رفلکتوپاز (بالکن)
260 subscribers
43 photos
34 videos
3 files
160 links
Reflectopause
@azarta
یادداشتهای آذر تشکر، جامعه‌شناس و لایف کوچ
Download Telegram
https://www.instagram.com/reel/DFlGuL4SCNt/?igsh=MTk4MGNwdWJmdTJ6dA==

در اینجا از شرایط زیست و گذر عمر در ایران معاصر، از سالمندی و کمک به کیفیت زندگی در ایام سالمندی گفته ام همراه با نیروانا موسوی عزیز در پیج همدم.

#سالمندی

https://t.me/azarbalcony
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هنوز هم در میان تاریکی، نوری روشن و براق از گوشه چشم رد می‌شود و لبخند به لب می آورد!
13
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رفلکتوپاز(۱۴)
در پیرامونم هیچ چیزخوب نیست، چیزهای خوب کوچکی هست، اما کاسه توقعم بدجور سرخالی است.
میدان دیدم پر از رنج‌های آدمهاست، پر از ستم و جهالت و قلدری!

میدانم! همیشه همینطور است، دردها که از حد می‌گذرند، رقص پرسش‌ها آغاز می‌شود... تبدیلم میکنند به پرسشگری لجباز و قفلی!

نشسته‌ام و بارها این رقص جمعی را می‌بینم. با خودم می‌اندیشم چطور می‌شود زندگی را همچون این رقص پیش برد، شاد و رها، ... ذهن و بدن با هم هماهنگ باشند، هر حرکت پا، آنی باشد که تو می‌خواهی!
چطور می‌شود رقصنده بود، در خود و با دیگران، در میدانی که پر از تیغ است!

#رفلکتوپاز

https://t.me/azarbalcony
9👍3
تجربه آزادی (۱)

چند ساعتی بیشتر نیست که از سفر برگشته‌ام. دارم همسفرانم؛ اشیایی که همراهم بودند و در سفر نیازهای کوچک و گذرایم را برآورده می‌کردند، سرِ جایشان می‌گذارم.
به تجربه آزادی رفتم، به سفر و در این تجربه، چیزهای زیادی فهمیدم:
فهمیدم که سفر، ارتباط با جهان است، جوری که عبور کنی و نمانی. فهمیدم که سفر می‌روم؛ نه فقط برای دیدنِ گذرایِ جاها و آدم‌ها... می‌روم که خودم را در جاهای ناآشنا ببینم و هر بار از خودم بپرسم "این چه موقعیتی است که خود را در آن قرار داده‌ام؟"، در لحظه، خود را حاضر و غایب کنم، سوال بیاید و برقصد، پیِ پاسخ برآید و برود!

در سفر مدام این پرسش می‌آید، بی‌دعوتِ من،... رقصان و پرسان و همه جا سرک می‌کشد؛ وقتی دارم ردِ پایِ مسافرانِ عجول را جارو می‌زنم، وقتی از پله‌های تیزِ کامیون‌ها پایین می‌آیم و دستانم دارد وزن تمام هیکلم را تحمل می‌کند، وقتی در صبحی سرد، دستان سیاه مردانی را می‌بینم که در میان سرما و دوده و روغن‌سیاه، با اشیای غول پیکر درمی‌افتند و به شعله‌های کوچکِ ته دلشان می‌اندیشم که شاید هست، یا دیری است فرومرده،... وقتی با گوشه چشم، نگاه ماتِ آدم‌ها به دریا را می‌بینم که حرمت‌ها و کنجکاویشان را گم کرده‌اند و تیرهای کوچکِ ریز از چشمان و دهانشان به اطراف، پرتاب می‌شود،... به هنگام دردهای صبحگاهیِ شانه‌هایم، زیر رطوبت شور و سنگین، ... وقتی افولِ زیبایی‌ها را می‌بینم، ولعِ پول را، فقدانِ اشتیاق را، آغوش‌های یخ‌زده را که مدام عوض می‌شوند تا سرما فراموش شود،.. وقتی در میان شهری دور، روی سنگِ شکسته گوری به انتظار چیزی نشسته‌ام که نمی‌دانم چیست و... این پرسش می‌خزد و پیش می‌آید!

