Forwarded from Bahar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با روش کوچینگ که با خودت مواجه میشی، یاد میگیری به خودت احترام بذاری. یک جلسه رو تموم میکنی. به هدفی که خودت یا با کمک کوچت تعیین کردی میرسی. و این اتفاق هر هفته تکرار میشه. بعد از مدتی به خودت میآی. و میبینی یکجور دیگهای به خودت نگاه میکنی. از تواناییهایت شگفتزده میشی. از اینکه میتونی انقدر شجاع باشی و به عمیقترین لایههای درونیت سرک بکشی حیرت میکنی! بعد برای خودت محترم میشی. دلت به خودت قرص میشه. از جرأت خودت کیفور میشی. دیگه نمیخوای عقب بکشی. تا حالا غارنوردی کردی؟ کوچینگ مثل غارنوردیه. داخل غار که بری دیگه دلت نمیآد بیای بیرون.میگی برم ببینم تهش چیه؟ آخرش کجاست؟چی اونجاست؟ و دلت قرصه. دلت به خودت، تواناییهات و شجاعتت قرصه. دلت قرصه که یک کوچ داری. که باهات میآد. دوتایی نور میندازید و میبینید. دوتایی سینهخیز میرید. وقتی سرت بخوره به طاق کوتاه غار دلت قرصه که کوچت هست.اگه خونریزی کنی اون هست.
با کوچینگ یاد میگیری دستاوردهات رو ببینی.براشون جشن میگیری.خودت برای خودت. با خودت. دنیا همونطوره که قبلا هم بود. ولی تو دیگه اون قبلی نیستی. رفتی ته یک غار رو دیدی. و برگشتی.
با کوچینگ یاد میگیری دستاوردهات رو ببینی.براشون جشن میگیری.خودت برای خودت. با خودت. دنیا همونطوره که قبلا هم بود. ولی تو دیگه اون قبلی نیستی. رفتی ته یک غار رو دیدی. و برگشتی.
❤5👍2🔥1
رفلکتوپاز (بالکن)
با روش کوچینگ که با خودت مواجه میشی، یاد میگیری به خودت احترام بذاری. یک جلسه رو تموم میکنی. به هدفی که خودت یا با کمک کوچت تعیین کردی میرسی. و این اتفاق هر هفته تکرار میشه. بعد از مدتی به خودت میآی. و میبینی یکجور دیگهای به خودت نگاه میکنی. از…
سفر کوچینگ مثل هر سفر دیگری نیست. اما شیرینی همه سفرها را در خود دارد.
آدمها در این سفر به نهایت صداقت و یگانگی میرسند، دریچه های روحِ یکی به روی دیگری باز میشود و یکی دست دیگری را که هیچ سلاحی در دست و در ذهن ندارد، میکِشد و با خود به هزارتوی کشف میبرد و لذت سفر زیر دندان هر دوی آنها میماند برای همیشه!
مطلب بالا را بهار تولید کرده و تجربه خودش را از سفری که با هم رفتیم توضیح داده است.
ممنونم عزیز همسفر، بهار
https://t.me/azarbalcony
آدمها در این سفر به نهایت صداقت و یگانگی میرسند، دریچه های روحِ یکی به روی دیگری باز میشود و یکی دست دیگری را که هیچ سلاحی در دست و در ذهن ندارد، میکِشد و با خود به هزارتوی کشف میبرد و لذت سفر زیر دندان هر دوی آنها میماند برای همیشه!
مطلب بالا را بهار تولید کرده و تجربه خودش را از سفری که با هم رفتیم توضیح داده است.
ممنونم عزیز همسفر، بهار
https://t.me/azarbalcony
❤6🔥1
Forwarded from تهرنگ
📌#دوره_های_بهار_ته_رنگ
در جستوجوی راه و روش مارسل پروست
با آذر تشکر
📌 اهل خواندن باشید یا نباشید، بعید است نام مارسل پروست را نشنیده باشید. بعد از گذشت یک قرن و برخلاف پیشبینی خودش، اثرش زنده و اثرگذار است.
اینکه اثر او هنوز خواندنی است، نه مضامین کتاب «در جستوجوی زمان ازدسترفته»، بلکه روش او در نگاه به جهان است؛ چیزهایی که میبیند و روشی که با آن جهان را درک میکند. راه و روش مارسل پروست او را از یک عصر و یک جامعه فراتر میبرد و با سایر فرهنگها پیوند میدهد.
