بدون شرح!
سال نکویی است! از بهارش پیداست.
تصاویر بدون شرح دارد زیاد میشود.
تصویر، سعید مدنی است، جامعهشناس و پژوهشگر، در اتاق ملاقات زندان، پشت شیشههای ضخیم، با سفره هفت سین از این سو....
صدا به صدا نمیرسد اما لبخندش... !
#سعید_مدنی
#نوروز
#_سال_نو
https://t.me/azarbalcony
سال نکویی است! از بهارش پیداست.
تصاویر بدون شرح دارد زیاد میشود.
تصویر، سعید مدنی است، جامعهشناس و پژوهشگر، در اتاق ملاقات زندان، پشت شیشههای ضخیم، با سفره هفت سین از این سو....
صدا به صدا نمیرسد اما لبخندش... !
#سعید_مدنی
#نوروز
#_سال_نو
https://t.me/azarbalcony
❤11👍1😐1
بازخورد مراجعان
مدتیست دارم به این فکر میکنم کوچ داشتن و حل کردن مسائل به شیوه کوچینگ یکجور سبک زندگی است. یکجور بینش و آگاهی میخواهد که باید به آن رسید. و کسی که دارد تلاش میکند، صبور است و در این راه استمرار دارد به آن میرسد.
نمیشود یک دوره بروی سراغش، امتحانش کنی، مدتی حالت خوش باشد و بعد فکر کنی که هورااا رسیدم به نوک قلّه!! و همینجا برای همیشه میمانم. هیچکسی برگه ضمانتِ دوامِ این احساس خوش و متفاوت را بهت نمیدهد. زمان میگذرد، چالشهای تو تغییر میکنند و افکار و احساساتت عوض میشوند.
این باور وقتی در ذهنم عمیقتر شد که یک موقعی دقیقا وقتی در مسیر هدفم گام برمیداشتم احساس سردرگمی کردم. روزها با خودم فکر کردم، نوشتم، با همسرم گفتوگو کردم ولی هنوز گیج و آشفته بودم. آن زمان بود که دوباره بعد از چند ماه تماس گرفتم و گفتم: آذر لطفا برای یک جلسه به من نوبت بده!
چهل و پنج دقیقه از شروع جلسه که گذشت من فهمیدم چرا گیج بودم! علتش را با هم پیدا کردیم و دیدیم اتفاقا بودنش چه خوب است و نشان میدهد من در مسیر درستِ خودم هستم و حالا لازم است برای مرحله بعدی اقدامی انجام دهم.
امروز هم دوباره به این باور ایمان آوردم. وقتی دیشب در جلسهمان موضوعی را عنوان کردم و تو از من پرسیدی و پرسیدی و بهم کمک کردی تا بفهمم واقعا چه میخواهم؟
آنگونه در سکوت و با همدلیای که من از قاب گوشی دریافتش میکردم نظارهگر شدت احساسات من بودی تا بتوانم از دریای طوفانی عبور کنم و به ساحل آرام برسم. و این بار هم با سر و شانههایی سبک جلسه را ترک کردم.
و امروز که در خیابان گام برمیداشتم میوهی صبوری و استمرارم را با احساس امید، قلبی که محکم میتپد و وجودی که استوار است چیدم.
از تیر ماه ۴۰۲ تا فروردین ۴۰۴ برای من شاید اندازه یک دهه پُرثمر بود و آورده داشت. میدانم جریان زندگی و زمان برای من هرگز نخواهد ایستاد و این من هستم که اگر طالب حیات و بودنم باید خودم را به آنها برسانم، زندگی بدهکار من نیست.
سپاس از بودنت آذر عزیزم!
دوستدارت بهار الماسی
#بازخورد
#کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
مدتیست دارم به این فکر میکنم کوچ داشتن و حل کردن مسائل به شیوه کوچینگ یکجور سبک زندگی است. یکجور بینش و آگاهی میخواهد که باید به آن رسید. و کسی که دارد تلاش میکند، صبور است و در این راه استمرار دارد به آن میرسد.
نمیشود یک دوره بروی سراغش، امتحانش کنی، مدتی حالت خوش باشد و بعد فکر کنی که هورااا رسیدم به نوک قلّه!! و همینجا برای همیشه میمانم. هیچکسی برگه ضمانتِ دوامِ این احساس خوش و متفاوت را بهت نمیدهد. زمان میگذرد، چالشهای تو تغییر میکنند و افکار و احساساتت عوض میشوند.
این باور وقتی در ذهنم عمیقتر شد که یک موقعی دقیقا وقتی در مسیر هدفم گام برمیداشتم احساس سردرگمی کردم. روزها با خودم فکر کردم، نوشتم، با همسرم گفتوگو کردم ولی هنوز گیج و آشفته بودم. آن زمان بود که دوباره بعد از چند ماه تماس گرفتم و گفتم: آذر لطفا برای یک جلسه به من نوبت بده!
چهل و پنج دقیقه از شروع جلسه که گذشت من فهمیدم چرا گیج بودم! علتش را با هم پیدا کردیم و دیدیم اتفاقا بودنش چه خوب است و نشان میدهد من در مسیر درستِ خودم هستم و حالا لازم است برای مرحله بعدی اقدامی انجام دهم.
امروز هم دوباره به این باور ایمان آوردم. وقتی دیشب در جلسهمان موضوعی را عنوان کردم و تو از من پرسیدی و پرسیدی و بهم کمک کردی تا بفهمم واقعا چه میخواهم؟
آنگونه در سکوت و با همدلیای که من از قاب گوشی دریافتش میکردم نظارهگر شدت احساسات من بودی تا بتوانم از دریای طوفانی عبور کنم و به ساحل آرام برسم. و این بار هم با سر و شانههایی سبک جلسه را ترک کردم.
و امروز که در خیابان گام برمیداشتم میوهی صبوری و استمرارم را با احساس امید، قلبی که محکم میتپد و وجودی که استوار است چیدم.
از تیر ماه ۴۰۲ تا فروردین ۴۰۴ برای من شاید اندازه یک دهه پُرثمر بود و آورده داشت. میدانم جریان زندگی و زمان برای من هرگز نخواهد ایستاد و این من هستم که اگر طالب حیات و بودنم باید خودم را به آنها برسانم، زندگی بدهکار من نیست.
سپاس از بودنت آذر عزیزم!
دوستدارت بهار الماسی
#بازخورد
#کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
👍7👌1
Forwarded from Anarconomy
نوشته بود جایی که اگه در پنجاه سالگی دنیا رو همونجوری ببینی که در بیست سالگی میدیدی، یعنی سی سال از عمرت رو هدر دادی.
یه روز خیلی گرم تابستونی بود و سوار تاکسیای بودم که همه مسافراش رو رسونده بود و فقط من و راننده مونده بودیم. یه جا گفت «اینجوری نمیشه». زد کنار و جلوی یه بقالی پارک کرد و رفت بیرون. فکر کردم رفت سیگار بخره، اما با دو تا بطری آب معدنی تگری برگشت و یکیش رو داد به من و پولش هم حساب نکرد. غیر از تشکر همون لحظه دیگه تا آخر مسیر هیچ حرفی نزدیم. سالها گذشته و هنوز هربار آب معدنی میخرم یادش میفتم، و یاد خنکی اون آب. دیدی که اون موقع به دنیا داشتم این بود که: منم باید اینجوری باشم، وقتِ درست انجام کار مثبت رو بدونم، بدون تعلل انجامش بدم، و دیگه بش فکر نکنم. همین باعث میشه من رو تا سالها فراموش نکنند.
