رفلکتوپاز (بالکن)
260 subscribers
43 photos
34 videos
3 files
160 links
Reflectopause
@azarta
یادداشتهای آذر تشکر، جامعه‌شناس و لایف کوچ
Download Telegram
امروز
به نیمه نرسیده،
مردان خشمگین
صداها خفه در گلو
نگاهها خیره بر کاغذهای کهنه
آتش بس!

و من و تو
دوباره
بر ساحل بیروت خواهیم رقصید
و به چشمان یکدیگر خیره خواهیم شد
در غروب
بر روی ویرانه ها!

#بیروت
#آذر_تشکر

https://t.me/azarbalcony
9👍1
Blood Moon
@music_lights -Adam Hurst
قطعه‌ای موسیقی
می‌تواند حفّار قهاری باشد،

باستان‌شناسی دقیق،
با قلم‌موی نازکی در دست!


قطعه ماه خونین
آهنگساز: آدام هرست(Adam Hurst)
از آلبوم طلسم

https://t.me/azarbalcony
1👍1
نامه‌ها(۱)

پرستو جانم سلام
تازه از کنسرتِ تو برگشته‌ام، دیدن تو روی استیج چقدر زیبا و شکوهمند بود با آن لباسِ سیاهِ بلند...من در هوای مه‌زده شهری غریب، در گوشه‌ای از اتاقی، کنار تو در آن کاروانسرا بودم؛ در میان وهم و سکوتِ کاروانسرایی در یکی از بیابان‌های بی‌انتهای خاورمیانه، که گاهی سکوتش با آشوبِ کاروانیانِ عجول به‌هم‌می‌ریزد.
در آن کاروانسرا، دیگر هیاهوی سفر و باربستن و بارگذاشتن نبود، شیهه اسبان و نعره شتران،... بجای بادِ سرگردان، صدای قوی و نرم تو بود که در رواق‌های کاروانسرا می‌پیچید، خیال بود و موسیقی، صدای تو بود و خیال من!
خیال من چهارزانو نشسته بود روبروی تو، روی خاک‌های کویر، زیر نورِ آسمانِ شبی مبهم، که تو برایم بخوانی، به صدای تو گوش بدهم و به اینجا و اکنونِ زندگیم افتخار کنم.
به صدای تو، که زندگیت از سرتاپای تیلور سویفت ارزش‌آفرین‌تر است که در میان نورهای خیره‌کننده، برای توجه و پول، جلوی جهانیان به خود می‌پیچد، تو که از بچه‌های آفریقا که برای اعانه می‌خوانند، غرورآفرین‌تر بودی، تو خوب بلد هستی زنی بلندقامت و پرغرور باشی که آبروداری جلوی مهمان را بلد است و می‌داند چطور صورتش را با سیلی سرخ نگهدارد!

پرستوی عزیزم
چطور به این نقطه رسیدی؟ تو که در عمرِ کوتاهت، هیچکس را نداشتی که صدایت را در شیر بخواباند، تو که تا لحظه آخر برای همه چیز دویدی، احاطه شده در هوای مسموم تهران، و زیر باران گلوله‌های دمشق!
کنسرت تو همه چیز داشت، درست مثل خیالی شیرین، چیده شده بود، خیالی که ساده است و آشفته نیست. خیالی که سر راست است، نه برای جمع کردن اعانه است و نه برای به رخ کشیدن قدرت پول و صنعت زیبایی، خیالی که خودش را میزایاند، در کویری دور، مثل زنی پابه ماه و تنها در میان بیابان!

چقدر این خیال زیبا بود، چقدر تو زیبا بودی و چقدر صدایت زیبا بود، و تو در خیالِ من و خودت، در "خیالِ ما" قدرت آفریدی، قدرت زنی که در سرما دستانش را ها می‌کند، تا سر پا بماند و بخواند، در میانه جنگ لبخند می‌زند و رها و ساده است و در "خود"ش بپاخاسته است: "من، پرستو، می‌خواهم برای مردمی که دوستشان دارم، بخوانم!"

ای نامه که می‌روی به سویش
از جانب من ببوس رویش!

