رفیق
103 subscribers
53 photos
8 videos
2 files
3 links
مجموعه نوشته‌های که از دلم میاد نه مغزم

بدون تبلیغ و تبادل آزاردهنده :))

@pouria_jahandar
Download Telegram
زیبای من
در آستانه بیست و چندمین روز از آتش به جان افتاده این حکومت هستیم!
همانطور که قلبم برای تو می‌تپد ، برای تک تک دخترکان و پسرکان این مرز و بوم هم می‌تپد!

این خیابان‌های آکنده از خون ، همه شاهدند!
که من آزادی خودم را دادم ، اما تو را هرگز!
تو که باد در لابه‌لای گیسوانت ، قلدری می‌کند و می‌تازاند!
که من جان خودم را دادم ، اما تو را هرگز!
تو که باران ، روی گونه‌هایت رقصان رقصان فرود می‌آید!

اکنون به نام پدرانم در این سرزمین ! پیمان می‌بندم که اگر از این کویر وحشت ، به سلامت گذشتم ، قطعا برای ادامه روزها ، سر روی شانه‌هایت خواهم گذاشت!

زیبای من!
وطن برای من همچون تن توست!
تا آزاد نباشد ،رها نباشد، آباد نباشد ، برای من همچون استخوانی لای زخم است!
همچون تیغی در گلو
زهری در باده!

در آستانه روزی دیگر از استقامت و راستی ما ، مهر من به شما روز به روز افزون تر می‌شود!


وأنَّ الله سيُعوِّضنا عَمَّا مَرَرْنا بِه

«و خداوند آنچه را که به ما گذشت،
جبران خواهد کرد.»
3
رفیق
زیبای من در آستانه بیست و چندمین روز از آتش به جان افتاده این حکومت هستیم! همانطور که قلبم برای تو می‌تپد ، برای تک تک دخترکان و پسرکان این مرز و بوم هم می‌تپد! این خیابان‌های آکنده از خون ، همه شاهدند! که من آزادی خودم را دادم ، اما تو را هرگز! تو که باد…
زیبای من!
شنبه روز موعود بود! به خیابان‌ها ریختیم !
زدیم!
زده شدیم!
کشتیم!
کشته شدیم!
گرفتیم!
گرفته شدیم!
دیدیم!
دیده شدیم!
جای شما خالی…!
زیبای من !
روزی که گذشت ایمان رو در چشمان تک‌تک فرزندان خاک دیدم، حقیقتا بیشتر از ایمان من به به دست آوردنت بود!
شهامت را دیدم، بیشتر از شهامت من برای بیان احساساتم به تو!
استقامت را دیدم، بیشتر از ایستادگی من برای لمس کردن قلبت!
زیبای من!
اینجا خون می‌چکد از چنگال پلیس‌هایش!
از چنگال بسیجی‌هایش!
از چنگال هموطنانش!
بیشتر از خون دل خوردن‌هایم هر شب…

اینجا صدای باروت می‌آید و بوی جنگ
صدای مشت می‌آید و بوی پیروزی
صدای خشم می‌آید و بوی آزادی!

معشوق من
ما در این وطن بیشتر از دفعاتی مردیم که برای تو گفتم ((برات بمیرم))
ما در این وطن بیشتر از دفعاتی درد کشیدیم که برای تو گفتم ((دردت به تنم ))
ما در این وطن بیشتر عاشق وطن بودیم که عاشق تو!

جملات بی‌جان‌اند که آنکه هم جان داشت در کف خیابان‌ها به طبق اخلاص گذاشت…

بی‌جان‌ها گرد هم آمدند تا ایران آزاد !
3👍1
بغض گلوم رو گرفته!
نفسام هر ثانیه به سختی بالا میاد!
قدرت نفس کشیدنم کم شده!
میرم خیابون و یاد مهدی حضرتی میفتم!
کتاب سوم دبستان خواهرم رو می‌بینم و یاد کیان و خدای رنگین‌کمانش می‌افتم!
عکس‌هام رو از لاهیجان می‌بینم یاد عرفان زمانی می‌افتم!
هر بار سلطان قلبم رو بشنوم ، نیکا از جلوی چشمانم بیرون نمیره!
آرتین! آه ، آرتینم ، یتیم بودن رو بیست سال پیش تجربه کردم!
آب می‌بینم و خدانور و حس می‌کنم!
هر جای این کشور غلتیده در خون رو می‌بینم ، یاد یک شهید می‌افتم!
قلبم مملو از درد و خشم و خون شده!

