حکمرانی بر خویش
گاهی وقتها جملاتی را میخوانم که میخکوبم میکنند، اولش به هیجان درمیآیم و با خودم میگویم خوب است با دیگران هم به اشتراک بگذارمش، هزار راهِ اشتراکگذاری هست، همه در دسترسم هستند...
لحظهای نمیگذرد که فکرها هجوم میآورند، ذهنم پر میشود از هیولاهای رقصانِ کوچکِ زرد:
- دست بردار! شبکههای اجتماعی پر است از سخن بزرگان، تحریفشده و ناشده، با نسبتهای درست یا غلط،... جملهها از متنها جدا میشوند و این روزها، آگاهیهایِ کوچکِ کپسولی توی جیب همه پیدا میشوند!... همه درگیر معاملات دو سر بُرد... به اندازه لحظه کوتاهی حس ارزشمندی بدست میآید، برای مخاطب و ناشران جملات قصار، هر دو...رسالت در ترویج آگاهی به انجام میرسد و لحظهای شور برپا میشود و...
همه اینها، این تکرارها و تکرارها، این کلمات قصار که رنگ و وارنگ جلوی چشمانمان به رقص درمیآیند و از رنگ میافتند،... اینها چیستند؟ چه بهرهای از آنها میبریم؟... اینهمه چیز که میدانیم، به چه دردمان میخورد؟!
- بخشایش در ذات هر عملی است و اگر نتوان نتایج عملی را بخشید، هرگز نمیتوان دست به کاری زد.
- درست است، اول باید ببخشم، همه این آگاهیهای سرگردان را که چون ذرات غبار پیش چشمانمان میرقصند، باید ببخشم و بپذیرم تا بتوانم بگویم هانا آرنت در کتاب سترگ "وضع بشری" گفته است:
به همان صورت که بر خویش حکم میرانیم، بر دیگران نیز حکم خواهیم راند!
...چشم بر هر جمله دیگری میبندم، این جمله را همچون مانترایی در ذهن خویش تکرار میکنم و بر کلماتش درنگ میکنم. میگذارم تا روزها و ساعتهای زندگیم بر مدار داوری این جمله بچرخند!
#هانا_آرنت
https://t.me/azarbalcony
گاهی وقتها جملاتی را میخوانم که میخکوبم میکنند، اولش به هیجان درمیآیم و با خودم میگویم خوب است با دیگران هم به اشتراک بگذارمش، هزار راهِ اشتراکگذاری هست، همه در دسترسم هستند...
لحظهای نمیگذرد که فکرها هجوم میآورند، ذهنم پر میشود از هیولاهای رقصانِ کوچکِ زرد:
- دست بردار! شبکههای اجتماعی پر است از سخن بزرگان، تحریفشده و ناشده، با نسبتهای درست یا غلط،... جملهها از متنها جدا میشوند و این روزها، آگاهیهایِ کوچکِ کپسولی توی جیب همه پیدا میشوند!... همه درگیر معاملات دو سر بُرد... به اندازه لحظه کوتاهی حس ارزشمندی بدست میآید، برای مخاطب و ناشران جملات قصار، هر دو...رسالت در ترویج آگاهی به انجام میرسد و لحظهای شور برپا میشود و...
همه اینها، این تکرارها و تکرارها، این کلمات قصار که رنگ و وارنگ جلوی چشمانمان به رقص درمیآیند و از رنگ میافتند،... اینها چیستند؟ چه بهرهای از آنها میبریم؟... اینهمه چیز که میدانیم، به چه دردمان میخورد؟!
- بخشایش در ذات هر عملی است و اگر نتوان نتایج عملی را بخشید، هرگز نمیتوان دست به کاری زد.
- درست است، اول باید ببخشم، همه این آگاهیهای سرگردان را که چون ذرات غبار پیش چشمانمان میرقصند، باید ببخشم و بپذیرم تا بتوانم بگویم هانا آرنت در کتاب سترگ "وضع بشری" گفته است:
به همان صورت که بر خویش حکم میرانیم، بر دیگران نیز حکم خواهیم راند!
...چشم بر هر جمله دیگری میبندم، این جمله را همچون مانترایی در ذهن خویش تکرار میکنم و بر کلماتش درنگ میکنم. میگذارم تا روزها و ساعتهای زندگیم بر مدار داوری این جمله بچرخند!
#هانا_آرنت
https://t.me/azarbalcony
🔥2❤1
ایمانِ جستجو
میدانم ترکیب غریبی است این ترکیب "ایمانِ جستجو"...یعنی ایمان داشته باشم به جستجو؟... چطور؟
"ایمان به پیداکردن" را تجربه کردهایم، تاحدی میشناسیمش، برایمان از مختصاتش گفتهاند، گاه آمده، شوری در ما برانگیخته و با آن، چه بسا چند صباحی، همدم و همخواب بودهایم؛ امیدوار بودهایم و باور و ایمان داشتهایم که راهی را، چیزی را خواهیم یافت!...
اما اینکه به جستجو ایمان بیاورم، به گشتن و گشتن... و این را مقامی از ایمان و وضعیت وجودی برای خویش بدانم، غریب و نایاب است!... میدانم.
من هم هنوز بخوبی نمیدانمش، دارم به همفکری دعوتتان میکنم. برای من هم چیزی ابری و مه آلود است و هنوز
برای کشفِ ایمانِ جستجو، در حال جستجویم!
بگذارید بگویم از کجا آمد: این را بتازگی در کار با برخی از آدمها کشف کردهام. گاه به آنها اصرار میکنم کوچینگ را امتحان کنند، بخاطر رهایی از کلافگی، استیصال، سردرگمی و برای رهایی از دردی که ابراز میکنند، برای رسیدن به لذتِ روشنی، کشف، احساسِ سرزندگی و سبکبالی.... میبینم که هزار دلیل میآورند تا به خود بگویند دیگر نباید جستجو کنند،...گاهی، کارِ من، این میشود که تمام دلایل را از اعتبار بیندازم و کمک کنم تا نیاز واقعی، خودش را نشان دهد.
وقت میگذارم، عزیزترین داراییام؛ یعنی انرژی ذهنیام را در میان میگذارم، همه مناسبات پولی را لغو میکنم، دستم را دراز میکنم و میگذارم دستم تا هر جا برسد، کش بیاید!
بعد با دردی در ماهیچههای دست، میفهمم که او ایمانِ جستجویش را از دست داده است!
میبینم اگر ایمان جستجو نباشد، در سکوت و درد خانه میکنی، پشت پنجرههای غبارگرفته، مینشینی و روبرویِ غبارگرفته را نگاه میکنی و زمان، دیگر برایت عزیز نیست. میگذاری لحظهها تو را ترک کنند!