#پرستو_احمدی
#آذر_تشکر
#کنسرت_فرضی

https://t.me/azarbalcony
21👍3👌1
رفلکتوپاز (۱۲)
رهایی و آزادی

زیاد نیستند آدمهایی که آرام انگشتشان را می‌گذارند کنار چانه‌ات و سرت را میچرخانند سوی دیگر، وادارت میکنند تا روی تصوراتت یکبار دیگر دقیق شوی؛ مثل یک کوچ(coach)

این روزها دارم هانا آرنت میخوانم و سعی میکنم حرفهای او درباره انقلابهای بزرگ را مثل چیزی مربوط به خودم بخوانم.
می‌گوید: دختر! یادت باشد فرق است بین رهایی و آزادی. مباد که این دو را بجای هم بکار ببری.
آدم‌ها معمولا برای رهایی میکوشند، میخواهند از دست چیزهایی که آزارشان می‌دهد، "رها" شوند.خودت هم همین کار را کردی...یادت هست؟ بیرون زدنها، درنگ کردنها، تنهایی‌گزیدنها و... همه برای رهایی بود، رهایی از چیزهای رنج‌آور!
حالا کجایی؟ هنوز داری برای رهایی دست و پا میزنی یا داری بنای آزادی را میسازی؟
کنار زانوی این زن بزرگ با چشمان نافذ، میفهمم رهایی را با آزادی اشتباه نگیرم. آزادی، تجربه بزرگِ ساختن است! ساختن و تعریفِ دوباره بنای رضایت، شادی، زیبایی...
در لابلای رنجهایِ از سرگذرانده، دارم دنبال قطعاتی برای بنای تازه‌ام میگردم،...
حال خوشی است!

#هانا_آرنت
#رفلکتوپاز

https://t.me/AzarMadeliene
5👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بر فراز آینده جهان

وقتی این سخن ایلان ماسک را دیدم، بیش از هر چیز خنده‌ام گرفت... بعد هزار فکر آمد،... این آدم کیست و کجا ایستاده است و... ذهنم داشت سخن و گوینده‌اش را معنا میکرد، نزدیک می‌شد و فاصله می‌گرفت.
در میان کلنجارهای ذهنی، به اولین واکنشم دقت کردم، ... چرا خنده‌ام گرفته بود؟!

جهان در حال جنگ است، بیش از همه خاورمیانه...جهان درگیر جهل است و قلدری، بیش از همه خاورمیانه...جهان، جای پیچیده‌ای برای زندگی شده است، و پیچیدگی بیشتر در خاورمیانه!

در سخن این مرد دقت کنید، شما هم خنده‌تان خواهد گرفت و از خودتان خواهید پرسید: چطور زندگی انسانی چنین پیچیده شد برای بدست آوردن انرژی... زغالسنگ، نفت، گاز، انرژی هسته‌ای ...و از ساده‌ترین، قدرتمندترین، کافی‌ترین و بی‌سلطه‌ترین انرژی غافل ماند یا نخواست ببیند!

فرقی نمی‌کند که به باورهای خودت بخندی، یا باورهای جامعه، نظام حاکم کشورت یا نظام جهانی.... وقتی بر آنچه می‌بینم، واقعیت می‌پندارم، بر سر آن اصرار می‌کنم و هیاهو راه می‌اندازم، بخندم، درست نقطه تغییر آن است!

#آذر_تشکر

https://t.me/azarbalcony
👌2
نشستن در پشت پلک

امروز این فیلم را دیدم بنام:
The diving bell and the butterfly
درباره نویسنده‌ فرانسوی جان دومینیک بوبی است که بعد از اینکه دچار سکته مغزی شد، کتابش را با حرکت یک پلک نوشت!
حروف الفبا را برایش می‌خواندند و او در مقابل هر حرفی که در نظرش بود، با تنها چشمش، پلک میزد و بعد یکی دیگر و یکی دیگر تا کلمه ساخته شود... و بعد جمله شود... و بعد صفحه شود و... کتاب شود!

شگفتی فیلم فقط روایت چنین کاری سترگ نیست. چیزی مهمتر در جریان است:
تمام فیلم از پشت پلکهای جان دومینیک اتفاق می‌افتد. ما نشسته‌ایم توی یک چشمِ باقیمانده دومینیک و همه چیز را می‌بینیم. جایی هستیم بین چشم و جهان ذهن او... تخیلات او، داوری‌ها، دیدگاه‌ها، حسرتها و ترسهایش، همه در گوش ما زمزمه می‌شود و با چشم او می‌بینیم، گاه محدود و مبهم، گاه روشن و وسیع....

جای عجیبی است برای فهمیدن روایت یک زندگی و برای ساختن دوباره آن....درست مثل جای یک کوچ (Coach) می‌ماند!

#کوچینگ

https://t.me/azarbalcony
6👌2
"پرسش‌ها" در گفتگو با هانا

دارم از هانا آرنت چیزهای زیادی یاد می‌گیرم. او درباره نظامات سیاسی برایم می‌گوید، درباره انقلاب فرانسه و انقلاب آمریکا... شرح می‌دهد که چطور انقلاب آمریکا پیروز شد اما انقلاب فرانسه با وجود دستاوردهای عظیمش، شکست خورد و به عقب برگشت.

