رفلکتوپاز (بالکن)
260 subscribers
43 photos
34 videos
3 files
160 links
Reflectopause
@azarta
یادداشتهای آذر تشکر، جامعه‌شناس و لایف کوچ
Download Telegram
مونامو، رنگ تازه بر دردها

من و یکی دو نسل قبل و بعدِ من، همه قطعه مونامو را از آرانخوئز شنیده‌ایم و با شنیدنش، خاطرات زیادی برایمان زنده می‌شود، فکر می‌کردیم این یک تم فرانسوی باشد، هر چه بود خیلی به ما می‌چسبید...
شنیدن این قطعه برای من همیشه با درد و دلشوره درونی همراه بود، با یاد چیزهای از دست رفته که نمی‌شد برایش کاری کرد. جملاتش بوی اندوه و حسرت می‌داد همیشه!
امروز این اجرا را از مونامو شنیدم. در پست بعدی برایتان می‌گذارم.
این قطعه تازه با همان جملات قدیمی، مال موزیسین ترک بنام iskender  Sencema است که اثرش با نام Memleketim منتشر شده، با تم عربی و ترکیب عود و قانون!
امروز وقتی این قطعه را پس از سالها شنیدم، چیزی متفاوت بود، پر از شور و سبکبالی،... در میانه گوش‌کردن به آن بودم که همه سالهای گذشته در ذهنم زنده شد،... نه،... به رقص درآمد!
خودم را دیدم که از جایم بلند شده‌ام، دارم چرخ می‌زنم و مشت‌هایم را بر هوا می‌کوبم....

منِ ایرانی
در میانه روز زمستانی،
جملات کهنه موسیقی،
سازهای عربی،
موزیسین ترک که معناهای تازه را خوب می‌فهمد!

آه، خاورمیانه!
چه شگفتی‌ها
که از تو زاییده خواهد شد.

https://t.me/azarbalcony
4
Forwarded from گفت و چای | فهیم عطار (Fahim Attar)
دو خط بنویسم و بروم پی کارم. امروز اولین روز کاری سال جدید است. هیچ فرقی هم با آخرین روز کاری سال قبل ندارد. انگار نه انگار سال نو آمده و باید یک چیزهایی عوض بشود. هیچ. کار همان کار است. ترافیک همان ترافیک است. ناتاشا همان ناتاشا است. سایز میلگردها و تیرآهن‌ها هم تغییر نکرده است. تنها فرق ماجرا این است که برای تاریخ، به جای بیست و چهار باید بنویسم بیست و پنج. که چون عادت ندارم بهش، هنوز به اشتباه می‌نویسم بیست و چهار و کسی هم متوجه نمی‌شود. خلاصه زندگی این‌ورِ سال تحویل با آن‌ورِ سال تحویل با هم مو نمی‌زند.

در عوض چند ماه قبل‌تر، منشی‌مان یک قهوه‌ساز جدید خرید برای شرکت. بس که قهوه‌ساز قبلی‌ تحلیل رفته بود و ظاهرش شده بود مجسمه و اسطوره‌ی ملال و نکبت. ناله می‌کرد. قهوه‌ را تف می‌کرد بیرون. گاهی وقت‌ها بالا می‌آورد. گاهی وقت‌ها هم سرِ گرم کردن قهوه مقاومت می‌کرد و آیس‌کافی ارائه می‌داد. همین شد که رگ غیرت منشی زد بالا و یک روز چهارشنبه، بهترین قهوه‌ساز جهان را خرید و آمد گذاشت توی آشپزخانه. یک صفحه‌ی دیجیتال دارد که چهار اینچ از مانیتورم بزرگ‌تر است. صبح بخیر می‌گوید. موقع دم‌کردن قهوه فیلم مستند نشان می‌دهد از جنگل بوته‌های قهوه. از کلایدرمن یک قطعه‌ی پیانو می‌زند. نهایتا قهوه که آماده شد می‌گوید «عزیزم، قهوه‌ات آماده‌اس. بوس».