گریه از چشمام رخت نمی‌بنده!
یک چشمم اشک شده ، یک چشمم خشم!
خشمی که میخوام سر تک تک کسانی که این بلا رو سر این کودکان این مرز و بوم آوردند ، خالی کنم!

برای تک تک این بچه‌ها که ممکن بود یکیش خواهر خودم باشه، بچه خودم باشه! تن و خون خودم باشه!
برای ۱۵۰۰ نفر شهید ۹۸
برای دست کم ۶۰۰ شهید سال ۱۴۰۱
برای پیروزی خون بر شمشیر…

این وصیت ما باشه!
اگر دیگه پیامی از من نبود در این کانال!
شاد، موفق و آزاد باشید…
2
Forwarded from Sira University (مـیـم)
یه بار بهش گفتم!
با این حجم از غم‌ تو مملکتمون خیلی نامردیه که تنهایی ، این همه غم رو به دوش بکشیم.
بیا کنارم باش! با هم تقسیم کنیم دردهامون رو!
من از تو غم‌ها رو کم می‌کنم و تو به من غم‌ها رو زیاد کن!

اومد و ۳ آذر ۱۴۰۱ ، وسط وضعیت قرمز!
همون موقعی که از خون ما ، زمین و زمان رنگی می‌شد!
همون موقعی که به جای اشک از چشم‌هامون ، خشم می‌چکید !
همون موقعی که صبحا و شب‌ها از تلخناکی این کشور ، خورشید به رنگ سرخ، طلوع و غروب می‌کرد!
اومد!
وقتی دیدمش انگار انقلاب شد!
انگار همه تلاش‌ها نتیجه داده بود و آزادی و آزادگی از در و دیوار داشت می‌ریخت پایین!
انگار شوت دقیقه ۹۲ طارمی رفته تو دروازه پرتغال!
انگار وسط بارون و سیل ، رنگین‌کمون زده بود بیرون!
انگار تو گوشم داشت سلطان قلب‌ها پلی می‌شد!
یه لحظه کل برادران و خواهران شهیدم رو خوشحال حس کردم!
نمی‌تونم بگم چقدر خوشحال بودم ، بگم یه دنیا ، در حق احساسم بی‌انصافی کردم…

خلاصه بغل کردمش و همون‌جا بوسیدمش انگار این آخرین بوسه‌ی ماست!
که انگار بود!

رفت انگار که یه تیکه از قلبم رو هم با خودش برد!
خلاصه نمیخوام غم بیارم تو جونتون!
بگذریم!

فقط بگم حالا غم اون هم داره به خشم تبدیل میشه و این عصبانیت فقط باید تو خیابون ، تخلیه بشه!


به قول زندونیا : ایشالله آزادی همتون
👍3
کسی در‌ من ، بی‌نهایت مرده‌است!
👍1
Forwarded from Sira University (مـیـم)
آه ای ایرانم!
ای کشور غلتیده در خون و اشک و آتش!
آه ای ایرانم!

تو را دوست دارم همچون مادرم!
همچون معشوقه‌ام!
همچون فرزند نداشته‌ام!

آه ای ایرانم!
این روزها برف و بوران و تلخی ، مهمان خانه‌ات شده!
گرد تیرگی و سیاهی ، به تنت مالیده شده!
مانند کشتی به گل نشسته ، بی‌جان و رمق شده‌ای!

آه ای ایرانم!
ای سرزمین مردمان نیک!

جان تو ، جان من است!
آه تو ، آه من!
خون تو ، خون من!

ای که هیچگاه به روی هیچ غریبه‌ای ، سر خم نکردی!
ظلم را تاب نیاوردی!
چنگیز و اسکندر و تیمور لنگ خوب می‌دانند!

ای ایرانم!
تو را آزاد خواهم کرد!
به قیمت خونم!
روحم!
حتی جانم!

۱۴-۱۵-۱۶
👍1
Forwarded from Sira University (مـیـم)
سندروم گلام (Glum)

گلام کاراکتری در انیمیشن سفرهای گالیور هست که همیشه ناامید، مآیوس کننده، منفی باف و دلسردکننده است و مدام به گالیور و دوستانش که در میدون عمل و مبارزه، در پی راه حلی برای غلبه بر مشکلات مختلف هستند، می‌گه: ما موفق نمی شیم! من می دونم! کارمون تمومه! من می دونم!