پروست اثرش را در میانهی اضطراب جنگ جهانی اول نوشت. اروپا درحال جابهجایی طبقاتی بود و اکنون «منِ ایرانی» در میانهی خاورمیانه، زیر آسمان ناآرام، درگیر در تجربهی زوال هرروزه، که خطر ویرانی گستردهی سوم را احساس میکنم، آن را میخوانم. اگر دلیلی برای این خواندن باشد، نه بهخاطر مضامین، بلکه بهخاطر راه و روش او در نگاه کردن، و در زیستن و خلق کردن در جهان آشوبزده است.
فرقی نمیکند کتاب بلند «جستوجو» را خوانده یا هنوز نخوانده باشید، یا در فکر نوشتن باشید یا کار شما در این جهان چیز دیگری باشد، بیایید دستمان را در دستان مارسل پروست بگذاریم تا با او کشف کنیم «جور دیگری به جهان نگاه کردن» چگونه میتواند باشد.
__
◼️ روزهای برگزاری:
این دوره یکشنبهها بهصورت حضوریمجازی برگزار میشود.
__
⏱ زمان برگزاری:
ساعت ۱۸ تا ۲۰
__
📍مکان برگزاری:
مؤسسهی فرهنگیهنری تهرنگ
واقع در خیابان ویلا.
__
☎️برای اطلاعات بیشتر با شمارهی ۰۹۹۱۲۸۲۰۷۹۷
در تماس باشید.
📲 همچنین میتوانید برای برقراری ارتباط با مؤسسهی فرهنگیهنری تهرنگ روی تلگرام یا در دایرکت پیام بگذارید.
https://t.me/TahrangInst
📌#دوره_های_بهار_ته_رنگ
در جستوجوی راه و روش مارسل پروست
با آذر تشکر
📌 اهل خواندن باشید یا نباشید، بعید است نام مارسل پروست را نشنیده باشید. بعد از گذشت یک قرن و برخلاف پیشبینی خودش، اثرش زنده و اثرگذار است.
اینکه اثر او هنوز خواندنی است، نه مضامین کتاب «در جستوجوی زمان ازدسترفته»، بلکه روش او در نگاه به جهان است؛ چیزهایی که میبیند و روشی که با آن جهان را درک میکند. راه و روش مارسل پروست او را از یک عصر و یک جامعه فراتر میبرد و با سایر فرهنگها پیوند میدهد.
پروست اثرش را در میانهی اضطراب جنگ جهانی اول نوشت. اروپا درحال جابهجایی طبقاتی بود و اکنون «منِ ایرانی» در میانهی خاورمیانه، زیر آسمان ناآرام، درگیر در تجربهی زوال هرروزه، که خطر ویرانی گستردهی سوم را احساس میکنم، آن را میخوانم. اگر دلیلی برای این خواندن باشد، نه بهخاطر مضامین، بلکه بهخاطر راه و روش او در نگاه کردن، و در زیستن و خلق کردن در جهان آشوبزده است.
فرقی نمیکند کتاب بلند «جستوجو» را خوانده یا هنوز نخوانده باشید، یا در فکر نوشتن باشید یا کار شما در این جهان چیز دیگری باشد، بیایید دستمان را در دستان مارسل پروست بگذاریم تا با او کشف کنیم «جور دیگری به جهان نگاه کردن» چگونه میتواند باشد.
__
◼️ روزهای برگزاری:
این دوره یکشنبهها بهصورت حضوریمجازی برگزار میشود.
__
⏱ زمان برگزاری:
ساعت ۱۸ تا ۲۰
__
📍مکان برگزاری:
مؤسسهی فرهنگیهنری تهرنگ
واقع در خیابان ویلا.
__
☎️برای اطلاعات بیشتر با شمارهی ۰۹۹۱۲۸۲۰۷۹۷
در تماس باشید.
📲 همچنین میتوانید برای برقراری ارتباط با مؤسسهی فرهنگیهنری تهرنگ روی تلگرام یا در دایرکت پیام بگذارید.
https://t.me/TahrangInst
Telegram
تهرنگ
مؤسسهی فرهنگیهنری تهرنگ اندیشه و خیال
پاسخگویی: شنبه تا چهارشنبه، ساعت ۱۵ تا ۲۰ و پنجشنبه ساعت ۱۰ تا ۲۰ (بهجز روزهای تعطیل)
@InstTahrang
پاسخگویی: شنبه تا چهارشنبه، ساعت ۱۵ تا ۲۰ و پنجشنبه ساعت ۱۰ تا ۲۰ (بهجز روزهای تعطیل)
@InstTahrang
❤4
رفلکتوپاز (۱۰)
کانت گفت: دلیر باش در بهکارگیری فهم خویش!
