رفلکتوپاز (بالکن)
262 subscribers
43 photos
34 videos
3 files
160 links
Reflectopause
@azarta
یادداشتهای آذر تشکر، جامعه‌شناس و لایف کوچ
Download Telegram
تانگو (۴)

رقص تنگاتنگی با مراجعم دارم. پر از شوق و خوانشِ حرکت است.
گاه ما دو رقصنده، با هم تصاویری می‌سازیم تا سرعتِ فهم را بالاتر ببریم و و حرکتمان را موزون‌تر کنیم:

- تو می‌گویی همه چیز را درباره خودت می‌دانی. پس بگو این سنگینی و بی‌تحرکی که دوستش نداری، از کجاست؟
-نمیدانم
- بیا با هم ببینیم کجا حرکاتت سبک بوده و درخشیده‌ای.
- انگار وقتی موفق بوده‌ام که کسی یا چیزی در ذهن من مدام ضربه زده است. مثل دارکوب. من نیاز داشته‌ام به ضربه‌های دارکوب تا کمی بدرخشم (صدایش از غصه می‌لرزد)
- اگر دارکوب در زندگی تو نباشد تو چطور خواهی بود؟
- مثل بز کوهی خواهم بود... سبکبار و مصمم، از صخره‌هایِ بلند، بالا خواهم رفت، چابک خواهم بود، در اوج و به جهان نگاه خواهم کرد.
- چه شکوهمند و زیبا... بز کوهی چگونه موجودی است؟
-بیش از همه باری بر گُرده ندارد. سبک است!
-دستت را به من بده، یکی یکی بارها را زمین بگذاریم تا بز کوهی که می‌خواهی باشی.
(چهره‌اش از شادیِ این تبدیل می‌شکفد.)

سفرمان مثل رقصِ دگردیسی است؛
از اراده‌ای که نیاز به دارکوب دارد تا برانگیخته شود، به سوی بز کوهی چابک، سبک پا و مصمم!

هر بار با هم می‌نشینیم پای صخره‌های بلند، در سرزمینی که دیگر دارکوبی در آن نیست. بارها را زمین می‌گذاریم و هر بار سبک‌تر از پیش، بالا می‌رویم... صخره‌ها به زیر پاهایمان است!

#مایندست_کوچینگ
#تانگو

https://t.me/azarbalcony
👍7
رفلکتوپاز(۵)

نگاه می‌کنم به جهان،
به خون،
به لذت ویرانی و خشم...

در جهانی به این زشتی، هیچ چاره‌ای بجز زیباترشدن نیست!

#رفلکتوپاز
#مایندست_کوچینگ
https://t.me/azarbalcony
👍6
هر کس مسئله‌ای دارد، راه‌حل را هم دارد!


#کوچینگ
#مایندست

https://t.me/azarbalcony
👍3🔥21
همو مُرغَک را ندیدی؟
Dootari | دوتاری
ردپای کوچینگ در موسیقی مقامی فارسی زبانان😊

*قطعه‌ای از موسیقی هرات افغانستان، قاسم مسرور
https://t.me/azarbalcony
3
روزاذر(۱)

- دارم به خانه‌ جدیدت می‌آیم. یکسال بر عمر تو گذشته و ایام تولدِ توست. می‌خواهم هدیه‌ای به تو بدهم که دوست داری. بگو چه چیز نیاز داری؟

-قدمت بر چشم. قدردانم که نیازم را می‌پرسی، برای بسیاری، در چنین مواقعی، نیاز خودشان مهم‌تر است!

- خوشحالم. حالا بگو چه نیازی داری؟

- چیزی نیاز ندارم. اشیای پیرامونم را اضافی می‌بینم.

- چیزی بگو. معنای زیبایی دارد هدیه دادن و گرفتن... خوشحال کردن و خوشحال شدن!

-بله. درست است. اما تو را در درون، آزاد می‌خواهم. به چیزی فکر نکن. بگذار ذهنت برقصد و نزد من بیاید!

-آزاد می‌شوم اگر بدانم چه چیز خوشحالت می‌کند.