و وقتی در صبح سردِ دریای جنوب، تنم همه چیز را فراموش می‌کند و به تماشای طلوع می‌نشیند و انگشتانم اول از سرما و بعد از گرما می‌سوزد و هزار کلمه می‌آفریند و می‌نویسد، وقتی به قصه عاشقیِ راننده‌ای تنها، در جاده‌ای طولانی گوش می‌دهم که با احتیاط، گنجه‌اش را می‌گشاید و رازهایش را رو می‌کند،... و کوهِ یخِ قصه‌اش را می‌بینم که آرام دارد آب می‌شود،... وقتی زیر سایه ضرباهنگِ آرام و یکنواخت موج‌ها، به سرگشتگیِ ذهن‌های ناآرام، گوش می‌دهم که با پرسش‌های من، شکل می‌گیرند و رنگ می‌بازند، و.... همه اینها، پاسخ همان پرسش است!

سفر می‌روم تا پرسش‌ها و پاسخ‌ها در کوتاه‌زمانی نفسگیر، پشتِ سرِ هم بیایند و بروند و جا عوض کنند، پرسش‌ها و پاسخ‌ها دنبال هم بیایند و همچون رقصی آیینی، مرا در بر بگیرند، جهانم را، پناهگاهم را، جایم را و معناهایم را تعیین کنند، دوباره به چشمم آورند، زاده شوند، بمانند و گاه در دم از بین بروند!

#سفر
#نوشتن
#تجربه_آزادی

@https://t.me/azarbalcony
9👍1
@https://t.me/azarbalcony
11
سال نو را بر خود مبارک کنید، با ذهن و دلی سبک‌تر !

https://t.me/azarbalcony
👍32
Azaan {webahang.ir}
Mehdi Yarrahi
دیروز در چهارمین روز ماه رمضان، موذن این اذان را شلاق زده‌اند به خاطر موسیقی و همراهی با ما

این اذان زیبا را گوش کنید!
#مهدی_یراحی

https://t.me/azarbalcony
4🔥2😡2
۸ مارس، روزِ زنانه

از وقتی چشم باز کرده‌ام، روز ۸ مارس برایم عزیز بوده است. بر خود واجب می‌دانستم همچون آیینی ذهنی، به تمام زنانی که در زندگی می‌شناختم فکر کنم و فاصله خود را نسبت به دربدری، تنهایی، انزوا، سرسختی و آزادگیِ آنها، بسنجم و در گوش خود نجوا کنم.

امسال اما، حالِ دیگری دارم. با خودم فکر می‌کنم ۱۱۰ سال است بشر درباره زنان، مردان، جنسیت، ساختارها و نقش‌های جنسیتی و و و.... چیزهای زیادی فهمیده و راه‌های زیادی رفته است و هنوز راه‌های نرفته، بسیار است.
امسال، دلم از تکرارِ آیین‌ها گرفته است. از تبریک‌ها و گرامیداشت‌ها،... از بس‌که جهانی که در آن زندگی می‌کنم، پر از خشونت، ستم، خشم، قلدری و سلطه بر سرِ هر چه زن و مرد است!... دقیق می‌شوم و می‌بینم که تاجران و جاهلان بر جهان و بر خانهُ هر یک از ما مسلط شده‌اند! دلم از این زندگی که در چنین رنج و ستمی پیچیده شده، گرفته است!

امسال این جمله، همچون مانترایی بر ذهن و زبانم جاری می‌شود:

آنکه سرکوب می‌کند، تاریخِ سرکوب‌شدگیِ خودش را بازتولید می‌کند!

می‌دانم جهان زنان و مردان، جهانِ بشری، به روحی فراگیر و دربرگیرنده، حمایتگر، آزاد، بلندپرواز، خیال‌انگیز، اصیل و مستقل نیازمند است؛ روحی زنانه!

