رفلکتوپاز (بالکن)
260 subscribers
43 photos
34 videos
3 files
160 links
Reflectopause
@azarta
یادداشتهای آذر تشکر، جامعه‌شناس و لایف کوچ
Download Telegram
👌84👍1
Kooh - NasleMusic.Com
Ehsan Haeri - NasleMusic.Com
در میان هجوم بی‌معنایی، در میان انتظار ویرانی و جنگ، این کار احسان حائری بنام "کوه"، دو روز است توی گوشم است. دربرگیرندگی موسیقی، عمق کلام و تصویر قوی شعر، صدای نجیب و متواضع خواننده و.... تو را وامی‌دارد به گوش سپردن، بارها و بارها....تا وصل شوی به حکمت تکرار!


https://t.me/azarbalcony
9👌2👍1
کارهای نو در زمانه غریب!
خاطرات کار یک کوچ(Coach)!

تصور کنید در زمانه‌ای دور بدنیا آمده‌اید، وقتی که هیچ ردی از راه نیست و هزار اثر چرخ و اثر قدم بر خاک است که از جایی به جایی میروند!
تصور کنید شما مهندس راه هستید و بلدید راه را پیدا کنید، می‌توانید کنار هر کس بنشینید و مبدا و مقصد را معلوم کنید، میتوانید با کمک اهالی هر محل، راه را آسفالت کنید، خط کشی کنید و تابلو بزنید و.... تا جماعت بلدِ راهِ خود شوند و زودتر به مقصد برسند.
تصور کنید برای آن‌ها که رد پاهایشان بر خاک بیابانها مانده است، تشنگی کشیده‌اند و هزار جهت و مسیر را امتحان کرده‌اند، قرار است توضیح بدهید چکاره‌اید!
اگر به آنان بگویید مهندس راه هستید ممکن است چه واکنشی نشان دهند؟ چه بسا چشمهای بی‌حالتشان را به شما بدوزند و بگویند مهندس راه؟ یعنی چه؟ بعد شما توضیح بدهی که راه یعنی مسیری که از جایی مشخص به جای مشخصی می‌رود و آدم‌ها در آن مسیر قرار می‌گیرند و می‌روند تا به مقصدشان برسند، بعد آنها شانه‌هایشان را بالا بیندازند و بگویند خوب این را که خودمان بلدیم، اینقدر از یک طرف به طرف دیگر می‌آییم و می‌رویم تا دستمان بیاید که گم نمی‌شویم وسط راه، بعد شما بگویید من اگر مسیرتان را آسفالت کنم زودتر میرسید، آنها هم بگویند، چه احتیاجی که زودتر برسیم، خاصیت راه  زندگی همین است. اینقدر می‌روی و می‌آیی تا درست شود، بقیه‌اش حرف مفت است...

شما که غریبه نیستید، حال آن مهندس راه را دارم در زمانه‌ای که قرار است عمرها تلف شود برای کوبیدن خاک، برای رفتن به این سو و آن سو، در زمانه تمام‌شدن عمرهای عزیز، در زمانه هزار آزمون و خطا... و حسرتِ هزار راه نرفته!

https://t.me/azarbalcony
5🤔2👍1
🔥1
من در آیینه دیگران

چشم‌هایتان را ببندید، و از لطف و دوستی مرا به یاد بیاورید. بعد "آذر تشکر" را در یک تا سه کلمه توصیف کنید.
کلمه‌های شما برایم بسیار ارزشمند است، آنها را به این آدرس بفرستید:
@Azarta


تصویر ما در آیینه دیگران، هر چه باشد، بخش مهمی از تشخُص ماست!

https://t.me/azarbalcony
رفلکتوپاز (۱۱)

این یک نشست فرهنگی مرسوم نیست.
نگاه کردن من به پشت سرم است. به یکی از قطعات تجربه‌ام، قطعه‌ای که میخواستم از زمانه‌ای دیگر، کسی را بیرون بکشم که بیشترین نسبت روحی را با من داشته باشد، در وضعیتی باشد که من هستم، مثل خودم باشد؛ دست خالی با آرزوهای بزرگ در سر، سمج و قفلی!

بیایید تا یکی دو ساعتی من و شما و میرزا حسن توی سر همدیگر زیست کنیم!