اما الان دیگه این دید رو ندارم. الان اینکه دیگران من رو تا سالها فراموش نکنند هیچ اهمیتی برام نداره. چون اونها رو بهتر میشناسم، و اندازهشون رو میدونم. اگه یه روز صبح گوشیت زنگ بخوره و وکیلت بت خبر بده که قراره یکی یه قطعه زمین به نامت بزنه، ذوقزده میشی. اما وقتی بت بگه کجاست، ممکنه ذوقت بپره. چون اگه حاشیه یه برهوتی اون سر مملکت باشه، برات مهم نیست به نامت هست یا نیست. خیلیها مشابهش رو از باباشون به ارث برده بودن و ولش کردند. اینکه آدمهایی که ازت عقبترند و اندازهشون کوچکتره، فراموشت نکنند، چه ارزشی داره؟ دید الانم اینه که خودم خودمو فراموش نکنم. که یادم نره چی بودم و از چه چیزهایی عبور کردم. دید الانم اینه که جز خودم کسی رو در کل جهان نمیبینم. که در نتیجه کاری که برای دیگران انجام میدم هم نمیبینم.
احتمالا بعدها، و با همین فاصله، باز دید دیگهای پیدا کنم، و معلوم نیست چقدر درستتر یا بدتره. اما همینکه میتونه انقدر زیر و رو بشه، حیرتآوره. اینکه گفته بودم واقعیت مهیبتر از همه قصهها و افسانههاست، به این موضوع هم مربوط میشه. توی افسانهها یک کوتوله تبدیل به غول میشه، و غول تبدیل به اژدهای پرنده میشه. در حالی که تبدیل شدنهای انسان از همه اینها عجیبتره.
یه روز خیلی گرم تابستونی بود و سوار تاکسیای بودم که همه مسافراش رو رسونده بود و فقط من و راننده مونده بودیم. یه جا گفت «اینجوری نمیشه». زد کنار و جلوی یه بقالی پارک کرد و رفت بیرون. فکر کردم رفت سیگار بخره، اما با دو تا بطری آب معدنی تگری برگشت و یکیش رو داد به من و پولش هم حساب نکرد. غیر از تشکر همون لحظه دیگه تا آخر مسیر هیچ حرفی نزدیم. سالها گذشته و هنوز هربار آب معدنی میخرم یادش میفتم، و یاد خنکی اون آب. دیدی که اون موقع به دنیا داشتم این بود که: منم باید اینجوری باشم، وقتِ درست انجام کار مثبت رو بدونم، بدون تعلل انجامش بدم، و دیگه بش فکر نکنم. همین باعث میشه من رو تا سالها فراموش نکنند.
اما الان دیگه این دید رو ندارم. الان اینکه دیگران من رو تا سالها فراموش نکنند هیچ اهمیتی برام نداره. چون اونها رو بهتر میشناسم، و اندازهشون رو میدونم. اگه یه روز صبح گوشیت زنگ بخوره و وکیلت بت خبر بده که قراره یکی یه قطعه زمین به نامت بزنه، ذوقزده میشی. اما وقتی بت بگه کجاست، ممکنه ذوقت بپره. چون اگه حاشیه یه برهوتی اون سر مملکت باشه، برات مهم نیست به نامت هست یا نیست. خیلیها مشابهش رو از باباشون به ارث برده بودن و ولش کردند. اینکه آدمهایی که ازت عقبترند و اندازهشون کوچکتره، فراموشت نکنند، چه ارزشی داره؟ دید الانم اینه که خودم خودمو فراموش نکنم. که یادم نره چی بودم و از چه چیزهایی عبور کردم. دید الانم اینه که جز خودم کسی رو در کل جهان نمیبینم. که در نتیجه کاری که برای دیگران انجام میدم هم نمیبینم.
احتمالا بعدها، و با همین فاصله، باز دید دیگهای پیدا کنم، و معلوم نیست چقدر درستتر یا بدتره. اما همینکه میتونه انقدر زیر و رو بشه، حیرتآوره. اینکه گفته بودم واقعیت مهیبتر از همه قصهها و افسانههاست، به این موضوع هم مربوط میشه. توی افسانهها یک کوتوله تبدیل به غول میشه، و غول تبدیل به اژدهای پرنده میشه. در حالی که تبدیل شدنهای انسان از همه اینها عجیبتره.
❤7👍3
Avi Kaplan
<unknown>
بهر حال، یک جوری، آرامش و صلح را دریاب!
نام قطعه:
Peace Somehow
آهنگساز و خواننده: Avi Kaplan
بر بلندای کوه
در میان درختان
با رود جاری شو
بر نسیم پرواز کن
نور خورشید از میان باران سرک میکشد
رنج و درد را بپذیر!
نفس بگیر
نفس برآور
آرامش و صلح را هر طور شده، دریاب!
روح از میان بادِ روی درخت کاج صدا میزند
دل را درمان کن، ذهن را رها ساز!
https://t.me/azarbalcony
نام قطعه:
Peace Somehow
آهنگساز و خواننده: Avi Kaplan
بر بلندای کوه
در میان درختان
با رود جاری شو
بر نسیم پرواز کن
نور خورشید از میان باران سرک میکشد
رنج و درد را بپذیر!
نفس بگیر
نفس برآور
آرامش و صلح را هر طور شده، دریاب!
روح از میان بادِ روی درخت کاج صدا میزند
دل را درمان کن، ذهن را رها ساز!
https://t.me/azarbalcony
👍3
Forwarded from هم-شنوایی
رقص به مثابه مقاومت و ترمیم زخم جمعی
به بهانه عزاداری در فستیوال کوچه
✍ دکتر مرتضی کریمی، انسانشناس و تسهیلگر سوگ
«رقصنده روح را میبیند»... مات و مبهوت مانده بودم در این عزای عمومی. دستم نمیرفت به استوری یک پیام تسلیت. دلم نمیخواست امید توخالی بدهم. از طرفی نمیخواستم آه و نالهی بیهوده کنم.
تا اینکه فیلم عزاداری در فستیوال کوچه را دیدم. رقص و سوگ. یاد بخشی از کتاب #پل_استالر، انسانشناس، افتادم که در آن از جنبش هوکا (Hauka) میگوید. جنبش مقاومت مردم نیجر در مقابل استعمار فرانسه. که پایهاش رقص بود. جالب اینکه سنتهای سوگواری در جنوب ایران بسیار متاثر از آفریقا هستند.
رقصنده در یک فرایند تسخیر روح (sprit possession) به روح وصل میشود. مدتها مطالعات بر پایه دوگانهپنداری غربی روح/جسم، تفسیر اشتباهی از این سنت داشتند. اما مطالعات بدنمندانه اخیرا، روح را در مقابل جسم نمیگذارند. روح یک بدنمندی است.
