلهای لوکس میرسد و از بدست آوردن همه اینها خوشحال و راضی است، یک رضایت بی مایه سرگردان با چشمهایی که دودو میزند... نگاههایی که درودیوار را به شهادت میگیرد که ببینید، من دارم به حساب میآیم! .... دیمتری داستایوفسکی بالاخره با بنز سواری نازنینش، راهی روسیه میشود. حالا دیمیتری باید با تحفه سفر در جادههای خودمانیاش در روسیه براند... لاداهای روسی راهزنان از پس سرعت بنز دیمیتری برنمیآیند، اما بنز دیمیتری نمیتواند پیچ جادههای روسی را رد کند و میافتد ته گودالهای کنار جاده... دیمیتری تا مدتها گرفتارتعمیر بنز خواهد بود!
https://t.me/onthebalcony
سفر یک نشانه بوده است همیشه؛ نشانه دگرگونی... اما «تسخیرشدگان» خوابگردانی هستند که استعدادهای نیاکان را به آرزوهای کوچک و حقیرتبدیل میکنند!... و پیچ جادهها همه آرزوهای خُرد آنان را میبلعد.
https://t.me/onthebalcony
مدیر قمارخانه بادن بادن در آلمان به نوه دوم داستایوفسکی بزرگ، دیمیتری، میگوید: برای پول درآوردن « روی استعدادهای جدت حساب کن». دیمیتری، همه فکر و ذکرش، خریدن یک بنز آلمانی است و سرگردان میان دلالهای ماشینهای دست دوم پاسکاری میشود.
https://t.me/onthebalcony
فیلم مستند «سفرهای داستایوفسکی» محصول ۱۹۹۲ روایت کننده سفرنوه دوم داستایوفسکی از پترزبورگ به اروپای غربی است. دیمیتری را انجمن دوستداران داستایوفسکی به آلمان دعوت کرده است. او در پترزبورگ لوکوموتیوران است اما در آلمان از او میخواهند که بگوید جدش، داستایوفسکی بزرگ، یک فیلسوف، جامعهشناس و پیامبرواقعی، اگراین روزها زنده بود، این دنیای دیوانه را چگونه میدید ونوه دوم داستایوفسکی بزرگ در باره زندگی امروز ما چه دارد که بگوید.
https://t.me/onthebalcony
دیمیتری با وجود ظاهر جذاب و داستایوفسکیوارش شباهتی به جد بزرگوار ندارد؛ نه درعلایق و نه در تواناییهایش. همه فکر او خریدن یک بنزدست دوم آلمانی است!
دلالان آلمانی میگویند روسها همه اسلحههای قدیم، مدالها و نشانها و حتی زنهایشان را میفروشند. پول دیمیتری برای خریدن بنز کم است. روی استعدادهای جدش حساب میکند وامضا فروشی میکند، با کمک رسانه ها پول درمیآورد. پول برای او امکان سفر با مازارتی و همنشینی با خاندان تبعیدی رومانفها و نوادگان تولستوی را فراهم میکند، از سرکردن در کلیسایی مهجور به اقامت در هتلهای لوکس میرسد و از بدست آوردن همه اینها خوشحال و راضی است، یک رضایت بی مایه سرگردان با چشمهایی که دودو میزند... نگاههایی که درودیوار را به شهادت میگیرد که ببینید، من دارم به حساب میآیم! .... دیمتری داستایوفسکی بالاخره با بنز سواری نازنینش، راهی روسیه میشود. حالا دیمیتری باید با تحفه سفر در جادههای خودمانیاش در روسیه براند... لاداهای روسی راهزنان از پس سرعت بنز دیمیتری برنمیآیند، اما بنز دیمیتری نمیتواند پیچ جادههای روسی را رد کند و میافتد ته گودالهای کنار جاده... دیمیتری تا مدتها گرفتارتعمیر بنز خواهد بود!
https://t.me/onthebalcony
سفر یک نشانه بوده است همیشه؛ نشانه دگرگونی... اما «تسخیرشدگان» خوابگردانی هستند که استعدادهای نیاکان را به آرزوهای کوچک و حقیرتبدیل میکنند!... و پیچ جادهها همه آرزوهای خُرد آنان را میبلعد.
https://t.me/onthebalcony
علیرضا بباز، علیرضا فرار کن!