اسمش را گذاشته‌ام «نفس». از آن چهارشنبه‌ای که نفس آمده به شرکت، امید به زندگی‌مان رفته بالاتر و اخلاق‌ها بهتر شده و پوست‌ها شفاف‌تر و دندان‌ها‌ براق‌تر و لبخند‌ها ملوس‌تر و راندمان کار بالاتر. تعریف نقطه‌ی عطف همین است. یک چیزی که زندگی‌ آدم را منقلب و به دو نیم تقسیم کند. دوران پیشا نفس و دوران پسا نفس. کاری کند که دیگر هیچ وقت زندگی مثل قبل نباشد و بنیان را کن‌فیکون کند. نه مثل نو شدن سال.

چند سال پیش، چهار نفر همکار که دوازده سانتیمتر به دور کمر و ران و غبغب‌شان اضافه شده بود، تصمیم گرفتند سال نو که آمد فقط سالاد کاهو بخورند و کرفس و با هم بروند باشگاه و خودشان را جر بدهد و برگردند به روزهای آرمانی و هالیوودی‌. که از دوم ژانویه هم واقعا شروع کردند. دو هفته رفتند و الحق جر خوردند و مثل برگ‌های چنارِ در فصل پاییز، ریختند و بی‌خیال ورزش شدند. دوباره خوردن همبرگر و ران گاو و ولو شدن روی مبل را گذاشتند در صدر اولویت‌های زندگی. تا این‌که سه ماه بعد شرکت‌مان الیویا را استخدام کرد. یک زن جوان که ترکیبی بود از زیبایی‌های شرق و غرب و الهه‌های یونان. وقتی وارد شرکت می‌شد انگار نسیم خنکی همه جا وزیدن می‌گرفت و شکوفه‌ها باز می‌شدند و آوای چنگ نواخته می‌شد و عطر زندگی پاشیده می‌شد روی سر و صورت بقیه. فهمیدید چقدر قشنگ بود یا بیشتر توضیح بدهم؟ پنج ماه از آمدن اولیویا نگذشته بود که تمام مردها (و البته دو نفر از همکارهای زن‌)، کل چربی‌های اضافه را سوزاندند. خودشان را جر دادند. پوست‌شان سبز شده بود بس که کاهو و بروکلی خوردند. دمبل و پرس سینه‌ی باشگاه‌ها را پکاندند. زندگی‌شان دو شقه شد. پیشا اولیویا و پسا اولیویا. اصلا سال نو یعنی اولیویا. نقطه‌ی عطف یعنی اولیویا. یا مقلب القلوب و الابصار یعنی اولیویا. اتفاقی که بعد از رخ دادن آن دیگر نمی‌شد به عقب برگشت. چیزی به شکل دائمی تغییر کرده بود.

هدایت کاف همین را می‌گفت در مورد شیدا. یا درمورد مرگ پدرش. بعدها شیدا همین را می‌گفت درمورد خودِ هدایت. که آمدن هدایت به زندگی‌اش چیزی را به طور دائم عوض کرد. دوران پیشا هدایت و پسا هدایت. یک تغییر دائمی که برگشت به دوران قبل را ناممکن می‌کند. سال نو یعنی هدایت. یعنی رفتن سیاهی. یعنی آمدن سیاهی. یعنی لمس سرانگشتان کسی بر پوست ساعد دست. یعنی شب اول انفرادی. یعنی رفتن کسی. یعنی آمدن آن یک نفر. یعنی بیدار شدن. یعنی «نفس». این‌ها سال جدید آدمیزادند. خوب یا بد. وگرنه بیست و چهار بشود بیست و پنج. به من چه؟
#فهیم_عطار
@fahimattar
7
سهم من از صداهای روز

توی خانه کوچکم نشسته‌ام. صدای کوچه آرام به گوشم می‌آید. مردی با قدمهای تند و رقصان راه می‌رود و بلند به مرد روبرویی می‌گوید:
سلااام عمو حسن، صبحت بخیر، امروز من حالم خیلی خوبه عمو حسن!
و عمو حسن بلند می‌گوید خدا رو شکر!
من دو مرد را نمی‌بینم اما من هم بلند می‌گویم: خدا رو شکر!