وقتی عزیزی فوت میشود، با فقدان یک «ذهنیت» مواجهه نیستیم. ما بو، تصویر، لمس، صدا... در واقع یک «بدن» را از دست دادهایم. وجود بیولوژیک که همان جسد است، هنوز تا چند ساعت تقریبا همان است که بود. اما بدن، مساوی جسد نیست. بدن یک موجودیت اجتماعی است.
کوچه، یک فستیوال موسیقی خالی نیست. کوچه جاییست برای دیدار روح. جایی که ما بدن جمعی خود را باز مییابیم. کوچه مانند رحم، محل رقص جنین، محل بازخوانی روایت روح است. داستان اما روزی داستان شادیست روزی عزا. وقتی بخشی از بدن در ماتم است، بخش دیگر نمیتواند بخندد. حتی اگر از نظر جغرافیایی جدا باشد. این است که امروز در هر کجای این بدن بزرگ، ایران، که باشیم بغض گلویمان را میگیرد. کاش جایی بود ما هم باهم برقصیم.
در رقص جمعی، فرد برای لحظاتی از پوست خود بیرون میرود و موقتا در یک پوست و بدن جمعی حل میشود. درد تقسیم میشود. دل، هم-دل پیدا میکند. زخم بدنمندی ترمیم میشود و رابطه جدیدی با متوفی ایجاد میشود (ادامه ارتباط در قالبی نو) و پیام سوگ (در نیجر استعمار و در اینجا حماقت حکومتی) با ضرب سنجها و طبلها در بدنها حک میشود تا هرگز فراموش نشود. در نهایت، این رقص جمعی، نوعی بازآفرینی زندگیست. ایجاد حس دوباره زندگی در دل اندوه و درد.
استالر میگوید رقصنده روح را میبیند، نه اینکه فقط به یادآورد. «میبیند»... و رقص به مثابه «مقاومت» ظاهر میشود.
.
پ.ن:
کتاب
Embodying colonial memories
Paul Stoller
کتاب مردمشناسانه #اهل_هوا #غلام_حسین_ساعدی درباره تاثیر فرهنگ آفریقا بر موسیقی و عزاداری در جنوب ایران
.
@mortezakarimi77
.
#سوگ #سوگ_جمعی #انفجار_بندرعباس #فستیوال_کوچه #بندرعباس_تسلیت #بابازار #ماما_زار
به بهانه عزاداری در فستیوال کوچه
✍ دکتر مرتضی کریمی، انسانشناس و تسهیلگر سوگ
«رقصنده روح را میبیند»... مات و مبهوت مانده بودم در این عزای عمومی. دستم نمیرفت به استوری یک پیام تسلیت. دلم نمیخواست امید توخالی بدهم. از طرفی نمیخواستم آه و نالهی بیهوده کنم.
تا اینکه فیلم عزاداری در فستیوال کوچه را دیدم. رقص و سوگ. یاد بخشی از کتاب #پل_استالر، انسانشناس، افتادم که در آن از جنبش هوکا (Hauka) میگوید. جنبش مقاومت مردم نیجر در مقابل استعمار فرانسه. که پایهاش رقص بود. جالب اینکه سنتهای سوگواری در جنوب ایران بسیار متاثر از آفریقا هستند.
رقصنده در یک فرایند تسخیر روح (sprit possession) به روح وصل میشود. مدتها مطالعات بر پایه دوگانهپنداری غربی روح/جسم، تفسیر اشتباهی از این سنت داشتند. اما مطالعات بدنمندانه اخیرا، روح را در مقابل جسم نمیگذارند. روح یک بدنمندی است.
وقتی عزیزی فوت میشود، با فقدان یک «ذهنیت» مواجهه نیستیم. ما بو، تصویر، لمس، صدا... در واقع یک «بدن» را از دست دادهایم. وجود بیولوژیک که همان جسد است، هنوز تا چند ساعت تقریبا همان است که بود. اما بدن، مساوی جسد نیست. بدن یک موجودیت اجتماعی است.
کوچه، یک فستیوال موسیقی خالی نیست. کوچه جاییست برای دیدار روح. جایی که ما بدن جمعی خود را باز مییابیم. کوچه مانند رحم، محل رقص جنین، محل بازخوانی روایت روح است. داستان اما روزی داستان شادیست روزی عزا. وقتی بخشی از بدن در ماتم است، بخش دیگر نمیتواند بخندد. حتی اگر از نظر جغرافیایی جدا باشد. این است که امروز در هر کجای این بدن بزرگ، ایران، که باشیم بغض گلویمان را میگیرد. کاش جایی بود ما هم باهم برقصیم.
در رقص جمعی، فرد برای لحظاتی از پوست خود بیرون میرود و موقتا در یک پوست و بدن جمعی حل میشود. درد تقسیم میشود. دل، هم-دل پیدا میکند. زخم بدنمندی ترمیم میشود و رابطه جدیدی با متوفی ایجاد میشود (ادامه ارتباط در قالبی نو) و پیام سوگ (در نیجر استعمار و در اینجا حماقت حکومتی) با ضرب سنجها و طبلها در بدنها حک میشود تا هرگز فراموش نشود. در نهایت، این رقص جمعی، نوعی بازآفرینی زندگیست. ایجاد حس دوباره زندگی در دل اندوه و درد.
استالر میگوید رقصنده روح را میبیند، نه اینکه فقط به یادآورد. «میبیند»... و رقص به مثابه «مقاومت» ظاهر میشود.
.
پ.ن:
کتاب
Embodying colonial memories
Paul Stoller
کتاب مردمشناسانه #اهل_هوا #غلام_حسین_ساعدی درباره تاثیر فرهنگ آفریقا بر موسیقی و عزاداری در جنوب ایران
.
@mortezakarimi77
.
#سوگ #سوگ_جمعی #انفجار_بندرعباس #فستیوال_کوچه #بندرعباس_تسلیت #بابازار #ماما_زار
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با یک کوچ (coach) حرف بزن جان دل!
هفته جهانی کوچینگ ۱۲-۱۸ می
امسال: کوچپذیری
#کوچینگ
#هفته_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
هفته جهانی کوچینگ ۱۲-۱۸ می
امسال: کوچپذیری
#کوچینگ
#هفته_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
👍3👌2
چشم بر آسمان ناآرام
ذهن ما همواره در حال ساختن منطق است برای درک آنچه در اطرافش میگذرد.
گاهی خوب است ذهن خود را یاری دهیم تا منطق مفیدتری بسازد، نسبت به شرایط، بخصوص در شرایط بقا...
در شرایط حساس کنونی، نمیخواهم ذهنم را رها کنم در دست اضطراب و خشم، که همین نزدیکیها جا خوش کرده است. میدانم که این دو خوب بلدند توان منطقسازیهای درست و بموقع را از من بگیرند.
از صبح امروز، در میان اضطراب مرگ، ویرانی و بلاهت، ذهنم را وادار کردهام این منطق را بسازد:
"من قرار است فقط یک بار بمیرم، نه صدها بار!"
من نخواهم گذاشت صدها بار، نیممرگ و نیمجان باشم. من یک بار خواهم مرد!