- باشد، بیا با هم فکرش را بکنیم. می‌تواند میدانِ معناییِ کوچکی باشد که من و تو با هم بسازیم. بیا سعی کنیم.

- هر دو کتاب را دوست داریم. شاید کتاب می‌خواهی.

- درست است. اما کتاب‌هایم بار شده‌اند، بارِ گذشته من بر دوشِ کتاب‌هاست، بعضی‌شان ناگشوده مانده‌اند... تا نگاهی بر این بارهای زیبا نیندازم، باری اضافه نخواهم کرد. تا بعدی‌ها برسند، بگذار ورقی بزنم، حرف حسابِشان را بنویسم و ببخشم.

-پس چیز دیگری بگو. از میدان معنایی‌ات بگو. در همان میدان، چیزی بخواه از من!

-به خانه‌ام بیا، با هم برویم جایی در این شهر زیبا، حجاب از سر برگیریم و قدم بزنیم مثل دو روح سربلند و آزاد... به احترام سپیده و شجاعتش، که همین روزها دارد با اخم دردناک پدر و دستپاچگی مادر سر می‌کند، در قلب روستای "دست به زانو"ی لرستان!

- سپیده فرق می‌کند...چیز کوچکی بگو...پیچیده‌اش نکن!

- پاسخ به خواسته‌های واقعی‌مان سخت است...می‌دانم... شاید راهِ آسان همان است: تبدیل شادی‌های بزرگمان به مناسکی کوچک!

چیزی بیاور تا مناسکی کوچک را برگزار کنیم و فراموش کنیم....و من نمی‌دانم تا کی، بارِ آن نشانه فراموشی را بر زندگی‌ام تحمل خواهم کرد!

#رفلکتوپاز
#روزاذر
#سپیده_رشنو
#فردیت_و_تشخص


https://t.me/azarbalcony
11👍1
روزاذر (۲)

داشتم این عکس را میگرفتم در کرالای هند، جایی نزدیک آلاپی، محو متانت این دو دختر زیبا بودم. پسرک با دوچرخه‌اش آمد کنارم ایستاد. نگاهم کرد و چند کلمه‌ای حرف زدیم. دست کرد در جیبش و مشتی شکلات تعارفم کرد:
- امروز روز تولد من است و من به دیگران هدیه میدهم.
- عجب، چرا تو هدیه میدهی؟ دیگران باید به تو هدیه بدهند در روز تولدت!
- این دیگران بودند که دنیا را آماده کردند تا من بیایم. من که هنوز کاری نکرده‌ام...این بابت قدردانی است!

سالها گذشته است، آن پسرک باید برای خودش مردی شده باشد. از او هیچ عکسی ندارم، اما تصویرش از همه هزاران عکسی که گرفته‌ام، برایم وضوح بیشتری دارد. و هر بار در روز تولدم، به آن نگاه متفاوت فکر میکنم... آیا کاری را که برایش بدنیا آمدم، انجام داده‌ام؟ باید قدردان چه چیز و چه کسی باشم؟

امسال سال دیگری است...با همه سالهای دیگر فرق میکند،..صبح که از خواب بیدار شوم، مثل همیشه، بانک‌ها سالروز تولدم را تبریک خواهند گفت و یاد من با سماجتی شیرین در خاطر کسانی خواهد آمد...من اما، دلم میخواهد دست در جیب کنم و آنچه دارم با مهر هدیه بدهم!

#روزاذر


https://t.me/azarbalcony
8👍2
اطلاعیه📣
(اعتبار این آگهی، بمدت یک ماه یعنی تا ۳۰ بهمن ۱۴۰۲ است)

با مهر و افتخار، به اعضای کانال بالکن، سه جلسه کوچینگ، بصورت رایگان اهدا می‌کنم.
برای پرسش و کنجکاوی و برای هماهنگی، به آیدی زیر پیام دهید:
@azarta

آذر تشکر
مایندست کوچ
کوچ تشخص و فردیت
7
رفلکتوپاز(۶)

....زمین، خودش می‌دانست که باید کجا برود. مقاومتش مغلوب شده بود و من چون خلبانی که بزحمت روی زمین پیش رفته باشد، ناگهان بلند میشدم!