مادرم دو خواستگار داشته، یکی پسری از محله دورتر و یکی پسر همسایه. تصمیم‌گیری بین دو خواستگار سخت بوده است. مادربزرگم دم غروبِ یک روزِ بلند، نیت می‌کند و می‌نشیند دم پنجره به فالگوش... مردی در تاریک روشنای غروب از کوچه رد می‌شود و زیر لب آواز می‌خواند: آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌چرخیم،
یار در خانه و ما گردِ جهان می‌گردیم.

من بدنیا می‌آیم، حاصل پدر و مادری که همسایه دیوار به دیوار بوده‌اند!

شنیدن صدای شادمان مرد که از کوچه به گوشم می‌رسد، وصلم می‌کند به همسایگی و شعرِ مرد رهگذر، در سالهای دور، وقتی که من نبوده‌ام.

از خیابان و کوچه، صداهایی به گوش میرسد،...صدای موسیقی، صدای قدم‌های عجول، کوبیدن در ماشین‌ها... همهمه و بوق، لایه لایه، دور و نزدیک!

امروز سهم من از موسیقیِ مبهمِ شهر، بسته‌ای است که بوی باران می‌دهد، آرام بازش می‌کنم و گوش می‌دهم!

#گوش_کردن_فعال
#کوچینگ
#active_listening
#mindfulness

https://t.me/azarbalcony
11
حکمرانی بر خویش

گاهی وقتها جملاتی را می‌خوانم که میخکوبم می‌کنند، اولش به هیجان درمی‌آیم و با خودم می‌گویم خوب است با دیگران هم به اشتراک بگذارمش، هزار راهِ اشتراک‌گذاری هست، همه در دسترسم هستند...

لحظه‌ای نمی‌گذرد که فکرها هجوم می‌آورند، ذهنم پر می‌شود از هیولاهای رقصانِ کوچکِ زرد:
- دست بردار! شبکه‌های اجتماعی پر است از سخن بزرگان، تحریف‌شده و ناشده، با نسبت‌های درست یا غلط،... جمله‌‌ها از متن‌ها جدا می‌شوند و این روزها، آگاهی‌هایِ کوچکِ کپسولی توی جیب‌ همه پیدا می‌شوند!... همه درگیر معاملات دو سر بُرد... به اندازه لحظه کوتاهی حس ارزشمندی بدست می‌آید، برای مخاطب و ناشران جملات قصار، هر دو...رسالت‌ در ترویج آگاهی به انجام می‌رسد و لحظه‌ای شور برپا می‌شود و...
همه اینها، این تکرارها و تکرارها، این کلمات قصار که رنگ و وارنگ جلوی چشمانمان به رقص درمی‌آیند و از رنگ می‌افتند،... اینها چیستند؟ چه بهره‌ای از آنها می‌بریم؟... اینهمه چیز که می‌دانیم، به چه دردمان می‌خورد؟!

- بخشایش در ذات هر عملی است و اگر نتوان نتایج عملی را بخشید، هرگز نمی‌توان دست به کاری زد.

- درست است، اول باید ببخشم، همه این آگاهی‌های سرگردان را که چون ذرات غبار پیش چشمانمان می‌رقصند، باید ببخشم و بپذیرم تا بتوانم بگویم هانا آرنت در کتاب سترگ "وضع بشری" گفته است:

به همان صورت که بر خویش حکم می‌رانیم، بر دیگران نیز حکم خواهیم راند!

...چشم بر هر جمله دیگری می‌بندم، این جمله را همچون مانترایی در ذهن خویش تکرار می‌کنم و بر کلماتش درنگ می‌کنم. می‌گذارم تا روزها و ساعت‌های زندگیم بر مدار داوری این جمله بچرخند!