وقتی از جستجو دست برداشته باشی و ایمانِ جستجو در تو رو به خاموشی رفته باشد،... فرقی نمیکند که چیزی با چه هزینهای سر راهت باشد، حتی اگر به تعارف و پیشکش هم باشد، بر نمیداری،...
تا اینجای کار فهمیدهام اگر ایمانی نباشد که در جستجو مستقر باشد و در آن، جا خوش کرده باشد، ایمانی که به خودِ جستجو باشد، قدرت تشخیص راهها از دست میرود،...
ایمانِ جستجو، ایمانِ به ارزشِ گشتن است، شوری است که مرا از جایم بلند میکند تا به دنبال چیزی بگردم. مرا از پشت پنجرههای مهگرفته سکوت بلند میکند و دستم را میگذارد در دست زمان!
جستجو، خود، مقامِ ایمان است.
#کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
میدانم ترکیب غریبی است این ترکیب "ایمانِ جستجو"...یعنی ایمان داشته باشم به جستجو؟... چطور؟
"ایمان به پیداکردن" را تجربه کردهایم، تاحدی میشناسیمش، برایمان از مختصاتش گفتهاند، گاه آمده، شوری در ما برانگیخته و با آن، چه بسا چند صباحی، همدم و همخواب بودهایم؛ امیدوار بودهایم و باور و ایمان داشتهایم که راهی را، چیزی را خواهیم یافت!...
اما اینکه به جستجو ایمان بیاورم، به گشتن و گشتن... و این را مقامی از ایمان و وضعیت وجودی برای خویش بدانم، غریب و نایاب است!... میدانم.
من هم هنوز بخوبی نمیدانمش، دارم به همفکری دعوتتان میکنم. برای من هم چیزی ابری و مه آلود است و هنوز
برای کشفِ ایمانِ جستجو، در حال جستجویم!
بگذارید بگویم از کجا آمد: این را بتازگی در کار با برخی از آدمها کشف کردهام. گاه به آنها اصرار میکنم کوچینگ را امتحان کنند، بخاطر رهایی از کلافگی، استیصال، سردرگمی و برای رهایی از دردی که ابراز میکنند، برای رسیدن به لذتِ روشنی، کشف، احساسِ سرزندگی و سبکبالی.... میبینم که هزار دلیل میآورند تا به خود بگویند دیگر نباید جستجو کنند،...گاهی، کارِ من، این میشود که تمام دلایل را از اعتبار بیندازم و کمک کنم تا نیاز واقعی، خودش را نشان دهد.
وقت میگذارم، عزیزترین داراییام؛ یعنی انرژی ذهنیام را در میان میگذارم، همه مناسبات پولی را لغو میکنم، دستم را دراز میکنم و میگذارم دستم تا هر جا برسد، کش بیاید!
بعد با دردی در ماهیچههای دست، میفهمم که او ایمانِ جستجویش را از دست داده است!
میبینم اگر ایمان جستجو نباشد، در سکوت و درد خانه میکنی، پشت پنجرههای غبارگرفته، مینشینی و روبرویِ غبارگرفته را نگاه میکنی و زمان، دیگر برایت عزیز نیست. میگذاری لحظهها تو را ترک کنند!
وقتی از جستجو دست برداشته باشی و ایمانِ جستجو در تو رو به خاموشی رفته باشد،... فرقی نمیکند که چیزی با چه هزینهای سر راهت باشد، حتی اگر به تعارف و پیشکش هم باشد، بر نمیداری،...
تا اینجای کار فهمیدهام اگر ایمانی نباشد که در جستجو مستقر باشد و در آن، جا خوش کرده باشد، ایمانی که به خودِ جستجو باشد، قدرت تشخیص راهها از دست میرود،...
ایمانِ جستجو، ایمانِ به ارزشِ گشتن است، شوری است که مرا از جایم بلند میکند تا به دنبال چیزی بگردم. مرا از پشت پنجرههای مهگرفته سکوت بلند میکند و دستم را میگذارد در دست زمان!
جستجو، خود، مقامِ ایمان است.
#کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
👍4❤2🔥2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مادربزرگها
دو روز است بارها و بارها این کار کوتاه خلاقانه را دیدهام....
دلم نیامد اینجا نگذارم. شما هم ببینید تا از لذت غرق شدن در خاطرات شخصی بهرهمند شوید، آن جور که ذهن، تصویری را انطباق میدهد با تجارب خودش، با پیراهن آبی، با چارقد سپید، با موهای حنایی مادربزرگ، با همه زنهایی که پیر شدند و با موهای پوشیده عشق ورزیدند ...
نوش!
https://t.me/azarbalcony
دو روز است بارها و بارها این کار کوتاه خلاقانه را دیدهام....
دلم نیامد اینجا نگذارم. شما هم ببینید تا از لذت غرق شدن در خاطرات شخصی بهرهمند شوید، آن جور که ذهن، تصویری را انطباق میدهد با تجارب خودش، با پیراهن آبی، با چارقد سپید، با موهای حنایی مادربزرگ، با همه زنهایی که پیر شدند و با موهای پوشیده عشق ورزیدند ...
نوش!
https://t.me/azarbalcony
❤7👍1
سالگشت
این نوشته را میگذارم اینجا، مثل نشانهای در راه، میگذارم تا اول خودم بخوانم...بارها و بارها...سال دیگر و سال دیگر، تا وقتی زنده باشم!
- در زندگی، نقاط درنگی هست که آدم میایستد، مثل پیادهای که لحظهای این پا آن پا کند، به عقبِ سر نگاهی بیندازد و دوباره راه بیفتد، گاه این نقطه، این لحظه درنگ، سالروز تولد، چرخیدن سال نو یا حتی سالمرگ عزیزِ از دسترفتهای است!... هر چه هست، در لحظه درنگ، زمان، خود را به رخ میکشد و میایستد تا دوباره در نسبتِ با تو تعریف شود.
حالا زمان بر تو گذشته است و یکی از همان نقاط برایت فرا رسیده است، چه میتوانی بگویی به خودت؟....
- بگذار به عقب سرم نگاه کنم، به شرایط جامعهام، به جهان و به خودم. به جایی که ایستادهام و جایی که از آن آمدم و به همه راهی که طی کردم.
- بگو چه دیدی، چه میبینی؟
- میبینم که از راهی دور آمدهام. از بنبستهای کور، از راههای بینشان، که قلب و ارادهام را نشان گرفته بودند.
درست است که خستهام، اما چیزهای زیادی دستگیرم شده است. فهمیدهام که بشر تاکنون به همه چیز فکر کرده است، به وضع خود و جهانی که در آن بسر میبَرَد هم اندیشیده، اما حالا برخلاف همیشه، خوب میفهمد که چطور خود را فریب دهد. فهمیدهام که من، در جهانی زندگی میکنم که در آن، همه پیمانها در حالِ فروریزی است و من بر لبه دردآورترین فقدانهای بشری زندگی میکنم.