چقدر این روزها به چنین دلیری نیاز دارم.
در ذهنم هزاران گزاره، شناور و بیارتباط به یکدیگر، میگردند و میچرخند، هزاران "باید چنین کنم" و " باید چنان کنم"...مرا چه میشود، آن اعتماد به افکارم کجا رفته است، کجا آغاز شد تردیدها و مصلحتها... چه کسی دانه ترس و احتیاط را در دلم کاشت، دانه از کجا آمد؟ دلیری و شوق کودکسالی کی خانه را ترک کرد؟
سال به سال میگذرد و من قد میکشم و پشت دروازهها موجودات تازهای سربرمیکشند... دهها اسب سرکش در پشت دروازه ذهن من سُم بر زمین میکوبند و اراده مرا زیر کوبِشِ سمهای خویش تحلیل میبرند.
آن دلیری کجاست؟ آن جسارتی که دریچه را باز کنم و سرکشترین اسب را رها کنم؟
۲۴-۳۱ اردیبهشت
هفته بزرگداشت جهانی کوچینگ
#کوچینگ
#رفلکتوپاز
https://t.me/azarbalcony
کانت گفت: دلیر باش در بهکارگیری فهم خویش!
چقدر این روزها به چنین دلیری نیاز دارم.
در ذهنم هزاران گزاره، شناور و بیارتباط به یکدیگر، میگردند و میچرخند، هزاران "باید چنین کنم" و " باید چنان کنم"...مرا چه میشود، آن اعتماد به افکارم کجا رفته است، کجا آغاز شد تردیدها و مصلحتها... چه کسی دانه ترس و احتیاط را در دلم کاشت، دانه از کجا آمد؟ دلیری و شوق کودکسالی کی خانه را ترک کرد؟
سال به سال میگذرد و من قد میکشم و پشت دروازهها موجودات تازهای سربرمیکشند... دهها اسب سرکش در پشت دروازه ذهن من سُم بر زمین میکوبند و اراده مرا زیر کوبِشِ سمهای خویش تحلیل میبرند.
آن دلیری کجاست؟ آن جسارتی که دریچه را باز کنم و سرکشترین اسب را رها کنم؟
۲۴-۳۱ اردیبهشت
هفته بزرگداشت جهانی کوچینگ
#کوچینگ
#رفلکتوپاز
https://t.me/azarbalcony
❤6👍2🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و شگفتی آغاز میشود
وقتی فاصله میگیرم،
از نقاط پر و از خطوط خالی
از نقشهای رنگارنگ
همچون هنرمندی؛
در زیرِ نورِ پایانِ روز!
#آذر_تشکر
#کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
وقتی فاصله میگیرم،
از نقاط پر و از خطوط خالی
از نقشهای رنگارنگ
همچون هنرمندی؛
در زیرِ نورِ پایانِ روز!
#آذر_تشکر
#کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
❤11
Forwarded from Bahar
آذر عزیزم سلام!
سه ماه از پایان جلسات کوچینگمان میگذرد. و من خوشحالترینم. روزهایی را میگذارنم که برای خانوادهام نو و جدید است. دخترکمان به استقلال رسیده. به پیشدبستانی میرود. و من احساسات نوشکفتهای را تجربه میکنم که هیچ رنگی از آنها در ذهنم نداشتم. ولی آرام هستم. آرام، شبیه نسیمهایی که در روزهای داغ تابستان میوزند.
در مسیری که با هم آن را کشف کردیم، قدمهای جدی برداشتهام. و هیچکس جز خودم نمیداند این قدمها تا چه اندازه برایم متفاوت هستند. قدمهایی که چون نارنجهای کوچک و صبور در انتظار رسیدناند. قدمهایی که شبیه آن در گذشتهام وجود دارد. اما برای من معنایی تازه داره، تازه به بزرگی عظمت طلوع خورشید در هر صبح.
و به تو فکر میکنم. ثانیههایی که میایستم و درنگ میکنم یاد تو در ذهنم جان میگیرد. و لبخندی نرم بر صورتم مینشیند.
دوستت دارم آذر همراه و صبورم و بینهایت سپاسگذارم.