مربی کنار زمین کشتی فریاد میزند: «علیرضا بباز، علیرضا بباز». ثانیههای آخر کشتی است و علیرضا راه میرود؛ بی هدف با پاهای خونین زخمی، روی سنگلاخ رنگی میدان کشتی، پهلوانی غمگین و بی امید در لحظه تصمیم آخر!.... بار اول است که در میدان همه چیز رسوا میشود... پچ پچها دربارهٔ بازیهای متعفن سیاسی و باختهای عمدی ورزشکاران سالهاست که ادامه دارد. این بار مربی است که تمام رنجهای پنهان را فریاد میزند: « علیرضا بباز» و در یک لحظهٔ میدان، ناگهان همه چیز افشا و رسوا میشود.
https://t.me/onthebalcony
جایی خواندم که فوتبال رقص بالۀ کارگران و بی چیزان است و نه فقط فقرا و فراموششدگان، مفتون این بازیِ اعجابآورمیشوند، بلکه سیاستمداران هم بازیهای تکراریشان را درمیدانش به نمایش میگذارند. ورزش مثل یک صحنه نمایش کامل است؛ نمایشی از قدرت و مهارت، آمیخته با فریبکاری، تقلب و تمسخر... علیرضا بباز نقطه اوج یک نمایش تراژیک سیاسی است!
https://t.me/onthebalcony
اما فقط علیرضا، مربی و سیاستمداران نیستند که در این بازی شریکاند. همه آنها که علیرضا را تماشا کردهاند با او در یک لحظهٔ باخت حسرتآمیز وتحقیرآلود شریکاند. همراهش لحظات کشدار تصمیمگیری را روی تشک کشتی طی میکنند، مثل او راه میروند و راه میروند در یک گُله جا... زمان کش میآید و علیرضا مینشیند بر زانوانش تا ببازد.... وهمه می بازند با علیرضا... این را میشود درفریادهای حسرت و درد، درتوهینها و تحقیرها فهمید و درپیشنهادهای خیرخواهانه به علیرضا که مبارزه در میدان کشتی ایران را ترک کن و برو از این خاک غریبِ سِتَروَن! مردم به او پیشنهاد میکنند به جایی برو که قدرتو را بدانند. «فرار کن علیرضا. فرارکن علیرضا»....فریادهای «علیرضا بباز» و «علیرضا فرارکن» درهم پیچیده میشوند وعلیرضا فقط سکوت میکند و به سنگفرشهای پیادهروها چشم میدوزد و راه میرود و راه میرود و راه میرود!
https://t.me/onthebalcony
در یک لحظهٔ میدان است که ترس و تحقیر، تقلب و فریب رسوا میشود و درست در همان لحظه است که رقص خشم و غرور صورت می بندد و پاها به حرکت درمی آیند به شکوه،...
دستی به جام باده و دستی به زلف یار... و رقص رقص رقص!
https://t.me/onthebalcony
مربی کنار زمین کشتی فریاد میزند: «علیرضا بباز، علیرضا بباز». ثانیههای آخر کشتی است و علیرضا راه میرود؛ بی هدف با پاهای خونین زخمی، روی سنگلاخ رنگی میدان کشتی، پهلوانی غمگین و بی امید در لحظه تصمیم آخر!.... بار اول است که در میدان همه چیز رسوا میشود... پچ پچها دربارهٔ بازیهای متعفن سیاسی و باختهای عمدی ورزشکاران سالهاست که ادامه دارد. این بار مربی است که تمام رنجهای پنهان را فریاد میزند: « علیرضا بباز» و در یک لحظهٔ میدان، ناگهان همه چیز افشا و رسوا میشود.
https://t.me/onthebalcony
جایی خواندم که فوتبال رقص بالۀ کارگران و بی چیزان است و نه فقط فقرا و فراموششدگان، مفتون این بازیِ اعجابآورمیشوند، بلکه سیاستمداران هم بازیهای تکراریشان را درمیدانش به نمایش میگذارند. ورزش مثل یک صحنه نمایش کامل است؛ نمایشی از قدرت و مهارت، آمیخته با فریبکاری، تقلب و تمسخر... علیرضا بباز نقطه اوج یک نمایش تراژیک سیاسی است!