#شرایط_جنگی
#جنگ
https://t.me/azarbalcony
ذهن ما همواره در حال ساختن منطق است برای درک آنچه در اطرافش میگذرد.
گاهی خوب است ذهن خود را یاری دهیم تا منطق مفیدتری بسازد، نسبت به شرایط، بخصوص در شرایط بقا...
در شرایط حساس کنونی، نمیخواهم ذهنم را رها کنم در دست اضطراب و خشم، که همین نزدیکیها جا خوش کرده است. میدانم که این دو خوب بلدند توان منطقسازیهای درست و بموقع را از من بگیرند.
از صبح امروز، در میان اضطراب مرگ، ویرانی و بلاهت، ذهنم را وادار کردهام این منطق را بسازد:
"من قرار است فقط یک بار بمیرم، نه صدها بار!"
من نخواهم گذاشت صدها بار، نیممرگ و نیمجان باشم. من یک بار خواهم مرد!
#شرایط_جنگی
#جنگ
https://t.me/azarbalcony
👍5👌1
@SoundSilence - Sunny Morning
Devaldi
موسیقی عجیب با احساسات آدمی پیوند دارد. مشخصات این قطعه را که برایتان میگذارم نمیدانم، دوستی یادآوری کرده، ...اما وقتی گوش دادم، احساس کردم دارد به من "قدرت فاصلهگرفتن" میدهد، انگار فراتر از زمان بودم و کسی داشت در گوشم حکایتی را نجوا میکرد. بیرون از زمان نبودم، دورافتاده و پرت، ...جایی بودم همین نزدیکیها، اما فاصله کوچکی داشتم، میتوانستم همه چیز را ببینم،...بدون آنکه غرقه شوم در همه چیز!
#جنگ
#شرایط_جنگی
https://t.me/azarbalcony
#جنگ
#شرایط_جنگی
https://t.me/azarbalcony
❤3
این پیرمردهای رو به مرگ!
دو روز است دارم فکر میکنم توی کله این پیرمردهای لجوج خشمگین چه میگذرد که چنین بر روی زندگی نعره میکشند؟!
#جنگ
#شرایط_جنگی
https://t.me/azarbalcony
دو روز است دارم فکر میکنم توی کله این پیرمردهای لجوج خشمگین چه میگذرد که چنین بر روی زندگی نعره میکشند؟!
#جنگ
#شرایط_جنگی
https://t.me/azarbalcony
روزنوشتهای جنگ (۰)
یکی دو ماهی هست که پشت دروازه های تهران دارم این پا و آن پا میکنم که این بشود و آن برود و جایی باز شود برایم، تا دوباره برگردم.... تهران نیستم هنوز، اما همه چیز را چیده بودم که همین روزها تهران جاگیر شده باشم و برگشته باشم به شهری که همه بالیدنهایم در آن سر گرفته و حالا دیگر سالهاست خانه و کاشانهام شده است.
از این خانه و از این کاشانه، چهار سالی فاصله گرفته بودم، میخواستم خودم را و تهران را که هر دو مملو از شور و سرزندگی و همزمان غربت و گمشدگی بودیم، یکبار در عمرم از دور تماشا کنم.
حالا تهران زیر آتش، زیر چتری از هراس و وحشت دارد روزش را به شب میدوزد و منتظر است. بر دروازهای از انتظار و ناباوری، بر آستانهای از گیجی و دربدری دارد این پا و آن پا میکند، درست مثل خودم.
نمیدانم تهران خودش را چگونه خواهد نوشت اما من در این آستانه انتظار، میخواهم بنویسم. وقتی دستم از همه جا کوتاه است و وقتی بیش از همیشه احساس ناتوانی و بیچارگی میکنم رو به نوشتن میآورم. نوشتن، نه به عنوان کاری از همه کارها ارزشمندتر، بلکه همچون بیهودهترین کار عالم؛ مگر نوشتهها قرار است چیزی را عوض کنند یا دردی را بکاهند و هراسی را فرونشانند؟ ... نه، قرار نیست کاری کنند!
با این حال نوشتن ممکن است هنوز تنها کار معنادار آدمی و شهری منتظر باشد؛ نوشتهها راوی خاموشترین ساعات آنها هستند، خاموشترین ساعاتی بیمخاطب، در احاطه سکوت، نوشتن برای آن دو مثل صدایی است در ریگزاری بی انتها، بدون مانعی که پژواکی بزاید... مینویسند تا به یاد بیاورند که روزی در این میانه آشوب، دیگر نخواهند بود اما صدای سرگردانشان تا همیشه دنبال قرار و خانه خواهد گشت!
#جنگ
#نوشتن
https://t.me/azarbalcony
یکی دو ماهی هست که پشت دروازه های تهران دارم این پا و آن پا میکنم که این بشود و آن برود و جایی باز شود برایم، تا دوباره برگردم.... تهران نیستم هنوز، اما همه چیز را چیده بودم که همین روزها تهران جاگیر شده باشم و برگشته باشم به شهری که همه بالیدنهایم در آن سر گرفته و حالا دیگر سالهاست خانه و کاشانهام شده است.
از این خانه و از این کاشانه، چهار سالی فاصله گرفته بودم، میخواستم خودم را و تهران را که هر دو مملو از شور و سرزندگی و همزمان غربت و گمشدگی بودیم، یکبار در عمرم از دور تماشا کنم.
حالا تهران زیر آتش، زیر چتری از هراس و وحشت دارد روزش را به شب میدوزد و منتظر است. بر دروازهای از انتظار و ناباوری، بر آستانهای از گیجی و دربدری دارد این پا و آن پا میکند، درست مثل خودم.
نمیدانم تهران خودش را چگونه خواهد نوشت اما من در این آستانه انتظار، میخواهم بنویسم. وقتی دستم از همه جا کوتاه است و وقتی بیش از همیشه احساس ناتوانی و بیچارگی میکنم رو به نوشتن میآورم. نوشتن، نه به عنوان کاری از همه کارها ارزشمندتر، بلکه همچون بیهودهترین کار عالم؛ مگر نوشتهها قرار است چیزی را عوض کنند یا دردی را بکاهند و هراسی را فرونشانند؟ ... نه، قرار نیست کاری کنند!
با این حال نوشتن ممکن است هنوز تنها کار معنادار آدمی و شهری منتظر باشد؛ نوشتهها راوی خاموشترین ساعات آنها هستند، خاموشترین ساعاتی بیمخاطب، در احاطه سکوت، نوشتن برای آن دو مثل صدایی است در ریگزاری بی انتها، بدون مانعی که پژواکی بزاید... مینویسند تا به یاد بیاورند که روزی در این میانه آشوب، دیگر نخواهند بود اما صدای سرگردانشان تا همیشه دنبال قرار و خانه خواهد گشت!
#جنگ
#نوشتن
https://t.me/azarbalcony
❤5👍4🔥1
Forwarded from Mohammad Barzideh
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Gary Moore - The Prophet
هر نُت، یک حرف ناگفته بود و من، تنها با گیتارم حرف زدم.
نه برای شنیدن… برای رها شدن.