سه ماه از پایان جلسات کوچینگمان میگذرد. و من خوشحالترینم. روزهایی را میگذارنم که برای خانوادهام نو و جدید است. دخترکمان به استقلال رسیده. به پیشدبستانی میرود. و من احساسات نوشکفتهای را تجربه میکنم که هیچ رنگی از آنها در ذهنم نداشتم. ولی آرام هستم. آرام، شبیه نسیمهایی که در روزهای داغ تابستان میوزند.
در مسیری که با هم آن را کشف کردیم، قدمهای جدی برداشتهام. و هیچکس جز خودم نمیداند این قدمها تا چه اندازه برایم متفاوت هستند. قدمهایی که چون نارنجهای کوچک و صبور در انتظار رسیدناند. قدمهایی که شبیه آن در گذشتهام وجود دارد. اما برای من معنایی تازه داره، تازه به بزرگی عظمت طلوع خورشید در هر صبح.
و به تو فکر میکنم. ثانیههایی که میایستم و درنگ میکنم یاد تو در ذهنم جان میگیرد. و لبخندی نرم بر صورتم مینشیند.
دوستت دارم آذر همراه و صبورم و بینهایت سپاسگذارم.
❤14👌2
Kooh - NasleMusic.Com
Ehsan Haeri - NasleMusic.Com
در میان هجوم بیمعنایی، در میان انتظار ویرانی و جنگ، این کار احسان حائری بنام "کوه"، دو روز است توی گوشم است. دربرگیرندگی موسیقی، عمق کلام و تصویر قوی شعر، صدای نجیب و متواضع خواننده و.... تو را وامیدارد به گوش سپردن، بارها و بارها....تا وصل شوی به حکمت تکرار!
https://t.me/azarbalcony
https://t.me/azarbalcony
❤9👌2👍1
کارهای نو در زمانه غریب!
خاطرات کار یک کوچ(Coach)!
تصور کنید در زمانهای دور بدنیا آمدهاید، وقتی که هیچ ردی از راه نیست و هزار اثر چرخ و اثر قدم بر خاک است که از جایی به جایی میروند!
تصور کنید شما مهندس راه هستید و بلدید راه را پیدا کنید، میتوانید کنار هر کس بنشینید و مبدا و مقصد را معلوم کنید، میتوانید با کمک اهالی هر محل، راه را آسفالت کنید، خط کشی کنید و تابلو بزنید و.... تا جماعت بلدِ راهِ خود شوند و زودتر به مقصد برسند.
تصور کنید برای آنها که رد پاهایشان بر خاک بیابانها مانده است، تشنگی کشیدهاند و هزار جهت و مسیر را امتحان کردهاند، قرار است توضیح بدهید چکارهاید!
اگر به آنان بگویید مهندس راه هستید ممکن است چه واکنشی نشان دهند؟ چه بسا چشمهای بیحالتشان را به شما بدوزند و بگویند مهندس راه؟ یعنی چه؟ بعد شما توضیح بدهی که راه یعنی مسیری که از جایی مشخص به جای مشخصی میرود و آدمها در آن مسیر قرار میگیرند و میروند تا به مقصدشان برسند، بعد آنها شانههایشان را بالا بیندازند و بگویند خوب این را که خودمان بلدیم، اینقدر از یک طرف به طرف دیگر میآییم و میرویم تا دستمان بیاید که گم نمیشویم وسط راه، بعد شما بگویید من اگر مسیرتان را آسفالت کنم زودتر میرسید، آنها هم بگویند، چه احتیاجی که زودتر برسیم، خاصیت راه زندگی همین است. اینقدر میروی و میآیی تا درست شود، بقیهاش حرف مفت است...
شما که غریبه نیستید، حال آن مهندس راه را دارم در زمانهای که قرار است عمرها تلف شود برای کوبیدن خاک، برای رفتن به این سو و آن سو، در زمانه تمامشدن عمرهای عزیز، در زمانه هزار آزمون و خطا... و حسرتِ هزار راه نرفته!
https://t.me/azarbalcony
خاطرات کار یک کوچ(Coach)!
تصور کنید در زمانهای دور بدنیا آمدهاید، وقتی که هیچ ردی از راه نیست و هزار اثر چرخ و اثر قدم بر خاک است که از جایی به جایی میروند!
تصور کنید شما مهندس راه هستید و بلدید راه را پیدا کنید، میتوانید کنار هر کس بنشینید و مبدا و مقصد را معلوم کنید، میتوانید با کمک اهالی هر محل، راه را آسفالت کنید، خط کشی کنید و تابلو بزنید و.... تا جماعت بلدِ راهِ خود شوند و زودتر به مقصد برسند.