#رفلکتوپاز

https://t.me/azarbalcony
👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آه ....این بدن‌ها
این ساقه‌های تُرد
که در آغوش مرگ،...

روزی خواهند رقصید
بر خاک‌های خونین
بر خاک خشک بیابان خاورمیانه!

#کیانوش_سنجری

https://t.me/azarbalcony
6👌1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تو همان ساقه نازک و شکوهمندی
که دعا می‌خواند؛
دعای باران!

https://t.me/azarbalcony
7👍1
امروز
به نیمه نرسیده،
مردان خشمگین
صداها خفه در گلو
نگاهها خیره بر کاغذهای کهنه
آتش بس!

و من و تو
دوباره
بر ساحل بیروت خواهیم رقصید
و به چشمان یکدیگر خیره خواهیم شد
در غروب
بر روی ویرانه ها!

#بیروت
#آذر_تشکر

https://t.me/azarbalcony
9👍1
Blood Moon
@music_lights -Adam Hurst
قطعه‌ای موسیقی
می‌تواند حفّار قهاری باشد،

باستان‌شناسی دقیق،
با قلم‌موی نازکی در دست!


قطعه ماه خونین
آهنگساز: آدام هرست(Adam Hurst)
از آلبوم طلسم

https://t.me/azarbalcony
1👍1
نامه‌ها(۱)

پرستو جانم سلام
تازه از کنسرتِ تو برگشته‌ام، دیدن تو روی استیج چقدر زیبا و شکوهمند بود با آن لباسِ سیاهِ بلند...من در هوای مه‌زده شهری غریب، در گوشه‌ای از اتاقی، کنار تو در آن کاروانسرا بودم؛ در میان وهم و سکوتِ کاروانسرایی در یکی از بیابان‌های بی‌انتهای خاورمیانه، که گاهی سکوتش با آشوبِ کاروانیانِ عجول به‌هم‌می‌ریزد.
در آن کاروانسرا، دیگر هیاهوی سفر و باربستن و بارگذاشتن نبود، شیهه اسبان و نعره شتران،... بجای بادِ سرگردان، صدای قوی و نرم تو بود که در رواق‌های کاروانسرا می‌پیچید، خیال بود و موسیقی، صدای تو بود و خیال من!
خیال من چهارزانو نشسته بود روبروی تو، روی خاک‌های کویر، زیر نورِ آسمانِ شبی مبهم، که تو برایم بخوانی، به صدای تو گوش بدهم و به اینجا و اکنونِ زندگیم افتخار کنم.
به صدای تو، که زندگیت از سرتاپای تیلور سویفت ارزش‌آفرین‌تر است که در میان نورهای خیره‌کننده، برای توجه و پول، جلوی جهانیان به خود می‌پیچد، تو که از بچه‌های آفریقا که برای اعانه می‌خوانند، غرورآفرین‌تر بودی، تو خوب بلد هستی زنی بلندقامت و پرغرور باشی که آبروداری جلوی مهمان را بلد است و می‌داند چطور صورتش را با سیلی سرخ نگهدارد!

پرستوی عزیزم
چطور به این نقطه رسیدی؟ تو که در عمرِ کوتاهت، هیچکس را نداشتی که صدایت را در شیر بخواباند، تو که تا لحظه آخر برای همه چیز دویدی، احاطه شده در هوای مسموم تهران، و زیر باران گلوله‌های دمشق!
کنسرت تو همه چیز داشت، درست مثل خیالی شیرین، چیده شده بود، خیالی که ساده است و آشفته نیست. خیالی که سر راست است، نه برای جمع کردن اعانه است و نه برای به رخ کشیدن قدرت پول و صنعت زیبایی، خیالی که خودش را میزایاند، در کویری دور، مثل زنی پابه ماه و تنها در میان بیابان!

چقدر این خیال زیبا بود، چقدر تو زیبا بودی و چقدر صدایت زیبا بود، و تو در خیالِ من و خودت، در "خیالِ ما" قدرت آفریدی، قدرت زنی که در سرما دستانش را ها می‌کند، تا سر پا بماند و بخواند، در میانه جنگ لبخند می‌زند و رها و ساده است و در "خود"ش بپاخاسته است: "من، پرستو، می‌خواهم برای مردمی که دوستشان دارم، بخوانم!"