هر نُت، یک حرف ناگفته بود و من، تنها با گیتارم حرف زدم.
نه برای شنیدن… برای رها شدن.
❤4
اندیشه های تابستانی
(اول)
مرداد آغاز شده است؛ صبح که بیدار شدم، روز بلند تابستانی منتظرم بود. هوا پاسنگین و بیحرکت، هیکلش را بیتکانی، لش کرده بود میان خیابانها و کوچهها،... تمامِ امروز، شهر منتظر بود و این پا و آن پا میکرد......همه چیز منتظر بود. حتی جیرجیرکها آواز انتظار میخواندند بوقت غروب...حتی قطعه موسیقی، بوقت پیادهرویهای شبانه با گامهای منتظرم هماهنگ بود و در آن امکلثوم در شبی عربی، که بلند و تابستانی است، همه سازها را بارها منتظر میگذاشت تا سرانجام از هزار و یک شب بخواند که داستان انتظار است برای مرگ، مرگی که به تعویق میافتد!
مردادِ انتظار، آدمها این گوشه و آن گوشه شهر منتظرند و در چهره یکدیگر چیزی را جستجو میکنند. زمان کندتر میگذرد، کسی معلوم نمیکند انتظار کی تمام خواهد شد، یا انتظار برای چیست اصلا!... شهر منتظر است تا چیزی، کسی انتظارش را معلوم کند... من و شهری که از آن خواهم رفت و شهری که به آن پا خواهم گذاشت، همه منتظریم.
تمام امروز داشتم خودم را با ریتم تکراری انتظار همنوا میکردم، همهاش به این فکر بودم که در انتظار، حکمتی هست لابد که باید دریابم؛ وگرنه چرا مرداد میشود و گرما، چشمانتظار بازشدن، مینشیند روی هِرًه همه پنجرهها... وگرنه چرا همه نیمشنیدهها و نیمگفتههایم منتظرند و چشم میگردانند تا تمامشان کنم....
امروز اندیشه تابستانیام چسبیده بود به انتظار و میخواست ته و توی آن را دربیاورد؛ بفهمد چگونه فاصلهای است بین وقتی که چیزی پایان مییابد و چیز دیگری آغاز میشود.
میانه تابستان است، و مردادِ انتظار، سنگین پهن شده است روی همه چیز!
#انتظار
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
(اول)
مرداد آغاز شده است؛ صبح که بیدار شدم، روز بلند تابستانی منتظرم بود. هوا پاسنگین و بیحرکت، هیکلش را بیتکانی، لش کرده بود میان خیابانها و کوچهها،... تمامِ امروز، شهر منتظر بود و این پا و آن پا میکرد......همه چیز منتظر بود. حتی جیرجیرکها آواز انتظار میخواندند بوقت غروب...حتی قطعه موسیقی، بوقت پیادهرویهای شبانه با گامهای منتظرم هماهنگ بود و در آن امکلثوم در شبی عربی، که بلند و تابستانی است، همه سازها را بارها منتظر میگذاشت تا سرانجام از هزار و یک شب بخواند که داستان انتظار است برای مرگ، مرگی که به تعویق میافتد!
مردادِ انتظار، آدمها این گوشه و آن گوشه شهر منتظرند و در چهره یکدیگر چیزی را جستجو میکنند. زمان کندتر میگذرد، کسی معلوم نمیکند انتظار کی تمام خواهد شد، یا انتظار برای چیست اصلا!... شهر منتظر است تا چیزی، کسی انتظارش را معلوم کند... من و شهری که از آن خواهم رفت و شهری که به آن پا خواهم گذاشت، همه منتظریم.
تمام امروز داشتم خودم را با ریتم تکراری انتظار همنوا میکردم، همهاش به این فکر بودم که در انتظار، حکمتی هست لابد که باید دریابم؛ وگرنه چرا مرداد میشود و گرما، چشمانتظار بازشدن، مینشیند روی هِرًه همه پنجرهها... وگرنه چرا همه نیمشنیدهها و نیمگفتههایم منتظرند و چشم میگردانند تا تمامشان کنم....
امروز اندیشه تابستانیام چسبیده بود به انتظار و میخواست ته و توی آن را دربیاورد؛ بفهمد چگونه فاصلهای است بین وقتی که چیزی پایان مییابد و چیز دیگری آغاز میشود.
میانه تابستان است، و مردادِ انتظار، سنگین پهن شده است روی همه چیز!
#انتظار
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
❤6👍2
اندیشههای تابستانی
(دوم)
امروز تمام روز رخوتانگیز تابستانیام، پر از حرکت بود. به حرکت فکر میکردم حتی وقتی بیحرکت دراز کشیده بودم. اول صبح دستها و پاهایم را در هوا حرکت دادم تا نسیمی ایجاد کرده باشم. نیلو گفته بود اگر برقصم، حرکت دستهایم بادی خواهد وزاند و نوازش خواهد کرد گونه کسی در آنسوی جهان را...چه شاعرانه!
امروز برای آنکه حرکت را بفهمم دراز کشیدم بیحرکت. همه تکانهای ریز و درشت را از اعضایم گرفتم. خوب که همه حرکتها را بیرون راندم، چیزی در مغزم موج برداشت و به دیوارههای شقیقهام کوفت و مصرانه به من فهماند که خیال باطلِ بیتحرکی در سر نپرورانم.
یادم آمد که بیتحرکی بیش از هر چیز برایم عذابآور است؛ مهم نیست چقدر سنگین و سبک باشم، بیتحرکی کلافهام میکند (تحسین میکنم آن دسته چاقهایی را که فرز و چابکاند، عرقریزان، خودشان و اشیا را جابجا میکنند و شکافهای بزرگ در هوا درست میکنند.)
این روزها، کسانی شیپور دست گرفتهاند و خود را جلوی سپاهی میبینند که در حال طی کردن آخرین حرکتها به سوی پیروزی است؛ یا از این حرف میزنند که وقت حرکت است یا میپرسند چرا کسی حرکتی نمیکند.
درست است. هوای شهر بیحرکت است اما کسی گوشش بدهکار امواج پنهان نیست که هست، که دارد میآید؛ درست مثل همان که امروز به دیواره شقیقهام کوفت. کسی حواسش نیست که شهر بر لبه حرکتی است یا روی پوستی آماسیده ایستاده است که آرام دارد ورم میکند.
امروز به حرکتهای گذشتهام هم فکر کردم، در میانه روز حرکتی را سرانداختم و شب به حرکت پاهایم نگاه کردم که هر گام، بوسهای بر زمین داشت.
امروز فکر کردم همیشه حرکت هست، اما باورش آسان نیست. گاهی شاهدی لازم است برای حرکت. مثل وقتی که کسانی را از گذشتهام پیدا میکنم و از آنها احوال خودم را میپرسم، چطور بودم در آن سالها؟ تصاویری بجا گذاشتهام از خودم یا حرفهایی زدهام، تعجبشان را از خودم، در شمایلی جدید، میبینم و همه اینها را نشانه حرکت میگیرم. این نشانهها شوق دوباره مرا به حرکت زنده میکنند و ..