مثل همیشه حرفهایش را به خودم می‌گیرم. خیالم را می‌برم به جایی که با هم نشسته باشیم، شاید رو به دریا،... شن‌ها زیر انگشت‌های پاهایم شکل می‌گیرند و به هم می‌ریزند:
- تو می‌گویی اتفاق مهم در امریکا این بود که آدم‌ها چیز زیادی پشت سر نداشتند که بخواهند خراب کنند، برای همین پرسش‌هاشان مربوط می‌شد به آینده. پرسش اصلی‌شان این بود که چطور امور را جوری بچینیم که آزادی تاسیس و تضمین شود. درست است؟
- اوهوم
- و در انقلاب فرانسه، آدم‌ها مجبور بودند با سنت‌های قبلی در بیافتند و دائم نگران باشند که چیزی از قبل برنگردد، و از این رو پرسش‌هاشان از نگرانی برای تکرار گذشته می‌آمد؛ یعنی چطور کاری کنیم که استبدادِ گذشته برنگردد. درست است؟
- اوهوم
- پس ملتی می‌تواند ترسیده باشد از گذشته خود، و همه قانونگذاری‌اش برای فرار از این ترس باشد!
و علت شکستش هم همین ترسِ نهفته در لابلای قانون‌هایش باشد

سکوت می‌کنم و انگشتهایم در کار ساختن تپه کوچک شنی است.

- به چه چیز داری فکر میکنی؟
- دارم پرسش‌هایم را دوباره چک می‌کنم.... کدامشان مربوط به ترس از رنج‌ها و تجارب تلخ گذشته است و کدامشان برای تاسیس آزادی در آینده زندگیم!
- میدانم؛ همیشه همین کار را میکنی، حرف‌ها را در نسبتِ با خودت می‌سنجی!
- میدانی دارم به چه فکر می‌کنم؟
اینکه با اینهمه گذشته پشت سر، چطور می‌شود پرسش‌هایم معطوف به آینده باشد... چطور می‌شود پرسش‌هایم به سمتِ تاسیس آزادی در زندگیم باشد؟
تو درست می‌گویی، پرسش‌هایم گاه حول و حوش ترس‌هایی چیده می‌شود، که تجربه کرده‌ام و اگر قانونی بگذارم که چنین و چنان شود و دیگر وضعیت گذشته تکرار نشود، همه از همان ترس‌ها می‌آیند... با خودم قرار می‌گذارم که چنین و چنان خواهم کرد چون دیگر نمی‌خواهم فلان تلخی تکرار شود.... آه هانا، حالا می‌فهمم چطور ترس‌ها در زندگی من تکرار می‌شوند،... ترس‌هایم، لابلای قوانینم خواهند نشست و من همیشه ترسیده خواهم بود و به سوی آزادی قدم برنخواهم گذاشت...
لگدی به تپه کوچک شن‌های زیر پایم می‌زنم:
باورم نمی‌شود!...تجربه‌های تلخ من بر خواسته امروز من و پرسش‌هایِ امروز من اثر می‌گذارند!

هانا! من تکرارِ بی پایانِ تلخی را نمی‌خواهم،...
می‌خواهم "آزادی" را تاسیس کنم.
با اینهمه ترس و تلخی، چطور می‌توانم بایستم و پرسش‌هایم را رو به تاسیسِ آزادی سامان دهم؟

لابد هانا لبخندی می‌زند، دستش را می‌گذارد پشتم، نگاهش را می‌دوزد به دورها و آرام زمزمه می‌کند:

- نگران نباش، فقط کافی است کمی بر جایِ خود بایستی، همانجایی که هستی و نگاهی به پرسش‌هایت بکنی، هر جور که می‌شود، هر قدر که می‌شود، هر جور که می‌توانی!

#هانا_آرنت
#کوچینگ
#آذر_تشکر

https://t.me/azarbalcony
👍53👌1
پرسش‌های ترسو

هنوز یک هفته نشده که فهمیده‌ام ممکن است مبنای پرسش‌هایم، تلخی‌های باشد که در گذشته تجربه کرده‌ام، که فهمیده‌ام ممکن است قانونگذاری‌هایم، صورت‌های جدیدی از نگرانی و ترس از گذشته باشد.
در همین یک هفته خیلی چیزها عوض شده است. اول برای این دسته پرسش‌ها، اسم گذاشتم: "پرسشهای ترسو"!
شده‌ام نگهبان تیزبین افکار و پرسش‌هایم، در شبی تاریک و برفی،... سرما و تاریکی سرتِق و لجوج ترم کرده است. نمی‌گذارم جنبنده‌ای از زیر چشمم در برود.

میدانم، مدتی که پرسش‌های ترسو رد نشوند و میدان خالی باشد، پرسش‌های آزاد، قدرتمند، سبکبال و رقصان سر می‌رسند!

آدمی است و پرسش‌هایش، و جهان هرگز از پرسش خالی نیست!