دیگر مطمئن شدهام که کشورم در بیحسیِ قبل از فاجعه بسر میبرد و دارد آخرین لبخندهایِ گیجش را میزند! سیاست، دلایلِ خودش را گم کرده است، عدالت و داوری، بیطنین و بیرمق شده، و منطقِ عقلانی رو به محاق میرود. فهمیدهام که هیچ جای جهان نیست که در معامله برای آزادی، برنده باشم،...هر چه و هر چقدر که بپردازم!
من اما هنوز، جان بدربرده و زندهام. سرمازده با لرزشی در شانههایم، پوشیده در پاکترین لباسی که مادرم به تن داشت وقتی به خدایی که در کعبه نشسته بود، با اشک، لبیک میگفت.
زندهام و دردآورترین فقدانهایم را تاب آوردهام. حالا بر از دست رفتنِ کسی، رابطهای، امتیازی، موقعیتی و... میاندیشم، اما مشت بر سینه نمیکوبم و زاری نمیکنم. نفرین و آفرینِ کسی، کمتر مرا از جا بدر میبرد. با وجودِ اشتیاق به مظاهر نو، حکمتِ تکرار را میشناسم. بلد شدهام صبورانه و بیهیاهو تماشا کردن را و یاد گرفتهام که خوب و دقیق مشاهده کنم.
سالی که رفت، دلایل رنج کشیدن را بیشتر با خود شست و بُرد و حالا ایکاشهایم رو به ته کشیدن دارد.
من هنوز زندهام و هنوز چشمانم نور دارد و میبیند دیوانهخانهای را که آتش گرفته است!
درست است که همه ایمانهایم پاورچین و دزدکی مرا ترک کردهاند، اما چیزهایی در دست دارم که بیهوده نیست و مرا به معنای زندگی، متصل میکنند. چشمههای جوشانی دارم که پاهایم را در گرمایِ آبِ زلالِ آنها فرو میبرم و در میان سرما و هیاهوی جهان، دلم را به لبخندی مهمان میکنند. آن گرما که پاهایم را احاطه میکند، قدرت بر شانههایم میدود و سر راست میکنم: چشمههای آب گرم من، کوچینگ و نوشتن است!
#کوچینگ
#نوشتن
https://t.me/azarbalcony
این نوشته را میگذارم اینجا، مثل نشانهای در راه، میگذارم تا اول خودم بخوانم...بارها و بارها...سال دیگر و سال دیگر، تا وقتی زنده باشم!
- در زندگی، نقاط درنگی هست که آدم میایستد، مثل پیادهای که لحظهای این پا آن پا کند، به عقبِ سر نگاهی بیندازد و دوباره راه بیفتد، گاه این نقطه، این لحظه درنگ، سالروز تولد، چرخیدن سال نو یا حتی سالمرگ عزیزِ از دسترفتهای است!... هر چه هست، در لحظه درنگ، زمان، خود را به رخ میکشد و میایستد تا دوباره در نسبتِ با تو تعریف شود.
حالا زمان بر تو گذشته است و یکی از همان نقاط برایت فرا رسیده است، چه میتوانی بگویی به خودت؟....
- بگذار به عقب سرم نگاه کنم، به شرایط جامعهام، به جهان و به خودم. به جایی که ایستادهام و جایی که از آن آمدم و به همه راهی که طی کردم.
- بگو چه دیدی، چه میبینی؟
- میبینم که از راهی دور آمدهام. از بنبستهای کور، از راههای بینشان، که قلب و ارادهام را نشان گرفته بودند.
درست است که خستهام، اما چیزهای زیادی دستگیرم شده است. فهمیدهام که بشر تاکنون به همه چیز فکر کرده است، به وضع خود و جهانی که در آن بسر میبَرَد هم اندیشیده، اما حالا برخلاف همیشه، خوب میفهمد که چطور خود را فریب دهد. فهمیدهام که من، در جهانی زندگی میکنم که در آن، همه پیمانها در حالِ فروریزی است و من بر لبه دردآورترین فقدانهای بشری زندگی میکنم.
دیگر مطمئن شدهام که کشورم در بیحسیِ قبل از فاجعه بسر میبرد و دارد آخرین لبخندهایِ گیجش را میزند! سیاست، دلایلِ خودش را گم کرده است، عدالت و داوری، بیطنین و بیرمق شده، و منطقِ عقلانی رو به محاق میرود. فهمیدهام که هیچ جای جهان نیست که در معامله برای آزادی، برنده باشم،...هر چه و هر چقدر که بپردازم!
من اما هنوز، جان بدربرده و زندهام. سرمازده با لرزشی در شانههایم، پوشیده در پاکترین لباسی که مادرم به تن داشت وقتی به خدایی که در کعبه نشسته بود، با اشک، لبیک میگفت.
زندهام و دردآورترین فقدانهایم را تاب آوردهام. حالا بر از دست رفتنِ کسی، رابطهای، امتیازی، موقعیتی و... میاندیشم، اما مشت بر سینه نمیکوبم و زاری نمیکنم. نفرین و آفرینِ کسی، کمتر مرا از جا بدر میبرد. با وجودِ اشتیاق به مظاهر نو، حکمتِ تکرار را میشناسم. بلد شدهام صبورانه و بیهیاهو تماشا کردن را و یاد گرفتهام که خوب و دقیق مشاهده کنم.
سالی که رفت، دلایل رنج کشیدن را بیشتر با خود شست و بُرد و حالا ایکاشهایم رو به ته کشیدن دارد.
من هنوز زندهام و هنوز چشمانم نور دارد و میبیند دیوانهخانهای را که آتش گرفته است!
درست است که همه ایمانهایم پاورچین و دزدکی مرا ترک کردهاند، اما چیزهایی در دست دارم که بیهوده نیست و مرا به معنای زندگی، متصل میکنند. چشمههای جوشانی دارم که پاهایم را در گرمایِ آبِ زلالِ آنها فرو میبرم و در میان سرما و هیاهوی جهان، دلم را به لبخندی مهمان میکنند. آن گرما که پاهایم را احاطه میکند، قدرت بر شانههایم میدود و سر راست میکنم: چشمههای آب گرم من، کوچینگ و نوشتن است!
#کوچینگ
#نوشتن
https://t.me/azarbalcony
❤8👌1
https://www.instagram.com/reel/DFlGuL4SCNt/?igsh=MTk4MGNwdWJmdTJ6dA==
در اینجا از شرایط زیست و گذر عمر در ایران معاصر، از سالمندی و کمک به کیفیت زندگی در ایام سالمندی گفته ام همراه با نیروانا موسوی عزیز در پیج همدم.