شخصیت گلام از شخصیتهای تیپیکاله و گلام ها همه روزه در زندگی واقعی ما و اطراف فعالان حرکتهای ملی، سیاسی، اجتماعی، حقوق بشری، حقوق زنان، حقوق معلمان، حقوق کارگران، محیط زیست و امثالهم به وفور می پلکند. گلامها به هیچ عنوان اهل عمل و مبارزه و هزینه دادن نیستند و هنر بزرگشون نق زدن مداوم، منفی بافی، ایجاد یأس و ناامیدی و ایرادگیری از کارها و مبارزات اهل عمله. گلامها محصول جوامع استبدادزده و تحت استعمار هستند و جالب این که بیماری گلام شدن مسریه و به خاطر پوشش و لعاب به ظاهر خیرجویانه، مصلحت خواهانه، عافیت طلبانه، افکار و سخنان این موجوداتِ انگل، بیماری گلام شدن مسریه و به راحتی و با یه دیالوگ ساده منتقل می شه. گلامها اهل عمل نیستند؛ بلکه مفت خور و پخته خور هستند و در کمین ان تا مبارزات و هزینه دادنهای فعالان ثمر بدهد و اینها نتیجۀ مبارزات و از خودگذشتگی فعالان را به نام خود جا بزنند.
والت دیزنی هنرمند بزرگ آمریکایی در سخن معروف خود این تیپ شخصیتی را به عنوان بامسمای «مسموم کننده ها» نامگذاری کرده.
از گلام ها دور شید. باهاشون حرف نزنیدو بهشون محل نزارید.  

#مهسا_امینی
👍2
Forwarded from Sira University (مـیـم)
آه ، فرزند سرزمین تا ابد جاودانم!

مجیدرضا
تن خمیده و‌ شکسته اما با صلابت تو ، از چشمان هیچ احدی ، دور نخواهد ماند!

آه تازه سرباز پطن
مجیدرضا
صدای پر از آرامش تو ، ثانیه‌هایی قبل از دیدار خالق ، نوبر بهار می‌دهد ، در انتهای این جوی خونین

آه نور چشمان مادران این مهد و بوم
مجیدرضا
قدرت از آن تو بود و ما چشم‌ها را بسته، گوش‌ها را گرفته ، زبان‌ها را بریده ، همچنان اندر خم یک کوچه‌ایم

آه برادر جاویدنام من
مجیدرضا
وسعت شجاعت تو در برابر این ضحاک خونین ، نفس تازه‌ای در روح مبارزین دمیده !
ما خشمگین‌تر ، منسجم‌تر ، قدرتمند تر و امیدوارتر از دیروزیم

آه پیشگام جنگ نا برابر!
مجیدرضا
سوگند به قلمم و آنچه می‌نویسد، انتقام خون تو نزدیک تر از آنست که احساس می‌کنیم!

جنازه‌ات زیر چکمه‌های اینان نمی‌ماند
‏برمی‌خیزی
‏ستاره‌ای می‌شوی
‏خورشید، ماه
‏با باران می‌باری و
‏جهان از گل‌های کوچکت سرشار می‌شود…
Forwarded from Sira University (مـیـم)
من دلم براش تنگ میشه

دلم واسه تک تک آدم‌هایی که دیگه تو زندگیم نیستن تنگ میشه

واسه آدم‌هایی که کل ذهنم رو از خاطراتشون پر کردن
خاطراتی که هر کدوم وقتی برام یاداوری میشه انگار یه دشنه سرد به جونم می‌کشن!
انگار سرب داغ رو توی قلبم می‌ریزن!
انگار که یه جون از جونام کم شده!
آخرش منم میشم جزئی از همین آدما ، می‌میرم و تنها چیزی که ازم میمونه یه خاک سرد، یه یادگاری ، یه خاطره

من دلم براش تنگ میشه
دلتنگ لباساش که هنوز روی طناب بودن!
دلتنگ زیاد حرف زدناش که اینقدر حرف میزد که هیچکس گوش نمی‌داد و گاهی اوقات من از سر دلسوزی من الکی بهش میگفتم خب، بعدش چی شد؟!
من دلم براش تنگ میشه اونقدری که الان وقتی می‌نویسم دونه‌های اشک از گوشه چشمام می‌چکه!