ای نامه که می‌روی به سویش
از جانب من ببوس رویش!

#پرستو_احمدی
#آذر_تشکر
#کنسرت_فرضی

https://t.me/azarbalcony
21👍3👌1
رفلکتوپاز (۱۲)
رهایی و آزادی

زیاد نیستند آدمهایی که آرام انگشتشان را می‌گذارند کنار چانه‌ات و سرت را میچرخانند سوی دیگر، وادارت میکنند تا روی تصوراتت یکبار دیگر دقیق شوی؛ مثل یک کوچ(coach)

این روزها دارم هانا آرنت میخوانم و سعی میکنم حرفهای او درباره انقلابهای بزرگ را مثل چیزی مربوط به خودم بخوانم.
می‌گوید: دختر! یادت باشد فرق است بین رهایی و آزادی. مباد که این دو را بجای هم بکار ببری.
آدم‌ها معمولا برای رهایی میکوشند، میخواهند از دست چیزهایی که آزارشان می‌دهد، "رها" شوند.خودت هم همین کار را کردی...یادت هست؟ بیرون زدنها، درنگ کردنها، تنهایی‌گزیدنها و... همه برای رهایی بود، رهایی از چیزهای رنج‌آور!
حالا کجایی؟ هنوز داری برای رهایی دست و پا میزنی یا داری بنای آزادی را میسازی؟
کنار زانوی این زن بزرگ با چشمان نافذ، میفهمم رهایی را با آزادی اشتباه نگیرم. آزادی، تجربه بزرگِ ساختن است! ساختن و تعریفِ دوباره بنای رضایت، شادی، زیبایی...
در لابلای رنجهایِ از سرگذرانده، دارم دنبال قطعاتی برای بنای تازه‌ام میگردم،...
حال خوشی است!

#هانا_آرنت
#رفلکتوپاز

https://t.me/AzarMadeliene
5👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بر فراز آینده جهان

وقتی این سخن ایلان ماسک را دیدم، بیش از هر چیز خنده‌ام گرفت... بعد هزار فکر آمد،... این آدم کیست و کجا ایستاده است و... ذهنم داشت سخن و گوینده‌اش را معنا میکرد، نزدیک می‌شد و فاصله می‌گرفت.
در میان کلنجارهای ذهنی، به اولین واکنشم دقت کردم، ... چرا خنده‌ام گرفته بود؟!

جهان در حال جنگ است، بیش از همه خاورمیانه...جهان درگیر جهل است و قلدری، بیش از همه خاورمیانه...جهان، جای پیچیده‌ای برای زندگی شده است، و پیچیدگی بیشتر در خاورمیانه!

در سخن این مرد دقت کنید، شما هم خنده‌تان خواهد گرفت و از خودتان خواهید پرسید: چطور زندگی انسانی چنین پیچیده شد برای بدست آوردن انرژی... زغالسنگ، نفت، گاز، انرژی هسته‌ای ...و از ساده‌ترین، قدرتمندترین، کافی‌ترین و بی‌سلطه‌ترین انرژی غافل ماند یا نخواست ببیند!

فرقی نمی‌کند که به باورهای خودت بخندی، یا باورهای جامعه، نظام حاکم کشورت یا نظام جهانی.... وقتی بر آنچه می‌بینم، واقعیت می‌پندارم، بر سر آن اصرار می‌کنم و هیاهو راه می‌اندازم، بخندم، درست نقطه تغییر آن است!

#آذر_تشکر

https://t.me/azarbalcony
👌2
نشستن در پشت پلک

امروز این فیلم را دیدم بنام:
The diving bell and the butterfly
درباره نویسنده‌ فرانسوی جان دومینیک بوبی است که بعد از اینکه دچار سکته مغزی شد، کتابش را با حرکت یک پلک نوشت!
حروف الفبا را برایش می‌خواندند و او در مقابل هر حرفی که در نظرش بود، با تنها چشمش، پلک میزد و بعد یکی دیگر و یکی دیگر تا کلمه ساخته شود... و بعد جمله شود... و بعد صفحه شود و... کتاب شود!

