اشک‌های قرمز
1.63K subscribers
1 photo
20 videos
2 links
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
فصل بهترین هوای اون یه تیکه وسط مدرس‌ه.
متاسفانه سگ امروز میره سر کار؟
👩🏻‍💻بله هاپ هاپ
عیده که عیده خب به عنم واقعا درست‌ترین رویکرد بود.
پلن اینه، سعی کنی دوپامین بیشتری ترشح کنی.
سروتونین نبود؟
ضمن تبریک سال نو،
من یه دو دقیقه میخوابم، رسیدیم بیدارم کنید.
تمام مدتی که داشت پشت تلفن به تاریخ اول فرودین چهارصدوچهار من‌و تهدید می‌کرد که خودم‌و ازت میگیرم، نمیذارم آب خوش از گلوت پایین بره به این فکر می‌کردم که من ماهی n تومن پول تراپی میدم که بتونم با همچین موقعیت‌هایی کنار بیام و نشکنم. در نتیجه در آخر خزعبلاتش حرف‌مو زدم.
چون آدم همیشه باید حرف‌شو بزنه. همیشه.
Forwarded from Vannie
با تموم شدن امسال، یه دوران با یه تفکر خاص تموم میشه و یه دوران با یه تفکر جدید شروع می‌شه.
آدم میتونه گزینه‌ها رو انتخاب کنه ولی نتایج و هرگز.
یه سری دکمه‌ها رو تو وجودت فقط خانواده میتونه بزنه. ببین فقط خانواده.
ملت تو زندگی‌شون تصمیم میگیرن که هیچ ربطی به تو نداره و فقط یک مادر بخاطر مهر مادریش میتونه اون تصمیم و به تو ربط بده.
دختر تو مهاجرت کرده و هنوز نمیتونه از مادرش جدا باشه، به من ربطی نداره که با تو اومدم سفر و بیست و چهار ساعته با ویدیوکال شما مواجه‌ام. کاش قبل مهاجرت به اون سر دنیا، تله‌های وابستگی‌تونو بشناسید. نگفتم درمان یا هرچی. گفتم بشناسید و باهاش اطرافیانتونو سرویس نکنید.
جالبه ولی به یاد موندنی نیست. هیچ‌چیز.
من فکر میکنم امشب فهمیدم چرا یازده سپتامبر بیست‌بیست‌ویک اسم این کانال ک گذاشتم."اشک‌های قرمز"
Forwarded from Vannie
درسته شروع کننده خوبی نیستم، اما خوب به همه‌چیز پایان می‌دم.

قورباغه~اشک‌های قرمز

53Nx%P jiE1+ e7Nr$6V
Forwarded from Vannie
قورباغه~اشک‌های قرمز

53Nx%P jiE1+ e7Nr$6V
تبریک میگم. ما زنده بیرون اومدیم. البته دوچرخه سوار کمی دیرتر به خونه میرسه.
زنده ولی مثل همیشه مثل همیشه مثل همیشه زخمی.
طول کشید تا بتونم اون مدت توی ماشین و برای خودم بازتعریف کنم. احتمالا هم طول میکشه که بازتعریفم‌و ویرایش کنم. خوابم نمیاد. تو راه مثلا چشام روی هم رفت ولی مغزم هشیار و بیدار بود و جیغ میکشید و از جیغ سکوت بود. درهای آهنی چهارصدوسه بسته شد و ما وارد محله چهارصدوچهار جومانجی شدیم.
برای بار nام در سی‌ویک سال دوباره شکست خوردی. دوباره گول خوردی که بردی ولی نه. هنوز نفهمیدی حتی با اینکه پوکر یاد گرفتی که ورق آخر دست برده‌اتو بازنده میکنه. اشتباه نکردی که شرط زیاد بستی ولی اشتباه کردی که فکر کردی آدم خوش‌شانسی هستی.
دوباره تو ماشین در حال حرکت خفتت کرد و دوباره با همون فن قدیمی از همون نقطه ضعف همیشگی بلندت کرد و زمینت زد. الان فقط پوست کلفت‌تر شدی. همین.
وقتی رسیدی خونه، همه چیز ابزودتر از اونی شد که فکر میکردی. لباس تو ماشین لباس‌شویی که یه ساعت چرخیده و حالا ماشین‌لباس‌شویی کارش تموم شده. چروک و گوریده لای هزارتا چیز دیگه و خیس اما تمیز اولین حسی که میکنی گیجیه. دنیا دور سرت میچرخه. چی شد؟
و یهو میری تو پنج روز پیش و تو گویی پلک زدنی گذشته. پس من چرا اینقد خستم؟ آها خب آره دیگه تو ماشین لباس‌شویی بودی تو.
بعد همه پهن کردن خودت و خشک کردن، حالا جلو کمد تو دستته که از کل اون ماجرا یادت میاد، یه جا لب دریا تو سرما عمه گفت: واااای دلم بغل میخواد و تو خندیدی. لحنش بامزه بود چون لحنش بود که باعث میشد قبول کنی واقعا بغل میخواد.
و من دلم بغل میخواست.
گوشی و میبینی که خواهرت چهار ساعت پیش وسط اون داستانا بهت تکست داده: بغل از فاصله دوتا کیف
از دیشب دارم کانتکتام‌و زیر و رو میکنم که به یکی زنگ بزنم. چرا نمیتونم؟ چرا نمیتونم دردم‌و به کسی بگم؟
اشگورات عزیزم🥲
اشک‌های قرمز
اشگورات عزیزم🥲
برام ویدیوهای لحظه خراب شدن پل و فرستاد و گفت یادته از اینجا پریدیم تو آب؟