#سالمندی
https://t.me/azarbalcony
در اینجا از شرایط زیست و گذر عمر در ایران معاصر، از سالمندی و کمک به کیفیت زندگی در ایام سالمندی گفته ام همراه با نیروانا موسوی عزیز در پیج همدم.
#سالمندی
https://t.me/azarbalcony
❤5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هنوز هم در میان تاریکی، نوری روشن و براق از گوشه چشم رد میشود و لبخند به لب می آورد!
❤13
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رفلکتوپاز(۱۴)
در پیرامونم هیچ چیزخوب نیست، چیزهای خوب کوچکی هست، اما کاسه توقعم بدجور سرخالی است.
میدان دیدم پر از رنجهای آدمهاست، پر از ستم و جهالت و قلدری!
میدانم! همیشه همینطور است، دردها که از حد میگذرند، رقص پرسشها آغاز میشود... تبدیلم میکنند به پرسشگری لجباز و قفلی!
نشستهام و بارها این رقص جمعی را میبینم. با خودم میاندیشم چطور میشود زندگی را همچون این رقص پیش برد، شاد و رها، ... ذهن و بدن با هم هماهنگ باشند، هر حرکت پا، آنی باشد که تو میخواهی!
چطور میشود رقصنده بود، در خود و با دیگران، در میدانی که پر از تیغ است!
#رفلکتوپاز
https://t.me/azarbalcony
در پیرامونم هیچ چیزخوب نیست، چیزهای خوب کوچکی هست، اما کاسه توقعم بدجور سرخالی است.
میدان دیدم پر از رنجهای آدمهاست، پر از ستم و جهالت و قلدری!
میدانم! همیشه همینطور است، دردها که از حد میگذرند، رقص پرسشها آغاز میشود... تبدیلم میکنند به پرسشگری لجباز و قفلی!
نشستهام و بارها این رقص جمعی را میبینم. با خودم میاندیشم چطور میشود زندگی را همچون این رقص پیش برد، شاد و رها، ... ذهن و بدن با هم هماهنگ باشند، هر حرکت پا، آنی باشد که تو میخواهی!
چطور میشود رقصنده بود، در خود و با دیگران، در میدانی که پر از تیغ است!
#رفلکتوپاز
https://t.me/azarbalcony
❤9👍3
تجربه آزادی (۱)
چند ساعتی بیشتر نیست که از سفر برگشتهام. دارم همسفرانم؛ اشیایی که همراهم بودند و در سفر نیازهای کوچک و گذرایم را برآورده میکردند، سرِ جایشان میگذارم.
به تجربه آزادی رفتم، به سفر و در این تجربه، چیزهای زیادی فهمیدم:
فهمیدم که سفر، ارتباط با جهان است، جوری که عبور کنی و نمانی. فهمیدم که سفر میروم؛ نه فقط برای دیدنِ گذرایِ جاها و آدمها... میروم که خودم را در جاهای ناآشنا ببینم و هر بار از خودم بپرسم "این چه موقعیتی است که خود را در آن قرار دادهام؟"، در لحظه، خود را حاضر و غایب کنم، سوال بیاید و برقصد، پیِ پاسخ برآید و برود!
در سفر مدام این پرسش میآید، بیدعوتِ من،... رقصان و پرسان و همه جا سرک میکشد؛ وقتی دارم ردِ پایِ مسافرانِ عجول را جارو میزنم، وقتی از پلههای تیزِ کامیونها پایین میآیم و دستانم دارد وزن تمام هیکلم را تحمل میکند، وقتی در صبحی سرد، دستان سیاه مردانی را میبینم که در میان سرما و دوده و روغنسیاه، با اشیای غول پیکر درمیافتند و به شعلههای کوچکِ ته دلشان میاندیشم که شاید هست، یا دیری است فرومرده،... وقتی با گوشه چشم، نگاه ماتِ آدمها به دریا را میبینم که حرمتها و کنجکاویشان را گم کردهاند و تیرهای کوچکِ ریز از چشمان و دهانشان به اطراف، پرتاب میشود،... به هنگام دردهای صبحگاهیِ شانههایم، زیر رطوبت شور و سنگین، ... وقتی افولِ زیباییها را میبینم، ولعِ پول را، فقدانِ اشتیاق را، آغوشهای یخزده را که مدام عوض میشوند تا سرما فراموش شود،.. وقتی در میان شهری دور، روی سنگِ شکسته گوری به انتظار چیزی نشستهام که نمیدانم چیست و... این پرسش میخزد و پیش میآید!
و وقتی در صبح سردِ دریای جنوب، تنم همه چیز را فراموش میکند و به تماشای طلوع مینشیند و انگشتانم اول از سرما و بعد از گرما میسوزد و هزار کلمه میآفریند و مینویسد، وقتی به قصه عاشقیِ رانندهای تنها، در جادهای طولانی گوش میدهم که با احتیاط، گنجهاش را میگشاید و رازهایش را رو میکند،... و کوهِ یخِ قصهاش را میبینم که آرام دارد آب میشود،... وقتی زیر سایه ضرباهنگِ آرام و یکنواخت موجها، به سرگشتگیِ ذهنهای ناآرام، گوش میدهم که با پرسشهای من، شکل میگیرند و رنگ میبازند، و.... همه اینها، پاسخ همان پرسش است!
سفر میروم تا پرسشها و پاسخها در کوتاهزمانی نفسگیر، پشتِ سرِ هم بیایند و بروند و جا عوض کنند، پرسشها و پاسخها دنبال هم بیایند و همچون رقصی آیینی، مرا در بر بگیرند، جهانم را، پناهگاهم را، جایم را و معناهایم را تعیین کنند، دوباره به چشمم آورند، زاده شوند، بمانند و گاه در دم از بین بروند!
#سفر
#نوشتن
#تجربه_آزادی
@https://t.me/azarbalcony
چند ساعتی بیشتر نیست که از سفر برگشتهام. دارم همسفرانم؛ اشیایی که همراهم بودند و در سفر نیازهای کوچک و گذرایم را برآورده میکردند، سرِ جایشان میگذارم.
به تجربه آزادی رفتم، به سفر و در این تجربه، چیزهای زیادی فهمیدم:
فهمیدم که سفر، ارتباط با جهان است، جوری که عبور کنی و نمانی. فهمیدم که سفر میروم؛ نه فقط برای دیدنِ گذرایِ جاها و آدمها... میروم که خودم را در جاهای ناآشنا ببینم و هر بار از خودم بپرسم "این چه موقعیتی است که خود را در آن قرار دادهام؟"، در لحظه، خود را حاضر و غایب کنم، سوال بیاید و برقصد، پیِ پاسخ برآید و برود!