تصور کنید برای آنها که رد پاهایشان بر خاک بیابانها مانده است، تشنگی کشیدهاند و هزار جهت و مسیر را امتحان کردهاند، قرار است توضیح بدهید چکارهاید!
اگر به آنان بگویید مهندس راه هستید ممکن است چه واکنشی نشان دهند؟ چه بسا چشمهای بیحالتشان را به شما بدوزند و بگویند مهندس راه؟ یعنی چه؟ بعد شما توضیح بدهی که راه یعنی مسیری که از جایی مشخص به جای مشخصی میرود و آدمها در آن مسیر قرار میگیرند و میروند تا به مقصدشان برسند، بعد آنها شانههایشان را بالا بیندازند و بگویند خوب این را که خودمان بلدیم، اینقدر از یک طرف به طرف دیگر میآییم و میرویم تا دستمان بیاید که گم نمیشویم وسط راه، بعد شما بگویید من اگر مسیرتان را آسفالت کنم زودتر میرسید، آنها هم بگویند، چه احتیاجی که زودتر برسیم، خاصیت راه زندگی همین است. اینقدر میروی و میآیی تا درست شود، بقیهاش حرف مفت است...
شما که غریبه نیستید، حال آن مهندس راه را دارم در زمانهای که قرار است عمرها تلف شود برای کوبیدن خاک، برای رفتن به این سو و آن سو، در زمانه تمامشدن عمرهای عزیز، در زمانه هزار آزمون و خطا... و حسرتِ هزار راه نرفته!
https://t.me/azarbalcony
❤5🤔2👍1
من در آیینه دیگران
چشمهایتان را ببندید، و از لطف و دوستی مرا به یاد بیاورید. بعد "آذر تشکر" را در یک تا سه کلمه توصیف کنید.
کلمههای شما برایم بسیار ارزشمند است، آنها را به این آدرس بفرستید:
@Azarta
تصویر ما در آیینه دیگران، هر چه باشد، بخش مهمی از تشخُص ماست!
https://t.me/azarbalcony
چشمهایتان را ببندید، و از لطف و دوستی مرا به یاد بیاورید. بعد "آذر تشکر" را در یک تا سه کلمه توصیف کنید.
کلمههای شما برایم بسیار ارزشمند است، آنها را به این آدرس بفرستید:
@Azarta
تصویر ما در آیینه دیگران، هر چه باشد، بخش مهمی از تشخُص ماست!
https://t.me/azarbalcony
رفلکتوپاز (۱۱)
این یک نشست فرهنگی مرسوم نیست.
نگاه کردن من به پشت سرم است. به یکی از قطعات تجربهام، قطعهای که میخواستم از زمانهای دیگر، کسی را بیرون بکشم که بیشترین نسبت روحی را با من داشته باشد، در وضعیتی باشد که من هستم، مثل خودم باشد؛ دست خالی با آرزوهای بزرگ در سر، سمج و قفلی!
بیایید تا یکی دو ساعتی من و شما و میرزا حسن توی سر همدیگر زیست کنیم!
#رفلکتوپاز
https://t.me/azarbalcony
این یک نشست فرهنگی مرسوم نیست.
نگاه کردن من به پشت سرم است. به یکی از قطعات تجربهام، قطعهای که میخواستم از زمانهای دیگر، کسی را بیرون بکشم که بیشترین نسبت روحی را با من داشته باشد، در وضعیتی باشد که من هستم، مثل خودم باشد؛ دست خالی با آرزوهای بزرگ در سر، سمج و قفلی!
بیایید تا یکی دو ساعتی من و شما و میرزا حسن توی سر همدیگر زیست کنیم!
#رفلکتوپاز
https://t.me/azarbalcony
👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آه ....این بدنها
این ساقههای تُرد
که در آغوش مرگ،...
روزی خواهند رقصید
بر خاکهای خونین
بر خاک خشک بیابان خاورمیانه!
#کیانوش_سنجری
https://t.me/azarbalcony
این ساقههای تُرد
که در آغوش مرگ،...
روزی خواهند رقصید
بر خاکهای خونین
بر خاک خشک بیابان خاورمیانه!
#کیانوش_سنجری
https://t.me/azarbalcony
❤6👌1
امروز
به نیمه نرسیده،
مردان خشمگین
صداها خفه در گلو
نگاهها خیره بر کاغذهای کهنه
آتش بس!