https://t.me/onthebalcony
اما فقط علیرضا، مربی و سیاستمداران نیستند که در این بازی شریکاند. همه آنها که علیرضا را تماشا کردهاند با او در یک لحظهٔ باخت حسرتآمیز وتحقیرآلود شریکاند. همراهش لحظات کشدار تصمیمگیری را روی تشک کشتی طی میکنند، مثل او راه میروند و راه میروند در یک گُله جا... زمان کش میآید و علیرضا مینشیند بر زانوانش تا ببازد.... وهمه می بازند با علیرضا... این را میشود درفریادهای حسرت و درد، درتوهینها و تحقیرها فهمید و درپیشنهادهای خیرخواهانه به علیرضا که مبارزه در میدان کشتی ایران را ترک کن و برو از این خاک غریبِ سِتَروَن! مردم به او پیشنهاد میکنند به جایی برو که قدرتو را بدانند. «فرار کن علیرضا. فرارکن علیرضا»....فریادهای «علیرضا بباز» و «علیرضا فرارکن» درهم پیچیده میشوند وعلیرضا فقط سکوت میکند و به سنگفرشهای پیادهروها چشم میدوزد و راه میرود و راه میرود و راه میرود!
https://t.me/onthebalcony
در یک لحظهٔ میدان است که ترس و تحقیر، تقلب و فریب رسوا میشود و درست در همان لحظه است که رقص خشم و غرور صورت می بندد و پاها به حرکت درمی آیند به شکوه،...
دستی به جام باده و دستی به زلف یار... و رقص رقص رقص!
https://t.me/onthebalcony
دردسرهای کوچک زندگی!
یک روسری ناقابل در مسابقات زنان آسیایی در گرگان به مربی مرد تایلندی تعارف شده تا بتواند وارد فضای پرافتخار ورزش زنانه کشور ما شود. او مهمان است و عزیز و لابد به مربی تایلندی گفتهاند که یک تکه پارچه که تو را نمیکشد، برایمان دردسر درست نکن!
مربی تایلندی هم لابد با خودش گفته این تکه پارچه را میگذارم روی سرم. برایشان دردسر درست نمی کنم.
مردم هم رفته اند توی پیج ایستاگرامی خانم مجری قرعهکشی مسابقات جام جهانی روسیه و گفته اند نمیمیری اگر پوشیده تر باشی. جان جدت برای ما دردسر درست نکن!
مربی تایلندی و ما مردم همه معتقدیم که یک تکه پارچه، یا لباسی پوشیدهتر که آدم را نمیکشد... دردسر درست نشود!
اما دردسرِ بزرگ درست همان وقتی از راه میرسد که همه حواسشان به این باشد که « دردسر درست نشود» !
https://t.me/onthebalcony
یک روسری ناقابل در مسابقات زنان آسیایی در گرگان به مربی مرد تایلندی تعارف شده تا بتواند وارد فضای پرافتخار ورزش زنانه کشور ما شود. او مهمان است و عزیز و لابد به مربی تایلندی گفتهاند که یک تکه پارچه که تو را نمیکشد، برایمان دردسر درست نکن!
مربی تایلندی هم لابد با خودش گفته این تکه پارچه را میگذارم روی سرم. برایشان دردسر درست نمی کنم.
مردم هم رفته اند توی پیج ایستاگرامی خانم مجری قرعهکشی مسابقات جام جهانی روسیه و گفته اند نمیمیری اگر پوشیده تر باشی. جان جدت برای ما دردسر درست نکن!
مربی تایلندی و ما مردم همه معتقدیم که یک تکه پارچه، یا لباسی پوشیدهتر که آدم را نمیکشد... دردسر درست نشود!
اما دردسرِ بزرگ درست همان وقتی از راه میرسد که همه حواسشان به این باشد که « دردسر درست نشود» !
https://t.me/onthebalcony
به ارتفاع پرواز یک گنجشک!
بالکن جای خوبی است. بالاییها تویش باربکیو دارند؛ امتیازی به وقت معامله: «آپارتمان اکازیون، با بالکن و باربکیو!»، معامله که تمام شود، بالکن و باربکیو هم از چشم اهالی آپارتمان میافتد، کبابها توی رستورانها خورده میشوند و بالکنها در حسرتِ بوی کباب خمیازه میکشند!
پایینتریها قدرِ بالکن را بهتر میدانند. آن را پُرِ ورقههای کرکرهای، گازپیکنیکی، منقل و زغال و گلدانهای سفالی خاکگرفته میکنند؛ با بند رخت و جاکفشیهای فلزی با کفشهای افسرده! و تلنبارخردهریزهایی که روزی به کارخواهد آمد...هر خیابانی یکی دو تا بالکن خوشذوق هم دارد، با چند تایی گلدان رنگی که گاهی کسی تند تند آبشان میدهد ورهاشان میکند به تنهایی!
https://t.me/onthebalcony
از همه بیشتر، بالکن به دردِ سیگاریها میخورد که با انزجارو با ناسزایی زیرلب، پایشان را بکنند توی دمپاییهای سرد و خاکگرفتهٔ روی بالکن و تند تند سیگار بکشند؛ لذت شرمآلود لحظهٔ گناه!