شگفتی فیلم فقط روایت چنین کاری سترگ نیست. چیزی مهمتر در جریان است:
تمام فیلم از پشت پلکهای جان دومینیک اتفاق می‌افتد. ما نشسته‌ایم توی یک چشمِ باقیمانده دومینیک و همه چیز را می‌بینیم. جایی هستیم بین چشم و جهان ذهن او... تخیلات او، داوری‌ها، دیدگاه‌ها، حسرتها و ترسهایش، همه در گوش ما زمزمه می‌شود و با چشم او می‌بینیم، گاه محدود و مبهم، گاه روشن و وسیع....

جای عجیبی است برای فهمیدن روایت یک زندگی و برای ساختن دوباره آن....درست مثل جای یک کوچ (Coach) می‌ماند!

#کوچینگ

https://t.me/azarbalcony
6👌2
"پرسش‌ها" در گفتگو با هانا

دارم از هانا آرنت چیزهای زیادی یاد می‌گیرم. او درباره نظامات سیاسی برایم می‌گوید، درباره انقلاب فرانسه و انقلاب آمریکا... شرح می‌دهد که چطور انقلاب آمریکا پیروز شد اما انقلاب فرانسه با وجود دستاوردهای عظیمش، شکست خورد و به عقب برگشت.

مثل همیشه حرفهایش را به خودم می‌گیرم. خیالم را می‌برم به جایی که با هم نشسته باشیم، شاید رو به دریا،... شن‌ها زیر انگشت‌های پاهایم شکل می‌گیرند و به هم می‌ریزند:
- تو می‌گویی اتفاق مهم در امریکا این بود که آدم‌ها چیز زیادی پشت سر نداشتند که بخواهند خراب کنند، برای همین پرسش‌هاشان مربوط می‌شد به آینده. پرسش اصلی‌شان این بود که چطور امور را جوری بچینیم که آزادی تاسیس و تضمین شود. درست است؟
- اوهوم
- و در انقلاب فرانسه، آدم‌ها مجبور بودند با سنت‌های قبلی در بیافتند و دائم نگران باشند که چیزی از قبل برنگردد، و از این رو پرسش‌هاشان از نگرانی برای تکرار گذشته می‌آمد؛ یعنی چطور کاری کنیم که استبدادِ گذشته برنگردد. درست است؟
- اوهوم
- پس ملتی می‌تواند ترسیده باشد از گذشته خود، و همه قانونگذاری‌اش برای فرار از این ترس باشد!
و علت شکستش هم همین ترسِ نهفته در لابلای قانون‌هایش باشد

سکوت می‌کنم و انگشتهایم در کار ساختن تپه کوچک شنی است.

- به چه چیز داری فکر میکنی؟
- دارم پرسش‌هایم را دوباره چک می‌کنم.... کدامشان مربوط به ترس از رنج‌ها و تجارب تلخ گذشته است و کدامشان برای تاسیس آزادی در آینده زندگیم!
- میدانم؛ همیشه همین کار را میکنی، حرف‌ها را در نسبتِ با خودت می‌سنجی!
- میدانی دارم به چه فکر می‌کنم؟
اینکه با اینهمه گذشته پشت سر، چطور می‌شود پرسش‌هایم معطوف به آینده باشد... چطور می‌شود پرسش‌هایم به سمتِ تاسیس آزادی در زندگیم باشد؟
تو درست می‌گویی، پرسش‌هایم گاه حول و حوش ترس‌هایی چیده می‌شود، که تجربه کرده‌ام و اگر قانونی بگذارم که چنین و چنان شود و دیگر وضعیت گذشته تکرار نشود، همه از همان ترس‌ها می‌آیند... با خودم قرار می‌گذارم که چنین و چنان خواهم کرد چون دیگر نمی‌خواهم فلان تلخی تکرار شود.... آه هانا، حالا می‌فهمم چطور ترس‌ها در زندگی من تکرار می‌شوند،... ترس‌هایم، لابلای قوانینم خواهند نشست و من همیشه ترسیده خواهم بود و به سوی آزادی قدم برنخواهم گذاشت...
لگدی به تپه کوچک شن‌های زیر پایم می‌زنم:
باورم نمی‌شود!...تجربه‌های تلخ من بر خواسته امروز من و پرسش‌هایِ امروز من اثر می‌گذارند!