#هانا_آرنت
https://t.me/azarbalcony
🔥21
ایمانِ جستجو

میدانم ترکیب غریبی است این ترکیب "ایمانِ جستجو"...یعنی ایمان داشته باشم به جستجو؟... چطور؟
"ایمان به پیداکردن" را تجربه کرده‌ایم، تاحدی میشناسیمش، برایمان از مختصاتش گفته‌اند، گاه آمده، شوری در ما برانگیخته و با آن، چه بسا چند صباحی، همدم و همخواب بوده‌ایم؛ امیدوار بوده‌ایم و باور و ایمان داشته‌ایم که راهی را، چیزی را خواهیم یافت!...
اما اینکه به جستجو ایمان بیاورم، به گشتن و گشتن... و این را مقامی از ایمان و وضعیت وجودی برای خویش بدانم، غریب و نایاب است!... می‌دانم.

من هم هنوز بخوبی نمیدانمش، دارم به همفکری دعوتتان می‌کنم. برای من هم چیزی ابری و مه آلود است و هنوز
برای کشفِ ایمانِ جستجو، در حال جستجویم!

بگذارید بگویم از کجا آمد: این را بتازگی در کار با برخی از آدم‌ها کشف کرده‌ام. گاه به آنها اصرار می‌کنم کوچینگ را امتحان کنند، بخاطر رهایی از کلافگی، استیصال، سردرگمی و برای رهایی از دردی که ابراز می‌کنند، برای رسیدن به لذتِ روشنی، کشف، احساسِ سرزندگی و سبکبالی.... می‌بینم که هزار دلیل می‌آورند تا به خود بگویند دیگر نباید جستجو کنند،...گاهی، کارِ من، این می‌شود که تمام دلایل را از اعتبار بیندازم و کمک کنم تا نیاز واقعی، خودش را نشان دهد.
وقت می‌گذارم، عزیزترین دارایی‌ام؛ یعنی انرژی ذهنی‌ام را در میان می‌گذارم، همه مناسبات پولی را لغو می‌کنم، دستم را دراز می‌کنم و می‌گذارم دستم تا هر جا برسد، کش بیاید!

بعد با دردی در ماهیچه‌های دست، می‌فهمم که او ایمانِ جستجویش را از دست داده است!
می‌بینم اگر ایمان جستجو نباشد، در سکوت و درد خانه می‌کنی، پشت پنجره‌های غبارگرفته، می‌نشینی و روبرویِ غبارگرفته را نگاه می‌کنی و زمان، دیگر برایت عزیز نیست. می‌گذاری لحظه‌ها تو را ترک کنند!
وقتی از جستجو دست برداشته باشی و ایمانِ جستجو در تو رو به خاموشی رفته باشد،... فرقی نمی‌کند که چیزی با چه هزینه‌ای سر راهت باشد، حتی اگر به تعارف و پیشکش هم باشد، بر نمی‌داری،...
تا اینجای کار فهمیده‌ام اگر ایمانی نباشد که در جستجو مستقر باشد و در آن، جا خوش کرده باشد، ایمانی که به خودِ جستجو باشد، قدرت تشخیص راه‌ها از دست می‌رود،...
ایمانِ جستجو، ایمانِ به ارزشِ گشتن است، شوری است که مرا از جایم بلند می‌کند تا به دنبال چیزی بگردم. مرا از پشت پنجره‌های مه‌گرفته سکوت بلند می‌کند و دستم را می‌گذارد در دست زمان!

جستجو، خود، مقامِ ایمان است.