مارسل پروست
در جستجوی زمان از دست‌رفته

https://t.me/azarbalcony
3👍3
رفلکتوپاز (۷)

روباه گفت: " آدم‌ها دیگر وقت شناخت هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند،..."

بازارها پر از سر وصدای کاسب‌هاست.... از صحن کاروانسرا، حجره و راسته گرفته تا مغازه و دفتر شرکت و سمینار و وبینار، ... از داس و صندلی و فرش و پارچه زربفت گرفته تا کریپتوکارنسی...سروصدای خرید و فروش، به درازای تاریخ است!

این روزها بازار پر شده از پارچه‌های نرم و لطیف و زیبا، ... برکت، سفر، نعمت و وفور، خودشناسی، اعتمادبنفس، عزت نفس، ...فروشنده‌ها دست بر هم می‌کوبند و فریاد می‌زنند که رختِ نو آورده‌ام؛ رخت زیبا برازنده تن شما... رهگذران سرکی می‌کشند و چیزی می‌خرند.

من اما می‌نشینم به انتظارِ مشتاقان و جسوران،... جستجوگرانِ گنجهایِ نهفته و یکَه،...،به انتظارِ آن که نمی‌خواهد چیز ساخته پرداخته از دکان بخرد. آنکه شیفته تراشیدن و آفریدن است.

گذارش به من که بیفتد، آرام و مردَد پا سست می‌کند. روبروی دکانم می‌ایستد که پر از خنزر پنزر است، سری می‌چرخاند و لبخندی می‌زند.
- چیزی دارم که دلم به آن بند است، برای هیچکس جز من، ارزشی ندارد....چطور می‌شود درستش کرد.... اصلا درست شدنی هست؟
- بیا آشنا....بیا بنشین.. بیا با هم چای بخوریم. بعد نشانم بده در دستت چه داری و چه می‌خواهی بسازی!

#رفلکتوپاز
#کوچینگ
#آذر_تشکر


https://t.me/azarbalcony
10👍1🔥1
رضاجان و کوچینگ
<unknown>
رضاجان و کوچینگ😊
دو هفته‌ای شده است که افتخار همراهی‌های زیادی داشتم. از شما چه پنهان هدیه تولدم بزرگ و ارزشمند است : " اعتماد"
سفرهای زیادی رفتیم و هنوز هم در راهیم. همه سفرها به پرواز دل و شوق ختم شده است...گره‌های میان راه نفس باز شده‌اند و امید با لبخند شیطنت‌آمیزش از گوشه‌ای سرک کشیده است...
"رضاجان" را شما نمی‌شناسید، جوانی ایستاده در میان ۳۰ سالگی و نگران ناشناختگی‌های دنیای تازه،...از محتوا و مسیر سفر ما هم چیزی نمیدانید. کافی است بدانید که در سفر کوتاهمان توانست دلش را یکدله کند و تصمیم مهم زندگیش را بگیرد.
ادامه‌اش را در فایل صوتی پیوست، از زبان من بشنوید.... به نظرم رسید، حرفهایم می‌تواند بنشیند میان دنیاهای بسیاری و خودش راهش را بگیرد و برود!
https://t.me/azarbalcony
5👍2
سرگردان میان مه ایستاده‌ام، جایی که همه مرزها گم شده‌اند...، جایی میان آب و خشکی، بر خلیجی که در آن هرگز آغاز دریا و زمین معلوم نیست و مادران چشم در چشم ببرهای گرسنه، کودکانشان را در آغوش می‌فشرند.. خورشیدِ بی‌رمق، دست در دست پیکره سنگین مه، خط افق را ترک می‌کند و آرام و صبور بالا می‌آید.
آغاز و پایان صداها گم شده‌اند. صداهای دور، نزدیک پایم به زمین می‌خورند و گوشهایم صداهای نزدیک را گم می‌کند....پشت به بیکرانگی آب و رو به بی‌مرزی آب و خشکی، صدای ریزخنده دسته‌ای از زنان روستایی، پیش پایم چون مرواریدهای رنگارنگ می‌غلطند، که در دوردست، بی‌ترس از غرش وحشی شباهنگام، شادند از یافتن چوب‌هایی که هدیه خلیج است و اتاقشان را گرم خواهد کرد.
پشت به آب‌های آزاد دارم و رو به مه که همه مرزها را در هم شکسته است!