در دلم نام امروز را عوض می‌کنم تا روزی تازه را آغاز کرده باشم:

۸ مارس، "روز زنانه"


#هشتم_مارس
#روز_جهانی_زن

https://t.me/azarbalcony
9👍4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دعوتتان می‌کنم به این اثر ....و اندیشیدن به این پرسش که "اثر من" در جهانِ پریشانِ امروز چیست و چه خواهد گفت!

https://t.me/azarbalcony
5👌1
جا باز کردن سال نو

نیمه روز است. من نشسته‌ام جای همیشگی‌ام؛ جایی که همه اشیا و فضایی که در آن زندگی می‌کنم، روبرویم باشد.
کوچه حالا آرام و ساکت است و صدای رفت و آمد کسی نیست. به این فکر می‌کنم که در جایی از جهان زندگی می‌کنم که هنوز ظرفیتی هست که بسرعت جا عوض می‌کند: "ظرفیت هیاهو و سکوت"!

صدای جرق جرق شمع‌هاست فقط، و ریز ریزِ جوشیدنِ آب توی کتری!... دارم به یک چیز دیگر هم فکر می‌کنم: به این درنگِ میانه روز،.. به این جا باز کردنِ سالی، برای اینکه سالِ دیگر هم بیاید و بنشیند....انگار که وسط برو‌بیا و شلوغی، "زمان" بایستد، این‌پاآن‌پا کند تا خودش را بکشاند روی پله دیگری!
جابجا شدنِ سال در میانه روز، کارش همین بوده گویا، که من خیره بشوم به شمع‌ها، هیاهوی کوچه جایش را داده باشد به صدای باران... و زمان، دستم را بگیرد و بکشاندم تا سالِ تازه‌!

یادم می‌آید که نفسم به سلامت سرِجایش هست. با خودم می‌گویم من زنده‌ام و هنوز جا تمام نشده گویی... برای سال جدید هم دارد جا باز می‌شود!

سایه جنگ و ویرانی، گاه سنگین سنگین، جلوی چشمانم رژه می‌رود... اما من از سالِ قبل زنده‌ترم و دارم به کارهایی فکر می‌کنم که در سالِ گذشته کردم، جسارت‌هایی که ورزیدم، پیچِ ترس‌هایی که رد کردم و آزادی‌هایی که آفریدم....

اخبار ویرانی و سقوط، پستی و حقارت، چون سوزنی در چشمم فرو می‌روند اما به کارهایی فکر می‌کنم که مهم می‌دانم و حاضرم همه اندوخته‌ها و داشته‌هایم را بر سرِ آنها بگذارم،...

"من نفس می‌کشم و هنوز آفریننده آزادی هستم، برای خودم و جهانی که در آنم"!

این تنها جمله ای است که بنا دارم با خودم تکرارش کنم، وقتی که زمان برای خودش جا باز می‌کند، دستم را می‌گیرد و می‌کشاند به روزهای نو!

سال نو مبارک!🌺

#سال_نو
#نوروز

https://t.me/azarbalcony
10👍1
سالِ چارشنبه‌سوری

همه می‌گویند سالِ پیشِ رو، سالی شلوغ و سرنوشت ساز است!

با خودم فکر می‌کنم یعنی چارشنبه‌سوری خودش را پهن خواهد کرد روی همه روزهای سال!...

چارشنبه‌سوری‌ها که می‌شود، می‌رقصم و پای می‌کوبم،...دورِ آتش، پاهایم را موزون نگه می‌دارم و دستانم را باز می‌کنم،...
بی‌دغدغه ترقه‌ها!

#چارشنبه_سوری
#نوروز
#سال_نو
#رقص

https://t.me/azarbalcony
5👌3
جملات قصار بزرگان

گاهی ما حرفمان را از زبان دیگران می‌زنیم، از زبان بزرگان؛ داستایوفسکی، رومن رولان، شریعتی، مولوی و...

حرف‌های بزرگان تند و تند لای زرورق‌ها پیچیده می‌شوند و به من می‌رسند؛ مثل تکه‌ای شکلات که وسط بازی، کسی به دهانم بگذارد تا سرپا بمانم و ادامه دهم.