امروز که روز تابستانی است در میان اندیشههای سنگین تابستانیام سرحساب همه حرکتها شدم، حرکتهای پنهان و پیدا، حرکتهای مطمئن و جاسنگین، حرکات روی لبه، مثل حرکات بندبازها روی لبههای آماس کرده هوا،... مثل حرکت آدمها در شهرهای تابستانی که پنهان و مبهم است اما همیشه هست!
#حرکت
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
(دوم)
امروز تمام روز رخوتانگیز تابستانیام، پر از حرکت بود. به حرکت فکر میکردم حتی وقتی بیحرکت دراز کشیده بودم. اول صبح دستها و پاهایم را در هوا حرکت دادم تا نسیمی ایجاد کرده باشم. نیلو گفته بود اگر برقصم، حرکت دستهایم بادی خواهد وزاند و نوازش خواهد کرد گونه کسی در آنسوی جهان را...چه شاعرانه!
امروز برای آنکه حرکت را بفهمم دراز کشیدم بیحرکت. همه تکانهای ریز و درشت را از اعضایم گرفتم. خوب که همه حرکتها را بیرون راندم، چیزی در مغزم موج برداشت و به دیوارههای شقیقهام کوفت و مصرانه به من فهماند که خیال باطلِ بیتحرکی در سر نپرورانم.
یادم آمد که بیتحرکی بیش از هر چیز برایم عذابآور است؛ مهم نیست چقدر سنگین و سبک باشم، بیتحرکی کلافهام میکند (تحسین میکنم آن دسته چاقهایی را که فرز و چابکاند، عرقریزان، خودشان و اشیا را جابجا میکنند و شکافهای بزرگ در هوا درست میکنند.)
این روزها، کسانی شیپور دست گرفتهاند و خود را جلوی سپاهی میبینند که در حال طی کردن آخرین حرکتها به سوی پیروزی است؛ یا از این حرف میزنند که وقت حرکت است یا میپرسند چرا کسی حرکتی نمیکند.
درست است. هوای شهر بیحرکت است اما کسی گوشش بدهکار امواج پنهان نیست که هست، که دارد میآید؛ درست مثل همان که امروز به دیواره شقیقهام کوفت. کسی حواسش نیست که شهر بر لبه حرکتی است یا روی پوستی آماسیده ایستاده است که آرام دارد ورم میکند.
امروز به حرکتهای گذشتهام هم فکر کردم، در میانه روز حرکتی را سرانداختم و شب به حرکت پاهایم نگاه کردم که هر گام، بوسهای بر زمین داشت.
امروز فکر کردم همیشه حرکت هست، اما باورش آسان نیست. گاهی شاهدی لازم است برای حرکت. مثل وقتی که کسانی را از گذشتهام پیدا میکنم و از آنها احوال خودم را میپرسم، چطور بودم در آن سالها؟ تصاویری بجا گذاشتهام از خودم یا حرفهایی زدهام، تعجبشان را از خودم، در شمایلی جدید، میبینم و همه اینها را نشانه حرکت میگیرم. این نشانهها شوق دوباره مرا به حرکت زنده میکنند و ..
امروز که روز تابستانی است در میان اندیشههای سنگین تابستانیام سرحساب همه حرکتها شدم، حرکتهای پنهان و پیدا، حرکتهای مطمئن و جاسنگین، حرکات روی لبه، مثل حرکات بندبازها روی لبههای آماس کرده هوا،... مثل حرکت آدمها در شهرهای تابستانی که پنهان و مبهم است اما همیشه هست!
#حرکت
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
❤6👌2
Forwarded from Lily Diaries
°
#فرازمینی
|
آن قدر پا به زمین بکوب
که لالهها سر برآورند
واژگون و سرخ
و زندگی را از مرگ بازگردانی.
آن قدر دستها را تاب بده،
تا باد گونههایی را
در آن سوی زمین نوازش کند.
برقص، صدای خلخالهایت
مرثیهی مرگ است،
که زندگی را از خواب سنگین
بیدار میکند.
برقص،
آنقدر پا بر زمین بکوب
که فراموش کنی
چنارها در تابستان میمیرند...
#lily
@lily_diaries
#فرازمینی
|
آن قدر پا به زمین بکوب
که لالهها سر برآورند
واژگون و سرخ
و زندگی را از مرگ بازگردانی.
آن قدر دستها را تاب بده،
تا باد گونههایی را
در آن سوی زمین نوازش کند.
برقص، صدای خلخالهایت
مرثیهی مرگ است،
که زندگی را از خواب سنگین
بیدار میکند.
برقص،
آنقدر پا بر زمین بکوب
که فراموش کنی
چنارها در تابستان میمیرند...
#lily
@lily_diaries
❤5
اندیشههای تابستانی
(سوم)
امروز تمام روز توی نخ "قرار" بودم. نه که قرار گذاشتن، سرِقرار رفتن و با کسی قرارداشتن،... بیشتر به وارسی قرار یافتن بودم، به وارسی استقرار، بقول سعدی بر سر آتش بودن و نجوشیدن! سعدی که میگفت میسرش نبوده!
امروز خودم را با گرای قرار سنجیدم. از خودم پرسیدم نسبت به پارسال همین موقع، ماه پیش، هفته پیش، یا دیروز چقدر قرارمندتر شده ام.
جانم برایتان بگوید که برای این سنجش معیاری هم داشتم؛ ترسهایم،...نگاه کردم به آنها، به لیست بلندبالایشان:
ترس از مرگ، ترس از تنهایی، ترس از مرگ در تنهایی، ترس از بیماری، ترس از بی پولی، ترس از جنگ و...
اولش فکر کردم چه لیست بلندی، این بود که شروع کردم به انکار بعضی از آنها و کوچک شمردن برخی دیگر. داشتم میکوشیدم که قرار بیایم یا دست کم ادایش را دربیاورم. بعد دیدم نمیشود که ترسها نباشند در جهانی که واقعیتش چنین باژگونه است و آدمهایش با مرگ و فقدان و بیماری و تنهایی رخ به رخ اند، هر روز و هر لحظه!
زمانه ما زمانه ترس است، سعدی هزار جهد کرد که سرً عشق بپوشد، ما هزار جهد میکنیم که راز ترسهایمان برملا نشود،....
باری! تمام روز به سرک کشیدن و کاویدن هزار گوشه گذشت تا عیار استقرار خودم را بسنجم در زمانه بیقراری، میان بیقراران که از شماره فزون است. هر روز کسی، به شکلی، جایی، قرار از دست میدهد و جوش میآورد بر سر آتشی که احاطهاش کرده!
چه دارم بگویم در این روزهای بیقراری، بجز اینکه بگویم یک روز بلند تابستانی نشستم و اندیشیدم به ترسهایم، حاضر غایبشان کردم و بقدر وسع کوشیدم تا قرار بیابم در روزگار بیقراری...یک روز بلند تابستانی خط قرار را توی روزها و ماهها و سالها پی گرفتم و فهمیدم استقرار داشتن، قرار و بیقراری پرسشی مدام است، نه موضوع انکار یا پذیرش... فرقی نمیکند بر سر کدام آتش باشم یا شعلهاش چقدر از سرم فراتر رفته باشد، هرگز نباید بگذارم جسارت چنین پرسشی در من بمیرد!