در سفر مدام این پرسش میآید، بیدعوتِ من،... رقصان و پرسان و همه جا سرک میکشد؛ وقتی دارم ردِ پایِ مسافرانِ عجول را جارو میزنم، وقتی از پلههای تیزِ کامیونها پایین میآیم و دستانم دارد وزن تمام هیکلم را تحمل میکند، وقتی در صبحی سرد، دستان سیاه مردانی را میبینم که در میان سرما و دوده و روغنسیاه، با اشیای غول پیکر درمیافتند و به شعلههای کوچکِ ته دلشان میاندیشم که شاید هست، یا دیری است فرومرده،... وقتی با گوشه چشم، نگاه ماتِ آدمها به دریا را میبینم که حرمتها و کنجکاویشان را گم کردهاند و تیرهای کوچکِ ریز از چشمان و دهانشان به اطراف، پرتاب میشود،... به هنگام دردهای صبحگاهیِ شانههایم، زیر رطوبت شور و سنگین، ... وقتی افولِ زیباییها را میبینم، ولعِ پول را، فقدانِ اشتیاق را، آغوشهای یخزده را که مدام عوض میشوند تا سرما فراموش شود،.. وقتی در میان شهری دور، روی سنگِ شکسته گوری به انتظار چیزی نشستهام که نمیدانم چیست و... این پرسش میخزد و پیش میآید!
و وقتی در صبح سردِ دریای جنوب، تنم همه چیز را فراموش میکند و به تماشای طلوع مینشیند و انگشتانم اول از سرما و بعد از گرما میسوزد و هزار کلمه میآفریند و مینویسد، وقتی به قصه عاشقیِ رانندهای تنها، در جادهای طولانی گوش میدهم که با احتیاط، گنجهاش را میگشاید و رازهایش را رو میکند،... و کوهِ یخِ قصهاش را میبینم که آرام دارد آب میشود،... وقتی زیر سایه ضرباهنگِ آرام و یکنواخت موجها، به سرگشتگیِ ذهنهای ناآرام، گوش میدهم که با پرسشهای من، شکل میگیرند و رنگ میبازند، و.... همه اینها، پاسخ همان پرسش است!
سفر میروم تا پرسشها و پاسخها در کوتاهزمانی نفسگیر، پشتِ سرِ هم بیایند و بروند و جا عوض کنند، پرسشها و پاسخها دنبال هم بیایند و همچون رقصی آیینی، مرا در بر بگیرند، جهانم را، پناهگاهم را، جایم را و معناهایم را تعیین کنند، دوباره به چشمم آورند، زاده شوند، بمانند و گاه در دم از بین بروند!
#سفر
#نوشتن
#تجربه_آزادی
@https://t.me/azarbalcony
❤9👍1
Azaan {webahang.ir}
Mehdi Yarrahi
دیروز در چهارمین روز ماه رمضان، موذن این اذان را شلاق زدهاند به خاطر موسیقی و همراهی با ما
این اذان زیبا را گوش کنید!
#مهدی_یراحی
https://t.me/azarbalcony
این اذان زیبا را گوش کنید!
#مهدی_یراحی
https://t.me/azarbalcony
❤4🔥2😡2
۸ مارس، روزِ زنانه
از وقتی چشم باز کردهام، روز ۸ مارس برایم عزیز بوده است. بر خود واجب میدانستم همچون آیینی ذهنی، به تمام زنانی که در زندگی میشناختم فکر کنم و فاصله خود را نسبت به دربدری، تنهایی، انزوا، سرسختی و آزادگیِ آنها، بسنجم و در گوش خود نجوا کنم.
امسال اما، حالِ دیگری دارم. با خودم فکر میکنم ۱۱۰ سال است بشر درباره زنان، مردان، جنسیت، ساختارها و نقشهای جنسیتی و و و.... چیزهای زیادی فهمیده و راههای زیادی رفته است و هنوز راههای نرفته، بسیار است.
امسال، دلم از تکرارِ آیینها گرفته است. از تبریکها و گرامیداشتها،... از بسکه جهانی که در آن زندگی میکنم، پر از خشونت، ستم، خشم، قلدری و سلطه بر سرِ هر چه زن و مرد است!... دقیق میشوم و میبینم که تاجران و جاهلان بر جهان و بر خانهُ هر یک از ما مسلط شدهاند! دلم از این زندگی که در چنین رنج و ستمی پیچیده شده، گرفته است!
امسال این جمله، همچون مانترایی بر ذهن و زبانم جاری میشود:
آنکه سرکوب میکند، تاریخِ سرکوبشدگیِ خودش را بازتولید میکند!
میدانم جهان زنان و مردان، جهانِ بشری، به روحی فراگیر و دربرگیرنده، حمایتگر، آزاد، بلندپرواز، خیالانگیز، اصیل و مستقل نیازمند است؛ روحی زنانه!
در دلم نام امروز را عوض میکنم تا روزی تازه را آغاز کرده باشم:
۸ مارس، "روز زنانه"
#هشتم_مارس
#روز_جهانی_زن
https://t.me/azarbalcony
از وقتی چشم باز کردهام، روز ۸ مارس برایم عزیز بوده است. بر خود واجب میدانستم همچون آیینی ذهنی، به تمام زنانی که در زندگی میشناختم فکر کنم و فاصله خود را نسبت به دربدری، تنهایی، انزوا، سرسختی و آزادگیِ آنها، بسنجم و در گوش خود نجوا کنم.
امسال اما، حالِ دیگری دارم. با خودم فکر میکنم ۱۱۰ سال است بشر درباره زنان، مردان، جنسیت، ساختارها و نقشهای جنسیتی و و و.... چیزهای زیادی فهمیده و راههای زیادی رفته است و هنوز راههای نرفته، بسیار است.
امسال، دلم از تکرارِ آیینها گرفته است. از تبریکها و گرامیداشتها،... از بسکه جهانی که در آن زندگی میکنم، پر از خشونت، ستم، خشم، قلدری و سلطه بر سرِ هر چه زن و مرد است!... دقیق میشوم و میبینم که تاجران و جاهلان بر جهان و بر خانهُ هر یک از ما مسلط شدهاند! دلم از این زندگی که در چنین رنج و ستمی پیچیده شده، گرفته است!
امسال این جمله، همچون مانترایی بر ذهن و زبانم جاری میشود:
آنکه سرکوب میکند، تاریخِ سرکوبشدگیِ خودش را بازتولید میکند!
میدانم جهان زنان و مردان، جهانِ بشری، به روحی فراگیر و دربرگیرنده، حمایتگر، آزاد، بلندپرواز، خیالانگیز، اصیل و مستقل نیازمند است؛ روحی زنانه!