اول‌ها این قطعاتِ کوچکِ شکلات، چون طعمی از بهشت، برایم جالب و مقدس بودند. خوشحال بودم که کسانی هستند که در کارِ زرورق‌پیچیِ قطعاتِ شکلاتند.

اما حالا عوض شده‌ام، فهمیده‌ام که ذهن و زمانه و زیست من با "بزرگان" همخوان نیست، رویاهایم بزرگ شده‌اند، سوالات تازه‌ای دارم و امکان‌های تازه‌....
دلم می‌خواهد "بزرگان" را به پرسش بگیرم، تا حکمت زندگی آنها را بهتر بفهمم،... تا اندازه خودم دستم بیاید!

دوستی برایم سخنی از رومن رولان فرستاده. دو روز است سخن را کلمه به کلمه خوانده‌ام و با رومن رولان چشم در چشم شده‌ام:

رومن رولان: "چه خوب است که انسان، روحی را یافته باشد
تا در میان آشوبِ طوفان‌ها بتواند در دامنش بخزد.
پناهگاهی اطمینان‌بخش، که در آن به انتظار آرامشِ ضربانِ قلب خود، نفسی برآوَرَد.

من:آقای رومن رولان! می‌دانم که شما هم طوفان‌های زیادی داشته‌ای و شاید بهره‌ برده‌ای از دامنِ روحی، زیر پناهگاهی اطمینان‌بخش،...گفته‌ای خوب است من هم داشته باشم برای رد کردنِ آشوب طوفان‌ها!

رومن رولان: ...هوم...بله، بله!
حرفم همین است

من: آقای رومن رولان، خوشحالم برای پناهگاهتان، روحی بوده که وظیفه‌اش سرپناه دادن به شما بوده تا طوفان را از سر بگذرانید....(رومن رولان زیر چشمی نگاهم می‌کند)...
آقای رومن رولان! اگر همه پناهگاه‌ها ویران شوند چه؟

(رومن رولان سرفه می‌کند)

رومن رولان: بله، شاید، ...بهرحال توصیه‌ای است دیگر!

من: می‌شود آدم بجای "خزیدن در دامن روحی، زیر پناهگاهی اطمینان‌بخش"، وقت بحران که بشود، روی پایِ خودش باشد؟ دلش قرص باشد، در موقع لزوم در برود و جاخالی بدهد و بازی کند و ... خلاصه بحران را هم به بازی بگیرد؟!...

رومن رولان: یعنی چه جور؟

من: آقای رومن رولان! زمانه شما را نمی‌دانم اما، زمانه من، زمانه بی‌پناهی است و بحران!
می‌خواهم جاخالی بدهم تا زنده بمانم و می‌خواهم خودم، سرپناه باشم...(صدایم پر از شوق است) یک جور سرپناهی که خودش، خودش را می‌سازد و خودش، پناهِ خودش می‌شود و کاری می‌کند تا بی‌پناهانِ دیگر هم برای خودشان سرپناه بسازند و اینجوری، همه از بحران در برویم و جهانِ بعد از بحران، جهان دیگری شود!

آقای رومن رولان! من نمی‌خواهم در بحران، به هیچ دامنی پناه ببرم، نمی‌خواهم در بروم،... می‌خواهم چرخه بحران را بشکنم. از تکرارِ بحران‌ها خسته‌ام!

(رومن رولان با سرفه محکم‌تری سینه‌اش را صاف می‌کند، سرش را تکان می‌دهد، ژستی می‌گیرد و دستمال گردنش را صاف می‌کند)

رومن رولان: زمانه سختی است دختر جان، زمانه سختی است!...آرزویت هم بزرگ است... اوهوم، اوهوم،... موفق باشید، موفق باشید!


#جملات_قصار

https://t.me/azarbalcony
👍9🔥2
بدون شرح!

زنده، روی میز خبرگزاری‌های امروز!


https://t.me/azarbalcony
2
بدون شرح!

سال نکویی است! از بهارش پیداست.
تصاویر بدون شرح دارد زیاد می‌شود.