#کوچینگ

https://t.me/azarbalcony
👍42🔥2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مادربزرگ‌ها

دو روز است بارها و بارها این کار کوتاه خلاقانه را دیده‌ام....
دلم نیامد اینجا نگذارم. شما هم ببینید تا از لذت غرق شدن در خاطرات شخصی بهره‌مند شوید، آن جور که ذهن، تصویری را انطباق می‌دهد با تجارب خودش، با پیراهن آبی، با چارقد سپید، با موهای حنایی مادربزرگ، با همه زنهایی که پیر شدند و با موهای پوشیده عشق ورزیدند ...

نوش!

https://t.me/azarbalcony
7👍1
سال‌گشت

این نوشته را می‌گذارم اینجا، مثل نشانه‌ای در راه، می‌گذارم تا اول خودم بخوانم...بارها و بارها...سال دیگر و سال دیگر، تا وقتی زنده باشم!

- در زندگی، نقاط درنگی هست که آدم می‌ایستد، مثل پیاده‌ای که لحظه‌ای این پا آن پا کند، به عقبِ سر نگاهی بیندازد و دوباره راه بیفتد، گاه این نقطه، این لحظه درنگ، سالروز تولد، چرخیدن سال نو یا حتی سالمرگ عزیزِ از دست‌رفته‌ای است!... هر چه هست، در لحظه درنگ، زمان، خود را به رخ می‌کشد و می‌ایستد تا دوباره در نسبتِ با تو تعریف شود.
حالا زمان بر تو گذشته است و یکی از همان نقاط برایت فرا رسیده است، چه می‌توانی بگویی به خودت؟....

- بگذار به عقب سرم نگاه کنم، به شرایط جامعه‌ام، به جهان و به خودم. به جایی که ایستاده‌ام و جایی که از آن آمدم و به همه راهی که طی کردم.
- بگو چه دیدی، چه می‌بینی؟
- می‌بینم که از راهی دور آمده‌ام. از بن‌بست‌های کور، از راه‌های بی‌نشان، که قلب و اراده‌ام را نشان گرفته بودند.
درست است که خسته‌ام، اما چیزهای زیادی دستگیرم شده است. فهمیده‌ام که بشر تاکنون به همه چیز فکر کرده است، به وضع خود و جهانی که در آن بسر می‌بَرَد هم اندیشیده، اما حالا برخلاف همیشه، خوب می‌فهمد که چطور خود را فریب دهد. فهمیده‌ام که من، در جهانی زندگی می‌کنم که در آن، همه پیمان‌ها در حالِ فروریزی است و من بر لبه دردآورترین فقدان‌های بشری زندگی می‌کنم.
دیگر مطمئن شده‌ام که کشورم در بی‌حسیِ قبل از فاجعه بسر می‌برد و دارد آخرین لبخندهایِ گیجش را می‌زند! سیاست، دلایلِ خودش را گم کرده است، عدالت و داوری، بی‌طنین و بی‌رمق شده، و منطقِ عقلانی رو به محاق می‌رود. فهمیده‌ام که هیچ جای جهان نیست که در معامله برای آزادی، برنده باشم،...هر چه و هر چقدر که بپردازم!

من اما هنوز، جان بدربرده و زنده‌ام. سرمازده با لرزشی در شانه‌هایم، پوشیده در پاک‌ترین لباسی که مادرم به تن داشت وقتی به خدایی که در کعبه نشسته بود، با اشک، لبیک می‌گفت.
زنده‌ام و دردآورترین فقدانهایم را تاب آورده‌ام. حالا بر از دست رفتنِ کسی، رابطه‌ای، امتیازی، موقعیتی و... می‌اندیشم، اما مشت بر سینه نمی‌کوبم و زاری نمی‌کنم. نفرین و آفرینِ کسی، کمتر مرا از جا بدر می‌برد. با وجودِ اشتیاق به مظاهر نو، حکمتِ تکرار را می‌شناسم. بلد شده‌ام صبورانه و بی‌هیاهو تماشا کردن را و یاد گرفته‌ام که خوب و دقیق مشاهده کنم.
سالی که رفت، دلایل رنج کشیدن را بیشتر با خود شست و بُرد و حالا ای‌کاش‌هایم رو به ته کشیدن دارد.
من هنوز زنده‌ام و هنوز چشمانم نور دارد و می‌بیند دیوانه‌خانه‌ای را که آتش گرفته است!
درست است که همه ایمان‌هایم پاورچین و دزدکی مرا ترک کرده‌اند، اما چیزهایی در دست دارم که بیهوده نیست و مرا به معنای زندگی، متصل می‌کنند. چشمه‌های جوشانی دارم که پاهایم را در گرمایِ آبِ زلالِ آنها فرو می‌برم و در میان سرما و هیاهوی جهان، دلم را به لبخندی مهمان می‌کنند. آن گرما که پاهایم را احاطه می‌کند، قدرت بر شانه‌هایم می‌دود و سر راست می‌کنم: چشمه‌های آب گرم من، کوچینگ و نوشتن است!