#قرار
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
(سوم)
امروز تمام روز توی نخ "قرار" بودم. نه که قرار گذاشتن، سرِقرار رفتن و با کسی قرارداشتن،... بیشتر به وارسی قرار یافتن بودم، به وارسی استقرار، بقول سعدی بر سر آتش بودن و نجوشیدن! سعدی که میگفت میسرش نبوده!
امروز خودم را با گرای قرار سنجیدم. از خودم پرسیدم نسبت به پارسال همین موقع، ماه پیش، هفته پیش، یا دیروز چقدر قرارمندتر شده ام.
جانم برایتان بگوید که برای این سنجش معیاری هم داشتم؛ ترسهایم،...نگاه کردم به آنها، به لیست بلندبالایشان:
ترس از مرگ، ترس از تنهایی، ترس از مرگ در تنهایی، ترس از بیماری، ترس از بی پولی، ترس از جنگ و...
اولش فکر کردم چه لیست بلندی، این بود که شروع کردم به انکار بعضی از آنها و کوچک شمردن برخی دیگر. داشتم میکوشیدم که قرار بیایم یا دست کم ادایش را دربیاورم. بعد دیدم نمیشود که ترسها نباشند در جهانی که واقعیتش چنین باژگونه است و آدمهایش با مرگ و فقدان و بیماری و تنهایی رخ به رخ اند، هر روز و هر لحظه!
زمانه ما زمانه ترس است، سعدی هزار جهد کرد که سرً عشق بپوشد، ما هزار جهد میکنیم که راز ترسهایمان برملا نشود،....
باری! تمام روز به سرک کشیدن و کاویدن هزار گوشه گذشت تا عیار استقرار خودم را بسنجم در زمانه بیقراری، میان بیقراران که از شماره فزون است. هر روز کسی، به شکلی، جایی، قرار از دست میدهد و جوش میآورد بر سر آتشی که احاطهاش کرده!
چه دارم بگویم در این روزهای بیقراری، بجز اینکه بگویم یک روز بلند تابستانی نشستم و اندیشیدم به ترسهایم، حاضر غایبشان کردم و بقدر وسع کوشیدم تا قرار بیابم در روزگار بیقراری...یک روز بلند تابستانی خط قرار را توی روزها و ماهها و سالها پی گرفتم و فهمیدم استقرار داشتن، قرار و بیقراری پرسشی مدام است، نه موضوع انکار یا پذیرش... فرقی نمیکند بر سر کدام آتش باشم یا شعلهاش چقدر از سرم فراتر رفته باشد، هرگز نباید بگذارم جسارت چنین پرسشی در من بمیرد!
#قرار
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
❤5🔥2
اندیشههای تابستانی
(چهارم)
امروز "تکرار" را جلوی چشم داشتم. تمام روز ذکر تکرار در ذهنم تکرار شد.
در زمانه ما تکرار بدجوری توی ذوق آدمها میزند، وقتی بخواهند از چیزی ابراز نارضایتی کنند میگویند "همه چیز تکراری شده"... غذای تکراری و حرف تکراری حوصله آدمها را سر میبرد. میگویند تکرار راه و روش فاشیستی است و مغز آدم را بیحال و متوقف میکند. درست است، زمانه، زمانه تکرار نیست، زندگی همه ما در تنوعی نفسگیر پیچیده شده است. هزار چیز تازه هر روز بر سر راه ماست. ما با تازگی چیزها، جاها، آدمها و کارها از کسالتِ زندگی فرار میکنیم. دائم از چیزی به چیز دیگری جابجا میشویم، حتی از اندیشهها، کتابها، رابطهها و ... پشتِ سرِ هر یک از ما انبوهی از کتابهای نیمخوانده، فکرهای نیمخورده و پروندههای نیمباز است!
انگار زیر پایمان آتش است و هی باید این پا آن پا شویم.
امروز یادم به روزهایی کشیده شد که برجا ایستاده بودم و اولین چیزی که به امید نجات بر آن چنگ زدم، تکرار بود. ذهنم یا بهتر بگویم تمام وجودم خسته بود، دیگر تحمل حرف تازه نیمخورده را نداشت، میخواست بماند در چیزی، انگار مسافتها دویده بودم یا مثل اینکه سوار قطار تندرویی بوده باشم و بخواهم چارچنگولی بیاویزم به قطار و نگهش دارم. دیگر تحمل عبور و عبور و گذشتن و سرککشیدن بر این فکر و بر آن جا و بر آن آدم و بر آن حرفِ نو را نداشتم،... نشسته بودم بیرمق در دامن تپههای با وقار سبز و آماده بودم که بایستم، هیچ جا نروم، هیچ چیز تازهای نبینم، فقط بمانم و ساعتها به چشماندازِ ثابتی زل بزنم.... همین ایام بود که برکت و حکمت تکرار را دریافتم.... همان وقتی که میخواستم بجای آنکه سراسیمه بدنبال زمان بدوم، بایستم تا زمان بر من بگذرد....
باری، هر روز صبح و شب در نور طلوع و غروب راه میافتادم در یک مسیرِ تکراری تا بالای تپه یا راه روستایی تکراری که دیگر از بر شده بودمش، و با هر قدم در راه تکراری، فکرهای تکراریام را بارها و بارها نشخوار میکردم....
هر روز صبح زود زیر نگاه خوابآلود سگها، از راه تکراری روستا میگذشتم و میدیدم که زن روستایی خرامان گوسالههایش را رها میکند و ساقههای برنج کمی قد میکشند و انجیرها بر ساقههای تُرد کمی پختهتر میشوند.
گمانم حالا از قبل بهتر حکمت تکرار را میفهمم. حالا دیگر نمیترسم از اینکه مبادا اندیشه تازه یا کارِ نکردهای از دستم در برود. کتابها را دو بار و سه بار میخوانم و هر بار مزهمزه میکنم شهد شیرینتری که دارد در مویرگهای ذهنم میدود.
حالا گمانم جوری شده که تنوع و تکرار دست در دست هم اند برایم، نمیترسم که مباد این یکی، فرصت از آن یکی بستاند، حالا دیگر میدانم که در هر دو حکمتی است نهفته و منتظرِ برچیدن!
#تکرار
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
(چهارم)
امروز "تکرار" را جلوی چشم داشتم. تمام روز ذکر تکرار در ذهنم تکرار شد.
در زمانه ما تکرار بدجوری توی ذوق آدمها میزند، وقتی بخواهند از چیزی ابراز نارضایتی کنند میگویند "همه چیز تکراری شده"... غذای تکراری و حرف تکراری حوصله آدمها را سر میبرد. میگویند تکرار راه و روش فاشیستی است و مغز آدم را بیحال و متوقف میکند. درست است، زمانه، زمانه تکرار نیست، زندگی همه ما در تنوعی نفسگیر پیچیده شده است. هزار چیز تازه هر روز بر سر راه ماست. ما با تازگی چیزها، جاها، آدمها و کارها از کسالتِ زندگی فرار میکنیم. دائم از چیزی به چیز دیگری جابجا میشویم، حتی از اندیشهها، کتابها، رابطهها و ... پشتِ سرِ هر یک از ما انبوهی از کتابهای نیمخوانده، فکرهای نیمخورده و پروندههای نیمباز است!