اما بیشترِ وقتها بالکنها رها میشوند به غربت؛ پردههای کلفت، آنها را از خانهها جدا میکند. بالکنها همیشه مجبورند در تنهایی به خیابان خیره شوند.
https://t.me/onthebalcony
بالکن جای خوبی است؛ به ارتفاع پرواز یک گنجشک، نگاهت بالاتر میرود؛ بالاتر از خانه، بالاتراز کوچه و خیابان و بالاتراز شهر. روی بالکن میشود از آن بالا، مثل یک گنجشک به خودت نگاه کنی که آن لابلاها داری تند تند و بیهوا تنه میزنی و رد میشوی، شانههایت سنگین حادثههاست ، یا گاز میدهی به شتاب و قراراست به هزارجای نامعلوم برسی!
بالکن جای خوبی است. به شرطی که فراموش نشود. بشود گاهی به آن سری زد. به نرده اش تکیه داد. اصلاً صندلی گذاشت و نشست، به نگاههای حریصانهٔ عابران لبخند زد و فقط تماشا کرد.... آدم آرام تماشا کند از روی بالکن، خودش را و آدمها را...فقط به ارتفاع پروازِ یک گنجشک کوچک!
https://t.me/onthebalcony
بالکن جای خوبی است. بالاییها تویش باربکیو دارند؛ امتیازی به وقت معامله: «آپارتمان اکازیون، با بالکن و باربکیو!»، معامله که تمام شود، بالکن و باربکیو هم از چشم اهالی آپارتمان میافتد، کبابها توی رستورانها خورده میشوند و بالکنها در حسرتِ بوی کباب خمیازه میکشند!
پایینتریها قدرِ بالکن را بهتر میدانند. آن را پُرِ ورقههای کرکرهای، گازپیکنیکی، منقل و زغال و گلدانهای سفالی خاکگرفته میکنند؛ با بند رخت و جاکفشیهای فلزی با کفشهای افسرده! و تلنبارخردهریزهایی که روزی به کارخواهد آمد...هر خیابانی یکی دو تا بالکن خوشذوق هم دارد، با چند تایی گلدان رنگی که گاهی کسی تند تند آبشان میدهد ورهاشان میکند به تنهایی!
https://t.me/onthebalcony
از همه بیشتر، بالکن به دردِ سیگاریها میخورد که با انزجارو با ناسزایی زیرلب، پایشان را بکنند توی دمپاییهای سرد و خاکگرفتهٔ روی بالکن و تند تند سیگار بکشند؛ لذت شرمآلود لحظهٔ گناه!
اما بیشترِ وقتها بالکنها رها میشوند به غربت؛ پردههای کلفت، آنها را از خانهها جدا میکند. بالکنها همیشه مجبورند در تنهایی به خیابان خیره شوند.
https://t.me/onthebalcony
بالکن جای خوبی است؛ به ارتفاع پرواز یک گنجشک، نگاهت بالاتر میرود؛ بالاتر از خانه، بالاتراز کوچه و خیابان و بالاتراز شهر. روی بالکن میشود از آن بالا، مثل یک گنجشک به خودت نگاه کنی که آن لابلاها داری تند تند و بیهوا تنه میزنی و رد میشوی، شانههایت سنگین حادثههاست ، یا گاز میدهی به شتاب و قراراست به هزارجای نامعلوم برسی!
بالکن جای خوبی است. به شرطی که فراموش نشود. بشود گاهی به آن سری زد. به نرده اش تکیه داد. اصلاً صندلی گذاشت و نشست، به نگاههای حریصانهٔ عابران لبخند زد و فقط تماشا کرد.... آدم آرام تماشا کند از روی بالکن، خودش را و آدمها را...فقط به ارتفاع پروازِ یک گنجشک کوچک!
https://t.me/onthebalcony
زیر سایه مرگ و شکست!
بالاخره نتایج قرعهکشی بازیهای فوتبال جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه با همه حواشی و احتیاطهای ایرانیاش به پایان رسید ومشخص شد که ما در «گروه مرگ» قرارداریم.