#کوچینگ
#نوشتن

https://t.me/azarbalcony
8👌1
4👍3🔥2
https://www.instagram.com/reel/DFlGuL4SCNt/?igsh=MTk4MGNwdWJmdTJ6dA==

در اینجا از شرایط زیست و گذر عمر در ایران معاصر، از سالمندی و کمک به کیفیت زندگی در ایام سالمندی گفته ام همراه با نیروانا موسوی عزیز در پیج همدم.

#سالمندی

https://t.me/azarbalcony
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هنوز هم در میان تاریکی، نوری روشن و براق از گوشه چشم رد می‌شود و لبخند به لب می آورد!
13
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رفلکتوپاز(۱۴)
در پیرامونم هیچ چیزخوب نیست، چیزهای خوب کوچکی هست، اما کاسه توقعم بدجور سرخالی است.
میدان دیدم پر از رنج‌های آدمهاست، پر از ستم و جهالت و قلدری!

میدانم! همیشه همینطور است، دردها که از حد می‌گذرند، رقص پرسش‌ها آغاز می‌شود... تبدیلم میکنند به پرسشگری لجباز و قفلی!

نشسته‌ام و بارها این رقص جمعی را می‌بینم. با خودم می‌اندیشم چطور می‌شود زندگی را همچون این رقص پیش برد، شاد و رها، ... ذهن و بدن با هم هماهنگ باشند، هر حرکت پا، آنی باشد که تو می‌خواهی!
چطور می‌شود رقصنده بود، در خود و با دیگران، در میدانی که پر از تیغ است!

#رفلکتوپاز

https://t.me/azarbalcony
9👍3
تجربه آزادی (۱)

چند ساعتی بیشتر نیست که از سفر برگشته‌ام. دارم همسفرانم؛ اشیایی که همراهم بودند و در سفر نیازهای کوچک و گذرایم را برآورده می‌کردند، سرِ جایشان می‌گذارم.
به تجربه آزادی رفتم، به سفر و در این تجربه، چیزهای زیادی فهمیدم:
فهمیدم که سفر، ارتباط با جهان است، جوری که عبور کنی و نمانی. فهمیدم که سفر می‌روم؛ نه فقط برای دیدنِ گذرایِ جاها و آدم‌ها... می‌روم که خودم را در جاهای ناآشنا ببینم و هر بار از خودم بپرسم "این چه موقعیتی است که خود را در آن قرار داده‌ام؟"، در لحظه، خود را حاضر و غایب کنم، سوال بیاید و برقصد، پیِ پاسخ برآید و برود!