آذر تشکر
خلیج بنگال-۲۰۰۷

https://t.me/azarbalcony
14
زمزمه های شجریان
Shajariyan
هزار قناری خاموش در پسِ حنجره تو پنهان بود.
و گوش من جستجوگر زمزمه‌های تنهایی‌...
چه سترون خاکی است که مهربانی نجواهای آهنگین را دریغ می‌کند!

#آذر_تشکر
#رفلکتوپاز
#گوش_سپردن

https://t.me/azarbalcony
6👍2
روزنامه شرق، شنبه ۱۹ اسفند ۱۴۰۲
5👍4🔥1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
روزآذر (۴)

پلی شده‌ام بر رودخانه‌ای خاموش
در دلم سازی گنگ
میدانم
زخمه بر ساز
دوباره مرا معنا خواهد کرد!

*تارنواز: الهه میراحمدی، پل خواجو، اصفهان

#آذر_تشکر
https://t.me/azarbalcony
5🔥1
رفلکتوپاز(۸)

آخرین ساعات سال است. بزودی سال دیگری آغاز می‌شود و من در میانه شب پا سست می‌کنم... درنگ و تامل ...که بر من چه گذشت؟

سال گذشته را با همه رنجها و فقدانهایش، اگر "بهترین سال عمرم" تلقی نکنم، بی‌انصافی کرده‌ام. دو چیز بظاهر نامرتبط باهم، باعث شد از همه سالهای گذشته عمر، بیشتر به خود نزدیک شوم و برخی از مهمترین چالش‌های زندگیم را بسامان کنم:
کوچینگ (Coaching) و کلام مارسل پروست.
در سالی که گذشت همسو با حکمت کوچینگ، در مجموع از همراهی شش کوچ (Coach) توانا بهره بردم که دست در دستم در روبرو شدن با ترسها، پیدا کردن قدرت‌هایم و غلبه بر ضعف‌هایم، بی‌قضاوت، یاریم دادند. برای گفتن از برکت وجود آنها، همین کافی است که بگویم توانستم با همراهی یکیشان، درد فقدان مادر را به نوشتن از او تبدیل کنم. نوشتن از همچو زنی که او بود و چنان که تجربه کرد و چنان که زیست، بخصوص در میانه دردِ از دست‌دادنش، کاری مهیب و هول‌انگیز بود و هست، که بجز با همراهی یک کوچ ممکن نمی‌شد!
در سالی که چند ساعتی از آن باقی است، کار چهارساله خواندن کتاب هفت جلدی "در جستجوی زمان از دست رفته" مارسل پروست را هم به پایان بردم. چهار سال است که صدا و ضرباهنگ کلام مارسل پروست در سرم می‌چرخد، در همه روزها و شب‌ها، در تنهایی‌ها، در جابجاشدن‌ها و در خانه گزیدن‌ها، در هیاهوی شهر و در سکوت شکوهمند طبیعت، از همراهی پروست، به شکلی انس‌جویانه و تامل‌ورزانه، بهره‌مند برده‌ام و جادوی کلامش را به جان جذب کرده‌ام. رقص هماهنگ ذهن با ضرباهنگ معنا و موسیقی متن، بلند خواندن و سپس بارها شنیدن، تا حکمت کلام، خود را ظاهر سازد. 
این دو که گفتم، مرا به خود نزدیک‌تر ساخت....سال گذشته، سال نزدیک‌تر شدن به خود بود...سال گذر از رنج‌های کهنه، سال تسلط بیشتر بر خویشتن،...
سالی که با احترام بیشتری با خودم حرف زدم!


#رفلکتوپاز
#فردیت_و_تشخص
#کوچینگ
#آذر_تشکر

https://t.me/azarbalcony
12👍1
بودن به از نبود شدن
خاصه در بهار...

احمد شاملو/نازلی


سال نو مبارک🌺
6🔥1