شوک همگانی و حسرتی دیگربر انبوه بدشانسیها. طنازان حسرت عمومی را به طنز و شوخی در میآورند: «اون از احمدی نژاد، اون از پراید، اون از گل دقیقه نود مسی، اون از زلزله، اینم از گروه مرگ، خدایا مشکلت چیه با ما؟»
https://t.me/onthebalcony
از وقتی نتایج قرعهکشی مشخص شده، دارم به فیلم برگمان فکرمیکنم. اینگماربرگمان در سال ۱۹۵۷ فیلمی ساخت به نام مُهرِهفتم . آنتونیوس در فیلم برگمان، شوالیه سلحشوری است که از جنگ بازگشته و در ایمانش دچار بحران شده است. برای او دیگر اهمیتی ندارد که با مرگ گلاویز شود.مرگ با چهره سفیدش سرراه او سبز میشود. او میداند که دربرابر مرگ نمیتواند پیروز شود. معلوم است. هیچکس دربرابر مرگ پیروز نمیشود. اما او نمیگریزد و بخشش هم نمیخواهد. جناب مرگ را تنها به یک دست شطرنج دعوت میکند.
آنتونیوس، شوالیه سلحشورکه ایمانش را باخته است، مرگ را به یک شطرنج دعوت میکند!
مقصود آنتونیوس از این بازی پیروزی نیست. او در برابراین شکست عظیم بازی نمیکند که پیروز شود، بازی میکند که یاد بگیرد چگونه ببازد!
https://t.me/onthebalcony
شوالیه سلحشورکه از جنگ بازگشته بود و در ایمان دچار بحران شده بود با مرگ شطرنج بازی کرد و برخلاف همه عمرش که به نیت پیروزی جنگیده بود، کاری کرد که شکست خوردنْ جزء جداییناپذیرزیستناش شود.
https://t.me/onthebalcony
به علیرضا گفتند در میدان کشتی بباز؛ دستور بود. به او میگفتند یا بباز یا فرار کن از میدان. علیرضا در میدان تنها بود، پاسست کرد و دستور را اجرا کرد. اما وقتی در گروه مرگ جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه باشی میتوانی یاد بگیری که چگونه ببازی!... بی دستور، رها و رقصان در میانه میدان!
https://t.me/onthebalcony
بالاخره نتایج قرعهکشی بازیهای فوتبال جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه با همه حواشی و احتیاطهای ایرانیاش به پایان رسید ومشخص شد که ما در «گروه مرگ» قرارداریم.
شوک همگانی و حسرتی دیگربر انبوه بدشانسیها. طنازان حسرت عمومی را به طنز و شوخی در میآورند: «اون از احمدی نژاد، اون از پراید، اون از گل دقیقه نود مسی، اون از زلزله، اینم از گروه مرگ، خدایا مشکلت چیه با ما؟»
https://t.me/onthebalcony
از وقتی نتایج قرعهکشی مشخص شده، دارم به فیلم برگمان فکرمیکنم. اینگماربرگمان در سال ۱۹۵۷ فیلمی ساخت به نام مُهرِهفتم . آنتونیوس در فیلم برگمان، شوالیه سلحشوری است که از جنگ بازگشته و در ایمانش دچار بحران شده است. برای او دیگر اهمیتی ندارد که با مرگ گلاویز شود.مرگ با چهره سفیدش سرراه او سبز میشود. او میداند که دربرابر مرگ نمیتواند پیروز شود. معلوم است. هیچکس دربرابر مرگ پیروز نمیشود. اما او نمیگریزد و بخشش هم نمیخواهد. جناب مرگ را تنها به یک دست شطرنج دعوت میکند.
آنتونیوس، شوالیه سلحشورکه ایمانش را باخته است، مرگ را به یک شطرنج دعوت میکند!
مقصود آنتونیوس از این بازی پیروزی نیست. او در برابراین شکست عظیم بازی نمیکند که پیروز شود، بازی میکند که یاد بگیرد چگونه ببازد!
https://t.me/onthebalcony
شوالیه سلحشورکه از جنگ بازگشته بود و در ایمان دچار بحران شده بود با مرگ شطرنج بازی کرد و برخلاف همه عمرش که به نیت پیروزی جنگیده بود، کاری کرد که شکست خوردنْ جزء جداییناپذیرزیستناش شود.
https://t.me/onthebalcony
به علیرضا گفتند در میدان کشتی بباز؛ دستور بود. به او میگفتند یا بباز یا فرار کن از میدان. علیرضا در میدان تنها بود، پاسست کرد و دستور را اجرا کرد. اما وقتی در گروه مرگ جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه باشی میتوانی یاد بگیری که چگونه ببازی!... بی دستور، رها و رقصان در میانه میدان!
https://t.me/onthebalcony