در سفر مدام این پرسش می‌آید، بی‌دعوتِ من،... رقصان و پرسان و همه جا سرک می‌کشد؛ وقتی دارم ردِ پایِ مسافرانِ عجول را جارو می‌زنم، وقتی از پله‌های تیزِ کامیون‌ها پایین می‌آیم و دستانم دارد وزن تمام هیکلم را تحمل می‌کند، وقتی در صبحی سرد، دستان سیاه مردانی را می‌بینم که در میان سرما و دوده و روغن‌سیاه، با اشیای غول پیکر درمی‌افتند و به شعله‌های کوچکِ ته دلشان می‌اندیشم که شاید هست، یا دیری است فرومرده،... وقتی با گوشه چشم، نگاه ماتِ آدم‌ها به دریا را می‌بینم که حرمت‌ها و کنجکاویشان را گم کرده‌اند و تیرهای کوچکِ ریز از چشمان و دهانشان به اطراف، پرتاب می‌شود،... به هنگام دردهای صبحگاهیِ شانه‌هایم، زیر رطوبت شور و سنگین، ... وقتی افولِ زیبایی‌ها را می‌بینم، ولعِ پول را، فقدانِ اشتیاق را، آغوش‌های یخ‌زده را که مدام عوض می‌شوند تا سرما فراموش شود،.. وقتی در میان شهری دور، روی سنگِ شکسته گوری به انتظار چیزی نشسته‌ام که نمی‌دانم چیست و... این پرسش می‌خزد و پیش می‌آید!

و وقتی در صبح سردِ دریای جنوب، تنم همه چیز را فراموش می‌کند و به تماشای طلوع می‌نشیند و انگشتانم اول از سرما و بعد از گرما می‌سوزد و هزار کلمه می‌آفریند و می‌نویسد، وقتی به قصه عاشقیِ راننده‌ای تنها، در جاده‌ای طولانی گوش می‌دهم که با احتیاط، گنجه‌اش را می‌گشاید و رازهایش را رو می‌کند،... و کوهِ یخِ قصه‌اش را می‌بینم که آرام دارد آب می‌شود،... وقتی زیر سایه ضرباهنگِ آرام و یکنواخت موج‌ها، به سرگشتگیِ ذهن‌های ناآرام، گوش می‌دهم که با پرسش‌های من، شکل می‌گیرند و رنگ می‌بازند، و.... همه اینها، پاسخ همان پرسش است!

سفر می‌روم تا پرسش‌ها و پاسخ‌ها در کوتاه‌زمانی نفسگیر، پشتِ سرِ هم بیایند و بروند و جا عوض کنند، پرسش‌ها و پاسخ‌ها دنبال هم بیایند و همچون رقصی آیینی، مرا در بر بگیرند، جهانم را، پناهگاهم را، جایم را و معناهایم را تعیین کنند، دوباره به چشمم آورند، زاده شوند، بمانند و گاه در دم از بین بروند!

#سفر
#نوشتن
#تجربه_آزادی

@https://t.me/azarbalcony
9👍1
@https://t.me/azarbalcony
11
سال نو را بر خود مبارک کنید، با ذهن و دلی سبک‌تر !

https://t.me/azarbalcony
👍32
Azaan {webahang.ir}
Mehdi Yarrahi
دیروز در چهارمین روز ماه رمضان، موذن این اذان را شلاق زده‌اند به خاطر موسیقی و همراهی با ما

این اذان زیبا را گوش کنید!
#مهدی_یراحی

https://t.me/azarbalcony
4🔥2😡2
۸ مارس، روزِ زنانه

از وقتی چشم باز کرده‌ام، روز ۸ مارس برایم عزیز بوده است. بر خود واجب می‌دانستم همچون آیینی ذهنی، به تمام زنانی که در زندگی می‌شناختم فکر کنم و فاصله خود را نسبت به دربدری، تنهایی، انزوا، سرسختی و آزادگیِ آنها، بسنجم و در گوش خود نجوا کنم.

امسال اما، حالِ دیگری دارم. با خودم فکر می‌کنم ۱۱۰ سال است بشر درباره زنان، مردان، جنسیت، ساختارها و نقش‌های جنسیتی و و و.... چیزهای زیادی فهمیده و راه‌های زیادی رفته است و هنوز راه‌های نرفته، بسیار است.
امسال، دلم از تکرارِ آیین‌ها گرفته است. از تبریک‌ها و گرامیداشت‌ها،... از بس‌که جهانی که در آن زندگی می‌کنم، پر از خشونت، ستم، خشم، قلدری و سلطه بر سرِ هر چه زن و مرد است!... دقیق می‌شوم و می‌بینم که تاجران و جاهلان بر جهان و بر خانهُ هر یک از ما مسلط شده‌اند! دلم از این زندگی که در چنین رنج و ستمی پیچیده شده، گرفته است!