#رفلکتوپاز
#کوچینگ

https://t.me/azarbalcony
👍9
رفلکتوپاز (۱۳)

روز پهن شده است اما من هنوز دراز کشیده‌ام. دیشب چند ساعتی پیاده راه رفتم، جانِ راه رفتن نداشتم، زانوانم ذُق ذُق می‌کرد، اما راه می‌رفتم و خودم را به صدای موسیقی خیابان دلخوش کرده بودم، خسته و بی‌جان به خانه برگشتم، مقدار زیادی غذا خوردم، ده‌ها کانال تلگرامی را بالا پایین کردم، اینستاگرام را باز کردم و از تغییر لحن‌ها، حرف‌ها و رنگ‌ها سرسام گرفتم و...
خواهرم خوشحال از بازشدن واتساپ، با من تماس تصویری گرفته، پسرکان زیبای بابلی کمی بیشتر از حد تحمل آقایان جست و خیز کرده‌اند و باید مجازات شوند، مصر شلوغ شده، سوریه در کش و قوس است، هر قلدری از یک ور دنیا چیزی گفته و هوش مصنوعی دارد دست ما را در دست مردگانمان می‌گذارد و تیز کرده که فاصله مرگ و زندگی را بردارد!...

بارها و بارها بین خودِ کلافه‌، جامعه تنگ نظر، خاورمیانه آشفته، جهانِ بی‌معنا، در رفت و آمدم.
یک لحظه بر لبه تخت می‌نشینم،
این همان لحظه جادویی است که دوباره سرنخ‌ها را بدستم می‌دهد:
- اول توصیف کن چطور هستی؟
- همین حرف‌های بالا...به اضافه حس بیزاری از اینکه چرا کنترلم را از دست دادم.
-از کجا آمد؟ا
- اولش از پستی شروع شد که خواندم از یک "جامعه‌شناس" و فعال اجتماعی که سوگهای انباشته را با حس ناامنی شخصی‌اش پیوند داده بود و ذکر همه تلخی‌های اجتماعی، ترکیب شده بود با شیردادن به بچه‌اش در نیمه شب!... بعد هم در جلسه آنلاین یک "کوچ" (Coach) شرکت کردم که داشت به کوچ‌ها می‌گفت انتظار نداشته باشید فرد در این ساختارهای معیوب بتواند حرکت کند!
از همین دو جا آمد... یکی صبح و یکی عصر ...مثل این بود که در شلوغی، به هر دو پهلویم سُقُلمه محکمی خورده باشد، از سمت جامعه‌شناس بودنم و از سمت کوچ بودنم!

هر دو پهلویم درد میکند!

به هر دو طرف چیزی گفتم و تلاش کوچکی کردم، می‌دانم که حرفهایم واکنش بود، مثل واکنش به دردی که توی شکم می‌پیچد...

سرِ پا می‌ایستم، لحظه‌ای درنگ می‌کنم... به دردِ هر دو طرفِ پهلویم نگاه می‌کنم، برای خودم قهوه‌ای دم می‌کنم و صبر می‌کنم!

#رفلکتوپاز
#کوچینگ

https://t.me/azarbalcony
12👍2
مونامو، رنگ تازه بر دردها

من و یکی دو نسل قبل و بعدِ من، همه قطعه مونامو را از آرانخوئز شنیده‌ایم و با شنیدنش، خاطرات زیادی برایمان زنده می‌شود، فکر می‌کردیم این یک تم فرانسوی باشد، هر چه بود خیلی به ما می‌چسبید...
شنیدن این قطعه برای من همیشه با درد و دلشوره درونی همراه بود، با یاد چیزهای از دست رفته که نمی‌شد برایش کاری کرد. جملاتش بوی اندوه و حسرت می‌داد همیشه!
امروز این اجرا را از مونامو شنیدم. در پست بعدی برایتان می‌گذارم.
این قطعه تازه با همان جملات قدیمی، مال موزیسین ترک بنام iskender  Sencema است که اثرش با نام Memleketim منتشر شده، با تم عربی و ترکیب عود و قانون!
امروز وقتی این قطعه را پس از سالها شنیدم، چیزی متفاوت بود، پر از شور و سبکبالی،... در میانه گوش‌کردن به آن بودم که همه سالهای گذشته در ذهنم زنده شد،... نه،... به رقص درآمد!
خودم را دیدم که از جایم بلند شده‌ام، دارم چرخ می‌زنم و مشت‌هایم را بر هوا می‌کوبم....

منِ ایرانی
در میانه روز زمستانی،
جملات کهنه موسیقی،
سازهای عربی،
موزیسین ترک که معناهای تازه را خوب می‌فهمد!