تصویر، سعید مدنی است، جامعه‌شناس و پژوهشگر، در اتاق ملاقات زندان، پشت شیشه‌های ضخیم، با سفره هفت سین از این سو....
صدا به صدا نمی‌رسد اما لبخندش... !

#سعید_مدنی
#نوروز
#_سال_نو

https://t.me/azarbalcony
11👍1😐1
بازخورد مراجعان

مدتی‌ست دارم به این فکر می‌کنم کوچ داشتن و حل کردن مسائل به شیوه کوچینگ یک‌جور سبک زندگی است. یک‌جور بینش و آگاهی می‌خواهد که باید به آن رسید. و کسی که دارد تلاش می‌کند، صبور است و در این راه استمرار دارد به آن می‌رسد.
نمی‌شود یک دوره بروی سراغش، امتحانش کنی، مدتی حالت خوش باشد و بعد فکر کنی که هورااا رسیدم به نوک قلّه!! و همین‌جا برای همیشه می‌مانم. هیچ‌کسی برگه ضمانتِ دوامِ این احساس خوش و متفاوت را بهت نمی‌دهد. زمان می‌گذرد، چالش‌های تو تغییر می‌کنند و افکار و احساساتت عوض می‌شوند‌.
این باور وقتی در ذهنم عمیق‌تر شد که یک موقعی دقیقا وقتی در مسیر هدفم گام برمی‌داشتم احساس سردرگمی کردم. روزها با خودم فکر کردم، نوشتم، با همسرم گفت‌وگو کردم ولی هنوز گیج و آشفته بودم. آن زمان بود که دوباره بعد از چند ماه تماس گرفتم و گفتم: آذر لطفا برای یک جلسه به من نوبت بده!
چهل و پنج دقیقه از شروع جلسه که گذشت من فهمیدم چرا گیج بودم! علتش را با هم پیدا کردیم و دیدیم اتفاقا بودنش چه خوب است و نشان می‌دهد من در مسیر درستِ خودم هستم و حالا لازم است برای مرحله بعدی اقدامی انجام دهم.
امروز هم دوباره به این باور ایمان آوردم. وقتی دیشب در جلسه‌مان موضوعی را عنوان کردم و تو از من پرسیدی و پرسیدی و بهم کمک کردی تا بفهمم واقعا چه می‌خواهم؟
آنگونه در سکوت و با همدلی‌ای که من از قاب گوشی دریافتش می‌کردم نظاره‌گر شدت احساسات من بودی تا بتوانم از دریای طوفانی عبور کنم و به ساحل آرام برسم. و این بار هم با سر و شانه‌هایی سبک جلسه را ترک کردم.
و امروز که در خیابان‌ گام برمی‌داشتم میوه‌ی صبوری و استمرارم را با احساس امید، قلبی که محکم می‌تپد و وجودی که استوار است چیدم.
از تیر ماه ۴۰۲ تا فروردین ۴۰۴ برای من شاید اندازه یک دهه پُرثمر بود و آورده داشت. می‌دانم جریان زندگی و زمان برای من هرگز نخواهد ایستاد و این من هستم که اگر طالب حیات و بودنم باید خودم را به‌ آن‌ها برسانم، زندگی بدهکار من نیست‌.

سپاس از بودنت آذر عزیزم!
دوستدارت بهار الماسی

#بازخورد
#کوچینگ

https://t.me/azarbalcony
👍7👌1
Forwarded from Anarconomy
نوشته بود جایی که اگه در پنجاه سالگی دنیا رو همونجوری ببینی که در بیست سالگی می‌دیدی، یعنی سی سال از عمرت رو هدر دادی.
یه روز خیلی گرم تابستونی بود و سوار تاکسی‌ای بودم که همه مسافراش رو رسونده بود و فقط من و راننده مونده بودیم.‌ یه جا گفت «اینجوری نمیشه». زد کنار و جلوی یه بقالی پارک کرد و رفت بیرون. فکر کردم رفت سیگار بخره، اما با دو تا بطری آب معدنی تگری برگشت و یکیش رو داد به من و پولش هم حساب نکرد. غیر از تشکر همون لحظه دیگه تا آخر مسیر هیچ حرفی نزدیم. سال‌ها گذشته و هنوز هربار آب معدنی میخرم یادش میفتم، و یاد خنکی اون آب. دیدی که اون موقع به دنیا داشتم این بود که: منم باید اینجوری باشم، وقتِ درست انجام کار مثبت رو بدونم، بدون تعلل انجامش بدم، و دیگه بش فکر نکنم. همین باعث میشه من رو تا سال‌ها فراموش نکنند.