امسال این جمله، همچون مانترایی بر ذهن و زبانم جاری می‌شود:

آنکه سرکوب می‌کند، تاریخِ سرکوب‌شدگیِ خودش را بازتولید می‌کند!

می‌دانم جهان زنان و مردان، جهانِ بشری، به روحی فراگیر و دربرگیرنده، حمایتگر، آزاد، بلندپرواز، خیال‌انگیز، اصیل و مستقل نیازمند است؛ روحی زنانه!

در دلم نام امروز را عوض می‌کنم تا روزی تازه را آغاز کرده باشم:

۸ مارس، "روز زنانه"


#هشتم_مارس
#روز_جهانی_زن

https://t.me/azarbalcony
9👍4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دعوتتان می‌کنم به این اثر ....و اندیشیدن به این پرسش که "اثر من" در جهانِ پریشانِ امروز چیست و چه خواهد گفت!

https://t.me/azarbalcony
5👌1
جا باز کردن سال نو

نیمه روز است. من نشسته‌ام جای همیشگی‌ام؛ جایی که همه اشیا و فضایی که در آن زندگی می‌کنم، روبرویم باشد.
کوچه حالا آرام و ساکت است و صدای رفت و آمد کسی نیست. به این فکر می‌کنم که در جایی از جهان زندگی می‌کنم که هنوز ظرفیتی هست که بسرعت جا عوض می‌کند: "ظرفیت هیاهو و سکوت"!

صدای جرق جرق شمع‌هاست فقط، و ریز ریزِ جوشیدنِ آب توی کتری!... دارم به یک چیز دیگر هم فکر می‌کنم: به این درنگِ میانه روز،.. به این جا باز کردنِ سالی، برای اینکه سالِ دیگر هم بیاید و بنشیند....انگار که وسط برو‌بیا و شلوغی، "زمان" بایستد، این‌پاآن‌پا کند تا خودش را بکشاند روی پله دیگری!
جابجا شدنِ سال در میانه روز، کارش همین بوده گویا، که من خیره بشوم به شمع‌ها، هیاهوی کوچه جایش را داده باشد به صدای باران... و زمان، دستم را بگیرد و بکشاندم تا سالِ تازه‌!

یادم می‌آید که نفسم به سلامت سرِجایش هست. با خودم می‌گویم من زنده‌ام و هنوز جا تمام نشده گویی... برای سال جدید هم دارد جا باز می‌شود!

سایه جنگ و ویرانی، گاه سنگین سنگین، جلوی چشمانم رژه می‌رود... اما من از سالِ قبل زنده‌ترم و دارم به کارهایی فکر می‌کنم که در سالِ گذشته کردم، جسارت‌هایی که ورزیدم، پیچِ ترس‌هایی که رد کردم و آزادی‌هایی که آفریدم....

اخبار ویرانی و سقوط، پستی و حقارت، چون سوزنی در چشمم فرو می‌روند اما به کارهایی فکر می‌کنم که مهم می‌دانم و حاضرم همه اندوخته‌ها و داشته‌هایم را بر سرِ آنها بگذارم،...

"من نفس می‌کشم و هنوز آفریننده آزادی هستم، برای خودم و جهانی که در آنم"!

این تنها جمله ای است که بنا دارم با خودم تکرارش کنم، وقتی که زمان برای خودش جا باز می‌کند، دستم را می‌گیرد و می‌کشاند به روزهای نو!

سال نو مبارک!🌺

#سال_نو
#نوروز

https://t.me/azarbalcony
10👍1