هانا! من تکرارِ بی پایانِ تلخی را نمی‌خواهم،...
می‌خواهم "آزادی" را تاسیس کنم.
با اینهمه ترس و تلخی، چطور می‌توانم بایستم و پرسش‌هایم را رو به تاسیسِ آزادی سامان دهم؟

لابد هانا لبخندی می‌زند، دستش را می‌گذارد پشتم، نگاهش را می‌دوزد به دورها و آرام زمزمه می‌کند:

- نگران نباش، فقط کافی است کمی بر جایِ خود بایستی، همانجایی که هستی و نگاهی به پرسش‌هایت بکنی، هر جور که می‌شود، هر قدر که می‌شود، هر جور که می‌توانی!

#هانا_آرنت
#کوچینگ
#آذر_تشکر

https://t.me/azarbalcony
👍53👌1
پرسش‌های ترسو

هنوز یک هفته نشده که فهمیده‌ام ممکن است مبنای پرسش‌هایم، تلخی‌های باشد که در گذشته تجربه کرده‌ام، که فهمیده‌ام ممکن است قانونگذاری‌هایم، صورت‌های جدیدی از نگرانی و ترس از گذشته باشد.
در همین یک هفته خیلی چیزها عوض شده است. اول برای این دسته پرسش‌ها، اسم گذاشتم: "پرسشهای ترسو"!
شده‌ام نگهبان تیزبین افکار و پرسش‌هایم، در شبی تاریک و برفی،... سرما و تاریکی سرتِق و لجوج ترم کرده است. نمی‌گذارم جنبنده‌ای از زیر چشمم در برود.

میدانم، مدتی که پرسش‌های ترسو رد نشوند و میدان خالی باشد، پرسش‌های آزاد، قدرتمند، سبکبال و رقصان سر می‌رسند!

آدمی است و پرسش‌هایش، و جهان هرگز از پرسش خالی نیست!

#رفلکتوپاز
#کوچینگ

https://t.me/azarbalcony
👍9
رفلکتوپاز (۱۳)

روز پهن شده است اما من هنوز دراز کشیده‌ام. دیشب چند ساعتی پیاده راه رفتم، جانِ راه رفتن نداشتم، زانوانم ذُق ذُق می‌کرد، اما راه می‌رفتم و خودم را به صدای موسیقی خیابان دلخوش کرده بودم، خسته و بی‌جان به خانه برگشتم، مقدار زیادی غذا خوردم، ده‌ها کانال تلگرامی را بالا پایین کردم، اینستاگرام را باز کردم و از تغییر لحن‌ها، حرف‌ها و رنگ‌ها سرسام گرفتم و...
خواهرم خوشحال از بازشدن واتساپ، با من تماس تصویری گرفته، پسرکان زیبای بابلی کمی بیشتر از حد تحمل آقایان جست و خیز کرده‌اند و باید مجازات شوند، مصر شلوغ شده، سوریه در کش و قوس است، هر قلدری از یک ور دنیا چیزی گفته و هوش مصنوعی دارد دست ما را در دست مردگانمان می‌گذارد و تیز کرده که فاصله مرگ و زندگی را بردارد!...

بارها و بارها بین خودِ کلافه‌، جامعه تنگ نظر، خاورمیانه آشفته، جهانِ بی‌معنا، در رفت و آمدم.
یک لحظه بر لبه تخت می‌نشینم،
این همان لحظه جادویی است که دوباره سرنخ‌ها را بدستم می‌دهد:
- اول توصیف کن چطور هستی؟
- همین حرف‌های بالا...به اضافه حس بیزاری از اینکه چرا کنترلم را از دست دادم.
-از کجا آمد؟ا
- اولش از پستی شروع شد که خواندم از یک "جامعه‌شناس" و فعال اجتماعی که سوگهای انباشته را با حس ناامنی شخصی‌اش پیوند داده بود و ذکر همه تلخی‌های اجتماعی، ترکیب شده بود با شیردادن به بچه‌اش در نیمه شب!... بعد هم در جلسه آنلاین یک "کوچ" (Coach) شرکت کردم که داشت به کوچ‌ها می‌گفت انتظار نداشته باشید فرد در این ساختارهای معیوب بتواند حرکت کند!
از همین دو جا آمد... یکی صبح و یکی عصر ...مثل این بود که در شلوغی، به هر دو پهلویم سُقُلمه محکمی خورده باشد، از سمت جامعه‌شناس بودنم و از سمت کوچ بودنم!