در دلم نام امروز را عوض میکنم تا روزی تازه را آغاز کرده باشم:
۸ مارس، "روز زنانه"
#هشتم_مارس
#روز_جهانی_زن
https://t.me/azarbalcony
❤9👍4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دعوتتان میکنم به این اثر ....و اندیشیدن به این پرسش که "اثر من" در جهانِ پریشانِ امروز چیست و چه خواهد گفت!
https://t.me/azarbalcony
https://t.me/azarbalcony
❤5👌1
جا باز کردن سال نو
نیمه روز است. من نشستهام جای همیشگیام؛ جایی که همه اشیا و فضایی که در آن زندگی میکنم، روبرویم باشد.
کوچه حالا آرام و ساکت است و صدای رفت و آمد کسی نیست. به این فکر میکنم که در جایی از جهان زندگی میکنم که هنوز ظرفیتی هست که بسرعت جا عوض میکند: "ظرفیت هیاهو و سکوت"!
صدای جرق جرق شمعهاست فقط، و ریز ریزِ جوشیدنِ آب توی کتری!... دارم به یک چیز دیگر هم فکر میکنم: به این درنگِ میانه روز،.. به این جا باز کردنِ سالی، برای اینکه سالِ دیگر هم بیاید و بنشیند....انگار که وسط بروبیا و شلوغی، "زمان" بایستد، اینپاآنپا کند تا خودش را بکشاند روی پله دیگری!
جابجا شدنِ سال در میانه روز، کارش همین بوده گویا، که من خیره بشوم به شمعها، هیاهوی کوچه جایش را داده باشد به صدای باران... و زمان، دستم را بگیرد و بکشاندم تا سالِ تازه!
یادم میآید که نفسم به سلامت سرِجایش هست. با خودم میگویم من زندهام و هنوز جا تمام نشده گویی... برای سال جدید هم دارد جا باز میشود!
سایه جنگ و ویرانی، گاه سنگین سنگین، جلوی چشمانم رژه میرود... اما من از سالِ قبل زندهترم و دارم به کارهایی فکر میکنم که در سالِ گذشته کردم، جسارتهایی که ورزیدم، پیچِ ترسهایی که رد کردم و آزادیهایی که آفریدم....
اخبار ویرانی و سقوط، پستی و حقارت، چون سوزنی در چشمم فرو میروند اما به کارهایی فکر میکنم که مهم میدانم و حاضرم همه اندوختهها و داشتههایم را بر سرِ آنها بگذارم،...
"من نفس میکشم و هنوز آفریننده آزادی هستم، برای خودم و جهانی که در آنم"!
این تنها جمله ای است که بنا دارم با خودم تکرارش کنم، وقتی که زمان برای خودش جا باز میکند، دستم را میگیرد و میکشاند به روزهای نو!
سال نو مبارک!🌺
#سال_نو
#نوروز
https://t.me/azarbalcony
نیمه روز است. من نشستهام جای همیشگیام؛ جایی که همه اشیا و فضایی که در آن زندگی میکنم، روبرویم باشد.
کوچه حالا آرام و ساکت است و صدای رفت و آمد کسی نیست. به این فکر میکنم که در جایی از جهان زندگی میکنم که هنوز ظرفیتی هست که بسرعت جا عوض میکند: "ظرفیت هیاهو و سکوت"!
صدای جرق جرق شمعهاست فقط، و ریز ریزِ جوشیدنِ آب توی کتری!... دارم به یک چیز دیگر هم فکر میکنم: به این درنگِ میانه روز،.. به این جا باز کردنِ سالی، برای اینکه سالِ دیگر هم بیاید و بنشیند....انگار که وسط بروبیا و شلوغی، "زمان" بایستد، اینپاآنپا کند تا خودش را بکشاند روی پله دیگری!
جابجا شدنِ سال در میانه روز، کارش همین بوده گویا، که من خیره بشوم به شمعها، هیاهوی کوچه جایش را داده باشد به صدای باران... و زمان، دستم را بگیرد و بکشاندم تا سالِ تازه!
یادم میآید که نفسم به سلامت سرِجایش هست. با خودم میگویم من زندهام و هنوز جا تمام نشده گویی... برای سال جدید هم دارد جا باز میشود!
سایه جنگ و ویرانی، گاه سنگین سنگین، جلوی چشمانم رژه میرود... اما من از سالِ قبل زندهترم و دارم به کارهایی فکر میکنم که در سالِ گذشته کردم، جسارتهایی که ورزیدم، پیچِ ترسهایی که رد کردم و آزادیهایی که آفریدم....
اخبار ویرانی و سقوط، پستی و حقارت، چون سوزنی در چشمم فرو میروند اما به کارهایی فکر میکنم که مهم میدانم و حاضرم همه اندوختهها و داشتههایم را بر سرِ آنها بگذارم،...
"من نفس میکشم و هنوز آفریننده آزادی هستم، برای خودم و جهانی که در آنم"!
این تنها جمله ای است که بنا دارم با خودم تکرارش کنم، وقتی که زمان برای خودش جا باز میکند، دستم را میگیرد و میکشاند به روزهای نو!
سال نو مبارک!🌺
#سال_نو
#نوروز
https://t.me/azarbalcony
❤10👍1
سالِ چارشنبهسوری
همه میگویند سالِ پیشِ رو، سالی شلوغ و سرنوشت ساز است!
با خودم فکر میکنم یعنی چارشنبهسوری خودش را پهن خواهد کرد روی همه روزهای سال!...
چارشنبهسوریها که میشود، میرقصم و پای میکوبم،...دورِ آتش، پاهایم را موزون نگه میدارم و دستانم را باز میکنم،...
بیدغدغه ترقهها!
#چارشنبه_سوری
#نوروز
#سال_نو
#رقص
https://t.me/azarbalcony
همه میگویند سالِ پیشِ رو، سالی شلوغ و سرنوشت ساز است!
با خودم فکر میکنم یعنی چارشنبهسوری خودش را پهن خواهد کرد روی همه روزهای سال!...
چارشنبهسوریها که میشود، میرقصم و پای میکوبم،...دورِ آتش، پاهایم را موزون نگه میدارم و دستانم را باز میکنم،...
بیدغدغه ترقهها!
#چارشنبه_سوری
#نوروز
#سال_نو
#رقص
https://t.me/azarbalcony
❤5👌3
جملات قصار بزرگان
گاهی ما حرفمان را از زبان دیگران میزنیم، از زبان بزرگان؛ داستایوفسکی، رومن رولان، شریعتی، مولوی و...
حرفهای بزرگان تند و تند لای زرورقها پیچیده میشوند و به من میرسند؛ مثل تکهای شکلات که وسط بازی، کسی به دهانم بگذارد تا سرپا بمانم و ادامه دهم.
اولها این قطعاتِ کوچکِ شکلات، چون طعمی از بهشت، برایم جالب و مقدس بودند. خوشحال بودم که کسانی هستند که در کارِ زرورقپیچیِ قطعاتِ شکلاتند.