آه، خاورمیانه!
چه شگفتی‌ها
که از تو زاییده خواهد شد.

https://t.me/azarbalcony
4
Forwarded from گفت و چای | فهیم عطار (Fahim Attar)
دو خط بنویسم و بروم پی کارم. امروز اولین روز کاری سال جدید است. هیچ فرقی هم با آخرین روز کاری سال قبل ندارد. انگار نه انگار سال نو آمده و باید یک چیزهایی عوض بشود. هیچ. کار همان کار است. ترافیک همان ترافیک است. ناتاشا همان ناتاشا است. سایز میلگردها و تیرآهن‌ها هم تغییر نکرده است. تنها فرق ماجرا این است که برای تاریخ، به جای بیست و چهار باید بنویسم بیست و پنج. که چون عادت ندارم بهش، هنوز به اشتباه می‌نویسم بیست و چهار و کسی هم متوجه نمی‌شود. خلاصه زندگی این‌ورِ سال تحویل با آن‌ورِ سال تحویل با هم مو نمی‌زند.

در عوض چند ماه قبل‌تر، منشی‌مان یک قهوه‌ساز جدید خرید برای شرکت. بس که قهوه‌ساز قبلی‌ تحلیل رفته بود و ظاهرش شده بود مجسمه و اسطوره‌ی ملال و نکبت. ناله می‌کرد. قهوه‌ را تف می‌کرد بیرون. گاهی وقت‌ها بالا می‌آورد. گاهی وقت‌ها هم سرِ گرم کردن قهوه مقاومت می‌کرد و آیس‌کافی ارائه می‌داد. همین شد که رگ غیرت منشی زد بالا و یک روز چهارشنبه، بهترین قهوه‌ساز جهان را خرید و آمد گذاشت توی آشپزخانه. یک صفحه‌ی دیجیتال دارد که چهار اینچ از مانیتورم بزرگ‌تر است. صبح بخیر می‌گوید. موقع دم‌کردن قهوه فیلم مستند نشان می‌دهد از جنگل بوته‌های قهوه. از کلایدرمن یک قطعه‌ی پیانو می‌زند. نهایتا قهوه که آماده شد می‌گوید «عزیزم، قهوه‌ات آماده‌اس. بوس».

اسمش را گذاشته‌ام «نفس». از آن چهارشنبه‌ای که نفس آمده به شرکت، امید به زندگی‌مان رفته بالاتر و اخلاق‌ها بهتر شده و پوست‌ها شفاف‌تر و دندان‌ها‌ براق‌تر و لبخند‌ها ملوس‌تر و راندمان کار بالاتر. تعریف نقطه‌ی عطف همین است. یک چیزی که زندگی‌ آدم را منقلب و به دو نیم تقسیم کند. دوران پیشا نفس و دوران پسا نفس. کاری کند که دیگر هیچ وقت زندگی مثل قبل نباشد و بنیان را کن‌فیکون کند. نه مثل نو شدن سال.

چند سال پیش، چهار نفر همکار که دوازده سانتیمتر به دور کمر و ران و غبغب‌شان اضافه شده بود، تصمیم گرفتند سال نو که آمد فقط سالاد کاهو بخورند و کرفس و با هم بروند باشگاه و خودشان را جر بدهد و برگردند به روزهای آرمانی و هالیوودی‌. که از دوم ژانویه هم واقعا شروع کردند. دو هفته رفتند و الحق جر خوردند و مثل برگ‌های چنارِ در فصل پاییز، ریختند و بی‌خیال ورزش شدند. دوباره خوردن همبرگر و ران گاو و ولو شدن روی مبل را گذاشتند در صدر اولویت‌های زندگی. تا این‌که سه ماه بعد شرکت‌مان الیویا را استخدام کرد. یک زن جوان که ترکیبی بود از زیبایی‌های شرق و غرب و الهه‌های یونان. وقتی وارد شرکت می‌شد انگار نسیم خنکی همه جا وزیدن می‌گرفت و شکوفه‌ها باز می‌شدند و آوای چنگ نواخته می‌شد و عطر زندگی پاشیده می‌شد روی سر و صورت بقیه. فهمیدید چقدر قشنگ بود یا بیشتر توضیح بدهم؟ پنج ماه از آمدن اولیویا نگذشته بود که تمام مردها (و البته دو نفر از همکارهای زن‌)، کل چربی‌های اضافه را سوزاندند. خودشان را جر دادند. پوست‌شان سبز شده بود بس که کاهو و بروکلی خوردند. دمبل و پرس سینه‌ی باشگاه‌ها را پکاندند. زندگی‌شان دو شقه شد. پیشا اولیویا و پسا اولیویا. اصلا سال نو یعنی اولیویا. نقطه‌ی عطف یعنی اولیویا. یا مقلب القلوب و الابصار یعنی اولیویا. اتفاقی که بعد از رخ دادن آن دیگر نمی‌شد به عقب برگشت. چیزی به شکل دائمی تغییر کرده بود.