من دلم براش تنگ میشه!
دلتنگ اون خونه
اون بوی نا لای دیوارا
دلتنگ حال خوب مادرم کنار مادرش!
دلتنگ!
لعنت به دل، دلتنگی، این حس اسیری و این جسم تو خالی که حالا یه تیکه بیشتر از قبل کمه!
بیشتر از فوت دخترعمم
فوت پدرم
پدربزرگم
فوت مادر پدریم
فوت عموم!
و حالا مادربزرگم…

و همه اون کسانی که تو زندگی دوستشون داشتم و حالا دیگه نیستن
😢2🕊1
پاییز برام تلخ تر از همیشه شده!
تلخ تر!
Forwarded from Sira University (مـیـم)
‏تو یه اتوبانِ خلوت و خیس روی صندلیِ کنارِ راننده گریه کردن و تماشای تصویرِ تارِ روبه‌رو وقتی اشک‌ها نورِ چراغِ ماشینِ جلویی و انعکاسش روی زمین رو تبدیل به دایره‌های خیال‌آمیز کرده. انگار که غصّه به جهانِ دیگه‌ای بُردت. الآن اینو می‌خوام.
از دیشب هم سیگار نکشیدم.
👍1
Forwarded from Sira University (مـیـم)
شما رو نمی‌دونم!
ولی این روزا من واقعا حتی تاب و توان یه کافه رفتن معمولی رو ندارم!
تحمل یه قرار و دیت ساده رو تو خودم نمی‌بینم!
چند هفته‌است که از اون قهوه‌فروشی معروف گوهردشت ، حتی یه اسپرسو هم نگرفتم!
تاب و توان یه مهمونی یا دورهمی خانوادگی رو ندارم!
یه فیلم و سریال می‌بینم ناخودآگاه ، عذاب وجدان تک‌تک سلول‌های بدنم رو پر می‌کنه!
نصفه شب ، وقتی چشمام گرم خواب میشه ، ناگهان از خواب می‌پرم و شرشر عرق از تن و بدنم چکه می‌کنه!
شما رو نمی‌دونم ولی خیلی وقته صدای خنده از شهر و دیارمون پر کشیده!
از در و دیوار شهر ، سیاهی می‌باره!
خون می‌باره!
اشک می‌باره!
درد می‌باره!
مرگ می‌باره!
صدای کیان و نیکا و حمیدرضا و پویا و محمدحسن و مهسا و آیلار و سارینا و بهنام و عرفان و نیما و خدانور و هزاران هموطنم ، هر ثانیه که حتی لا‌به‌لای ثانیه‌ها ، گوشم رو می‌خراشه!

شما رو نمی‌دونم
ولی من خستم!
خشمگینم!
امیدوارم!

۱۷ دی!
Forwarded from Sira University (مـیـم)
گریه می‌کنم و می‌ترسم بعد از تو ، خیلی زنده بمانم!
‏شب سعی میکنم تمام غم و بدبختی ها رو از پنجره ذهنم پرت کنم پایین و با این امید که دیگه قرار نیست برگردن میخوابم. اما روز بعدش اولین چیزی که باهاش رو به رو میشم همون چیزی هست که فکر میکردم شب قبل از دستشون راحت شدم. ولی اینبار درد سقوط و زمین خوردن هم بهشون اضافه شده.
گاهی از نشانه‌ها می‌فهمی که یک رابطه چقدر دوام می‌آورد. از نگاه کردن به رگهای دست او وقتی کنارت خوابیده، یا چروکهای ریز کنار چشمانش، یا خالهای ریزی که در گوشه ای از تنش پرت افتاده و یا کرکهای نرم و کمرنگی که روی گردن و گاه صورتش می‌بینی. گاهی دنبال قلاب می‌گردی. حتی وقتی دستت را بین موهایش میبری انگار دنبال همان قلابی. چیزی که توی آن گیر کند و برای همیشه تو را کنار او نگه دارد. دوست داری بمانی چون از تیزی خطوط ملاقات آدمهای تازه یا کم‌رنگیِ خط تنهایی می‌ترسی. دوست داری جایش را به منحنی خطوط بی‌تفاوتی و پیشبینی‌شدگی بدهد و زندگی‌ات آرامتر بگذرد. یک زندگی خنثای دوست داشتنی. نمی‌گویم یک زندگی بهتر. فقط کمی آرامتر. و اگر عاشق زنده ماندن هستی این یکی از معدود تئوریهاست که واقعیت دارد: زندگی خنثی عمر را طولانی می‌کند.
1👍1
من اشتباهی بودم!