انگار زیر پایمان آتش است و هی باید این پا آن پا شویم.
امروز یادم به روزهایی کشیده شد که برجا ایستاده بودم و اولین چیزی که به امید نجات بر آن چنگ زدم، تکرار بود. ذهنم یا بهتر بگویم تمام وجودم خسته بود، دیگر تحمل حرف تازه نیمخورده را نداشت، میخواست بماند در چیزی، انگار مسافتها دویده بودم یا مثل اینکه سوار قطار تندرویی بوده باشم و بخواهم چارچنگولی بیاویزم به قطار و نگهش دارم. دیگر تحمل عبور و عبور و گذشتن و سرککشیدن بر این فکر و بر آن جا و بر آن آدم و بر آن حرفِ نو را نداشتم،... نشسته بودم بیرمق در دامن تپههای با وقار سبز و آماده بودم که بایستم، هیچ جا نروم، هیچ چیز تازهای نبینم، فقط بمانم و ساعتها به چشماندازِ ثابتی زل بزنم.... همین ایام بود که برکت و حکمت تکرار را دریافتم.... همان وقتی که میخواستم بجای آنکه سراسیمه بدنبال زمان بدوم، بایستم تا زمان بر من بگذرد....
باری، هر روز صبح و شب در نور طلوع و غروب راه میافتادم در یک مسیرِ تکراری تا بالای تپه یا راه روستایی تکراری که دیگر از بر شده بودمش، و با هر قدم در راه تکراری، فکرهای تکراریام را بارها و بارها نشخوار میکردم....
هر روز صبح زود زیر نگاه خوابآلود سگها، از راه تکراری روستا میگذشتم و میدیدم که زن روستایی خرامان گوسالههایش را رها میکند و ساقههای برنج کمی قد میکشند و انجیرها بر ساقههای تُرد کمی پختهتر میشوند.
گمانم حالا از قبل بهتر حکمت تکرار را میفهمم. حالا دیگر نمیترسم از اینکه مبادا اندیشه تازه یا کارِ نکردهای از دستم در برود. کتابها را دو بار و سه بار میخوانم و هر بار مزهمزه میکنم شهد شیرینتری که دارد در مویرگهای ذهنم میدود.
حالا گمانم جوری شده که تنوع و تکرار دست در دست هم اند برایم، نمیترسم که مباد این یکی، فرصت از آن یکی بستاند، حالا دیگر میدانم که در هر دو حکمتی است نهفته و منتظرِ برچیدن!
#تکرار
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
👍2🔥2
اندیشههای تابستانی
(پنجم-۱)
امروز میخواستم از ریتم و ضرباهنگ برایتان بنویسم و وصلش کنم به اندیشههای دیروزم که در مورد تکرار بود. خوشبین بودم و بنا داشتم نوید بدهم که تکرار، ضرباهنگ ایجاد میکند.... چیده بودم برای خودم اندیشههای تابستانی را، و حواسم نبود که هُرم گرمای تابستانی گاه میزند زیر بساط فالودهفروش و همه چیز را بر چشمبرهمزدنی آب میکند.
یک سوال زد زیر بساط پیرانهسر من: کسی از من پرسید اشتیاق چیست و چگونه میشود اشتیاق را خلق کرد؟
از صبح با این سوال درگیرم. احساس میکنم داشتهام برای خودم در تابستان از گوشه دیوار دِلِی دِلِیکنان میرفتهام که توپی خورده وسط پیشانیام، چشم که باز کردهام دیدهام صورت مهربانی دارد میگوید توپ را نگه ندار، پاس بده!
نمیدانم در جواب پرسش از اشتیاق، این پاسی که دارم سعی میکنم بدهم، پاسِ گل است یا نه. اما هر چه هست از سوی من است و دارم با تمام توان توپ را پرتاب میکنم و کسی هم زیر بالهایم را نگرفته تا زورم زیادتر شود برای پرتاب؛ یعنی که حرفهایم، همه از نگاه من و با زور و قوه من است.
امروز بارها نوشتم و بازنوشتم. پاسخهایم را مرور کردم. مدام از خودم میپرسیدم کدام بخش زندگیام مشتاقانه بود و منبع اشتیاقم چه بود.
برای پاسخ به این سوال سترگ نیاز دارم بیشتر بکاوم و بیشتر جمع بزنم. پرسش از اشتیاق چنان مهم است که دو سه روزی از تابستان بلند را باید به آن اختصاص دهم و هر روز از جستجوهای ذهنم گزارشی بدهم.
فردا بر بلندای کوهی سبز خواهم نشست، به زندگی زیر پایم خواهم نگریست و برایتان از اشتیاق خواهم گفت،... دریا جلوی چشمانم شاهدی جلوهگر خواهد بود.
#اشتیاق
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
(پنجم-۱)
امروز میخواستم از ریتم و ضرباهنگ برایتان بنویسم و وصلش کنم به اندیشههای دیروزم که در مورد تکرار بود. خوشبین بودم و بنا داشتم نوید بدهم که تکرار، ضرباهنگ ایجاد میکند.... چیده بودم برای خودم اندیشههای تابستانی را، و حواسم نبود که هُرم گرمای تابستانی گاه میزند زیر بساط فالودهفروش و همه چیز را بر چشمبرهمزدنی آب میکند.
یک سوال زد زیر بساط پیرانهسر من: کسی از من پرسید اشتیاق چیست و چگونه میشود اشتیاق را خلق کرد؟
از صبح با این سوال درگیرم. احساس میکنم داشتهام برای خودم در تابستان از گوشه دیوار دِلِی دِلِیکنان میرفتهام که توپی خورده وسط پیشانیام، چشم که باز کردهام دیدهام صورت مهربانی دارد میگوید توپ را نگه ندار، پاس بده!
نمیدانم در جواب پرسش از اشتیاق، این پاسی که دارم سعی میکنم بدهم، پاسِ گل است یا نه. اما هر چه هست از سوی من است و دارم با تمام توان توپ را پرتاب میکنم و کسی هم زیر بالهایم را نگرفته تا زورم زیادتر شود برای پرتاب؛ یعنی که حرفهایم، همه از نگاه من و با زور و قوه من است.
امروز بارها نوشتم و بازنوشتم. پاسخهایم را مرور کردم. مدام از خودم میپرسیدم کدام بخش زندگیام مشتاقانه بود و منبع اشتیاقم چه بود.
برای پاسخ به این سوال سترگ نیاز دارم بیشتر بکاوم و بیشتر جمع بزنم. پرسش از اشتیاق چنان مهم است که دو سه روزی از تابستان بلند را باید به آن اختصاص دهم و هر روز از جستجوهای ذهنم گزارشی بدهم.
فردا بر بلندای کوهی سبز خواهم نشست، به زندگی زیر پایم خواهم نگریست و برایتان از اشتیاق خواهم گفت،... دریا جلوی چشمانم شاهدی جلوهگر خواهد بود.
#اشتیاق
#اندیشههای_تابستانی
https://t.me/azarbalcony
❤3