و من و تو
دوباره
بر ساحل بیروت خواهیم رقصید
و به چشمان یکدیگر خیره خواهیم شد
در غروب
بر روی ویرانه ها!
#بیروت
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
به نیمه نرسیده،
مردان خشمگین
صداها خفه در گلو
نگاهها خیره بر کاغذهای کهنه
آتش بس!
و من و تو
دوباره
بر ساحل بیروت خواهیم رقصید
و به چشمان یکدیگر خیره خواهیم شد
در غروب
بر روی ویرانه ها!
#بیروت
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
❤9👍1
Blood Moon
@music_lights -Adam Hurst
قطعهای موسیقی
میتواند حفّار قهاری باشد،
باستانشناسی دقیق،
با قلمموی نازکی در دست!
قطعه ماه خونین
آهنگساز: آدام هرست(Adam Hurst)
از آلبوم طلسم
https://t.me/azarbalcony
میتواند حفّار قهاری باشد،
باستانشناسی دقیق،
با قلمموی نازکی در دست!
قطعه ماه خونین
آهنگساز: آدام هرست(Adam Hurst)
از آلبوم طلسم
https://t.me/azarbalcony
❤1👍1
نامهها(۱)
پرستو جانم سلام
تازه از کنسرتِ تو برگشتهام، دیدن تو روی استیج چقدر زیبا و شکوهمند بود با آن لباسِ سیاهِ بلند...من در هوای مهزده شهری غریب، در گوشهای از اتاقی، کنار تو در آن کاروانسرا بودم؛ در میان وهم و سکوتِ کاروانسرایی در یکی از بیابانهای بیانتهای خاورمیانه، که گاهی سکوتش با آشوبِ کاروانیانِ عجول بههممیریزد.
در آن کاروانسرا، دیگر هیاهوی سفر و باربستن و بارگذاشتن نبود، شیهه اسبان و نعره شتران،... بجای بادِ سرگردان، صدای قوی و نرم تو بود که در رواقهای کاروانسرا میپیچید، خیال بود و موسیقی، صدای تو بود و خیال من!
خیال من چهارزانو نشسته بود روبروی تو، روی خاکهای کویر، زیر نورِ آسمانِ شبی مبهم، که تو برایم بخوانی، به صدای تو گوش بدهم و به اینجا و اکنونِ زندگیم افتخار کنم.
به صدای تو، که زندگیت از سرتاپای تیلور سویفت ارزشآفرینتر است که در میان نورهای خیرهکننده، برای توجه و پول، جلوی جهانیان به خود میپیچد، تو که از بچههای آفریقا که برای اعانه میخوانند، غرورآفرینتر بودی، تو خوب بلد هستی زنی بلندقامت و پرغرور باشی که آبروداری جلوی مهمان را بلد است و میداند چطور صورتش را با سیلی سرخ نگهدارد!
پرستوی عزیزم
چطور به این نقطه رسیدی؟ تو که در عمرِ کوتاهت، هیچکس را نداشتی که صدایت را در شیر بخواباند، تو که تا لحظه آخر برای همه چیز دویدی، احاطه شده در هوای مسموم تهران، و زیر باران گلولههای دمشق!
کنسرت تو همه چیز داشت، درست مثل خیالی شیرین، چیده شده بود، خیالی که ساده است و آشفته نیست. خیالی که سر راست است، نه برای جمع کردن اعانه است و نه برای به رخ کشیدن قدرت پول و صنعت زیبایی، خیالی که خودش را میزایاند، در کویری دور، مثل زنی پابه ماه و تنها در میان بیابان!
چقدر این خیال زیبا بود، چقدر تو زیبا بودی و چقدر صدایت زیبا بود، و تو در خیالِ من و خودت، در "خیالِ ما" قدرت آفریدی، قدرت زنی که در سرما دستانش را ها میکند، تا سر پا بماند و بخواند، در میانه جنگ لبخند میزند و رها و ساده است و در "خود"ش بپاخاسته است: "من، پرستو، میخواهم برای مردمی که دوستشان دارم، بخوانم!"
ای نامه که میروی به سویش
از جانب من ببوس رویش!
#پرستو_احمدی
#آذر_تشکر
#کنسرت_فرضی
https://t.me/azarbalcony
پرستو جانم سلام
تازه از کنسرتِ تو برگشتهام، دیدن تو روی استیج چقدر زیبا و شکوهمند بود با آن لباسِ سیاهِ بلند...من در هوای مهزده شهری غریب، در گوشهای از اتاقی، کنار تو در آن کاروانسرا بودم؛ در میان وهم و سکوتِ کاروانسرایی در یکی از بیابانهای بیانتهای خاورمیانه، که گاهی سکوتش با آشوبِ کاروانیانِ عجول بههممیریزد.