اما حالا عوض شدهام، فهمیدهام که ذهن و زمانه و زیست من با "بزرگان" همخوان نیست، رویاهایم بزرگ شدهاند، سوالات تازهای دارم و امکانهای تازه....
دلم میخواهد "بزرگان" را به پرسش بگیرم، تا حکمت زندگی آنها را بهتر بفهمم،... تا اندازه خودم دستم بیاید!
دوستی برایم سخنی از رومن رولان فرستاده. دو روز است سخن را کلمه به کلمه خواندهام و با رومن رولان چشم در چشم شدهام:
رومن رولان: "چه خوب است که انسان، روحی را یافته باشد
تا در میان آشوبِ طوفانها بتواند در دامنش بخزد.
پناهگاهی اطمینانبخش، که در آن به انتظار آرامشِ ضربانِ قلب خود، نفسی برآوَرَد.
من:آقای رومن رولان! میدانم که شما هم طوفانهای زیادی داشتهای و شاید بهره بردهای از دامنِ روحی، زیر پناهگاهی اطمینانبخش،...گفتهای خوب است من هم داشته باشم برای رد کردنِ آشوب طوفانها!
رومن رولان: ...هوم...بله، بله!
حرفم همین است
من: آقای رومن رولان، خوشحالم برای پناهگاهتان، روحی بوده که وظیفهاش سرپناه دادن به شما بوده تا طوفان را از سر بگذرانید....(رومن رولان زیر چشمی نگاهم میکند)...
آقای رومن رولان! اگر همه پناهگاهها ویران شوند چه؟
(رومن رولان سرفه میکند)
رومن رولان: بله، شاید، ...بهرحال توصیهای است دیگر!
من: میشود آدم بجای "خزیدن در دامن روحی، زیر پناهگاهی اطمینانبخش"، وقت بحران که بشود، روی پایِ خودش باشد؟ دلش قرص باشد، در موقع لزوم در برود و جاخالی بدهد و بازی کند و ... خلاصه بحران را هم به بازی بگیرد؟!...
رومن رولان: یعنی چه جور؟
من: آقای رومن رولان! زمانه شما را نمیدانم اما، زمانه من، زمانه بیپناهی است و بحران!
میخواهم جاخالی بدهم تا زنده بمانم و میخواهم خودم، سرپناه باشم...(صدایم پر از شوق است) یک جور سرپناهی که خودش، خودش را میسازد و خودش، پناهِ خودش میشود و کاری میکند تا بیپناهانِ دیگر هم برای خودشان سرپناه بسازند و اینجوری، همه از بحران در برویم و جهانِ بعد از بحران، جهان دیگری شود!
آقای رومن رولان! من نمیخواهم در بحران، به هیچ دامنی پناه ببرم، نمیخواهم در بروم،... میخواهم چرخه بحران را بشکنم. از تکرارِ بحرانها خستهام!
(رومن رولان با سرفه محکمتری سینهاش را صاف میکند، سرش را تکان میدهد، ژستی میگیرد و دستمال گردنش را صاف میکند)
رومن رولان: زمانه سختی است دختر جان، زمانه سختی است!...آرزویت هم بزرگ است... اوهوم، اوهوم،... موفق باشید، موفق باشید!
#جملات_قصار
https://t.me/azarbalcony
گاهی ما حرفمان را از زبان دیگران میزنیم، از زبان بزرگان؛ داستایوفسکی، رومن رولان، شریعتی، مولوی و...
حرفهای بزرگان تند و تند لای زرورقها پیچیده میشوند و به من میرسند؛ مثل تکهای شکلات که وسط بازی، کسی به دهانم بگذارد تا سرپا بمانم و ادامه دهم.
اولها این قطعاتِ کوچکِ شکلات، چون طعمی از بهشت، برایم جالب و مقدس بودند. خوشحال بودم که کسانی هستند که در کارِ زرورقپیچیِ قطعاتِ شکلاتند.
اما حالا عوض شدهام، فهمیدهام که ذهن و زمانه و زیست من با "بزرگان" همخوان نیست، رویاهایم بزرگ شدهاند، سوالات تازهای دارم و امکانهای تازه....
دلم میخواهد "بزرگان" را به پرسش بگیرم، تا حکمت زندگی آنها را بهتر بفهمم،... تا اندازه خودم دستم بیاید!
دوستی برایم سخنی از رومن رولان فرستاده. دو روز است سخن را کلمه به کلمه خواندهام و با رومن رولان چشم در چشم شدهام:
رومن رولان: "چه خوب است که انسان، روحی را یافته باشد
تا در میان آشوبِ طوفانها بتواند در دامنش بخزد.
پناهگاهی اطمینانبخش، که در آن به انتظار آرامشِ ضربانِ قلب خود، نفسی برآوَرَد.
من:آقای رومن رولان! میدانم که شما هم طوفانهای زیادی داشتهای و شاید بهره بردهای از دامنِ روحی، زیر پناهگاهی اطمینانبخش،...گفتهای خوب است من هم داشته باشم برای رد کردنِ آشوب طوفانها!
رومن رولان: ...هوم...بله، بله!
حرفم همین است
من: آقای رومن رولان، خوشحالم برای پناهگاهتان، روحی بوده که وظیفهاش سرپناه دادن به شما بوده تا طوفان را از سر بگذرانید....(رومن رولان زیر چشمی نگاهم میکند)...
آقای رومن رولان! اگر همه پناهگاهها ویران شوند چه؟
(رومن رولان سرفه میکند)
رومن رولان: بله، شاید، ...بهرحال توصیهای است دیگر!
من: میشود آدم بجای "خزیدن در دامن روحی، زیر پناهگاهی اطمینانبخش"، وقت بحران که بشود، روی پایِ خودش باشد؟ دلش قرص باشد، در موقع لزوم در برود و جاخالی بدهد و بازی کند و ... خلاصه بحران را هم به بازی بگیرد؟!...
رومن رولان: یعنی چه جور؟
من: آقای رومن رولان! زمانه شما را نمیدانم اما، زمانه من، زمانه بیپناهی است و بحران!
میخواهم جاخالی بدهم تا زنده بمانم و میخواهم خودم، سرپناه باشم...(صدایم پر از شوق است) یک جور سرپناهی که خودش، خودش را میسازد و خودش، پناهِ خودش میشود و کاری میکند تا بیپناهانِ دیگر هم برای خودشان سرپناه بسازند و اینجوری، همه از بحران در برویم و جهانِ بعد از بحران، جهان دیگری شود!
آقای رومن رولان! من نمیخواهم در بحران، به هیچ دامنی پناه ببرم، نمیخواهم در بروم،... میخواهم چرخه بحران را بشکنم. از تکرارِ بحرانها خستهام!