اما الان دیگه این دید رو ندارم. الان اینکه دیگران من رو تا سال‌ها فراموش نکنند هیچ اهمیتی برام نداره. چون اون‌ها رو بهتر میشناسم، و اندازه‌شون رو میدونم. اگه یه روز صبح گوشیت زنگ بخوره و وکیلت بت خبر بده که قراره یکی یه قطعه زمین به نامت بزنه، ذوق‌زده میشی. اما وقتی بت بگه کجاست، ممکنه ذوقت بپره. چون اگه حاشیه یه برهوتی اون سر مملکت باشه، برات مهم نیست به نامت هست یا نیست.‌ خیلی‌ها مشابهش رو از باباشون به ارث برده بودن و ولش کردند. اینکه آدم‌هایی که ازت عقب‌ترند و اندازه‌شون کوچک‌تره، فراموشت نکنند، چه ارزشی داره؟ دید الانم اینه که خودم خودمو فراموش نکنم. که یادم نره چی بودم و از چه چیزهایی عبور کردم.‌ دید الانم اینه که جز خودم کسی رو در کل جهان نمی‌بینم. که در نتیجه کاری که برای دیگران انجام میدم هم نمی‌بینم.
احتمالا بعدها، و با همین فاصله، باز دید دیگه‌ای پیدا کنم، و معلوم نیست چقدر درست‌تر یا بدتره. اما همینکه میتونه انقدر زیر و رو بشه، حیرت‌آوره. اینکه گفته بودم واقعیت مهیب‌تر از همه قصه‌ها و افسانه‌هاست، به این موضوع هم مربوط میشه. توی افسانه‌ها یک کوتوله تبدیل به غول میشه، و غول تبدیل به اژدهای پرنده میشه. در حالی که تبدیل شدن‌های انسان از همه این‌ها عجیب‌تره.
7👍3
Avi Kaplan
<unknown>
بهر حال، یک جوری، آرامش و صلح را دریاب!


نام قطعه:
‌Peace Somehow
آهنگساز و خواننده: Avi Kaplan

بر بلندای کوه
در میان درختان
با رود جاری شو
بر نسیم پرواز کن

نور خورشید از میان باران سرک می‌کشد
رنج و درد را بپذیر!
نفس بگیر
نفس برآور
آرامش و صلح را هر طور شده، دریاب!

روح از میان بادِ روی درخت کاج صدا می‌زند
دل را درمان کن، ذهن را رها ساز!

https://t.me/azarbalcony
👍3
Forwarded from هم-شنوایی
رقص به مثابه مقاومت و ترمیم زخم جمعی
به بهانه عزاداری در فستیوال کوچه

دکتر مرتضی کریمی، انسان‌شناس و تسهیلگر سوگ

«رقصنده روح را می‌بیند»... مات و مبهوت مانده بودم در این عزای عمومی‌. دستم نمی‌رفت به استوری یک پیام تسلیت. دلم نمی‌خواست امید توخالی بدهم. از طرفی نمی‌خواستم آه و ناله‌ی بیهوده کنم.
تا اینکه فیلم عزاداری در فستیوال کوچه را دیدم. رقص و سوگ. یاد بخشی از کتاب #پل_استالر، انسان‌شناس، افتادم که در آن از جنبش هوکا (Hauka) می‌گوید. جنبش مقاومت مردم نیجر در مقابل استعمار فرانسه. که پایه‌اش رقص بود. جالب اینکه سنت‌های سوگواری در جنوب ایران بسیار متاثر از آفریقا هستند.