در آن کاروانسرا، دیگر هیاهوی سفر و باربستن و بارگذاشتن نبود، شیهه اسبان و نعره شتران،... بجای بادِ سرگردان، صدای قوی و نرم تو بود که در رواقهای کاروانسرا میپیچید، خیال بود و موسیقی، صدای تو بود و خیال من!
خیال من چهارزانو نشسته بود روبروی تو، روی خاکهای کویر، زیر نورِ آسمانِ شبی مبهم، که تو برایم بخوانی، به صدای تو گوش بدهم و به اینجا و اکنونِ زندگیم افتخار کنم.
به صدای تو، که زندگیت از سرتاپای تیلور سویفت ارزشآفرینتر است که در میان نورهای خیرهکننده، برای توجه و پول، جلوی جهانیان به خود میپیچد، تو که از بچههای آفریقا که برای اعانه میخوانند، غرورآفرینتر بودی، تو خوب بلد هستی زنی بلندقامت و پرغرور باشی که آبروداری جلوی مهمان را بلد است و میداند چطور صورتش را با سیلی سرخ نگهدارد!
پرستوی عزیزم
چطور به این نقطه رسیدی؟ تو که در عمرِ کوتاهت، هیچکس را نداشتی که صدایت را در شیر بخواباند، تو که تا لحظه آخر برای همه چیز دویدی، احاطه شده در هوای مسموم تهران، و زیر باران گلولههای دمشق!
کنسرت تو همه چیز داشت، درست مثل خیالی شیرین، چیده شده بود، خیالی که ساده است و آشفته نیست. خیالی که سر راست است، نه برای جمع کردن اعانه است و نه برای به رخ کشیدن قدرت پول و صنعت زیبایی، خیالی که خودش را میزایاند، در کویری دور، مثل زنی پابه ماه و تنها در میان بیابان!
چقدر این خیال زیبا بود، چقدر تو زیبا بودی و چقدر صدایت زیبا بود، و تو در خیالِ من و خودت، در "خیالِ ما" قدرت آفریدی، قدرت زنی که در سرما دستانش را ها میکند، تا سر پا بماند و بخواند، در میانه جنگ لبخند میزند و رها و ساده است و در "خود"ش بپاخاسته است: "من، پرستو، میخواهم برای مردمی که دوستشان دارم، بخوانم!"
ای نامه که میروی به سویش
از جانب من ببوس رویش!
#پرستو_احمدی
#آذر_تشکر
#کنسرت_فرضی
https://t.me/azarbalcony
❤21👍3👌1
رفلکتوپاز (۱۲)
رهایی و آزادی
زیاد نیستند آدمهایی که آرام انگشتشان را میگذارند کنار چانهات و سرت را میچرخانند سوی دیگر، وادارت میکنند تا روی تصوراتت یکبار دیگر دقیق شوی؛ مثل یک کوچ(coach)
این روزها دارم هانا آرنت میخوانم و سعی میکنم حرفهای او درباره انقلابهای بزرگ را مثل چیزی مربوط به خودم بخوانم.
میگوید: دختر! یادت باشد فرق است بین رهایی و آزادی. مباد که این دو را بجای هم بکار ببری.
آدمها معمولا برای رهایی میکوشند، میخواهند از دست چیزهایی که آزارشان میدهد، "رها" شوند.خودت هم همین کار را کردی...یادت هست؟ بیرون زدنها، درنگ کردنها، تنهاییگزیدنها و... همه برای رهایی بود، رهایی از چیزهای رنجآور!
حالا کجایی؟ هنوز داری برای رهایی دست و پا میزنی یا داری بنای آزادی را میسازی؟
کنار زانوی این زن بزرگ با چشمان نافذ، میفهمم رهایی را با آزادی اشتباه نگیرم. آزادی، تجربه بزرگِ ساختن است! ساختن و تعریفِ دوباره بنای رضایت، شادی، زیبایی...
در لابلای رنجهایِ از سرگذرانده، دارم دنبال قطعاتی برای بنای تازهام میگردم،...
حال خوشی است!