این جمله رو یادتونه تو فیلم مرد هزارچهره؟
تا حالا اشتباهی بودید؟
اشتباهی مثلا تو یه رابطه؟

خب من همیشه تو یه رابطه اشتباه بودم
همیشه اون چیزی نبودم که دیگرون ازم انتظار داشتن! یه آدم مزخرف که احتمالا کسی دوست نداره باهاش وقت بگذرونه
یه آدم احساساتی که سریع احساساتش رو بروز میده و دیگرون رو فراری میده!
یه آدمی که به درد بودن نمی‌خوره!
یه آدمی که …

نمی‌دونم اسمش رو چی باید بزارم ،
آدمی که به درد هیچ چیزی نمیخوره رو چی میگن؟

من اشتباه به دنیا اومدم ، اشتباه زندگی می‌کنم و قول میدم که اشتباهی هم بمیرم!
💔2👎1
اونقدر دلم تنگه که انگار آدم دلش برای حوا تنگ شده!
همونقدر دورم کسی نیست که دستاش رو باز کنه برای آغوشم که انگار اولین انسان دنیا تنها بود

حس می‌کنم تو ، توی نروژ ساعت ۳ صبح به من زنگ زدی و من تو تهران بخاطر اختلاف زمانی ۴/۵ ساعته خواب موندم و ندیدمت!

انگار که چند ساعت توی فرودگاه امام ، پشت گیت شیشه‌ای منتظر بودم با پاسپورتت سر برسی و با هم بزاریم پشت سرمون هر چی هست و محو بشیم تو دنیا به این بزرگی ولی دقیقه آخر یه پیام ازت اومده که ((مراقب خودت باش ، خداحافظ))

انگار قبل از شب یلدا با کلی خرید و خرت و‌ پرت رفتی یه سر به مامان اینا بزنی و زود برگردی ولی شب یلدا همونقدر طولانی مونده و تو برنگشتی دیگه واسه من هر ثانیه شب یلداست

انگار لای موج‌های شدید اقیانوس آرام وقتی تازه زانو زده بودم و با یه حلقه‌ی قدیمی ، یادگار مادر بزرگم ازت خواستگاری کرده بودم ، گمت کردم و حالا یا من هزار فرسنگ ازت دورم یا تو هزار فرسخ ته دریا!

انگار که اتفاقی تو یه تئاتر خیلی کم طرفدار ، عاشق شخصیت اصلیش شدم و قبل از اینکه برسم رو سن تا اسمشو بپرسم ، خیلی سریع رفته از اونجا و تازه ، اون شب آخرین اجرای اون تئاتر بوده

انگاری سه سالم شده و تو سفر مشهد ، چادر گل گلی قشنگی که رو سرت گذاشته بودی رو یهو وسط ازدحام حرم ضامن آهو ، ول کردم و حالا وسط بیت ، شر شر اشک می‌ریزم و حتی یه خادم نیست که بگه غصه نخور ، پیدا میشن!

آدم زیر دست افسرهای نازی آغشته به بنزین برای آماده شدن جهت سوختن تو کوره ادم پزی بشه، عاشق نشه.
💔3❤‍🔥1👍1💩1
من دلم براش تنگ میشه

دلم واسه تک تک آدم‌هایی که دیگه تو زندگیم نیستن تنگ میشه

واسه آدم‌هایی که کل ذهنم رو از خاطراتشون پر کردن
خاطراتی که هر کدوم وقتی برام یاداوری میشه انگار یه دشنه سرد به جونم می‌کشن!
انگار سرب داغ رو توی قلبم می‌ریزن!
انگار که یه جون از جونام کم شده!
آخرش منم میشم جزئی از همین آدما ، می‌میرم و تنها چیزی که ازم میمونه یه خاک سرد، یه یادگاری ، یه خاطره

من دلم براش تنگ میشه
دلتنگ لباساش که هنوز روی طناب بودن!
دلتنگ زیاد حرف زدناش که اینقدر حرف میزد که هیچکس گوش نمی‌داد و گاهی اوقات من از سر دلسوزی من الکی بهش میگفتم خب، بعدش چی شد؟!
من دلم براش تنگ میشه اونقدری که الان وقتی می‌نویسم دونه‌های اشک از گوشه چشمام می‌چکه!