(رومن رولان با سرفه محکمتری سینهاش را صاف میکند، سرش را تکان میدهد، ژستی میگیرد و دستمال گردنش را صاف میکند)
رومن رولان: زمانه سختی است دختر جان، زمانه سختی است!...آرزویت هم بزرگ است... اوهوم، اوهوم،... موفق باشید، موفق باشید!
#جملات_قصار
https://t.me/azarbalcony
👍9🔥2
بدون شرح!
سال نکویی است! از بهارش پیداست.
تصاویر بدون شرح دارد زیاد میشود.
تصویر، سعید مدنی است، جامعهشناس و پژوهشگر، در اتاق ملاقات زندان، پشت شیشههای ضخیم، با سفره هفت سین از این سو....
صدا به صدا نمیرسد اما لبخندش... !
#سعید_مدنی
#نوروز
#_سال_نو
https://t.me/azarbalcony
سال نکویی است! از بهارش پیداست.
تصاویر بدون شرح دارد زیاد میشود.
تصویر، سعید مدنی است، جامعهشناس و پژوهشگر، در اتاق ملاقات زندان، پشت شیشههای ضخیم، با سفره هفت سین از این سو....
صدا به صدا نمیرسد اما لبخندش... !
#سعید_مدنی
#نوروز
#_سال_نو
https://t.me/azarbalcony
❤11👍1😐1
بازخورد مراجعان
مدتیست دارم به این فکر میکنم کوچ داشتن و حل کردن مسائل به شیوه کوچینگ یکجور سبک زندگی است. یکجور بینش و آگاهی میخواهد که باید به آن رسید. و کسی که دارد تلاش میکند، صبور است و در این راه استمرار دارد به آن میرسد.
نمیشود یک دوره بروی سراغش، امتحانش کنی، مدتی حالت خوش باشد و بعد فکر کنی که هورااا رسیدم به نوک قلّه!! و همینجا برای همیشه میمانم. هیچکسی برگه ضمانتِ دوامِ این احساس خوش و متفاوت را بهت نمیدهد. زمان میگذرد، چالشهای تو تغییر میکنند و افکار و احساساتت عوض میشوند.
این باور وقتی در ذهنم عمیقتر شد که یک موقعی دقیقا وقتی در مسیر هدفم گام برمیداشتم احساس سردرگمی کردم. روزها با خودم فکر کردم، نوشتم، با همسرم گفتوگو کردم ولی هنوز گیج و آشفته بودم. آن زمان بود که دوباره بعد از چند ماه تماس گرفتم و گفتم: آذر لطفا برای یک جلسه به من نوبت بده!
چهل و پنج دقیقه از شروع جلسه که گذشت من فهمیدم چرا گیج بودم! علتش را با هم پیدا کردیم و دیدیم اتفاقا بودنش چه خوب است و نشان میدهد من در مسیر درستِ خودم هستم و حالا لازم است برای مرحله بعدی اقدامی انجام دهم.
امروز هم دوباره به این باور ایمان آوردم. وقتی دیشب در جلسهمان موضوعی را عنوان کردم و تو از من پرسیدی و پرسیدی و بهم کمک کردی تا بفهمم واقعا چه میخواهم؟
آنگونه در سکوت و با همدلیای که من از قاب گوشی دریافتش میکردم نظارهگر شدت احساسات من بودی تا بتوانم از دریای طوفانی عبور کنم و به ساحل آرام برسم. و این بار هم با سر و شانههایی سبک جلسه را ترک کردم.
و امروز که در خیابان گام برمیداشتم میوهی صبوری و استمرارم را با احساس امید، قلبی که محکم میتپد و وجودی که استوار است چیدم.
از تیر ماه ۴۰۲ تا فروردین ۴۰۴ برای من شاید اندازه یک دهه پُرثمر بود و آورده داشت. میدانم جریان زندگی و زمان برای من هرگز نخواهد ایستاد و این من هستم که اگر طالب حیات و بودنم باید خودم را به آنها برسانم، زندگی بدهکار من نیست.
سپاس از بودنت آذر عزیزم!
دوستدارت بهار الماسی
#بازخورد
#کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
مدتیست دارم به این فکر میکنم کوچ داشتن و حل کردن مسائل به شیوه کوچینگ یکجور سبک زندگی است. یکجور بینش و آگاهی میخواهد که باید به آن رسید. و کسی که دارد تلاش میکند، صبور است و در این راه استمرار دارد به آن میرسد.
نمیشود یک دوره بروی سراغش، امتحانش کنی، مدتی حالت خوش باشد و بعد فکر کنی که هورااا رسیدم به نوک قلّه!! و همینجا برای همیشه میمانم. هیچکسی برگه ضمانتِ دوامِ این احساس خوش و متفاوت را بهت نمیدهد. زمان میگذرد، چالشهای تو تغییر میکنند و افکار و احساساتت عوض میشوند.
این باور وقتی در ذهنم عمیقتر شد که یک موقعی دقیقا وقتی در مسیر هدفم گام برمیداشتم احساس سردرگمی کردم. روزها با خودم فکر کردم، نوشتم، با همسرم گفتوگو کردم ولی هنوز گیج و آشفته بودم. آن زمان بود که دوباره بعد از چند ماه تماس گرفتم و گفتم: آذر لطفا برای یک جلسه به من نوبت بده!
چهل و پنج دقیقه از شروع جلسه که گذشت من فهمیدم چرا گیج بودم! علتش را با هم پیدا کردیم و دیدیم اتفاقا بودنش چه خوب است و نشان میدهد من در مسیر درستِ خودم هستم و حالا لازم است برای مرحله بعدی اقدامی انجام دهم.
امروز هم دوباره به این باور ایمان آوردم. وقتی دیشب در جلسهمان موضوعی را عنوان کردم و تو از من پرسیدی و پرسیدی و بهم کمک کردی تا بفهمم واقعا چه میخواهم؟
آنگونه در سکوت و با همدلیای که من از قاب گوشی دریافتش میکردم نظارهگر شدت احساسات من بودی تا بتوانم از دریای طوفانی عبور کنم و به ساحل آرام برسم. و این بار هم با سر و شانههایی سبک جلسه را ترک کردم.
و امروز که در خیابان گام برمیداشتم میوهی صبوری و استمرارم را با احساس امید، قلبی که محکم میتپد و وجودی که استوار است چیدم.
از تیر ماه ۴۰۲ تا فروردین ۴۰۴ برای من شاید اندازه یک دهه پُرثمر بود و آورده داشت. میدانم جریان زندگی و زمان برای من هرگز نخواهد ایستاد و این من هستم که اگر طالب حیات و بودنم باید خودم را به آنها برسانم، زندگی بدهکار من نیست.
سپاس از بودنت آذر عزیزم!
دوستدارت بهار الماسی
#بازخورد
#کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
👍7👌1