هدایت کاف همین را می‌گفت در مورد شیدا. یا درمورد مرگ پدرش. بعدها شیدا همین را می‌گفت درمورد خودِ هدایت. که آمدن هدایت به زندگی‌اش چیزی را به طور دائم عوض کرد. دوران پیشا هدایت و پسا هدایت. یک تغییر دائمی که برگشت به دوران قبل را ناممکن می‌کند. سال نو یعنی هدایت. یعنی رفتن سیاهی. یعنی آمدن سیاهی. یعنی لمس سرانگشتان کسی بر پوست ساعد دست. یعنی شب اول انفرادی. یعنی رفتن کسی. یعنی آمدن آن یک نفر. یعنی بیدار شدن. یعنی «نفس». این‌ها سال جدید آدمیزادند. خوب یا بد. وگرنه بیست و چهار بشود بیست و پنج. به من چه؟
#فهیم_عطار
@fahimattar
7
سهم من از صداهای روز

توی خانه کوچکم نشسته‌ام. صدای کوچه آرام به گوشم می‌آید. مردی با قدمهای تند و رقصان راه می‌رود و بلند به مرد روبرویی می‌گوید:
سلااام عمو حسن، صبحت بخیر، امروز من حالم خیلی خوبه عمو حسن!
و عمو حسن بلند می‌گوید خدا رو شکر!
من دو مرد را نمی‌بینم اما من هم بلند می‌گویم: خدا رو شکر!


مادرم دو خواستگار داشته، یکی پسری از محله دورتر و یکی پسر همسایه. تصمیم‌گیری بین دو خواستگار سخت بوده است. مادربزرگم دم غروبِ یک روزِ بلند، نیت می‌کند و می‌نشیند دم پنجره به فالگوش... مردی در تاریک روشنای غروب از کوچه رد می‌شود و زیر لب آواز می‌خواند: آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌چرخیم،
یار در خانه و ما گردِ جهان می‌گردیم.

من بدنیا می‌آیم، حاصل پدر و مادری که همسایه دیوار به دیوار بوده‌اند!

شنیدن صدای شادمان مرد که از کوچه به گوشم می‌رسد، وصلم می‌کند به همسایگی و شعرِ مرد رهگذر، در سالهای دور، وقتی که من نبوده‌ام.

از خیابان و کوچه، صداهایی به گوش میرسد،...صدای موسیقی، صدای قدم‌های عجول، کوبیدن در ماشین‌ها... همهمه و بوق، لایه لایه، دور و نزدیک!

امروز سهم من از موسیقیِ مبهمِ شهر، بسته‌ای است که بوی باران می‌دهد، آرام بازش می‌کنم و گوش می‌دهم!

#گوش_کردن_فعال
#کوچینگ
#active_listening
#mindfulness

https://t.me/azarbalcony
11
حکمرانی بر خویش

گاهی وقتها جملاتی را می‌خوانم که میخکوبم می‌کنند، اولش به هیجان درمی‌آیم و با خودم می‌گویم خوب است با دیگران هم به اشتراک بگذارمش، هزار راهِ اشتراک‌گذاری هست، همه در دسترسم هستند...

لحظه‌ای نمی‌گذرد که فکرها هجوم می‌آورند، ذهنم پر می‌شود از هیولاهای رقصانِ کوچکِ زرد:
- دست بردار! شبکه‌های اجتماعی پر است از سخن بزرگان، تحریف‌شده و ناشده، با نسبت‌های درست یا غلط،... جمله‌‌ها از متن‌ها جدا می‌شوند و این روزها، آگاهی‌هایِ کوچکِ کپسولی توی جیب‌ همه پیدا می‌شوند!... همه درگیر معاملات دو سر بُرد... به اندازه لحظه کوتاهی حس ارزشمندی بدست می‌آید، برای مخاطب و ناشران جملات قصار، هر دو...رسالت‌ در ترویج آگاهی به انجام می‌رسد و لحظه‌ای شور برپا می‌شود و...
همه اینها، این تکرارها و تکرارها، این کلمات قصار که رنگ و وارنگ جلوی چشمانمان به رقص درمی‌آیند و از رنگ می‌افتند،... اینها چیستند؟ چه بهره‌ای از آنها می‌بریم؟... اینهمه چیز که می‌دانیم، به چه دردمان می‌خورد؟!

- بخشایش در ذات هر عملی است و اگر نتوان نتایج عملی را بخشید، هرگز نمی‌توان دست به کاری زد.

- درست است، اول باید ببخشم، همه این آگاهی‌های سرگردان را که چون ذرات غبار پیش چشمانمان می‌رقصند، باید ببخشم و بپذیرم تا بتوانم بگویم هانا آرنت در کتاب سترگ "وضع بشری" گفته است:

به همان صورت که بر خویش حکم می‌رانیم، بر دیگران نیز حکم خواهیم راند!