#هانا_آرنت
#رفلکتوپاز
https://t.me/AzarMadeliene
رهایی و آزادی
زیاد نیستند آدمهایی که آرام انگشتشان را میگذارند کنار چانهات و سرت را میچرخانند سوی دیگر، وادارت میکنند تا روی تصوراتت یکبار دیگر دقیق شوی؛ مثل یک کوچ(coach)
این روزها دارم هانا آرنت میخوانم و سعی میکنم حرفهای او درباره انقلابهای بزرگ را مثل چیزی مربوط به خودم بخوانم.
میگوید: دختر! یادت باشد فرق است بین رهایی و آزادی. مباد که این دو را بجای هم بکار ببری.
آدمها معمولا برای رهایی میکوشند، میخواهند از دست چیزهایی که آزارشان میدهد، "رها" شوند.خودت هم همین کار را کردی...یادت هست؟ بیرون زدنها، درنگ کردنها، تنهاییگزیدنها و... همه برای رهایی بود، رهایی از چیزهای رنجآور!
حالا کجایی؟ هنوز داری برای رهایی دست و پا میزنی یا داری بنای آزادی را میسازی؟
کنار زانوی این زن بزرگ با چشمان نافذ، میفهمم رهایی را با آزادی اشتباه نگیرم. آزادی، تجربه بزرگِ ساختن است! ساختن و تعریفِ دوباره بنای رضایت، شادی، زیبایی...
در لابلای رنجهایِ از سرگذرانده، دارم دنبال قطعاتی برای بنای تازهام میگردم،...
حال خوشی است!
#هانا_آرنت
#رفلکتوپاز
https://t.me/AzarMadeliene
❤5👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بر فراز آینده جهان
وقتی این سخن ایلان ماسک را دیدم، بیش از هر چیز خندهام گرفت... بعد هزار فکر آمد،... این آدم کیست و کجا ایستاده است و... ذهنم داشت سخن و گویندهاش را معنا میکرد، نزدیک میشد و فاصله میگرفت.
در میان کلنجارهای ذهنی، به اولین واکنشم دقت کردم، ... چرا خندهام گرفته بود؟!
جهان در حال جنگ است، بیش از همه خاورمیانه...جهان درگیر جهل است و قلدری، بیش از همه خاورمیانه...جهان، جای پیچیدهای برای زندگی شده است، و پیچیدگی بیشتر در خاورمیانه!
در سخن این مرد دقت کنید، شما هم خندهتان خواهد گرفت و از خودتان خواهید پرسید: چطور زندگی انسانی چنین پیچیده شد برای بدست آوردن انرژی... زغالسنگ، نفت، گاز، انرژی هستهای ...و از سادهترین، قدرتمندترین، کافیترین و بیسلطهترین انرژی غافل ماند یا نخواست ببیند!
فرقی نمیکند که به باورهای خودت بخندی، یا باورهای جامعه، نظام حاکم کشورت یا نظام جهانی.... وقتی بر آنچه میبینم، واقعیت میپندارم، بر سر آن اصرار میکنم و هیاهو راه میاندازم، بخندم، درست نقطه تغییر آن است!
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
وقتی این سخن ایلان ماسک را دیدم، بیش از هر چیز خندهام گرفت... بعد هزار فکر آمد،... این آدم کیست و کجا ایستاده است و... ذهنم داشت سخن و گویندهاش را معنا میکرد، نزدیک میشد و فاصله میگرفت.
در میان کلنجارهای ذهنی، به اولین واکنشم دقت کردم، ... چرا خندهام گرفته بود؟!
جهان در حال جنگ است، بیش از همه خاورمیانه...جهان درگیر جهل است و قلدری، بیش از همه خاورمیانه...جهان، جای پیچیدهای برای زندگی شده است، و پیچیدگی بیشتر در خاورمیانه!
در سخن این مرد دقت کنید، شما هم خندهتان خواهد گرفت و از خودتان خواهید پرسید: چطور زندگی انسانی چنین پیچیده شد برای بدست آوردن انرژی... زغالسنگ، نفت، گاز، انرژی هستهای ...و از سادهترین، قدرتمندترین، کافیترین و بیسلطهترین انرژی غافل ماند یا نخواست ببیند!
فرقی نمیکند که به باورهای خودت بخندی، یا باورهای جامعه، نظام حاکم کشورت یا نظام جهانی.... وقتی بر آنچه میبینم، واقعیت میپندارم، بر سر آن اصرار میکنم و هیاهو راه میاندازم، بخندم، درست نقطه تغییر آن است!
#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
👌2