هر دو پهلویم درد میکند!

به هر دو طرف چیزی گفتم و تلاش کوچکی کردم، می‌دانم که حرفهایم واکنش بود، مثل واکنش به دردی که توی شکم می‌پیچد...

سرِ پا می‌ایستم، لحظه‌ای درنگ می‌کنم... به دردِ هر دو طرفِ پهلویم نگاه می‌کنم، برای خودم قهوه‌ای دم می‌کنم و صبر می‌کنم!

#رفلکتوپاز
#کوچینگ

https://t.me/azarbalcony
12👍2
مونامو، رنگ تازه بر دردها

من و یکی دو نسل قبل و بعدِ من، همه قطعه مونامو را از آرانخوئز شنیده‌ایم و با شنیدنش، خاطرات زیادی برایمان زنده می‌شود، فکر می‌کردیم این یک تم فرانسوی باشد، هر چه بود خیلی به ما می‌چسبید...
شنیدن این قطعه برای من همیشه با درد و دلشوره درونی همراه بود، با یاد چیزهای از دست رفته که نمی‌شد برایش کاری کرد. جملاتش بوی اندوه و حسرت می‌داد همیشه!
امروز این اجرا را از مونامو شنیدم. در پست بعدی برایتان می‌گذارم.
این قطعه تازه با همان جملات قدیمی، مال موزیسین ترک بنام iskender  Sencema است که اثرش با نام Memleketim منتشر شده، با تم عربی و ترکیب عود و قانون!
امروز وقتی این قطعه را پس از سالها شنیدم، چیزی متفاوت بود، پر از شور و سبکبالی،... در میانه گوش‌کردن به آن بودم که همه سالهای گذشته در ذهنم زنده شد،... نه،... به رقص درآمد!
خودم را دیدم که از جایم بلند شده‌ام، دارم چرخ می‌زنم و مشت‌هایم را بر هوا می‌کوبم....

منِ ایرانی
در میانه روز زمستانی،
جملات کهنه موسیقی،
سازهای عربی،
موزیسین ترک که معناهای تازه را خوب می‌فهمد!

آه، خاورمیانه!
چه شگفتی‌ها
که از تو زاییده خواهد شد.

https://t.me/azarbalcony
4
Forwarded from گفت و چای | فهیم عطار (Fahim Attar)
دو خط بنویسم و بروم پی کارم. امروز اولین روز کاری سال جدید است. هیچ فرقی هم با آخرین روز کاری سال قبل ندارد. انگار نه انگار سال نو آمده و باید یک چیزهایی عوض بشود. هیچ. کار همان کار است. ترافیک همان ترافیک است. ناتاشا همان ناتاشا است. سایز میلگردها و تیرآهن‌ها هم تغییر نکرده است. تنها فرق ماجرا این است که برای تاریخ، به جای بیست و چهار باید بنویسم بیست و پنج. که چون عادت ندارم بهش، هنوز به اشتباه می‌نویسم بیست و چهار و کسی هم متوجه نمی‌شود. خلاصه زندگی این‌ورِ سال تحویل با آن‌ورِ سال تحویل با هم مو نمی‌زند.

در عوض چند ماه قبل‌تر، منشی‌مان یک قهوه‌ساز جدید خرید برای شرکت. بس که قهوه‌ساز قبلی‌ تحلیل رفته بود و ظاهرش شده بود مجسمه و اسطوره‌ی ملال و نکبت. ناله می‌کرد. قهوه‌ را تف می‌کرد بیرون. گاهی وقت‌ها بالا می‌آورد. گاهی وقت‌ها هم سرِ گرم کردن قهوه مقاومت می‌کرد و آیس‌کافی ارائه می‌داد. همین شد که رگ غیرت منشی زد بالا و یک روز چهارشنبه، بهترین قهوه‌ساز جهان را خرید و آمد گذاشت توی آشپزخانه. یک صفحه‌ی دیجیتال دارد که چهار اینچ از مانیتورم بزرگ‌تر است. صبح بخیر می‌گوید. موقع دم‌کردن قهوه فیلم مستند نشان می‌دهد از جنگل بوته‌های قهوه. از کلایدرمن یک قطعه‌ی پیانو می‌زند. نهایتا قهوه که آماده شد می‌گوید «عزیزم، قهوه‌ات آماده‌اس. بوس».