...چشم بر هر جمله دیگری می‌بندم، این جمله را همچون مانترایی در ذهن خویش تکرار می‌کنم و بر کلماتش درنگ می‌کنم. می‌گذارم تا روزها و ساعت‌های زندگیم بر مدار داوری این جمله بچرخند!

#هانا_آرنت
https://t.me/azarbalcony
🔥21
ایمانِ جستجو

میدانم ترکیب غریبی است این ترکیب "ایمانِ جستجو"...یعنی ایمان داشته باشم به جستجو؟... چطور؟
"ایمان به پیداکردن" را تجربه کرده‌ایم، تاحدی میشناسیمش، برایمان از مختصاتش گفته‌اند، گاه آمده، شوری در ما برانگیخته و با آن، چه بسا چند صباحی، همدم و همخواب بوده‌ایم؛ امیدوار بوده‌ایم و باور و ایمان داشته‌ایم که راهی را، چیزی را خواهیم یافت!...
اما اینکه به جستجو ایمان بیاورم، به گشتن و گشتن... و این را مقامی از ایمان و وضعیت وجودی برای خویش بدانم، غریب و نایاب است!... می‌دانم.

من هم هنوز بخوبی نمیدانمش، دارم به همفکری دعوتتان می‌کنم. برای من هم چیزی ابری و مه آلود است و هنوز
برای کشفِ ایمانِ جستجو، در حال جستجویم!

بگذارید بگویم از کجا آمد: این را بتازگی در کار با برخی از آدم‌ها کشف کرده‌ام. گاه به آنها اصرار می‌کنم کوچینگ را امتحان کنند، بخاطر رهایی از کلافگی، استیصال، سردرگمی و برای رهایی از دردی که ابراز می‌کنند، برای رسیدن به لذتِ روشنی، کشف، احساسِ سرزندگی و سبکبالی.... می‌بینم که هزار دلیل می‌آورند تا به خود بگویند دیگر نباید جستجو کنند،...گاهی، کارِ من، این می‌شود که تمام دلایل را از اعتبار بیندازم و کمک کنم تا نیاز واقعی، خودش را نشان دهد.
وقت می‌گذارم، عزیزترین دارایی‌ام؛ یعنی انرژی ذهنی‌ام را در میان می‌گذارم، همه مناسبات پولی را لغو می‌کنم، دستم را دراز می‌کنم و می‌گذارم دستم تا هر جا برسد، کش بیاید!

بعد با دردی در ماهیچه‌های دست، می‌فهمم که او ایمانِ جستجویش را از دست داده است!
می‌بینم اگر ایمان جستجو نباشد، در سکوت و درد خانه می‌کنی، پشت پنجره‌های غبارگرفته، می‌نشینی و روبرویِ غبارگرفته را نگاه می‌کنی و زمان، دیگر برایت عزیز نیست. می‌گذاری لحظه‌ها تو را ترک کنند!
وقتی از جستجو دست برداشته باشی و ایمانِ جستجو در تو رو به خاموشی رفته باشد،... فرقی نمی‌کند که چیزی با چه هزینه‌ای سر راهت باشد، حتی اگر به تعارف و پیشکش هم باشد، بر نمی‌داری،...
تا اینجای کار فهمیده‌ام اگر ایمانی نباشد که در جستجو مستقر باشد و در آن، جا خوش کرده باشد، ایمانی که به خودِ جستجو باشد، قدرت تشخیص راه‌ها از دست می‌رود،...
ایمانِ جستجو، ایمانِ به ارزشِ گشتن است، شوری است که مرا از جایم بلند می‌کند تا به دنبال چیزی بگردم. مرا از پشت پنجره‌های مه‌گرفته سکوت بلند می‌کند و دستم را می‌گذارد در دست زمان!

جستجو، خود، مقامِ ایمان است.

#کوچینگ

https://t.me/azarbalcony
👍42🔥2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مادربزرگ‌ها

دو روز است بارها و بارها این کار کوتاه خلاقانه را دیده‌ام....
دلم نیامد اینجا نگذارم. شما هم ببینید تا از لذت غرق شدن در خاطرات شخصی بهره‌مند شوید، آن جور که ذهن، تصویری را انطباق می‌دهد با تجارب خودش، با پیراهن آبی، با چارقد سپید، با موهای حنایی مادربزرگ، با همه زنهایی که پیر شدند و با موهای پوشیده عشق ورزیدند ...

نوش!

https://t.me/azarbalcony
7👍1
سال‌گشت

این نوشته را می‌گذارم اینجا، مثل نشانه‌ای در راه، می‌گذارم تا اول خودم بخوانم...بارها و بارها...سال دیگر و سال دیگر، تا وقتی زنده باشم!