رقصنده در یک فرایند تسخیر روح (sprit possession) به روح وصل می‌شود. مدتها مطالعات بر پایه دوگانه‌پنداری غربی روح/جسم، تفسیر اشتباهی از این سنت داشتند. اما مطالعات بدنمندانه اخیرا، روح را در مقابل جسم نمی‌گذارند. روح یک بدنمندی است.
وقتی عزیزی فوت می‌شود، با فقدان یک «ذهنیت» مواجهه نیستیم. ما بو، تصویر، لمس، صدا... در واقع یک «بدن» را از دست داده‌ایم. وجود بیولوژیک که همان جسد است، هنوز تا چند ساعت تقریبا همان است که بود. اما بدن، مساوی جسد نیست. بدن یک موجودیت اجتماعی است.

کوچه، یک فستیوال موسیقی خالی نیست. کوچه جایی‌ست برای دیدار روح. جایی که ما بدن جمعی خود را باز می‌یابیم. کوچه مانند رحم، محل رقص جنین، محل بازخوانی روایت روح است. داستان اما روزی داستان شادی‌ست روزی عزا. وقتی بخشی از بدن در ماتم است، بخش دیگر نمی‌تواند بخندد. حتی اگر از نظر جغرافیایی جدا باشد. این است که امروز در هر کجای این بدن بزرگ، ایران، که باشیم بغض گلویمان را می‌گیرد. کاش جایی بود ما هم باهم برقصیم.

در رقص جمعی، فرد برای لحظاتی از پوست خود بیرون می‌رود و موقتا در یک پوست و بدن جمعی حل می‌شود. درد تقسیم می‌شود. دل، هم-دل پیدا می‌کند. زخم بدنمندی ترمیم می‌شود و رابطه جدیدی با متوفی ایجاد می‌شود (ادامه ارتباط در قالبی نو) و پیام سوگ (در نیجر استعمار و در اینجا حماقت حکومتی) با ضرب سنج‌ها و طبل‌ها در بدن‌ها حک می‌شود تا هرگز فراموش نشود. در نهایت، این رقص جمعی، نوعی بازآفرینی زندگی‌ست. ایجاد حس دوباره زندگی در دل اندوه و درد.

استالر می‌گوید رقصنده روح را می‌بیند، نه اینکه فقط به یادآورد. «می‌بیند»... و رقص به مثابه «مقاومت» ظاهر می‌شود.
.
پ.ن:
کتاب
Embodying colonial memories
Paul Stoller

کتاب مردم‌شناسانه #اهل_هوا #غلام_حسین_ساعدی درباره تاثیر فرهنگ آفریقا بر موسیقی و عزاداری در جنوب ایران
.
@mortezakarimi77
.
#سوگ #سوگ_جمعی #انفجار_بندرعباس #فستیوال_کوچه #بندرعباس_تسلیت #بابازار #ماما_زار
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با یک کوچ (coach) حرف بزن جان دل!



هفته جهانی کوچینگ ۱۲-۱۸ می
امسال: کوچ‌پذیری

#کوچینگ
#هفته_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
👍3👌2
چشم بر آسمان ناآرام

ذهن ما همواره در حال ساختن منطق است برای درک آنچه در اطرافش می‌گذرد.
گاهی خوب است ذهن خود را یاری دهیم تا منطق مفیدتری بسازد، نسبت به شرایط، بخصوص در شرایط بقا...
در شرایط حساس کنونی، نمی‌خواهم ذهنم را رها کنم در دست اضطراب و خشم، که همین نزدیکی‌ها جا خوش کرده است. می‌دانم که این دو خوب بلدند توان منطق‌سازی‌های درست و بموقع را از من بگیرند.

از صبح امروز، در میان اضطراب مرگ، ویرانی و بلاهت، ذهنم را وادار کرده‌ام این منطق را بسازد:
"من قرار است فقط یک بار بمیرم، نه صدها بار!"

من نخواهم گذاشت صدها بار، نیم‌مرگ و نیم‌جان باشم. من یک بار خواهم مرد!


#شرایط_جنگی
#جنگ

https://t.me/azarbalcony
👍5👌1