اسمش را گذاشته‌ام «نفس». از آن چهارشنبه‌ای که نفس آمده به شرکت، امید به زندگی‌مان رفته بالاتر و اخلاق‌ها بهتر شده و پوست‌ها شفاف‌تر و دندان‌ها‌ براق‌تر و لبخند‌ها ملوس‌تر و راندمان کار بالاتر. تعریف نقطه‌ی عطف همین است. یک چیزی که زندگی‌ آدم را منقلب و به دو نیم تقسیم کند. دوران پیشا نفس و دوران پسا نفس. کاری کند که دیگر هیچ وقت زندگی مثل قبل نباشد و بنیان را کن‌فیکون کند. نه مثل نو شدن سال.

چند سال پیش، چهار نفر همکار که دوازده سانتیمتر به دور کمر و ران و غبغب‌شان اضافه شده بود، تصمیم گرفتند سال نو که آمد فقط سالاد کاهو بخورند و کرفس و با هم بروند باشگاه و خودشان را جر بدهد و برگردند به روزهای آرمانی و هالیوودی‌. که از دوم ژانویه هم واقعا شروع کردند. دو هفته رفتند و الحق جر خوردند و مثل برگ‌های چنارِ در فصل پاییز، ریختند و بی‌خیال ورزش شدند. دوباره خوردن همبرگر و ران گاو و ولو شدن روی مبل را گذاشتند در صدر اولویت‌های زندگی. تا این‌که سه ماه بعد شرکت‌مان الیویا را استخدام کرد. یک زن جوان که ترکیبی بود از زیبایی‌های شرق و غرب و الهه‌های یونان. وقتی وارد شرکت می‌شد انگار نسیم خنکی همه جا وزیدن می‌گرفت و شکوفه‌ها باز می‌شدند و آوای چنگ نواخته می‌شد و عطر زندگی پاشیده می‌شد روی سر و صورت بقیه. فهمیدید چقدر قشنگ بود یا بیشتر توضیح بدهم؟ پنج ماه از آمدن اولیویا نگذشته بود که تمام مردها (و البته دو نفر از همکارهای زن‌)، کل چربی‌های اضافه را سوزاندند. خودشان را جر دادند. پوست‌شان سبز شده بود بس که کاهو و بروکلی خوردند. دمبل و پرس سینه‌ی باشگاه‌ها را پکاندند. زندگی‌شان دو شقه شد. پیشا اولیویا و پسا اولیویا. اصلا سال نو یعنی اولیویا. نقطه‌ی عطف یعنی اولیویا. یا مقلب القلوب و الابصار یعنی اولیویا. اتفاقی که بعد از رخ دادن آن دیگر نمی‌شد به عقب برگشت. چیزی به شکل دائمی تغییر کرده بود.

هدایت کاف همین را می‌گفت در مورد شیدا. یا درمورد مرگ پدرش. بعدها شیدا همین را می‌گفت درمورد خودِ هدایت. که آمدن هدایت به زندگی‌اش چیزی را به طور دائم عوض کرد. دوران پیشا هدایت و پسا هدایت. یک تغییر دائمی که برگشت به دوران قبل را ناممکن می‌کند. سال نو یعنی هدایت. یعنی رفتن سیاهی. یعنی آمدن سیاهی. یعنی لمس سرانگشتان کسی بر پوست ساعد دست. یعنی شب اول انفرادی. یعنی رفتن کسی. یعنی آمدن آن یک نفر. یعنی بیدار شدن. یعنی «نفس». این‌ها سال جدید آدمیزادند. خوب یا بد. وگرنه بیست و چهار بشود بیست و پنج. به من چه؟
#فهیم_عطار
@fahimattar
7