من دلم براش تنگ میشه!
دلتنگ اون خونه
اون بوی نا لای دیوارا
دلتنگ حال خوب مادرم کنار مادرش!
دلتنگ!

من دلم براش تنگ میشه
دلتنگ پدرم این بار
دلتنگ اون کتونی سفیده‌ای که از شرکت واسم اورد و با اینکه اینقدر دوسش داشتم بعد مرگش دیگه نتونستم بپوشمش!

دلتنگ اون بیست‌هزارتومنی عیدیش که گذاشتم لای آلبوم که هیچوقت خرج نکنم

من دلم براش تنگ میشه دوباره یکبار فقط یکبار صداش رو بشنوم!

دلتنگ غذای مورد علاقش ته‌چین که مامان بعد اون چند سال برامون درست نکرد!

من دلم براش تنگ میشه
دلتنگ معصومه که روزای اخر بیمارستان ، هی به مادرش اصرار میکرد پوریا پارسا نمیتن ببینمشون؟!

دلتنگ اینکه دوباره منو بفرسته کلوپ فیلم اجاره کنم تا بشینیم سه نفره ببینیم!

دلتنگ اینکه دوباره آشپزیش رو مسخره کنم و بگم امبولانس رو زنگ بزنم دم در منتظر شه اگه آشپز تویی!

من دلم تنگ میشه

لعنت به دل، دلتنگی، این حس اسیری و این جسم تو خالی که حالا یه تیکه بیشتر از قبل کمه!

و همه اون کسانی که تو زندگی دوستشون داشتم و حالا دیگه نیستن
3👍2😭2💔1
چقدر میخوای بهش فکر کنی بگیر بخواب!

به جمله خیلی ساده گفتم و تو دقیقا به یادش افتادی…
اصولا دوست داشتن همینه، به یاد بودن کسی وقتی که به یادتون نیست و اگر اون طرف مقابل هم دوستون داشته باشه ، دقیقا همون موقع که حواست نیست ، آلارم پیامش رو گوشیت ، حالتو خوب میکنه !

کلا ادمی همینه
عاشقی که احمقه ، البته مامان‌بزرگم میگفت ، آدمی که احمقه عاشق میشه !

پس احمق بخواب! صبح داره میشه
💔2
پدر نتوانست زرد آلویی را که از میان میوه های شسته‌ ی در آبکش نهاده برداشته بود بخورد. اول خودش افتاد و سپس زردآلو از دستش افتاد.

یک هفته بعد از مرگش وقتی مادر اثاث خانه را برای اسباب‌ کشی و رفتن از آن خانه جمع می‌کرد، زردآلو را از زیرِ کابینتِ زیرِ سینک پیدا کرد. نشست پای سینک، زردآلوی پلاسیده در دستش، به کابینت تکیه داد و گریه کرد.

خواهر زردآلو را از مادر گرفت و به پرده‌ ی پنجره‌ ی آشپزخانه که از باد تکان می‌خورد نگاه کرد. پشت پنجره یک قمری نشسته بود و برنج‌ های خشک شده را نوک می‌زد. دانه های برنج را پدر لب پنجره ریخت بود. خواهر گفت: "مرگ عادیه ... خیلی عادیه. "

دیروز وقتی داشتم کفشا رو از تو جا کفشی جمع می‌کردم کفشای بابا رو دیدم. نشستم کف پا گرد گریه کردم چقد طول می‌کشه آثارش جمع شه؟

دو سال بعد هیچ نشانه‌ ای از وسایل پدر نبود. مادر هر چه‌ را از او می‌یافت در انباری پنهان می‌کرد تا روزی که همگی برای سفر به شیراز می‌رفتیم. خواهرم نزدیکی دهبید که رسیدیم درختی را نشان داد گفت: "بابا همیشه اینجا نگه می‌داشت"

مادر گفت: "کفشاشو جمع کردم، کت و شلواراشو، درختا رو چطوری جمع کنم؟ کوه و کمرو چطوری قایم کنم؟ دریا رو چطوری بتپونم تو انبار؟"

همه سکوت کردیم. سمت شیراز می‌رفتیم اما شیراز از ما دور می‌شد.
#به_یاد_پدر
😭4👍2💔1