- در زندگی، نقاط درنگی هست که آدم می‌ایستد، مثل پیاده‌ای که لحظه‌ای این پا آن پا کند، به عقبِ سر نگاهی بیندازد و دوباره راه بیفتد، گاه این نقطه، این لحظه درنگ، سالروز تولد، چرخیدن سال نو یا حتی سالمرگ عزیزِ از دست‌رفته‌ای است!... هر چه هست، در لحظه درنگ، زمان، خود را به رخ می‌کشد و می‌ایستد تا دوباره در نسبتِ با تو تعریف شود.
حالا زمان بر تو گذشته است و یکی از همان نقاط برایت فرا رسیده است، چه می‌توانی بگویی به خودت؟....

- بگذار به عقب سرم نگاه کنم، به شرایط جامعه‌ام، به جهان و به خودم. به جایی که ایستاده‌ام و جایی که از آن آمدم و به همه راهی که طی کردم.
- بگو چه دیدی، چه می‌بینی؟
- می‌بینم که از راهی دور آمده‌ام. از بن‌بست‌های کور، از راه‌های بی‌نشان، که قلب و اراده‌ام را نشان گرفته بودند.
درست است که خسته‌ام، اما چیزهای زیادی دستگیرم شده است. فهمیده‌ام که بشر تاکنون به همه چیز فکر کرده است، به وضع خود و جهانی که در آن بسر می‌بَرَد هم اندیشیده، اما حالا برخلاف همیشه، خوب می‌فهمد که چطور خود را فریب دهد. فهمیده‌ام که من، در جهانی زندگی می‌کنم که در آن، همه پیمان‌ها در حالِ فروریزی است و من بر لبه دردآورترین فقدان‌های بشری زندگی می‌کنم.
دیگر مطمئن شده‌ام که کشورم در بی‌حسیِ قبل از فاجعه بسر می‌برد و دارد آخرین لبخندهایِ گیجش را می‌زند! سیاست، دلایلِ خودش را گم کرده است، عدالت و داوری، بی‌طنین و بی‌رمق شده، و منطقِ عقلانی رو به محاق می‌رود. فهمیده‌ام که هیچ جای جهان نیست که در معامله برای آزادی، برنده باشم،...هر چه و هر چقدر که بپردازم!

من اما هنوز، جان بدربرده و زنده‌ام. سرمازده با لرزشی در شانه‌هایم، پوشیده در پاک‌ترین لباسی که مادرم به تن داشت وقتی به خدایی که در کعبه نشسته بود، با اشک، لبیک می‌گفت.
زنده‌ام و دردآورترین فقدانهایم را تاب آورده‌ام. حالا بر از دست رفتنِ کسی، رابطه‌ای، امتیازی، موقعیتی و... می‌اندیشم، اما مشت بر سینه نمی‌کوبم و زاری نمی‌کنم. نفرین و آفرینِ کسی، کمتر مرا از جا بدر می‌برد. با وجودِ اشتیاق به مظاهر نو، حکمتِ تکرار را می‌شناسم. بلد شده‌ام صبورانه و بی‌هیاهو تماشا کردن را و یاد گرفته‌ام که خوب و دقیق مشاهده کنم.
سالی که رفت، دلایل رنج کشیدن را بیشتر با خود شست و بُرد و حالا ای‌کاش‌هایم رو به ته کشیدن دارد.
من هنوز زنده‌ام و هنوز چشمانم نور دارد و می‌بیند دیوانه‌خانه‌ای را که آتش گرفته است!
درست است که همه ایمان‌هایم پاورچین و دزدکی مرا ترک کرده‌اند، اما چیزهایی در دست دارم که بیهوده نیست و مرا به معنای زندگی، متصل می‌کنند. چشمه‌های جوشانی دارم که پاهایم را در گرمایِ آبِ زلالِ آنها فرو می‌برم و در میان سرما و هیاهوی جهان، دلم را به لبخندی مهمان می‌کنند. آن گرما که پاهایم را احاطه می‌کند، قدرت بر شانه‌هایم می‌دود و سر راست می‌کنم: چشمه‌های آب گرم من، کوچینگ و نوشتن است!

#کوچینگ
#نوشتن

https://t.me/azarbalcony
8👌1
4👍3🔥2
https://www.instagram.com/reel/DFlGuL4SCNt/?igsh=MTk4MGNwdWJmdTJ6dA==

در اینجا از شرایط زیست و گذر عمر در ایران معاصر، از سالمندی و کمک به کیفیت زندگی در ایام سالمندی گفته ام همراه با نیروانا موسوی عزیز در پیج همدم.

#سالمندی

https://t.me/azarbalcony
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هنوز هم در میان تاریکی، نوری روشن و براق از گوشه چشم رد می‌شود و لبخند به لب می آورد!
13